ایران شناسی بدون دروغ، از شماره ی 76 تا 100

اثری از ناصر پورپیرار



ایران شناسی بدون دروغ، 76 ، نگاهی به رخ داد پوریم در تورات

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۶

بدین ترتیب و با مراجعه به منابع کافی و لازم معلوم شد که یهودیان در اختفای ماجرای پلید پوریم اصرار سرسختانه و همه جانبه داشته و دارند، مایل نبوده و نیستند تاریخ جهان به حادثه ی پوریم و عواقب بنیان برانداز آن رجوع کند و در ۳ قرن اخیر، که مهار مراکز دانشگاهی غرب و تحقیقات و تالیفات در حوزه ی علوم انسانی و به خصوص مقوله ی تاریخ با دست و از کیسه ی کنیسه و کلیسا تغذیه شده، با وسواس تمام مانع بررسی عواقب اجرای پروژه پوریم، در محاسبات موانع رشد در پروسه ی تمدن بشر شده اند و هرچند کتاب کاملی از حواشی تورات، که یهودیان جهان عملا آن را قانونی و مسلّم می شمارند، به نام کتاب استر، به طور کامل، اسباب اجرای قتل عام پوریم را بیان کرده و توضیح داده، اما در هیچ بررسی تاریخی، از سوی هیچ مورخی در جهان، نامی از واقعه ی پوریم، به عنوان یک رخ داد موثر در توقف مدارج پیشرفت آدمی نیامده است. آیا امکان دارد که توین بی و ویل دورانت و تایلر و دیگران را از مطالب کتاب استر تورات بی خبر بدانیم؟!!! چنین تدارکات و توطئه های ضد فرهنگی، که قصد ایجاد انحراف در ذهن جست و جو گر را داشته، خود به خود معلوم می کند که وسعت نسل کشی و تخریب زیر بنای توسعه، در محدوده ی اجرای پوریم، تا به آن حد همه جانبه و گسترده بوده است، که یهودیان در صورت طرح جهانی پوریم و سئوال درباره ی آن، از عهده ی پاسخ موجه برنمی آمده اند و این توسل به اختفا در هر زمینه ای، به طور معمول تمام اعمال جنایت کارانه ی غیر موجه و بی دلیل در طول زمان و در تمام اقلیم ها را شامل شده است.

اینک و مقدم بر ورود به مدخل اسناد آن نسل کشی بی منتها و تکرار ناشده در تاریخ بشر، به این مطلب اشاره کنم که قتل عام وسیع پوریم به دست یهودیان، نه از نظر انسانی و نه در منطق نظامی، هرگز و در هیچ دوره ای قابل دفاع نبوده و نیست و اگر یهودیان اجرای پوریم را یک فرمان گریز ناپذیر تاریخ و یک اقدام و عکس العمل ناگزیر برای حمایت از قوم خود و قابل دفاع منطقی می دانستند و یا هر مفر دیگری برای سبک کردن بار مسئولیت خویش در تدارک آن ماتم بزرگ بشری جسته بودند، بدون شک به این همه صحنه سازی جاعلانه تاریخی متوسل نمی شدند و فضای تهی ناشی از پوریم را با این کوه اطلاعات نادرست اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی، در یک دوره ی دراز ۲۲ قرنه و عمدتا در سرزمین ما پر نمی کردند. به همین دلیل، سازمان های جهانی یهود در سه قرن اخیر تمام همت و امکانات خود را برای امحای رد پای این حادثه ی شوم در تمدن بشری صرف کرده، کوشیده اند ضمن برقراری سکوت درباره ی ماجرای پوریم، آن را به مقوله ای غریبه در نزد صاحبان تحقیق تبدیل کنند. مطلبی که با موفقیت تمام تا همین چند سال پیش در حوزه ی تاریخ نویسی عمومی برای شرق میانه و جهان پیش برده اند و کوشش های مندرج در مجموعه «تاملی در بنیان تاریخ ایران» نخستین تلاش در جهت بازخوانی اسناد رخ داد پلید پوریم است، که باز هم با توطئه ی سکوت و سرپوش گذاری در سطح جهان رو به رو شده و آشکارا شاهدیم که با فعال کردن پایگاه های داخلی و منطقه ای و جهانی خویش، قصد کم اثر کردن سعی تازه درگرفته برای معرفی پوریم و اثرات آن بر سرنوشت تمدن بشری را دارند. برای مورخ همصدایی وسیع روشن فکری اسلامی در پیروی از فرمان یهودیان در رعایت سکوت نسبت به این تحقیقات جدید در باب دیرینه و سرنوشت ساکنان کهن شرق میانه، اعجاب آور نیست زیرا می داند که یهودیان ستون پنجم فرهنگی پر تعداد و برج دیده بانی بلندی در میان مسلمین بر پا و کرسی های فرهنگی بسیاری در مراکز آموزش رسمی و دولتی و حوزوی جهان اسلام را اشغال کرده اند. به گمان من در موقعیت کنونی شناخت این چهره های آنوسی پنهان مانده در پس تظاهرات و تبلیغات، از طریق برخورد آن ها با مبحث نوگشوده پوریم و قبول یا رد آنان در لزوم تحقیق در درباره ی آن، به آسانی میسر است. پس به اصل یادداشت توراتی استر درباره ی پوریم به مدد خداوند و به عنوان یک مورخ وارد شوم و به دنبال این همه مقدمه چینی، بکوشم تا واقعیت آن روی داد پنهان مانده از شعور تاریخی انسان را بیرون کشیده و برملا کنم.

«کتاب استر. برکناری وشتی: در ایام اخشورش این امور واقع شد. این همان اخشورش است که از هند تا حبش بر صد و بیست و هفت ولایت سلطنت می کرد. در آن ایام حینی که اخشورش پادشاه بر کرسی سلطنت خویش در دارالسلطنه ی شوش نشسته بود. در سال سوم از سلطنت خویش ضیافتی برای جمیع سروران و خادمان خو.د برپا نمود و حشمت فارس و مادی از امرا و سروران ولایت ها، به حضور او بودند. پس مدت مدید صد و هشتاد روز، توانگری جلال سلطنت خویش و حشمت مجد و عظمت خود را جلوه می داد... و وشتی ملکه نیز ضیافتی برای زنان خانه ی خسروی اخشورش پادشاه بر پا نمود. در روز هفتم چون دل پادشاه از شراب خوش شد، هفت خواجه سرا یعنی مهومان و بزتا و حربونا و بغتا و ابغتا و زاتر و کرکس را که در حضور اخشورش پادشاه خدمت می کردند امر فرمود که وشتی ملکه را با تاج ملوکانه به حضور پادشاه بیاورند تا زیبایی او را به خلایق و سروران نشان دهد، زیرا که نیکو منظر بود. اما وشتی ملکه نخواست که بر حسب فرمانی که پادشاه به دست خواجه سرایان فرستاده بود بیاید. پس پادشاه بسیار خشمگین شده غضب در دل اش مشتعل گردید... پس اگر پادشاه این را مصلحت داند، فرمان ملوکانه ای از حضور وی صادر شود و در شرایع ماد و فارس ثبت گردد تا تبدبل نپذیرد که وشتی به حضور اخشورش پادشاه دیگر نیاید و پادشاه رتبه ی ملوکانه ی او را به دیگری که به تر از او باشد بدهد. و چون فرمانی که پادشاه صادر گرداند در تمامی مملت او مسموع شود، آن گاه همه ی زنان شوهران خود را از بزرگ و کوچک احترام خواهند نمود. و این سخن در نظر پادشاه و رؤسا پسند آمد و پادشاه موافق سخن مملوکان عمل نمود و مکتوبات به همه ی ولایت های پادشاه به هر ولایت، موافق خط آن و به هر ق وم موافق زبان اش فرستاد تا هر مرد در خانه ی خود مسلط شود و در زبان قوم خود آن را بخواند...
استر در مقام ملکه: بعد از این وقایع، چون غضب اخشورش پادشاه فرو نشست، وشتی و آن چه را که او کرده بود و حکمی که درباره ی او صادر شده بود، به یاد آورد و ملازمان پادشاه که او را خدمت می کردند، گفتند که دختران باکره ی نیکو منظر برای پادشاه بطلبند. و پادشاه در همه ی ولایت های مملکت خود وکلا بگمارد که همه ی دختران باکره ی نیکو منظر را به دارالسلطنه ی شوشن در خانه ی زنان زیر دست هیجای که خواجه سرای پادشاه و مستحفظ زنان می باشد، جمع کنند و به ایشان اسباب طهارت داده شود. و دختری که به نظر پادشاه پسند آید، در جای وشتی ملکه شود. پس این سخن در نظر پادشاه پسند آمد و همچنان عمل نمود... پس چون امر و فرمان پادشاه شایع گردید و دختران بسیار در دارالسلطنه ی شوشن زیر دست هیجای جمع شدند، استر را نیز به خانه ی پادشاه زیر دت هیجای که مستحفظ زنان بود آوردند و آن دختر به نظر او پسند آمده، در حضورش التفات یافت. پس به زودی اسباب طهارت و تحفه های اش را به وی داد و نیز هفت کنیز را که از خانه ی پادشاه برگزیده شده بودند که به وی داده شوند و او با کنیزان اش به به ترین خانه ی زنان نقل کرد. و استر قومی و خویشاوندی خود را فاش نکرد زیرا که مرد خای او را امر فرموده بود که نکند. و مرد خای روز به روز پیش صحن خانه ی زنان گردش می کرد تا از احوال استر و از آن چه به وی واقع شود، اطلاع یابد... پس استر را نزد اخشورش پادشاه، به قصر ملوکانه اش در ماه دهم که ماه طیبیت باشد، در سال هفتم سلطنت او آوردندو پادشاه استر را از همه ی زنان زیاده دوست داشت و از همه ی دوشیزگان، در حضور وی نعمت و التفات زیاده یافت. لهذا تاج ملوکانه را بر سرش گذاشت و او را در جای وشتی ملکه ساخت. و پادشاه ضیافت عظیمی یعنی ضیافت استر را برای همه ی رؤسا و خادمان خود برپا نمود و به ولایت ها رحتی بخشیده، بر حسب کرم ملوکانه ی خود عطایا ارزانی داشت...
نجات پادشاه به دست مردخای: در آن ایام حینی که مردخای در دروازه ی پادشاه نشسته بود، دو نفر از خواجه سرایان پادشاه و حافظان آستانه یعنی بغتان و تارش غضبناک شده، خواستند که بر اخشورش پادشاه دست بیندازند. و چون مردخای از این امر اطلاع یافت، استر ملکه را خبر داد و استر پادشاه را از زبان مردخای مخبر ساخت. پس این امر را تفحص نموده، صحیح یافتند و هر دو ایشان را بر دار کشیدند. و این قصه در حضور پادشاه، در کتاب تواریخ ایام مرقوم شد...
توطئه هامان: بعد از این وقایع، اخشورش پادشاه، هامان بن همداتای اجاجی را عظمت داده، به درجه ی بلند رسانید و کرسی او را از تمامی روسایی که با او بودند بالاتر گذاشت. و جمیع خادمان پادشاه که در دروازه ی پادشاه می بودند، به هامان سر فرود آورده، وی را سجده می کردند، زیرا که پادشاه درباره اش چنین امر فرموده بود. لکن مردخای سر فرود نمی آورد و او را سجده نمی کرد. و خادمان پادشاه که در دروازه ی پادشاه بودند، از مردخای پرسیدند که «تو چرا از امر پادشاه تجاوز می نمایی؟» اما هر چند، روز به روز این سخن را به وی می گفتند، به ایشان گوش نمی داد. پس هامان را خبر دادند تا ببینند که آیا کلام مردخای ثابت می شود یا نه، زیرا که ایشان را خبر داده بود که من یهودی هستم. و چون هامان دید که مردخای سر فرود نمی آورد و او را سجده نمی نماید، هامان از غضب مملو گردید. و چون که دست انداختن بر مردخای تنها به نظر وی سهل آمد و او را از قوم مردخای اطلاع داده بودند، پس هامان قصد هلاک نمودن جمیع یهودیانی که در تمامی مملکت اخشورش بودند کرد، زان رو که قوم مردخای بودند... پس هامان به اخشورش پادشاه گفت: «قومی هستند که در میان قوم ها در جمیع ولایت های مملکت تو پراکنده و متفرق می باشند و شرایع ایشان، مخالف همه ی قوم ها است و شرایع پادشاه را به جا نمی آورند. لهذا ایشان را چنین واگذاشتن برای پادشاه مفید نیست. اگر پادشاه را پسند آید، حکمی نوشته شود که ایشان را هلاک سازند. و من ده هزار وزنه نقره به دست عاملان خواهم داد تا آن را به خزانه ی پادشاه بیاورند». آن گاه پادشاه انگشتر خود را از دست اش بیرون کرده، آن را به هامان بن همداتای اجاجی که دشمن یهود بود داد. و پادشاه به هامان گفت: «هم نقره و هم قوام را به تو دادم تا هر چه در نظرت پسند آید به ایشان بکنی».... و مکتوبات به دست چاپاران به همه ی ولایت های پادشاه فرستاده شد تا همه ی یهودیان را از جوان و پیر و طفل و زن در یک روز، یعنی سیزدهم ماه دوازدهم که ماه آذار باشد، هلاک کنند و بکشند و تلف سازند و اموال ایشان را غارت کنند...
درخواست کمک از استر: و چون مردخای از هر آن چه شده بود اطلاع یافت، مردخای جامه ی خود را دریده، پلاس با خاکستر در بر کرد و به میان شهر بیرون رفته، به آواز بلند فریاد تلخ برآورد. و تا رو به روی دروازه ی پادشاه آمد، زیرا که جایز نبود که کسی با لباس پلاس داخل دروازه ی پادشاه بشود. و در هر ولایتی که امر و فرمان پادشاه به آن رسید، یهودیان را ماتم عظیمی و روزه و گریه و نوحه گری بود و بسیاری در پلاس و خاکستر خوابیدند. پس کنیزان و خواجه سرایان استر آمده، او را خبر دادند و ملکه بسیار محزون شد و لباس فرستاد تا مردخای را بپوشانند و پلاس او را از وی بگیرند، اما او قبول نکرد... پس استر فرمود به مردخای جواب دهید که «برو و تمامی یهود را که در شوشن یافت می شوند جمع کن و برای من روزه گرفته، سه شبانه روز چیزی مخورید و میاشامید و من نیز با کنیزانم همچنین روزه خواهیم داشت و به همین طود، نزد پادشاه داخل خواهم شد، اگر چه خلاف حکم است. و اگر هلاک شدم، هلاک شدم». پس مردخای رفته، موافق هر چه استر وی را وصیت کرده بود، عمل نمود.
درخواست استر از پادشاه: و چون پادشاه، استر ملکه را دید که در صحن ایستاده است، او در نظر وی التفات یافت و پادشاه چوگان طلا را که در دست داشت، به سوی استر دراز کرد و استر نزدیک آمده، نوک عصا را لمس کرد. و پادشاه او را گفت: «ای استر ملکه، تو را چه شده است و درخواست تو چیست؟ اگر چه نصف مملکت باشد، به تو داده خواهد شد». استر جواب داد که «اگر به نظر پادشاه پسند آید، پادشاه با هامان امروز به ضیافتی که برای او مهیا کرده ام بیاید».... هامان گفت: «استر ملکه نیز کسی را سوای من به ضیافتی که بر پا کرده بود، همراه پادشاه دعوت نفرمود و فردا نیز او مرا همراه پادشاه دعوت کرده است. لیکن همه ی این چیزها نزد من هیچ است، مادامی که مردخای یهود را می بینم که در دروازه ی پادشاه نشسته است». آن گاه زوجه اش زرش و همه ی دوستان اش او را گفتند: «داری به بلندی پنجاه ذراع بسازند و بامدادان، به پادشاه عرض کن که مردخای را بر آن مصلوب سازند. پس با پادشاه با شادمانی به ضیافت برو». و این سخن به نظر هامان پسند آمده، امر کرد تا دار را حاضر کردند.
تکریم مردخای: اما هامان ماتم کنان و سرپوشیده، به خانه ی خود بشتافت. و هامان به زوجه ی خود زرش و همه ی دوستان خویش، ماجرای خود را حکایت نمود و حکیمان اش و زنش زرش او را گفتند: «اگر این مردخای که پیش وی آغاز افتادن نمودن از نسل یهود باشد، بر او غالب نخواهی آمد، بل که البته پیش او خواهی افتاد». و ایشان هنوز با او گفت و گو می کردند که خواجه سرایان پادشاه رسیدند تا هامان را به ضیافتی که استر مهیا ساخته بود، به تعجیل ببرند.
اعدام هامان: پس پادشاه و هامان نزد استر ملکه به ضیافت حاضر شدند و پادشاه در روز دوم نیز در مجلس شراب به استر گفت: «ای استر ملکه، مسئول تو چست که به تو داده خواهد شد و درخواست تو کدام؟ اگر چه نصف مملکت باشد، به جا آورده خواهد شد». استر ملکه جواب داد و گفت: «ای پادشاه، اگر در نظر تو التفات یافته باشم و اگر پادشاه را پسند آید، جان من به مسئول من و قوم من به درخواست من، به من بخشیده شود. زیرا که من و قومم فروخته شده ایم که هلاک و نابود و تلف شویم و اگر به غلامی و کنیزی فروخته می شدیم، سکوت می نمودم، با آن که مصیبت ما نسبت به ضرر پادشاه هیچ است»... و پادشاه غضبناک شده، از مجلس شراب برخاسته، به باغ قصر رفت و چون هامان دید که بلا از جانب پادشاه برایش مهیا است، بر پا شد تا نزد استر ملکه برای جان خود تضرع نماید. و چون پادشاه از باغ قصر به جای مجلس شراب برگشت، هامان بر بستری که استر بر آن می بود افتاده بود، پس پادشاه گفت: «آیا ملکه را نیز به حضور من در خانه بی عصمت می کند؟» سخن هنوز بر زبان پادشاه می بود که روی هامان را پوشانیدند... پس هامان را بر داری که برای مردخای مهیا کرده بود، مصلوب ساختند و غضب پادشاه فرو نشست.... آن گاه اخشورش پادشاه به استر ملکه و مردخای یهودی فرمود: «اینک خانه ی هامان را به استر بخشیدم و او را به سبب دست درازی به یهودیان به دار کشیده اند. و شما آن چه را که در نظرتان پسند آید، به اسم پادشاه به یهودیان بنویسید و آن را به مهر پادشاه مختوم سازید، زیرا هر چه به اسم پادشاه نوشته شود و به مهر پادشاه مختوم گردد، کسی نمی تواند آن را تبدیل نماید». پس در آن ساعت، در روز بیست و سوم ماه سوم که ماه سیوان باشد، کاتبان پادشاه را احضار کردند و موافق هر آن چه مردخای امر فرمود، به یهودیان و امیران و والیان و روسای ولایت ها یعنی صد و بیست و هفت ولایت که از هند تا حبش بود نوشتند، به هر والایت، موافق خط آن و به هر قوم، موافق زبان آن و به یهودیان، موافق خط و زبان ایشان و مکتوبات را به اسم اخشورش پادشاه نوشت و به مهر پادشاه مختوم ساخته، آن ها را به دست چاپاران اسب سوار فرستاد، و ایشان بر اسبان تازی که مختص خدمت پادشاه و کره های مادیان های او بودند، سوار شدند. و در آن پادشاه به یهودیانی که در همه ی شهرها بودند اجازت دادند که جمع شده، به جهت جان های خود مقاومت نمایند و تمامی قوت قوم ها و ولایت ها را که قصد اذیت ایشان می داشتند، با اطفال و زنان ایشان هلاک سازند و بکشند و تلف نمایند و اموال ایشان را تاراج کنند، در یک روز یعنی در سیزدهم ماه دوازدهم که ماه آذار باشد در همه ی ولایت های اخشورش پادشاه و تا این حکم در همه ی ولایت ها رسانیده شود، سوادهای مکتوب به همه ی قوم ها اعلان شد که در همان روز یهودیان مستعد باشند تا از دشمنان خود انتقام بگیرند. حسب حکم پادشاه شتابانیده به تعجیل روانه ساختند و حکم در دار السلطنه شوش نافذ شد. و مردخای از حضور پادشاه با لباس ملوکانه ی لاجوردی و سفید و تاج بزرگ زرین و ردای کتاب نازک ارغوانی بیرون رفت و شهر شوش شادی و وجد نمودند. و برای یهودیان روشنی و شادی و سرور و حرمت پدید آمد. و در همه ی ولایت ها و جمیع شهرها در هر جایی که حکم فرمان پادشاه رسید، برای یهودیان، شادمانی و سرور و بزم و روز خوش بود و بسیاری از قوم های زمین به دین یهود گرویدند زیرا که ترس یهودیان بر ایشان مستولی گردیده بود.
استیلای یهودیان بر دشمنان: و در روز سیزدهم ماه دوازدهم که ماه آذار باشد، هنگامی که نزدیک شد حکم و فرمان پادشاه را جاری سازند و دشمنان یهود منتظر بودند که بر ایشان استیلا یابند، این همه بر عکس شد که یهودیان بر دشمنان خویش استیلا یافتند. و یهودیان در شهرهای خود در همه ی ولایت های اخشورش پادشاه جمع شدند تا بر آنانی که قصد اذیت ایشان داشتند، دست بیندازند و کسی با ایشان مقاومت ننمودند زیرا که ترس ایشان بر همه ی قوم ها مستولی شده بود و جمیع روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه، یهودیان را اعانت کردند زیرا که ترس مردخای بر ایشان مستولی شده بود، چون که مردخای در خانه ی پادشاه معظم شده بود و آوازه ی او در جمیع ولایت ها شایع گردیده و این مردخای آنا فآنا بزرگ تر می شد. پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده، کشتند و هلاک کردند و با ایشان هر چه خواستند به عمل آوردند. و یهودیان در دارالسلطنه شوش پانصد نفر را به قتل رسانیده، هلاک کردند و فرشنداطا و دلفون و اسفاتا و فوراتا و ادلیا و اریداتا و فرمشتا و اریسای و اریدای و یزاتا، یعنی ده پسر هامان بن همداتای، دشمن یهود را کشتند لیکن دست خود را به تاراج نگشادند. در آن روز عدد آنانی را که در دار السلطنه شوش کشته شدند به حضور پادشاه عرضه داشتند و پادشاه به استر ملکه گفت که «یهودیان در دارالسلطنه شوش پانصد نفر و ده پسر هامان را کشته و هلاک کرده اند. پس در سایر ولایت های پادشاه چه کرده اند؟ حال مسوول تو چیست که به تو داده خواهد شد و دیگر چه درخواست داری که برآورده خواهد گردید»؟ استر گفت: «اگر پادشاه را پسند آید، به یهودیانی که در شوش می باشند اجازت داده شود که فردا نیز مثل فرمان امروز عمل نمایند و ده پسر هامان را بر دار بیاویزند». و پادشاه فرمود که چنین بشود و حکم در شوش نافذ گردید و ده پسر هامان را به دار آویختند. و یهودیانی که در شوش بودند، در روز چهاردهم ماه آذار نیز جمع شده، سیصد نفر را در شوش کشتند، لیکن دست خود را به تاراج نگشادند. و سایر یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند جمع شده، برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از مبغضان خویش را کشته بودند، از دشمنان خود آرامی یافتند. اما دست خود را به تاراج نگشادند. این، در روز سیزدهم ماه آذار واقع شد و در روز چهاردهم ماه، آرامی یافتند و آن را روز بزم و شادمانی نگاه داشتند».
(عهد عتیق، کتاب استر)

این متن خلاصه شده ی کتاب استر است، که شالوده ی موضوع پوریم را بیان می کند. آمیزه ای از افسانه و واقعیت، با کم ترین قسمت عقل پذیر و قابل تایید و منطبق با دیگر نشانه های تاریخی، و بیش ترین سهم افسانه های مادر بزرگانه. اینک وظیفه ی مورخ است تا این دو سهم را از هم جدا کند و با پهلو قراردادن مظاهر مسلّم این کشتار و تعیین حد و وسعت آن، به علل یقین وقوع و عواقب تمدن برانداز پوریم بپردازد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 9:0


ایران شناسی بدون دروغ، 77 ، نگاهی بر رخ داد پوریم، از منظر مشیت الهی

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۷

می خواهم اندکی دیگر فرصت بطلبم و پیش از ورود نهایی به موضوع پوریم و به قصد اثبات جدایی کامل تابعین کنیسه و کلیسا، از سفارشات الهی، خوانندگان را به تماشای گوشه ی دیگری از مناظر پنهان رخ داده های پوریم دعوت کنم و یاد آور شوم که بر اساس ارزیابی از رفتارهای تاریخی سرپرستان و پیروان دو دین آسمانی ماقبل اسلام، یهودیان و مسیحیان بی تعارف و در ابعاد و ارزیابی های گوناگون نجس اند، و از آن که در حیات پیامبر از باور به یکتایی خداوند دست شسته و مشرک شده اند، چنان که صریح آیه ی قرآن است، شامل هدایت نیستند، شایستگی دخول به مراکز عبادی مسلمین را ندارند و باید که در نهایت ذلت به ادای جزیه مجبور شوند. 

«ان الذین کفروا من اهل الکتاب و المشرکین فی نار جهنم خالدین فیها اولئک هم شر البریة. به کفر برگشتگان اهل کتاب و مشرکین آن ها تا ابد در آتش می مانند، چرا که از بدترین آفریدگان اند».
(بینه، ۶) 

این ارزیابی ناقض این اصل نیست که دریافت کنندگان تورات و انجیل، در تبلیغ یکتا پرستی بر مسلمین مقدم بوده اند و هیچ مسلمان معتقد و هیچ تابع قرآن، منکر نزول آسمانی تورات بر موسای پیامبر و به قوم بنی اسرائیل نیست و هیچ مسلمانی بر پیش قراولی قوم موسی، در قبول وحدانیت خداوند تردید نمی کند. آن ها علی رغم بی استعدادی در تبعیت از تورات و سرکشی های متعدد، تا ظهور عیسای پیامبر، تنها یکتا پرستان روی زمین بوده اند، که از سوی «الله» در قرآن، و «یهوه» در تورات، طبیعتا و پیوسته در سختی ها حمایت و مطمئن شده اند.

«یا بنی اسرائیل اذکروا نعمتی التی انعمت علیکم و انی فضلتکم علی العالمین. ای بنی اسرائیل یاد آورید نعمتی را که بر شما ارزانی داشتم و شما را بر عالمیان برتری دادم».
(بقره، ۴۷)

«ولقد آتینا بنی اسرائیل الکتاب و الحکم و النبوة و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم علی العالمین. به بنی اسرائیل کتاب و فرمان و نبوت و رزق پاکیزه و برتری بر عالمیان عطا کردیم».
(جاثیه، ۱۶)

«و اگر آواز یهوه خدای خود را به دقت بشنوی تا هوشیار شده، تمامی اوامر او را که من امروز به تو امر می فرمایم به جا آوری، آن گاه یهوه خدای ات تو را بر جمیع امت های جهان بلند خواهد گردانید و تمامی این برکت ها به تو خواهد رسید... و خداوند دشمنان ات را که با تو مقاومت نمایند، از حضور تو منهزم خواهد ساخت، از یک راه بر تو خواهند آمد و از هفت راه پیش تو خواهند گریخت».
(عهد عتیق، تثنیه، ۷:۲۸-۱)

هرچند که پیش قراولی بنی اسراییل در قبول یکتا پرستی محتاج احتجاج نیست، اما بیان قرآن قویم در این باب اطمینان و استحکام ویژه ای به آن می بخشد که برای مؤمن ابزار آگاهی نسبت به نهایت عدالت و صراحت در بارگاه الهی و فرصت دیگری است تا مستندات آن اعتقاد نو بیان را مکرر کنم که یهودیان و مسیحیان، تا زمان و روزگار پیامبر اسلام، پیرو تثلیث و قائل به شرک نبوده، پرچم یکتا پرستی به دست داشته اند و این مطلبی نیست که در قرآن قدرتمند گواه کافی درباره ی آن نیابیم.

«شرع لکم من الدین ما وصی به نوحا والذی اوحینا الیک و ما وصینا به ابراهیم و موسی و عیسی ان اقیموا الدین و لاتتفرقوا فیه... آیین مقرر شده برای شما همانی است که به نوح و ابراهیم و موسی و عیسی توصیه و وحی شد که دین را بر پای نگه دارید و در آن تفرقه ایجاد نکنید».
( شوری، ۱۳)

چنین اشارات روشن بی خدشه ای که جای مجادله برای هیچ مغرض و مفسری باقی نمی گذارد، نشان می دهد که دعوت به قبول وحدانیت خدا و اطاعت از فرامین سازنده ی کتب آسمانی، در تمام اسناد الهی و از زبان تمام پیامبران، حاوی ره نمود واحدی بوده و چنان که آیات دیگری گواهی می دهد، پیش از این که یهودیان و نصاری، در عهد پیامبر اسلام، پیمان شکنانه به تثلیث متوسل شوند، پویندگان راه فرامین الهی و مورد تایید و حرمت خداوند بوده اند.

«و لا تجادلوا اهل الکتاب التی هی احسن الا الذین ظلموا منهم و قولوا امنا بالذی انزل الینا و انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون. با اهل کتاب، مگر ظالمین شان، جز به نیکویی مجادله نکنید. بگویید به آن چه بر شما و بر ما نازل شده ایمان داریم خدای ما و شما یکی است و ما تسلیم آن هاییم».
(عنکبوت، ۴۶)

گمان نمی کنم گواهی روشن تری از این آیات صریح، بر بقای اهل کتاب بر یکتا پرستی، لااقل تا زمان نزول قرآن یافت شود و گمان نمی کنم نیازی به تکرار آیات دیگری برای تثبیت و تفهیم این حقیقت مطلق باشد که دین یهود و نصاری و کتاب تورات و انجیل، در مراحل آغازین دعوت اسلام، هنوز مورد تایید الهی و تکریم مسلمین بوده است. آیه ی بالا و دیگر نظایر آن، به وضوح بیان می کند که شرک در نزد اهل کتاب، یک پدیده ی پس از دعوت اسلام و شگرد خاخام ها و کشیشان برای جدا کردن کامل تابعین خویش از مسلمانان است. قرآن کریم چنان که در فصل های مربوطه در مجموعه ی اسلام و شمشیر بیان شد، تمام خطوط و فصول انتقال پیروان تورات و انجیل، از یکتا پرست به مشرک را بیان کرده و به همان نسبت نوع خطاب به آنان را تغییر داده است. زیرا پوشیده نیست که جایگاه «بنی اسرائیل» و پیروان موسی، در قرآن را، به همان اندازه بلند مرتبه می بینیم که موقع «یهودیان» به شرک پیوسته و ایستاده در برابر رسالت پیامبر اسلام، خوار و بی حرمت است، چندان که می توان توجه داد که نام گذاری نهایی «یهود»، در کتاب خدا، یک لقب خفیف جانشین «بنی اسرائیل» و «اهل کتاب» است که یهودیان آن را بر خود نمی پسندند، به کار نمی برند و به رسمیت نمی شناسند، هرچند که به صورتی رازگونه تاکنون کسی را به دنبال کشف معنای قرآنی لقب «یهود» ندیده ایم!!! بدین ترتیب حمایت مطلق خداوند از مومنین بنی اسرائیل، قرن ها پیش از ابتلای به شرک و سرکشی نسبت به رسالت پیامبر، در ماجرای تصرف بابل و یاری دادن به آنان در سرکوب دشمنان خویش در شرق میانه، حتی به صورت قتل عام، آن گاه که اقوام منطقه قصد کشتار کامل یهودیان را داشته اند، می تواند یک اراده ی الهی نیز، برای حفاظت تنها قوم معتقد به یکتا پرستی و وحدانیت در آن زمان معرفی و تبلیغ شود.

حالا کسانی مشغول به هم مالیدن دست ها  و تکان دادن دم از سر شادمانی اند که پورپیرار باز هم حرف های خود را پس گرفت و پوریم بنی اسرائیل را مشیت الهی توصیف کرد. من به این بالا و پایین پریدن های از سر ناگزیری و بوزینه وار آنان، که مطلقا از روی خباثت و از مبداء نافهمی است، اعتنایی ندارم و به خواستاران حقیقت یاد آور می شوم که ما مسلمانیم و یهودی نیستیم، فقط به احکام الهی خاضعیم و در هیچ بابی، جز مقدرات انشاء شده از سوی خداوند را در نظر نداریم، برای پیش بردن امیال و یا اعتقادات خویش به اختفای حقیقت و انتشار دروغ دست نمی زنیم، چون اصحاب کنیسه و کلیسا، به جعلیات خود ساخته متوسل نمی شویم، برای به راه انداختن ارابه ی شیادی و دروغ، از کتاب ها و کتیبه های قلابی چرخ دوّار نمی سازیم، برای هیچ قومی تاریخ بی اساس و شاه نامه و الفهرست و اوستا نمی نویسیم و بر اساس تعهد قرآنی خویش در تکریم حقیقت و ستیز با دروغ، حتی به بهای جان و زیان خود و وابستگان مان، باز نمی مانیم، از مقابله و مناظره و قبول حقیقت در باب هیچ مقوله ای به هراس نمی افتیم و با خبریم که خداوند دشمنان اصلاح ناپذیر پیامبران و سنگ اندازان تربیت ناشدنی در راه راست را، بارها به صورت جمعی از میان برداشته و کاملا منهدم کرده است. 

«و قال الملا الذین کفروا من قومه لئن اتبعتم شعیبا انکم اذا لخاسرون. فاخذتهم الرجفة فاصبحوا فی دارهم جاثمین. سران کافر قوم گفتند اگر از شعیب پیروی کنید، زیان خواهید دید. پس زلزله ای سخت درگرفت و آنان مرده بر جای خود ماندند».
(اعراف، ۹۱ و ۹۲)

«فلما جاء امرنا جعلنا عالیها سافلها و امطرنا علیها حجارة من سجیل منضود. مسومة عند ربک و ما هی من الظالمین ببعید. چون دستور ما فرا رسید، آن جا را زیر و زبر کردیم و بارانی از سنگ از سجیل بر آن ها باراندیم که نشان پروردگار بر آن ها بود و بر ظالمین چنین عذابی دور نیست».
( هود، ۸۲ و ۸۳)

«و ان یکذبوک فقد کذبت قبلهم قوم نوح و عاد و ثمود. و قوم ابراهیم و قوم لوط. و اصحاب مدین و کذب موسی فاملیت للکافرین ثم اخذتهم فکیف کان نکیر. فکاین من قریة اهلکناها و هی ظالمة فهی خاویة علی عروشها و بئر معطلة و قصر مشید. اگر تو را تکذیب کرده اند پیش از تو قوم نوح و عاد و ثمود هم از تکذیب کنندگان بوده اند و نیز قوم ابراهیم و قوم لوط و اهالی مدن. موسی هم تکذیب شد. به کافران مهلت دادم، سپس آن ها را فرو گرفتم و چه گونه بود عقاب من. ستم پیشگان را هلاک کردیم، سقف های شان فرو ریخت، چاه ها بی مصرف و قصرهای آراسته بی صاحب ماند». 
(حج، ۴۲ تا ۴۵)

«فانظرنا کیف کان عاقبة مکرهم انا دمرناهم و قومهم اجمعین. فتلک بیوتهم خاویة بما ظلموا ان فی ذلک لایة لقوم یعلمون. پس پایان مکاری آن ها را ببین که چه گونه بود. آن ها و قوم شان را به تمامی هلاک کردیم. آن هم خانه های به کیفر ظلم خالی افتاده شان. در این امور برای دانایان نشانه و عبرتی است».
 (نمل، ۵۱ و ۵۲)

«فاما ثمود فاهلکوا بالطاغیة. و اما عاد فاهلکوا بریح صرصر عاتیة. سخرنا علیهم سبع لیال و ثمانیآ ایام حسوما فتری القوم فیها صرعی کانهم اعجاز نخل خاویة. اما ثمود، بر اثر آن بانگ بلند کشته شدند. و اما قوم عاد بر اثر باد صرصر که هفت شب و هشت روز پیاپی بر آنان وزید، مانند تنه های پوسیده ی نخل بر زمین افتاده و مردند».
(الحاقه، ۵ تا ۷)

«ان یشاء یذهبکم ایها الناس و یات بآخرین و کان الله علی ذلک قدیرا. اگر اراده کند ای مردم، تمام شما را می برد و کسان دیگر را می آورد که خداوند به این امر قادر است».
(نساء ۱۳۳)

می توان آیات دیگری نیز دال بر این امر به حجت گرفت که خداوند طاغیان اصلاح ناشدنی که امکان را بر ابلاغ و آزادی عمل رسولان می بسته و به صراط مستقیمی نبوده اند، یکسره و بدون گزینش این یا آن، مگر به تقوا، با زلزله و باد و صدای بلند و بارش سنگ از آسمان و مصائب دیگر، به کلی هلاک کرده است. این همان خداوندی است که آدمی را از رنجاندن یتیم و بی اعتنایی به سائل باز می دارد و نیکی به پیران و درماندگان را توصیه می کند. در نزد خداوند امحاء مردم غیر قابل تربیت و مکار و توطئه گر که از صورت آدمی خارج و سدی بر سر راه رسالت پیامبران شوند، راه حل نهایی است و در قرآن کریم چه بسیار هشدار بر معاندان می خوانیم که آن ها را از دچار شدن به چنین عاقبت و عذابی برحذر می دارد. یهودیان می توانسته اند با توسل به این نشانه ها اعلام کنند که بارگاه الهی آن گاه که بنی اسرائیل، یعنی تنها حاملان یکتا پرستی کهن را، در معرض هلاک عمومی و به تعبیر تورات، قتل عام کامل دیده، در امحاء دشمنان چند گانه پرست، به سرکردگان بنی اسرائیل یاری رسانده است. این یک امکان و احتمال برای مطالعه ی بی غرضانه ی ماجرای پوریم و بابی برای بحث در باره ی آن بود، که به سبب انکار اجرا و برقراری سکوت در موضوع آن قتل عام، از سوی یهودیان، از فهرست بررسی های دینی و تاریخی بیرون ماند، حذف اطلاعات، آن را به صورت گره ای در شناسایی های بشری درآورد، نفی جاهلانه و جاعلانه، راه را بر شناخت آن حادثه و تبعات اش مسدود کرد و روی دادی را که ممکن بود سر منشاء بسیاری از تحقیقات و روشنگری های دینی و مادی زندگی انسان باشد، از گردونه ی دانایی های معمول بشر سترد و موجب انحراف در بینش آزاد آدمی شد. اگر پوریم را پلید می خوانم، از آن است که یهودیان علاوه بر صدمات تمدنی که با اجرای پوریم به بار آوردند، به امید پنهان کردن آن اقدام، تمام هستی و هویت دیرینه ی یک سلسله از ملل را به بدترین آلودگی های سیاسی و نظامی و فرهنگی نیز، از راه القاء مجموعه نادرستی از مسائل مختلف تاریخی- اجتماعی آغشته اند. ضمن این که افشای اخیر آن قتل عام، سند تازه ای بر سنگ دلی یهودیان در سراسر تاریخ عرضه کرده است، چنان که حوادث این روزها در جهان اسلام و خون هایی که در افغانستان و عراق و فلسطین و لبنان ریخته می شود، دلیل روشنی بر بی پروایی آنان در انجام شنیع ترین جنایت های آشکار و پنهان، تنها به صرف دشمنی لجوجانه ی اعتقادی با مسلمین، ارائه می دهد.   

سعی من در تمامی این یادداشت ها، چنان که از نخستین مرحله بیان کرده ام، تنها مصروف این مقوله و اثبات این مطلب بوده است که ماجرای پلید پوریم به واقع امر در شرق میانه رخ داده و کوشش توام با تخریب و توطئه گری یهود در پوشاندن آن، اینک دیگر بی ثمر است. چنان که بحث بالا را از آن باب گشوده ام که بدانید یهودیان، که معتقد به یکتایی و مشیت الهی نیستند، در چاره اندیشی برای موضوع پوریم، حتی مدعی نشده اند که خداوند یکتا از آن ها در ماجرای پوریم حمایت کرده و چون در طینت پلید خود تنها به جعل و دروغ و توطئه متوسل اند و ساخت تاریخ مملو از ناممکنات را، برای اختفای پوریم و ایجاد تفرقه و دشمنی میان سلسله ای از ملت ها، به خصوص مردم مسلمانی که اینک در شرق میانه متمرکزند، بر ادعای برگزیدگی و برخورداری از حمایت الهی در آن نسل کشی و اعتراف از موضع دین داری به اجرای آن، با صلاح و نقشه های خود منطبق تر دیده اند، آن گاه شاهدین مجعولی چون هرودوت و آشیل و فردوسی و ابن ندیم و ابن خلدون و مقدسی و از این قبیل و گله ی پرشمار دیگری از امپراتوران و دانشمندان و پیامبران دروغین چون زردشت و مانی و غیره و سرداران و شاعران و طبیبان و منجمان و مفسران و سیاحان و فیلسوفان و عارفان و درویشان ساختگی را به حرکت درآورده و تاریخ و فرهنگ و هویت مردم باستان را در لجنزاری فرو برده اند که بیرون کشیدن باورهای آلوده ی کنونی از آن، نیروی استدلال و استنادی می طلبد که با انبوه جیره خواران و آنوسیانی که اورشلیم در نگهبانی از دروغ های دست ساخته خویش در همه جا گماشته، کاری دشوار اما ممکن می نماید.

اگر یهودیان به جای تاریخ سازی و افسانه بافی برای بشر، بر این تذکر قرآنی و توراتی تکیه می کردند که خداوند دشمنان صراط مستقیم و مزاحمان راه پیامبران را با سخت ترین عقوبت و به طور کامل، از جمله در ماجرای پوریم قلع و قمع کرده است، برای خاخام ها و خردمندان یهود فرصتی فراهم می شد تا ماجرای پوریم را به یک تحول و تغییر مقدس و هدایت شده از سوی خدای آسمان و زمین تبدیل کنند و بروز مباحث دیگری را موجب شوند که گذر از آن ها چندان هم به سادگی میسر نبود. اما فرهنگ جهان شاهد چنین برداشتی از سوی کنیسه نشد و در مقابل سر دم داران یهود کوشیدند تا با رد و اختفای آن نسل کشی عام، بر حضور خود در ماجرا سرپوش گذارند و برای توقف مقوله ی رشد در جهان مقصران دیگری چون اسکندر و اعراب و مغول بتراشند. حاصل چنین توطئه کثیف و وسیعی، درهم ریختگی تاریخ ارتباطات قومی و ملی و منطقه ای، بی راهه رفتن فرهنگ مشترک آدمی و رواج چنان تحمیق آکادمیک است که پاکیزه ترین روش برقراری وحدت جهانی و ارتباطات انسانی، یعنی دین اسلام را، من جمله از طریق تدارک جعلیاتی به نام تاریخ غزوات اسلامی، مرکزی برای اشاعه ی کشتار و ستم و واپس ماندگی و تجاوز و مقابله با آزاد اندیشی معرفی کرده اند!!!

اینک هر صاحب عقیده ی مستقلی، خود را موظف به آشنایی و سپس قضاوت درباره ی پوریم می بیند. اگر نخواهد به تفسیر الهی ماجرا گردن گذارد، چاره ای جز این ندارد که آن قتل عام تمام و غیرموجه و بی دلیل را مایه ی شرمساری جاودانه ی قوم یهود و موجب توقف مسیر رشد طبیعی انسان بداند و اگر از منظر مشیت الهی به آن حادثه ی نابود کننده بنگرد، آن گاه باید یهود را خائن به این خواست خداوندی بشناساند که در جای تمسک به اراده ی الهی در توجیه آن رخ داد، با تاریخ نویسی جاعلانه برای ملت های بزرگی، موجب سرگردانی و گمراهی عمومی فرهنگ بشری شده اند. بدین ترتیب مناسب این که در پی ارائه ی اسناد اثباتی رخ داد پلید پوریم باشم.  (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 و ساعت 20:0


ایران شناسی بدون دروغ، 78 ، تصرفات در نقش رستم

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۸

پس به چند بنیان اصلی متکی شدیم: نخست این که در مجموعه ی تخت جمشید اثری از داریوش نیافتیم، زیرا کتیبه های نصب شده بر دیوار سکوها و درون کاخ های آن محوطه، از دروازه ی ورودی تا تچر و هدیش، خشایارشا فرزند داریوش را کارفرمای آن ساخت و سازها به عنوان شاه حاکم معرفی می کند که زمان شناسی آن با درگذشت داریوش برابر می شود و از آن که در واقع امر نیز جز کتیبه ی بیستون، آن هم با تردیدهایی که منبع آن را در زیر می خوانید، نوشته و نشان مطمئن دیگری از داریوش نداریم و ادعاهای کنونی، همانند آن کتیبه که بر بالای دیوار حصار جنوبی تخت جمشید کاشته شده، قابل رد و جعل اند، پس قبول حاکمیت ۳۶ ساله ی داریوش، در میان این بی نشانی کامل و فقدان اسناد و آثار لازم برای حیات دراز مدت او، دشوار می شود. اگر اثبات نادرستی و نوکندگی کتیبه های داریوش، از قبیل آن چه در مصر و شوش آدرس می دهند، ساده است، پس راهی گشوده نیست جز این که قبول کنیم سازندگان و سامان دهندگان آن سلسله ی دراز مدت و ظاهرا مقتدر هخامنشی، کاملا به کوتاهی عمر داریوش واقف بوده و برای پر کردن خلاء حضور او در ماجراهای هخامنشی، آسان ترین مسیر را حک کتیبه های متعدد و پراکنده به نام او دیده اند. این کار چندان توام با افلاس و از سر ناتوانی و ولنگاری انجام شده است، که از آن امپراتور ظاهرا حفار ترعه ی نیل، کتیبه هایی نیز در ادعای مالکیت طاقچه ی اتاق (DPc)، دستگیره ی در (DPi) و معرفی خود در درز های قبای تن اش (DPb) نیز دیده ایم!!! خواننده ی خردمند همین که نام سلطانی را کنده شده در سجاف لباس او می بیند، بدون کم ترین مکثی، به انگیزه ی چنین صحنه سازی های بی گمان سفیهانه، پی خواهد برد. 

از میان همین نتیجه گیری نخستین و اثبات شده، مطلب مهم دیگری سر بر می آورد: اگر ساخت و سازها در تخت جمشید، پس از مرگ داریوش و به امضای خشایارشا مجاز و اجرا شده پس چه گونه گور داریوش از نقش رستم سر برآورده است؟!!! زیرا قرار گرفتن گور داریوش در نقش رستم زمانی قابل قبول بود که بر مبنای تبلیغات جاری ساخت تخت جمشید را تمام شده و پایه گذار آن را داریوش می شناختیم و اینک که از نادرستی این تلقینات به طور کامل آگاهیم، پس خشایارشا باید که ابتدا و  پیش از آغاز بنای مجموعه ی تخت جمشید برای پدرش و سران آینده ی سلسله در نقش رستم و سپس در تخت جمشید گورهای مجلل ساخته باشد!!! در این صورت هم تاریخ انجام این کار خیر به زمان حیات داریوش برمی گردد، زیرا نمی توان جنازه ای را، تا زمان ساخت مقبره ای تشریفاتی در ارتفاعات کوهی، بر زمین معطل گذارد. وانگهی فوریت چنین گورسازی وسیعی، در محوطه نقش رستم و تخت جمشید، توضیح منطقی ندارد و معلوم نیست خشایارشا از چه راه با خبر بوده است که سران سلسله در آینده به شش فقره آرامگاه محتاج خواهند شد؟ این ذخیره ی مقبره بر مبنای چه دور اندیشی و ضرورتی انجام شده و خشایارشا از کجا دانسته است که طراحی چنین قبوری مورد قبول حاکمین آینده نیز خواهد بود؟ وجود این همه گور تا زمانی طبیعی می نمود که گمان می کردیم هر یک از آن ها را جداگانه و در زمان حیات و به میل و نیاز حاکمی در سلسله ی هخامنشی آماده کرده اند و اینک که تدارک تمام آن ها به گردن خشایارشا افتاده، اقدامی بی اساس و سفیهانه و عقلا فاقد امکان وقوع دیده می شود و همین امر مورخ را برای جست و جوی خقیقت بنای این گورها، مشتاق تر می کند. بدین ترتیب بر بنیان یافته های جدید و با تکیه بر استدلالاتی که در پی خواهد آمد، باید که در ظاهر سازی گورهای نقش رستم و تخت جمشید و به ویژه آن تک مقبره ای که به نام داریوش مکتوب و ممهور شده و نیز هخامنشی خواندن تمام محوطه ی نقش رستم عمیقا تردید کنیم؟!!!

اگر باستان شناسی جهان و ایران باستان ستایان ما این استدلالات کوه سان را نفهمند و یا نپذیرند و علی رغم آن همه کتیبه ی خشایارشایی که بر دیواره ی سکوها و داخل بناها، از ورودی تا انتهای تخت جمشید، سرپرستی ساخت و سازها را به نام خشایارشا ثبت می کند، باز هم علاقه نشان دهند که داریوش را آغاز کننده ی ساخت آن مجموعه بدانند، ناگزیرند که برای رفع ابهام ها به اسناد دیگری جز ادعاهای موجود متوسل شوند که در اختیار احدی نیست، زیرا که اینک از نبودن داریوش در تخت جمشید آگاه شده ایم و می دانیم که خشایارشا کار تغییر بافت خشت و گلی زیگورات عیلامی تخت جمشید، به ابنیه سنگی هخامنشی را، برابر اعلام کتیبه ها، پس از درگذشت داریوش آغاز کرده و با خبریم که در زمان خشایارشا هم پیشرفت کار ساخت و ساز در تخت جمشید به سبب ناگزیر شدن اجرای قتل عام پوریم، متوقف مانده است، در این صورت نیز مرگ و دفن خشایارشا نیز نمی توانسته است در تخت جمشید رخ داده باشد. زیرا اصولا آن مجموعه ی نیمه ساخت هرگز محل سکونت و مرکز اقتدار کسی، اعم از داریوش و خشایارشا و هیچ کس دیگر نبوده است، تا به ضرورت تدارک جایگاه پس از مرگ خویش در گوشه ای از آن بیاندیشد. از منظر عقل کار دشوار آن مقبره سازی وسیع، پس از اتمام ابنیه هایی برای زندگان، مطلوب تر می نماید، که عملا معکوس شده است: گورهای کامل قابل بهره برداری پیش از مسقف کردن بناهایی برای زندگانی؟!!! 

بدین ترتیب موضوع ساخت و ساز، از جمله تدارک گورها در تخت جمشید و نقش رستم، از آغاز تا پایان، منحصرا یک مقوله ی خشایارشایی می شود، زیرا داریوش در اجرای آن ها سهمی نداشته و از تمام این مقدمات و بر اساس یافته ها و مستندات و استنادات و استنتاجات عقلی جدید، نتیجه گیری روشنی فراهم می شود که در نقش رستم مقبره ای از هخامنشیان وجود ندارد، زیرا حضور داریوش در آن اقلیم ثابت شده نیست تا گوری در آن محوطه را به او ببخشیم و خشایارشا نیز هرگز ساکن تخت جمشید و پس از پوریم ساکن ایران نبوده است، تا مدفن او را در نقش رستم بنا کنند، شاهان ادعایی پس از خشایارشا در مجموعه ی هخامنشیان نیز مقوایی و قلابی اند، به گور محتاج نبوده اند و انتساب چند کتیبه بر پایه ستون های شوش و نوشته هایی دیده نشده بر تکه پاره های خمره شکسته و معماری چند پله، فقط تردید در موجودیت آن ها را مستحکم تر و تلاش برای جان دادن به آن اشباح تاریخی را مضحک تر و بی اساس تر و دل خراش تر می کند، بر دامنه جعلیات هخامنشی گستره ی بیش تری می بخشد و مورخ را عمیقا به این وادی حیرت می فرستد که مسائل دوران کوتاه حضور نیزه داران هخامنشی در ایران و در شرق میانه را چه گونه باید از ابهامات و احساسات موجود به طور کامل تخلیه کرد؟ کار دشواری که اتمام آن به کوشش یک نسل تمام موکول می شود.

بدین ترتیب بنای گورهای سنگی تخت جمشید و نقش رستم تنها و تنها به فرآورده هایی ناشی از تصورات خشایارشا تبدیل می شود، محمل تاریخی نمی یابد و اندک شکی نمی ماند که مجموعه گورهای محوطه ی نقش رستم و تخت جمشید ساخته های پیش از هخامنشی و با نشانه های مسلّم دیگر، از جمله آن همه بقایای خشتی عیلامی تخریب شده، در محوطه ی نقش رستم و تخت جمشید، باید که هویت این مقبره های سنگی را هم، به شرحی که می آورم، عیلامی شناخت. 

تصویر قدیمی بالا محوطه  نقش رستم را نشان می دهد که در سمت جنوب آن بقایای استحکامات یک قلعه ی خشت و گلی بسیار پر ابهت، با بنای موسوم به مکعب زردشت، در انتهای سمت چپ آن، به صورت سه ضلعی قرار گرفته که صخره بلند نقش رستم ضلع چهارم و شمالی آن را تشکیل می داده است. بی شک باید که ساکنان و سازندگان این قلعه ی بزرگ را صاحبان اصلی تمام مامده ای این محوطه و از جمله قبور و برخی از آرایه های موجود بر صخره ی مقابل آن دانست. دانشمندان پرآوازه در شیادی و اعزام شده از دانشگاه های نام دار غربی و نیز همدستان خودی آن ها، به جای حفاظت از این بقایا و کوشش برای دیرین شناسی و هویت یابی صاحبان و ساکنان این محوطه، همانند بقایای خشت و گلی تخت جمشید، دست به تخریب و امحاء کامل آن زده اند!

این یکی از چند تصویر بر جای مانده است که مرحله ای از تخریب بقایای قلعه و استحکامات خشت و گلی وسیع نقش رستم را نمایش می دهد. تصویر با وضوح تمام نه فقط اعتبار و ارزش و ویژگی های این ابنیه ی عیلامی را از درون اعلام می کند، بل به خوبی نشان می دهد که کارگران بیل و کلنگ دار، نه مشغول اکتشاف پر وسواس باستان شناسانه، بل فرمان انهدام کامل آن بقایای زیبا را دریافت کرده، آشکارا دیوارهای سالم و بر جا را به ضربه ی کلنگ به آوار تبدیل می کنند!!! حاصل کوشش باستان شناسانه ی متخصصین والا مقام و دارای اعتبار بین المللی، در نقش رستم این شده است که در حال حاضر از آن مجموعه استحکاماتی که در دو عکس پیش دیدید، حتی به میزان یک قوز کوچک نیز چیزی باقی نگذارده و محوطه نقش رستم را مثل زمین بازی فوتبال صاف کرده اند!!!!!

اینک و پیش از آشکار کردن گوشه های دیگری از حقه های باستان شناسان و نسخه سازان و نمایش دادن جعل در بقایای سنگی هخامنشی، از جمله گورهای نقش رستم و تخت جمشید، بار دیگر یادآور شوم که در هیچ نقطه ای در سراسر خطه ی شرق میانه، مرکز حکومت و حتی سکونتگاه اختصاصا هخامنشی جز همین نیمه ساخته های تخت جمشید نیافته ایم، پس بی شک و چنان که ثبت است باید پایگاه استقرار کورش و داریوش را در غرب ایران و در بقایای هنوز تخریب و سوزانده نشده ی بابل و شوش قبول کنیم. آن گاه برای مورخ حضور ناگهانی خشایارشا در منطقه ی تخت جمشید و اقدام او برای تدارک یک مجموعه ی حکومتی در صفه ی پیشین زیگورات عیلامی تخت جمشید، موجب سئوال های بیدار کننده ای است که در مقاطع مختلف و بنا بر نیاز عرضه خواهم کرد، چنان که حک بی هوده و غیر قابل توضیح و بی کاربرد کتیبه ی بیستون، در آن مخفیگاه گم نام و پرت افتاده، که هرگز آشنایی با مندرجات آن برای هیچ عابری ممکن نبوده، موجب پرسش های تازه می شود و چون انتشار نسخه های آن متن، بر چرم و سنگ و آجر و پوست، در سراسر اقلیمی که هرگز در اختیار هخامنشیان نبوده، صورتی از افسانه سازی و شوخی به خود می گیرد، اما از آن که اشاراتی به این داستان مفرح در متن همان کتیبه ثبت دیده ایم، پس بی شک تدارک چنین کتیبه و آماده سازی و پخش نسخه هایی از آن، در زمانی که داریوش کم ترین تسلط و اقتداری در هیچ نقطه ای از شرق میانه نداشته و شبانه روز و سراسر ماه و سال را در مقابله با مقاومت بومیان منطقه می گذرانده، امکان اجرا نمی یابد و مدعاهای آن در هر زمینه مردود می شود. اگر تحقیقات در جریان، از سوی صاحب نظران سخت کوش خودی، در باب کتیبه بیستون، بتواند به مرحله ی اظهار نظر نو برسد، چنان که پیش تر نیز به اشاره بیان کردم، تقریبا مسلم خواهد شد که حک این کتیبه، پس از اتمام پروژه ی پوریم و به دنبال برچیده شدن و بازگشت گروه و گنگ هخامنشی، به قصد فریب تاریخ، با مطالبی گیج کننده و شرح دست و پا شکسته و معیوبی از وقایع واقعا روی داده، به وسیله ی حجاران یهود ساخته شده است. با این همه و از آن که تاکنون کسی نتوانسته است به متن واقعی نوشته های حک شده بر صخره های بیستون، تسلطی حاصل کند و آن چه را تاکنون از متن این کتیبه به خواستاران ارائه داده اند، فقط نقاشی و رسّامی است و نه متن واقعی بر سنگ آمده ی آن، نتیجه گیری نهایی، به اتمام بررسی های بس ارزشمندی موکول می شود که بنا براظهار مولف کتاب «چنین گفت داریوش» با تکیه بر کپی برداری بسیار مدرن دانشگاه امیر کبیر از آن کتیبه و به سعی منفرد و مفید آقای دکتر فضل الله نیک آیین در جریان انجام است.

این تصویر یکی از گور دخمه های عیلامی به نام «دائو دختر» در اقلیم فارس و نزدیک به حجاری و نقش برجسته های عیلامی در کورنگون ممسنی است، با شرحی که ذیلا درباره ی آن از کتاب «دانش نامه ی اثار تاریخی فارس» می خوانید. شباهت بنیانی این گور دخمه ی عیلامی با آن چه در نقش رستم و تخت جمشید تراشیده اند، بیش از آن است که پذیرش مبدائی واحد برای آن ها را قابل تردید کند.

«داو و دختر: دخمه ی سنگی داو و دختر که برخی آن را داو دور می نامند، از آثار تاریخی مهم فارس است که در محلی به نام داو و دختر در منطقه ی حسین آباد و مراس خان رستم ممسنی و در دامنه ی کوه دنا قرار دارد. این نقش حجاری شده را در اصطلاح محلی «دی دوور» یا «دی و دوور» به معنی مادر و دختر می نامند. این دخمه در ارتفاع تقریبی سیصد متری قرار گرفته و شبیه به دخمه های هخامنشی است. دخمه تشکیل شده از سطح پهن و بلندی است که قسمت پایین آن را به صورت صاف درآورده اند. این دخمه دارای سکویی به طول ۸۰/۵ متر و عرض ۵ متر است که فاصله آن تا پایین دخمه ۱۰۰ متر است. مدخل دخمه در قسمت وسط قرار دارد و هر جانب آن دارای دو ستون به ارتفاع سه متر و قطر ۷۵ سانتی متر است. اتاقک درون دخمه دارای طول ۵ متر و عرض ۴۵/۳ متر و ارتفاع ۲۶۰ سانتی متر است. بالای ستون ها نیز حاشیه ی صاف و مسطحی وجود داشته و بر فراز آن شکل کنگره های دندانه دار هخامنشی بر سنگ کوه تراشیده اند».
(دانشنامه آثار تاریخی فارس، ص ۲۴۹)

آن چه در شرح بالا موجب فرح بسیار می شود، کوشش مدخل نویس دانش نامه ی فارس در اثبات تقلید این گور دخمه ی بسیار کهن، از آرایه های هخامنشی است!!!!! برای گروهی گردش زمین و آسمان و اساس خلقت بر پیدایش هخامنشیان مستقر است، حتی اگر به بهای تمسخر خویشتن باشد.

و این هم نمای یکی از شش مقبره ی موجود در تخت جمشید و نقش رستم که از دو قسمت تشکیل می شود. قسمت دخمه و ستون ها در پایین، که برابر با نمونه ی کهن تر دائو دختر و در بدنه و ستون و سر ستون ها بسیار آسیب دیده و خرد شده است. تمام آرایه های این بخش، از جمله دندانه اندازی های سنگی و ردیف شیران و حیوانات حجاری شده در آخرین نوار فوقانی قسمت زیر، برگرفته ای از هنر کهن عیلامیان است و کم ترین تشابهی با آرایه های معمول هخامنشی در تخت جمشید ندارد و بخش دوم نوتراشی های قسمت بالاتر از سقف، که در زمره ی حجاری های سبک هخامنشی است که به طور کامل از نقوش جانبی درگاه های صد ستون برداشته اند. این قسمت بالا تر از ستون ها، در تمام شش مقبره مو به مو شبیه به هم و هریک برگردان کامل آن دیگری است. اینک شما را به افکندن نگاهی دقیق تر به بخش هخامنشی این مقبره دعوت می کنم. آیا حجاری های قسمت بالاتر از سقف را، بسیار جدید تر از بخش زیرین و عیلامی آن نمی بینید و آیا نباید آن همه آثار زنگابه ی گلی رنگ، که بدنه ی دیوار و ستون های قسمت زیرین را پوشانده، از بخش فوقانی دخمه سرازیر شده باشد، پس چرا حجاری های قسمت فوقانی کم ترین اثری از این گل آبه ها را بر خود ندارد؟ کافی است به ردهای نشت آب توجه کنید که سراسر قسمت بالای بخش عیلامی مقبره و به خصوص تراشه های دندانه دار بالای ستون ها را کاملا پوشانده، بی این که کم ترین اثری از گذر نشت آبه ها در قسمت بالای سقف و بخش حجاری های هخامنشی آن بیابیم. تعیین زمان دقیق این تعرض و تغییر در گورهای محوطه ی نقش رستم و تخت جمشید، بدون مطالعه ی کافی هنوز میسر نیست، اما تردیدی وجود ندارد که حجاری و طرح دو قسمت فوقانی و تحتانی مقبره ها، از دو شیوه ی نگاه، دو فرهنگ مختلف حجاری و در دو زمان متفاوت، بهره برده اند و چون قادر نبوده اند این مقبره های سنگی دور از دسترس و کاملا عیلامی را، که در اصل مدفنی برای سران دینی زیگورات تخت جمشید و مجموعه ی نقش رستم بوده، نظیر بقایای خشت و گلی تخت جمشید و نقش رستم به کلی جمع آوری و معدوم کنند، با این شگرد کثیف، برای پوشاندن حقایق ایران کهن، ماهیت عیلامی مقبره ها را مخدوش کرده اند. برای کسانی که به تعویض لوگوی فراز به اصطلاح اهورا مزدا در سنگ نگاره ی بیستون دست زده اند، ایجاد چنین تغییراتی در فضای پرت افتاده و بدون عبور نقش رستم و تخت جمشید، دشوار نبوده است. من به میزان کافی از این گورها دیدار کرده و مغایرت های زمانی را در دو بخش فوقانی و زیرین این دخمه ها سنجیده ام و اینک علاقمندان به دریافت حقیقت و مشتاقان به اندازه گیری غیرممکن اعمال شیادی های گوناگون در بقایای تاریخی ایران را دعوت می کنم که نسبت به نوکندگی قسمت بالای این گورهای عیلامی و نشاندن مهر همسانی از هخامنشیان برفراز آن ها تحقیق و علی رغم فقدان آثار، با کارشناسی کامل، زمان این اقدام جاعلانه را تعیین کنند. اگر اعمال چنین خیانت پر وسعتی به آثار کهن عیلامیان بار دیگر آشکار شد، از این پس این گورها را، به عنوان سندی از بی فرهنگی کامل دانشگاه ها و دانشمندان غربی، در حوزه ی ایران شناسی و نمونه ی دیگری از سایر حقه بازی های آنان در تاریخ نویسی و اسلام شناسی و فرقه سازی، به فرهنگ آدمی ارائه دهند.

سرانجام و به دنبال عرضه ی این همه اسناد و عکس و نمونه و شرح و بررسی و فیلم، اینک دیگر می دانیم که پاسارگاد یک جور چینی نو در دوران جدید است که در مزرعه ی چغندری به دشت مرغاب کاشته اند، تخت جمشید مجموعه خرابه های نیمه کاره ای است که در میان یک زیگورات کهن عیلامی ساخته اند و هرگز سکونتگاه و مرکز اقتدار کسی نبوده است، گورهای محوطه ی نقش رستم و ارتفاعات مشرف بر تخت جمشید عیلامی است، سلسله ی هخامنشی با ظهور کوتاه مدت داریوش آغاز و در میانه ی حکومت فرزندش خشایارشا با اجرای پروژه ی پوریم به اتمام رسیده است، از داریوش مستندات محکمی به جای نیست، مندرجات بیستون را دیگران و به زمانی نامعلوم، پس از مرگ زود هنگام اش فراهم کرده اند و نیزه داران چادر نشین و ناموفق هخامنشی بیش از دو سه دهه در ایران و شرق میانه مستقر نبوده اند، که سرانجام آن به اجرای پروژه ی پوریم منجر شده است. بدین ترتیب می توان پذیرفت که خنجر کشان هخامنشی اجیر شده از جانب یهودیان، نه از جنبه ی ماهوی و نه از بابت تعلقات مادی، بستگی باز دارنده ای با این سرزمین و مردم آن نداشته، می توانسته اند ماموریت خود در اجرای پروژه و نسل کشی کامل پوریم را، به عنوان راه چاره ای برای ممانعت از شکست کامل، با نهایت سبعیت و خشونت اجرا کرده باشند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه چهارم مرداد 1386 و ساعت 0:0


ایران شناسی بدون دروغ، 79 ، صحنه سازی و سخنرانی های پوپ و امثال او

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۹

از تمام مناظر ممکن به تصویر بی قواره ی تاریخ ایران، که در اسناد یهود ساخته و ادعاهای بی قرار و استقراری که در نظریه های افلیج مورخان و مفسران دانشگاه های غرب، در باب هستی و هویت مردم شرق میانه منعکس است، نگاه کردم، تا معلوم شود که تصاویر رنگین دوره گردانه ی این شهر فرنگ، جز باب طبع کودکان عقب مانده ی دنبال ذوق چرانی نیست؛ زوایای آن گوشه های تاریکی را گشودم که باستان شناسی بی اعتبار غربی در باره ی مانده های کهن و باستانی ایران توضیح داده بود؛ معلوم کردم که مردم ممتاز ایران کهن، تا زمان رخ داد ماجرای پلید پوریم محور گردش گهواره ی تمدن بشر بوده اند؛ بر همگان آشکار کردم که کاوشگران غربی، در قریب دو قرن گذشته، نه برای گشودن معضلات تاریخ و تمدن این منطقه، که برای درهم ریختن و تخریب و بی شکل کردن هستی ممتاز پیش از هخامنشی در شرق میانه به این وادی خزیده اند؛ با در نظر گرفتن امکانات متعدد، که از روزن های ریز کوزه ی بد ریخت داده های بی توازن کنونی بیرون تراویده بود، معین کردم که از هر جانب که به سلسله هخامنشی بنگریم و با هر فرض معین و حتی جا به جا کردن و تصحیح تصورات و تلقینات مصطلح و تغییر عقلایی فرم بندی های کنونی هم، از میان تظاهرات و هیاهوهای موجود، یک امپراتوری مقتدر هخامنشی بیرون کشیده نمی شود و خواندیم که داریوش را در هر محور این چرخه لنگ قرار دهیم، بر مبنای همین دَوَران قی آور، باز هم حضوری کم رنگ و غیر مؤثر در مسیر مسائل هخامنشی دارد و فراوانی جعلیات درباره ی او، تنها موجب درهم ریزی بیش تر حقایق مسلّم آن دوران شده است و سرانجام هم با نمایش مستند بی بدیل «تختگاه هیچ کس» نقطه ختم معین و همه فهمی بر مسائل هخامنشیان گذاردم و نشان دادم که آن نیزه داران چادر نشین و مزد بگیر یهودیان، علی رغم تبلیغات پر بوق و برق موجود، در عین ناکامی کامل در مهار بومیان این منطقه، با انجام آخرین ماموریت یهودی خود و شرکت در قتل عامی که خاخام های برجسته به عنوان تنها راه حل نجات قوم بنی اسراییل طراحی کرده بودند، پس از تبدیل این منطقه به گورستانی بزرگ، به حضور نکبت بار خود در شرق میانه خاتمه داده اند. 

سپس آن چه را مشاطه گران مطرب خانه ی دانشگاه های غربی به ما سلسله ی اشکانیان شناسانده بودند، در جایگاه یونانی خود نشاندم؛ آن گاه معلوم کردم سراپای سلسله ساسانیان و ضمائم مربوط به آن، جز شوخی یخ کرده ای نیست که با همت جاعلان بزرگ و مستخدمان به ظاهر عالی جاه مراکز ایران شناسی بین المللی، از قبیل اشمیت و کامرون و هرتسفلد و این و آن، به صورت سفارش کاسه و کوزه به کارگاه های باسمه سازی ضمیمه ی دانشگاه های غربی و حک کتیبه های کودکانه ی ساسانی، در همین اواخر، فراهم کرده اند!!! 

در گام بعد به روشنی و سهولت و در واقع، به گردش قلمی، نشان دادم که در ایران پس از طلوع اسلام، تا زمان صفویه نیز، مظاهر تجمع و تمدن و تولید و توزیع دیده نمی شود و از هزاره ی نخست اسلامی ، حتی برای تسکین سرگیجه درماندگان باستان پرست دشمن دانایی و نواندیشی هم، یک کاروان سرا و پل و بازار و حمام و آب انبار و مرکز استقرار حکومت به جا و باقی نیست و مشخص شد که سلسله های طاهریان و صفاریان و سامانیان و غزنویان و آل بویه و آل زیار و هجوم مغول و تیز چنگی تیمور افسانه های ساخت اورشلیم است، چنان که انبوه بی شمار مورخ و منجم و عالم و شاعر و مفسر و شیمیست و پزشک و نحوی و لغت شناس و عارف و آگاه به امور غیب و از این قبیل هم، همانند کاسه و گوشواره و نعل اسب، در هزار سال نخست اسلامی، در ایران نایابند و اسنادی از آن گونه را که متعصبین پرآوازه باستان ستایی ایران از قبیل سود آور ساخته بودند به تماشا گذاردم و شاهد گرفتم که در عین داشتن سمت کارشناسی و دلالی تغذیه موزه های مربوطه و سرپرستی مراکز مهم کاوش های فرهنگی در موضوع ایران شناسی، ناگزیر نخستین زمان پیدایش مظاهر هنر در دربارهای دوران ایران اسلامی را با ظهور دروغین مغولان همزمان می کند تا معلوم شود که حتی سود آور نیز از هشتصد سال نخست اسلامی در ایران یک تکمه ی قبا برای نمایش در کتاب اش، «هنر دربارهای ایران» نیافته و ناگزیر و از فرط دست تنگی فصل نخست آن کتاب را از معرفی هنر مغول آغاز کرده است!!! بدین ترتیب بنای دربارهای پیش از مغول در ایران و حضور شاهان رنگارنگ آن را، با دست سود آور هم فرو ریختم و چون در کتاب او، از نمونه های هنر دربارهای مغول تا صفویه نیز جز نقاشی و مینیاتورهای بی صاحب ساخته شده در زیر زمین های مراکز شناخته شده ی کپی کشی چیزی ندیده ایم، آن گاه با اقتدار کامل و با تکیه بر این بنیان های غیر قابل تغییر، مدعی شدم که سر زمین ایران از زمان اجرای ماجرای پلید پوریم تا پیدایی سلسله صفویه از گام گذاردن به مرحله ی تولید و تمدن بازمانده و هیچ نمونه ای، مگر با تمهید و توسل به جعل، از تحرک اجتماعی در این ۲۲۰۰ سال قابل دیدار نیست.

«مقدمه ی شاهنامه ی بایسنقری، با افسانه های واهی و اشعار سست آن، خود موضوع نقد و بررسی جداگانه ای است. کیفیت هنری این کتاب نیز، که پس از پانصد و هفتاد سال گویی هم اکنون از چاپخانه بیرون آمده، با تذهیب و تزیینات تکامل یافته و نقاشی های کاملا متفاوت با دیگر نمونه های ربع اول قرن نهم هجری و طلا اندازی های بین السطور بی سابقه در آن دوران، ما را به یاد نسخه های خطی کتاب خانه هایی می اندازد که ساخت آن ها طعمه ی خوبی برای کتاب خانه های سلطنتی و کلکسیون پول دارهای جهان به شمار می رفت و منبع درآمد خوبی برای جاعلان و کتاب سازان».
(فیروز منصوری، نگاهی نو به سفرنامه ی ناصر خسرو، ص ۱۱)

اینک مشخص و مسلّم شده است که هیچ شخص و مرکز و بنیاد و هیئت و حکمت و دانشگاه و حکومتی تاکنون قادر نبوده و نیست که در برابر تزهای این بررسی نو از تاریخ جهان باستان بایستد و آن را مردود شمارد و در حال حاضر، پس از گذشت هفت سال و تزریق اندک اندک داروی دردناک این مجموعه حقایق، در رگ تعصبات ملی، اینک که ناکامی و ناتوانی اصلی ترین دارندگان دیدگاه های پیشین در موضوع تاریخ ایران، در ارائه ی دفاعیه از داده های نادرست ماقبل به طور کامل مسلّم شده و بی اساسی صد در صد و بدون استثنای اطلاعات کنونی درباره ی هستی ۲۲۰۰ ساله ی ایران، از مبداء پوریم تا صفویه، جایی برای مجامله ندارد و چون آن میراث سیاسی و اقتصادی و فرهنگی که یهودیان برای این دوران دراز ۲۲ قرنه، از کتیبه و کتاب و سکه و دیوان شاعران و ملاحظات سیاحان و منقولات جغرافیا دانان و غرایب دربارها و تعاریف مورخان ساخته اند، به جعلیاتی ناشیانه و ناپسند بدل شده، پرده از فرو بردن تاریخ و فرهنگ ما، در لجنزار سیاه و عمیق دروغ برافتاده، سعی در تخریب و اختفای عمدی تمدن ایران کهن آشکار شده، رونق بخشی جاهلانه به ضمائم گیج کننده ی فرهنگی، به صورت اختراع لشکری از حکما و دانشمندان و شعرا و علما و پادشاهان و وزرا و هنرمندان و نقاشان و معماران و مولفین و مورخین دروغین بی کاربرد مانده و پروژه ی اعزام حیوانات بی مهاری از مغرب زمین با عنوان مستشرق به ظاهر اهل تفحص و تحقیق و بالا کشیدن مقام آن ها تا حد خدایان دانایی و شناخت در مراتب زیر و بم زندگی باستانی مردم این مرز و بوم، که نمونه ی مضحکی از آن را در زیر می خوانید، لو رفته است، اینک در کار بیان این مقوله ام که تمام این پلیدی های شیادانه، هدفی جز پنهان نگهداشتن آن ماجرایی نداشته است که حتی موجب تعطیل و نیمه کاره رها شدن بنای مجموعه ی تخت جمشید به عهد خشایارشا و برقراری سکوت کامل و سراسری در هستی شرق میانه کهن، از آشور و بابل و ایلام و پهنه ی ایران کهن، شد: ماجرای منحوس پوریم... به راستی که بر باد رفتن سریع و آسان آن سرمایه گذاری عظیم و بی حساب و چند صد ساله کنیسه و کلیسا در منحرف کردن دانایی های بشر، در موضوع تاریخ و هویت و فرهنگ و تمدن شرق میانه، یک بار دیگر سستی خانه ی این عنکبوتان را در برابر چشم انسان قرار داد و می توان صدای دندان قروچه ی مراکز دروغ سازی یهودیان و وابستگان خرد و درشت آنان را از میان این سکوت ذلیلانه به خوبی شنید، که در بطلان بخش اعظمی از داده های دائرة المعارفی موجود در موضوع پیشینه ی تمدن انسان از سر درماندگی می نالند و خشمگینانه خرناسه می کشند. اجازه دهیم در عزای پودر و پاره شدن کتاب خانه های کاملی که کنیسه تقریر کرده بود، چون مار بر خود بپیچند و شاهد از دست رفتن مایملک فرهنگی خود باشند که اورشلیم لااقل سیصد سال را صرف آماده سازی آن ها کرده بود. اینک زمانی است که مردگان قتل عام پوریم برای انتقام از کنیسه و بی آبرو کردن قاتلان خویش، از گورهای پراکنده ی خود در سراسر ایران کهن برخاسته اند!    

«در ابتدای سال جاری پروفسور پوپ متخصص صنایع اسلامی در دارالصنایع شیکاگو، برای معاینه آثار صنعتی به ایران آمد و در روز چهار شنبه دوم اردیبهشت، در منزل جعفز قلی خان اسعد بختیاری، وزیر پست و تلگراف، در حضور حضرت اشرف آقای رضا خان پهلوی، رئیس الوزراء و رئیس محترم مجلس و هیئت دولت و جمعی از نمایندگان مجلس شورای ملی و مدعوین محترم و کلنی آمریکایی در تهران، پس از این که از طرف آقای میرزا حسین خان علایی وزیر مختار سابق ایران در آمریکا و نماینده ی مجلس شورای ملی معرفی گردید، خطابه ی ذیل را راجع به گذشته و آتیه ی صنایع ایران به زبان انگلیسی ایراد و آقای میرزا عیسی خان صدیق آن را به فارسی ترجمه کردند».
(ضمیمه ی مجله ی تعلیم و تربیت، مقدمه ی خطابه ی پروفسور پوپ درباره ی صنایع ایران در گذشته و حال، ص ۱)

برخی از معمول ترین مانده های فرهنگی، از چند سده اخیر، گرچه اختصاصا به عنوان سند رسمی تاریخ تنظیم نشده، ولی به سبب مندرجات روشنگر آن، می تواند مستند مطمئنی برای یک مبحث تاریخی شناخته شود و جزوه ی کوچک سخنرانی پوپ درباره ی «صنایع ایران در گذشته و حال»، که ضمیمه ی مجله ی تعلیم و تربیت، به قصدی که خواهید خواند، در ابتدای همین سده ی شمسی، رایگان میان فرهنگیان توزیع شده، یکی از محکم ترین آن هاست. این سخنرانی پوپ پیش از به قدرت رسیدن رضا شاه به عنوان بنیان گذار سلسله ی پهلوی، در زمان رییس الوزرایی او و درست در اوائل سال ۱۳۰۰شمسی انجام شده، که مقدمه نویس بر جزوه، یعنی آنوسی بزرگ علی اصغر حکمت او را متخصص صنایع اسلامی در دانشگاه شیکاگو معرفی و در عین حال معلوم می کند که این تحفه و سوقات کنیسه، که امروز به همت تبلیغات مصطلح و معمول، از او متخصص پرآوازه ای ساخته اند، تا زمان ایراد این سخن رانی، به ایران نیامده، نمونه ی صنایع اسلامی به معاینه ندیده و عالی مقام ترین مدعوین، که از مهره های برجسته ی سیاسی و فرهنگی زمان خود و غالبا مقام گرفته و مامورانی از جانب اورشلیم بوده اند، پیش از این سخنرانی، این پروفسور مخبط و حرف مفت زن یهودی و ظاهرا متخصص صنایع اسلامی را نمی شناخته اند!!!

«چون اطلاعاتی که در این خطابه اشعار شده، بر عامه مجهول بود، دفتر مجله ی تعلیم و تربیت مناسب دانست که آن را مستقلا طبع و به رایگان در دسترس عوم آموزگاران دانشمند بگذارد تا از مطالب آن استفاده کرده و در ضمن تعلیم تاریخ به شاگردان خود مفاد آن را تدریس نمایند. بدیهی است که آموختن مطالب مندرجه در این خطابه باید در کلاس های آخر مدارس ابتدایی و مخصوصا در مدارس متوسطه صورت بگیرد. معلم باید در موقعی که از تمدن ایران از هر یک از ادوار بزرگ تاریخی صحبت می دارد، توجه مخصوص به صنایع ایران نموده و اطلاعات مهمی را که پروفسور پوپ در این خطابه ذکر کرده کاملا نصب العین محصلین و محصلات بنماید. مدیر مجله ی تعلیم و تربیت، علی اصغر حکمت».
(ضمیمه ی مجله ی تعلیم و تربیت، مقدمه ی خطابه ی پروفسور پوپ درباره ی صنایع ایران در گذشته و حال، ص ۱)

بدین ترتیب یک گروه و گنگ بزرگ، از به ظاهر پروفسور اعزامی دانشگاه شیکاگو، تا مدیر مجله ی تعلیم و تربیت در ابتدای دوران جدید به کار گرفته شدند، تا تحت نظارت و زعامت لولوی سر خرمنی چون رضا شاه که محیط اجتماعی را از هرگونه ایستادگی در برابر دروغ های نوساخته تخلیه کرد و دست بی فرهنگان را برای یکه تازی باز گذارد، بتوانند نوآموزان مدارس تازه تاسیس را در باب تاریخ و هویت و توانایی های بومی و قومی و فرهنگ و زبان و پیشینه و پیوندهای مردم منطقه، مغز شویی و دچار توهم فارس ستایی و باستان پرستی کنند و مطالبی را بیاموزانند که با تلقین خود برتر بینی ملی، کودکان را با ناسیونالیسم گندیده ی سوقات اورشلیم، بار آورد و تصویری را به حافظه ی ما باز گرداند که شاهد بودیم کودکان مدارس، تحت تاثیر یاوه بافی های معلمان ناآگاه و یا مامور، پس از خروج از مدرسه، با برافروختگی بچگانه در کوچه ها می دویدند و فریاد می زدند: ز شیر شتر خوردن و سوسمار، عرب را به جایی رسیده است کار، که تاج کیانی کند آرزو!!! آیا غریب نیست که هنوز هم معلمان و کتاب های درسی این سرزمین و این بار تا سطح دانشگاه، مشغول همین سم پاشی در ذهن نسل تازه اند؟!!!

«با وجود این که ایران بالنسبه مملکت کوچکی است تاثیرات زیاد در تمام تاریخ تمدن داشته و در قرون متمادی بین سایر ملل قوه مولده و حیاتی بوده است. به تنهایی قشنگی این مملکت از روی حق آن را مشهور ساخته: در فراز کوه های با عظمت آسمان لطیفی قرار گرفته ـ جلگه های منور و باغ های فرح بخش شعرا را محفوظ و از قدیم الایام ستایش دنیا را به وجود آورده است. در ایران سلسله های مقتدر سلاطین و پادشاهان پا به عرصه ی وجود گذارده و به واسطه ی رشادت و هوش و اقدامات قائدین بزرگ تسلط ایران در ازمنه مختلفه از هندوستان تا مصر و از سواحل دریای روم تا آسیای مرکزی استقرار حاصل کرده است. ایران در مقابل روم یعنی قوی ترین مملکت نظامی قدیم استقامت ورزیده و آن را شکست داده، کورش و اردشیر و شاه عباس همه جا جزو اشخاص بزرگ به شمار می روند. چیزی که مهم تر از سلحشوران نیرومند بوده شرکتی است که ایران در حیات ادبی و روحی داشته. صدای اسلحه سرزبان اش البته در چند صد فرسخ در آسیای غربی منعکس شد ولی امروز هیاهوی جنگ دیگر شنیده نمی شود در صورتی که صدای شعرایش در همه جا دل ها را به هیجان می آورد. فردوسی و سعدی و حافظ حتی در ترجمه هایی که از اشعار آن ها شده زنده باقی مانده اند و شعرای درجه دوم از قبیل عمر خیام و شبستری همه جا مریدان صمیمی دارند. قریحه قائدین بزرگ مذهبی اش جریان تمدن را تغییر داده موجب اعتلای افکار بشر گردیده و آن ها را به اعمال نیکو هدایت کرده است. کم تر مللی می توانند دو نفر قائد بزرگ و پیشوای مذهبی مانند زردشت و مانی به عالم نشان دهند. به واسطه هوش فوق العاده اشخاص بزرگ از قبیل ابن سینا افکار گران بهایی که از تمدن یونان باقی مانده بود محفوظ مانده به اروپا انتقال داده شده و در آن جا عمر جدیدی را ایجاد کرده است. اختراعات و اکتشافاتی که در چین شده بود ـ علوم و ریاضیاتی که در هندوستان پیدا کرده بودند ایرانیان گرفته و پس از بسط و تکمیل به تمام دنیا انتقال داده اند. نگاهداری و ترقی ممالک وسیع و درخشان اسلام در بهترین ادوار منوط به ایرانیان بوده. ایران بوده است که مخصوصا در زمان بنی عباس فقیه و مدیر و رجل سیاسی و متخصص مالیه که موجب قدرت و نفوذ عالم اسلام شدند به وجود آورده است. شاید بالاتر از همه این ها ایران به واسطه ی صنایع تزئینی مشعشع خود مشهور می باشد. متجاوز از دو هزار سال است که دنیای متمدن قدیم و جدید با لفظ و با پول قریحه ایرانی را در زیبایی تقدیر کرده است. در ایام روم قدیم غنی ترین بزرگان آن مملکت مبالغ گزاف برای قطعه ی کوچکی از پارچه های دوره ی ساسانی که حتی امروز عظمت و زینت آن ها ما را تهییج می کند خرج می کردند. چین و ژاپن به این دوری به وسایل مختلف اقتباسات صنعتی از ایران می کردند. در میناکاری و رنگ آمیزی در کاشی سازی و پارچه بافي چين مديون ايران است. معماري و نقاشي و بدايع ادبي هند شمالي مستقيما در تحت نظر صنعتگران ايران ايجاد گرديد. در زمان سلجوقيان آُسياي صغير داراي صنعت قشنگ و با اهميتي شد كه تقريبا تمام آن كار معملين و اهل حرفه ي ايران بود. تقريبا همه ي صنايعي كه منسوب به ترك است اصلا ايراني مي باشد. علاوه بر اين ها صنعت ايران به سواحل اروپا نيز رسيد و در آن جا اسلوب و طرزهاي جديدي در صنايع نشان داده ظرافت و نظافت و جاذبيت خود را به صنايع موجوده اروپا عاريت داده. صنعت ايران بزرگ ترين سرمايه اين مملكت بوده زيرا نه فقط ثروت و حيثيت براي آن به وجود آورده بل كه در هر دوره و هر جا براي ايران دوستان ايجاد كرده و هيچ مملكت متمدني امروز نيست كه مجموعه اي از صنايع ايران نداشته باشد _ مجموعه اي كه به صاحبان نظر نشان بدهد كه ايران استحقاق ستايش و محبت دارد. در رشته ي صنايع به درجه ي عالي رسيدن كار كوچكي نيست. صنعت مسلما يكي از بزرگ ترين آثار فعاليت بشر است. ملل بدون صنعت خشن و نيمه وحشي هستند».
(جزوه ی سخن رانی پوپ درباره ی صنايع ايران، ص۳)

تمام انواع دروغ های رایج فرهنگی و صنعتی و هنری و سیاسی را در همین قطعه ی کوچک از سخنرانی ۸۵ سال پیش پوپ پیدا می کنید. این دستورالعمل انتشار ویروس توهم و خود بزرگ بینی، مبداء و منظور این گزافه گویی ها را معلوم می کند، که تا امروز هم به همت دعوت های مکرر مراکز رسمی از امثال و انواع پوپ ها ادامه دارد. این سخنان خوش آیند ظاهرا بی آزار قصد دارد که تاریخ سرزمینی را، حتی بدون ارائه ی یک نمونه ی مادی، در حریر توانایی های مختلف فنی و فرهنگی بپیچاند تا آن عیوب ناشی از ماجرای هولناک پوریم پدیدار نشود. شک نیست که پوپ با یقین کامل به بی اساسی گفتارهای خود، به چرب زبانی و صدور دستورالعمل های لانه ساز در ذهن نوباوگان مشغول آموزش، در آغاز پیدایی فرهنگ و مدارس جدید پرداخته است، می دانیم سخنان اش را از چه منبعی برداشته و به زودی با جای پای یکی دو دروغ ناگفته مانده نیز در ادامه ی سخنان اش آشنا خواهیم شد:

«اول دوره ی بزرگ صنعتی ایران، در تاریخ هخامنشی است که از سال ۵۳۶ تا ۴۳۰ قبل از میلاد مسیح ادامه داشته. در آن زمان در تحت حمایت پادشاهان بزرگ از قبیل کورش و خشایارشا قصوری در تخت جمشید و شوش ساخته شده که عظمت آن ها به قدری است که پس از دو هزار سال با وجود ترقیاتی که در تمدن عالم حاصل شده هنوز از مهارت و صنعتی که در آن جا به کار برده اند ما مدهوش هستیم. این ها صنایعی بودند شاهانه و کم تر پادشاهانی در قصوری بدین عظمت اقامت گزیده اند. به علاوه با وجود این که سلاطین ایران از روی فراست و عقل از سایر ممالک کارگر می آوردند و هر نوع اطلاع و سرمشقی بود از منابع ممکنه جمع آوری می کردند قصور مذکور حقیقة صنعت ایران و در تمام آن مبینات و ممیزات قریحه زیبای ایران به وضع قشنگی هویداست. ستون های تخت جمشید که به ستون های معابد مصر شباهت دارند به درجات از آن ها قشنگ تر و ظریف تر و مناسب تراند. اغلب ستون های مصری ضخیم و پیازی شکل اند ـ از روی نباتات تقلید شده اند و شبیه اند به ساقه های درخت های سست. سر این ستون ها مانند گل های بزرگ ساخته شده و بنابراین برای تحمل سقف های سنگین غیر مناسب اند. آن تناسب منطقی که موجب امتیاز معماری یونان بود ـ آن معماری که در آن ستون ها به طرز قشنگی متناسب اند با وزنی که ظاهرا باید تحمل کنند در بنای تخت جمشید به کار برده شده و ستون های باریک و قلمی آن محکم و ظریف اند. در شوش سر ستون ها که دارای یک جفت کاو نشسته می باشند برای تحمل وزن زیاد خیلی مناسب است در صورتی که سر ستون های برگ گلی مصری سست و بی تناسب است به علاوه ایرانیان در فن معماری بهتر از آشوری ها و مصری ها بودند آن ها مانند مصری ها ستون را زیاد نزدیک هم نمی ساختند بل که به طریق با شکوهی آن ها را از هم جدا بنا می کردند و به این ترتیب از بی سلیقگی و تخانت اغلب معماری های مصری احتراز می جستند. این قصور بایستی از حیث عظمت و شکوه نظیر نداشته باشند. سقف ها و سر تیرها را از فلزات درخشان پوشانده بودند ـ ستون ها و دیوارها را با کاشی های طلایی و مینایی تزیین کرده بودند ـ کف تالارها را از کاشی های خوش رنگ عالی فرش کرده بودند ـ طاق ها را به طرز ماهران با سدر و آبنوس و عاج که فوق العاده مزین به الوان درخشان و طلاکار بود ساخته بودند ـ پرده ها به دیوارها آویخته و روی هم رفته تمام فضا پر بود از جلال و عظمت».
(جزوه ی سخن رانی پوپ درباره ی صنايع ايران، ص۸)

نیک ببینید و کاملا بشناسید رد پای پهن و نقش این پروفسور یهودی را، که با کوله باری از دروغ، در دوران تعیین کننده ای از تاریخ معاصر ایران، به قصد آلودن آموزش و پرورش، تحمیق نوآموزان و تبلیغ مقوله ی باستان پرستی و قوم ستایی، وارد صحنه ی مسائل ایران قبل و بعد از ایران شده و هنوز هم داده های سراپا کذب او، از قماش فوق، از منابع آموزشی دست اول دانشگاه های ایران است و شماره کنید از قبیل این هیولاهای از حساب بیرون و از مادر خویش نیز به دروغ زاده شده را، که به شمایل بزرگان علم و ادب و خرد و یا مستشرقین و محققین و باستان و هنر و اسلام شناسان وارداتی و خودی درآورده شده اند، تا با برقراری قلابی هیاهوی هستی در سرزمینی که کم ترین آثار حیات انسانی را تا طلوع اسلام و از آن به بعد اندک نمایشات تولید و توزیع و تجمع و تمدن را، تا زمان صفویه به خود ندیده، بر آثار و عوارض پوریم پرده بیاویزند و بر احوال آن روشن فکری بی مایه زار بزنید که قرنی است همانند آن بز معروف، جز جنباندن گردن و کراوات و ریش در تایید و تصدیق این گونه مبهمات، هنر دیگری ننموده و عقب ماندگانی همچون صادق هدایت را از میان خویش بیرون داده است که تحت تاثیر همین گونه اباطیل، در میان سالی نیز همچون آن کودکان تهییج شدّه ی دبستانی که گفتم، قلم اش را در همه جا دوانیده است که: ز شیر شتر خوردن و سوسمار... و اکنون که طوفان بررسی های نو، دکوربندی یهودی در موضوع تاریخ و تمدن شرق میانه ی پس از پوریم را، به وزشی بر هم زده، صاحب نظران زانو در بغل، ماتم گرفته و مایوس، جز فحاشی به بانی این نواندیشی تکلیف و توانایی دیگری ندارند!!! کافی است به شرحی که پوپ درباره ی تخت جمشید در این سخن رانی آورده، توجه دهم که در ابتدای این قرن شمسی و زمانی که کسی از ماجرا و حتی نام تخت جمشید چیزی نمی دانسته و تا آغاز حفاری در آن محوطه هنوز چند سالی باقی بوده است، پروفسور پوپ از خصوصیات و نقوش کاشی های هنوز از زیر آوارها خارج ناشده و نوع فرش های پهن شده در تالارها خبر دارد و درست همان توصیفی را درباره ابنیه و محیط تخت جمشید به کار می برد که هشتاد سال بعد بوشارلو و آن چند شیاد دیگر، در کارتن بچگانه ی «شکوه تخت جمشید» تکرار کرده اند!!!

«صنایع عالی ممکن نیست در مملکتی که ایجاد شده محصور و محدود بماند بل که به واسطه ی برتری و اقدام موجدین آن ها در تمام دنیا انتشار پیدا می کنند البته صنایع ایران در دوره ی هخامنشی در ایران محصور ماند و تاثیر مخصوصی در صنایع مملکت دیگر نکرد ولی در ادوار بعد این طور نبود. در دوره های بعد که ایران در تحت تسلط یونانی ها و اشکانیان بود صنایع جالب توجهی به ظهور آمد ولی ما در آن باب صحبت نمی داریم و داخل دوره ساسانیان می شویم. در این دوره در تحت تاثیر نهضت بزرگ اخلاقی حیات ملی ایران تجدید و آثار صنعتی که بالطبع مظهر روح تازه بود به وجود آمد ـ همان آثار صنعتی که در نوع خود هنوز نظیر پیدا نکرده اند. حجاری های عالی طاق بستان و تخت جمشید و نقش رستم آثار بینی است از روح جدید که در آن وقت در مملکت شیوع داشت. در نقاط مذکوره جنگ ها و کارهای سلاطین با قوت و ابهتی کنده شده که مافوق تصور است. نه فقط این حجاری ها از حیث قد و اندازه بزرگ اند بل که در عالم تخیل نیز دارای عظمت می باشند و کسی که در مقابل آن ها بایستد از جلال و قدرت آن ها مدهوش می گردد. مهارت حجارها نسبت به عصر خود حیرت آور است. نقش فیل های قوی هیکلی که در جنگل سرازیر می شوند ـ جست و خیز خوک های وحشی ـ شنای مرغ های آبی ـ نقش های قشنگ پارچه لباس ها ـ جثه های وزینی که با طناب به پشت فیل بسته اند تمام این نقش ها در بیستون چنان با روح و قوت کنده شده اند که حجارهای امروزی ممکن است بر آن ها غبطه خورند. کارهای روی برنج و نقره و منسوجات دوره ساسانیان در دنیا یکی از ماخذهای مقایسه است. اغلب محقین بر آنند که پارچه های دوره ساسانی به ترین پارچه هایی بوده اند که تا آن وقت بافته شده و چنان چه قیمت را ملاک قرا دهیم گران بهاترین زری هایی که درست کرده اند از دوره ساسانی است. در آن زمان قریحه ایرانی در صنایع تزیینی داشت پا به عرصه ی وجود می گذارد و اشکال با شکوهی که متداول شده بود با کرانه های قرص و محکم که جفت جفت به طور قرینه کشیده و یا در دایره محاط کرده بودند اصول عالی زینت را جلوه گر می ساخت. رنگ آمیزی در آن دوره مشعشع و ساده بود به واسطه ی همین سادگی و بی آلایشی شکوه بیش تری ظاهر می ساخت و بیش تر تاثیر می نمود. تنها ظروف برنجی چینی ها توانسته است که با ابهت و قدرت عمل صنعتگران ساسانی برابری کند. در قطعات معدودی که از آن دوره باقی مانده مجد و عظمت به طور واضح نمایان است. بسیاری از ظروف برنجی ساسانی در بادی نظر زمخت به نظر می آیند ولی توجه ی ما را با قوه جاذبه ای به طرف خود معطوف می دارند زیرا سازنده ی آن ها خواسته است به وسیله ی شکل های معینی تاثیرات خاصی در ما بکند و در این قسمت به مقصود رسیده است. اشکال حیوان هایی که در دوره ی ساسانیان کشیده شده خواه در روی کاشی خواه در روی برنج به نظر می آید که پاهای آن ها خیلی سست و ضعیف باشد ولی به واسطه ی مبالغه ای که در نمایش سینه و یال آن ها کرده اند قوت و نیروی زیادی به تماشاچی حساس نشان داده اند. گرچه معماری دوره ساسانیان مثل معماری دوره هخامنشیان مشعشع نبود ولی دارای عظمت و جلال بود. قصور عالی در نقاط متعدد از قبیل جتره و (فیروز آباد) و (مشیطه) بنا کردند. از همه مشهورتر طاق کسری بود در طیسفون که طاق های بزرگ مدوری داشت که برای اولین دفعه در دنیا ساخته شده. طاق کسری در نزدیک بغداد حالیه تالار سلامی داشت که ارتفاع سقف آن سی و شش ذرع و نیم و عرض آن بیست و پنج ذرع بود. ساختن چنین طاقی از آجر با چنان استحکامی که در مقابل دست زمان و انسان و زمین لرزه و استیلای مغول مقاومت کرده باشد نشان می دهد که ساسانیان در تاریخ معماری ترقیات زیاد نموده بودند. فرش این تالار وسیع قالی بزرگی بود که صورت باغی را در فصل بهار نشان می داد. این قالی از طلا و نقره بافته شده بود و در آن جوی ها و گل ها و پرندگان به طور قشنگی قرار داده شده و با احجار قیمتی تزئین شده بودند».
(جزوه ی سخن رانی پوپ درباره ی صنايع ايران، ص۱۷)

در باب متن بالا مطلبی روشنگرتر از باز خوانی آن نمی توان گفت با این توجه که معلوم می شود هدایت کنندگان پوپ به بازگویی افسانه های ایران باستان هم، هنوز درست نمی دانسته اند در باب اشکانیان به او چه یاد دهند تا در آن سخنرانی به سران فرهنگی و سیاسی ایران منتقل کند!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه نهم مرداد 1386 و ساعت 15:0


ایران شناسی بدون دروغ، 80 ، بررسی کتاب استر در تورات

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۰

«این متن خلاصه شده ی کتاب استر است، که شالوده ی موضوع پوریم را بیان می کند. آمیزه ای از افسانه و واقعیت، با کم ترین قسمت عقل پذیر و قابل تایید و منطبق با دیگر نشانه های تاریخی، و بیش ترین سهم افسانه های مادر بزرگانه. اینک وظیفه ی مورخ است تا این دو سهم را از هم جدا کند و با پهلو قرار دادن مظاهر مسلّم این کشتار و تعیین حد و وسعت آن، به یقین وقوع و عواقب تمدن برانداز آن بپردازد».

متن فوق را از انتهای یادداشت ۷۶ به این مبتدا آورده ام تا با رعایت حق و فضل تقدم، رشته ی ماجرای پوریم را از همان مطالب کتاب استر تورات دنبال کنم، فضل تقدمی انحصاری، که بیش از دو پله و پرش و مرحله ندارد: کتاب استر و ظاهرا ۲۵۰۰ سال پس از آن، مبحث مطرح و موجود در مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران!!! چرا که تاریخ نگاری جهان، تا زمان طرح مدخل در این مجاری جدید، جز از مسیر کتاب استر، با ماجرای پوریم آشنا نمی شد و وسواس وسیع یهودیان در پنهان نگهداشتن آن، تا جایی عمل کرده بود که گویی هیچ مورخ و محقق و اهل نظری در جهان، همان کتاب استر تورات را هم نخوانده و در باب مطالب آن کنجکاوی تاریخی نکرده است و چون به طور طبیعی چنین پدیده ای ظهور نمی کند، پس سه نکته از درون این مقدمه بیرون می خزد. نخست این که مهار تاریخ نویسی و عمده تاریخ نویسان جهان و دیگر ضمائم اطلاعاتی مورد نیاز، چون تدارک دائرة المعارف ها و فرهنگ نامه ها و اختراع فلسفه و عرفان و در سرزمین ما تدوین دواوین شعرا و از این گونه قضایا را، از آغاز، یعنی در چند سده ی اخیر، افتاده به دست یهودیان می بینیم. در ثانی مورخانی که تاکنون از پوریم یاد نکرده و به خصوص آنان که از این پس و به دنبال این همه مستندات و مسلَّمات، منکر حدوث فاجعه ی پوریم و عواقب ناشی از آن شوند، بدون شک، در مقوله ی تاریخ، مقلد و پیرو خواسته های یهودند و سوم و مهم تر از همه این که وسعت بی اعتنایی عمدی به ماجرای پوریم، موجب شده است که اینک در گنجینه ی اسناد تاریخی جهان، تنها یک سند مکتوب و مغشوش در اثبات و اشاره به آن رخ داد سراغ کنیم: کتاب استر تورات.

این مطلب ارزشمند، گرچه تفحص در باب موضوع پوریم را، از مقابله با نظریات عدیده باز می دارد، اما حادثه ی تفکیک تاریخ از افسانه در کتاب استر را، که برای نخستین بار روی می دهد، پیچیده و دشوار می کند. در عین حال عکس العمل امروزین سازمان های سیاسی و فرهنگی یهود، باز هم در سطح جهان، کاملا اثبات می کند که چاره اندیشان جا گرفته در شورای جهانی یهود، تنها راه به تعویق انداختن رسوایی پیش آمده را، محاصره ی مدخل و توسل به سکوت دیده اند، که با نمونه ی هالوکاست، یک شگرد شناخته شده یهودی است و زمانی از وسعت پریشانی و آسیب دیدگی و حساسیت آن ها آگاه می شویم که می بینیم تمام سر نخ های اورشلیم، در عرصه ی روشن فکری دانشگاهی و اربابان رسانه ها، در حوزه ی محلی و منطقه ای و جهانی، به طور هماهنگ برای رعایت دستور سکوت در باب طرح دوباره ی ماجرای پوریم، به حرکت درآمده و بسیج شده اند. گستردگی نگرانی در جامعه ی جهانی یهود و مراکز وابسته به آن، چون مجموعه ی ایران شناسی بین المللی، به اشکال مختلف خود را بروز می دهد و با نشانه های معین و متفاوت، سخت دست بسته و عصبانی می نمایند. نخست این که پس از این همه سال، هزینه و زمان و نیروی انسانی عظیم صرف شده برای مخفی نگهداشتن حقیقت تاریخی ماجرای پوریم را، به طور کامل بر باد رفته می بینند، و چون با آسوده خیالی، ماجرای قتل عام پوریم و عوارض آن را از پدیده های تاریخ حذف شده پنداشته اند، اینک در نحوه ی مواجهه با مدخل و مستند قدرتمند بازسازی تاریخی پوریم، از آن که روش مقابله و پاسخ به آن را آماده نداشته اند، درمانده می نمایند و در برابر خود، جز توسل به تمسخر و فحاشی و آزار و تهدید و در نهایت قتل، گزینه ی دیگری نمی یابند و از همه بدتر یهودیان می دانند که اگر دریچه ی تعیین میزان آشوبگری آنان در تدارک اسناد جاعلانه ی تاریخ، بر خردمندان امروزین جهان گشوده شود، باید که از صحنه ی فرهنگ جهانی سرافکنده خود را کنار کشند. حاصل ارزشمند و درخشانی که در نهایت حیرت مقام داران فرهنگی در این جمهوری نه تنها برای وصول به آن، با این تحقیقات تازه همراهی و همصدایی نمی کنند، بل در کوتاه کردن این آوای نو در تفسیر تاریخ منطقه، دانسته و نادانسته و به هر حال صادقانه و خاضعانه، با همان راویان پیشین تاریخ شرق میانه، همکاری دارند!!!

بدین ترتیب و قبل از ورود کامل به مبحث اصلی، یک بار دیگر آن اشاره ی تعیین کننده را تکرار کنم که یادداشت های ضمیمه و ذیل های پس از اسفار خمسه، یعنی پس از پنج کتاب نخست تورات، در زمره ی اسناد آسمانی شمرده نمی شود، کتاب هایی است با مولفانی معرفی شده به نام های گوناگون و ظهور کرده از پس حیات و رسالت موسای پیامبر، که مضمون کلی تاریخ قوم یهود را دنبال می کنند و گرچه تعیین دقیق زمان تحریر هیچ یک آن ها معین و ممکن نیست، اما با بررسی متون می توان روایت و رگه ای از پیش آمد های محتمل و منطقی و انبوهی صحنه آرایی های متعصبانه و عوامانه را درهم تنیده دید که همانند هر نوشته ی تاریخی دیگر، محل رد و قبول بسیار دارد. اما اینک که مستند «تختگاه هیچ کس» به عنوان یک سند کامل و واضح بین المللی و مدخل و دروازه ای برای ورود به حقایق تاریخ جهان باستان، در حوزه ی روم و یونان و سراسر شرق میانه کهن، ارائه و ثابت شده که فرقه گرایی یهود، سراپای داده های موجود در موضوع تاریخ و فرهنگ مردم این پهنه ی وسیع را، به دروغ و جعل آلوده و رسیدگی به حساب فرهنگی آن مورخین و باستان شناسان یهودی اعزام شده از دانشگاه های معتبر اروپا و آمریکا به سایت های باستانی ایران را در این باب خواسته است که چرا و با چه آرمان و اهدافی مجموعه خرابه های در اصل نیمه ساختی را، حتی با تدارک فیلم های کارتنی، یک مرکز دایر و باشکوه برای امپراتوری ناپیدای هخامنشی معرفی کرده، حرمت تخریب و سوزاندن ناممکن آن را به اسکندر مقدونی نسبت داده و با اختراع مشتی مورخ موهوم یونانی، به عنوان شاهدین و مویدین این نادرستی ها، حوزه ی این شیادی را تا مدیترانه نیز برده اند؟!!!!

اینک باید از کارشناسان اعزامی از دانشگاه های بزرگ بین المللی سئوال کرد که آیا در مواجهه با ویرانی های تخت جمشید چندان مجذوب و یا سهل انگار بوده اند که این همه معایب اصولی، نمایشگر ناکاملی کار در آن مجموعه را ندیده اند؟!! پس در چه اموری، جز دروغ سازی و جعل که بر آن واقفیم، خود را کارشناس می شناسانند و برای فریب ملت و بل جهانی، چه دستمزدی گرفته و چه برنامه ای را در نظر داشته اند؟ و اگر آن عیوب را از نخست دیده و به سود خواسته های کنیسه و کلیسا، نادیده گرفته اند، پس باید تمام مسئولین دیروز و امروز دانشگاه های اروپا و آمریکا برای ارتکاب چنین جنایات فرهنگی محاکمه شوند و نام ایران شناسان بزرگ، از دفاتر و جایگاه های کنونی سترده و به لیست کلاه برداران بزرگ بین المللی سپرده شود.

پس به دنبال بازبینی مورخانه ی کتاب استر عهد عتیق می روم و دلایل اثباتی پوریم و علائم و نتایج تمدن سوز پس از آن را، نه صرفا بر اساس بازخوانی اعترافات آن کتاب، بل در تطبیق اشارات آن با تغییرات عظیم و ظاهرا بی دلیل و ناگهان رخ داده در زیر بنای هستی مردمی که در منطقه ی اجرای پوریم می زیسته اند و مقدم بر همه جست و جوی علت نیمه کاره به خود رها شدن بنای مجموعه ی تخت جمشید دنبال می کنم که دو بخش عمده و اساسی دارد:  نخست این که سلاطین هخامنشی به کدام نیاز و یا اجبار، آن همه کار و سرمایه ی انجام شده در آن محوطه را ندیده گرفته و ادامه ی آن ساخت و سازها را متوقف کرده اند و از آن هم مهم تر و در اثبات عواقب بنیان برافکن فاجعه ی پوریم موثرتر این که: چرا در فاصله ی دراز پس از پوریم، هیچ مرکز قدرت دیگری اراده نکرده است تا با اتمام آن مجموعه ی نیمه کاره ی بدون مدعی، حقوق استفاده از آن را به خود منتقل کند؟!!! این پرسش قدرتمند بی پاسخی است که ثابت می کند از پس پوریم، در همان اقلیم فارس هم، هیچ صاحب نفوذ توانایی، در هیچ اندازه و مقیاسی ظهور نکرده است. 

«در ایام اخشورش این امور واقع شد. این همان اخشورش است که از هند تا حبش بر صد و بیست و هفت ولایت سلطنت می کرد... در سال سوم از سلطنت خویش ضیافتی برای جمیع سروران و خادمان خود برپا نمود و حشمت فارس و مادی از امرا و سروران ولایت ها، به حضور او بودند... در روز هفتم چون دل پادشاه از شراب خوش شد... امر فرمود که وشتی ملکه را با تاج ملوکانه به حضور پادشاه بیاورند تا زیبایی او را به خلایق و سروران نشان دهد، زیرا که نیکو منظر بود. اما وشتی ملکه نخواست که بر حسب فرمانی که پادشاه به دست خواجه سرایان فرستاده بود بیاید. پس پادشاه بسیار خشمگین شده غضب در دل اش مشتعل گردید... پس از این وقایع، چون غضب اخشورش پادشاه فرو نشست... پادشاه در همه ی ولایت های مملکت خود وکلا بگمارد... تا دختری که به نظر پادشاه پسند آید، در جای وشتی ملکه شود... پس استر را نیز به خانه ی پادشاه آوردند... و استر قومی و خویشاوندی خود را فاش نکرد زیرا که مرد خای او را امر فرموده بود که نکند. و مرد خای روز به روز پیش صحن خانه ی زنان گردش می کرد تا از احوال استر و از آن چه به وی واقع شود، اطلاع یابد... پس استر را نزد اخشورش پادشاه، در سال هفتم سلطنت او به قصر آوردند و پادشاه استر را از همه ی زنان زیاده دوست داشت». 
(متن مختصر شده ی بخش نخست کتاب استر عهد عتیق)

مورخ به دو دلیل تمامی بخش فوق را از داستان استر عهد عتیق حذف می کند و بدان اعتبار تاریخی نمی بخشد. تنها می پذیرد که منظور از اخشورش در این قسمت از عهد عتیق باید که همان خشایارشا شمرده شود، زیرا اگر داستان استر پس از ورود به دربار به عنوان ملکه قرار است سرانجام به توجیه اسباب و علل پوریم ختم شود، و حقایق پیش روی و ضمائم مکتوب در تخت جمشید به صورت کتیبه، تنها خشایارشا را مشغول آن ساخت و سازها معرفی می کند و به دنبال او مجری دیگری مطلبی بر در و دیوار آن محوطه باقی نگذارده، پس طبیعتا اجرای توطئه ی پوریم هم بابد که در زمان او انجام شده باشد. با این همه ذکر حاکمیت خشایارشا بر ۱۲۷ ایالت و نیز رخ دادهای مربوط به پوریم در سال هفتم حکومت او، بی وجاهت است، زیرا بقایای باستان شناختی در منطقه و جهان حکایت چنین تسلط وسیع هخامنشی را، آن گاه که از عهده ی اتمام مجموعه ی تخت جمشید هم برنیامده اند و در مقابل مقاومت منطقه ای به اجرای قتل عام متوسل شده اند، مردود می شمارد و از آن که آغاز کننده ی ساخت ابنیه ی تخت جمشید بر اساس متون کتیبه ها نیز خشایارشا گفته می شود و نمی توان پیشرفت همین مقدار ساخت و ساز را با امکانات آن زمان در مدت هفت سال پذیرفت، پس ذکر سال هفتم حاکمیت خشایارشا نیز به هنگام ورود استر به دربار نادرست است. در عین حال قبول ناشناس ماندن تعلقات مذهبی و ارتباطات استر با مردخای هم، از آن که می دانیم سراسر سلسله ی هخامنشیان از آغاز حرکت کورش از سرزمین خزران تا پایان اجرای پروژه ی پوریم، با مدیریت و مشارکت و زیر نظر یهودیان پیش رفته است، بسی مسخره می نماید و به طور کلی آن داستان وشتی و ناز کردن او برای خشایارشا و قضایای بعد در کتاب استر، در زمره ی بازساخت های عامیانه ای قرار می گیرد که به عنوان پیش زمینه ای در رسیدن به ماجرا و اجرای پوریم تولید کرده اند.  

«در آن ایام حینی که مردخای در دروازه ی پادشاه نشسته بود، دو نفر از خواجه سرایان پادشاه و حافظان آستانه یعنی بغتان و تارش غضبناک شده، خواستند که بر اخشورش پادشاه دست بیندازند. و چون مردخای از این امر اطلاع یافت، استر ملکه را خبر داد و استر پادشاه را از زبان مردخای مخبر ساخت. پس این امر را تفحص نموده، صحیح یافتند و هر دو ایشان را بر دار کشیدند. و این قصه در حضور پادشاه، در کتاب تواریخ ایام مرقوم شد».
(متن مختصر شده ی بخش دیگری ازکتاب استر عهد عتیق)

کودکانه و مجعول بودن این افسانه درباره ی خوش خدمتی مردخای نسبت به خشایارشا، آن هم فقط برای ثبت در دفاتر تواریخ ایام، بدون مراجعه به دلایل مشروح واضح است. زیرا اگر آن دو خواجه سرای توطئه گر در حضور جمع به خشایارشا خشمگین شده باشند، پس علاوه بر حماقت آنان باید که جمع را نسبت به اجرای قصد آنان همآهنگ و همراه بشناسیم که خبرچین حادثه را از آن میان تنها مردخای می بینیم، اما اگر آن ها در خلوتی از این قصد خویش سخن گفته باشند حضور مردخای در کنار آن ها توجیهی جز همدستی او  پیدا نمی کند و بدین ترتیب پرده از یک خرده توطئه گری دیگر از سوی یهودیان برداشته می شود، ولی اساس بحث در این است که این سناریوی تمام شده به نام استر، تنها به قصد دکور چینی لازم برای به صحنه بردن نمایشی است که از آن سخن خواهم گفت.

«پس از این وقایع، اخشورش پادشاه، هامان بن همداتای اجاجی را عظمت داده، به درجه ی بلند رسانید و کرسی او را از تمامی روسایی که با او بودند بالاتر گذاشت. و جمیع خادمان پادشاه که در دروازه ی پادشاه می بودند، به هامان سر فرود آورده، وی را سجده می کردند، زیرا که پادشاه درباره اش چنین امر فرموده بود. لکن مردخای سر فرود نمی آورد و او را سجده نمی کرد. و خادمان پادشاه که در دروازه ی پادشاه بودند، از مردخای پرسیدند که «تو چرا از امر پادشاه تجاوز می نمایی؟» اما هر چند، روز به روز این سخن را به وی می گفتند، به ایشان گوش نمی داد. پس هامان را خبر دادند تا ببینند که آیا کلام مردخای ثابت می شود یا نه، زیرا که ایشان را خبر داده بود که من یهودی هستم. و چون هامان دید که مردخای سر فرود نمی آورد و او را سجده نمی نماید، هامان از غضب مملو گردید. و چون که دست انداختن بر مردخای تنها به نظر وی سهل آمد و او را از قوم مردخای اطلاع داده بودند، پس هامان قصد هلاک نمودن جمیع یهودیانی که در تمامی مملکت اخشورش بودند کرد».
(همان)

این سست ترین و به وجهی دیگر مسخره ترین بخش کتاب استر تورات است، که بهره ای از ساده ترین توجیهات و توجهات تاریخی نبرده است. خواننده از هیچ طریق با سبب ظهور با ابهت و ناگهانی این هامان بن همداتای اجاجی آشنا نمی شود، که نام او بلافاصله ما را به یاد  اسامی ساختگی مندرج در الفهرست می اندازد و نمی دانیم چرا خشایارشا او را چنان برکشیده است که کرسی اش را بر تمام دیگر رؤسای درباری بالاتر قرار می داده اند، چنان که نمی دانیم مردخای بیرون از دیوارهای دربار مانده با تکیه بر کدام اطمینان و پشتیبانی با اعلام بی دلیل و سبب یهود بودن خود و طفره رفتن از ادای احترام به هامان عالی مقام، عامدا قصد تحریک این صاحب نفوذ قدرتمند را داشته و سرانجام چرا هامان به جای گوش مالی و تنبیه و حتی کشتن سهل و ساده ی مردخای ناشناس و یک لا قبا، قصد قتل عام عمومی یهودیان را کرده است؟!! بدین ترتیب سراپای این سروده های بی اساس، قصد دیگری جز این ندارد که بر تن یهودیان به هنگام اجرای پروژه ی پوریم قبای عاریه ای مظلومیت بپوشاند که به جزء جزء آن رسیدگی خواهم کرد. (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت 1:30


ایران شناسی بدون دروغ، 81 ، بررسی کتاب استر در تورات

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۱

 «پس هامان به اخشورش پادشاه گفت: «قومی هستند که در میان قوم ها در جمیع ولایت های مملکت تو پراکنده و متفرق می باشند و شرایع ایشان، مخالف همه ی قوم ها است و شرایع پادشاه را به جا نمی آورند. لهذا ایشان را چنین واگذاشتن برای پادشاه مفید نیست. اگر پادشاه را پسند آید، حکمی نوشته شود که ایشان را هلاک سازند. و من ده هزار وزنه نقره به دست عاملان خواهم داد تا آن را به خزانه ی پادشاه بیاورند». آن گاه پادشاه انگشتر خود را از دست اش بیرون کرده، آن را به هامان بن همداتای اجاجی که دشمن یهود بود داد و پادشاه به هامان گفت: «هم نقره و هم قوم را به تو دادم تا هر چه در نظرت پسند آید به ایشان بکنی».... و مکتوبات به دست چاپاران به همه ی ولایت های پادشاه فرستاده شد تا همه ی یهودیان را از جوان و پیر و طفل و زن در یک روز، یعنی سیزدهم ماه دوازدهم که ماه آذار باشد، هلاک کنند و بکشند و تلف سازند و اموال ایشان را غارت کنند». 
(عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)

مقدماتی که کتاب استر، به عنوان پیش زمینه های پوریم طرح می کند، کوشش کودکانه ای برای ساده و معمولی کردن یک امر بسیار مهم و تعیین کننده ی تاریخی است، زیرا هنگامی که داستانی بر اساس واقعیات تدوین نشده باشد، اشخاص در آن به صورت کاریکاتور جلوه می کنند، چنان که هامان و وشتی و خشایارشا و استر و مردخای و حتی خواجه سرایان کتاب استر، رفتاری عجیب و غیرعادی دارند و به خصوص خشایارشای موجود در آن کتاب، شخصیت مذبذب دهان بین نادان و حتی عقب مانده ای است که به سهولت تحت تاثیر اطرافیان و یا زیبایی زنان قرار می گیرد، به سرعت تصمیمات خود را عوض می کند و موقعیت اشخاص را تغییر می دهد. بازتاب چنین خشایارشایی را در رفتار خلفای اسلام هم، بر مبنای توضیح و تعریفی که باز هم یهودیان منظم کرده اند، ملاحظه می کنیم. این جا هم داستان سرا، تصمیم قتل عام یهودیان به وسیله ی هامان یک شبه به قدرت رسیده را، با امر بی اهمیت تعظیم نکردن مردخای سرگردان در حوالی قصر خشایارشا مرتبط می کند، از نسیمی آرام، طوفان بنیان کنی می سازد و ناگزیر خشایارشا را در وضعیتی قرار می دهد که گویا مدت ها در جست و جوی کسی بوده است تا به او پیشنهاد قتل عام قوم یهود در برابر مقداری نقره را بدهد تا بزرگوارانه و حتی بدون قبول نقره، دست پیشنهاد دهنده را در کشتار عمومی یهودیان باز گذارد و انگشترش را به او ببخشد تا به میل خویش و به جای شاه، نحوه قتل عام یهودیان را مدیریت کند!!! تمام این افسانه سرایی ها، که در جای حقیقتی بس حساس و شنیدنی نشانده اند و بزرگ ترین پروژه ی قتل عام تاریخ را، به حکایتی لطیف از حاصل عشق خشایارشا به استر تبدیل کرده اند، از آن است که به نظر می رسد مورخین یهود چندان در صحنه سازی های مبتذل و بی سر و ته، درباره تاریخ اقوام شرق میانه، نظیر آن چه در شاه نامه منعکس است، پیشرفت داشته اند، که حتی هنگام انتقال بخشی از آن به تورات نیز، برابر عادت به دنبال روابط علت و معلول و ممکن و ناممکن نمی گردند و بدین ترتیب از مناسبات نامعقول میان اشخاص داستان و از حکایات پر چرخش جادو واری که تاکنون از زبان استر در باب پوریم بیان کرده اند و هنوز هم امتداد مضحک بیش تری خواهد داشت، در می یابیم که ذیل نویسان بر تورات، که به نشانی هایی، مسلما در تدوین کتاب استر، کنیسه جدید بوده، قصد کرده اند که آن تصمیم قتل عام دشمنان شان در پوریم را، از مبدایی غیر تاریخی به خورد تورات خوانان امروز دهند. زیرا عاقبت تعظیم نکردن مردخای بی سامان، به برجسته ترین شخصیت دربار خشایارشا، در تلفیق با بی تدبیری و ساده لوحی خشایارشا، به آن جا ختمر می شود که هامان روزی را برای قتل عام یهودیان در تمام ولایات شاه تعیین می کند: ۱۳ آدار را. این همان روزی است که یهودیان با پیش دستی برنامه ریزی شده، ناگهان بر مردم منطقه و ساکنان ایران کهن می تازند و همه را با ضربه شمشیر آشنا می کنند. اگر می خواهید با مبانی گوشه ای از این گونه تجاوزات به خرد آدمی و پنهان کاری های هدفمند کنیسه ای آشنا شوید و بدانید که چرا خاخام های یهود، یا همان مؤلفان ذیل نوشته های تورات، تاریخ اجرای ماجرای پوریم را به ۱۳ و چهاردهم ماه آدار منتقل کرده اند، به سند روشن زیر توجه بیش تری کنید. 

به این تصویر هفته ی پایانی اسفند سال ۱۳۸۶ و آغاز فروردین ۱۳۸۷در تقویم رسمی و جهانی یهودیان نگاه کنید، که با ماه ادار همزمان است. چه می بینید؟ سیزدهم ماه ادار درست برابر روز اول فروردین و عید نوروز ایرانیان است. اگر افسانه های موجود در باب کهن بودن و برقراری نوروز در عهد هخامنشیان را بپذیریم، معنای روشن آن حمله به بومیان ایران و کشتار جمعی آنان در روز سال نو، از سوی یهودیان است که به همان میزان سوء استفاده از شرایط ناآمادگی مردم در حمله ی یهودیان را طبیعی می کند، که انتخاب همین روز از سوی هامان برای کشتار یهودیان، نا به هنگام و حتی ناممکن می شود. اگر هم به طور طبیعی و به فرمان عقل و اسناد، نوروز را یک مراسم تازه تاسیس از اواسط صفویه بدانیم، آیا این تقارن غریب نسل کشی پوریم با نوروز ایرانیان بدان معنا نیست که یهودیان ما را واداشته اند تا سالگرد و سابقه ی قتل عام اجدادمان را با شادمانی کامل تر و تدارکات مفصل تری از یهودیان، جشن بگیریم؟!!! این تقارن که مطلقا نمی تواند حاصل تصادف روزگار شمرده شود، خود بالاترین دلیل است که تحریر جدید کتاب استر را یهودیان در همین قرون اخیر انجام داده اند که اشارات مطالب آن در باب هخامنشیان، با تبلیغات و تاریخ تراشی های جدید همخوان است و به خواستاران حقیقت تفهیم می کند که تاریخ گذاری یکسان یهودیان در کتاب استر، برای حمله ی انجام نشده ی هامان به یهودیان و نیز حمله ی متقابل یهودیان به مردم سراسر ایران، در روز پوریم، یک حقه بازی واضح و افسانه سرایی محض است.

«و چون پادشاه، استر ملکه را دید که در صحن ایستاده است، او در نظر وی التفات یافت و پادشاه چوگان طلا را که در دست داشت، به سوی استر دراز کرد و استر نزدیک آمده، نوک عصا را لمس کرد. و پادشاه او را گفت: «ای استر ملکه، تو را چه شده است و درخواست تو چیست؟ اگر چه نصف مملکت باشد، به تو داده خواهد شد». استر جواب داد که «اگر به نظر پادشاه پسند آید، پادشاه با هامان امروز به ضیافتی که برای او مهیا کرده ام بیاید»
(عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)

از این به بعد تا حوالی پایان روایت پوریم از زبان استر، با همان داستان عامیانه و همان اشخاص عجیب و مالیخولیایی مواجهیم که مثلا خشایارشای آن، هنگام دیدار زن اش نیم مملکت را به او تعارف می کند. یا مملکت از نظر خشایارشا همان چند ستون شکسته ی نیمه افراشته ی هنوز تماما شیار نیفتاده ی تخت جمشید بوده و یا عقل خشایارشای کتاب استر پاره سنگ بر می داشته است. مضمون سناریوی استر باید آن قدر خشایارشا را در تمام موارد دچار توهم کند که با همان شیوه ای که هامان را شخص اول دربار کرده بود، دشمن او یعنی مردخای را هم در زمان لازم به اوج برساند. اجزاء این قسمت از بازیگری پوریم به روایت استر، حاوی تمام عناصر یک نمایش نامه ی روحوضی به خصوص آن جاست که دیگ غیرت و ناموس خواهی خشایارشا به جوش می آید و برابر معمول ناگهان تصمیم می گیرد که طناب دار ساخته برای مردخای را به گردن دشمن او یعنی هامان بیاندازد، به همین بی مزگی!!!

«پس پادشاه و هامان نزد استر ملکه به ضیافت حاضر شدند و پادشاه در روز دوم نیز در مجلس شراب به استر گفت: «ای استر ملکه، مسئول تو چست که به تو داده خواهد شد و درخواست تو کدام؟ اگر چه نصف مملکت باشد، به جا آورده خواهد شد». استر ملکه جواب داد و گفت: «ای پادشاه، اگر در نظر تو التفات یافته باشم و اگر پادشاه را پسند آید، جان من به مسئول من و قوم من به درخواست من، به من بخشیده شود. زیرا که من و قومم فروخته شده ایم که هلاک و نابود و تلف شویم و اگر به غلامی و کنیزی فروخته می شدیم، سکوت می نمودم، با آن که مصیبت ما نسبت به ضرر پادشاه هیچ است»... و پادشاه غضبناک شده، از مجلس شراب برخاسته، به باغ قصر رفت و چون هامان دید که بلا از جانب پادشاه برایش مهیا است، بر پا شد تا نزد استر ملکه برای جان خود تضرع نماید. و چون پادشاه از باغ قصر به جای مجلس شراب برگشت، هامان بر بستری که استر بر آن می بود افتاده بود، پس پادشاه گفت: «آیا ملکه را نیز به حضور من در خانه بی عصمت می کند؟» سخن هنوز بر زبان پادشاه می بود که روی هامان را پوشانیدند... پس هامان را بر داری که برای مردخای مهیا کرده بود، مصلوب ساختند و غضب پادشاه فرو نشست.... آن گاه اخشورش پادشاه به استر ملکه و مردخای یهودی فرمود: «اینک خانه هامان را به استر بخشیدم و او را به سبب دست درازی به یهودیان به دار کشیده اند و شما آن چه را که در نظرتان پسند آید، به اسم پادشاه به یهودیان بنویسید و آن را به مهر پادشاه مختوم سازید، زیرا هر چه به اسم پادشاه نوشته شود و به مهر پادشاه مختوم گردد، کسی نمی تواند آن را تبدیل نماید». 
(عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)

آیا به راستی صاحب منصبان فرهنگی یهود تا حد ساختن چنین مواد و مواردی در بازسازی تصاویر مجعول و جانشین برای پیش آمدهای تاریخی ناتوان اند؟ تجربه ی ما هنگام خواندن داستان های هخامنشی و اشکانی و ساسانی تایید می کند که مراکز تولید تاریخ در مجامع یهودی علیل اندیشه بوده اند و تاریخ را در حد اکثر توان خویش به صورت پریشان نویسی های کتاب هرودوت و اشعار فردوسی درآورده اند!!! چنان که در متن فوق می خوانیم همان خشایارشا که یهودیان را به سبب جدا سری قومی و دینی، برای قتل عام به دست هامان سپرده بود، این جا هامان را به سبب دست درازی به یهودیان به دار می کشد؟!!! چه قدر خشایارشای کتاب استر تورات خنده دار از آب درآمده است!!!  

«پس در آن ساعت، در روز بیست و سوم ماه سوم که ماه سیوان باشد، کاتبان پادشاه را احضار کردند و موافق هر آن چه مردخای امر فرمود، به یهودیان و امیران و والیان و روسای ولایت ها یعنی صد و بیست و هفت ولایت که از هند تا حبش بود نوشتند، به هر والایت، موافق خط آن و به هر قوم، موافق زبان آن و به یهودیان، موافق خط و زبان ایشان و مکتوبات را به اسم اخشورش پادشاه نوشت و به مهر پادشاه مختوم ساخته، آن ها را به دست چاپاران اسب سوار فرستاد، و ایشان بر اسبان تازی که مختص خدمت پادشاه و کره های مادیان های او بودند، سوار شدند. و در آن پادشاه به یهودیانی که در همه ی شهرها بودند اجازت دادند که جمع شده، به جهت جان های خود مقاومت نمایند و تمامی قوت قوم ها و ولایت ها را که قصد اذیت ایشان می داشتند، با اطفال و زنان ایشان هلاک سازند و بکشند و تلف نمایند و اموال ایشان را تاراج کنند، در یک روز یعنی در سیزدهم ماه دوازدهم که ماه آذار باشد در همه ی ولایت های اخشورش پادشاه و تا این حکم در همه ی ولایت ها رسانیده شود، سوادهای مکتوب به همه ی قوم ها اعلان شد که در همان روز یهودیان مستعد باشند تا از دشمنان خود انتقام بگیرند. حسب حکم پادشاه شتابانیده به تعجیل روانه ساختند و حکم در دار السلطنه شوش نافذ شد. و مردخای از حضور پادشاه با لباس ملوکانه ی لاجوردی و سفید و تاج بزرگ زرین و ردای کتان نازک ارغوانی بیرون رفت و شهر شوش شادی و وجد نمودند. و برای یهودیان روشنی و شادی و سرور و حرمت پدید آمد. و در همه ی ولایت ها و جمیع شهرها در هر جایی که حکم فرمان پادشاه رسید، برای یهودیان، شادمانی و سرور و بزم و روز خوش بود و بسیاری از قوم های زمین به دین یهود گرویدند زیرا که ترس یهودیان بر ایشان مستولی گردیده بود».
(عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)

متن بالا، گرچه گام کوچکی به روایت درست رخ داده های پوریم نزدیک تر است، اما هنوز هم آن تابلوی نئون تبلیغاتی در باب هخامنشیان ظاهرا حاکم بر ۱۲۷ ایالت در آن می درخشد و از آن که زندگان زمان استر از یهودی و غیر یهودی از چنین تسلطی با خبر نبوده اند، چیزی را به نام قدرت امپراتوری هخامنشی لمس نمی کردند و کسی در زمان استر به این اوهام ساخته ی ذهن مورخین یهود در دوران اخیر نمی پرداخته، پس متن بالا به نوع دیگری نونویسی و دست کاری در کتاب استر عهد عتیق را به سود تلاش های هخامنشی سازی نوین یهودیان اثبات و تقریبا بخش عمده ای از کتاب استر تورات را از سندیت خارج می کند. چنان که بدان خواهم پرداخت.

«هنگامی که نزدیک شد حکم و فرمان پادشاه را جاری سازند و دشمنان یهود منتظر بودند که بر ایشان استیلا یابند، این همه بر عکس شد که یهودیان بر دشمنان خویش استیلا یافتند. و یهودیان در شهرهای خود در همه ی ولایت های اخشورش پادشاه جمع شدند تا بر آنانی که قصد اذیت ایشان داشتند، دست بیندازند و کسی با ایشان مقاومت ننمودند زیرا که ترس ایشان بر همه ی قوم ها مستولی شده بود و جمیع روسای ولایت ها و امیران و والیان و عاملان پادشاه، یهودیان را اعانت کردند زیرا که ترس مردخای بر ایشان مستولی شده بود، چون که مردخای در خانه ی پادشاه معظم شده بود و آوازه ی او در جمیع ولایت ها شایع گردیده و این مردخای آنا فآنا بزرگ تر می شد. پس یهودیان جمیع دشمنان خود را به دم شمشیر زده، کشتند و هلاک کردند و با ایشان هر چه خواستند به عمل آوردند. و یهودیان در دارالسلطنه شوش پانصد نفر را به قتل رسانیده، هلاک کردند و فرشنداطا و دلفون و اسفاتا و فوراتا و ادلیا و اریداتا و فرمشتا و اریسای و اریدای و یزاتا، یعنی ده پسر هامان بن همداتای، دشمن یهود را کشتند لیکن دست خود را به تاراج نگشادند. در آن روز عدد آنانی را که در دار السلطنه شوش کشته شدند به حضور پادشاه عرضه داشتند و پادشاه به استر ملکه گفت که «یهودیان در دارالسلطنه شوش پانصد نفر و ده پسر هامان را کشته و هلاک کرده اند. پس در سایر ولایت های پادشاه چه کرده اند؟ حال مسوول تو چیست که به تو داده خواهد شد و دیگر چه درخواست داری که برآورده خواهد گردید»؟ استر گفت: «اگر پادشاه را پسند آید، به یهودیانی که در شوش می باشند اجازت داده شود که فردا نیز مثل فرمان امروز عمل نمایند و ده پسر هامان را بر دار بیاویزند». و پادشاه فرمود که چنین بشود و حکم در شوش نافذ گردید و ده پسر هامان را به دار آویختند. و یهودیانی که در شوش بودند، در روز چهاردهم ماه آذار نیز جمع شده، سیصد نفر را در شوش کشتند، لیکن دست خود را به تاراج نگشادند. و سایر یهودیانی که در ولایت های پادشاه بودند جمع شده، برای جان های خود مقاومت نمودند و چون هفتاد و هفت هزار نفر از مبغضان خویش را کشته بودند، از دشمنان خود آرامی یافتند. اما دست خود را به تاراج نگشادند. این، در روز سیزدهم ماه آذار واقع شد و در روز چهاردهم ماه، آرامی یافتند و آن را روز بزم و شادمانی نگاه داشتند».
(عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)

سرانجام، کتاب استر، پس از آن همه مقدمه چینی خلاف، به توصیف صحنه ی درستی از اقدام بی لجام یهودیان در ماجرای پوریم می پردازد. یهودیانی که ناگهان و شبیخون وار، علیه بومیان ایران وارد عمل شده و قتل عام را آغاز کرده اند. چنان که در متن فوق پدیدار است، در سطوری اندک، سه بار نهی تاراج اموال کشته شدگان توصیه شده است. مورخ بی این که نیازی به وارد شدن در ریشه ی این دستور مؤکد و نهی متواتر غارت ببیند، از آن که مدخل و ماهیت اصلی مباحث او اثبات بی معارض کشتار تا آخرین نفر در مراکز تجمع ایران، در فاجعه ی پوریم است و چنان که در یادداشت بعد خواهم آورد، بقایای باستان شناختی نیز این عدم غارت اموال نابود شدگان در پوریم را تایید می کند، مایل است این قسمت از کتاب استر را، به علت همخوانی نسبتا کامل اش با دیگر نمایه های تاریخ، بقایایی از بخش درست کتاب کهن استر در روایت قصه واره ی جدید آن بداند، چنان که موضوع نام گذاری پوریم با توسل به قرعه کشی انجام شده برای تعیین روز حمله به یهودیان، از سوی هامان را، از بابتی دیگر که بدان خواهم پرداخت، درست می داند.

«پس یهودیان آن چه را که خود به عمل نمودن آغاز کرده بودند و آن چه را مردخای به ایشان نوشته بود، بر خود فریضه ساختند. زیرا که هامان بن همداتای اجاجی، دشمن تمامی یهود، قصد هلاک نمودن یهودیان کرده و فور، یعنی قرعه برای هلاکت و تلف نمودن ایشان انداخته بود».
(عهد عتیق، مختصر شده بخشی ازکتاب استر)

اینک باید بکوشیم تا بر اساس اندک نشانه های قابل تایید در تاریخ و نیز بررسی های مبتنی بر پذیرش عقل، از واقع امور در ماجرای پوریم با خبر شویم و به روایت تاریخی آن دست بیابیم. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386 و ساعت 2:0



ایران شناسی بدون دروغ، 82 ، بررسی کتاب استر در تورات

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۲

بدین ترتیب آن چه در مقدمه ی کتاب استر عهد عتیق آمده، یعنی نافرمانی وشتی، عروس شدن استر، تصمیم هامان برای قتل عام یهودیان به بهانه تعظیم نکردن مردخای، کشف توطئه علیه خشایارشا به همت مردخای، چند بار انگشتر بخشیدن خشایارشا به این و آن و از این قبیل، به قدر بال مگسی ارزش ثبت در تاریخ را ندارد، زیرا برای آن ها مبنای متفاوتی جز همین گفته های دل به خواه، نمی شناسیم و قرینه ی دیگری صحت این پیش درآمدهای پوریم را اعلام نمی کند. پس شاید دیگر داده های آن کتاب، چون ماجرای قرعه کشی برای تعیین روز مقابله و پیش دستی یهودیان بر هامان و اجرای پروژه قتل عام پوریم نیز ارزش بررسی تاریخی ندارد و مؤخره ی باز هم داستانواره ای، برخاسته از همان مقدمات بی اساس است؟!!! اما آن چه مانع مورخ برای نادیده گرفتن شرح کشتار پوریم در کتاب استر می شود، علائم و آثار تاریخی کافی و موجود در این باب است که در منطقه ی ما و در زمانی منطبق با دوران خشایارشا، یک نسل کشی کامل و قتل عام تمام، تا حد باقی نگذاردن یک زن و مرد برای ادامه ی حیات مجرد آدمی، در قسمت بزرگی از شرق میانه صورت گرفته است. آثار و علائمی که به تدریج و یک به یک عرضه خواهد شد.

بر این پایه، تیرگی در کتاب استر عهد عتیق، منحصر به مقدمه آن می شود که عوامل و اسباب آن قتل عام را به درستی ثبت نکرده است، زیرا سخن از محرک حقیقی و علت توسل یهودیان به اجرای قتل عام پوریم، که پدیدار شدن منظره شکست نظامیان هخامنشی در برابر مقاومت بومیان منطقه بوده است، با ادعاهای جدید در باب قدرتمندی بی حساب آن سلسله منطبق نمی شد و الزام همسان کردن مقدمات کتاب استر با توهمات نو در باب تاریخ ایران باستان، آن را به صورت کنونی درآورده است. در واقع پوریم پروژه ناگزیر، و چنان که خواهم گفت، حتی مایوسانه ای، طراحی شده از سوی یهودیان، برای ممانعت از شکست نیزه داران اجیر شده هخامنشی، جلوگیری از امحاء قوم بنی اسراییل و یا دست کم بازگشت آنان به سیاه چاله های بابل بوده است.

پیش از این، مظاهر و دلایل اولیه ی نادرست بودن تصورات معاصر درباره ی توانایی های به اصطلاح امپراتوری هخامنشیان را برشمردم و فقر مطلق نشانه های مادی و دیداری این قدرتمندی را به صورت های مختلف نمایش دادم و گفتم بزرگ ترین نمایه و منظر و مایه ی عرض اندام و اعلام وجود هخامنشیان مجموعه ی تخت جمشید ناتمام مانده است! در عین حال بیان کردم که حضور قابل قبول شخص کورش و داریوش، بر مبنای بقایای باستانی، به گل نبشته ی بابلی کورش و کتیبه ی مفصل داریوش در بیستون منحصر است و نه فقط این دو نشانه خود نیازمند بازبینی وسیع برای تایید و یا رد مطالبی است که تاکنون در باب آن ها عرضه کرده اند، بل آثار دیگری که از کورش، مانند مقبره و کاخ های مختلف و سطر نوشته ای در پاسارگاد ارائه می دهند و یا تعداد بسیار زیاد کتیبه های پراکنده، که از تخت جمشید تا مصر، به داریوش می بخشند، برابر بررسی هایی که انجام شد، به وجه رسوایی مجعول و تازه ساز و خود ادله ای بر نبودن علائم حضور دراز مدت این دو بت هخامنشی در شرق میانه است، زیرا طبیعتا اگر چنین علائمی به طور معمول قابل عرضه بود، آن ها به تولید جاعلانه ی آن متوسل نمی شدند. بنا بر این مورخ ادعای حضور و حکومت ۲۵ ساله ی کورش و ۳۶ ساله ی داریوش را از جوانب مختلف فاقد مستندات و غیر قابل اثبات می داند و چنان که نشانه ها نمایش می دهند و از آن که در سراسر تخت جمشید یگانه سخن گو و کار فرما و تنها سلطان در قید حیات، خشایارشا معرفی می شود، پس او نخستین و آخرین شاه هخامنشی است که دلایلی برای قبول مدت محدود و اعلام شده زمامداری اش، با در نظر گرفتن طول زمانی که بالا بردن همین ابنیه ی نیمه تمام تخت جمشید نیاز داشته، به دست داریم. در این صورت برای فقدان نشانه های کافی از حضور کورش و داریوش در منطقه، فقط یک علت قابل ارائه است: کشته شدن سریع آن ها در نزاع های ناشی از مقاومت منطقه ای! زیرا اگر خشایارشا در ۲۱ سال سلطنت خود، لااقل یک مجموعه ی اشرافی - مسکونی - حکومتی نیمه کاره از خود به جای گذارده، پس چه گونه کورش و داریوش و کمبوجیه و بردیا، در مدت ۶۵ سال به تدارک و تولید نمای حکومتی و سرپناهی برای سکونت سرکردگان و  برجستگان سلسله نپرداخته اند؟!!!

برای تقویت این نظر، می توان به عاقبت اندیشی و کوچ خشایارشا به پنهانگاه تخت جمشید و آغاز بنای دژگونه و مناسب دفاع، در آن حوزه کوهستانی، برای اقامت و حفاظت خویش اشاره کرد، که بیمناکی او را از وسعت ایستادگی بومیان شرق میانه نشان می دهد. زیرا اگر خشایارشا پایه گذار ابنیه تخت جمشید است، از آن که محل و مرکز دیگری برای استقرار حاکمان پیش از او سراغ نداریم، چاره ای نمی ماند جز این که فرمان روایان مقدم بر او را مستقر در چادرها و یا حداکثر در ابنیه ی عیلامی شوش گمان کنیم، چنان که مختصر باقی مانده های کورش و داریوش را به طور کلی در حوزه غربی و نه جنوبی ایران یافته ایم و گرچه ذکر علت معینی برای انتخاب زیگورات کهن ایلامی و حواشی آن در فارس، به وسیله ی خشایارشا هنوز ممکن نیست، ولی کاملا مشخص است که خشایارشا کوشیده است از مراکز تجمع و مقاومت دشمنان بزرگ و قدرتمند خویش، مانند آشور و بابل و عیلام دور بماند. شاید بتوان اطلاعات یهودیان فریسی از امکانات حوزه ی فارس را، که چند قرنی مقدم بر هخامنشیان در آن منطقه متمرکز بوده اند، راه نما و مشوق او در انتخاب آن خطه بدانیم. این مطلب نیز باید در نظر گرفته شود که هنوز در آغاز راه این اکتشافات تازه ایم و گرچه تا زمان بازخوانی نوینی از کتیبه ی بیستون بر مبنای آن چه واقعا بر سنگ مانده است، جز عرضه ی این شمای کلی، مدخل محکم تری در این باره نمی توان گشود، اما از آن که با قدرت تمام، اثبات رخ داد پلید و وسیع آدم کشی عمدی و برنامه ریزی شده ی پوریم و عواقب بس هولناک آن میسر است، پس بر مورخ معین و مسلّم می شود که انتخاب راه حل بی نهایت خونین و براندازانه ی پوریم، فقط زمانی دارای توجیه منطقی و حتی نظامی است که یگانه راه بقا شناخته شود و فقط در صورتی مورد توجه قرار می گیرد، که مهاجمان قادر به ایستادگی در برابر مدافعان، با شیوه مرسوم و کلاسیک نباشند.

امتداد محدودتر این گونه چاره اندیشی، حتی در دوران جدید نیز، در تظاهرات سیاسی و اجتماعی جهان بازتاب داشته و هر دولت و مرکز قدرت و متجاوزی که از مقابله با نیروهای پیشرو و مقاوم و مبارز درمی ماند، به اقدام پوریم گونه ی کودتای اقلیت دست می زند و نه فقط می توان تجاوز پوریم را نخستین کودتا و یورش وحشیانه ی ناگهانی و احتمالا شبانه در روزگار باستان شناخت، بل تمام دیگر راه حل های اجتماعی که در ایام ما و در سراسر جهان، با توسل به هجوم و خون ریزی سریع و وسیع، از سانتیاگو تا تهران ارائه و انجام داده اند، بدون استثنا، الگو گرفته از موفقیت یهودیان در اجرای پوریم و به زبان ساده، مانند دیگر قتل عام های بزرگ، از مردم آفریقا و آمریکای جنوبی و سرخ پوستان اتازونی، حاصل یک برنامه ریزی پنهان و آشکار به شیوه و با مشارکت و مشاوره و حتی رهبری و سازمان دهی یهودیان بوده است.

بدین ترتیب این بررسی صرفا بر مطالب کتاب استر تورات تکیه ندارد، بل با ارزیابی و مطابقت دو گونه تظاهر در هستی شرق میانه، که یکی وجود و جوشش حیات و حضور رو به پیش و دراز مدت مراکز متعدد و متمدنی را از هزاره های دور، تا زمانی معین اعلام می کند و دومی سقوط ناگهانی و بی منتها به مبداء صفر و نابودی و گم شدگی کامل آن موقعیت پیشین را نشان می دهد و با بررسی و برآیند این دو وضعیت، به این نتیجه واضح می رسیم که حادثه و عامل نیرومندی موجب برهم خوردن روند معمول تحرک تاریخی و تولیدی در میان سلسله ای از اقوام دیرین و کهن شرق میانه بوده است و زمانی که در جست و جوی عامل این توقف مطلق، به سعی لجوجانه و وسیع و متمرکز یهودیان در مخفی نگهداشتن این سقوط، از طریق ساخت تاریخ و تبلیغ جاعلانه حضور قدرت های محلی در حوزه ی اجرای پوریم برمی خوریم، آشکار و آسان بدین نتیجه می رسیم که باید یهودیان را مسئول آن انهدام شناخت زیرا که با تدوین و تالیف منابع و تواریخ منحرف کننده، به خصوص برای مرذم منطقه ی ما، بر آثار و علائم آن نابودی کامل پرده کشیده و مانع انتقال ماجرای پوریم به آگاهی های تاریخی دوران جدید شده اند.

اگر یهودیان، امروز و در عصر انفجار اطلاعات هم، مهار مراکز تحقیقاتی و اطلاع رسانی را چنان به دست دارند که مانع عرضه تفحصات نو در سطح ملی و منطقه ای و جهانی می شوند، در توسل به شگرد سکوت درباره مطالب تازه ی ناموافق با ادعاهای آنان موفق اند و تریبون ها را بر انعکاس تفحصات جدید حتی در موضوعی چون هالوکاست هم می بندند، پس سعی آن ها در سده های اخیر برای پنهان نگهداشتن قتل عام پوریم، از آن روی با توفیق عمل کرده، که به میزان کافی مزدور و مجری در اختیار داشته اند. بدین ترتیب در جست و جوی علت انهدام عمومی و توقف ناگهانی رشد در شرق میانه، که مظاهر بس آشکاری در بقایای باستان شناختی منطقه ی ما دارد، می توان بخش اعتراف کتاب استر در توسل یهودیان به کشتار پوریم را، علی رغم تلاش مورخان مزدور کنیسه در انکار و سرپوش نهادن بر آن، به عنوان سند علت نابودی تمدن شرق میانه به زمان خشایارشا ارائه و مورد مداقه قرار داد.  

نمایان ترین و ملموس ترین مظهر این امکان، نیمه کاره ماندن ساخت مجموعه ی تخت جمشید و سعی مورخان یهود در کامل و باشکوه نشان دادن همان خرابه هاست؟!!!! اگر نیمه تمام ماندن ساخت و ساز در تخت جمشید، اینک و بدون چون و چرا محرز و مسلّم است، پس سئوال ساده چنین طرح می شود که کدام عامل موجب شد تا خشایارشا از ادامه ی اجرای آن پروژه ی پر هزینه پس از آن همه مقدمات و پیشرفت نسبی آن، منصرف شود؟!! اگر او را به مرگ طبیعی و یا حوادث ناگهانی و یا حتی به سبب رقابت های درباری مرده بگیریم، نخست این که چرا جانشینان او به ادامه ی ساخت و اتمام آن ابنیه، اشتیاقی نشان نداده اند و نیز چرا تاریخ نویسی جهان، که از آغاز یک کوشش عمدتا یهودی و ابزاری در اختیار کنیسه و کلیسا بوده، کم ترین اشاره ای به مرگ خشایارشا و نیمه کاره ماندن عملیات ساخت و ساز در تخت جمشید نداشته است و اگر جای احتمال را در حد گریز خشایارشا از منطقه نیز باز گذاریم، باز می پرسیم که آن سلطان ساخت و ساز از چه کس و یا چه چیز گریخته و چرا جانشینان او ادامه و امتداد و اتمام مجموعه ابنیه تخت جمشید را جدی نگرفته اند، چه گونه بدون یک مرکز سکونتی - حکومتی، نیازهای آن امپراتوری ظاهرا مقتدر جهانی را تامین و برطرف کرده اند و سرانجام این که چرا مورخین غالبا یهودی جهان در موضوع حوادث تاریخی شرق میانه، نه فقط به گریز موهوم و متصور خشایارشا اشاره ای نداشته، بل تمامی آن ها را آشکارا و متعصبانه مشغول تایید این مطلب نادرست دیده ایم که تخت جمشید از دوران داریوش اول هم مرکز شکوهمند و مناسبی برای برگزاری جشن های بومی و ملی و منطقه ای بوده است!!! آیا مورخین و باستان شناسان و ایران پژوهان یهود در تغییر فرمت تاریخی ایران و شرق میانه و تولید منابع متکی به دروغ، به دنبال تامین چه منافع و اختفای کدام واقعیت تاریخی بوده اند؟!

چنین است که ظاهر این ماجرا در دوران ما بدین صورت منحوس درآمده است که کتاب استر تورات از وقوع یک کشتار عام در زمان خشایارشا با عنوان پوریم خبر می دهد، آثار و علائم متعدد، از جمله توقف ساخت و ساز در تخت جمشید و غروب و غیبت ناگهانی تمدن و تولید در مراکز بزرگ تجمع و میان ملل متعددی در حوزه ی پوریم وقوع چنین کشتار عامی را تایید می کند و اگر مورخین یهود با تلاشی غول آسا در مجموعه تالیفات تاریخی سده ی اخیر کوشیده اند تا با انکار و نفی این روی داد و تغییرات، با نمایش جاعلانه ی استمرار سیاسی، اقتصادی و فرهنگی شرق میانه، رد پای اجرای عملیات پوریم و نتایج و عواقب آن را بپوشانند، پس برای خردمندان تردیدی نمی ماند که نه تنها ماجرای آدم کشی کامل مندرج در کتاب استر تورات یک واقعیت رخ داده در تاریخ باستان شرق میانه است، بل به دلیل فقدان منطق و مبانی موجه، مورخان یهود و اربابان کنیسه مناسب ندیده اند آن قتل عام را در میان حوادث تاریخی دوران باستان فهرست کنند، زیرا صاحب نظران یهود، به سبب گستره ی بی دلیل آن نسل کشی، با هیچ تمهید و بهانه ای، موفق به دفاع از آن کشتار نبوده، در صورت قبول آن نیز، قبای قلابی مظلومیت را از تن قوم خویش بیرون می کشیده اند! 

اینک وظیفه این یادداشت ها نه اثبات حاصل شده ی رخ داد پوریم، که نمایش گستره باور نکردنی و نتایج هول آور آن اقدام، تا حدودی است که در انتهای آن ماجرا، در منطقه ی ما، حیات و هستی مجرد آدمی چنان نایاب و معیوب می شود که اثبات حضور یک زن و مرد، در این گستره وسیع، که ادامه نسل را با تولید مثل تضمین کنند، نامیسر است. زیرا وجود یک زن و مرد به مفهوم تکثیر یک خانواده به میزانی است که پس از چند سده، آثار و علائم واضحی از حضور و وجود خود به صورت های مختلف به جای می گذارند، به ابزار تولید، چون داس و خیش و درفش و چکش، مواد مصرفی و اسباب خانه و دست ساخته های زینتی، از گوشوار و گردن بند و انگشتری و وسائل شکار و دفاع چون خنجر و شمشیر و گرز و کمان و نمایشات عقیدتی و سیاسی چون معبد و مرکز حکومتی و بناهای شهری و دکان و بازار نیازمند می شوند، که در جست و جوهای بعد، بقایای آن قابل بازیافت است، اما به زودی خواهیم دید که از پس اجرای پوریم تا زمان طلوع اسلام، اندک اثری از حضور بومی انسان، به هیچ صورتی، در جغرافیای ایران به دست نیامده است. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 و ساعت 9:30



ایران شناسی بدون دروغ، 83 ، بررسی عمومی ماجرای پوریم در تورات

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۳

وجود همین بنای نیمه کاره تخت جمشید، اثبات می کند که توسل به قتل عام پوریم، اقدامی ناگهانی، پیش بینی نشده و عکس العمل ناگزیری در مقابل تفوق تدریجی اقوام شرق میانه بر نیزه داران و مهاجمان هخامنشی بود، که سیکل خطرناک آن برای یهودیان ظاهرا در زمان خشایارشا بسته شده است، زیرا اگر طرح توسل به چنین قتل عام وسیعی، که حتی سازندگان تخت جمشید را نیز از میان برداشته، در احتمالات اولیه ی یهودیان قرار داشت، پول و فرصت و توان خویش را در بالا بردن آن مجموعه پر هزینه دور نمی ریختند تا سرانجام به رها کردن نیمه کاره ی آن مجبور شوند. به حقیقت که بروز اشکال و دشواری در بررسی های هخامنشی، ناشی از مشکوک بودن عمومی اسناد آن، از گل نبشته بابلی کورش تا کتیبه ی بیستونی داریوش و قصه های کتاب استر عهد عتیق است. این شاخص و خاصیت ورود یهودیان به هر حوزه ای از روابط انسانی است که آن را از حدیث حقیقت تهی می کنند. بی ترتیبی های مندرج در این گونه اسناد، که حاصل ناراستی در تدوین اولیه و دست کاری های دوران اخیر باستان شناسان یهود است، مورخ را وا می دارد تا از درون ابهامات مفصل و موجود، نشانه و رگه هایی از حقیقت را در تلاشی دشوار تمام بیرون کشد. از جمله دو مطلب به هم پیوند خورده، یعنی تصمیم مردم منطقه به قتل عام دسته جمعی یهودیان و نیز عکس العمل پیش گیرانه ی یهودیان را، به شرحی که می آورم، می توان یک واقعیت تاریخی قابل قبول شناخت، که کتاب استر علت نخستین اقدام، یعنی تصمیم به قتل عام یهودیان را، به کاریکاتور انتقام فردی هامان، آن هم به بهانه ی سخیف تعظیم نکردن دانیال تبدیل کرده است!!!

باز سازی سالم سبب قصد مردم منطقه به کشتار یهودیان و تصمیم به مقابله ی پیش گیرانه سرکردگان کنیسه، که مانند کتاب استر درهم ریخته نباشد و منظره طبیعی و پذیرفتنی تری از ماجرا را در دید مورخ قرار دهد، نکات فراوان باز هم مکتوم مانده ای از گستره عظیم تمدن پیش از حضور هخامنشیان را، در سطوح مختلف سیاسی و اجتماعی بازگو می کند. پیش از این به خواستاران توجه دادم که در سراسر شرق میانه، تا دوران هجوم یهودیان به مردم ممتاز سامی و آرامی و آن چه اینک ایرانی می خوانیم، حتی مغایرت های اقتصادی نیز دیده نمی شود و حیرت انگیز تر از این نیست که مردمی با عالی ترین نمود و مراتب پیشرفت در صنعت و هنر، که نمونه هایی از نمایشات خیره کننده تولید آن ها را در سطوح و به اشکال مختلف به دست داریم و در میان آن همه مهر و لوگوهای دشوار ساخت، از قبیل آن چه که در تصویر زیر بر گردن آشور نصیرپال دوم دیده می شود، کوچک ترین مقیاس تبادل ثروت و معادلی در ارزش گذاری کالا، به شکل سکه رایج نداشته اند و تصویر سرکرده ای، به عنوان مظهر هویت و قدرت قومی و ملی و منطقه ای، به صورت سکه، در میان مردم هیچ نقطه ای در این خطه ی پهناور به گردش نبوده است. این نکته ی بسیار مهم که تفسیر و اشاره به علت آن، باز هم از چشم مولفین اورشلیمی و مسلما به عمد دور افتاده است، مورخ ناوابسته امروز را به مجراهای شناخت دیگری از مردم شرق میانه هدایت و از برابری حقوق سیاسی و اقتصادی و می توان گفت رعایت نوعی فدرالیسم اختصاصی و کهن، در منطقه ی ما با خبر می کند. این حقیقتی است که آسیب پوریم مردم جهان را چند هزاره از تمدن واقعی و والای شرق میانه محروم کرد و هیچ کس نمی داند در آشوب و بلبشوی کنونی، برای رسیدن دوباره به سیستمی بی نیاز از پول، به عنوان واحد سنجش اعتبار آدمی، چه میزان باید صبور بود؟!!!

به یقین تولید این لوگوها در گردن آویز آشور نصیر بال دوم، که هر یک مظهر و نشان ستایش از خدایی است، از ساخت سکه هایی با نقش یکنواخت آسان تر نبوده است. در شرق میانه صدها نمونه از این نوع اعلام تعلق های عقیدتی را در همه جا یافته ایم ولی از همین آشور نصیر بال و هیچ کس دیگر سکه ای به دست نداریم! چه توضیحی جز وحدت سیاسی منطقه برای این امر عجیب می توان داد؟!!!

آیا مطلب را چه گونه باز کنیم؟ به بهانه های واهی باستان پرستان و دنباله روهای اسناد یهود متوسل شویم، توانایی های تمدنی و تولیدی و هنری را از دوران هخامنشیان آغاز کنیم و ضعف صنعتی را عامل فقدان سکه در عهد کهن بدانیم؟ آن گاه این همه یافته از چند هزاره پیش از هخامنشی در شاخه های مختلف صنعت و هنر را، که در پی پوریم معادل دیگری نیافت، از چه راه توضیح دهیم؟ اگر آن تهمت های عظیم بر تعدد ستیزه میان آشور و بابل و عیلام و ماد را، که بدون استثنا حاصل تلقین و اسناد ساختگی یهودیان از قماش آن کتیبه ی کشتار منسوب به آشور بانی پال است، دور بریزیم، که فقط و فقط برای تلقین توسل به توحش در میان سازمان های سیاسی دشمنان اورشلیم ساخته شده و منظور کلی رد اتهام از یهودیان در حوادث خونین شرق میانه را دارد، آن گاه می توان همین نبود سکه ی رایج را در کنار مظاهر دیگر قرار داد و به درستی نتیجه گرفت که علی رغم تفاوت های بومی و ظاهری در نمایشات سنتی و پوشاک و هنر، در شرق میانه نیز، همچون تمدن سر به راه دره های هند، از آرامیان تا سیستانیان، به روزگار کهن، همآهنگی بدون تنازع در اقتصاد و سیاست حکم فرما بوده است. این مضمون و محتوای واقعی تمدن در شرق میانه است، که شناخت درست آن را در کرباس پوسیده ی تالیفات مورخین و مفسران یهود، با قصد پنهان کردن قتل عام پوریم، پوشانده اند.

«داریوش شاه گوید: این کاری است که من کردم به خواست اهوره مزدا، در یک سال، پس از آن که شاه شدم، ۱۹ نبرد کردم، به خواست اهوره مزدا، من همه ی آن ها را درهم کوبیدم و ۹ شاه را دستگیر کردم».
(لوکوک، کتیبه ی بیستون، بند ۵۲، ص ۲۴۵)

نمی خواهم بار دیگر شروح مفصلی را بیاورم که در آن ها داریوش، به تکرار، زنجیره ی مقاومت در برابر خویش را، دانه به دانه برمی شمرد. این مقاومت ها علی رغم آن چه متن کتیبه ی بیستون باز می گوید، آشفته و تصادفی نیست، در آن توالی خردمندانه و خیره کننده ای برقرار است و گرچه از محیط جغرافیایی و مرکز استقرار بسیاری از اقوامی که نام شان در کتیبه ی بیستون آمده، باز هم به عنوان حاصلی از قتل عام پوریم بی خبریم، اما روشن است که مردم منطقه برای کاستن توان و از پا درآوردن داریوش، متحدانه و همآهنگ و در دفاعی سازمان داده شده و جمعی، با برنامه ای منظم و معین، پیاپی او را از شرق تا غرب به دنبال خود کشانده و سرانجام از پای انداخته اند!!!

«داریوش شاه می گوید: همان زمان که من در بابل بودم، این مردم بر علیه من شوریدند: پارسه، اوژه، مادا، آسورا، مودرایا، پارساوا، مرگوش، سکا».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۲۷)

آیا چنین نظم حساب شده در حمله و دفاع جمعی، بدون فرماندهی واحد میسر بوده است؟ مورخ می پرسد اگر آن دشمنی و برخورد متوالی، که تاریخ نگاران یهود در میان قدرت های منطقه، پیش از هجوم هخامنشیان تصویر کرده اند، واقعا برقرار بوده، پس حکمت این وحدت سراسری و وسیع و برنامه ریزی شده در دفاع برابر نیزه داران هخامنشی، که به توافق جمعی و اجرایی و تعهد پشتیبانی لجستیکی سران ده ها قوم نیازمند بوده، چه گونه به دست آمده و چرا یکی از آن دشمنان قدیم، که مورخین یهود معرفی می کنند، علیه دشمن پیشین خویش، با داریوش متحد نشده است؟!!

ما اینک از آن مرحله عبور کرده ایم که برای اثبات یهودی بودن تمام پروژه ی احضار دار و دسته کورش به قصد تخریب تمدن و توانایی های مردم شرق میانه، به هدف انتقام کشی و تضمین اطمینان و امنیت برای یهودیان، نیازمند توضیح بیش تر باشیم و می دانیم که سازمان ده و سرپرست عمومی آن خنجر داران به مزد گرفته، که امروز از سر مزاح امپراتوری هخامنشیان خوانده می شوند، رابی ها و سرپرستان کنیسه بوده اند. چنان که با خبریم یهودیان تبعیدی که از زمان حمله ی آشور به اورشلیم، در میان تجمع مردم این خطه رخنه کرده و بدون مزاحمت از بابل تا هرات و از خراسان تا قفقاز و از همدان امروز تا جنوب فارس کنونی، بدون تعرض و محدودیت زیسته اند، پیوسته و مشابه زمان ما، در عین تظاهر به همزیستی مظلومانه و بی آزار، در سیمای آنوسی های ناشناس، به عنوان ستون پنجم اورشلیم عمل کرده اند. بایستی چند دهه مبارزه ی مستقیم و رویارویی بی ترحم، فرماندهان اقوام و رهبران نظامی و طراحان دفاع منطقه ای را سرانجام به این باور رسانده باشد که تا زمان حضور جاسوسان مخفی یهود، که مرکز انتقال اطلاعات به دشمن متجاوز از راه رسیده بوده اند و برنامه های تدوین شده ی مقاومت را به مراکز سیاسی حکومت و نهادهای کنیسه منقل می کرده اند، حصول پیروزی نهایی بر خنجر کشان هخامنشی میسر نخواهد بود و بسیار محتمل است که برای پاک سازی محیط از چشم و گوش پنهان مهاجمین، تصمیم به قتل عام یهودیان شناخته شده گرفته باشند، چنان که قابل فهم است، همین اراده تصفیه نیز به زودی و از طریق یهودیان حاضر در همه جا، به سران کنیسه منتقل شده و آن ها را خبردار و بیدار کرده باشد. 

بدین ترتیب برای یهودیان، هنگامی که نبردهای سراسری منجر به پیروزی نظامیان اجیر نمی شد، اطلاع از تصمیم عمومی به کشتار یهودیان، زنگ خطری جدی و به معنای نابودی مطلق قوم و از دست رفتن نهایی آرزوی بازگشت به اورشلیم بود. در چنین وضعیت تاریک تاریخی در مقابل سران کنیسه بیش از دو گزینه قرار نداشت: یا از منطقه بگریزند و یا با توسل به شبیخون و قتل عام، خطر عمده ی پیش آمده را مهار کنند. به یقین آن ها که قرن ها مقدم بر هخامنشیان در میان و کنار بومیان منطقه می زیسته اند، با مهارتی که در کسب خبر و اطلاع از اوضاع و احوال عمومی داشتند و خانواده ها و برجستگان صاحب نفوذ و صنعتگران و خردمندان و مدیران و سازمان دهان توانای هر قوم را نیک می شناخته اند، فرود آوردن نخستین ضربه ی ویرانگر و فلج کننده بر پایه های استقرار و مدنیت هر قوم، با اتکاء به این شناسایی، چندان دشوار نبوده است. طبیعتا اجرای چنین تصمیمی بدون اتکاء به سنت قتل عامی نبود که یهودیان در باب موآبیان و کنعانیان و آرامیان و فلسطینیان در روزگار کهن اجرا کرده بودند و تبعیت از همان رفتاری بود که یوشع، نخستین جانشین موسای پیامبر، از زبان یهوه به قوم پیشنهاد می داد:

«و خداوند یوشع را گفت: «مترس و هراسان مباش. تمامی مردان جنگی را با خود بردار و برخاسته، به سرزمین عای برو. اینک پادشاه عای و قوم او و شهرش و زمین اش را به دست تو دادم و با سرزمین عای و پادشاه اش به طوری عمل کن که با سرزمین اریحا و پادشاه اش عمل کردی. غنیمت ها و چهار پایان اش را برای خود تاراج و در کنار شهر کمین کنید». پس یوشع و جمیع مردان جنگی برخاستند تا به سرزمین عای بروند و یوشع سی هزار نفر از مردان دلاور را انتخاب کرده ایشان را شبانه برای کمین فرستاد. و ایشان را امر فرموده و گفت: «اینک شما برای شهر کمین کنید، یعنی از پشت شهر دور مروید و همگی مستعد باشید و من و تمام قومی که با من اند، نزدیک شهر خواهیم آمد و چون مانند بار اول به مقابله ی ما بیرون آیند، از پیش ایشان خواهیم گریخت و به تعاقب ما خواهند آمد تا ایشان را از شهر دور کنیم، آن گاه شما از کمینگاه بیرون ریخته شهر را به تصرف درآورید. زیرا یهوه خدای شما آن را به دست شما خواهد داد. و چون شهر را گرفتید، پس به آتش بسوزانید و موافق سخن خدا عمل کنید».
(عهد عتیق، یوشع، ۹:۸-۲)

سراپای ۳۴ کتاب ضمیمه ی تورات، که سرگذشت حوادث تاریخی برگذشته به قوم بنی اسرائیل پس از وفات موسای پیامبر است، مملو از این نحوه کشتارها و تصرف غاصبانه ی سرزمین های دیگران و بسیار شنیع تر و بدتر از این، تا اندازه ای است که برای ایجاد هراس و سراسیمگی، دستور کوبیدن نوزادان دشمن بر صخره ها را می دهد. بدین ترتیب یهودیان عصر هخامنشی که در آستانه ی شکست کامل و در معرض قتل عام بودند، بی رحمی و تجربه و دور اندیشی لازم را داشته اند که کشتار کامل و متقابل را تنها روش بقا بشناسند، زیرا که یهود مانند گروه نیزه دار هخامنشی نبود که در بروز بحران نهایی، به پناهگاه کوهستانی خود در ماورای قفقاز بگریزد، آن ها در صورت تن ندادن به قتل عام، که به نظر می رسد مخالفانی هم در کنیسه داشته است، از آن که سرزمینی برای پناه نداشته اند، باید به نابودی قوم تسلیم می شدند.

با این همه اقوام شرق میانه مردم کناره ی شرقی مدیترانه نبوده اند که با هجومی دچار ترس شوند و تسلیم را قبول کنند، آن ها دو مهره ی اصلی یهود، کورش و داریوش را از صحنه ی منطقه سترده بودند و در موقعیتی به تر از یهود و بازوی نظامی آن قرار داشتند و شکست در اجرای پروژه ی پوریم می توانست به سخت ترین عواقب، برای قوم یهود منجر شود. چنین است که ظواهر چندی از تردید و یاس و دو دلی یهودیان در انجام پوریم نیز خبر می دهد. اینک نمی توان تعیین کرد که گروه ناموافق با نسل کشی، چه گزینه ی دیگری را در میان نهاده اند، زیرا که توسل به قتل عام، به گواهی نامی که بر آن نهاده اند، با تایید و تعیین قرعه انجام شده است. این همان قرعه کشی است که انجام آن در کتاب استر به هامان نسبت داده می شود، که بسیار ناشیانه و سبک سرانه است. این که پس از پوریم، یک جنبنده انسانی در منطقه ی پوریم زده باقی نگذارده اند، از شدت دل شوره ای خبر می دهد که قوم یهود از احتمال شکست خویش در اجرای پروژه داشته است. آن ها، چنان که اسناد در پیش نشان خواهد داد، حتی از بقای کودک شیر خواره ای هم که به انتقام گیری بعدی برخیزد، واهمه داشته اند، چنان که اینک از عکس العمل محتوم این همه مردم آزار دیده از یهود، در سراسر عالم، هراسان و بیم زده اند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 و ساعت 2:0



ایران شناسی بدون دروغ، 84 ، بررسی عمومی تاثیرات تاریخی ماجرای پوریم

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
 مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۴

بارها و به تاکید نوشته ام که ماجرای پلید پوریم تا میزانی به امحاء کامل هستی شرق میانه منجر شد که پس از اتمام آن نسل کشی بی منتها، حتی زن و مردی که تولید مثل را ادامه دهند در منطقه پوریم زده باقی نمانده بود و آن چاره اندیشی وحشیانه ی یهودیان برای فرار از قبول مسئولیت استخدام کورش و اعزام یک بی فرهنگ آدم کش به سرکوب مردم منطقه ای که تا آن زمان عالی ترین نمودار توسعه و تمدن بشری را ارائه داده اند، موجب شد تا پروسه ی متوالی و متعالی پیشرفت، لااقل دو هزار سال به تعویق افتد و به معنایی هنوز هم آسیب آن آدم کشی کهن و بی مهار در زوایا و مظاهر بسیار، با توجه به دروغ بافی های بعدی یهودیان، ترمیم نشده است.

اینک به دنبال اثبات این ادعا بروم و چند اشاره موکد کتاب استر تورات را که به تکرار می نویسد یهودیان پس از تخریب و آتش سوزی و کشتار،  دست خود را به تاراج نگشاده اند، دنبال کنم و با پرداخت به آگاهی های نو در اکتشافات باستان شناسی منطقه ی پوریم زده، یاد آور شوم که این ادعای موکد کتاب استر به وجهی حیرت آور با یافته های باستان شناسی، منطبق است و نشان می دهد که در منابع یهودی، بیان گوشه هایی از حقایق مسلم تاریخی با توضیحات و داستان سرایی هایی منحرف کننده توام شده است. اما پیش از آن ضرور می بینم که به این نکته نیز تکرارا توجه دهم که ماجرای موحش پوریم در چنان ابعادی به قتل عام و قلع و قمع تجمع های شرق میانه پرداخته است که هیچ یک از داده های ساده ای که در اسناد کهن پیش از هخامنشی در شرق میانه و از جمله آن اسامی گوناگون که در کتیبه ی بیستون ثبت است، برای جست و جو گر امروز، حتی وضوح معنایی ندارد و این مطلب از چنان برش عمیق هستی مجرد آدمی و قطع نسلی خبر می دهد که زنده ای برای انتقال معانی آن اشارات به آیندگان بر جای نمانده است. مبحثی که اکنون می گشایم، به تنهایی برای اثبات قطع کامل حیات نوع انسان در حوزه ی آن قتل عام کفایت می کندُ هرچند که به تدریج با نشانه های مکمل و مکفی دیگری نیز آشنا خواهید شد.

آن سرنوشتی که در شرق میانه ی پوریم زده و به خصوص بر بومیان ایران کهن گذشته است، مطلقا در سراسر زمین قرینه ندارد و هیچ ملت و منطقه ی دیگری را نمی توان شناسایی کرد که عادی ترین آگاهی و اطلاعات درباره ی دیرینه ی آن، ناگهان در برخورد با حادثه ای در مقطعی از زمان متوقف شده باشد. مثلا علی رغم آن کشتار بی حساب که کشیشان و سواران تفنگ سر پر و بعدها اتوماتیک به دست کلیسا، در میان سرخ پوستان اتازونی به راه انداختند، باز هم بقایای آن مردم، نام قطعه به قطعه سر زمین اجدادی و پهناور خود، از کوه ها و دره ها و آبگیرها و نام مرموزترین مراسم و معتقدات قبیله به قبیله ی ساکن آن وسعت بی حساب و اسامی خدایان بی شمار آن فرهنگ را، از اعماقی غیر قابل محاسبه زنده نگهداشته و به یاد سپرده اند، زیرا کشتار کنندگان حرفه ای اروپا هم قادر نشدند فرد فرد بومیان کهن اتازونی را معدوم کنند و برای نمایشات توریستی هم که بود، بقایایی از چند پیرمرد و پیرزن و کودک این یا آن قبیله را زنده گذاردند و همین اسبابی شد تا زوایای فرهنگ بسیار کهن سرخ پوستان در تمام موارد و با تمام جزییات محفوظ بماند. اما ایرانیان امروز هرگز قادر نیستند حتی با همان داده های عادی کتیبه ی بیستون نیز مرتبط شوند و معنی ساده ی آن را دریابند، زیرا که از پس نسل کشی و قتل عام پوریم صاحب ذهنی زنده نماند که لااقل معانی جغرافیایی معمولا نامتغیر را به نسل بعد به شکل پلکانی منتقل کند و ما امروز بتوانیم دریابیم که مثلا آن مودرایی یا رخجی که با لجاجت در برابر داریوش ایستاده، چه کسان، از چه زمان و ساکن کدام خطه ی این سرزمین بوده اند!!!

اووژه، مودرای، یونه، کت پتوکه، زرک، ثتگوش، دمباو، سپردا، گندوتو و... این ها فقط اسامی چند قوم از قریب سی ملتی است که داریوش در کتیبه اش، به عنوان اقوامی در حال مقاومت، بر می شمارد. آیا کسی در سراسر تاریخ پس از پوریم، اثری از یک اووژه ای و مودرایی سراغ دارد که به ما بگوید اووژه و مودرای کجا بوده، مردم آن در چه سطح تمدن و توانایی می زیسته اند، با کدام زبان سخن می گفته اند، چه خدا یا خدایانی را می پرستیده اند، ظرف آب و غذا خوری و وسیله ی دفاع و ابزار کارشان چه بوده، چه افسانه هایی از خود به جا گذارده اند و چه گونه باید با این اقوام کهن ایرانی و نظایر آن ها، که نام شان در کتیبه ی بیستون آمده و داریوش را می ترسانده اند در مقیاسی کوچک هم که شده، ارتباط مستقیم برقرار کرد تا مجبور به قبول داده های دروغین مورخان کنیسه و کلیسا نباشیم؟!! اگر تنها ابزار انتقال این آگاهی ها، ادامه ی نسل انسانی است و نسل ها از یک زن و مرد پدید می آیند و داده های والدین را دست به دست می کنند، پس همین سکوت اطلاعاتی موجود که در سطح تاریخ ۲۵۰۰ ساله ی پس از پوریم در زمینه های متعدد، حتی در باره ی اطلاعات مندرج در کتیبه ی بیستون جاری بوده، خود مدرک بی خدشه ای است که اندک زمانی پس از داریوش، به دوران خشایارشا، گذشته ی فرهنگی و فنی بومیان ایران را به باد حادثه ای عظیم روبیده اند، زیرا هرچند که متن کتیبه ی داریوش سی قوم قوی ایرانی را می شناساند، اما از پس خشایارشا، یعنی همان زمان که ادامه ی ساخت تخت جمشید هم متوقف ماند، فرهنگ منطقه و جهان مودرایی و رخجی و دیگرانی را که داریوش معرفی کرده و می شناخته، به کلی و تا هم امروز از یاد برده است؟!!!

میشی یاوودا، زازن، گوکنکا، ماروش، کمپر، اوتی یار، کودوروی، پتی گربنا، تاروا، اودادایی چی، دوبال و... این ها هم اسامی چند شهری است که داریوش برای سرکوب مردم آن لشکر برده است. آیا کسی می تواند در نقشه ی جغرافیا جای استقرار هیچ یک از این شهرها را تعیین کند که زمانی برجا بوده اند، داریوش مکان آن ها را می دانسته و نام شان را در کتیبه ی بیستون به عنوان مراکز زیست اقوام و یا حوزه های مقاومت ذکر کرده است. اندکی دقت در آواهای این واژه ها از پراکندگی جغرافیایی و گوناگونی فرهنگی در گزینش واژگان از سوی مردم آن حکایت می کند و نشان می دهد که این شهرها در وسعتی پهناور و دور از هم مستقر بوده است. آیا عجیب نیست که اسناد تاریخی منطقه ی ما برای آخرین بار نام این شهرها را در کتیبه ی بیستون می یابد و از آن پس هیچ جنبنده ی انسانی، در هیچ دوره ای از تاریخ ایران، خود را زازنی، تاروایی، دوبالی، اوتی یاری و یا پتی گربنایی معرفی نکرده و هیچ شیی ساخته شده ای را باقی مانده از مردم آن ها نگفته اند!!! آیا شهرها و مردم و دارایی و دل خوشی های شان را باد برده و آیا مورد دیگری در جهان یافته ایم که شهرهایی دچار چنان انهدامی شده باشند که هیچ یاد و نشانه ای از آن در عین و ذهن روزگار باقی نماند؟ آیا چینی ها و هندی ها و ژاپنی ها و هر قوم و ملت دیگر، که امتداد حیات تاریخی آن ها مسلم است، نام شهرهای کهن خویش را فراموش کرده اند؟ ما با نظایر چنین احتمال فراموشی آن جا مواجهیم که عقوبت کامل، شهری را به کلی از زندگان خالی کرده باشد، چنان که خشم خداوند از شهر و اقوامی چند، جز نامی در قرآن کریم، باقی نگذارده است: عاد، ثمود، لوت و ... تنها باید امیدوار بود که این اشارات، خارشی در اذهان کرخت شده ی بسیاری از اهل نظر جا خوش کرده در مراکز فرهنگی شبه رضا شاهی این جمهوری، پدید آورد.

وی یخن، باگدیاویش، آثری ماریخای، انامک، ثوردحرا، تائیگرچیش، ادوکن ئیش، آثری یادیی، ورکزن و... این کلمات هم اسامی ماه هایی است که داریوش و به طور طبیعی مردم زمان او، موضع و قرار آن ها را در گردش سال می شناخته اند. اما اینک چه کسی می داند که ادوکن ئیش در کدام فصل سال بوده و چرا جز همان کتیبه ی داریوش در سراسر تاریخ باستان یا دوران اسلامی ایران، کسی مثلا در ماه ورکزن به دنیا نیامده و حتی همان نوشته های بی بهای قلابی، از قبیل و قماش شاه نامه، که صدها حادثه و سودای خام و ابلهانه را به عنوان تاریخ و فرهنگ کهن این سرزمین، به همت جاعلان جدید اورشلیم، تحویل داده است، نمی داند که وی یخن نام چه ماه از کدام فصل سال است و آن گاه که این دیوان الکن شعر را از همین اطلاعات امروزین درباره ی هخامنشیان و اشکانیان نیز تهی می بینیم، به آسانی معلوم می شود که تدارک شاه نامه ماقبل این یافته های باستان شناسی جدید و به دوران صفوی انجام شده است و اگر جاعلان اورشلیم اندکی بیش تر حوصله می کردند احتمالا در شاه نامه هایی می خواندیم که رستم در ماه ادوکن ئیش و سهراب در تائیگرچیش به دنیا آمده و در ابیات آن همانند کتاب های تاریخ کنونی، از چهل و چند اشک با شماره های مسلسل و منظم یاد شده بود!!! آن ها که منکر رخ داد و عواقب پوریم می شوند و شاه نامه را سروده ای از قرن چهارم هجری می دانند آیا قادرند یکی از واژگان اطلاعاتی کتیبه ی بیستون را در سراسر شاه نامه به ما بنمایانند؟ بدین ترتیب باید قبول کنیم که حادثه ی بنیاد برافکن بزرگی، ذهن تاریخ را در زمانی معین، از معمولی ترین کدهای ارتباطی و اطلاعاتی خالی کرده و برشی عمیق میان ماقبل و مابعد آن رخ داد پدید آورده است و از آن که آخرین محل ثبت این آگاهی ها را در کتیبه ی بیستون و از زمان داریوش اول خوانده ایم، پس موجب این فراموشی مطلق و عام پس از حک کتیبه ی بیستون صورت گرفته با چنان قدرتی که تنها حلقه ی اتصال و انتقال دانایی به نسل بعد، یعنی وجود انسان را، از این منطقه حذف کرده است. 

آثرین، ندیت بئیر، مرتخای، ایمنیش، ویدرن، فراد، ارتی وردیه، ارخ، خش ثرئیت، ثوخر، داتووهی، سکوخ و... این ها هم اسامی آدمیانی است که به توضیح کتیبه ی بیستون، به مردم حوزه های مختلف جغرافیایی ایران تعلق داشته اند. مورخ می پرسد مگر سراینده ی شاه نامه در کدام خطه ی ایران می زیسته است که در میان این همه نام من درآوردی که در دفتر شعر خویش آورده، یک نام کهن از آن دست و یا لااقل نزدیک به آن نام گذاری ها که داریوش می شناخته دیده و شنیده نمی شود و دوباره می پرسد این سازمان دهنده تاریخ و زندگی مردم این سرزمین لااقل چرا کورش و داریوش و خشایارشا را نمی شناسد و اسامی دفتر نوساخته ی او معلوم نیست بر چه مبداء و مبنایی ناگهان به جمشید و کیومرث و ضحاک و سیاوش و رستم و زال تغییر کرده است؟ اگر ذهن فردوسی قلابی را هم از داده های پیش از خشایارشا خالی می بینیم، پس فاصله ی زمانی میان او و خشایارشا از آدمیان حامل یادها و نام ها تهی بوده و کتیبه ی بیستون آخرین محل ثبت نام کسانی است که هرگز و در هیچ نقطه ی ایران، پس از داریوش به چنین اسامی و یا نظایر آن اشاره ای نرفته و هیچ پدری فرزند خود را مرتخای و فراد و ویدرنی و حتی داریوش و کورش و خشایارشا نخوانده است، زیرا که در ماجرای پوریم ذهنی به جای نگذاردند و زنی زنده نماند که فرزند خود را به یکی از اسامی ذکر شده در کتیبه ی بیستون و یا مرسوم در همان زمان بخواند و این ها هنوز نمایش برش های فرهنگی میان زمان داریوش و خشایارشا، یعنی آخرین یادگار نویسان پیش از پوریم ،با دوران پس از اجرای آن قتل عام گسترده و بی انتها است، هنگامی که به تفاوت های فنی و هنری و تولیدی میان این دو دوران ورود کنم، آن گاه دیگر رد و نفی آن کشتار، تا ارتفاع از میان بردن نفس حیات آدمی، بر هرکس که نان و آبی به زیر آفتاب خورده باشد، با هر اندازه تعصب در نادانی، ناممکن می شود و سرانجام با حرکت در مدارهای مختلف اسناد و آگاهی ها، بر همگان  آشکار خواهم کرد که در پی اقدام پوریم، تا دوران ظهور صفویه زندگی در سرزمین ما به ساده ترین مبانی دیرین بازگشت نکرده است.

و سرانجام به نظر می رسد که از پس به خود رها شدن ادامه ی بنای تخت جمشید، به روزگار خشایارشا و اجرای پوریم، آن اهورا مزدای معروف نیز، شاید هم که از ترس جان، از منطقه ی ما پر کشان گریخته و هیچ نشانی از نام و یا صورت بال دار او، پس از خشایارشا، تا دوران اخیر که کمپانی هند شرقی دوباره دین زردشت و کتاب اوستا و اهورمزدا را به خدمت فراخواند، ندیده ایم. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386 و ساعت 3:0



ایران شناسی بدون دروغ، 85 ، ردپای پوریم در اکتشافات باستان شناسان

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۵

بدین ترتیب تابلوی حیات تاریخی شرق میانه، برای این همه قوم و مردم و شهر و تمدن و تولید، در دو سه دهه ی میان گزارش داریوش در کتیبه بیستون، تا توقف ساخت و ساز در تخت جمشید، به دوران خشایارشا، چنین تغییر می کند که در جای آن هیاهوی هستی، که تا عمق چهار هزار سال پیش از ایلغار کورش به دور می رفت، ناگهان چنان سکوت مطلق و همه جانبه ای را در منطقه برقرار می بینیم که گویی کارگاهی پر تکاپو با کشیده شدن سوت غروب، تعطیل شده است. آیا جز پوریم چه حادثه دیگری را عامل چنین  توقفی در تمام امور شرق میانه بدانیم؟!! 

«به هر حال منطقه ی فارس جایگاه مهمی در پیدایش و گسترش امپراتوری هخامنشی داشته است و منطقا شاخص های فرهنگی این دوره را باید در این جا جست و جو کرد. اما به غیر از بناها و مکان هایی چون تخت جمشید، پاسارگاد و نقش رستم، که بیش تر جنبه های درباری داشته از محل استقرارهای معمول مردم آثار چندانی وجود ندارد. طبق بررسی باستان شناسی که در منطقه ی فارس انجام شده، کاهش مشخص و قابل ملاحظه ای را در تعداد مکان های مسکونی در این دوره نشان می دهد. همه ی داده ها مشخص می کند که عامل کوچ نشینی از دوره ی هخامنشی به بعد نقش با اهمیت و حتی حاکم و مسلط را بازی کرده است. این مرحله سپس شدت یافت و به نوعی انقطاع کامل از سکنه در خلال نیمه ی نخست هزاره ی اول پیش از میلاد انجامید.
در منطقه ی خوزستان نیز کاهش استقرارهای انسانی و محوطه ها در دوره هخامنشی وجود داشته است. این روند جریان منطقه ای و فرامنطقه ای بوده است. مدارک به دست آمده از دشت شوشان، دهلران، منطقه ی دیاله و اوروک عراق میزان پایین رشد جمعیت را نشان می دهد. طبق نظر ژان پرو این مساله می تواند در ارتبط با ایجاد یک زندگی کوچ نشینی باشد. اما این نظر نمی تواند متروک شدن و از بین رفتن استقرارهای موجود پیش از هخامنشی را توجیه کند...
طبق شواهد باستان شناسی بعد از سقوط اورارتو در اواخر قرن ششم قبل از میلاد، بسیاری از محوطه ها تخریب و یا متروک شده و ماسکارلا معتقد است که عقرب تپه و حسنلو، بسطام نزدیک ماکو، زندان تخت سلیمان و هفتوان تپه ی سلماس تخریب شده اند».
(محمد فیض خواه، استاد گروه باستان شناسی دانشگاه میانه، مقاله ی دوره ی هخامنشی رکود سیر تمدن در ایران، ماهنامه ی دیلماج، شماره ی ۱۵، ص۷۲)

باستان شناسی نوین ایران، اندک اندک زبان باز می کند و هرچند هنوز زیر بنای استقرار تازه ی خود را آماده نکرده، مانیفست نوین اش را ننوشته، استراتژی جدیدی مدون نکرده و بیش و کم به همان داده های پیشن، همانند ذکر پاسارگاد در متن بالا، آلوده است، اما پیش تازانی پیدا شده اند که یافته های بایگانی شده پیشین را بیرون می کشند و بر آن ها هوشمندانه نگاهی نو می اندازند. چنان که بر روال مطالب همین چند سطر فوق، توضیح و تعریف تازه ای برای هخامنشیان با این مضمون تولید شده است که: مردم مستقر در فضاهای تمدنی پیش از هخامنشی، با ظهور آن امپراتوری ظاهرا منادی حقوق بشر، یا به کوه و صحرا گریخته و یا به کلی مفقود شده اند!!! این همان پوریم است که هنوز به بیان کلاسیک و آکادمیک نرسیده و هنوز به کلاس های درس باستان شناسی و تاریخ وارد نشده است.

«به طوری که از این شواهد باستان شناسی می توان نتیجه گرفت، لااقل در چهار منطقه ای که ذکر شد، یعنی نیمه ی غربی و جنوبی ایران، با روی کار آمدن هخامنشیان بسیاری از استقرارها از میان رفته یا متروک شده است. به وجود آمدن سیستم زندگی کوچ نشینی یکی از فرضیه های موجود برای علت یابی این مسئله است. شاید تسلط هخامنشیان بر مناطق مختلف به صورت سرکوب مردمان و یا اجبار آن ها به کوچ نیز یکی دیگر از فرضیه ها برای این سئوال مهم باشد. به علت همین کمبودهای داده های باستان شناسی است که استفاده از اصطلاح آهن ۴ را در باستان شناسی دوران هخامنشی بیش تر رواج می دهد، یانگ ۲۰۰۲».
(محمد فیض خواه، استاد گروه باستان شناسی دانشگاه میانه، مقاله ی دوره ی هخامنشی رکود سیر تمدن در ایران، ماهنامه ی دیلماج، شماره ی ۱۵، ص۷۲)

چه فاصله ی عظیمی است میان این شواهد باستان شناسی جدید، با افسانه های سرکردگی هخامنشیان در ۱۲۷ ایالت از هند تا حبشه!!! اگر مدتی است باستان شناسان جدی جهان به جای کاربرد عنوان دوران هخامنشی، از اصطلاح آهن ۴ استفاده می کنند، از آن است که بقایای موجود، داده های کافی برای اثبات یک جامعه ی مستقر با اقتصاد و حکومت و فرهنگی معین را در خود ذخیره ندارد و اگر فیض خواه تنها از نشانه های مشخص و مشابه در فارس و خوزستان و آذربایجان گفته، برمبنای جست و جوهای پراکنده و عمدتا حاصل همت قاچاقچیان، که در بقایای چند مرکز تجمع کهن بخشی از شرق میانه صورت گرفته، می توان تمام آن قریب سی ملت مقاوم و سرزنده ای را که داریوش در کتیبه بیستون برمی شمرد، این بار به شکل مدفون یافت که به وجهی یونیفورم و یکسان و در زمانی واحد، در زیر آوارهای سوخته از حرکت وامانده اند، با جنازه های پراکنده ی نامدفون، آثار یک زندگی در جریان و معمول و ثروت های عمومی و خانوادگی که دست نخورده به زیر خاک ها باقی است، تا تکلیف و درستی این بخش از کتاب استر معین شده باشد که به تاکید تکرار می کند که یهودیان پس از تخریب و آتش سوزی و کشتار، دست خود را به تاراج نگشاده اند. مجموعه آرایشی که مو به مو با یافته های باستان شناختی امروز منطبق است.

«قدیم ترین آثاری که از حسنلو به دست آمده بنا بر نتایجی که با روش تجزیه ی کربن ۱۴ به دست آمده از ۶۰۰۰ سال قبل از میلاد مسیح است. قلعه ی مستحکم این مکان در حدود ۸۰۰ سال قبل از میلاد احتمالا به دست سربازان آشوری طعمه ی آتش و ویران شد. در زیر دیوارهای ساختمان دو طبقه ای که در داخل حصارهای این قلعه قرار داشت، و در نتیجه ی آتش سوزی روی هم ریخته، آثار بسیار گران بهایی مانند زینت آلات زرین و جام های طلا به دست آمد که نشانه ی این است که ساکنان قلعه از خانواده ی امیر مقتدری بوده اند که بر آن ناحیه از اوایل هزاره ی اول قبل از میلاد حکومت می کرده است... جالب ترین شیئی که در کاوش های حسنلو به دست آمد جام زرینی است که در میان استخوان های سه نفر پیدا شد که در حال فرار بوده اند و دیوار بلند بر روی آن ها خراب شده بود. این جام به تنهایی نشان داد که حسنلو یکی از مراکزی بوده است که در اوایل هزاره ی اول قبل از میلاد محل سکونت مردم ثروتمند و پر هنری بوده است که نوشیدن در جام های زرین و همراه داشتن زینت آلات قیمتی برای شان امری عادی بوده و همین اشیای گران بهاست که نظر پادشاهان آشوری را به خود جلب کرده و موجب ویرانی خانه های شان گردیده است». 
(محمد تقی احسانی، هفت هزار سال هنر فلز کاری ایران، ص ۳۰)

آیا عجیب نیست که آن حسنلوی جایگاه مردم ثروتمند و پرهنر، در پی آن تخریب که احسانی می نویسد، دیگر در هیچ اندازه ای در تاریخ سر برنیاوردند و آن سازندگان جام های زرین هنرمندانه، چنان معدوم شدند که از آن پس حتی سفالینه ای نساختند و اکنون از تعمیر بیل خود نیز عاجزند. در عین حال با دو نشانه ی روشن به رد گم کردن های مورخین یهود در باب جای گزینی ماموران اجرای پوریم با لشکریان آشور، بی اعتنا می مانیم. نخست آن که در آشور هم همین قرینه های انهدام را در همان زمان یافته ایم و دیگر این که اگر آشوریان به طمع غارت اشیای گران بها بر مردم حسنلو تاخته اند، که نام تمدن کهن آن ها را نمی دانیم، پس چرا این گونه اشیاء هنوز در زیر خاک مانده و برای تطبیق با یادهای استر، چپاول نشده است؟!! بدین ترتیب آیا قرینه های مشابهی که در بقایای تپه حصار یافت شده را نیز می توان به پای آشوریان نوشت؟

«آثار معماری تپه حصار در طبقه ی سوم به نحو کاملا محسوسی توسعه یافت و بقایای ساختمان بزرگی در این طبقه مشاهده می شود. جالب ترین ساختمان این طبقه ساختمانی است که به نام ساختمان سوخته مشهور و در لایه ی ۳ ب واقع شده است. این ساختمان بزرگ در اثر آتش سوزی منهدم شده و ساکنان آن بیش تر مایملک خود را که احتمالا فرصت کافی برای خارج کردن آن ها به هنگام آتش سوزی نداشته اند، در جای خود باقی گذارده و فرار را بر قرار ترجیح داده اند».
(عزت الله نگهبان، مروری بر پنجاه سال باستان شناسی ایران، ص ۴۳۶)

این تصویر نیز به طور کامل، چه از نظر زمان تاریخی و چه از نظر نحوه آسیب وارد آمده، بر آن چه از حسنلو خواندید، منطبق است. در این جا نیز یک مرکز قدرت بومی معرفی می شود که با حمله ی برق آسا و در نتیجه ی آتش سوزی، چنان به ویرانی کشیده شده، که ساکنان آن از دفاع وامانده، ثروت ها و جنازه ها را در جای خویش باقی گذارده و بدون کم ترین رد بعدی در تاریخ گم و گور شده اند!!! این که خانواده یا قومی هنگام آتش سوزی و یا هر خطر دیگر، قید مایملک گران بهای خود را بزنند و بگریزند، امری همیشگی و عادی است، اما اگر آن خانواده و قوم هرگز به جست و جوی بقایای احتمالا قابل استحصال از مایملک خویش باز نگردند تنها در صورتی ممکن است، که هیچ یک زنده نمانده باشند.

«مصون ماندن قبور مارلیک چه در طول دوران چند قرن حکومت آن ها در این منطقه و چه پس از مهاجرت و از بین رفتن آن ها، دلیل بر آن است که اولا قدرت این حکومت مانع از دستبرد زدن به آرامگاه های گذشتگان آن ها بود و ثانیا از بین رفتن و یا مهاجرت آن ها چنان برق آسا و سریع و همگانی بوده است که حتی خاطره آگاهی از آن ها به کلی از بین رفته و هیچ گاه نیز مجال بازگشت برای دست یابی به محتوای ارزنده ی این آرامگاه ها برای این اقوام میسر نبوده است».
(عزت الله نگهبان، ظروف فلزی مارلیک، ص ۱۸)

هرکس که به گزارشات اکتشاف در دیگر سایت های ایران کهن دست رسی دارد، از سیستان تا کرمان و فارس و ایلام و کردستان و آذربایجان و نوار جنوبی دریای مازندران تا سیلک و جیرفت با تابلوی مشابهی از این انهدام کامل و ناگهانی در حالی که اموال با ارزش عمومی و خصوصی دست نخورده در زیر خاک ها برجاست، مواجه می شود و آن گاه با وسعت و سرعت اجرای این قتل عام پر نشانه و آشکار بیش تر آشنا می شویم که خواندن گزارش نگهبان درباره ی یافته های مارلیک را ادامه دهیم.

«ناگفته نماند که به نظر می رسد مهاجرت این اقوام از این منطقه به قدری ناگهانی، اسفناک و سریع انجام گرفته است که خاطره ی این قبرستان به کلی از اذهان محو گردید و بدین طریق دست نخورده باقی مانده است».
(همان)

عزت الله نگهبان هنگام مواجهه با سئوالات فنی و تاریخی که اکتشافات مارلیک در برابر او گشوده، سخت حیرت زده می نماید. او هنگام برخورد با گنجینه بزرگی از ثروت بومیان ایران کهن، بازمانده از قدرت و حکومتی از همه بابت توانا، در قبوری تقریبا در سطح زمین، چون با پوریم آشنای اش نکرده اند، به دنبال صاحبان این آثار در حوالی قبور می گردد و سرانجام گمان می کند که به علتی نامعلوم دارندگان آن توانایی «به نحوی برق آسا و سریع و همگانی» مهاجرت کرده اند! اگر مهاجرت پیشنهادی نگهبان را امری به اختیار بگیریم پس باید که مهاجران کوله بارهایی از دارایی های خود را به مکان جدید منتقل کرده باشند و اگر بقایا و مانده های مارلیک، ثروت های یک قوم را بدون هیچ گونه اثری از مردم آن، مگر به صورت مرده، نمایش می دهد، پس این دیگر نه مهاجرت که گریز است، آن هم گریزی که به اعتراف نگهبان هیچ گونه بازگشتی برای بازیافت ثروت های برجای مانده نداشته است و آن هنگام که نگهبان می نویسد که «خاطره ی آن قوم دارنده ی مقبره های مملو از ثروت» نیز به جای نمانده است، در این صورت بدون هیچ مجال چون و چرا معلوم می شود که در سراسر آن منطقه، یک ابزار انتقال خاطره، یعنی انسانی صاحب حافظه، باقی نگذارده اند!

مورخ هنگامی که این همه سایت کهن از مراکز سکونت اقوام ایران را می بیند که در تمامی آن ها ثروت خانواده ها در جای خویش باقی مانده و به نحوی یکسان ویران شده است، می پرسد عامل این تخریب سراسری و یکسان و همزمان را چه باید گمان کرد؟ اگر این آتش سوزی ها را حاصل یک رخ داد حادثی مثلا بروز زلزله ای بزرگ و سراسری از سیستان تا آذربایجان بگیریم، آن گاه ناگریریم قبول کنیم که هر رخ داد طبیعی و حادثی، با هر شدّت و حدّتی قادر نخواهد بود که تمام زندگان یک مجموعه ی زیستی را تا آخرین نفر معدوم کند و به طور طبیعی درصدی منطقی، در بدترین حوادث طبیعی، از مصیبت جان به در می برند، که حتی اگر یک زن و مرد باشند، پس از آرام گرفتن زمین و رفع عامل آسیب، به ترمیم خرابی ها، دفن مردگان و بازیافت ثروت ها می پردازند، دوباره زندگی را از گوشه ای در همان مکان آغاز می کنند و پس از یکی دو قرن باز هم آن مرکز تجمع، با نیروی تازه ای، حاصل تولید مثل آدمی، شکل گذشته خود را اندک اندک باز می یابد. اما در سراسر ایران، از مارلیک تا جیرفت، تصویر انهدام به گونه ای است که هیچ اثری از بازساخت، حتی در اندازه ی دفن مردگان و خارج کردن اشیای با ارزش از زیر آوارها دیده نمی شود و چنین تابلویی به وجود نمی آید مگر آن که حادثه ای عامدانه و غیر طبیعی و یورش و هجومی برنامه ریزی شده و ناگهانی، همه جا تا آخرین فرد زنده را نابود کرده باشد. این برداشت عاقلانه و طبیعی از صحنه هایی است که اینک در بقایای ایران کهن دیده می شود. این که مهاجمان از نظر اجرا و امکان چه گونه به پیش برد چنین برنامه ای موفق شده اند، مطلقا سئوالی نیست که مورخ خود را نیازمند پاسخ بدان ببیند، زیرا که در زمره مهاجمان و یا طراحان آن نبوده است و اینک اگر بر مبنای ارزیابی فنی صحنه های آن جرم تاریخی، موفق به اثبات و علت این قتل عام کامل شده، پس کشف چه گونگی اجرای آن را به متخصصان غربی و به طور کلی اصحاب کنیسه و کلیسا وا می گذارد که در این باب مجرب ترند، برای انجام همه گونه قتل عام سفارش قبول می کنند و به ابزار آن مجهزند!!! تنها برای راه نمایی و بر مبنای روشی که از رفتار یهودیان می شناسد، به جست و جو گران آتی یاد آور می شود که یهودیان آشکار و پنهان جای خوش کرده در میان اقوام منطقه، به شیوه ای که در آن استادند، سیاهه ی فرد فرد مردم اطراف خویش را داشته اند و ممکن است یک یک جنازه ها را با آن سیاهه تطبیق داده و تا تکمیل آن کشتار، از جست و جو برای انهدام کامل دست نکشیده باشند!!! ابراز چنین لجاجت و مهارت قوم گرایانه ای در قتل، از طراحانی که در آن پیرمردی را بر ویلچری، از آسمان به موشک می بندند، کاملا عادی است.

اینک فقط مانده است یاد آوری و اشاره کنم که در موقعیت کنونی آن هم به حمایت حوادثی چون ماجرای دردناک یافت شدن تمدن جیرفت، که مثل موارد دیگر، باز هم نمی دانیم نام کهن مندرج در کتیبه ی داریوش برای آن چه بوده است، تنها مختصری از بقایای بازمانده از آن همه قوم را یافته ایم، که نام شان در فهرست کتیبه بیستون ثبت است. اگر زمانی در سرپرستان این گونه امور در سرزمین ما کم ترین همتی در بازیافت بقایای هستی ایران کهن پیدا شد و از دستمال کشیدن روزانه بر سنگ ها در خرابه های نیمه ساخت تخت جمشید و معرکه گیری های قهوه خانه ای کنونی حول کتاب جعلی شاه نامه بازماندند، آن گاه شاید که شمای هستی ساکنان پرتوان ایران کهن تکمیل و مسلّم شود که تمامی آن ها به شیوه ی یکسان و در زمانی معین، با قتل عامی بی پایان و تا آخرین نفر در ماجرای پلید پوریم معدوم شده اند. زیرا که تاریخ، از جمله به تایید کتاب استر، جز پوریم یهودیان، هیچ گزینه و جای گزین دیگری برای این انهدام نمی شناسد و به یاد ندارد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 2:30



ایران شناسی بدون دروغ، 86 ، نگاهی به اکتشافات جدید جغرافیایی در جهان

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
 مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۶

اندک اندک به تعیین کننده ترین مراحل تبیین تاریخ ایران، در فاصله ی توسل ناگزیر یهودیان به قتل عام پوریم تا ظهور حاکمان صفویه، با چنان نشانه هایی نزدیک می شوم که چاره ای جز قبول ارتکاب آن قتل عام کودتا وار نمی ماند که یهودیان در میان بومیان ایران کهن و قدرت های منطقه ای بزرگی چون آشور و بابل، به راه انداخته اند. عجیب ترین پدیده ی بروز کرده در این عملیات، کوشش وسواس گونه ای است که از آغاز در میان صاحبان کنیسه و رابی ها و خاخام ها، در پنهان نگهداشتن نقش قوم یهود در این کشتار و به طور کلی زدودن آثار آن فاجعه ی بزرگ بشری دیده می شود، چنان که ۲۵ قرن پس از بروز آن نیز، هرچند مورخ انبوهی استدلال و علامات تایید کننده در اختیار دارد و به صور و فنون و روش های مختلف عرضه می کند، ولی عاقبت اندیشی های ویژه کنیسه و نیز یقه درانی و جان فشانی های انبوه و انواع مزد بگیران اورشلیم، آن هم فقط با توسل به بهانه ی نامعهود بودن موضوع، باز هم به هر ترتیب راهی برای نجات اصحاب تورات از این ارتکاب هولناک تاریخی می گشایند و از آن که پس از عرضه ی این همه نشانه، دیگر نمی توانند اصل و ماهیت انهدام را منکر شوند، آماده اند تا تمام عناصر طبیعی و غیر طبیعی و حتی خود کشی جمعی و تا آخرین نفر آدمیان را سبب آن سقوط ناگهانی تمدن و تولید و پراکندگی تجمع های انسانی در شرق میانه شناسایی و معرفی کنند، تا انگشت اتهام از سمت مجری اصلی، که انجام آن را در کتاب استر تورات نیز پذیرفته است، برداشته شود!!! آیا این کاسه های داغ تر از آش و وکیلان داوطلب و مدافعان متعصب یهود، در این بازپرسی تاریخی، که حتی شادمانی هر ساله ی یهودیان در عید پوریم، به سبب موفقیت در انجام این کشتار را هم ندیده می گیرند، باید چه نامید و چه گونه ارزیابی کرد؟!! مورخ اقدام به انهدام عمدی و حساب شده و کامل در ماجرای پوریم را نیز به حساب عاقبت اندیشی سران کنیسه می نویسد و هنگامی که در این مورد، خلاف سنت و سودای یهودیان، دستور تورات در عدم چپاول دارایی های بدون صاحب را در نظر می گیرد، این دو مطلب را مکمل یکدیگر و شیوه ای برای گریز از مسئولیت تاریخی این کشتار شناسایی می کند. 

توسل یهودیان به قتل عام تا آخرین نفر، از منظر عقل و حاصل تاریخی آن، توضیح و مفهوم دیگری جز باقی نگذاردن ناظر و راوی و حذف کامل شاهدان آتی در محکمه تاریخ ندارد و همراه نبردن کوهی از اموال این همه قوم نابود شده، که وجود آن در زیر زمین های اورشلیم، مدرک جرم غیر قابل اختفای بزرگی برای اثبات شرکت در این انهدام شناخته می شد، تنها علت تاکید و توصیه ی سران کنیسه، در عدم توسل به غارت بوده است!!! 

این دو نشانه ی روشن با وضوح تمام نشان می دهد که طراحان پوریم، از آغاز اقدام و در زمره ی قوانین و شرایط انجام آن، اختفا و امحاء کامل مستندات آن خون ریزی را در نظر داشته اند و این است راز مندرجات کتیبه ی بیستون و تصاویر قلابی هدیه بردن ده ها ملت تسلیم شده در حجاری های تخت جمشید و آن خلاء، که اقدام به این جنایت موحش، در اسناد هیچ ملت باستانی منعکس نیست و در دوران جدید نیز که عصر کنکاش برای بازیابی دشوار حقایق گذشته است، بر اثر انتشار جاعلانه ی تاریخی موهوم برای منطقه ی پوریم زده، دریافت درست از رخ داده های آن عهد مهمل مانده است و با ارائه ی ماهیتی افسانه سان، از ماجرای ظهور کورش و عهد هخامنشیان و دنباله های نادرستی که انعکاس کودکانه ی آن، در تواریخ هرودوت و دیوان شاه نامه و تاریخ سیستان و بیهقی و وصاف و دیگران قابل رد یابی است، به همت سینه چاکان اصلاح ناپذیری در سیما و مناصب گوناگون، تلقین آن به باور مردم را ممکن کرده اند!!! تمام این امور حساسیت بسیار بالای یهودیان، برای حفظ وشش بی گناهی و مظلومیت بر تن قوم را نشان می دهد و از جانبی دیگر معلوم می کند که سخن از ارتباطات بین المللی و امکان لشکر کشی ایرانیان به یونان و بالعکس و حضور امپراتوری قدرتمند و جهانی هخامنشیان در عهد باستان، تا چه میزان طنز آمیز است و یهودیان چه گونه تاریخ و خردمندان جهان را به مسخره گرفته و دست انداخته اند.

«کشف راه دریایی هند توسط دریا نوردان پرتغالی، بی شک یکی از مهم ترین وقایع تاریخ جهان است و عده ای از مورخین آن را آغاز عصر جدید می دانند. پیش از آن که دریا نوردان شبه جزیره ی ایبری آفریقا را دور بزنند و یا آمریکا را کشف کنند، اجتماعات انسانی، جدا و بی خبر از هم، در نواحی مختلف دنیا به سر می بردند و اطلاع چندانی از حال یکدیگر نداشتند. مردم آسیا و اروپا از اجتماعاتی که در تمام آمریکا و قسمت بزرگی از آفریقا و نواحی اقیانوس آرام وجود داشت، بی خبر بودند. اروپای غربی طلاع اندکی از تمدن های آسیا و آفریقا داشت. اهالی نقاط ناشناخته نیز به طریق اولی هیچ گونه اطلاعی از اروپا و بعضی نواحی آسیا نداشتند. در سایه ی کوشش دریا نوردان پرتغالی و پیشتازان کاستیلی بود که شاخه های پراکنده ی عالم انسانی به هم نزدیک شدند و چنان که گذشت، البته در این کار نیت بشر دوستانه ای در میان نبود و شاید هم نتیجه برای بعضی از ملل کشف شده فاجعه بار بود، ولی به هر حال این دوره ی جدید در تاریخ بشر، او را از پراکندگی و در عین حال وحدت نژاد خود در سراسر دنیا آگاه ساخت و بزرگی کره ای را که در آن زندگی می کند، بر او آشکار کرد».
(حسن جوادی، ایران از دیده ی سیاحان اروپایی، ص ۱۶۵)

به زودی و با خواست خداوند به مراتبی از ادله و اسناد و استدلال وارد می شوم که به خوبی معلوم می کند معنا و مفهوم و برداشت امروز ما از جهان، تا قریب پانصد سال پیش، حتی از خیال کسی هم عبور نمی کرده، ملت ها نه فقط از تاریخ و سرنوشت و حوادث پیش آمده، بل از حضور یکدیگر نیز اطلاع چندانی نداشته اند و اگر مثلا سازندگان هرودوت در کتاب نوساز و مسخره ی «تواریخ» از قاره های اروپا و آسیا و آفریقا و هند سخن گفته اند، تا چه اندازه شعور و فرهنگ مردم جهان را به هیچ گرفته، در اساس چه قصدی را دنبال کرده و چه منظوری داشته اند و معلوم خواهم کرد که نخستین ارتباط منطقه ای و جغرافیایی برای یونانیان، پس از شکست از روم و سوختن آتن، هجرت سرکردگان سیاسی، نظامی و فرهنگی و اشراف و کاهنان جان به در برده از جنگ، به سرزمین ویران و تهی و بی نام و صاحب مانده ایران کنونی و نیز مهاجرت دستگاه رومیان شکست خورده از کلیسا و قبایل شمالی به منطقه ای بوده است که اینک ترکیه می نامیم. مطلبی که به وضوح روشن می کند حتی در ترکیه ی قرن چهارم میلادی نیز، درست همانند ایران پس از پوریم، یک مرکزیت و قدرت سیاسی بومی و مقاوم در برابر مهاجرت رومیان بیگانه وجود نداشته و هیچ کس نمی تواند معلوم کند که در زمان تشکیل دولت روم شرقی، یا بیزانس، چه فرماسیون سیاسی، اقتصادی و فرهنگی بومی و یا چه قوم و با چه نشانه هایی در سراسر ترکیه ی امروز می زیسته اند و از هیچ راهی، جز بافتن افسانه، قادر نیستیم بنیان تاریخی و قومی و فرهنگی مسلط بر ترکیه ی کنونی را، پیش از ورود مهاجرانه ی رومیان بر آن سرزمین معلوم کنیم و آثاری از تمدن های ماقبل ظهور مسیح، از جمله لیدی و سارد و از این قبیل سخنان بافته ی مورخین یهود نیافته ایم، که در اساس به قصد بخشیدن حیات تاریخی به امپراتوری ناپیدای هخامنشی بوده است. درست با بررسی بی تعصب، عالمانه و عاقلانه ی همین فاکت های ارزشمند است که مفهوم و محتوای پیشرفت تاریخی و گسترش تمدن در شرق میانه ای معلوم می شود که در آن سی قوم کهن، در جغرافیایی نسبتا وسیع، متحدانه علیه تسلط هخامنشیان می جنگیده اند و نیز از وسعت آسیب و عقب گردی که کل تمدن بشری پس از نابودی تنها کانون کهن رشد و توسعه ی جهان کهن، در ماجرای پلید پوریم متحمل شده است، آگاه می شویم.

یکی از نقشه های مهم قرن پانزدهم که به دستور آلفونسوی پادشاه پرتغال توسط راهب مارو از اهالی ونیز بین سال های ۵۹-۱۴۵۷  کشیده شده است. اصل این نقشه که در کتاب خانه ی ملی ونیز قرار دارد، بیش از ۶ پا طول دارد.
(نقل از صفحه ی ۲۱۶ کتاب ایران از دیده ی سیاحان اروپایی، حسن جوادی)

این ملقمه درهم ریخته آب و خاک، تصور یک جغرافی دان پرتغالی از جهان پنج قرن قبل است. ذره بینی بردارید و اطلاعات جغرافیایی این راهب قرن پانردهم میلادی را، که پس از تجزیه و تحلیل داده های جدید ملاحان پزتغالی برای یک مرکز حکومتی تدوین و ترسیم کرده، بررسی کنید. او دو عربستان دارد، یکی به نام صحرای عربستان که شمال آفریقا را می گوید و یکی هم عربستان خوش بخت که با ترسیمی غلط به شبه جزیره ی کنونی نظر دارد. راهب ما در پانصد سال پیش با سرزمین ایران آشنا نیست و گرچه او هم خلیجی به نام فارس ثبت کرده است، اما در نقشه ی تصوری او سرزمینی به نام ایران و نامی از حوزه های رسمی و کنونی ایران، از شهر و استان و قوم و قبیله دیده نمی شود و این سئوال را پدید می آورد که مارو بدون آشنایی با کشور پارسیان چه گونه آن خلیج را پارس خوانده است؟!!! حقیقت کامل و بی خدشه و قدرتمند همین است که در رسامی این راهب دیده می شود، زیرا در زمان او کسی کم ترین تصوری از سرزمین های دور، اعم از شمایل جغرافیایی و یا خصوصیات قومی و فرهنگ و زبان و نام شهرها نداشته است و با این نشانه و رجوع عالمانه به همین نقشه ی کوچک راهب مارو در ۵۰۰ سال پیش، دسترسی به پوچی ادعای جنگ های ایران و یونان به زمان هخامنشیان و یا جنگ های ایران و روم در دوران ساسانیان و یا لشکرکشی اسکندر به هند، به سهل ترین وجهی ممکن است، زیرا در جهانی که جز وهم و ناشناختگی درباره ی دیگران برقرار نبوده، ادعای لشکرکشی به اقلیم های دور، تنها نوعی مالیخولیا شمرده می شود.  

این هم رسامی دیگری، ظاهرا میراث مانده از جغرافی دانان عهد عتیق، که سازندگان کتاب «خلیج فارس در نقشه های کهن» با ذوق و شوق تمام، در صفحه ی ۱۱ آن کتاب و با شرح زیر چاپ کرده اند:

۷. نقشه ی دریا نوردی جهان، از سنت بوخارتوس، دوره ی تاریخی: ۱۵۰۰ تا ۵۰۰ سال قبل از میلاد. این نقشه در سال ۱۸۴۲ میلادی توسط آلبرت فوربیگر تفسیر و باز سازی شده است. نسخه ی اصلی در کتاب «Geographia Seu Phaleg et Canaan» او، در ۱۶۹۲ میلادی منتشر شده است. کتاب خانه ی دانشگاه لایدن.

ذره ای تردید ندارم که فراهم کننده چنین متنی برای ذیل این تصویر، یا مجنون کامل و یا سیاه مست بوده است، زیرا چنین که می خوانیم سنت بوخارس نامی، که همین نام گذاری مسیحی بر او، یک هزاره پیش از ظهور مسیح، مسخره و ساختگی بودن تمام ماجرا را عریان می کند، از وضعیت دریا نوردی جهان، از ۳۵۰۰ تا ۲۵۰۰ سال پیش نقشه ای فراهم آورده که در آن تمام اطلاعات امروزی چند قاره منعکس است!!! برای تعیین میزان حماقت سازندگان چنین اسناد آشکارا بی بهایی، که تنها به قصد دامن زدن بر دعواهای نو در منطقه ی ما می سازند، آن را با رسامی و اطلاعات راهب مارو در دوران جدید مقایسه کنید تا به عمق آشوبی آگاه شوید که چه گونه یهودیان نهان و آشکار جای خوش کرده در مراکز فرهنگی جهان، عمدتا برای پنهان کردن آن ماجرای پلید پوریم، به انواع جعلیات رو کرده اند. حالا اگر در چهار گوشه ی چنین نقشه در اصل بی هویتی نوشته شده باشد «خلیج فارس»، آیا به قدر پوست سنجدی ارزش و اعتبار اسنادی به دست می آورد؟ زیرا حتی اگر بپذیریم انسانی در ۳۰۰۰ سال پیش، احتمالا با سود بردن از علم غیب، به تصویر  کاملی از جغرافیای جهان امروز در حدی واقف شده، که در رسامی سنت بوخارس منعکس است، پس کسی باید توضیح دهد که بر اثر چه حادثه ای این دانایی مدرن، تا اندازه رسامی راهب مارو، در ۲۵ قرن بعد سقوط کرده و به نادانی بدل شده است؟!! تمام این مبحث روشنگر و تاثیر گذار را از آن باب آوردم تا معلوم شود که پنهان نگهداشتن ارتکاب قتل عام پوریم، از دید مردم باستان، به همان اندازه سهل بوده است که خوراندن یک تاریخ سراپا مجعول به مردم امروز، تا آن جا که در سایت های کامپیوتری و با ابزارهای امروزین هم در استحکام مجموعه دروغ های تاریخی و رد انتساب پوریم به یهودیان مطلب می نویسند!!! (ادامه دارد)  

نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه سی ام مرداد 1386 و ساعت 11:0



ایران شناسی بدون دروغ، 87 ، تولیدات شرق میانه مقدم بر ماجرای پوریم

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۷

سکوت خبری مطلق درباره ی حادثه ی پوریم، ناشی از نبود شاهد انسانی در عهد باستان و نیز ادامه این سکوت و بی خبری عجیب در دوران جدید، به علت انتشار آثار مورخین دست آموز و مورد حمایت کنیسه، که مسیر تحقیق تاریخی در جهان را منحرف کرده اند، یهودیان را تا زمان انتشار بخش سوم کتاب «ساسانیان»، از مجموعه «تاملی در بنیان تاریخ ایران»، در سرپوش نهادن بر آن قتل عام بزرگ موفق کرده بود. اشتباه آنان در این بود که تمام داده های تاریخی عهد باستان، از کورش تا یزد گرد سوم و از طاهریان تا صفویه را، مانند حلقه های دنباله ی بادبادکی، به هم چسبانده بودند و اینک که نخ اصلی اتصال این مجموعه با مقراض مستند باشکوه «تختگاه هیچ کس» به صورتی غیر قابل ترمیم بریده شد، سازندگان آن تاریخ سرگرم کننده ی بی اساس، بدون اندک اختیاری برای نجات آن بادبادک زرورقی، با نگاهی متاسف و دهانی ناسزا گو، شاهدند که آن ابزار تحمیق پیشین فرهنگ منطقه و جهان، پیچ و تاب خوران و بدون مهار، هر لحظه از کف و اختیار آنان دورتر می شود.

این یادداشت ها توانسته است با قدرت تمام و به کمک ده ها مبحث و منطق مطمئن و محکم معلوم کند که در دوره ی معینی از حضور بس کوتاه مدت هخامنشیان، دفتر تحرک تاریخی و تجمع انسانی در منطقه ی بزرگی از شرق میانه را چنان بسته می بینیم که به اجبار و به علت نبود نیروی کار و فقدان ضرورت، حتی از ادامه ساخت مجموعه ی تخت جمشید نیز منصرف شده اند و با بررسی کتاب استر عهد عتیق، به عنوان کهن ترین مدرک تاریخی و دینی مورد قبول یهودیان، به رغم دست بردگی های اخیر در متن آن، روشن شد که اقدام به قتل عام پوریم بر مبنای چه ضرورت قومی و بر اساس چه تحول تاریخی برای یهودیان ناگزیر شده است. 

به توضیح فضای سیاسی و اجتماعی فوق پیش رفته و اتحاد تاریخی مردم منطقه ی شرق میانه، در برابر یورش نیزه داران هخامنشی، یعنی بازوی نظامی یهودیان، پرداختم و از طریق بررسی گستره ی آن توجه دادم که ادعای اخیر مورخین یهود درباره ی اختلافات و نزاع های وسیع در مراکز متعدد تمدن کهن شرق میانه، یک بهتان بی اساس است که کنیسه به طور معمول در توجیه تجاوزهای مختلف و مرتجعانه ی پیروان خود، بر اساس چند سنگ نوشته ی ساخت اورشلیم، به مردم ممتاز شرق میانه بسته است. در آن جا نشان دادم که به علت وسعت مقاومت و همآهنگی در دفاع منطقه ای و از آن که تابلوی شکست هخامنشیان اندک اندک تکمیل می شد و تبعات هول آور آن برابر چشمان سران کنیسه قرار می گرفت، رابی های یهود صلاح را در توسل به قتل عامی مطابق برنامه، شبیخون وار و در نهایت قساوت و توحش دیده اند. از نظر مورخ چنین عاقبت اندیشی در هر حال به سود و صلاح قوم یهود بود، زیرا شکست در اجرای پوریم نیز، همان سرنوشتی را برای آنان می ساخت که بی حاصلی احضار نیزه داران کورش متوجه آنان می کرد، پس تبعیت از آن قرعه ای که توسل به پوریم را توصیه می کرد، از نظر ایجاد امکان ادامه ی حیات تاریخی، در نهایت به سود قوم یهود تمام شده است. عجیب است که تاریخ بار دیگر، با همان شمایل پیشین و درهمان منطقه تکرار شده است و سربازان غرب را دیدیم که به دعوت اورشلیم و برای ایجاد امنیت برای یهودیان، به عراق و افغانستان سرازیر شده اند و با وجود ایلغار و کشتاری تمام اینک تابلوی شکست کامل شان را در برابر چشم می بینند. آیا دولت یهود جرات و جسارت این را دارد که به برقراری پوریم دیگری در این روزگار بیاندیشد؟!!

به مظاهر و دلایل مرگ زود هنگام و غیبت ناگهانی کورش و داریوش از صحنه عملیات تاریخی در ماجرای پدیداری دار و دسته هخامنشی پرداختم و توجه دادم که خشایارشا نخستین و آخرین سرکرده در آن سلسله است که نماد تاریخی معین و قابل قبولی در فعالیت های بنیادی و سازمان دهی استقرار هخامنشی از خود به جای گذارده و متعاقب آن به وضوح و با ارائه ی اسنادی کامل مطرح کردم که با تعطیل عملیات ساخت و ساز در تخت جمشید، حضور محدود و منطقه ای هخامنشیان نیز به پایان می رسد و موجودیت و اسامی و علائم ارائه شده در باره ی سرکردگان پس از خشایارشا، یعنی داریوش دوم و سوم و اردشیر اول و دوم و سوم هخامنشی، در زمره ی جعلیات واضحا بی آبرو و مضحک تاریخی فهرست می شود.

به فقدان و امحاء آگاهی های فرهنگی و نبود پل حافظه ی انسانی برای انتقال داشته های روزگار کهن به نسل های بعد اشاره کردم و یاد آور شدم که دانایی های مصطلح و معمول، چون یادگارهای بومی و قومی، در اندازه حفظ موقعیت جغرافیایی و نام شهرها و سلاطین، حتی در آن میزان که در کتیبه ی بیستون ثبت است، از مرحله ی معینی به بعد، که با توقف ادامه ی ساخت و ساز در تخت جمشید همزمان است، مقطوع می شود، آن نام ها در ذهن جست و جو گران مبانی امروز انعکاس ندارد و کسی در جهان قادر نیست بیرون از افسانه های مضحک کنونی، از طریق آن اسامی که بر سنگ های بیستون حک است، کم ترین ارتباط واقعی و قابل اثبات با اطلاعاتی برقرار کند که مسلما زمانی برای هر مخاطبی کاملا شناسا بوده است. چندان که مثلا ناگزیریم بر بقایای پر ابهت و تازه مکشوف یک سایت کهن در جنوب ایران، بر مبنای موقعیت کنونی آن نام جیرفت بگذاریم، زیرا به سبب فقدان اطلاعات، قادر نیستیم مشخصات آن را با یکی از مراکز قدرتمند مقاومت در برابر داریوش، که در بیستون فهرست شده، منطبق کنیم و این کمبود و نا آشنایی شامل دیگر سایت های کهن نیز شده است.  

در مرحله ی بعد نشان دادم که تصاویر و توصیف و توضیحات عرضه شده در کتاب استر عهد عتیق، در باب نحوه ی اجرای قتل عام پوریم، و به خصوص قید آن کتاب در تعرض نکردن به اموال کشتگان، مو به مو با یافته های باستان شناسی از بابل تا سیستان منطبق است و صحت ادعاهای مندرج در کتاب استر، در توسل یهودیان به قتل عام را تایید می کند. آن گاه به صفحات و اقوال متعددی از نتیجه گیری های باستان شناسانه در باره ی افول ناگهانی و غیر قابل توضیح سنت شهرنشینی و تخلیه ی مراکز تجمع در دوران هخامنشی، تا حدی که آن را «دوران رکود تمدن» نامیده اند، پرداختم و به قدر کافی متونی از مستندات و مستخرجات و تفسیرهای باستان شناسی ارائه کردم که نشان می داد اقدامی رعب آور، در آغاز دوران هخامنشی، چنان موجب تفرق کامل تجمع های پیش از هخامنشی در منطقه ی ما شده است، که در هیچ نقطه ای از مناطق آسیب دیده، بازگشت و مراجعه ی مجدد برای ترمیم صورت نگرفته است. منظری که به تنهایی و با وضوح، فقدان کامل عنصر انسانی پس از آن کشتار مهیب را اثبات می کند. مورخ ذکر تمامی این حواشی را از آن روی مکرر می کند که می داند برداشت و حذف آن کبره های بدنما و ضخیم باور تاریخ شاه نامه ای، به یک بار شست و شو میسر نیست و گرنه برای اثبات این که یهودیان در اقدام و اجرای قتل عام پوریم، یک چهره ی آدمی را باقی نگذارده اند، ارائه ی تنها یک دلیل و هدایت به یک موقعیت را کافی می داند: یهودیان تنها قوم باقی مانده و جان به در برده، از روزگار کهن اند، در حالی که از مقطعی به بعد کم ترین نشانه ی حضور و حیات از بابلیان و آشوریان و عیلامیان و ثته گوشیان و مودرائیان و ستغیدیان و بسیاری از اقوام دیگر، در حوزه ی شزق میانه، به جای نیست!!! برای عقول غیر علیل تماشای همین منظره کافی است تا قتل عام کامل مردم منطقه به دست یهودیان در ماجرای پلید پوریم را قبول کنند.

سپس سبب اصلی موفقیت یهودیان در مخفی نگهداشتن ماجرای پوریم در عهد باستان را، همین نبود حافظه ی انسانی دانستم و توضیح دادم که اصولا ارتباط با خارج از حوزه ی بومی در جهان باستان ابزار و لوازم مورد نیاز را نداشته و انعکاس حوادث فرا منطقه ای، تا دوران اخیر، چه از نظر فنی و چه از بابت ضرورت های تاریخی ناممکن بوده است و معلوم کردم که بی تردید در زمان های دور، هیچ ملتی جز در محدوده و مجموعه ی زیستی خویش، به جغرافیا  اشرافی نداشته و درست به همین دلیل تصور امکان بروز جنگ هایی میان ایران و یونان و ایران و روم و از این قبیل به دلایل متعدد ناممکن بوده است. زیرا بدون شک هیچ رومی و یونانی در روزگار هخامنشیان ابزار این تشخیص و تصور را نداشته است که جایی در مشرق زمین به نام ایران پیدا می شود و اگر آگاهی هایی به طور نسبی درباره ی بین النهرین نزد اسکندر می یابیم، خود عالی ترین دلیل است که لایه ی نازکی از خردمندان، که پایه گذار آکادمی در غرب شده اند، از قتل عام پوریم، آن هم از غربی ترین حوزه های تجمع بین النهرین، جان به در برده و به سمت غرب امن گریخته اند. 

و اینک به گوشه ی دیگری می پردازم و از تعطیلی ناگهانی مراکز تولید و غیبت مطلق نمونه های اجرایی از دست ساخته های اقوام کهن ایران خبر می دهم که با وفوری غریب، ویترین نمایش و گنجینه ی موزه های سراسر جهان را انباشته است. واقعیت این که از ایران پس از هخامنشی، و به تر این که بگویم پس از پوریم، تا دوران صفویه، حتی برای نمونه یک دست ساخت قابل عرضه و نمایش و شناخت در هیچ مقیاس و محتوایی وجود ندارد و هر ادعایی درباره ی هر کالایی که به آن دیرینه ی پس از پوریم ببخشند، بدون شک جاعلانه است و به قصد کلاشی و فریب و گوش بری موزه ها و مجموعه داران فراهم کرده اند. زیرا که هر تولیدی مفهوم داد وستد می گیرد و به مواد اولیه ی مناسب نیاز دارد و در سزمینی فاقد کاروان سرا و بازار، گفت و گو از تولید، ارزش اطلاق نام شوخی را هم ندارد.    

من بارها در باب ارزش هنری و تکنیک بالا و محتوای حکمی بازمانده هایی از دست ساخته های بومیان و اقوام ایران پیش از هخامنشی سخن گفته و نوشته ام و می دانم که حتی همین قدح ۵۵۰۰ ساله ی ممتاز، از نگاه ممتاز هنرمندانه بسیار بهره ور است، رعایت مقیاس های مهندسی ظروف و یک زیبا شناختی شوخ و شاد در طراحی آن بی داد می کند و نمایش آن ردیف غازهای پرگوشت در این ظرف خوراک خانوادگی، یک گزینش بس مناسب برای آرایش این شیء مصرفی در موضوع کاربرد آن است، چنان که آن نوار گلیم سان گسترده در زیر پای غازها پیامی را به بیننده  منتقل می کند که با دعوت به آسایش توام است. همین سفال ساده، در عین حال، وجود یک هستی به هم پیوسته از مجموعه هایی شایسته و توانا برای چنین تولید برجسته ای، خبر می دهد: به متخصصی در شناخت مواد اولیه و نیز فراآوری آن نیازمند است، طراح و الگو ساز ماهری می خواهد، چرخ کاری چیره دست می طلبد، نقاش و رنگ سازی نیاز دارد که رد هنر خویش را بر آن بنشاند و سرانجام به کوره پردازی محتاج است که حاصل کار را به صورت سفالی خوش پخت و جذاب و سالم بیرون بیاورد و بدین ترتیب این قدح غذا خوری، از رشته به هم پیوسته فعالیت تولیدی، در زمینه ای معین، در گوشه ای از ایران کهن و در روزگاری بس دور، خبردارمان می کند.

اگر آن ظرف غذا وجود هنرمندان و صنعتگرانی سفال کار را با نگاهی همآهنگ با حرفه و هنر خویش، در هزاره های دور سرزمین ایران اثبات می کند، دو نمونه ی باز هم کهن بالا، ما را به گستره ی دیگری از حضور دانش والای ذوب فلز و نیز شیزین کاری های یگانه ی غیر معمول و صرفا آرایشی و شاید هم آیینی در ساخت سفال می کشاند. بار دیگر به آن گوزن های مفرغی ریخته شده نگاه کنید و بکوشید از تکنیک تولید آن در ۴۵۰۰ سال پیش سر در آورید. سرانجام به این نتیجه خواهید رسید که هیچ تجمعی که در حد شناخت مواد و اجرای استادانه و تجربه آموخته در قالب گیری و نمونه سازی و توانا در حکمت آلیاژ بندی فلزات نباشد، قادر نخواهد بود چنین فرآورده خیره کننده ای را از خود به یادگار گذارد. چنان که پیکره ی آن گاو آبستره از خوش خلقی و بدیع سازی سفالگری بس هنرمند می گوید که با ساده ترین زبان به ستایش از این حیوان سودمند پرداخته، که گویی مشغول معرفی خود به عنوان برترین پدیده زیستی در اطراف انسان است.

در این جا، باز هم بر مبنای شناخت کنونی از جغرافیای محل کشف این نمونه ها، آن ها را دست آورده هایی لرستانی می گوییم که علی البدلی بر هویت قومی دیرین این شاهکارهای بی بدیل صنعت و هنر است. هیچ کس نمی داند تولید کنندگان این نمونه ها، که پیش از پوریم در منطقه ی لرستان کنونی مستقر بوده اند، چه نامی را در تابلوی اسامی سنگ نگاره بیستون بر خود می گذارده اند، زیرا از آن مردم، صاحبان حافظه ای را به جای نگذاردند تا لااقل توصیف ذخیره ی فرهنگی و نام قوم خود را به دامنه ی تاریخ بکشانند. اگر لرستانی های کنونی خود را دنباله ی این سازندگان بدانند، پس از آن ها بپرسیم آیا در این همه حفاری های مجاز و غیر مجاز که صد سال است در آن حوزه انجام می دهند و دفینه ی بزرگی از آن یافته ها را در موزه ی تازه ساز فلک الافلاک جمع کرده اند، آیا هیچ معادل و برابری برای این نمونه ها یافته اند که بتوانند برآن تاریخ ساخت پس از پوریم بگذارند؟!!! من که تمام یک روز را به بررسی نمونه ها در ویترین آن موزه گذرانده ام با یقین کامل پاسخ می دهم که خیر!!! آن گاه کافی است از خود بپرسیم که بر سر طراح و سازندگان آن حیوان مفرغی غریب و آن سر تبر پر کار و شاگردان آن ها چه آمده است که پس از دوران هخامنشیان به تولید دیگری از این نوع دست نبرده اند؟!! 

تمام این گونه مباحث را درباره ی این زینت آلات زنانه ی ۳۵۰۰ ساله نیز می توان گشود، که نمونه های فراوان دیگری هم به صورت دست بند و گردن آویز در حوزه های مختلف زیست اقوام کهن ایران یافته ایم. اگر از قبیل این گونه نیازمندی های زنانه را، که در زمره ی نخستین لوازم هر پیوند زناشویی و جذب عروس است، در پی عهد هخامنشی و اقدام به قتل عام پوریم، در هیچ کجای این سرزمین حتی به میزان یک حلقه ی مسی برای انگشت یک عروس روستایی هم نیافته ایم، آیا سقوط مراسم عروسی و فقدان عروس را اساس این تغییر بگیریم، یا گمان کنیم که زنان ایرانی، به دنبال عهد خشایارشا، تا زمان صفویه، به زیورآلات اعتنایی نداشته اند؟!!!  

به این مجموعه آثار شگفت انگیز طلایین فوق ممتاز، از تولیداتو تعلقات مردمی در حوزه ی وسیع غربی و شمالی ایران کهن توجه کنید که حکایت مطلوبی از گام های روشن پیشرفت در امکانات اقتصادی و فنی و هنری اقوام آن دوران را بیان می کند و از تاثیر متقابل و فرهنگ یکسان نحوه ی تولید در نوار زیستی پهناوری خبر می دهد. این نمونه ها متعلق به دورانی نزدیک به یورش هخامنشیان و آخرین یادگارهایی از این دست است که در ایران و شرق میانه ساخته اند. لحظه ای به یک روند معمول و بی آسیب حوادث پوریم در زندگی اقوام سازنده ی این محصولات بیاندیشید. اگر برای صنعتگر و هنرمند سازنده ی این آثار، یک حیات و هستی مستدام را برقرار بگیریم آیا به گمان شما تولید کنندگان این نمونه ها در زمان ما باید به چه مدارجی از تسلط فنی و بیان هنری رسیده باشند و اگر شاهدیم که پس از این شاه کارهای بی بدیل هرگز کسی دست به تکرار ساخت آن ها نزده، آیا جز این است که آن جماعت و تجمع مشغول به این تولیدات، ناگهان و برای همیشه و بدون آثاری از بازگشت و تجدید حیات، به کلی نابود شده اند؟!! 

و سرانجام به تماشای این دست ساخته های سنگی آرایش شده از مردم جنوب شرقی ایران کهن بپردازیم. وفور این یافته های نو از حوزه ی زیستی جنوب، که اینک و ناگزیر و به علت بی خبری کامل از هویت سازندگان دیرین آن، یادگارهایی از مردم جیرفت شناسایی می کنیم، از نشاط و آسودگی و میل به افراط در نقش اندازی بدیع، در عادی ترین شیء مصرفی روزانه، نه فقط  از فراوانی خبرگان قادر به محاسبات دقیق ریاضی و اسلوب های مهندسی تولید در آن خطه در روزگار دور خبر دارمان می کند، بل در عین حال این سئوال را به میان می کشد که بر سر سازندگان و تولید کنندگان این گونه آثار چه آمده است، که دیگر هیچ ساکن جنوب ایران را مشغول به این گونه امور ندیده ایم تا آن جا که به نظر می رسد استادان این فنون ناگهان از آموزش نسل برای ادامه ی حرفه ی خویش منصرف شده و بازمانده اند!!! این بازماندگی مطلق حقیقت جاری قابل لمسی است که تنها و تنها از مبداء قتل عام شاگرد و استاد و خبره و نوآموز در ماجرای پوریم مایه می گیرد و فقط در صورتی میسر می شود، که صاحب اندیشه ای برای تدارک مقدمات و مایه های تولید به جای نگذارده باشند. آیا هنوز هم اجرای قتل عام پوریم در مقیاسی که یک زن و مرد را برای تجدید نسل و نوسازی زندگی باقی نگذارده باشند، قابل باور نیست؟!! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه دوم شهریور 1386 و ساعت 11:30



ایران شناسی بدون دروغ، 88 ، نگاهی دوباره

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۸

یهودیان پس از یک سده کار تبلیغی، تفکر روشن فکری ما را چنان تربیت کرده اند که گوش و چشم را بر هر چه مورد پسند مربی اورشلیمی آن ها نیست، می بندند و بر هر اندیشه ی مخالف کنیسه، بی تامل زبان اعتراض باز می کنند. در این صد سالی که از ارسال خوراک گندیده و کپک زده ی تاریخی و ادبی و اجتماعی درباره ی ایران از سوی لابی های غربی برای روشن فکری ایران می گذرد، هرگز نپرسیده اند که آریایی دیگر چه صیغه ای است؛ چه گونه خشایارشا پنج میلیون نفر را برای جنگ به یونان برده است؛ از نیمه ساخت بودن تخت جمشید سر درنیاورده و از سبب آن نپرسیده اند؛ متوجه نبوده اند که لوگوی فراز سر به اصطلاح اورمزد کتیبه ی بیستون تعویض شده و قلابی است؛ از تسخیر مصر تا هند به دست اسکندر در زمانی بس کوتاه دچار شگفتی نشده اند؛ اعتراضی نکرده اند که چرا سکه های اشکانی با خط و تاریخ گذاری یونانی است؛ سئوالی نداشته اند که ساسانیان به ظاهر دویست سال در حال جنگ با رومیان، از چه روی به جای خنجر و شمشیر و گرز و نیزه، فقط کاسه بشقاب و گلدان نقره ساخته اند؛ پرسشی نکرده اند که اگر عرب در همان ابتدای قرن اول به ایران تاخته و این سرزمین را به زور و با زبان شمشیر مسلمان کرده، پس چرا کهن ترین مساجد ایران تاریخ قرن پنجم هجری دارد و تا قرن ها پس از طلوع اسلام پاره قرآن نوشته ای هم در ایران نیافته ایم؛ حیرت نکرده اند که سلطان محمود غزنوی نوزده بار به هند لشکر برده باشد؛ باور داشته اند که مغول به عنوان بخشی از قتل عامی بزرگ، پانصد هزار را در نیشابور کشته و شهر را به آب شسته باشد؛ قبول دارند که هلاکوی مغول آخرین خلیفه ی عباسی را آن قدر در نمد مالانده تا جان باخته است؛ سئوال نکرده اند سرزمینی که تا پیش از ظهور صفویه بازار و کاروان سرا و حمام و آب انبار و پل ندارد، چه گونه گذرگاه کاروانیان، در مسر جاده ابریشم بوده است؛ با خود نگفته اند شیراز ساخت عهد کریم خان، از چه طریق، قرن ها ماقبل زندیه، به خیال و شعر حافظ و سعدی راه یافته است و بالاخره نپرسیده اند چرا شاه نامه ی هزار سال پیش، مشهور به سروده ای از اقلیم خراسان، سرزمینی که هنوز هم تکلم لغات بومی آن برای اقوام دیگر نامفهوم است، با لغات و زبان و حتی لهجه مردم تهران امروز شعر شده است؟!!

ظاهرا هیچ یک از این ناممکنات مسلّم و فاقد سند، در طول این همه سال، اسباب حیرت و پرسش و محرک طلب حجت و دلیل از جانب هیچ مدعی دانایی در ایران نبوده است، اما حالا علی رغم این همه مستندات و نشانه های آشکار، تنها بدان سبب که پرده از کار یهود در کشتار عمومی پوریم و نیز بازنویسی جاعلانه ی تاریخ برای امحاء آثار آن جرم برداشته ام، هر عالم و عامی دائما و بدون مقدمه و حتی بی خواندن مباحث جاری و مطالب کتاب ها، ارسال سئوال می کند که یهودیان چه گونه تمام مردم یک خطه را کشته اند و انتظار دارند صحنه های آن قتل عام را، درست به شیوه انجام شده، بر روی «دی وی دی» نمایش دهم!!!! آن ها با وجود توضیح های مکرر، حتی در اندازه ی فهم این منطق معمول نیستند که محقق تنها خود را مسئول اثبات مهجور ماندن تجمع و تولید از زمانی معین، به سبب قتل عامی بزرگ و به معنایی فقط کاشف جنازه است و نه مامور اداره ی تامینات برای شناخت نحوه ی قتل! آیا چنین دست به سینگان آگاه و نا آگاه کنیسه، به صورت دلقکانی خمار آلوده و بهانه گیر، در میان این نمایش جدید از مظاهر بلوغ ملی جلوه نمی کنند؟!!!

بر همین مبنا  گمان دارم کسانی باید از دنبال کردن این نوشته ها بپرهیزند و موجب درد سر خویش نباشند، زیرا اندک اندک به حوزه هایی وارد می شوم که به کار عوام نمی آید و درک آن به نخبگان نشانه شناس محتاج است. می خواهم به عمده ترین حوادث پس از پوریم در منطقه ی بین النهرین و ایران بپردازم، که حکایت شنیدنی و شیرین ولی دردناکی از انهدام مطلق انسان تا زمانی معین و فقدان تجمع متمدنانه و مقتدرانه تا دورانی دیگر را بیان می کند و تکرار کنم که این ها مباحث بنیانی و مختص اندیشه های آزاد و آماده ای است که در کارگاه جعلیات یهودیان رنگ آمیزی نشده باشد.

اینک نه از مسیر داده های مورخینی که از گذرگاه هلسپونت و جنگ گوگمل و آتش زده شدن تخت جمشید و از این گونه حکایت ها گفته اند، بل با توجه به شهر و بندر و مجسمه و مقبره و تعداد بی شمار و متنوع مسکوکاتی که نام و تاریخ و تصویر دارند، از ورود اسکندر به مصر و شرق میانه باخبریم، چنان که اندک نشانه ای از او در ایران ندیده ایم و نمی شناسیم. با این همه می پرسم صرف نظر از افسانه های نادرست برخورد اسکندر با مجهول الهویه ی کاملی به نام داریوش سوم، در مجموعه ی ناتمامی به نام تخت جمشید، او در مسیر حرکت به شرق، با کدام ملت و قوم و سلطنت و قدرت و ارتش جنگیده، کدام نیروها در منطقه ی ما را مغلوب کرده و چرا از زبان اسکندر و مورخین گذشته و حال، مقابله ی او با آشوری ها و بابلی ها و اوژه ای ها و آرامی ها و رخجی ها و ثتگوشی ها و مودرایی ها و دیگر اقوامی به شرح نیست، که داریوش اول حضور و ستیز با آنان را در کتیبه ی بیستون ثبت کرده است، در حالی که فاصله ی میان حک کتیبه ی داریوش تا حمله ی اسکندر کم تر از دو قرن می شود؟!!! و اگر آثار حضور اسکندر را تا پایان استقرار سلسله ی سلوکی، یعنی یک قرن پس از میلاد مسیح ادامه دهیم، آن گاه سئوال، اندکی گسترده تر و به این صورت منتقل می شود که چهارصد سال تسلط اسکندر و سلوکیه، در منطقه ی وسیعی از شرق میانه، جز چشم انداز بی پایانی از نمایشات معماری و شهر سازی، در تمام اشکال و انواع خود، از مصر تا آسیای صغیر، کدام بازتاب و تاثیر تاریخی و فرهنگی را در مظاهر زندگی مردم پیشین این خطه به جای گذارده، چه قومی را به باورهای هلنی معتقد و چه ملتی را با زبان یونانی آشنا کرده است؟ اگر با تحول و تمایز و تغییری در برداشت های فرهنگی و در هستی منطقه به سبب ورود یونانیان و رومیان مواجه نمی شویم، پس این سئوالات ساده و آموزنده پاسخ روشنی پیدا می کند: هیچ تجمعی از اقوام ماقبل هخامنشی، به جز یهودیان، در مسیر ورود اسکندر و حکومت جانشینان اش، به علت وقوع پوریم، در صحنه شرق میانه، برای قبول و یا مقابله با این تغییرات، بر جای نبوده است!!!

«یهودیان که از این جریانات تکان خورده بودند و احساس می کردند که موجودیت مذهب شان به مخاطره افتاده، اکثرا به طرف حسیدیم متمایل شده، به آن ها گرویدند. چون پوبیلیوس، آنتیخیوس چهارم را از مصر بیرون کرد، به اورشلیم خبر رسید که آنتیوخوس کشته شده است. یهودیان از شادی سر از پا نشناخته به ماموران او حمله برده و از اورشلیم اخراج شان کردند، رهبران طرف دار یونان را کشتند و معبد خود را از کراهت شیطان پاک کردند. آنتیخیوس که نمرده بل مورد خفت قرار گرفته بود، بی پول و معتقد به این که یهودیان در لشکر کشی او به مصر خراب کاری و توطئه می کردند که یهودا را به بطالسه ملحق کنند، به اورشلیم تاخت، هزاران نفر زن و مرد یهودی را کشت، به معبد آنان بی حرمتی و آن را غارت کرد. منلائوس را دوباره به کار گماشت و فرمان داد که یهودیان را به زور یونانی کنند. او فرمان داد که معبد سلیمان را دوباره به زئوس هدیه کنند، به جای محراب قدیمی محرابی تازه بسازند و قربانی های معمول را متروک و تنها خوک قربانی کنند. اجرای سبت را ممنوع و ختنه کردن را جرم بزرگی اعلام کرد. در سراسر یهودا مذهب قدیم و آیین های آن ممنوع و مراسم یونانی با زور شمشیر تحمیل شد. هر یهودی که از خوردن گوشت خوک ابا می کرد یا کتاب مقدس به همراه داشت، زندانی و یا کشته می شد و هر جا کتاب آسمانی پیدا می شد آن را می سوزانیدند. به دستور او شهر اورشلیم را آتش زدند، دیوارهای اش را خراب کردند و سکنه ی یهودی اش را به بردگی فروختند. مردم خارجی را در آن جا سکونت داد، بر کوه صهیون قلعه ی جدیدی ساخت و پادگانی از سربازان خود را در آن جا گمارد تا به نام شاه حکومت کنند».
(ویل دورانت، یونان باستان، ص ۶۵۱)

گرچه مقدمات و علت هجوم آنتیخوس به اورشلیم در نقل فوق به افسانه می ماند، اما تاریخ سلوکیه و اسناد یهود، ماجرای پر خشونت قلع و قمع کامل بنی اسرائیل در ماجرای خشم آنتیخیوس چهارم را به خوبی ضبط کرده و اگر نظیر چنین شرحی بر مقاومت و عواقب آن، در مواجهه با اسکندر و سلوکیه، درباره هیچ قوم و تجمع و تمدن دیگری ثبت نیست و تاریخ کسان دیگری را نمی شناسد که همچون یهودیان حضور هلنیسم در شرق میانه را خطری برای معتقدات و هویت خویش بشناسند و برای حفظ آن ستیزه کنند، پس بر خردمند ثابت است که در زمان ورود اسکندر به بین النهرین، جز یهودیان تازه از انجام پروژه پوریم بازگشته، قوم و قدرت برخوردار از تمدن و اعتقادات دیگری، در این منطقه ساکن نبوده است تا عکس العملی در برابر اسکندر و سلوکیان نشان دهند!!!

این دومین نابودی کامل مرکزیت یهود در حیات ماقبل اسلام آنان است که نخستین آن را به صورت تخریب اورشلیم به دست بخت النصر می شناسیم، تصاویری که با تذکر قرآن کریم در باب دو بار انهدام یهودیان مطلقا منطبق است. مورخ شرح فوق درباره ی سرنوشت یهودیان در دوران آنتیخیوس چهارم را نه فقط بر مبنای منقولات مورخین و اسناد یهودی صحیح می بیند، بل با تطبیق و تلفیق آن با نتایج ملموس تاریخی، وقوع چنین حادثه ای را می پذیرد و ضربه ی آنتیخیوس را حتی از آن چه در زمان بخت النصر بر اورشلیم گذشته، سهمگین تر شناسایی می کند، زیرا که این بار یهودیان قادر نشدند با ظاهر کردن کورشی دیگر، رویای بازگشت و تجدید بنای اورشلیم را تحقق بخشند و به دنبال حمله انتقام جویانه ی آنتیخیوس، تا وقایع پس از جنگ جهانی دوم، یعنی در فاصله ی ۲۲۰۰ سال هرگز یهودیان در اورشلیم و یا هیچ نقطه دیگری از جهان مرکز معینی نداشته و در این دوران بس دراز جز به سرگردانی نزیسته اند. آن ها به صورت کلنی های به هم پیوسته مخفی، در سیمایی مبدل و غالبا در لباس عناصر فرهنگی مورد نیاز جوامع، از قبیل پزشک و ساحر و صنعتگر و آوازه خوان و نوازنده و فال بین و واعظ و مفتی و قاضی، که رسوخ به خصوصی ترین موقعیت ها را آسان می کرد، در میان ده ها ملت شرقی و غربی و آفریقایی، به ویژه پس از طلوع اسلام تحرک قومی داشته، ثروت میزبانان خود را اندک اندک و از راه های گوناگون، تا میزانی به مخزن کنیسه منتقل کردند که در زمان ما پرچم قدرت اقتصادی آشکار و پنهان یهود را همه جا برافراشته می بینیم.

مورخ علاوه بر این نشانه کلی، که سنگینی ضربه آنتیخیوس چهارم را اثبات می کند، به حواشی و ذیل های تورات نیز توجه می دهد که ناگهان در مقطع معینی از تاریخ شرق میانه، قریب سیصد سال پیش از ظهور مسیح و در حوالی حضور اسکندر بریده می شود و این خود برترین دلیل است که گسستگی ناشی از حمله ی آنتیخیوس در میان یهودیان تا به میزانی وسیع بوده است که دیگر رابی صاحب عقیده ای ظهور نکرده است تا دنباله ی تازه ای بر تورات از حوادث تاریخ یهود بنویسد. این مطلب، آشکارا پنهان شدن تاریخی و برنامه ریزی شده ی یهود برای حفاظت از قوم و نیز ارتزاق انگل وار از ریشه هستی دیگران را اثبات می کند تا جایی که صاحب نظران و متفکران یهود، پراکندگی قوم را موجب و عامل اصلی استحکام و بقا و قدرتمندی کنونی بنی اسراییل گرفته اند.

«خداوند به ما، امت برگزیده اش، آوارگی را به مثابه یک نعمت الهی عطا کرده است. و این مسئله، که همه آن را ضعف ما پنداشته اند، در واقع عامل قدرت ما بوده است. آوارگی، اکنون ما را در آستانه ی سلطه ی جهانی قرار داده است».
(مجموعه ی مقالات پژوهه ی صهیونیت، کتاب اول، ص ۴۸، بخشی از پروتکل یازدهم)

این راز آن هستی ویژه یهودیان است که جز غارتگری و مکر و آدم کشی بیمار گونه ی بی دلیل و ترحم، کم ترین نمایش آشکار از هویت مخصوص خود عرضه نمی کنند و جهان با معماری و هنر و موسیقی و معرف های معمول قومی آنان در طول زمان آشنا نیست، زیرا که توطئه چینی پنهان، اجازه ی تظاهرات و ظهور به آنان نمی داده است. آن ها پس از ۲۲ قرن مال اندوزی و رخنه های مخرب فرهنگی و آلودن تصورات نخبگان اسلامی به تصوف و عرفان و فلسفه و شعر و به کار بردن تدبیر موفقی در تفرقه، به صورت فرقه سازی های مذهبی، آن گاه که خود را آماده ی ظهور و حضور مجدد و آشکار ذر صحنه های تمدن آدمی و بازگشت دوباره به اورشلیم می دیدند، با به راه انداختن بزرگ ترین جنگ های تاریخ جهان، سرمایه های خود را در مقیاسی مهیب به کار انداختند، تمام کشورهای شاخص را وام دار کنیسه کردند و سرانجام بهانه ای یافتند تا با چهره ی زجر کشیده ی معصومانی از هولوکاست جان به در برده، با تایید و حمایت همان دولت های بدهکار، طلب کارانه به اشغال فلسطین و اورشلیم بروند. 

باری در نزدیک ترین مقطع تاریخ شرق میانه، از مبداء اقدام پوریم، یعنی ورود اسکندر به بین النهرین، که فقط قریب ۱۵۰ سال با حکومت خشایارشا و به خود رها شدن ابنیه ی تخت جمشید فاصله دارد، بر موجودیت قومی و ملی هیچ قدرت کهن منطقه، از بابلیان و آشوریان و ایلامیان و دیگران اشاره ای نمی خوانیم و تنها از حضور یهودیان با خبریم!!! چنین تصویری با واقعیت تصرف آسان خطه ی وسیع شرق میانه به وسیله ی اسکندر و ادامه ی بی منازع حکومت دراز مدت سلوکیان نیز همخوان است، زیرا بومی مدافعی نیست تا با مهاجم مقابله کند، چنان که سعی سلوکیه برای الحاق مردم منطقه به هلنیسم را، تنها در مورد یهودیان ثبت شده می بینیم، در حالی که هیچ قوم دیگر به هلنیسم پیوسته یا همانند یهودیان علیه آن خروشیده را نیز سراغ نداریم!!!

به زودی و با خواست خداوند با تفحصی آشنا می شویم که معلوم می کند از ورود اسکندر به شرق میانه، در حوالی ۳۰۰ سال پیش از ظهور مسیح، تا سقوط تجمع شرقی امپراتوری روم و آغاز تسلط عثمانیان، در قریب ۱۴۰۰ سال پس از میلاد مسیح، یعنی در محدوده ی زمانی به وسعت ۱۷ قرن، سراسر شرق میانه و در مقطعی نجد ایران، به سهولت و بدون ثبت نشانه هایی از مقاومت بومی، در اختیار مقدونیان و یونانیان و رومیان بوده است، بی این که اثراتی از تسلط فرهنگی و دینی هلنیسم و یا زبان یونانی در این خطه بر جای مانده باشد!!! در این میان حضور رومیان در ترکیه ی امروز، تاریخ پایداری ۱۰۰۰ ساله دارد، آیا چه گونه می توان ناکامی آنان در انتقال زبان و باورهای هلنیستی به بومیان آن خطه را، در طول این همه سال، جز با نبود تجمع های دیرین در آن سرزمین توضیح داد؟ این روی داد عظیم و عجیب تنها و تنها در صورتی میسر است که منطقه را از حضور قدرتمند بومی و قومی و دولت های مقاوم و مقتدر و به معنایی دیگر تجمع انسانی دارای هویت، خالی بیانگاریم، زیرا که روی دیگر این سکه، یعنی رسوخ سریع زبان ترکی در همان منطقه پس از سقوط امپراتوری روم شرقی نیز، درست به همان علت میسر شده است، چرا که ترکیه امروز تنها از مهاجرانی تکثیر و پر شده است که از آغاز ترک زبان بوده اند، بی این که هیچ فرهنگ جان دار بومی در آن مداخله کند و اثری بگذارد و بدین ترتیب از لیدیائیان و دولت سارد، جز افسانه های هخامنشی بقایای دیگری بر جای نمی ماند. 

این تصویر صحیح و غیر معیوب از شرق میانه ی پس از پوریم، مورخ را به حقایقی بس تکان دهنده هدایت می کند. کافی است نتایج تسلط بی بار و ناکامی کامل و ۱۷۰۰ساله ی هلنیسم و فرهنگ یونان و رومن را، با نتایج طلوع اسلام در همین خطه مقایسه کنیم که زبان ناشناس عرب را از گوشه های دور افتاده ی صحرا به تسخیر منطقه ی وسیع پوریم نزده و از آسیب مصون مانده غرب و جنوب جهان کنونی اسلام فرستاد، چنان که همین زبان سریع گسترده شده ی عرب، در برخورد با شرق پوریم زده، به علت فقدان مراکز تمدن و تجمع، عملکردی نداشت و با چنان خلاء فرهنگی و تمدنی مواجه شد که نخستین تجمع سیاسی - اقتصادی و فرهنگی و دینی قابل ذکر در ایران پس از پوریم، با مهاجرت ناشناسانی با نام صفویه شکل می گیرد، همان گونه که اولین تجمع ملی و سراسری ترکیه ی پس از پوریم را، مهاجران باز هم عثمانی سازمان داده و در نتیجه دو زبان مهاجر فارسی و ترکی، در این دو سرزمین، در جای زبان اسلام و قرآن نشسته است.

بدین ترتیب علت عدم رسوخ زبان عرب به شرق اسلامی را در وهله ی نخست و بنا بر آن چه باستان شناسی این حوزه تایید و اعلام می کند، باید فقدان مراکز مستعد تبلیغ و آموزش در شرق میانه شناخت، با مردم اندکی از مهاجران پناه گرفته در قلاع، که به صورت تجمع پراکنده و کوچک و دور از هم، با فرهنگ ها و باورهای گوناگون، در چهار سوی مرزهای ایران جای گرفته اند، چنان که همین نبود تجمع انسانی، گسترش سریع زبان ترکی در آسیای صغیر و نیز ناکامی فرهنگ و هنر و صنعت قدرتمند یونانی و باورهای سرگرم کننده ی هلنی را در ایجاد و برقراری جای پای تاریخی و فرهنگی، در منطقه ی پوریم زده ی شرق، توضیح می دهد. در واقع امر و در نتیجه ی این بررسی های نو، باید گفت که در شرق میانه پس از پوریم، ابزار مقاومت در برابر دشمنان و مهاجران، یعنی حیات بومی مناسب مراوده و تاثیر پذیری و آموزش و مجرد تشکل های انسانی صاحب نفوذ و قابل شناسایی یافت نمی شده، چنان که اینک از ساکنان پس از پوریم در ایران و بین النهرین و آسیای صغیر، حتی به حدس و گمان نیز چیزی نمی دانیم. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه هشتم شهریور 1386 و ساعت 3:0



ایران شناسی بدون دروغ، 89 ، بازبینی تلقینات نادرست مورخین یهود

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸۹

بدین ترتیب قبول تخلیه کامل شرق میانه از تجمع انسانی در اثر رخ داد پلید پوریم، آن گاه آسان می شود که می بینیم در برابر سه موج مهاجرت و انتقال مقدونیان و یونانیان و رومیان به شرق، کم ترین مقاومت بومی و ملی و قومی در هیچ خطه ای ثبت نیست و تاریخ تنها مقابله کنندگان با سلوکیه را یهودیانی می شناساند که به دنبال اجرای قتل عام پوریم، به اورشلیم بازگشته اند. روی دیگر سکه در این چرخش آشکار می شود که فرهنگ ۱۷۰۰ سال مسلط شده ی یونان و روم را، در انتقال زبان و آداب و رسوم و پوشش و مذهب و معماری و صنعت و هنر، به ساکنان دیرین منطقه، به علت فقدان نیروی بومی کارآموز ناموفق می بینیم و یافتن حتی یک کلنی کوچک تبدیل شده و یا تاثیر گرفته از ویژگی های زندگی و باورهای هلنی در عرصه ی بس پهناور شرق میانه، پس از خروج مهاجران سلوکی و یونانی و رومی، ناممکن است. چنان که نمی دانیم پیش از ورود رومیان به آسیای صغیر، یا ترکیه کنونی، بومیان آن سرزمین از چه قوم و نژاد بوده اند، از کدام آیین تبعیت و با چه زبانی گفت و گو می کرده اند. نزد خردمندانی که مامور پنهان نگهداشتن ماجرای پوریم نباشند، چنین صورتی از معادلات تاریخی، بدون چانه زنی، با نبود کامل عنصر بومی در شرق میانه به علت بروز قتل عام وسیع پوریم، برابر می شود.

اما هنوز نکته ی مکتوم مانده و مهمی در این باره ناگفته مانده است. تاریخ و باستان شناسی علت مهاجرت بقایای یونانیان به ایران تهی از آدمی را به خوبی تشریح کرده، از جنگ میان روم و یونان و سقوط آتن سخن گفته و باستان شناسی نیز بر شعله ور شدن پایتخت یونان صحه گذارده است.

«سنای خشمناک ارتشی به فرماندهی مومیوس و ناوگانی یه فرماندهی ملتوس به یونان فرستاد این دو نیرو کلیه  مقاومت ها را درهم شکست و مومیوس در سال ۱۴۶ پیش از میلاد کورنت یعنی قلعه اتحادیه را اشغال کرد. روم یا برای این که رقیب بازرگانی خود را از میان برداردـ چنان که سکیپیوی کهین در همان سال کارتاژ را در مغرب از میان برداشت ـ و یا برای این که درسی به شورشیان یونانی بدهد - چنان که اسکندر در تب داده بود - آتن شهر ثروتمند تاجران و پیشه وران را به دست آتش سپرد. مردان را همه کشتند و زنان و کودکان را به بردگی فروختند. مومیوس هرچه ثروت که قابل حمل بود، از قبیل آثار هنری که کورنتی ها شهرها و خانه های خود را با آن ها تزیین می کردند، به ایتالیا برد. پولوبیوس شرح می دهد که چه گونه سربازان رومی از تابلوهای نقاشی معروف به عنوان صفحه بازی نرد و شطرنج استفاده می کردند. اتحادیه منحل شد و رهبران اش را کشتند. یونان و مقدونیه نیز تحت فرمان حاکم رومی متحد شدند. بئوسی، لوکری، کورنت و ائوبویا خراج گذار روم شدند».
(ویل دورانت، یونان باستان، ص ۷۴۰)

بقایای اشراف و صاحب منصبان و نظامیان و روحانیون هلنیست، در حال گریز از سپاه روم، چنان که به اختصار بررسی خواهم کرد، برای حفظ میراث های کهن یونان به شرق خالی از سکنه گریختند و از آن که سراسر بین النهرین و مصر را میراث بران اسکندر در اختیار داشتند، ناگزیر به سرزمین در پی پوریم خالی مانده ای مهاجرت کردند که امروز ایران می نامیم و پایه های مهاجر نشین های متعدد و حکومت در تبعید را بالا بردند که تا حوالی فروریزی روم به دست مسیحیان و اقوام شمالی و بروز ضعف در آن امپراتوری، تا قرن سوم میلادی ادامه داشته است. این همان پروسه ای است که از جانب رومیان نیز پس از فروپاشی امپراتوری روم غربی دنبال شد و بقایای جان به دربرده ی اشراف و کاهنان و صنعتگران و نظامیان روم، خود را به آسیای صغیر و ترکیه ی امروز رساندند و امپراتوری هزار ساله ی روم شرقی را پایه گذاردند.

این نقشه ی روم غربی در اوج وسعت و قدرت امپراتوری است که تمام متصرفات پیشین مقدونیان و سلوکیه و یونان، از مصر و بین النهرین غربی و اورشلیم و فلسطین تا انگلستان را شامل می شده است. بار دیگر به نقشه نگاه کنید تا حوزه اجرای پوریم، یعنی شرق متصرفات رومیان را شناسایی و مطمئن شوید که پس از ماجرای پوریم در شرق اورشلیم تجمع و جنبنده ای، که لااقل دارای نامی تاریخی و جغرافیای مشخص باشند، بر جای نمانده است تا رومیان را به تصرف آن تحریک کند!!! در تمام این سرزمین هایی که در این نقشه به رنگ قرمز می بینید هنوز هم آثار حضور رومیان، به صورت بناهای اشرافی، ورزشگاه ها، معابد، پل ها و سنگ فرش جاده ها و دیگر مظاهر حضور یک مدیریت توانا دیده می شود و مثلا هنوز حمام های آب گرم طبیعی مورد استفاده ثروتمندان و حاکمان روم، در انگلستان و جنوب فرانسه و آلمان و معابد و ورزشگاه ها و ویلاها و استراحتگاه های یونانی و رومی با کف سازی ها و زینت بندی سرسراها و تالارها با موزاییک سازی های منحصر به فرد یونانی و رومی در سراسر جزایر مدیترانه قابل شناسایی و مورد بهره برداری است. پانصد سال بعد، تمام این جبروت، در اثر تحولات تاریخی ناشی از گسترش مسیحیت و هجوم قبایل شمال اروپا، برچیده شد، بقایای جان به در برده ی آن قدرت مطلق به شرق گریخت، حیات خود را در سرزمین ترکیه امروزی با نام بیزاس و یا امپراتوری روم شرقی تا مدت ۱۰۰۰ سال بر پا نگهداشت و آن سرزمین را به نشانه ی قدرت پیشین، از آثار بس درخشان معماری و بناهای گوناگون انباشت. آیا کسی از آن امپراتوری دروغین هخامنشی که شایع کرده اند بر ۱۲۷ سرزمین حاکم بوده، جز همان تخت جمشید نیمه ساخت، آخور الاغی سراغ دارد؟

این بنای اشرافی بسیار ظریف و زیبا، بقایای یکی از ده ها ابنیه ی بازمانده از رومیان در ترکیه ی امروز است که می تواند از قدرت فنی و هنری و امکانات مالی و اجرایی حتی در رومیان به شرق گریخته و از بنیان فرهنگی مقتدر آنان حکایت کند. هیچ یک از مردم ترکیه، هممانند باستان پرستان یاوه باف ما، که از فرط بی هویتی و تنگ دستی تمام آثار مهاجران یونانی در ایران را، دست ساخته های ساسانی معرفی می کنند، این میراث رومی و ده ها نظایر آن را بازمانده ای از عثمانیان یا ساکنان باستانی ترکیه نمی گوید. مورخ در این نقطه خود را با دو سئوال عمده مواجه می بیند، که پاسخ به آن در وضوح تصویر هولناک پوریم کمک شایانی می کند. نخست این که چرا مهاجران و گریزندگان از روم و یونان، بقایای هستی و ادمه ی هویت خود را به غرب سرزمین های اروپا، که از نظر غنا و انس جغرافیایی و امکانات، بسی مناسب تر بوده، منتقل نکرده اند و دیگر این که اگر شرق میانه فاقد تجمع انسانی و در نتیجه ثروت وسوسه گر بوده است، چه چیز را محرک اسکندر در ورود به بین النهرین بدانیم؟

در پاسخ به سئوال نخست روشن است که کلنی های یونانی و رومی در حال گریز، توانایی ستیز با بومیان خشن گسترش یافته در شمال و غرب اروپای باستان و قبایل نیمه وحشی گل و فرانک و وایکینگ را نداشته و در موقعیتی نبوده اند که از عهده مقابله با آنان برآیند. همین امر پناه بردن آنان به شرق را از آن روی موجه و قابل فهم و منطقی می کند که گریختگان مطمئن بوده اند حتی به میزان و در اندازه قبایل بدوی و پراکنده اروپای غربی نیز، در شرق میانه قدرت منطقه ای و قومی و بومی که با آن ها مقابله و در کار مهاجرت و استقرارشان اخلال کنند، نبوده است! آنان بدون هراس از مواجهه با اقوام کهن منطقه که دمار از روزگار داریوش درآورده بودند، ایلامیان و بابلیان و آشوریان و مودراییان و ثتگوشیان و دیگران، به شرق میانه سرازیر و در آن برای مدت طولانی مستقر شده اند. این مطلب معلوم می کند که آوای انهدام کامل سرزمین های شرقی، بر اثر عامل پوریم، به سعی بنیاد گذاران آکادمی به غرب رسیده بوده است.

به همین ترتیب گرچه عامل مهاجرت یونانیان و رومیان به ایران و آناتولی کاملا معین است، اما از آن که برای حرکت اسکندر به حواشی شرقی بین النهرین، از مسیر مصر، محرک تاریخی و اقتصادی و سیاسی و نظامی معینی نمی شناسیم و با توجه به مدخل گوهرینی که با عنوان «آکادمی» در پایان مجلد سوم «پلی بر گذشته» گشوده ام و نیز از آن که نشانه هایی از تعلق اسکندر به اساتید آکادمی به جای مانده، که اندک خردمندان گریخته از بابل کهن به یونان و منبع اطلاعات و آگاهی های عقلی غرب بوده اند، و با توجه به فاصله ی نسبتا کوتاه و منطقی میان قتل عام پوریم و حضور اسکندر در بین النهرین غربی و اورشلیم، باید اصلی ترین انگیزه ی اسکندر برای ورود به سرزمین های خارج از حیطه ی پوریم را، قصد انهدام قوم یهود، در پاسخ و تلافی اجرای آن قتل عام تمام بدانیم. چنان که تاریخ از تخریب کامل معابد اورشلیم و قتل عام مردم آن، در وسعت و به صورتی خبر می دهد که امکان بازگشت دوباره ی یهودیان به اورشلیم را تا درازای ۲۲۰۰ سال ناممکن کرد. اقدامی که آشکارا صورتی انتقام جویانه دارد. مورخ از آن که مقدمات و علت انتساب این حمله به آنتیخیوس چهارم را بسی معیوب می بیند، مطمئن است که نابودی قوم یهود مستقلا به دست و در زمان حیات اسکندر کبیر صورت گرفته و این تنها ماموریت و مقصد اقدام او برای حرکت به شرق بوده است. اگر اینک تاریخ نویسی جهان آنتیخیوس چهارم را جای گزین اسکندر بزرگ کرده، از آن است که لقب کبیر و اعتبار تاریخی اسکندر در شرق و غرب جهان و بازتاب مثبت کوشش های او در بازسازی مصر و بین النهرین، هر اقدامی از سوی او را در منظر جهانیان موجه جلوه می داد. این علت اساسی آن کوشش یهودیان است که خلاف عقیده ی جاری پیوسته اسکندر را شخصیتی معیوب و بدون توازن، از جمله در دروغ بزرگ آتش زدن تخت جمشید، جلوه داده اند!!! چنین قرینه هایی نشان می دهد که در مجموع جهان باستان نسبت به پوریم بدون عکس العمل و بی خبر نبوده است، عکس العملی که اینک و بر اثر تسلط مطلق کنیسه و کلیسا بر تالیفات و اسناد و تفاسیر تاریخی، بازتاب و آثار آن بسیار کم رنگ و محو دیده می شود. آثاری که پیش از انتشار مجموعه ی «تاملی در تاریخ ایران» هرگز در حوزه ی مباحثات تاریخی قرار نداشته است.

اینک و برای روشن تر شدن عواقب اقدام یهودیان در ماجرای پلید پوریم و انعکاس آن در حوادث و مناسبت های تاریخی در حول و حوش آن حادثه ی هولناک، از جمله انهدام تمدن یونان و عزیمت به شرق بازمانده و جان به در بردگان از آن لشکرکشی سنای روم و اسکان آن ها در سرزمین تهی از انسان و بدون مدافعی سخن بگویم که اینک ایران می شناسیم. ماجرایی که در دوران اخیر دست مایه ی مورخین بی شرم کنیسه و کلیسا برای تدارک یک امپراتوری مضحک باستانی برای ایرانیان، به نام اشکانیان شد تا پس از سلاطین مجعول پس از خشایارشا، یعنی پس از پوریم در سلسله هخامنشی، با این جعل جدید بتوانند بخش بزرگی از دوران خاموشی مطلق این سرزمین تا طلوع اسلام را، با اختراع و انتشار پراکنده نویسی های بی سر و ته به امپراتوران اشکانی و در اساس سواران پارتی ببخشند. امپراتوری پوشالی ناپیدایی که تا زمان سر جان ملکم، نماینده ی دولت انگلیس در دربار فتح علی شاه و مامور کمپانی هند شرقی، در دویست سال پیش، کم ترین ردی در حافظه ی تاریخی شرق میانه نداشته است.

«سر جان ملکم در تاریخ خود می نویسد: از فوت اسکندر تا سلطنت اردشیر، قریب پانصد سال می شود و این مدت متمادی از تاریخ مشرق افتاده و حال آن که چون مسطورات رومیان را ملاحظه کنیم، دانیم که ایرانیان باید به وقایع مدت مزبور فخر نمایند و پادشاهان پارت، که امروز در تاریخ ایران اسمی ندارند، همان سلاطینی بودند که در عین اقتدار روم با آن ها برابری و اقتدار نموده اند. بل که مکررا بر عساکر رومی غالب آمده اند و این تنها از شجاعت آنان نبود بل که طریه ی حرب و مخصوصا تیر اندازی پارت ها و چیزهای دیگر نیز مدخلیت داشته و در هر حال معتبرترین سردارهای روم وقتی سخن از جنگ با پارت ها می شده، حتی الامکان شانه خالی می کرده اند. نیز سر جان ملکم می گوید: پارت ها از دریای خزر تا خلیج فارس با رومی ها حدود داشته اند و این عرصه پر است از کوه های بلند خشک و دره های پهناور و دشت های قفر وسیع، بنا بر این قشون روم به هر طرف رو می نمود پارت ها نواحی را از آذوقه پر می کردند و این نیز یک فقره علت شکست رومی ها می گردید».
(اعتماد السلطنه، دررالتیجان فی تاریخ بنی اشکان، ص ۹۵)

این مهمل مطلق که با اتکاء به اقوال چنان مورخین رومی بیان می شود، که از جمله خود را در ماجرای آتش زده شدن تخت جمشید نیز ناظر گفته اند، ابتدای کلاف پوسیده ای است که از دویست سال پیش تاکنون، به تدریج از آن یک امپراتوری باستانی پانصد ساله به نام اشکانیان بافته اند. سر جان ملکم در نقل فوق ایرانیان را برای از یاد بردن آن دوران افتخار سرزنش و یاد آوری می کند که با فراموش کردن این سلسله مردم ایران بخش عظیمی از مفاخرات خویش را ندیده گرفته اند!!! بدین ترتیب معلوم می شود که نه نشانه ها و یاد مانده های تاریخی و اردوان و اشک اول و غیره، بل سر جان ملکم پایه گذار سلسله اشکانیان در همین اواخربوده است!!! مهارت کامل در بهره برداری از جعلیات و بی پروایی در خیانت به فرهنگ مردم جهان، یعنی همین! (ادامه دارد) 

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه هجدهم شهریور 1386 و ساعت 0:0



ایران شناسی بدون دروغ، 90 ، نگاهی نو به سکه های اصطلاحا اشکانی

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۰

بدون شک کثیف ترین اوراق تاریخی جهان، داستانی است که در باب امپراتوری اشکانیان، در دو سده اخیر، برای ایجاد هیاهوی مصنوعی در تاریخ ایران و با قصد پوشش دادن بر بخش دیگری از سکوت ناشی از قتل عام پوریم، ساخته اند. برای مورخ و محقق، چنان که به شرح بیاید، در مواردی پذیرش این همه ساده لوحی نزد اساتید تاریخ و باستان شناسی ایران باور نکردنی است که گرچه نمی دانند پارت کدام نقطه از جهان است، ولی سکه ای با تصاویر و مشخصات زیر را متعلق به صحرا گردان پارتی گفته اند!!!

سازندگان امپراتوری قلابی اشکانی برای ایرانیان، این سکه ی نقره ی بدون نام، با نقش چهره ی سرکرده ای با دماغ و مو و موبند و آرایش کامل یک یونانی بر یک سمت و سیمای هرکول چماق به دست، خدای یونانیان، بر سمت دیگر و لغات و خط یونانی که القاب صاحب سکه و شعار میهنی منضم به آن را چنین اعلام می کند: «حاکم بزرگ، عاشق یونان»،  به مهرداد اول پارتی نخستین سازمان ده سلسله ی بی اساس اشکانی بخشیده و می گویند این صورت صحرا گردی پارتی است که به قصد قلع و قمع یونانیان در ایران ظهور کرده است!!! برای انتقال و تبدیل حقیقتی چنان آشکار به دروغی چنین بزرگ باید انگیزه ای در اندازه ی فرمانبری از خواست های کلیسا و کنیسه داشت که مشترکا و با جان فشانی کرسی های متعدد ایران و باستان شناسی کوشیده اند با تدارک چنین حوزه های معیوب و مسخره ای در تاریخ شرق میانه، رد پا و آثار قتل عام هولناک پوریم را بپوشانند. کوششی که به خواست خدا و به زودی با برملا شدن جهانی شیوه های این حقه بازی، تمام مقصرین دانشگاهی مشغول به این جعلیات را به بی سر و پایان مهره انداز و سراسر دانشگاه های حامی و سازنده ی آنان را به پستوها و منزلگاه های عفن جادوگران عوام فریب بدل خواهد کرد. راستی قابل باور نیست که مدعیان خودی و غریبه، از فهم و درک یونانی بودن کامل این سکه و دیگر آثار و علائم باقی مانده از مهاجران یونانی در ایران، عاجز مانده باشند. در واقع تمام کسانی که به وجود و حضور سلسله اشکانی بر مبنای تفسیر چنین سکه هایی گردن نهاده اند جز تمسخر ایرانیان و تاریخ شان و آماده سازی آنان برای ستیزه با تمدن ها، ادیان و اشخاص تاریخی که کلیسا و کنیسه نمی پسندیده، وظیفه ای نداشته اند! این که روشن فکری سرزمینی تا اندازه ای از عقلانیت دور باشد که اسنادی مطلقا یونانی را به عنوان یک قدرت ملی برخاسته از بیابان های ناشناس پارت بپذیرد، به همان اندازه اسباب تاسف است، که موجب حیرت. و از آن که شرح کاملی در همین موضوع و ماجرا، در کتاب اشکانیان از مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران آورده ام، اینک تنها به ارائه ی تدریجی اسناد و شواهد و حواشی تکمیلی در اثبات انتقال مهاجران یونانی به ایران پوریم زده ی تهی از تجمع انسان بسنده می کنم، که در آن کتاب عرضه نشده بود.

پیش تر معلوم شد که در سال ۱۴۶ قبل از میلاد، آتن مورد هجوم سربازان اعزامی سنای روم قرار گرفت و سوزانده شد. هشت سال بعد، یعنی در ۱۳۸ پیش از میلاد، در ایران نخستین سکه هایی را یافته ایم که همانند نمونه ی بالا، با تصاویر سرکردگان و خدایان و حروف و تاریخ گذاری و القاب و عناوین و اوصاف یونانی، قاطعانه وابستگی صاحب سکه را به فرهنگ و تعلقات هلنی آشکار می کند. بر تمام این سکه ها، بدون استثنا، یک عنوان عمومی حک است، که شاخص و خالصه ی سکه های مهاجران یونانی در ایران شمرده می شود و هرگز بر هیچ سکه ی دیگر یونانی و از جمله سکه های سلوکی بین النهرین، چنین عنوانی دیده نشده است: ارشکوس.

منابع مختلف زبان یونانی، بن واژه ی «ارشکوس» را، بازآفرینی، پایه گذاری، اشاره ای به یک ملت، فرمان روا، قدرت روحانی، حاکم ایالتی، منصب دولتی و چند جای گزین دیگر مرتبط با همین مفاهیم معنا کرده اند. بدین ترتیب و به آسانی «ارشکوس» را یک اصطلاح حکومتی، روحانی و اشرافی یونانی می بینیم که در عین حال به بازسازی نیز اشاره دارد و از آن که این واژه ی مستقل بر سکه های دارای نام و بی نام به طور یکسان حک شده، پس منطقی است آن را اشاره به موقعیتی عمومی برای مهاجرین یونانی، شامل مفاهیم اشرافی، حقوقی، سیاسی، مذهبی و دولتی و با برداشتی نزدیک به «حاکمین مؤسس» و یا حتی «حکومت در تبعید» بدانیم. بر گروهی از این سکه ها علاوه بر عنوان معمول «ارشکوس» و در موارد کمی نام حاکم، القابی با حروف و زبان یونانی چون کاهن، قاضی، نیکوکار، بلند مرتبه، عادل، مومن، قانون گذار، خانواده دوست، فیلسوف، مورد حمایت زئوس، فاتح، مربی، دانشمند، عاشق یونان و یا حتی برای ابد عاشق یونان و لغات بسیار دیگری که امروز معنی دقیق آن را نمی دانیم، آمده است که به آسانی تعلق آن ها را به فرهنگ یونانی اثبات می کند و با این همه کسانی را می شناسیم که علی رغم اشراف به این آگاهی ها، عامدانه و با کاربرد وسیع حقه بازی، کوشیده اند از این نمایه های مهاجران یونانی یک امپراتوری پارتی برخاسته از بیابان هایی ناپیدا بیرون کشند، بی این که از خود پرسیده باشند در بیابان های ایران حاکم فیلسوف و دانشمند و مورد حمایت زئوس و عاشق یونان در کدام تحول تاریخی سر بر آورده است؟!!!

«بر سکه های اشکانی نوشته هایی نقر شده و زبان و خط این نوشته ها یونانی است، ولی در اواخر دوره ی اشکانی بر بعض سکه ها نوشته های آرامی نیز دیده می شود. شاهان اشکانی اسم شخصی را کم تر ذکر کرده به همان اسم ارشک اکتفا ورزیده اند و این عدم ذکر اسم شخصی تعیین این مسئله را، که فلان سکه متعلق به کدام شاه اشکانی است، بسیار دشوار کرده است و در بعض موارد این مسئله محققا حل نشده است، ولی بر برخی از سکه ها اسم شخصی شاه ذکر شده، به خصوص در مواردی، که چند نفر در یک زمان در ایران سلطنت کرده اند مثلا بلاش، پاکر دوم و اردوان چهارم، چنان که گذشت. برای نمونه نوشته های منقوش چند سکه را ذکر می کنیم:
«ازتیرداد اول: به یونانی، بازی لوس مگالی اورزاکی یعنی شاه بزرگ ارشک!
از فری پاپت: به یونانی، مگالی آرزاکی فیلادلفی ارشک بزرگ محب برادر!
از مهرداد اول: به یونانی، بازی لوس مگالی آرزاکی اپی فانیس شاه بزرگ ارشک نامی!
از فرهاد سوم: به یونانی، بازی لوس بازی له ان آرزاکی دیکایی اورگه تی کاس فیل هلنس شاه بزرگ، عادل، نیکوکار و عاشق یونان
از فرهاد چهارم: به یونانی، بازی لوس بازی له ان آرزاکی اوزگه تی دیکایی کاس فیل هلنس شاه بزرگ، نیکوکار، عادل، عاشق یونان»...
(حسن پیرنیا، تاریخ ایران باستان، ص ۲۶۷۵)

آیا فریب خود و فریب تاریخ و ملتی واضح تر از این نیز ممکن است که جملاتی به زبان و خط و تاریخ گذاری یونانی را خارج شده از دهان صحرا گردان پارتی بی هویت بگویند و حاکمی را که بر سکه های اش خود را عاشق یونان می شناساند، به جنگ با یونان بفرستند و از آن که بر هیچ سکه ی به اصطلاح اشکانی، نامی چون بلاش و اردوان و مهرداد نیامده و این نهایت قدرت دروغ بافی نزد مورخین کنیسه و کلیسایی است که حتی نام سرکردگان این امپراتوری ساخته شده از خرده کاغذ را نیز در ذهن خود تولید کرده اند، اما به زودی دلیل فقدان نام و جزییات بسیار دیگر ثبت شده بر این سکه ها را عرضه و نشان خواهم داد که این سکه های به اصطلاح اشکانی خود کتاب گشوده و کاملی درباره ی مسائل و حوادثی است که در دوران حضور یونانیان در ایران خالی از سکنه گذشته است، اما بدون شک کسانی که با تفسیرهایی از قماش فوق، کوشیده اند تا ضمن اعتراف به یونانی بودن کامل این سکه ها باز هم از دولت اشکانیان چیزی بنویسند و چنین ناشایست کثیف و عظیمی را ضمیمه هویت تاریخی ملتی کنند خائن به فرهنگ بشری و آن ساده لوحان از قماش پیرنیا و دیگران که تعبیرات فوق را بر آن دروغ ها بسته و مبهماتی را واقع امور تبلیغ کرده اند، جز مزدور و یا بی خرد خام اندیش نام دیگری نمی گیرند.

این سکه را بدون این که نامی بر اصل آن حک باشد، به اسم مهرداد اول اشکانی ثبت کرده اند. برای مورخ ارزش این سکه به تاریخ گذاری ۱۷۳و ۱۷۴ سلوکی است که بر برخی از انواع آن ثبت شده و با ۱۳۹ و ۱۳۸ پیش از میلاد برابر می شود و در نتیجه سکه را به نخستین کلنی های یونانیان مهاجر متعلق می کند که استقرار آنان در ایران تا حد توانایی در ضرب  سکه کامل شده است.

این سکه را هم بدون این که نامی بر اصل آن آمده باشد، به اردوان اول اشکانی بخشیده اند. اهمیت و ارزش این سکه در تاریخ گذاری سال ۱۸۸ سلوکی است که بر برخی از انواع آن ها ثبت شده و با ۱۲۴ پیش از میلاد برابر می شود و باز هم سکه را به نخستین دهه های حضور مهاجران یونانی در ایران مربوط می کند.

گرچه بر اصل این سکه نیز نامی حک نشده ولی دروغ بافان اشکانی ساز معلوم نیست از چه راه آن را به مهرداد دوم بخشیده اند. اهمیت و ارزش این سکه هم در تاریخ گذاری سال ۱۹۱ سلوکی است که بر برخی از انواع آن ها ثبت شده و با ۱۲۱ پیش از میلاد برابر می شود که با تاریخ گذاری سکه ی قبل فاصله ی کوتاهی دارد.

گرچه بر اصل این سکه نیز نامی نیست ولی همان حقه بازان جاعل، این سکه را هم احتمالا از طریق رویاهای شبانه، به نام فرهاد سوم ثبت کرده اند. اهمیت و ارزش این سکه هم در تاریخ گذاری سال ۲۸۲ سلوکی است که بر برخی از انواع آن آمده و با سال ۳۰ پس از میلاد برابر و به میانه ی حضور مهاجران یونانی در ایران مربوط می شود. حالا بار دیگر به این تصاویر باز گردید و تحول در پوشاک آن ها را بررسی کنید و ببینید که آن یونانیان عادت کرده به اعتدال هوای مدیترانه که با موهای آزاد و یک سربند و یقه های باز و شولایی بر دوش پوشش خود را می گذرانده اند، چه گونه در سوز باد دشت های ایران، اندک اندک مجبور شده اند که سر و گردن خود را با پوشش های کیپ گریبان و افزودن بر موهای سر و صورت و انواعی از کلاه که به تدریج تا نوع گوش بند دار نیز کامل شده بپوشانند و خود را با اقلیمی که به آن کوچ کرده اند، تطبیق دهند. بعدها در بررسی ابنیه ی این یونانیان مهاجر، شاهد همین تحول و تغییر خواهیم بود که ساخت سالن های بزرگ سنگی در معماری کاخ ها و معابد هلنی آتن را، که باد به سهولت در میان ستون های آن جریان داشت، در ایران با ابنیه ی تیسفون و فیروز آباد و سروستان و بیشابور و غیره تعویض کرده اند که دیوارهای ضخیم ملات قلوه سنگ و اتاق های کوچک بدون هوا خور دارند و نشانه های تاثیرات معماری سنتی یونانی فقط در گنبدها و طاق نماها و قرنیزها، نظیر آن چه در تیسفون شاهدیم، منعکس است.

مورخ از آن که با یقین کامل مطمئن است که نام و تاریخ گذاری های کنونی بر سکه های اصطلاحا اشکانی از هیچ اعتباری برخوردار و شایسته ی هیچ حرمتی نیست، از جمله دسته بندی مجدد آن ها، بر اساس تاریخ های سلوکی و رسمی و نیز تغییرات در پوشش حاکمان آن را پیشنهاد می دهد. زیرا که سکه های مهاجران یونانی در انطباق با حجاری های باقی مانده از آنان، در فارس و کرمانشاه و خوزستان، که به وجهی حیرت انگیز مکمل و معرف یکدیگرند، با وضوح تمام فصلی را می گشاید که نه فقط تاریخ ایران که تاریخ اروپا را نیز دچار تغییر و تحول خواهد کرد. مطلبی که در چند یادداشت بعد با چنان گستره ای از ادله و اسناد ارائه خواهم داد که موجب بی آبرویی کامل کسانی شود که نقش برجسته ها و بناهای یونانیان مهاجر در گوشه هایی از ایران را، به امپراتوری قلابی دیگری به نام ساسانیان بخشیده اند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386 و ساعت 11:0


ایران شناسی بدون دروغ، 91 ، بررسی نقش برجسته های فارس

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۱

در حوزه های معینی در ایران، از خطه ی جنوب تا آذربایجان، به تعدادی محدود، نقش برجسته هایی بر صخره ها دیده می شود که برابر توضیحات آتی، هر یک مستندی مطمئن و دلیلی برای حضور مهاجران یونانی در ایران، در پس از ویرانی آتن به دست رومیان است. ایران شناسان ارسالی از کنیسه، در انبوهی اوراق که حتی ارزش عقلانی ندارند و بر هیچ ادله و استنادی جز افسانه های کودکانه ی محض متکی نیستند، این نقش برجسته های یونانی را متعلق به سلسله ساسانی  گفته اند!!! پیش از این که به تفسیر مختصر آنان بپردازم که مبسوط آن را در کتاب توقیف شده ی ساسانیان ۴ آورده ام، بد نیست ابتدا به گند زاری رجوع کنم که مخبطان عقب مانده ای از قماش والتر هینتس، در باب باز شناسی این نقش برجسته ها در کتاب نو ترجمه ای آورده، که زائده ی ایرانی او، پرویز رجبی به فارسی برگردانده است.

«من با کتاب های استادم بزرگ شده بودم و آن ها با حلول در من، به بخشی از وجودم تبدیل شده بودند... استادم پروفسور والتر هینتس نام دار تر از آن است که در این جا به معرفی او بپردازم. تنها این که او در سال ۱۹۰۶ در اشتوتگارت چشم به جهان گشود و پس از تحصیل در دانشگاه های اشتوتگارت، لایپزیک، مونیخ و پاریس، در سال ۱۹۳۷ به مقام پروفسوری در تاریخ، به ویژه تاریخ ایران، رسید و تا آخرین روزهای زندگی پر بارش لحظه ای از گشودن رازی از تاریخ ایران دست نکشید».
(هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۷، مقدمه ی پرویز رجبی)

فرصتی است تا معلوم کنم که چه چیز از طریق کتاب های هینتس در رجبی حلول کرده، هینتس در چه سبکی از حقه بازی و ترفند های تاریخ نویسی برای ایرانیان نام دار شده و چه گونه رازهای تاریخ ایران را گشوده است و نخست برای این که عمق حلول هینتس در رجبی را توصیف و تعیین کرده باشم، ناگزیرم تا پرده ای را بگشایم که در ورای آن ملاحظه کنید که رجبی هرکجا و به هر میزان که مایل بوده است، از آثار استاد خود برداشته و به نام خود چاپ کرده است تا حلول در او اثبات شده باشد.

«در سال های دهه ی ۶۰ میلادی که زانو به زانو در محضر استادم پروفسور والتر هینتس به گمان خودم کسب فیض می کردم، هرگز فکرنمی کردم تازه پس از گذشت حدود چهل سال به ترجمه ی یکی از کارهای استادم دست خواهم زد».
(هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۷، مقدمه ی پرویز رجبی)

سپس رجبی یاد آوری می کند که بر اثر اصرار این و آن سرانجام تسلیم خواست دیگران شده و کتاب استادش را قریب شش ماه پیش ترجمه و چاپ کرده است. اما حقیقت این است که رجبی در شماره مخصوص جشن های دو هزار و پانصدمین سال بنیان گذاری شاهنشاهی ایران، در مهر سال ۱۳۵۰، مقاله ای دارد به نام «کرتیر و سنگ نبشته ی او در کعبه ی زردشت» که کپی لفظ به لفظ بخش هایی از کتاب «یافته های تازه از ایران باستان» استاد حلول کرده در اوست. احتمالا رجبی پس از گذشت ۳۶ سال گمان نکرده است که هنوز کسی آن مقاله را به یاد داشته و به امید نسیان سوقات زمان این بار کار استادش را، که معرف وسعت نادانی و برخورد توهین آمیز هینتس با عقل عادی مردم ایران است، این بار به طور رسمی منتشر کرده است.

بار دیگر بنویسم که بر نقش برجسته هایی که ساسانی معرفی می کنند، کم ترین توضیح و سطری مکتوب نیست و آن یکی دو استثنایی را هم که در خوزستان و بیستون دیده ایم، چند انام یونانی را با خط یونانی معرفی می کند و به زودی خواهم نوشت که چرا بر این نقوش سنگی توضیح و معرفی نامه ای ثبت نیست و علی رغم این حقیقت مسلم، هینتس در معرفی صاحب این تصویر، در صفحه  ۲۶۰ کتاب اش نوشته است: «شاه زاده ساسانی احتمالا برادر ناتنی و بزرگ تر بهرام سوم در نگاره ی بهرام دوم در نقش رستم».

باید به باستان پرستان و مدرسان تاریخ و ایران شناسان پیرو مکتب اورشلیم تبریک گفت که تاریخ شان را بر اساس این گونه تفسیرهای فوق احمقانه شکل داده و مسحور و مفتون و مجاب مطالبی شده اند که نه فقط بیان آن نیازمند و نشانه ی ابتلاء به جنون و دچار شدن به منگولیسم است، بل باور آن هم به گروهی نیازمند است، که خرد خویش را به خورد گربه داده باشند!!! بار دیگر به این سنگ نگاره نگاه کنید. بی شک اگر  این صورت درهم ریخته را که حتی اندازه ی دماغ آن نیز مشخص نیست، به مادر صاحب این نقش برجسته نشان دهید، از شناسایی او عاجز خواهد ماند، حالا بی آبروی مهمل سازی چون هینتس، پس از این همه قرن، از چه راه و با چه شیوه و شگردی جایگاه صاحب این تصویر فروریخته ی سنگی را، تا حد تنی و یا ناتنی و یا کوچک و بزرگ بودن او تشخیص داده، تنها موکول به آموزه های کنیسه ای او می شود و نگفته پیداست آن کسان که چون رجبی بدون قدرت تشخیص و اظهار وجود، چنین مالیخولیایی را بدون کم ترین اعتراض به خورد جوانان ما می دهند، تنها و تنها به نان شب خانواده ی خویش بدون حساسیت نسبت به مبداء وصول و تامین آن اندیشیده اند.

«شاه زاده ای که به مادرش نزدیک تر است کلاهی بر سر دارد که به نظر من به شکل سر گاو است و شاهزاده ی بعدی کلاهی به شکل سر پلنگ. شاهزاده ی کنار شهبانو ممکن است بهرام سوم بعدی باشد که در سال ۲۹۳ میلادی تاج و تخت را به ارث برد. اما چهار ماه بعد نرسه عموی پدرش او را از تخت انداخت. شاهزاده ای که کلاه کله پلنگی دارد به گمانم برادر احتمالا بزرگ تر بهرام سوم است. از مادری دیگر. یعنی از نخستین همسر بهرام دوم که پایین تر باز با او روبه رو خواهیم شد. چون این دو شاهزاده احتمالا سیزده و پانزده ساله هستند، زمان این نگاره را می توان تا حدودی درست تعیین کرد... روبرت گوبل بر این باور است که این نگاره آشکارا گواه آن است که ولیعهدهای چندی وجود داشته اند. نه فقط یک ولیعهد با تاجواره های گوناگون. در این نگاره سه ولیعهد به تصویر کشیده شده اند و به ترتیبی که سکه ها نشان می دهند، ولیعهد اول «با کلاه مادی» در حقیقت شهبانو است، ولیعهد دوم «با کلاه جمجمه ی شاخ دار» است. (من آن را سر گاو تشخیص می دهم) به نظر من ولیعهد واقعی یعنی بهرام سوم است، سومین ولیعهد با لکاه کله گرازی، در واقع کلاه کله پلنگی (و یا کله شیری)، به نظر من یکی از برادران بهرام سوم است. اما او به هیچ وجه ولیعهد نیست».
(والتر هینس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۶۳)

این نهایت ابراز دلقکی در تفسیرهای تاریخی برای ملتی است که مسحور این شیرین کاری های یهود نگاشته از قبیل چنین گمانه زنی های سرشار از مالیخولیا است: ولی عهد نباید کلاه پلنگی بل باید کلاه کله گاوی داشته باشد و زنجیره ی دیگری از به نظر من و ممکن است و احتمالا و به گمانم و از این حقه بازی های سرگرم کننده تا این حد که از روی سنگ نقش داری حتی می توان نه فقط سن دو برادر، بل تنی و یا ناتنی بودن آن ها راهم مشخص کرد!!! چه باید گفت در باب آن کرسی های دانشگاهی و آن کتاب های درسی و آن صاحب منصبان فرهنگی و سیاسی، که هنوز بافندگان چنین اوهامی را به عنوان بزرگان ایران شناس تا حد ستایش های تلویزیونی و صاحب عناوین محترمی بالا می کشند، که می توان به دنبال جنازه شان هم روان شد و به آنان مقبره های اختصاصی کنار رود بخشید، حتی اگر جهودان جاعل شناخته شده ای از قبیل پوپ و فرای باشند؟!!

و این هم پرده ی دیگری از این شامورتی بازی و شنگول نگاری در باب نقش برجسته های به اصطلاح ساسانی که این بار شامل بخشی از سنگ نگاره ی دوم نقش رجب معروف به نگاره ی اردشیر اول شده است. در میان این نقش برجسته تصویر دو کودک آمده که یکی چماقی را بر سر دست می برد. این که از چه راه این سنگ نگاره را باید از آن اردشیر دانست و اصولا شخص اردشیر با کدام نشانه در تاریخ ایران ورود کرده و در کجا نامی از او ثبت است، رفرنس و مرجعی جز همین نام گذاری های من درآوردی امثال هینتس بر این تصویرهای سنگی ندارد که شرح هذیان وار آن را در زیر می خوانید:  

«تعبیر دو چهره ی کوچک در میان اردشیر و اهورمزدا کار ساده ای نیست. این دو تا کنون بر پایه ی بررسی فریدریش زاره از سوی همه بچه دانسته شده اند. اما به نظر من این دو بزرگ سال هستند، که فقط با توجه به مرتبه شان کوچک به تصویر کشیده شده اند. جالب توجه است که فرد سمت راست مجلس برهنه است. در هنر نگاره سازی ایران این هنجار مغایر با سنت است و از همین روی می توان اطمینان داشت که پای یکی از خدایان یونان در میان است. در هر حال او در دست راست یک دسته برسم دارد و ظاهرا شخصیتی ایرانی یافته است. از این روی به گمان من او هرکولس است، که در روزگاران کهن با ایزد ایران باستان، بهرام برابر بوده است. ایزد «مقاومت شکن» و خدای جنگ که در زمان ساسانیان ورهران و بعدها بهرام خوانده می شد. اگر در تعبیر صخره ی آسیب دیده اشتباه نکنم، این ایزد دست چپ خود را بر یک گرز تکیه داده است. فرد سمت چپ هرکولس- بهرام، بدون ریش است. یعنی یک نوجوان است. او دست راست خود را به نشانه ی احترام و به گمان با اشاره به سوی مرد برهنه بلند کرده است. یعنی به سوی هرکولس- بهرام. ظاهرا دست چپ نوجوان به طور باز آویزان است. گردن بند پهن و نوار مواج کلاه او، که از پهلو بر روی شانه اش دیده می شود، نشان می دهند که این فرد از اعضای خاندان سلطنت است. هرتسفلد گمان کرده بود که او نوه ی اردشیر، هرمز اردشیر باشد، که بعدها برای مدت کوتاهی با نام هرمز اول بر ایران فرمان راند. اما پذیرفتن این برداشت غیرممکن است. چون هرمز اردشیر پسر شاپور بود که ثمره ی ازدواج او با دخترش آدور آناهید، بانیبیشنان بانیبشن (شهبانوی شهبانوان) بود. همچنین اگر ساخت نگاره ی سوم را چند سال پس از نگاره ی دوم بدانیم، یعنی حدود سال ۲۳۰ میلادی، شاپور در آن زمان در مقام ولیعهدی نمی توانست بیش تر از ۳۳ سال داشته باشد. حتی اگر فاصله ی تحرک ها را کوتاه تر بکنیم، شاپور نمی توانست در این زمان از دختر خود آدور آناهید پسری نوجوان داشته باشد».
(والتر هینس، یافته های تازه از ایران باستان، صص ۱۷۱)

بسیار امیدوارم کسی از میان این همه مدعی باستان شناسی و تاریخ نگاری و علاقه مند به شناخت هویت ملی، که شبانه روز و در هرکجا به دنبال یک میکروفون اند تا در باب تاریخ ایران و امپراتوری های رنگ رنگ و قدرتمند و مایه ی افسوس ایرانیان، که تنها موجبی برای دامن زدن به ترک و عرب ستیزی موجود و ایجاد دشمنی بیش تر در میان مسلمین است، شرح بالا را از زبان هینتس بخواند و درباره ی معتقدات تاریخی خویش دچار اندک تحولی شود و شاید از این همه مهمل و پریشان نویسی به خود آید و باور کند که این گونه ایران شناسان با چنین اراجیف بی بهایی جز تحقیر این ملت قصدی نداشته اند و اگر نمی تواند از آن موضوع هرکولس بهرام شده، از آن برسم شدن چماق و از آن بزرگ سالان نوجوان و غیره درکی به دست آورد، لااقل به آن اشاره واضح توجه کند که اردشیر را ثمره ی ازدواج شاپور با دخترش آدور آناهید گفته است. برای باور چنین مدعایی راهی نمی ماند جز این که مقام ساق دوشی چنین عروسی مبارکی را هم به هینتس جهود ببخشیم!!!

«بازشناسی شخصی که میان ملکه ی مادر و اهورمزدا قرار دارد دشوار است. با این که او کلاه کله پلنگی بر سر دارد، می تواند یک زن باشد. چون او نه تنها ریش ندارد، بل که فاقد موی سر از پهلو آویخته ای هم هست که ندیم بدون ریش و بهرام نوجوان احتمالی دارند. این که او به طوری که هرتسفلد می گوید، تنها می تواند یک زن درباری باشد، به باور من غیرممکن است. در نگاره های ساسانی مادر و دختر شهریار حضور ندارند، تا چه رسد به خدمتکار زن».
(والتر هینس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۱۷۵)

با چشم و گوش باز این نقل از همان کتاب هینتس و در همان باب را دوباره بخوانید و ببینید که سر و کار ما با چه جانوران بی پروایی است که در تحمیق ملتی خود را چنان آزاد انگاشته و عرصه را چنان در اختیار پنداشته اند که هر تصور و تصویری را به قصد گیج کردن دیگران نسبت به هویت و حوادث از سر گذرانده، به میان آورده اند تا سرانجام بر خون های ریخته شده در قتل عام پوریم خاکی افشانده باشند، چنان که با نقل فوق باید تمام آن بانوانی را که پیش از این هینتس به عرصه تفسیرات نقش برجسته های ساسانی آورده بود، از خاطر بزداییم، زیرا که ناگهان زنان را از این سنگ نگاره ها حذف می کند و می نویسد: «این که او به طوری که هرتسفلد می گوید، تنها می تواند یک زن درباری باشد، به باور من غیرممکن است. در نگاره های ساسانی مادر و دختر شهریار حضور ندارند، تا چه رسد به خدمتکار زن» .

هینتس در صفحه ی ۲۱۸ کتاب اش با چاپ این قسمت از نقش برجسته ی داراب، تصویر شدگان را از سناتورها و افسران عالی رتبه ی رومی معرفی می کند و از آن که متاسفانه در متن کتاب سطری در باب علت این تشخیص خویش نیاورده، پیش خود کوشیدم دریابم که اگر این نگاره با نوشته و یا لوگویی همراه نیست، پس هینتس از چه راه آن ها را سناتور و یا سرکرده ی نظامی شناخه است و ناگزیر فقط توانستم به این نتیجه واصل شوم که احتمالا در روم قدیم به هرکس که خلاف صورت و سفال رومیان باستان، بینی بزرگی داشته، مقام سناتوری می بخشیده و یا لااقل صاحب منصب سپاه می کرده اند، چرا که جز بینی های برای رومیان نامتعارف، نشانه ی تعیین کننده ی دیگری در این صورت ها نبود!!! 

بدون بالا کشیدن خود تا اوجی در چرند بافی که هینتس در تفسیر نقش برجسته ی بالا و در همان کتاب آورده ، بستن این یادداشت را صلاح ندیدم و انتظارم این است که مقام هینتس را در مهمل گویی، پس از خواندن شرحی که بر این نقش آورده دست کم نگیرید و بدین ترتیب تکلیف خود را با انواع و اقسام کسانی تعیین کنید، که به اعتراف خودشان و با افتخار چنن یاوه سرایی را حلول کرده در خود گفته اند!!!

«در پیوند با بازشناسی شخصیت های نگاره ی سوم اردشیر، در این جا می کوشم تا شخصیت های نخستین نگاره ی پسر و جانشین او شاپور اول را نیز به بررسی هایی که انجام گرفت بیفزایم. یعنی نگاره ای که در سمت چپ صخره ی نقش رجب در نزدیکی تخت جمشید قرار دارد. این نگاره ی صخره ای از نظر محتوا به دیهیم ستانی شاپور تعلق دارد، که درست در سمت راست بدنه ی صخره با ۶.۷۰ متر پهنا و ۳ متر بلندی، در اختیار دو سوار قرار دارد. یعنی اهورمزدا در سمت چپ و شاهنشاه شاپور اول در حال گرفتن دیهیم شاهی در سمت راست و بسیار آسیب دیده. نگاره ی اینک در حال بررسی، در سمت چپ صخره ی نقش رجب، پیش پرده ای است از مجلس دیهیم ستانی در سمت راست». 
(والتر هینس، یافته های تازه از ایران باستان، ص۱۸۸)

من در حکمت این لجاجت یهودانه ی هینتس در تفسیر این تابلوی سنگی نقش رجب درمانده ام که چرا آن اسب سوار با صورت سالم و تاج به سر سمت چپ را شاپور نشناخته و آن دیگری را که هیچ صورت و جسم سالم ندارد، به اصطلاح شاهنشاه ساسانی انگاشته است؟!! گمان من بر این است که او دارنده به اصطلاح حلقه ی قدرت را، که درباره ی آن هم خواهم نوشت، باید اهورامزدا معرفی می کرد تا شاپور شناختن گیرنده ی آن طبیعی تر بنماید، اما هینتس در چنین معرکه و ملقمه ی تاریخ ایران باستان که امثال خود او به راه انداخته اند،  چندان نیازی به چنین دور اندیشی نداشت، زیرا که می توانست سوار سالم سمت چپ را شاپور بشناساند و درشرح خود بیافزاید: «پس از دریافت حلقه ی شاهنشاهی»! آیا در این صورت مگر کسی اعوجاجی در تفسیرهای او قائل می شد؟ مسلما خیر، زیرا آن روشن فکر عقلا علیل و افلیج خودی که هرگز نپرسیده است چرا آن اهورامزدای آراسته و بال دار و گردونه خورشید سوار دوران هخامنشی، این جا به چنین قلدر اسب سواری بدل شده، مسلما از سمت راست یا چپ قرار گرفتن او دچار ابهام نمی شد!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 و ساعت 17:30


ایران شناسی بدون دروغ، 92 ، بررسی نقش برجسته های فارس

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۲

هنگامی که ریچارد فرای در مصاحبه ای با تلویزیون کانال یک به اصطلاح لوس آنجلسی نام مرا از دهان پرسشگر شنید و با سئوال او درباره داده های جدید در باب تاریخ ایران مواجه شد، همگی شاهد به هم ریختگی و از هم گسستگی اعصاب او بودیم و دیدیم و شنیدیم که چه طور مهار سخن از دست اش به در رفت و به لکنت زبان افتاد. از مسیرهای مختلف می شنوم که مراجع رسمی ایران شناسی جهان، هر روز و با دلهره منتظرند تا مراکز مسئول فرهنگی ایران، در میراث و آموزش و پرورش، گریبان دانشگاه های غرب را به سبب دو قرن دروغ بافی و جعل و تخریب در تاریخ و مانده های کهن ایران بگیرند و موجب بی آبرویی فرهنگی آنان شوند. کاری که ستون را از زیر تالار افاده های غرب به عنوان پیشگام در تحقیقات انسان شناسی بیرون می کشد، سقف تمام بنیادهای فرهنگی آن ها در زمینه ی علوم انسانی را بر سرشان فرود خواهد آورد و تمام تالیفات شان در این باب را به کارخانه های ساخت کاغذ توالت خواهد فرستاد. آن ها برای رفع شگفتی، درباره ی بی حسی و ساده گیری مقامات فرهنگی این جمهوری، هر از چند گاه برای رفع حیرت از خویش، یکی دو پیشنهاد همکاری به سازمان میراث فرهنگی ایران می فرستند و از این که هنوز حتی با خوش رویی بیش تر تحویل گرفته می شوند، چندان دچار ناباوری اند، که ظاهرا و به عنوان یک تست متفاوت، موضوع دفن فرای در ایران را پیش کشیده اند و با پذیرفته شدن آن، این بار نه فقط ایران شناسی فاسد جهانی بل صاحب نظران خودی نیز چنان دچار بهت و سرگشتگی شده اند که می پرسند کدام محفل و نیرو و جریانی در این سرزمین، هنوز ارابه ای را که رضا شاه علیه هویت اسلامی ایران با تقویت باستان پرستی و باستان پرستان به راه انداخت، در این نخستین شیب پیش آمده، همچنان عرق ریزان به جلو هل می دهند؟!!!

پس از آن تابلوی سنگی در شهر داراب، که هینتس در نهایت بلاهت، صورت سناتورهای رومی معرفی کرده بود، نوبت به این نقش برجسته در بیشابور می رسد که توضیحات و تفاسیر هینتس و دیگران درباره آن را، می توان در زمره اسناد پزشکی قرار داد که اثبات می کند این حضرات ایران شناس، به طور جمعی مبتلا به مالیخولیا و استخدام شان از سوی کنیسه برای بیان تاریخ ایران باستان، به خاطر مهارت شان در خیال پردازی بوده است. بی گمان کسانی که شمایل گردان های چند دهه پیش را به یاد دارند که با نصب یک پرده ی رنگ و روغنی بر دیوار گذری، ساعتی برای عابران تاریخ جنگ های کربلا می گفتند و نانی به خانه می بردند، با خواندن شرح زیر درباره شمایل های سنگی ظاهرا ساسانی، از زبان گروهی ایران شناس پرآوازه، منصفانه اعتراف خواهند کرد که توضیحات آن شمایل گردان ها، درباره ی پرده های کربلا، نسبت به تفاسیر این نخبه ایران شناسان، درباره ی نقش برجسته های ایران، از عناصر واقعی بیش تری برخوردار و به حقیقت نزدیک تر بوده است!!!

«اندکی که در بیشاپور در ساحل چپ رودخانه بالاتر می رویم به دومین نگاره ی شاپور برمی خوریم. با ۱۲.۴۰ متر پهنا و ۴.۶۰ متر بلندی. در فضای میانی آن نمایشی از پیروزی شاپور بر سه قیصر رومی است، با شش شخصیت اصلی که در آن نقش دارند. همان گونه که در داراب دیدیم، در این جا نیز شاهنشاه سوار بر اسب به سوی راست در حال حرکت است. مانند داراب، مرده ی گوردیان سوم در زیر پاهای اسب او خوابیده است. طوق برگ غار او فقط به اشاره آمده است. شاپور با دست راست خود دست راست قیصری رومی را گرفته است، که در کنار و پشت او قرار دارد. به سنت دربار ایران این قیصر دست های خود را در آستین هایش پنهان کرده است. قیصر سوم در حالی که جلو شاهنشاه زانو زده، دست هایش را ملتمسانه به سوی او دراز کرده است. این قیصر به گمان ما والرین است. در این جا نیز شمشیر از بند و یراق شانه ی چپ او آویزان است و بالاپوش کوتاه به طرف پشت مواج است».
(والتر هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۳۷ و ۲۳۸)

از این نقطه کوشش دل خراشی آغاز می شود که هینتس در معرفی شش نقش پرداز و شخصیت این تابلوی بدون نوشته و نام آغاز می کند. از شاهنشاه می گوید که برابر معمول بر اسب سوار است و آن که بر زمین و زیر دست و پای اسب خوابیده، گودریان امپراتور کشته شده ی روم است که چون پس از مرگ دیگر طوق برگ غار لازم نداشته، حجار زحمت تصویر آن را نکشیده و نباید سئوال کنیم که پس شخص هینتس چه گونه آن مرده ی بدون برگ غار را امپراتور تشخیص داده است؟!! یک قیصر بسیار کوچک اندام هم، دست در دست شاهنشاه منتظر تعیین تکلیف است و باز هم نمی دانیم چرا هینتس این کودک معصوم را قیصر روم فرض کرده است؟ یک امپراتور دیگر روم هم، به نام والرین، در برابر اسب شاه زانو زده و دلیل هینتس برای معرفی او به عنوان امپراتور والرین، این است که شمشیرش را از بند و یراق شانه ی چپ آویزان کرده است؟!!!  

«در سال ۱۹۴۷ جووانی پولیزه کاراتلی با احتیاط نظر داد که در نگاره، قیصری که در کنار یا پیش روی شاپور ایستاده است، می تواند فیلیپوس عرب بوده باشد. این نظر مورد تایید ویلهلم انسلین، که پایبند به نظریه ی سیریادس بود، قرار نگرفت و پیشنهاد اسپرنگلینگ را، که باید قیصری را که ایستاده، والرین دانست، قبول نکرد. مک درمات هنگامی که در سال ۱۹۵۴ مقاله ی خود را درباره ی قیصرهای رومی در نگاره های ساسانی منتشر کرد، دو تحقیق اخیر را ندیده بود. او بنا را بر این گذاشت که سه قیصر رومی در نگاره های شاپور، گوردیان سوم، فیلیپوس عرب و والرین هستند. چون شاپور در نبشته ی خود در کعبه ی زرتشت فقط از این سه نفر - و فقط این سه - نام می برد. او قیصری را که بر زمین خوابیده است گوردیان سوم دانست، که در ۱۱ فوریه ۲۴۴ میلادی در کرانه ی فرات، در بلندی بغداد امروز، در نبرد با شاپور کشته شده بود. اینک چون شاپور در نبشته ی خود می گوید که او والرین را شخصا دستگیر کرده است و چون شاپور در نگاره های نقش رستم و بیشاپور دست قیصر رومی ایستاده را می گیرد، باید که این قیصر ایستاده والرین باشد. بنابراین قیصری که زانو زده است لابد که فیلیپوس عرب است. سکه ی به دست آمده نیز این برداشت را قوت می دهد. سر والرین در سکه های او از بیخ تراشیده است، و فرد ایستاده تقریبا مطمئنا ریش ندارد، البته ناصاف بودن سنگ جای شک را باز می گذارد.
(هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۳۲ و ۲۳۳)

بحث بالا را می توان در زمره ی تحولات بنیادین در ایران شناسی اورشلیمی شناخت و دلیل نبوغ بی پایان این زبدگان مفسر نقش برجسته ها گرفت، زیرا که یکی از آن ها ما را متوجه این مطلب درخشان الماس گونه کرده است که چون شاپور در کتیبه اش نوشته است که والرین را دستگیر کرده است، پس آن کودک کنار اسب را که دست در دست شاپور دارد، به همان نشانه ی گرفتن دست، که کنایه از دست گیر کردن است، باید والرین بشناسیم و طبیعتا آن زانو زده، دیگر نه والرین که فیلیپوس عرب می شود. ملاحظه فرمودید که راه شناخت دقیق و درست چهره ی سنگی امپراتوران روم در نقش برجسته های تاریخی ایران چه قدر آسان است؟ اگر بر زمین بخوابند گودریان در بغداد کشته شده اند، ایستاده ها هم، هر کدام که در سکه نیز سرش را از بیخ تراشیده باشد، والریان است، می ماند فیلیپوس عرب که می تواند زانو زده و یا کنار دست شاپور ایستاده باشد!!! به چنین مکاشفات عظیم تاریخی، این حضرات ایران شناس، از آن راه پی برده اند که شاپور در سنگ نوشته مکعب زردشت ادعای شکست دادن سه امپراتور روم را کرده است و اینک که با یقین کامل می دانیم در سنگ نوشته های تازه کنده شده ی مکعب زردشت حتی اشاره ای به این گونه امور نیست، باید خدا را شکر کنیم که نه هینتس و نه ایران شناس دیگری در ما حلول نکرده است!!!!  

«هرتسفلد قیصری را که در زیر سم های اسب شاپور بر روی زمین افتاده، «دشمن انتزاعی رومی» می دانست. اما او در این جا از همخوانی های دقیق نگاره ی یاد شده ی پیشین غافل بود. اهورمزدا بر دشمن مرده ی خود اهریمن می تازد، که می توان او را دشمن انتزاعی نامید. در صورتی که اردشیر به هیچ وجه در پای خود دشمنی انتزاعی ندارد. بل که این دشمن اردوان پنجم آخرین شاه اشکانی است که اردشیر بر او چیره شده است. در نگاره ی بیشاپور هم قیصری که در زیر پای اسب شاپور افتاده است، یکی از سه قیصری است که در نبرد با ایرانیان جان خود را باخته است. مک درمات او را خوب شناسایی کرده است: گوردیان سوم. شاپور درباره او می نویسد: «... و هنگامی که نخست به شهریاری رسیدم، گوردیانوس قیصر از همه ی روم، گوت و ژرمن شهر، نیرو گردآوری کرد و به اسورستان، علیه ایرانشهر و ما آمد و در مرز اسورستان، در مشیگ، پادرزم رزمی بزرگ بود، گوردیانوس قیصر کشته شد، نیروی رومیان نابود شد».
گوردیان سوم در آن هنگام تازه نوزده ساله بود. هماهنگ با این سن، در همه ی نگاره های شاپور که مرده گوردیان به زیر پای اسب شاهنشاه افتاده است، بدون ریش به تصویر کشیده شده است. گوردیان در نگاره ی ۱ بیشاپور، همچنین نگاره ی ۳ به سبب آسیب هایی که از آب و هوا دیده است، به زحمت قابل بازشناسی است. اما در داراب و در نگاره ی ۲ بیشاپور چنین نیست».
(والتر هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۳۴)

حالا کسی به نام هرتسفلد پیدا شده که آن مرده ی زیر پای اسب شاهنشاه را نه گودریان که دشمن فرضی شاپور شناخته است. از آن چه هینتس در رد این نظر هرتسفلد می نویسد و پای اهورامزدا و اهریمن را به میان می کشد، چیز چندانی قابل برداشت نیست جز ناجوان مردی اهورا مزدا که بر اهریمن مرده نیز می تازد! و بیش از آن باز هم به متنی از نوشته های تازه کنده شده ی مکعب زردشت متوسل می شود که حتی کلامی از آن بر سنگ نیست و بالاخره در این کاوش تازه، هینتس علاوه بر نداشتن طوق برگ غار، دلیل بسیار محکم دیگری برای گودریان شناختن آن مرده ی زیر پای اسب عرضه می کند، که زبان منتقد را می بندد: گودریان نوجوان ۱۹ ساله ی بی ریشی است!!!

«ما به شرح جزییات نام ها، نبردها و مرگ های این امپراتوران دوران آشفتگی نمی پردازیم. در مدت ۳۵ سال فاصله ی میان آلکساندر سوروس و آورلیانوس، ۳۷ تن امپراتور خوانده شده اند. گوردیانوس سوم به سال ۲۴۴ میلادی هنگامی که با ایرانیان می جنگید به دست لشکریان اش کشته شد. جانشین او فیلیپ ملقب به عرب در ورونا به دست دکیوس به قتل رسید... جای او را گالوس گرفت که او را نیز سربازان اش در سال ۲۵۳ میلادی به هلاکت رساندند... امپراتور والریانوس، موقعی که به سلطنت رسید، ۶۰ سال داشت و چون مجبور بود که در عین حال با فرانک ها، آلامان ها، مارکومان ها، گوت ها، سکوتیای ها و ایرانیان بجنگد، پسر خویش گالینوس را پادشاه امپراتوری مغرب گردانید و مشرق را برای خویش نگهداشت و به بین النهرین لشکر کشید. چون سال خورده تر از آن بود که از عهده ی کار برآید به زودی از پای درآمد».
(ویل دورانت، قیصر و مسیح، ص ۷۳۴)

بدین ترتیب تابلوی تمسخر هینتس و از قبیل او تکمیل و معلوم می شود که لشکریان گوردیانوس پس از کشتن فرمانده خود نعش او را به زیر اسب شاپور در نقش رستم انداخته اند، چنان که فیلیپ عرب را از روم به نقش رستم فرستاده اند تا پیش از کشته شدن به دست جانشین اش، عکسی برای نگهداری در آلبوم فتوحات شاپور در حالت زانو زده و یا ایستاده کنار دست شاه ساسانی بیاندازد، چنان که والریانوس نیز عینا به همین اقدام دست زده، با این تفاوت که هیچ یک از نفرات آن تابلوی سنگی بیشابور، چه زانو زده، چه ایستاده و چه دراز کشیده در زیر دست و پای اسب، ۶۰ ساله نیست!!!

هینتس در صفحه ی ۲۷۷ ترجمه ی فارسی کتاب اش این نقش بسیار عجیب در راه کازرون را، معلوم نیست با چه نشانه ای، از آن بهرام دوم شناخته است. آسیب وارد آمده بر آن چندان غریب و غیر عادی است که در نظر اول گمان می رود فرم آغازین آن نیز به همین صورت کنونی بوده است. هینتس در شرح این حجاری فقط چند سطری نوشته است:

«بهرام دوم در وسط مجلس قرار دارد که در هر دو سوی اش دو نفر از بلند پایگان پر قدرت در کشورش  ایستاده اند. او هر دو دست خود را روی قبضه ی شمشیر خود نهاده است. صورت شاه تخریب شده اما هنوز ریش بسته ی او را می توان تشخیص داد. تاج شه پری نیز آسیب دیده است».
(هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۶۶)

بدین ترتیب و از این پس هرکجا نقش برجسته ای دیدیم که کسی در میان بزرگان کشورش هر دو دست بر قبضه شمشیر نشسته و اندکی از ریش بسته ی او باقی مانده است، حتی اگر از فرط آسیب دیدگی نتوانستید جای درست چشم و ابرو و دهان و دماغ نقش را هم تعیین کنید، تردید نداشته باشید که با تمثال بی نظیر بهرام دوم مواجهید، زیرا بدون قبول چنین توالی در نام گذاری، دیگر کم ترین نشانی از شاهان سلاطین ساسانی نخواهید یافت و آن سلسله و امپراتوری را تعطیل کرده اید. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386 و ساعت 4:30


ایران شناسی بدون دروغ، 93 ، بررسی نقش برجسته های فارس

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۳

به عنوان مورخی که از عامیگری فاصله می گیرد و با رد تاریخ نویسی داستان پایه ی موجود، که سوقات مراکز دانشگاهی دست آموز کنیسه و کلیسا در قرون اخیر، به قصد محو رد پای ماجرای پلید پوریم بوده و گزینش مکتب بنیان شناسی در بررسی های تاریخی، که خود را پایه گذار آن می داند، بارها از خود پرسیده ام که سران یهود با کدام محاسبه صلاح قوم خود را در اختفای رخ داد پوریم تشخیص داده اند؟ و آن گاه با منظور کردن حجم نامتعارف سرمایه و سودای صرف شده برای بافتن روکشی که بتواند عوارض بس عریض پوریم را بپوشاند، قانع شده ام که سعی یهود در انکار پوریم، به عنوان یک رخ داد تعیین کننده تاریخی، از نظر فنی چندان دشوار نبوده است، زیرا می دانسته اند که شرق میانه به علت عوارض پوریم و نبود تجمع انسانی، تاریخ مدون و معارضی نداشته تا در برابر تالیفات سفارشی کنیسه و کلیسا قرار گیرد و از کاربرد آن بکاهد. در واقع تاریخ کنونی شرق میانه را برای منطقه ای ساخته اند که قرن های متمادی از آثار و عوارض تاریخی و لاجرم ثبت آن محروم بوده و به همین سبب همانند کاغذی سفید در اختیار نو مورخین یهود و به خدمت آن استراتژی اصولی درآمده، که در دور جدید و معاصر تمدن، قصد ایجاد تصور مظلومیت مداوم تاریخی برای قوم یهود را داشته است. پروژه ای که سرانجام به غصب طلبکارانه سرزمین فلسطینیان و تشکیل دولت غاصب اسراییل در قلب ممالک اسلامی منتهی شد. طبیعی است که در زمینه چنین برنامه ای، بیان واقعی تاریخ و شناساندن قوم یهود به عنوان احضار کننده کورش برای انهدام تمدن های کهن منطقه و سرانجام هولناک آن، یعنی نسل کشی موحش پوریم، کاملا با پیش برد آن پروژه در تضاد بود و اجرای آن را ناممکن می کرد.

با همین منظور، تاریخ نویسی موجود، با تغییر محتوا و فرم  آن اقدام نخست تجاوز یهودیان به مراکز زیستی کهن تمدن، یعنی فراخواندن کورش به شرق میانه را، نخستین گام آدمی برای ورود به دوران تمدن معرفی کرده، مبدایی در رعایت حقوق عمومی شناسانده و پیشرفت را وام دار این تلاش کورش دانسته است!!! از سوی دیگر با هر میزان جست و جو در اسناد و تالیفات تاریخی، به کنجکاوی و کنکاشی در این باب بر نمی خوریم که یهود ستیزی عام، که پیوسته و تاکنون در صحن تاریخ قابل دیدار بوده است، از کدام منشاء و مبداء آغاز شده و از چه مرجعی مایه گرفته است؟ مورخی به دنبال سبب هجوم مکرر آشوریان و بابلیان به اورشلیم و علتی برای انهدام دوباره ی آن شهر و قتل عام یهودیان به دست اسکندر بزرگ نبوده و کسی نپرسیده است که چرا اسناد دو دین بزرگ آسمانی، مسیحیت و اسلام، با چنین قضاوت های خوار کننده ای در باره ی یهودیان همراه است و به طور اصولی نمی دانیم آن قوم که به زمان موسای پیامبر در قرآن بلیغ بنی اسراییل خوانده شده اند، بر اثر کدام تحول و تغییر در مناسبات کنیسه با بارگاه الهی، در کتاب آسمانی ما به یهود ملقب شده اند و نکوشیده و بل نخواسته ایم که به معنای پنهان صفت یهود در قرآن قدرتمند دست یابیم!!! بدین ترتیب یهود شناسی ماهوی از دستور کار مورخین و جامعه شناسان و از فهرست کنکاش های نوین بیرون مانده و سخن گفتن از ده ها شقاوت تاریخی، که در ماهیت از یک برنامه ریزی یهودی تبعیت کرده، تعطیل مانده است. چنین است که امروز سکه ی قلبی را که یهودیان از هستی تاریخی خویش به جریان انداخته اند دو روی نادرست دارد: بر رویی تصویر یک خاخام مفلوک و ستم زده ی در حال عبادت و بر روی دیگر، یک یهودی رنجور و استخوان بیرون زده و محصور در بازداشتگاه های آلمان هیتلری را ضرب کرده اند؟!!!

با این همه و به فرمان غیر قابل نکول حقیقت، اسرار حضور تاریخی یهود و نقش آن ها در نابودی والاترین مراکز هستی مترقی کهن و قتل عام کامل مردم ممتاز شرق میانه برملا شده و نه تنها آن سرمایه گذاری عظیم کنیسه برای گم راه کردن جهان نسبت به حقایق تاریخی، بر باد رفته است، بل اینک می توانیم بر جرم کشتار پوریم، تقصیر هولناک تری را هم بیافزاییم که تدارک انبوهی اسناد مجعول تاریخی برای وارونه جلوه دادن حقیقت و فریب فرهنگ آدمی بوده است. این انگیزه ی آن خشم آشکار و پنهانی است که شورای جهانی یهود مستقیم و یا از طریق عوامل شناخته و ناشناخته اش در برخورد با این تحقیقات از خود بروز می دهد. آیا توسل به این گونه مقابله ها از جمله ممانعت از بازتاب منطقه ای و جهانی و حتی بومی این برداشت های نو، راه برون رفتی از این گرداب پیش بینی نشده برای قایق پوسیده ی سران کنیسه خواهد گشود؟ به هیچ وجه، زیرا که سابقه چنین ستیزه ها از توفیق کامل و نهایی حقیقت خبر داده است. پس به شناسایی شیوه های احمقانه ای ادامه دهم، که هینتس یهودی در آلودن بخش ساسانیان دروغین، درتاریخ ایران به کار برده است.

«این نگاره در اصل مجلسی بود از شاهنشاه و دو قیصر رومی شکست خورده فیلیپوس عرب و والرین. کردیر جرئت کرد و به خود اجازه داد به این مجلس خصوصی راه یابد و فضای سمت راست آن را برای خود مصادره کند و احتمالا حتی گسترش دهد. او در این جا نیز گردن بند درشت دانه ای بر گردن دارد. به گمان، این دو نگاره، در این جا و در نقش رجب، در یک زمان تراشیده شده اند. در آن هنگام باید کردیر هفتاد ساله یا بیش تر بوده باشد. موی مجعد انبوه در زیر کلاه او باید شکوهی مصنوعی بوده باشد. این جا پیش از هر چیز یک نکته پر اهمیت است: کردیر نشانی بر کلاه خود دارد به شکل یک قیچی بزرگ. ظاهرا کلاه او در نگاره نقش رجب نیز چنین نشانی داشته است که امروز چیزی از آن قابل تشخیص نیست. من این قیچی را سمبلی می دانم از قدرت تصمیم گیری او. او در مقام بالاترین مقام قضایی کشور قدرت داشت که حتی بزرگ ترین مسائل را ببرّد».
(والتر هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص۲۶۲)

آن افسانه ی مطلق و مضحکی را که در بالا خواندید به این صورت درهم شکسته نیز متعلق است که از صفحه ی ۲۸۸ ترجمه ی فارسی کتاب هینتس برداشته ام. هینتس در کتاب اش چند تصویر دیگر هم از کرتیر آورده، که صورت سالم تری دارند و از آن جا همگی کرتیر شناخته شده اند که بر کلاه برخی از آن ها نقشی شبیه دو تیغه ی قیچی حجاری شده است. هینتس از نمای این قیچی ها پی به قدرت مدیریت و جایگاه والای صاحب نقش در مقام قضاوت برده است؟!!! برای عقل خام و یا حیله گر صحنه سازی که می تواند موهای مجعد نقشی سنگی را کلاه گیس شناسایی کند، چنین برداشت هایی بسیار معمول و میسر است، اما اگر من، درست به شیوه ی هینتس، وجود این قیچی بر کلاه نقش را، مثلا علامت تخصص او درباغبانی و یا سلمانی بگیرم، معلوم نیست که رجبی به جای استاد حلول کرده در او، چه پاسخ خواهد داد؟!!!

این هم بخشی از نقش برجسته ای در نقش رستم است که دو سوار را در حال جنگ نشان می دهد و این آن سوار شکست خورده ی در حال سرنگونی از اسب است. در سنگ تابلوی این نقش نیز هیچ راه نمایی اعم از نشانی شناخته شده و یا سطر نوشته ای به این یا آن زبان دیده نمی شود. بر کلاه این جنگ جوی در حال سرنگونی نیز چیزی شبیه آن قیچی مقام قضاوت دیده می شود، اما هینتس بر این تابلو شرحی نوشته است محصول خیال بافی نامحدود یک اوهام سرا، که دست خویش را در بازی با پیشینه ی ملتی باز و آزاد می دیده است.

«اکنون بیدخش پاپک بر روی کلاه خود، نه تنها نشانه ی غنچه ی خود را بر روی نوار پیشانی اش دارد، بل که در بالای آن نشان، غنچه ای را هم دارد که آن را در فصل چهارم نشان ندیم اردشیر اول دانستیم. از این جا من چنین نتیجه می گیرم که پاپک و این ندیم از یک قبیله ی ایرانی هستند و این ندیم احتمالا پدر بزرگ بیدخشی بوده است که به دست هرمز دوم از پای درآمد. در این صورت ندیم یاد شده که شناسه اش قداره ی اسواری اش بود و در چهار نگاره از پنج نگاره ی اردشیر اول حضور پیدا می کند، از سوی بنیان گذار فرمان روایی ساسانی، در زمان خود و شاید در حدود ۲۴۰ میلادی، به مقام بیدخشی رسیده بوده است. با این برداشت، نام آن ندیم و بیدخش بعدی را هم می دانیم: مانند خود شاه اردشیر».
(هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۷۳)  

به گمان شما کدام تخصص پزشکی قادر است صاحب چنین تفسیری بر سنگ نگاره ای خاموش و بدون نام و نشان را مداوا کند؟!! در این جا آن قیچی قضاوت که همه چیز را قاطعانه می برید، به غنچه ای کنار غنچه های دیگر بدل شده که نشانه ی مخصوص ندیمگی اردشیر اول بوده است. چنین غنچه هایی البته صاحب آن را به طور عادی و متعارف به مقام پدر بزرگ بیدخشی نیز می رساند که هرمز دوم کشته بوده است؟!!! اگر از نحوه ی کار و روش هینتس در شناسایی بیدخش و هرمز دوم و اردشیر اول بپرسید برای هر یک کلاه و خنجر و ریش و مویی قائل می شود که به گونه ی تاریخی معرف این اشخاص بوده است، چنان که شناسه این ندیم به مقام بیدخشی رسیده ی در حال سرنگونی را، قداره ی اسواری اش می گوید!!! اگر بپرسید که بیدخشی چه گونه مقامی است، از آن که به سبب غلبه ی استفراغ نمی توانم جواب دهم، موظفید که پاسخ را از رجبی بگیرید که هینتس در او حلول کرده است!!!

این تصویری است از صفحه ۲۶۹ ترجمه فارسی کتاب هینتس، با متن توضیحی زیر: «لوح ۱۲۲: نرسه، کوچک ترین پسر شاپور اول در نگاره ی بهرام دوم در نقش رستم، کاملا سمت چپ». لابد اگر جای کسی را در صفی از مردان سنگی، نفر آخر تعیین کرده باشند، منطقی است که هینتس او را پسر کوچک تر تشخیص دهد، اما از آن که در تصویر بزرگ این نقش برجسته، گروه دیگری هم در سمت راست صاحب مقام میانی، که گفته اند نقش بهرام دوم است، ایستاده اند، آن گاه معلوم نیست که هینتس آخرین نفر سمت راست را فرزند چندم معرفی خواهد کرد؟ بنا بر این احتمالا هینتس با صاحب تصویر سنگی فوق روابط ویژه ای داشته و از اسراری با خبر شده، که در عهد ساسانی هم، به شرحی که می خوانید، بر کسی آشکار نبوده است:

«با دقت در عکس لوح ۱۲۲به جزییات غافل کننده ای دست می یابیم: در دیواره پشتی طاق مانند نگاره، در فضای میان انبوه موی مجعد نرسه و لبه ی بالای طاق مانند، در عکس اصلی، به گونه ای غیر قابل انکار، قیچی نقر شده ای به چشم می خورد. تازه تکنیک عکاسی عصر ماست که نشان کردیر را در این مکان به روشنایی کشانده است. من گمان می کنم که نگاره کار و ایده او بوده است و چون در روزگار ساسانیان کسی نمی توانسته دوربینی داشته باشد، احتمالا کسی هم جز مغ بزرگ و پیکر تراش نمی دانسته است که صاحب مغرور نشان قیچی در این جا، در نگاره هم خود را جاودانی کرده است».
(هینتس، یافته های تازه از ایران باستان، ص ۲۶۴)

به همان اندازه که قیچی آدرس داده شده را نیافتم، از این افاضات دیوانه سان هینتس نیز سر در نیاوردم. احتمالا او به شیوه ای پلیسی می خواهد بگوید که چون عرض تابلو اجازه ی حضور سنگی صورت کرتیر را نمی داده، او با جا گذاردن نقش قیچی خود در گوشه ی پنهانی از نگاره، که تنها کوچک ترین فرزند شاپور اول و حکاک آن خبر داشته اند، حضور قدرتمند خود را در همه جا اعلام کرده است. بی شک چنین اعلام حضوری که هیچ کس از آن سر در نیاورد، تنها به کار اثبات جنون هینتس می آید و بس!!! بدون شک در برابر گشوده شدن چنین گره های کوری از تاریخ ساسانیان، وادار می شویم که از ناباوری دست بشوییم و از ترس قیچی کرتیر مخفیانه حاضر در همه جا، چنین لاطائلات مطلق صادر شده از خیال و گمان هینتس را، به جای تاریخ ایران باستان بپذیریم و پوریم را فراموش کنیم!!!

اما به راستی این نقش برجسته های سنگی پراکنده در حوزه های معینی در ایران را متعلق به چه کسان و از چه زمانی بدانیم؟ (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 و ساعت 19:30


ایران شناسی بدون دروغ، 94 ، درباره ی اصفهان و مسجد جامع آن

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۴

می خواستم به یکی از درخشان ترین فصول ایران شناسی، یعنی معرفی حجاری های نقش رستم و نقش رجب و بیشابور و غیره بپردازم، اما مسافرتی بدون مقدمه و تدارکات، به اصفهان، که نیم روز کاملی از آن را در مسجد جامع آن شهر گذراندم، وادارم کرد که پیش از ورود به موضوع نقش برجسته ها، فصل در پیش را با اشاره ای کوتاه به ماجرای مسجد جمعه اصفهان کامل کنم، که نشان می دهد کوشش برای تولید مصنوعی هستی اجتماعی پیش از صفویه در ایران، گروهی را به سوی چه افلاس اسفناکی کشانده است. متاسفانه تصاویر برداشتی از زوایای مسجد جامع اصفهان، چندان به دل خواه و قابل استفاده از کار درنیامد و ناگزیر گفت و گوی فنی از جعل های صورت گرفته در آن مسجد را به وعده دیگری موکول می کنم و مختصر این که حتی خشتی را در سراسر مسجد جامع اصفهان دورتر از عهد صفوی ندیدم، مگر این که با انواع جعلیات زینت و تغییر هویت داده شده بود. در راس این جعلیات کتیبه های موجود در مسجد و به خصوص محراب گچ بری شده نو ساختی است که به محراب اولجایتو معروف کرده اند.

«از بناهای ساسانی، آثار اندکی در اصفهان بر جای مانده است. البته در دیگر نقاط ایران امروز نیز چنین می باشد. بنابراین آگاهی ما از فرهنگ ساسانی به ویژه از شهرها و زندگی شهر نشینی آنان، بسیار اندک و ناقص است، چه در این مورد، منابع اطلاعات اصلی ما را، تنها روایات تاریخی و تاریخ تحقیقات باستان شناسی تشکیل می دهند. روایات تاریخی از دوره ساسانی بسیار نادر و عموما همان طور که دیدیم، شامل بررسی و تجزیه و تحلیل های سیاسی و فرهنگی سده های سوم و چهارم هجری به بعد است. گاه این روایات به اندازه ای نارسا و بی اهمیت هستند که نمی توان آن ها را با اصل موضوع، مقایسه و ارزیابی نمود، ولی بر اساس برخی از آن ها، تا حدودی می توان به خصوصیات بافت شهری اصفهان در دوران مذکور پی برد».
(علی رضا جعفری زند، اصفهان پیش از اسلام، ص ۲۶۷)

کسی با چنین نظرگاهی در باب ساسانیان و مانده های خیالی آنان، معلوم نیست با کدام ذخیره، کتاب قطوری ساخته است در اثبات این که اصفهان شهر تازه سازی نیست و از عهد عتیق موجودیت تاریخی داشته است. در زیر با اندکی از اسناد او آشنا می شویم و یکی از بزرگ ترین ادله ی او همین مسجد جمعه است که شرح کوتاهی از دست بردگی ها در بنای آن را، در ۴۰ سال گذشته، خواهم آورد. چنین تلاش های بی مایه ای، برای جان بخشیدن به ساسانیان، از سوی مجامع بین المللی و داخلی، از نظر مورخ خود عالی ترین دلیل برای اثبات فقدان آن امپراتوری و سلسله است.

«از دیرباز، بنای مسجد جامع اصفهان را بر روی بقایای آتشکده ای از دوره ساسانیان می دانستند. «اما مسجد جامع عتیق، به یک نظر، امروزه، پیشین ترین ساختمان های شهر اسپهان است، چون در آن که بخشی از آن آتشکده بوده، سخنی نیست... سنگ مرمر مشبک در صفه شمالی، گمان می رود جلو درون آتشکده بوده که پشت آن روشنایی، افروخته و از بیرون به تعظیم اش پرداخته». برخی از مولفان، مانند تحویلدار اصفهانی در جغرافیای اصفهان و سید جلال الدین در اصفهان نصف جهان، محل آتشکده را زیر گنبد نظام الملک دانسته اند و سید محمد علی مبارکه ای در نور القدس، این آتشکده را در شمال مسجد نشان داده است. مافروخی در محاسن اصفهان، اشاره به محوطه ای که امروز مسجد جامع در آن قرار دارد، می کند. او می نویسد که در زمان فیروز، پسر یزدگرد، به آذرشا پوران دستور داده شد، از دیه هرستان از روستای ماربین، که باروی اصفهان را به اتمام برساند و او این کار را انجام می دهد. سپس در مقابل دروازه جهودان، دیهی بنا می کند و نام آن را آذرشا پوران می گذارد. در آن دیه، آتشکده ای که شامل باغ و ایوان است بر پا می کند و ده آذر شاپوران را به آن وقف می کند. با توجه به مطالبی که راجع به یهودیه در فصول پیش ذکر شد، آن را یکی از محلات جی باستان نامیدیم، نه شهر جداگانه ای. بنابراین، این نوشته مافروخی نیز مفهوم می یابد که یهودیه یک محله است، نه یک شهر. بدین ترتیب شاید بتوان احتمال داد که محل این آتشکده، روبه روی دروازه یهودیه قرار داشته و روستای آذرشاپوران، همان محلی است که مسجد جامع بر روی آن ساخته شده٬ و تپه ای که مسجد جامع بر آن قرار دارد، خارج از محله یهودیه بوده است».
(علی رضا جعفری زند، اصفهان پیش از اسلام، ص ۲۱۹)

همان خیال بافی های فاقد مستندات و همان ماجرای کهنه ی آتشکده یابی در این جا و آن جا، به محض یافتن خشتی دود زده و یا حتی دود نزده! این که نویسنده ای با وجود اقرار به نبود آثار ساسانی در سراسر ایران، از قول چند ناشناس و کتاب بدون محتوا و بی نیاز به نمایش هرگونه بقایا، چنین هیاهویی بر سر آتشکده های اصفهان و به ویژه در زیر گنبدهای مسجد جامع آن شهر به راه اندازد، گواهی است که اینان از همان مسیر بز رو و باریکی می گذرند که یهودیان برای نفی عواقب پوریم، شاه راه تمدن ایران باستان نمایش داده اند!!! 

«در اواخر سال ۱۹۶۹، مقامات ایرانی پس از مشورت با کارشناسان یونسکو تایید کردند که موسسه ایتالیایی مطالعات شرق نزدیک و شرق دور که به عنوان ایزمئو (ISMEO) معرفی شده است، برای مطالعه و تعمیر مجموعه ای از ساختمان های دوران اسلامی ایران - که تحت نام «مسجد جامع اصفهان» شناخته شده ـ صلاحیت دارد. ایزمئو از سال ۱۹۶۴ در ایران، در تخت جمشید، پاسارگاد و آثار اصفهان، کارهای تعمیراتی انجام داده بود و به این مسائل، آشنایی کامل داشت. به همین دلیل، طی سه مرحله: مرحله ی نخست از ۱۸ اکتبر تا ۸ دسامبر ۱۹۷۱، مرحله ی دوم از ۲ مه تا ۲۵ ژوئن ۱۹۷۲ و مرحله ی سوم از ۲ اکتبر تا ۲ دسامبر ۱۹۷۲، به سرپرستی پروفسور گالدیری، حفاری و تعمیرات مسجد جامع آغاز گردید. بررسی آثار پیش از اسلام، از طرف هیات مزبور به پرفسور شراتو واگذار شد. پی گردی که به وسیله ی او انجام شد، تا سال ۱۳۵۷ ادامه داشت و سر و صدای بسیاری به راه انداخت و نیز در روزنامه های وقت انعکاس وسیعی داشت. برخی نیز اظهار نگرانی کردند که این عملیات، باعث صدمه خوردن به آثار مسجد جامع و ستون های آن خواهد شد. متاسفانه با تمام این مسایل، تاکنون گزارش نهایی این پیگردی منتشر نشده است».
(علی رضا جعفری زند، اصفهان پیش از اسلام، ص ۲۲۰)

بدین ترتیب فاجعه آغاز می شود: هفت سال درهای مسجد جامع را به روی عموم بستند و فرصتی فراهم کردند تا مؤسسه ایتالیایی ایزمئو، که استاد در جعلیات معماری و ایجاد تغییرات در بناهای کهن، به نام مرمت اند، مشغول تبدیل مسجد جامع اصفهان به آتشکده ای ساسانی شود. من به خواست خداوند فجایع آشکاری را که یهودیان با سوء استفاده از این مسجد صفوی، آن را به کار ساخت مظاهر قلابی تاریخ ایران باستان زده اند، وجب به وجب برملا خواهم کرد. اما این مطلبی نیست که به امروز و تشخیص من مربوط شود، در همان زمان نیز مسلمین و مومنین اصفهان به تصرفات کنیسه و کلیسا در مسجد جمعه ی اصفهان معترض بوده اند.

هر دیدار کننده ی امروز که به قدر نیاز از مسائل معماری و مرمت چیزکی بداند، در همان گام های نخست که بر صحن و شبستان و محراب های این مسجد می گذارد، از وسعت دست کاری های ناشیانه و از کاشی کاری های تازه پخت بی سلیقه و کتیبه گذاری ها و سنه سازی های بی قواره ای با خبر می شود که سرانجام آن یک مسجد ساده ی آجری و خوش استیل قرن دهم هجری را، با نمایش چند خشت و چینه ی پنهان مانده در میان جرزهای تازه سر هم بندی شده، به یک بنای کهنه ی پیش از اسلام و آتشکده ای در محله ی یهودیان آن شهر درعهد ساسانی تبدیل می کند!!!

تفسیر نقشه ی عملیاتی بالا، از سوی کارشناسان حقه باز ایزمئو، وسعت تصرفات نا به جای آن ها را در سراسر محوطه ی مسجد جمعه معلوم می کند. آن ها بدون هیچ مزاحمت و معارضی، کلنگ های حریص خود را علیه یک مسجد کهنه ی شهر اصفهان به کار انداختند تا برگ کثیف دیگری برای تاریخ ایران باستان تحریر کنند و سلسله ی ساسانی را به هر بهایی که شده از فقر و مرگ مطلق نجات دهند تا یهودیان پلاس دیگری برای پوشاندن عواقب ماجرای هولناک پوریم یافته باشند.

«از مطالب بالا می توان نتیجه گرفت که، چه بناهای به دست آمده در مسجد جامع را آتشکده و چه دیر یا روستا بدانیم، به هر حال مسجد جامع بر روی آثاری از دوره ساسانی و قدیمی تر جای گرفته است که مورخان نیز از آن سخن گفته اند. نکته ی مهم دیگر این که، معماری اصفهان در دوران مزبور نیز از خشت خام است. متاسفانه قسمتی از تپه ی مذکور در دوران اخیر ویران شده است. در ضلع غربی بیرون از محوطه ی مسجد، برای ایجاد کتاب خانه ی علامه مجلسی و گسترش آن، در سال ۱۳۷۴ خاک برداری شد. درون گودال عمیق، آثار ساختمانی بسیاری، همچنین آثار یک نقب دیده می شد. این قسمت، مورد حفاری هیئت ایتالیایی قرار نگرفته بود. همچنین در ضلع شرقی مسجد و ورودی کنونی، خرابه های حمامی قرار داشت که به نام حمام سنگتراش ها معروف بود. این حمام به وسیله ی سازمان اوقاف و امور خیریه و با نظارت میراث فرهنگی! در سال ۱۳۷۲ برای ایجاد یک پاساژ تخریب شد. در گودال حاصل از آن، آثار پی های ساختمانی و سفالینه های زیادی دیده می شد. بنابراین باید منتظر بود که گزارش نهایی مسجد جامع، انتشار و حفاری های آن نیز ادامه یابد، تا وضعیت بناهای پیش از اسلام که در لایه های پایین کف مسجد قرار دارد، روشن گردد».
(علی رضا جعفری زند، اصفهان پیش از اسلام، ص ۲۲۳)

هرچند هیچ منبع و مرجع داخلی و یا بین المللی هنوز جرات نکرده است حاصل هفت سال تخریب در مسجد جامع اصفهان را رسما گزارش کند، اما با وقاحت تمام، بروشورهای اطلاعاتی و تبلیغاتی میراث، آن مسجد را، بر مبنای چند کتیبه ی سنگی و گچی و آجری، که تماما نوساز و دست برده است، و نیز یک محراب گچی، به نام محراب الجایتو، حاصل تصرف مسلمین در یک آتشکده با شکوه ساسانی معرفی می کند. محرابی که غریبگی و عدم تجانس آن با مجموعه ی اطراف، چندان بدیهی است که نگاه به آن موجب تمسخر مجموعه ی ایران شناسی جهان می شود که با وصله هایی بد سلیقه، توده ی تراشیده ای از گچ را، که خالی از ارزش هنری نیست، چون زائده ای به دیواری آجری چسبانده اند. با این همه این مختصر درباره ی مسجد جامع اصفهان را از آن روی آوردم که از وسعت دست تنگی ایران باستان سازان، بیش تر مطلع شوید و با دیدن تصاویر زیر از بقایای ساسانی موجود در اصفهان که علی رضا جعفری زند در کتاب «اصفهان پیش از اسلام» آورده، مطمئن شوید که کم ترین اثری، جز خیالات خنده دار از آن ایران باستان با شکوه بر جای نیست، تا جایی که ناگزیرند در یک کتاب رسمی، خود و مردم را با نمایش تصاویر زیر به باور و قبول و تسلیم به بی خردی فرا خوانند.     

جعفری زند در زیر عکس دست راست نوشته است: «۵۱. آثار سنگ تراشی برای ایجاد دیوار در ضلع باختری». و در شرح عکس دست چپ آورده است: ««بقایای حصار سوم که در اثر بهره برداری از سنگ های محل در ضلع شمالی یکسره از میان رفته است». ملاحظه می فرمایید آثار ساسانی در اصفهان را که گویی در جایی لبه ای را برای چیدن دیواری تخت کرده اند و در جای دیگر حصاری داشته اند که اگر دیده نمی شود از آن است که مردم سنگ های اش را برده اند!!!

چنان که در ذیل عکس سمت راست بالا می نویسد: «۱۵۹. ایوان جنوبی با فلش و جایگاه احتمالی ستون با ضربدر نشان داده شده است». اگر شما متوجه اهمیت و شکوه آثار ساسانی در این عکس نمی شوید که جای احتمالی ستون کاخی را در گوشه ای از طبیعت باز و ایوان محل جلوس امپراتوری را در تختگاه یک بلندی کوه نشان می دهد، پس از اعراب پول گرفته و به افتخارات پدران تان پشت کرده اید. جعفری زند در شرح عکس سمت چپ هم نوشته است: «۱۷۶. آثار حجاری و صخره تراشی در جا به جای کوه دنبه دیده می شود». بدین ترتیب چیزی نمانده است که فرم های طبیعی بلندی های اطراف اصفهان را، حاصل طراحی های حجم شناسانه ی هنرمندان بزرگ عهد ساسانیان معرفی کنند.

انصافا صرف نظر کردن از این سند مطمئن که اثبات می کند اصفهان یک شهر ساسانی بوده، کار دشواری است. جعفری زند در زیر عکس دست راست می نویسد: «۲۰۵. در سمت شرق دیوار جنوبی بناهای خشتی ویران شده سطح شیب داری را به وجود آورده اند. بقایای خشت ها با فلش از میان آوار نشان داده شده است». اگر شما در این عکس آوار و خشت هایی بازمانده از یک آتشکده را نبینید، پس بی شک نوشته های گم راه کننده ی پورپیرار بر شما اثر گذارده و دچار همه جور پان ناموجه جز پان فارسیسم و پان ایرانیسم مقدس شده اید. با این همه شیرین ترین حصه ی کتاب «اصفهان پیش از اسلام»، عکس سمت چپ با چنین توضیحی در زیر آن است: «حوض هشت ضلعی کاخ اشرف افغان». به راستی که ناچار باید اعتراف کرد که باستان شناسی و تحقیقات تاریخی بین المللی و یا خودی، با چنین نمونه هایی، خود بخش پر اهمیتی از مطالعات علل بروز ضایعات مغزی شناخته می شود.   

جعفری زند عکس سمت راست را چنین توضیح داده: «آثار دیوار سنگی ساسانی به طول ۹ متر با فلش نشان داده شده است». و در ذیل تصویر سمت چپ نیز نوشته است: «۲۶۳. آثار درگاهی که با خرده سنگ مسدود شده است». بدین ترتیب در پس این خرده سنگ ها یک درگاهی از یک آتشکده ی ساسانی قرار دارد که اگر دیدار آن برای شما مشکل است، پس به اصفهان بروید و با یک بیلچه خرده سنگ ها را کنار بزنید تا بقایای شکوه معماری ساسانیان در اصفهان بر شما معلوم شود.

نمی خواستم این دو عکس را به شما ارائه دهم، زیرا بیم آن داشتم که کار تحقیقات در موضوع ایران باستان را تعطیل کند، آن را از صورت یک بحث قابل اعتنا در آورد و دنباله ی شناخت مسائل آن دوره را به فیلسوفان واگذارد که مجازند عالمانه و به دل خواه خود مهمل ببافند. اما ترسیدم که برای عدم نمایش آن مورد پرسش قرار گیرم که چرا مهم ترین سند اثبات دیرین بودن شهر ساسانی اصفهان را نمایش نداده ام؟ جعفری زند در ذیل عکس سمت راست نوشته است: « ۲۷۵. مدرسه ای که بر روی تپه باستانی جی احداث شد. سطل های زباله در سمت چپ عکس بر روی همان قسمتی قرار دارند که ستون های آجری سلجوقی در زیر آن مدفون هستند». تنها می توانم به میراث سفارش کنم که در کنار این سطل های زباله تابلویی از همان قماش که در نقش رستم و تخت جمشید تدارک دیده با این مضمون نصب کند: «به سطل ها که نشان استقرار یک ستون سلجوقی است دست نزنید و گرنه ستون را گم خواهیم کرد». در عین حال باید به رفتگر این محله که چنین دقیق سطل های اش را برای حفاظت در روی ستون های سلجوقی نشانده، پست کارشناسی شایسته ای در سازمان میراث پیشنهاد دهند!!! و اگر هنوز حوصله مراجعه به اسناد ایران باستان و پیش از اسلام ایران را دارید، شرح این آخرین عکس گزیده شده از کتاب جعفری زند در سمت چپ را نیز بیاورم که بر معلومات شما درباره ی اصفهان پیش از اسلام بسیار خواهد افزود: «آثار لایه های متراکم در ضلع شرقی تپه ی جی».

واقعیت بدون ابهام این است که از زمان نسل کشی کامل پوریم تا ظهور صفویه، کم ترین آثار حیات بومی و تجمع  و تولید و توزیع در ایران دیده نمی شود و هر ادعایی در این باب با نگاه نقادانه به کاریکاتور خود بدل خواهد شد. بنا بر این راهی جز پذیرفتن حقیقت فوق برای باستان پرستان نمانده است. چنان چه صاحبان خرد با در نظر گرفتن این واقعیت مطلق که به علت انهدام بی کران دست آوردهای تمدنی شرق میانه در رخ داد پلید پوریم، ایران یک سرزمین نوبنا است، باید بدون توسل به اطوارهای حضور چند هزار ساله و ارجح شماری های زبانی و فرهنگی و سنتی و مذهبی، در شرایطی کاملا برابر، همین تجمع مهاجران پس از اسلام به ایران را، با گزینش سیاستی خردمندانه گرد هم آوریم و از آن ها ملتی با تمایلات همگرایانه بسازیم، نه چون امروز مردم غریبه ای که با هر بهانه و شادمانه به تخفیف یکدیگر مشغول می شوند. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 20:0


ایران شناسی بدون دروغ، 95 ، بررسی سکه های اصطلاحا اشکانی

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۵

با سوء استفاده از آثار و علائم بازمانده از قریب پانصد سال توقف یونانیان مهاجر در ایران، که تنها نشانه وجود تجمع انسانی در سرزمین ما، از زمان آسیب پوریم، تا طلوع اسلام است، این بقایا را اساس و اسباب تولید دو امپراتوری قلابی اشکانیان و ساسانیان در تاریخ ایران باستان، با قصد پوشاندن رد پای پوریم کرده اند. آن چه را که پیش از این، در کتاب اشکانیان، از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» آورده ام، پرونده ای را علیه یهودیان گشود که در کرسی های ایران شناسی جهانی، در همین دو قرن پیش و به زمان فتح علی شاه قاجار، با وقاحت و فضاحت تمام، از سکه هایی با مشخصات و کدهای کامل یونانی، امپراتوری وصله پینه شده ای به نام «اشکانیان» بیرون کشیده اند، تا فضای معینی از خلاء تمدنی ناشی از رخ داد پلید پوریم را بپوشانند. چنان که نقش برجسته ها و بناهای بازمانده از همین کلنی های مهاجر یونانی در ایران، دست مایه ی ساخت یک امپراتوری قلابی تر، به نام ساسانیان شده است. برای ورود به بازشناسی این سکه ها و نقش برجسته ها و بناهای بازمانده از اقامت طولانی یونانیان مهاجر در ایران، در دایره ی تحقیقاتی که با نام ایران شناسی بدون دروغ انجام می شود، ناگزیر و بار دیگر باید بر مختصات این سکه های به اصطلاح اشکانی و دیگر بازمانده های آن دوران، نگاه کوتاه و دوباره ای بیاندازم.

تردیدی نیست که ادعای تعلق سکه های مهاجران یونانی به امپراتوری اشکانیان، از زوایای گوناگون، ادعایی بیمارگونه و توطئه گرانه است، زیرا که در هیچ یک از این سکه ها حتی یک نشانه ی غیر یونانی یافت نمی شود. سکه هایی است به خط یونانی، تاریخ گذاری یونانی، شمایل حاکمان با پوشش و چهره های یونانی، اسامی یونانی، لوگوهایی از خدایان و کدهای هلنیستی یونان و سرانجام القاب و عناوین و صفات و تعارفات و باورهای یونانی.

«بر سکه ها علاوه بر نوشته هایی به زبان یونانی بعضی صورت ها و علائم نیز نقش شده که ذکر می کنیم: به پشت بعضی از سکه ها صورت ارشک است که بر سنگی مخروطی شکل نشسته کمانی به دست دارد. سنگ مخروطی تقلیدی است از یونانی ها، زیرا در معبد دلف مجسمه ای از آپلن رب النوع آفتاب، پسر زئوس خدای خدایان را نیز بر چنین سنگی نصب کرده اند. بر این سکه ها از ارباب انواع دیگر یونانی نیز صورت یا علاماتی به این شرح مشاهده می شود:
۱. زئوس یا ژوپیتر، خدای بزرگ یونانی ها و رومی ها.
۲. نیکه رب النوع فتح که تاج بر سر شاه می گذارد.
۳. پالاس رب النوع جنگ.
۴. رب النوع عدالت با ترازویی در دست.
۵. آرتمیس رب النوع شکار.
۶. هراکل یا هرکول نیم رب النوع یونانی و رومی.
۷. فرشته... گاهی این فرشته ها تاج کنگره دار بر سر دارند».
(پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۷۸).

در آدرس بالا اگر آن نام من درآوردی و فاقد معنای ارشک را برداریم، که بر هیچ سکه ی به اصطلاح اشکانی نیامده است، تمامی دیگر  نشانه ها به رسوم هلنیسم و فرهنگ یونان مربوط است. می بینید که این بررسان تاریخ اشکانیان از حقیقت مسائل مربوط به این سلسله قلابی و از جمله تعلق کامل سکه های آنان به یونانیان باخبرند، اما به سبب وابستگی های گوناگون به مراکز ایران شناسی بین المللی، که مایه ی اصلی اشتهار و نام آوری و نان آنان بوده، ناگزیر و با توسل به بهانه هایی فوق احمقانه و با چنین بیانات مضحکی خود را فریب داده اند:

«بر برخی از سکه ها شکل لنگر کشتی به خوبی نمایان است. در این باب باید گفت که این تصویر تقلیدی است از سلوکی ها، ولی به نظر می رسد که اشکانیان از این کار مقصودی داشته اند. لنگر کشتی در یونان علامت آپولون رب النوع آفتاب و صنایع بود و سلوکی ها، نسب سلوکوس اول را به این رب النوع یونانی می رسانیدند. اشکانیان چون از سلوکی ها زن می گرفتند، خواسته اند بفهمانند که نژادشان از طرف زنان سلوکی به این رب النوع هم می رسد».
(پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۷۸)

به گمانم ثبت چنین نظری به نام هرکسی، که مطلقا نشان دیوانگی و نادانی کامل گوینده ی آن است، در برابر تمام مقامات و دارایی های جهان نیز ارزش معاوضه ندارد. آیا این گونه صاحب منصبان سیاسی و فرهنگی ظهور کرده در نکبت دوران رضا شاه، که بی نصیب از برخی آموزش های مصطلح روز هم نبوده اند، چه گونه و در مقابل چه پاداش و دریافتی قانع شده اند تا چنین تصور مبهم و موهوم و مهملی را پایه تحقیقات تاریخی خویش قرار دهند؟ در محاسبات من تنها یک پاسخ منطقی و قابل پذیرش برای این گونه جفنگ بافی ها و خوش خدمتی ها به مراکز کنیسه و کلیسایی تدوین تاریخ شرق میانه وجود دارد: از قبیل پیرنیا را سجده کننده ی یهوه و خدمت گذار پنهان کنیسه بدانیم تا بیان این چنین یاوه هایی در جهت پنهان کاری های قوم یهود منطق خود را بیابد و گرنه صاحبان خرد، به هیچ انگیزه ی دیگر، با بیان چنین بهانه ی پوچی خود را در مظان ابتلاء به عامیگری و جنون قرار نمی دهند. زیرا تا همین جا که یافته ایم بر سکه های ظاهرا اشکانی موجود، نقش بیش از ۲۰ رب النوع یونانی و هلنی حک است و اگر بخواهیم برای هریک از آن ها به همین شیوه ی پیرنیا بهانه ای بتراشیم فقط خدا می داند که از کجا سر به در خواهیم کرد!!!

«چنان که از مسکوکات اشکانیان پارتی مشاهده می شود، شاهان اشکانی چیزهای زیادی از یونانی ها و سلوکی ها تقلید کرده اند و این گونه رفتار ایشان در بادی نظر باعث حیرت است: با آن که آن ها جد داشته اند، نژاد خودشان را به هخامنشی ها رسانیده به ایرانی ها بفهمانند، که جانشینان شاهان مزبور می باشند، چه گونه رفتارشان غیر آن بوده؟ جهت را بعضی چنین بیان می کنند، که در ابتدا اشکانیان به پارسی ها نزدیک شده خواستند از آن ها استفاده کنند، ولی پارسی ها، چون پارتی ها را دوست نداشتند، آن ها را به اصطلاح به «بازی نگرفتند» و در نتیجه پارتی ها از پارسی ها مایوس گردیده ترتیبات یونانی را تشویق کردند، تا آن ها را رو به خود کنند و آن ها پارتی ها را به کلی قومی بربر نسبت به خودشان ندانند، ولی این نظر نباید صحیح باشد».
(حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۸۰)

این بهانه ی دوم، در اثبات بلاهت گوینده ی آن، روی آن اولی را سفید می کند. به عقل و وجدان خویش رجوع و گویندگان و نویسندگان چنین یاوه های خنکی، که قصد فریب جهانی را به سود کتمان جنایات یهودیان در پوریم داشته اند، ارزیابی کنید و اندازه ی درک تاریخی و به اصطلاح علمی آن دانشگاه هایی را به دست آورید که در شرق و غرب و داخل و خارج، این اباطیل زنگ زده و قراضه را به جای تاریخ ملتی قالب زده اند؟!!! با این همه و در میان چنین مورخان و محققان نادان بی پرنسیب و باور کنندگان ابله تر آنان، با ساختن گرزی از همین داشته های کنونی، که به صورت هزاران برگ کتاب تاریخ ایران باستان درآورده اند و کوباندن با تمام نیرو بر فرق تدارک کنندگان آن، متقابلا بکوشیم تاریخ پر اندوه ملتی را بازسازی کنیم که سعی چند هزار ساله ی آنان، برای خارج کردن بشر از ناآگاهی های عهد عتیق را، یهودیان مورد تنفر تمدن های منطقه، ناجوانمردانه و ناگهانی، در ماجرای پوریم در خون خفه کرده اند.

«اولا باید دانست که سلاطین اشکانی پول طلا نداشته اند. آن چه سکه زده اند فقط روی نقره و مس بوده و جهت این که روی طلا سکه نمی زده و پول طلا نداشته اند، این است که امپراطوران روم یا دولت جمهوری رومن که در آن اعصار قدرت و استیلای زیاده از سایر ممالک متحده داشتند، اجازه به دول متعاهده در ضرب مسکوک طلا نمی داده اند... اما پول نقره اشکانیان شبیه بوده است به پول نقره یونانی های آن عصر... و چنین به نظر می رسد که اشکانیان در پول مسی هم تقلید یونانیان را کرده اند».
(اعتماد السلطنه، دررالتیجان فی تاریخ بنی الاشکان، ص ۱۵۰)

ملاحظه کنید احکامی را که از همین چند سطر بالا قابل استخراج است: نخست این که همان اشکانیان و یا پارتیان که گویا پشت رومیان و یونانیان از ضرب شصت تیر و کمان شان به لرزه در می آمده، امورات اقتصادی خود را با پول سیاه می گذرانده و از ضرب سکه ی طلا به سبب اولتیماتوم رومیان واهمه داشته اند!!! آن گاه و از آن که دشمنان بالفطره ی یونانیان بوده اند، احتمالا از سر لج بازی و دهن کجی، همان پول سیاه مورد نیاز خود را نیز از روی سکه های کم ارزش یونانی کپی می کرده اند!!!

«مسکوکات دولت اشکانی از نقره و مس است. از مفرغ هم سکه هایی هست، ولی نادر است. جنس این سکه ها برنجی است که روی آن را لعابی از مس داده اند، اشکانیان از طلا سکه نزده اند».
(حسن پیرنیا، ایران باستان، ص ۲۶۷۴)

بدین ترتیب با یک امپراتوری جهانی پر نیرو و دراز مدت به نام اشکانیان برخاسته از بیابان های پارت، که جغرافیای آن هنوز هم ناشناس است، مواجهیم که کم ترین نشان اشکانی و یا پارتی ندارند و ظاهرا برای اعلام برابری با یونانیان سکه های آنان را با زبان و شمایل خدایان یونانی تقلید می کرده اند و برای تغییر هویت و نژاد و پیشینه و پیوند قومی خود، به خواستگاری زنان سلوکی می رفته اند تا با خدایان هلنی قوم و خویش شوند و مورخین یهود در عین حال نوشته اند که همین پارتیان در همه چیز مقلد و محتاج به یونانیان و رومیان و تمکین کنندگانی که از بیم رومیان حتی سکه ی طلا نیز نکوبیده اند، دمار از روزگار روم و یونان در می آورده اند؟!!! 

«اینک سپاه روم به نزدیکی کرانه های غربی دجله رسیده بود و پومپه می توانست نسبت به پیشنهادهای فرهاد بی اعتنا باشد. اما هنگامی که پومپه در اشاره به فرهاد عنوان «شاهنشاه» را از قلم انداخت، پیمانه ی صبر شاهنشاه اشکانی لبریز شد و عبور از فرات را برای پومپه ممنوع کرد. پومپه نیز که از روم اجازه ی جنگ با شاه اشکانی را نداشت، برای این که کار به جای باریکی نکشد، به دادن پاسخی مبهم بسنده کرد».
(پرویز رجبی، هزاره های گم شده، جلد چهارم، ص ۸۸)

ملاحظه کنید این قمپزهای کاغذی برای شاهنشاهان اشکانی را که رجبی، در کارگاه مخصوص خود برای دوبله و رله و تقویت افسانه های ساخت اورشلیم در باب ایران باستان، به روی آنتن فرستاده است. آیا آن ها برای این گونه سخنان شاخ دار و ترسناک، حتی به قدر بال پشه ای سند تاریخی برای عرضه ذخیره دارند؟ جز این که در ده ها مقطع و شرح تاریخی بدون استثنا تکرار کرده اند که سکه های پارتیان اشکانی، از هر نظر شبیه سکه های یونانیان است و همسران این پارتیان نیز از میان زنان سلوکی انتخاب می شده اند!!! تمام این مراتب می رساند که یهودیان برای پر کردن فضای تهی از آدمی و تحرک تاریخی ایران، در فاصله ی پوریم تا طلوع اسلام، با چه مرارتی داستان ساخته اند، با چه وقاحتی دروغ گفته اند و با چه صراحتی مزدور به خدمت گرفته اند!!!

اینک به حوزه ای وارد می شوم که این ابهامات بر هم انباشته از قول رجبی و اعتماد السلطنه و پیرنیا و هینتس و دیگران را، کنار می زند و ما را با کلنی های کوچک زیستی مهاجران یونانی به ایران گریخته آشنا می کند که بدون مواجهه با مقاومت بومی در نقاط دل خواه خویش، در جنوب و غرب ایران و در افغانستان و خراسان بزرگ پراکنده شده اند. آن ها در قریب ۵۰۰ سال زندگی تبعیدی خود در این مهاجر نشین های خالی از سکنه، آثاری از خود به جای گذارده اند که به روشنی داستان این مهاجرت ناخواسته را بیان می کند. در صدر این علائم همین سکه های کم ارزش قرار می گیرد که نشان می دهد چنین واحدهای پول که بزرگ ترین آن ها در اندازه و اعتبار و ارزش یک دو ریالی رایج پیش از انقلاب ماست، تنها می تواند پاسخ گوی یک روابط محدود و محلی و در میان گروه کوچکی از دارندگان فرهنگ و ارتباطات قابل شناخت باشد. قریب صد نوع از این سکه های ظاهرا اشکانی را، با تصاویر گوناگون اشخاص، سلوود در کتاب معروف خود «سکه های اشکانی»، معرفی کرده است و عجیب این که بر این سکه ها، گرچه صورت صاحب سکه ضرب است، اما تنها هفت سکه از آن میان را دارای نام مشخص می بینیم که در برگردان یونانی آن ها به فارسی، صورتی بسیار مضحک و موذیانه به خود گرفته است:

۱. میتراداتوس یونانی را مهرداد خوانده اند.
۲. اوسرواس یونانی را خسرو نام گذارده اند.
۳. گوترزس یونانی را گودرز گفته اند.
۴. ونونز یونانی را ونون معرفی کرده اند.
۵. پاکوروسس یونانی را پاکر شناخته اند.
۶. آرتابانوس یونانی را به اردوان تبدیل کرده اند.
و بالاخره سکه هایی با نام یونانی ولوگاسس را در کمال وقاحت، متعلق به بلاش می گویند!!!

مورخ در برخورد با این مطلب بسیار اعجاب انگیز، یعنی فقدان نام بر قریب ۹۵ درصد سکه های ظاهرا اشکانی موجود، که در عین حال مکمل کم ارزشی آن هاست و تطبیق این دو نشانه با نبود سطور معرفی و توضیح بر نقوش سنگی مانده از آن دوران، به سادگی نتیجه می گیرد که کاربرد این سکه ها و نیز نقر این نقوش، در حوزه ای چندان محدود اعتبار و جریان داشته است که صورت صاحب سکه و یا چهره های مانده بر سنگ و حتی ماجرایی که در این نقوش سنگی و یا تصاویر برخی از سکه ها روایت می شود، برای هر مهاجر یونانی دیگر، در همان حوزه، بدون نیاز به هر نوع یاد آوری و شرح مکتوب، قابل شناسایی بوده است! این ها همه نشانه ای است بر این که نمادهای اشکانی خوانده شده نمی تواند معرف یک سازمان وسیع سیاسی در منطقه ای بزرگ تر از چرخه ی جغرافیایی چند مجتمع کوچک مهاجر نشین همجوار بوده باشد، که با نظارت یک فرمانده و بدون ارتباط با کلنی های دیگر، اداره می شده است. درک این مطلب بس روشنگر، از توجه به تکنیک ساخت، ظرافت نقوش و طراحی این سکه ها نیز به آسانی میسر است، زیرا تنوع تولید و ارزش فنی و ارزش های هنری این سکه ها چندان با یکدیگر مغایر و متفاوت است، که تصور تولید و توزیع آن ها در یک سیستم مرکزی دارای قابلیت های دولت متمرکز مطلقا نادرست است. چنان که به خواست خداوند، شرح مبسوط تمام این قضایای یونانی و زوایای در تاریکی مانده ی آن را، به دنبال خواهم آورد. (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه پنجم مهر 1386 و ساعت 0:0


ایران شناسی بدون دروغ، 96 ، ادامه ی بررسی های به اصطلاح اشکانی

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۶

اصرارم در اثبات یونانی بودن بازمانده هایی که در حال حاضر راهزنانه به امپراتوری اشکانیان بخشیده اند، ازآن است که معلوم کنم مردمی بیگانه با فرهنگی غیر بومی، به صورت امواجی از مهاجران و بدون برخورد با کم ترین مقاومت ملی و حتی محلی، به ایران پس از پوریم وارد شده، تدارکات ویژه ی خود را بر مبنای توانایی های هلنیسم و تمدن یونانی در نقاط بسیاری گسترده اند و قرن ها بعد، که به سبب آزاد شدن دوباره ی یونان، با بر جای گذاردن آن تدارکات، به سرزمین خویش بازگشته اند، باز هم به علت خالی بودن این سرزمین از حضور انسان، کسی نبوده است تا در آن مدت طولانی توقف این یونانیان، با مختصه های تمدنی آنان آشنا شده باشد، آن فرهنگ و هنر و صنعت و لااقل زبان را در حوزه ای حفظ کند و ادامه دهد!!! در واقع، هم ورود بدون تنازع و هم خروج بی پشتوانه و پیوند و فاقد میراث بر و ابتر آن مهاجران، خود یکی از غنی ترین و قانع کننده ترین علائم تاریخی است که نبود کامل انسان در حوزه ای را اثبات می کند که در ماجرای پلید پوریم، مورد هجوم و قصابی بی حساب یهودیان تا حد قطع نسل کامل قرار گرفته بود.

مهاجران یونانی، به هنگام خروج از این سرزمین، تعدادی سکه ی پراکنده ی بسیار کم بها، در حد نیم تا چهار سنت آمریکای کنونی، بناهایی برای سکونت، بقایای یکی دو معبد هلنیستی، با نمونه هایی در حوالی قم و نزدیک بیشابور، که بدون دلیل معابد میترا و یا آناهیتا معرفی می کنند، چند نقش برجسته سنگی، در صخره های جنوب و غرب ایران و بالاخره مقداری کف سازی موزاییکی مشهور هلنی در بیشابور و سیستان، باقی گذارده اند، که نظایر آن را در بین النهرین و ترکیه و آتن و رم و سراسر جزایر مدیترانه و سرزمین های شمال آفریقا تا لیبی به فراوانی یافته ایم. اینک قصد کرده ام، در یک بررسی تطبیقی، قاطعانه تکلیف این بقایا را معلوم و تعلق مطلق آن ها به فرهنگ و صنعت و اعتقادات و اندیشه های یونان را محرز کنم.

پیش از این گفته شد که کم ارزشی غیرعادی این سکه ها، کاربرد آن را در حوزه های محدود یک کلنی کوچک و در اندازه ی رفع نیاز و تهیه ی خوراک و پوشاک برای دارنده ی آن، اثبات و معلوم می کند که چنین پول های سیاه بی رتبه ای، برای تدارک و تامین یک دولت با روابط مثبت و منفی ملی و منطقه ای و مثلا نیازهای لجستیکی جنگ با روم و یونان را، چنان که در باب اشکانیان می گویند، ندارد و با خروارهایی از آن حتی نمی توان یک اسواران ده نفره را تجهیز و تسلیح کرد. آن گاه به موضوع فقدان نام حاکم بر این سکه ها اشاره و بیان کردم که همین نبود نام باز هم محدوده ی گردش و اعتبار  این سکه ها را در حوزه ی نفوذ یک کلنی معلوم و همان تصویر را برای شناخت صاحب سکه کافی می کرده است و از آن که به طور معمول در پی عزل و یا مرگ هر حاکم، سکه های او نیز جمع آوری و با تصویر سرکرده ی جدید به گردش در می آمده، پس در درون هر کلنی، صورت آخرین حاکم پا برجا، بی نیاز به ثبت و حک نام، قابل شناخت بوده است. در عین حال این نکته ی عجیب را نیز باید در نظر گرفت که گرچه این سکه های به اصطلاح اشکانی فاقد نام حاکم است، اما به وجه حیرت آوری، بر پشت بسیاری از آن ها یک لقب مشخص، از قبیل نیکوکار و عادل و قاضی و دادرس و سردار سازندگی و فاتح و رهایی بخش و برادر دوست و از این قبیل نقر شده، که هر یک از این القاب اختصاصی است و جز در مورد قید «هوا خواه یونان» که عام و فراوان است، القاب دیگر به صورتی انحصاری به یک حکمران معین تعلق دارد که می توان همین لقب را علامت شناسایی عمومی تر صاحب سکه در میان کلنی های دیگر و یا حتی در سراسر مهاجر نشینان یونانی فرض کرد. اینک به اتفاق نگاهی بر این سکه ها بیاندازیم، کدهای یونانی آن را استخراج و برای کسب شناخت بیش تر با دیگر نشانه های موجود در نقش برجسته های سنگی جنوب و غرب ایران مقایسه کنیم.

فرشته از عناصر بسیار مشهور باور هلنی است. این شبه رب النوع مونث و بال دار را که یونانیان با نام نیکه مظهر فتح و پیروزی و مودت می شناخته اند و آخرین علامت حضور او را در مسابقات المپیک سال ۲۰۰۰ آتن دیدیم که به صورت الکترونیکی، دائما یک جفت از آن ها در فضای استادیوم می پریدند، از پرکار برد ترین نشانه های هلنی است که نقش آن را در میان سکه های اصطلاحا اشکانی موجود، بر مبنای تفسیرهای سلوود، ۱۶۸ بار بر پشت این سکه ها ضرب کرده اند. کثرت نقش این نیکه بر سکه هایی که به صحرا گردان پارتی متعلق می دانند، از بزرگ ترین علائم سبک انگاری و کم خردی باور کنندگان افسانه تازه ساز برای امپراتوری اشکانی شمرده می شود. 

این سکه ی فاقد نام را، سلوود و معلوم نیست با چه آگاهی و شگردی، به فرهاد دوم اشکانی بخشیده است!!! بر پشت این سکه لااقل سه علامت شناخته شده و مقدس یونانی حک است: شاخی که حاکم بر تخت نشسته در دست چپ خود گرفته و در باورهای هلنی متعلق به حیوانی می دانند که در کودکی به ژوپیتر شیر داده است، آمفالوس و یا مسند و جای نشست حاکمان یونان، که با تقلید از نشستگاه معبد دلف می ساخته اند و فرشته ی نیکه که در حال تقدیم حلقه ی پیروزی و اتحاد به حاکم بر آمفالوس نشسته است. تمام حروف و علائم ثبت شده بر این سکه مطلقا یونانی است و جالب تر از همه این که صاحب این تصویر به نیکه فوروس ملقب شده که در گوشه سمت چپ پشت سکه آمده و احتمالا به معنای نظر کرده و یا مورد عنایت نیکه باشد.

این سکه ی بدون نام را هم، سلوود و احتمالا به مدد اسطرلاب به مهرداد دوم اشکانی داده است!!! علائم مندرج بر پشت سکه با آن سکه ی بی نام قبل کاملا برابر است. در این جا هم فرشته ی نیکه مشغول بخشیدن حلقه ی اتحاد و پیروزی به حاکم بر آمفالوس نشسته است با این تفاوت که لقب حاکم در این سکه ی بدون نام، که باز هم در انتهای سمت چپ سکه به خط و زبان یونانی آمده، اپی فانونس است که معنای کهن و یا امروزین آن را نیافته ام.

بر این سکه ی بدون نام هم، سلوود و احتمالا در یکی از مکاشفات و الهامات شبانه اش، نام اردوان اول اشکانی گذارده است!!! علائم مندرج بر پشت این سکه هم با آن دو سکه ی بی نام قبل کاملا برابر است و همان فرشته ی نیکه را مشغول تعارف حلقه ی اتحاد و پیروزی به حاکم بر آمفالوس تشسته می بینیم، که لقبی ندارد و تنها بازیلیوس آرزاکوس، به تقریب با معنای شاه در تبعید خوانده شده است. 

این سکه ی بدون نام را هم، سلوود و احتمالا در دیداری که در خواب با صاحب سکه داشته، متعلق به ارد دوم اشکانی دانسته است! در این جا نمایه های پشت سکه با آن های دیگر متفاوت است و حاکم بر آمفالوس نشسته را با کمانی در دست می بینیم که از پرکاربرد ترین نمایه ها بر سکه های مهاجران یونانی در ایران است. این تیر و کمان را، که قریب ششصد بار بر پشت سکه های ظاهرا اشکانی ضرب شده، نمادی از آپولون خدای تیر و کمان به دست یونان و سمبلی از انرژی و پرتوی خورشید نیز شناخته اند. در این جا فرشته ی نیکه حلقه ی اتحاد و پیروزی را مستقیما بر فراز سر حاکم گرفته است. صاحب سکه گرچه نامی ندارد ولی بر پشت سکه اش القاب متعددی از قبیل دیکاایوز به معنای مجری قانون اپی فانونس که معنای آن را نمی دانیم، فیلوهلنوس یعنی تابع و دوست دار هلنیسم و فیلوپاتور به معنای پدر دوست حک شده است.

این سکه ی بدون نام را هم، سلوود و احتمالا در مکاتبه ای با صاحب تصویر در آن جهان، به فرهاد چهارم اشکانی نسبت داده است!!! احمقانه ترین قسمت نام گذاری بر اشخاص در سلسله های ساختگی برای دوران ایران باستان، همین قضیه ی شماره بخشی به نام آنان است که از همان زمان هخامنشیان و با شماره گذاری بر داریوش ها و اردشیرهای قلابی آغاز می شود و خود به ترین نشانه ی ناتوانی جاعلان در نام سازی برای سلاطین خیالی آن هاست. در این جا نمایه های پشت سکه فرشته ای را نمایش می دهد که به حاکم بر آمفالوس نشسته به جای حلقه ی اتحاد و پیروزی حلقه ی گلی روبان بسته تقدیم می کند. حاکم صاحب این سکه گرچه نامی ندارد ولی بر پشت سکه اش القاب متعددی از قبیل دیکاایون به معنای مجری قانون اپی فانونس که معنای آن را نمی دانیم، فیلوهلنوس یعنی تابع و دوست دار هلنیسم و یک لقب اختصاصی به صورت انرگیون یعنی صاحب انرژی و قدرت فراوان حک شده است.

به گمانم همین چند نمونه و آن ها که در نمایه های بعد عرضه می شود، برای اثبات یونانی بودن این سکه ها کفایت می کند. تعداد چنین سکه هایی که فرشته ی نیکه را به صورت های مختلف نمایش می دهد، به میزانی است که انتقال تمامی آن ها به این وبلاگ ممکن نیست، اما نگاهی به نقش برجسته های یونانی در ایران و حجاری های سلوکی در بین النهرین و رم، حضور همین فرشته ی نیکه و تعلق آن نقش برجسته ها به اندیشه ی هلنی را اثبات می کند.

حالا نیکه را بر سر در تاق بستان ببینید با همان حلقه ی پیروزی و مودت و نیز شاخه گلی به نشانه ی دعوت به دوستی، و آن گاه که سایر نمونه های هویت یونانی را در حجاری های همین طاق بستان به شما عرضه کردم، به ریش آن دروغ پردازان جای خوش کرده در کرسی های ایران شناسی دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب بخندید که با خریداری و یا تحمیق روشن فکری موظف ایران، این نیکه را که هیچ سابقه ی حضور مثلا در بناهای نیمه کاره ی تخت جمشید هم ندارد، یک حجاری در مجموعه ابنیه ی ساسانی معرفی کرده اند، که هیچ نشانه ای از آن ها جز از همین قبیل جعلیات نیافته ایم!!!

حالا به این تاق ارک کنستانتین در شهر رم دقت کنید و شباهت بی نظیر آن را با طاق بستان در حوالی کرمانشاه بسنجید، که چه گونه هر دو نمونه از معماری واحد بازیلیکایی بهره برده اند. تنها تفاوت آن ها در پرچم پیروزی است که فرشته ی رمی به جای حلقه ی پیروزی به دست دارد. چه گونه روشن فکران ما برای پذیرش داستان های تاریخی موجود حتی حوصله ی ورق زدن یک مرجع مغایر را برای آگاهی بیش تر از خود نشان نداده و این مسخ شدگی مطلق، چه منطقی جز وابستگی و یا لاقل شیفتگی بی تعقل داشته است؟!!

این تصویر را در چند یادداشت پیش هم دیده و تفسیرهای ساسانی فوق ابلهانه بر آن را خوانده اید که تمام نفرات بر زمین افتاده و ایستاده در این حجاری، به جز اسب سوار را، صورتی از امپراتوران رمی مغلوب شده به دست شاپور  معرفی می کند!!! اینک از این حضرات پیرو کنیسه که بر خود نام ایران شناس گذارده اند تپرسیم که این سلطان موهوم ساسانی، که در عین حال بزرگ ترین داعیه دار دین قلابی زردشتی نیز معرفی شده، چرا به عنوان شاهدی برای حضور در صحنه ی پیروزی خود، نه همانند سنت زردشتیان خیالی، از جمله داریوش در بیستون، که اهورامزدا را به گواهی گرفته، در این جا دست به دامان نیکه ی یونانیان شده است؟!!! (ادامه دارد)

+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه هفتم مهر 1386 و ساعت 11:0


ایران شناسی بدون دروغ، 97 ، ادامه ی بررسی های اصطلاحات اشکانی

آشنایی با ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹۷

در این تحقیق تازه درباره ی اسناد به جای مانده از کلنی های مهاجران یونانی در ایران، که به عنوان بررسی بخشی از ادله ی اثباتی پوریم انجام می شود، توجه به مظاهر و متن سکه های این مهاجرین، که اینک سکه های اشکانی نام گذارده اند، اهمیت اساسی دارد؛ زیرا این سکه ها معرف سنت و سمبل های چنان جوامعي است که هنوز هم متابعت و عمل به آن ها، در روابط مردم شرق میانه، غریبه است و نه فقط نمونه و پیشینه ی تاریخی ندارد، بل اقتباس از آن نوعی ابراز نزدیکی به مناسبات و مدرنیته ی ماخوذ از غربیان شناخته می شود! بدون تردید گشودن این منظر نو برای دیدار از غمزه های پنهان نگه داشته شده ی تاریخ ایران، در عین بدایت و تازگی، می تواند سرفصل جدیدی در شناسایی نقاط کور و نحوه ی رخنه و رسوخ دیگران، در سنن مردم مسلمان شرق میانه شناخته شود.

در رسيدگي به تصاوير اين سكه ها، به نظر می رسد كه غالب آن ها را در مناسبت های مبارک و به سبب توسعه ی روابط دوستانه و بیش از همه پیوند های زناشویی ضرب کرده اند و تا آن جا که جست و جوی من فرصت ابراز نظر می دهد، در این سکه ها، علامتی از دشمنی و ستیز و یا کشیدن دشنه و شمشیر دیده نمی شود و به جز صورت حاکم و القاب و تاریخ گذاری و غیره، بیش تر به کدهای مقدس باورهای هلنی و تعارفات متصل به همبستگي و خير خواهي و دوستی و اتحاد آراسته است.

این سکه را، گرچه نامی برآن حک نبوده است و القاب اپی فانونس که معنای آن هنوز آشکار نیست و فیلو هلنوس یعنی معتقد به هلنیسم، انرگتون یعنی نیرومند و دیکاایون به معنای مجری قانون را یدک می کشد؛ اما اشکانی اندیشان، برای تفریح خاطر ما، به يك پارتي بر پشت اسب، به نام بلاش اول اشکانی بخشیده اند! در روی سكه صورت حاکم و بر پشت آن، علاوه بر نوشته ها، زنی تاج به سر را مي بينيم، كه ديگر نه فرشته، بل ملکه ای است که دسته گلی را به صاحب سکه و در حقیقت شوی خویش هدیه می کند. در سکه های مهاجران یونانی، نمایه ی تقديم گل، به صورت های مختلف، از علائم عادی ابراز علاقه و احترام است، که فقط همین اواخر و به صورت تقلیدی و بی سابقه، به مراسم لایه ی معینی از روشن فکری و طبقات میانه حال مردم شرق میانه و مسلمین منتقل شده است. چنین فرهنگ و روشی برای ارائه ی ادب و علاقه، به خصوص در روابط میان زن و مرد، جز در سکه های این مهاجران یونانی، هیچ نشان و نمونه ای در مانده های کهن و یا باستان سراسر منطقه ی ما ندارد و انعکاس آن بر این سکه ها، کاملا و به روشنی از گونه ي دیگری از تشریفات و تظاهرات و لوازم معمول زندگی در بیرون از حوزه ی این منطقه، حکایت می کند.

این هم سکه ی بدون نام دیگری که باز هم کارشناسان تابع کنیسه و کلیسا، از سر لودگی، به فرهاد چهارم اشکانی واگذارده کرده اند! دو نکته ی بدیع در این سکه جلب توجه می کند: نخست این که علاوه بر القاب سکه ی بالا، بر انتهای زیرین پشت سكه، لقبی اختصاصی و نو، به صورت پان افزوده دارد، که به معنای جاویدان است. در این جا باز هم ملکه ی تاج به سر، در دستی شاخ مقدس و در دست دیگر حلقه گلی را به حاکم تقدیم می کند. نمایه ای که باز هم همین اواخر و با کپی کردن از رفتارهای غربی، به صورت های مختلف و به خصوص در مراسم تجلیل و تشویق این و آن، در شرق میانه باب شده است. اهداء و نصب حلقه های گل، گرچه به صورت های مشابه در تمام سرزمین های وفور گل و گیاه، از هندوستان تا کاراییب و سراسر آمریکای جنوبی متداول است، اما انتقال آن به بیابان های ناشناخته ای که ظاهرا پارتیان و یا همان اشکانیان از آن برخاسته اند و چنان که خود ناشیانه می گویند، جز زندگی با کمان و بر پشت اسب را نمی شناخته اند، بسیار موجب شادمانی و نیز شناخت حد نادانی و جعل کاری مفسران غالبا یهودی موضوع اشکانیان می شود!

سلوود این سکه را نیز که جز القاب، نامی بر آن حک نیست، از کیسه ی مارگیری و تاریخ اشکانی سازی خود، به وردان اول داده است، که انصافا نامی چرند است! در ذیل این سکه نیز، لقب ویژه این حاکم را، علاوه بر القاب سکه ی بالا، به صورت پان ای پان و به معنای جاوید جاودان می خوانیم. در این جا نیز ملکه در حالی که در دستی شاخ مقدس هلني را به بغل گرفته، دسته گلی به حاکم و در واقع شوی خویش تقدیم می کند.

این سکه را هم، که بر پشت آن نام ارتابانوس را به زبان یونانی می خوانیم و کدی را به صورت حروف مجرد «ب، ر، ت»، درست در مقابل صورت ملکه دارد، اشکانیان سازان به اردوان سوم داده اند! در این جا نوع بسیار ابتکاری از تقدیم گل دیده می شود که به صورت دانه های به ریسمان کشیده ی گل درآورده اند. نه فقط تهیه و تدارک و تقدیم دسته گل هایی چنین متنوع هرگز در فرهنگ شرق میانه قرینه ندارد، بل موهای نیمه مجعد و پریشان ارتابانوس، با آن سربند معروف یونانی بر روی سکه نیز، تعلق مطلق چنین سکه هایی به فرهنگ یونانیان را تایید می کند. 

شناس نامه ی این سکه را هم، که برابر معمول جز القاب گوناگون، نامی بر آن حک نیست، سلوود برای موجود نامعلومی با نام ارد دوم صادر کرده است! در این جا نیز ملکه را می بینیم که به حالت احترام زانو زده، تک گلی را به شوی خویش، که به روی او آغوش گشوده، تقدیم می کند. درست در بالای تاج ملکه لقب بسیار کوتاه و اختصاصی دیگری برای حاکم ثبت است که دقیقا خوانده نمی شود و سلوود نیز کار بررسی آن را مسکوت گذارده است.

به رعایت حوصله های مقرر و معمول، از شرح بر این سکه صرف نظر می کنم که تاثیری در بیان مطلب اصلی این یادداشت ها ندارد. تنها یادآور می شوم که ادای احترام، حتی در میان ملکه و حاکم، در این سکه های یونانی، که بر آن ها اشکانی نام گذارده اند، در این جا به صورت دست دادن جدیدا متداول شده در میان مردم شرق میانه در آمده است. پیداست که تظاهر به چنین رسوماتی در سراسر اسناد منطقه ی ما، جز در همین سکه های یونانی نظیر دیگری ندارد و از فرهنگی وارداتی حکایت می کند که بدون تردید به پارتیان ناشناس، با اوصافی که از آن ها آورده اند، تعلق ندارد. در انتهای ذیل سکه نیز، لقب مخصوص این حاکم به صورت کلمه آرته آمده، که به قرائنی، احتمالا به معنای راه گشا است، اما سلوود اشاره ای به آن نیاورده است.

این سکه ی بدون نام را هم، اشکانی بازان به موجود موهومی به نام ارد دوم داده اند! بر انتهای پشت سکه لقب اختصاصی حاکم به صورت شش حرف نه چندان واضح آمده، که تعیین معنا برای آن ها ممکن نیست. در این سکه، ملکه یکی از مشهورترین و شاخص ترین علائم ارتباط دوستانه در یونان باستان، که نشان سلامت و قدرت شناخته می شده، یعنی شاخه زیتونی را به حاکم پیش کش می کند، در حالی که در دست دیگر شاخ مقدس باور هلنی را در بغل دارد. فقط امثال رجبی، که با باز گویی افسانه هاي پارتي و ساساني گذران کرده و نان خورده اند، قادرند سکه هایی را، با این همه نشانه های یونانی، به صحرا گردان پارتی و در حالی ببخشند که از قماش او کسی نمی داند که پارت درکجا