
این تصویر برای سهولت در پیدا کردن جایگاه و پوشش و حالت چهره ی اسیران ، تا پایان این بررسی ثابت خواهد ماند.
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۱
آن لکه ننگی که بر سیمای ایران شناسی دست ساخت یهودیان نشاندم، تعویض نقش کهنی در کتیبه بیستون، با لوگویی از خدایان بین النهرین به نام خدای خورشید را، در دوران جدید، برملا کردم و آشکارترین مارک و مهر جعل را بر تمام اوراق ایران و باستان شناسی موجود گذاردم، به قصد این بود تا نشان دهم که باقی و برجا ماندن آن نقش کهن، در رسوایی کامل تاریخ نویسی نوع کنیسه و کلیسایی ایران چندان موثر بوده است که تلاش فوق طاقت برای حذف و جا به جایی آن، در چنان ارتفاع هولناکی را موجه و ضرور دیده اند! آیا در جای این «شمش» وصله شده ی کنونی، کدام نشانه ی دینی و قومی و اعتقادی دیگر نشسته بود، که خود را به چنین تعویض بس دشواری مجبور کرده اند؟!! ساده ترین و سالم ترین پاسخ این سئوال، از آن که سراپای ایران شناسی موجود را در قبضه و انحصار یهودیان می بینیم، این است که گمان کنیم باقی گذاردن نقش اصلی فراز کلاه به اصطلاح اهورا مزدا، تنها می توانست مستندی علیه تلقینات یهود درباره ی تاریخ ایران و نشانی از حضور آنان در آثار دوران و دولت هخامنشیان باشد.

این یک کتیبه و نگاره ی کهن آشوری است از شلمانصر سوم، که «یاهو»، پسر «عمری»، پادشاه اورشلیم در برابر او به خاک افتاده است. به موی سر و ریش و لباس شلمانصر سوم و به آن نشان اهورامزدا و گردونه ی خورشید در این حجاری نگاه کنید تا به وسعت تقلید از تمدن بین النهرین، در نمایشات هخامنشی پی ببرید.
توجه به نکات زیر معلوم می کند که قطعا در جای شمش کنونی، نقش کهن تری قرار داشته است، زیرا گمان افزودن این نقش، در دوران کهن، نیازی به این معرق تراشی و جا گذاری بسیار دشوار و معیوب در آن ارتفاع را نداشته و افزودن هر نقشی، بر سطح صاف سنگ، در زمان نقر کتیبه بی هیچ زحمتی میسر بوده است، پس چنین جا سازی دشواری، از نظرگاه فنی، تنها زمانی غیر قابل اجتناب می شود، که موضوع تعویض در میان باشد، نه تغییر.

جز نمودار به اصطلاح اهورامزدا در بیستون، دیگر سمبل های معدودی که از مرد بال دار در مقابر هخامنشی و در تخت جمشید تراشیده اند، افزوده ای بر فراز کلاه مرد سرنشین بال ها ندارد!!! این مطلب، حتی اگر فرض را بر کهن بودن این تبدیل و یا تغییر بگیریم، بر پیچیدگی شناخت علت وصله کردن سمبل «شمش» بر اهورا مزدای بیستون می افزاید و تنها به این حدس میدان می دهد که بگوییم لابد میان برداشت و بیان از اهورامزدا، در دوران داریوش و خشایارشا، تفاوت هایی به وجود آمده است!!!
اگر دیگر نمادهای بال دار به اصطلاح اهورامزدا، که بسیار اندک است و تنها در چند مقبره و دیوار و درگاه تخت جمشید دیده ایم، چنین نقش و نمایه ای را ندارند و حضور داریوش در مجموعه تخت جمشید و بسیاری از کتیبه های او نیز، چنان که بررسی خواهم کرد، قابل تایید نیست و اگر این نقش را قدیمی بگیریم، پس منطقا نتیجه می گیریم که آن اهورا مزدای بال دار زمان داریوش، که نقش شمش را بر تاج خود قرار می داده، باید به باور دیگری جز زردشتیگری تازه ساز کنونی متعلق بوده باشد!!! این درست است که کار وصله کردن سنگ برای پوشاندن عیوب، در دیگر آثار آن روزگار نیز در مواردی دیده شده، اما انجام چنین تعمیراتی چنان به استادی انجام می گرفته است که هم اینک و پس از گذشت این همه زمان، تشخیص موضع آن ها در غالب موارد به سختی ممکن است، اما با اندک دقتی در این وصله ی فراز کلاه اهورامزدا در می یابیم که در این مورد، احتمالا به سبب دشواری عملیات، کار جا گذاری وصله بسیار ناشیانه و شلخته وار انجام شده، به صورتی که قالب گیری آن دقیق و با سطح اصلی سنگ همرو نیست و در زمان جا اندازی، اطراف وصله و حتی قسمت بالای کلاه به اصطلاح اهورا مزدا را، خرد کرده اند، چنان که آثار مانده از این خرد شدگی بر بالای کلاه و نیز قسمت زیرین گردونه ی شمش، بسیار تازه است!!! امری که به تنهایی جدید بودن کار تعویض نقش فرازین اهورا مزدای بیستون را اثبات می کند.

این تصویر را از یادداشت قبل برای سهولت رجوع، دوباره منتقل کردم تا ملاحظه کنید بخشی از تخریب کلاه و لوگوی شمش، ناشی از جا زدن دشوار و شتاب زده ی آن، به میزانی جدید است که ریختگی های سنگ از آن کاملا تازه می نماید. به ناهمواری لوگو نسبت به سطح اصلی سنگ دقت کنید ه در لبه ی پایینی سمت راست، حتی سایه ی اضافی ایجاد کرده است.
با این همه و حتی اگر این تعویض مارک را کهن نیز بیانگاریم، آن گاه سئوال بی پاسخ تاریخی دیگری سر بر می آورد که بر مبنای چه سیاست و صلاح و مصلحتی، پس از دازیوش، به حذف شناسه اصلی و تاج گونه ی فراز اهورا مزدا، در دیگر سمبل های او، رای داده اند؟!!! سئوالی که تا زمان دریافت پاسخی روشن، برای اهورامزدای مورد پرستش زردشتیان قلابی و جدید الظهور، ناگزیر دو هویت کاملا جداگانه تعریف می کند و می تراشد.

این هم کتیبه ی آرامی بار راکاب در زنجیرلی ترکیه، همان نیلوفر در دست و موهای فر زده ی سر و ریش و خدمه ی با مگس پران و نقش اهورا مزدا و گردونه ی خورشید و غیره، که یکی از منابع برداشت تمام اجزایی را معرفی می کند که اصطلاحا و از فرط دست تنگی، هنر هخامنشی تبلیغ می کنند!!!

در سمت راست این دو حجاری فوق ممتاز، اسرحدون را می بینید با مجموعه ای از لوگوی باورهای بین النهرین و از جمله گردونه ی خورشید و سمت چپ نقش آشور نصیرپال دوم است با تمام آرایه هایی که داریوش حتی عصای دست اش در حجاری تخت جمشید را، از او قرض گرفته است!!!

این هم گردونه ی خورشید بر فراز چهره ی خدایی از شوش، درسمت راست و در سمت چپ حجاری صورت ملی - شیپاک با شمشی بر فراز کلاه باز هم از شوش.
این جا و در این مجموعه حجاری های بین النهرین، که هنوز بخش مختصری از آن هاست، کاربرد وسیع و مکرر نقش شمش را در بین النهرین و شوش شاهدیم و می بینیم که تمام اجزاء هویت هخامنشی، از موی سر و ریش و گل و عصای دست و بخور دان و اهورا مزدا و خدمه ی پرده دار و خط و زبان و منشی و حجار و آجر پز و قالب گیر و خشت زن و غیره که در هرکجا مصور و یا نوشته شده، عاریه ای است و امپراتوران بی نشانه ی هخامنشی، آرایه های قرضی دیگران را، با ژست های قلابی متفرعنانه، به خود بسته اند!!! چنان که در پله های بنای نیمه تمام آپادانا، سینمای مضحکی از تصاویر سنگی به راه انداخته اند که گویا ملل مغلوب برای آنان در حال هدیه بردن اند؟!!!! آیا به جا نیست که خود را از زیر این آوار دروغ نجات دهیم که یهودیان به صورت واریز دیوار شکسته ای، با نام تاریخ ایران باستان، بر پیکره ی این مردم سرازیر کرده و راه نفس کشیدن آزاد را بر آن ها بسته اند؟!!!
باری به دیدار از کتیبه ی بیستون و شناسایی نقش قهرمانان ایران کهن بازگردم. تصویر بالا از چیژتخمه ی ساگارتی است، که نمی دانیم به کدام قسمت ایران اشاره می کند. همین قدر از این شمایل در می یابیم که او سرداری خوب صورت و بسیار جوان است که نبرد علیه تجاوز داریوش در قسمتی از این سرزمین را هدایت می کرده است. بینی مردانه و با خطوط و زوایای به قاعده، ابروان قوس دار، چهره ی شاداب، چشمان درشت و بشاش، اسکلت صورت استوار، لبخند دزدیده و آرامش آشکار، سیمای او را در حد الهه ای بی عیب و قهرمان از خود گذشته ای نشان می دهد که قرار گرفتن در صف اسارت، بر ابهت او افزوده است. اینک بخوانیم که داریوش در باب او چه نویسانده است:
داریوش شاه می گوید: «مردی به نام چیژتخمه، یک اسگرتی، بر ضد من شورش کرد، او به مردم چنین گفت: «من در اسگرتی شاه هستم، از خاندان هوخشتره»، سپس، من سپاهی پارسی و مادی فرستادم، یک ماد به نام تخمسپاده، بنده ی من، او را سردار سپاه کردم، با ایشان چنین گفتم: «بروید، این مردم یاغی را که مرا نمی خوانند درهم بکوبید»، آن گاه تخمسپاده با سپاه به راه افتاد، با چیژتخمه نبرد کرد، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من سپاه شورشیان را شکست داد و چیژتخمه را دستگیر کرد، او را به سوی من آوردند، آن گاه، من بینی و گوش هایش را بریدم و یک چشم اش را درآوردم، در درگاه من، او زنجیر شده به نمایش گذاشته شد، تمام مردم او را دیدند، سپس در اربئیلا تیر به مقعد او فرو کردم».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۴)
چند مطلب در این شرح، موجب حیرت بسیار است. نخست شباهت کامل سفال صورت این چیژتخمه ی اسگرتی با فرورتی مادی پیشین، که در عین حال با شباهت دیگری در ادعای هر دوی آن ها در این باب که از پشت هوخشتره اند، توام می شود و گرچه برش عمیق فرهنگی ناشی از پوریم اینک چیزی از مفهوم هوخشتره و اسگرتی و ماد و فرورتی و چیژتخم و از این قبیل اسامی به یاد روزگار ما نمی آورد، اما بنا بر این مقدمات، ناگزیریم که اسگرتی را بخشی از ماد و یا ماد را قسمتی از اسگرتی بدانیم زیرا که نام هوخشتره برای مردم هر دو منطقه محرک خیزش علیه داریوش بوده است. این که سرداران نوخاسته از میان اقوام ایران کهن، که قصد سازمان دادن دفاع و مقاومت علیه داریوش داشته اند، خود را به اسامی معینی، از نبونئید بابلی و ایمنی ایلامی و هوخشتره مادی و اسگرتی و حتی بردیا پسر کورش منتسب و متصل کرده اند، نشان می دهد که مردم مستقر در این مناطق مقاومت و خیزش، نسبت به مسئولان سیاسی مقدم بر داریوش، دیدگاه مثبتی داشته، بازگشت به آرامش روزگار آنان را آرزو می کرده و تبعیت از پیروان و بستگان شان را واجب می شمرده اند و اگر مطابق و بر مبنای آن چه اسناد یهود هم پذیرفته و پیش تر بررسی کرده ام، فرزندان کورش، کمبوجیه و بردیا را نیز، خلاف پدر، در موضع مخالفت با یهودیان بگیریم، پس تمام این ایستادگی علیه داریوش را، می توان ستیزه با استیلای یهودیان گرفت. آن گاه به عجیب ترین وجه اشتراک در باب این دو قهرمان ایران کهن، چیژتخمه ی اسگرتی و فرورتی مادی می رسیم که سرنوشت یکسان و پر از انتقام جویی و درنده خویی است که داریوش در باب هر دو نفر به صورت کندن چشم و بریدن گوش و دماغ و نمایش بدن مثله و صورت بدشکل شده ی آن ها به مردم و سرانجام نشاندشان بر تیر اعمال می کند! آیا در این جا هم خوب صورتی چیژتخم را محرک داریوش روان پریش در این وحشیگری ابوغریبی بگیریم یا او را نسبت به مدعیان پیمودن راه هوخشتره نامی، که از پیشینه تاریخی او جز همین ذکر در کتیبه بیستون خبری نداریم، سخت گیرتر بدانیم؟!! در این صورت آیا قهرمانان و مردم این سرزمین ماد و اسگرتی، خلاف توهم کنونی که خطه ی پرورش دهنده و مهد کورش می نویسند، از سرسخت ترین دشمنان کورش و داریوش و به طور کلی مهاجمان هخامنشی نمی شوند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386 و ساعت 23:30

این تصویر برای سهولت در پیدا کردن جایگاه و پوشش و حالت چهره ی اسیران ، تا پایان این بررسی ثابت خواهد ماند.
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۲
پس از مدت ها مکاشفه سرانجام هم نتوانستم به ماهیت دقیق و کامل این زائده سنگی فلش خورده و انگشت مانند پی ببرم که چون میخ و «گوه» در انتهای نقش شمش فرو کرده اند، اضافات بلند بیرون مانده ای دارد و ظاهر نقش نشان می دهد که هنگام کوبیدن این گوه، بخشی از کلاه اهورامزدا تخریب جدید شده است. این زائده ی سنگی تازه دست کوب شده ی سایه دار و بلند، که به صورت مانع، بخشی از دایره ی بیرونی شمش را در قسمت پایین قطع کرده، احتمالا به عنوان حائلی برای ممانعت از برگشت و استحکام آن وصله ی سنگ به کار برده اند که بیان واضح دست کاری نو در لوگوی بالای اهورامزدا در کتیبه بیستون است. باید به دنبال فرصتی برای دیداری دیگر از بیستون باشم و به نحوی از کار این «گوه» سر درآورم و تا آن زمان اگر کسی پیش قدم شد و رمز این زائده ی سنگی را گشود، دیگران را بی خبر نگذارد. اما هنوز برای باز کردن سایر اسرار و درک درس های مضبوط در این سنگ نگاره، باید به نکته ی بس شگفت آور دیگری بپردازم، که جای تامل بسیار دارد:

به سنگ لوله ای شکل سایه داری که مانند یک گوه در زیر لوگوی شمش کوبیده شده دقت کنید که ادامه ی آن دایره ی بیرونی نقش شمش را بریده است!!! وجود این گوه و جا زدن ناشیانه ی نقش شمش به خوبی تعویض جدید این نقش را اثبات می کند.
اگر مسلّم است که این تصویر مردان به یک طناب بسته شده، سمبلیک است و اگر لااقل بخش مربوط به نحوه ی مقاومت و مبارزه و مرگ این سرداران را از مطالب کتیبه ی بیستون باور کنیم، پس سرنوشت غم بار هریک از آن ها در زمان و مکان و نحوه و روندی متفاوت رقم خورده و اگر طبیعی بدانیم که حجاران این کتیبه ها و نگاره ها مدت ها پس از پایان ماجرا مشغول نقش اندازی شده اند، پس چه گونه و بر مبنای چه الگو و منبعی جزییات چهره ی این اسیران را بر سنگ آورده اند؟!!! زیرا اگر حفظ نام و تعلق قومی و منطقه ای را ممکن بدانیم، آن گاه مشخصات تصویری آن ها از چه راه به حجار منتقل شده است ؟ بی شک نمی توان گروهی سنگ تراش را در موقعیتی قرار داد که قبلا با این نفرات دیدار کرده باشند، ولی شاید بتوان گفت علاوه بر منشیان و یادداشت برداران، تصویرگران و صورت سازانی نیز هنگام مجازات، از چهره این سرداران بر پارچه و پوستی گرته برداشته اند و هر چند هیچ نمونه ای از آن ها به دست نیامده، اما ضرورت وجود چنین نقاشان چیره دستی با سند این همه حجاری ممتاز و شاه کارهای چهره پردازی در سراسر شرق میانه و مصر و دیگر مراکز تجمع دنیای کهن، از یونان و روم باستان تا خاور میانه و چین و هند و خاور دور مسلّم است و وسواس بیان وقایع مهم، از طریق ثبت و مصور کردن بر سنگ و سفال و غیره، چندان همه گیر و وسیع بوده است که مثلا چینیان وجود نظم در لشکری را، با ساخت نمونه های سفالین هزاران سرباز در اندازه ی طبیعی و با تمام جزییات دیداری، مجسم کرده اند، اما عجیب است که این به اصطلاح امپراتوری هخامنشی، جز تقلید کودکانه از نمایشات بین النهرین و تکرار و برداشت از چند نقش مختصر و متعلق به منابع دیگران، مستند سنگی و سفالی دیگری در آن به اصطلاح ۱۲۷ ایالت زیر نگین خویش نساخته و فرضا خشایارشا و داریوش به صرافت نیفتاده اند که به جای در رسن کشیدن این چند سردار مقاومت، که شرح نفرت عمومی از هخامنشیان را باز می گوید، مثلا از آن لشکر کشی های دریایی پنج میلیون نفره ی خود به یونان و پیروزی و شکست های شان برای یاد آوری ابهت و ایستادگی خویش به تاریخ، یادگاری باقی گذارند تا ایران شناسان امروز مجبور نباشند با توسل به ده ها تفسیر یکی قلابی تر از آن دیگری، اشاره ی به این یا آن حادثه ی مربوط به جنگ و صلح ایران و یونان را از نقاشی یک کوزه ی بدون هویت بردارند؟!!! مورخ معتقد است که کتیبه پردازی داریوش و رجز خوانی او و فرزندش برای سرکوب چند قوم محلی آزاده و آرام اندیش و هنرمند و در عین حال پرهیز آن ها از ارائه اسناد اثبات کننده ی اقتدار منطقه ای خود، از آن روست که سراپای این احتشام خالی بندانه ی هخامنشی، چنان که به زودی و با خواست الهی بررسی خواهم کرد، جز جرقه حادثه ی کوتاه مدتی در شرق میانه، برای اجرای ماموریتی از جانب یهوه نبوده، که ناکامی در اجرای آن، بر اثر مقاومت گسترده ی مردم مورد هجوم قرار گرفته، در سراسر منطقه، سرانجام با انجام پروژه ی پلید پوریم، خاتمه یافته است!!! پس به تجسس برای شناخت اسیران داریوش در بیستون بازگردم.

این صورت وهیزداته و همانند مرتیه، که پیش تر شرح حال او گذشت، اهل فارس است. ششمین چهره از میان صف اسیران. موها و دنباله بسته شده و حالت پفالود و پهن صورت این وهیزداته و لباس و کفش و زائده بالاپوش اش، که در جای آستین به کار رفته و نقوش حاشیه های لباس و حتی کمربند او با آن فارسی دیگر، مرتیه، همانند است. بنا بر اظهار کتیبه و چنان که پیش تر خواندیم، مرتیه گرچه اهل فارس بود ولی در اوژه قیام کرد که مکان جغرافیایی هیچ یک را به درستی نمی دانیم و خواندیم که عدم اطمینان مردم اوژه به مرتیه، و شاید هم به سبب انتساب اش به فارس، موجب شکست و دستگیری و تحویل او به داریوش، وسیله ی مردم اوژه شد. اما داستان وهیزداته بسیار مفصل و طولانی و آموزاننده است. او چنان که در کتیبه به شرح آمده، در قسمت های مختلف فارس کانون های مقاومت علیه داریوش به پا کرده و خلاف مرتیه مورد استقبال وسیع نظامیان و مردم فارس قرار گرفته است!!! اما پیشاپیش بخوانیم که داریوش نحوه و مراحل و عاقبت شورش او را چه گونه شرح می دهد:
«داریوش شاه می گوید: «مردی به نام وهیزداته، شهری به نام تاروا در سرزمین یائوتیا، در پارس، او از آن جا برخاست، در پارس شورش کرد، برای دومین بار، او چنین به سپاه گفت: «من بردیا هستم، پسر کورش»، آن گاه، سپاه پارس که در کاخ بود، و پیش از این از یدایا آمده بودند، علیه من شورشی شدند، سپاه به طرف وهیزداته رفت، او در پارس شاه شد. داریوش شاه می گوید: «آن گاه سپاه پارس و ماد را که با من بودند فرستادم، یک پارسی به نام ادتوردیه، بنده ی من، او را سردارشان کردم، باقی سپاه پارس در پی من به سرزمین ماد آمدند، سپس، ارتوردیه با سپاه به پارس رفت، هنگامی که به پارس رسید، شهری به نام رخا، در پارس، در آن جا وهیزداته، که خود را بردیا می خواند، با سپاه برای نبرد، به سوی ارتوردیه رفت، سپس، آنان به نبرد پرداختند اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه وهیزداته را شسکت داد، ۱۲ روز از ماه ثورواهره گذشته بود، بدین سان آن ها به نبرد پرداختند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه، وهیزداته با تعداد اندکی از سواران گریخت، او به پایشیا هووادا رفت، از آن جا سپاهی را جمع کرد، و باز یک بار، به سوی ارتوردیه راه افتاد برای نبرد، کوهی به نام پرگه، در آن جا آنان نبرد کردند، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه وهیزداته را شکت داد، ۵ روز از ماه گرمپده گذشته بود، بدین سان آنان به نبرد پرداختند، و وهیزداته را دستگیر کردند، و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند دستگیر کردند». داریوش شاه می گوید: «آن گاه، این وهیزداته و مردانی را که وفاداران اصلی او بودند، شهری به نام هووادیچیه، در پارس، در آن جا تیر به مقعدشان فرو کردم». داریوش شاه می گوید: «این آن کاری است که من در پارس کردم». داریوش شاه می گوید: «این وهیزداته، که خود را بردیا نامید، سپاهی را به ارخوزی فرستاد، یک پارسی به نام ویوانه، بنده ی من، ساتراپ در ارخوزی، علیه او، و او مردی را سردارشان کرد، او به آنان چنین گفت: «بروید، با ویوانه و سپاهی که داریوش را شاه می خواند بجنگید»، سپس، این سپاهی که وهیزداته فرستاده بود به سوی ویوانه، برای نبرد، به راه افتاد، دژی به نام کاپیشکانی، در آن جا آنان نبرد کردند، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشی را شکست داد، ۱۳ روز از ماه انامکه گذشته بود، بدین سان آن ها نبرد کردند». داریوش شاه می گوید: «باز هم یک بار دیگر شورشیان گرد هم آمدند، برای آغاز نبرد به سوی ویوانه رفتند در سرزمینی به نام گندوتوه در آن ا آنان به نبرد پرداختند. اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من سپاه شورشیان را کاملا شکست داد. هفت روز از ماه ویخنه گذشته بود، بدین سان آنان به نبرد پرداختند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه این مرد که سردار این سپاه بود که وهیزداته در برابر ویوانه فرستاده بود، با تعداد اندکی سوار گریخت، او به راه افتاد، دژی به نام ارشاده، در ارخوزی، تا آن جا رفت، سپس ویوانه با سپاه در پی آنان رفت، در آن جا او را گرفت و مردان را کشت که وفادار اصلی او بودند. داریوش شاه می گوید: «آن گاه این مردم از آن من شدند، این آن کاری است که من در آرخوزی کردم».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، صفحات ۲۳۸ تا ۲۴۳)
این طولانی و دامنه دارترین شرح مقاومت در برابر داریوش است، که به عنوان جذاب ترین شوخی تاریخ هخامنشی، معلوم می کند که مردم فارس هم با حمایت های متوالی از سرداری به نام وهیزداته و دیگر فرماندهان سپاه که او انتخاب می کرده، در سرزمین فارس با بر پا کردن شورش، نفرت شان از داریوش را اعلام کرده اند!!! همین جا بگویم مشخصات این سرزمین پارس، که داریوش در کتیبه آدرس می دهد، با فارسی که اینک می شناسیم هیچ قرابتی ندارند! زیرا که کتیبه نام شهرها و مناطقی چون تاروا، یائونیا، یائودا، پائیشیاهوادا، پرگه، هوادیجیه، کاپیشکانی، گندوتوه، و ارشاده را در پارس بر می شمرد که همانند اسامی مناطق و سرزمین های دیگر، در حال حاضر قابل شناسایی تقریبی هم نیست و این دلیل واضحی است که قتل عام پوریم مراکز تجمع آن منطقه ای را هم که داریوش فارس می شناخته درهم کوبیده است، چنان که سازندگان تخت جمشید را در حین کار قتل عام کردند و موجب شدند که آن مجموعه ابنیه تاکنون نیز نیمه کاره و به خود رها شده بماند. بعدها و به خواست خداوند سخن نهایی را درباره ی مجموعه ی تخت جمشید خواهم نوشت تا معلوم شود که اگر هیچ مرکز سیاسی پس از خشایارشا وسوسه نشده تا آن ابنیه ی نیمه تمام را به پایان برساند و مورد استفاده قرار دهد خود بزرگ ترین دلیل است که وسعت و عمق عواقب ضد تمدنی پوریم، به طول ۲۲۰۰ سال و تا زمان صفویه اجازه نداده است که در این سرزمین مراکز تجمع و تولید و توزیع و مدیریت سیاسی قدرتمندی شکل بگیرد، تا این یا آن سودای فرهنگی و اشرافی و از جمله تکمیل و بهره برداری از ابنیه ی نیمه تمام تخت جمشید را در سر بپروراند.
مطلب بدیع در مورد وهیزداته این است که او خود را بردیا فرزند کورش خوانده است و تمام مردم و به قول کتیبه، حتی سپاهیان اهل فارس که در کاخ داریوش بوده اند، بلافاصله به وهیزداته پیوسته اند!!! اگر نام بردیا برای مردم و حتی سپاهیان کاخ داریوش چنین جذابیتی داشته است که موجب برپایی شورش و بلوای عمومی بر ضد داریوش شود، و اگر می دانیم تاریخ یهود بردیا و کمبوجیه را عناصر ضد یهود و بخت النصرهای ثانی خوانده است، پس سراپای این مقاومت ها در واقع علیه استیلای پنهان یهودیان بوده، که نیزه داران هخامنشی را رهبری می کرده اند و حضور ناشناس و آنوسی مسلک همین یهودیان در همه جا و به احتمال حتی در میان نزدیکان سران مقاومت، موجب عدم موفقیت کامل سرداران ستیزه با داریوش، علی رغم این همه جان فشانی شده است. همین مطلب از زاویه ای دیگر نشان می دهد که میان سلاله داریوش با کورش بنیان گذار جز خصومت و ستیزه برقرار نبوده و چنان که همه جا ثبت است، داریوش عنصری یهودی بوده است که برای بازگرداندن استیلای از دست رفته یهود در میان قبیله و فرزندان کورش، به کودتای هفت نفره ی برق آسایی دست زده که به مرگ فرزندان کورش و انتقال قدرت به او انجامیده است. اما هنوز داستان وهیزداته نکته قابل اندیشیدن دیگری نیز عرضه می کند که چرا داریوش علی رغم این مقاومت طولانی و دامنه دار و خطرناکی که وهیزداته با توسل به نام بردیا به راه انداخت، چنان که در مورد فرورتی و چیژتخمه مرتکب شد، دستور مثله و بد شکل کردن وهیزداته را نداده است؟!!!

این فراده ی مرگوشی است که برابر معمول نمی دانیم نام کدام منطقه است. هشتمین سردار در صف اسیران بسته به طناب. لباس ساده ی بی نقش با دامنی بلند و کلوش و کمربند معمولی باریکی دارد. موفقیت بس استادانه ی حجار، در نمایش نگاه مغرور و محکم و کج کلاهانه و پوزخند پر تمسخر فراده، در این نقش برجسته، از بدایع صنعت حجاری است و از همدلی حکاک با قربانی، که پیش تر به اشاره آوردم، خبر درست می دهد. بینی به قاعده و تیرک دار و متوازن او حالت نگاه پر سطوت و بی اعتنا و تحقیر کننده و هیچ انگارش با آن گردن به عمد کشیده شده را، محافظت و تقویت و به تبار آزادگانی ملحق می کند که جز برای ستیزه در مسیر حق زاده نشده اند. اما نخست ببینیم که داریوش درباره ی او و مقاومت و سرانجام اش چه نوشته است:
«داریوش شاه می گوید: «سرزمینی به نام مرگوش علیه من شورشی شدند، مردی به نام فراده، اهل مرگوا را رهبر خود کردند، آن گاه، من یک پارسی به نام دادرشی را به مقابله او فرستادم، بنده ی من، ساتراپ در باختریا، با او چنین گفتم: «برو، سپاهی را که مرا نمی خواند درهم بکوب»، سپس، دادرشی با سپاه به راه افتاد، او با مرگوشیان نبرد کرد، اهوره مزدا مرا پایید، به خواست اهوره مزدا، سپاه من کاملا سپاه شورشی را شکست داد، ۲۳ روز از ماه آسیادیه گذشته بود، بدین سان آن ها به نبرد پرداختند».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۳۷)
این شرح کوتاه درباره ی فراده تنها متنی است که نمی دانیم چرا به آدم کشی و مثله کردن و بر نیزه نشاندن ختم نمی شود. ظاهرا این کوتاه گویی را نمی توان بر کمبود فضادر کتیبه مربوط کرد زیرا که در فضای فراز سر فراده هنوز برای نوشتن بیش تر، جای خالی دیده می شود. تنها نکته ی قابل بحث در این جا خوش خیالی و ساده انگاری و هپروت بافی مترجمین و شرح نویسان بر احوال این کتیبه است. آنان که بسیار مشتاق اند دست های داریوش فارسی را تا ثریا نیز دراز کنند، این جا برای حضور او در آسیای میانه علاقه داشته اند که مرگوش را مرو و باختریا را بلخ ترجمه کنند. به شرط عمر و امکان و مدد الهی به زودی و در یادداشت های بعد تکلیف این شبهه پراکنی های از سر نادانی را روشن خواهم کرد.

و سرانجام این نهمین نفر در صف اسیران نقش شده در کتیبه ی بیستون است. داریوش درباره ی اعمال و عاقبت او هیچ شرحی در کتیبه نیاورده و تنها به کوتاهی فراز سر او نوشته اند: این سکوخه از سکا است. به نظر می رسد که داریوش برای بافتن داستان و حماسه های سرکوب درباره ی اسیران دچار بی حوصلگی شده، از شرح و بسط درباره سکوخه صرف نظر کرده و یا انبان داستان سرایی های اش به انتها رسیده است. به راستی جرییات مدارج مندرج در کتیبه ی بیستون را نشانه های دیگر تایید نمی کندددد و تنها با خبر می شویم که داریوش در محاصره ی مقاومت منطقه ای به دور خود می چرخیده و بدون کسب نتیجه به این سو و آن سو می تاخته است. من قرائنی می شناسم که با قدرت اثبات می کند که داریوش نیز مانند کورش، در نخستین سال های ورودش به صحنه ی ستیزه با مردم منطقه احتمالا در یکی از این نبردها جان باخته است. اما اینک فقط از چهره ی این سکوخه در شگفتم که چه گونه شمایل این سکایی، که باید با سفال و صورت مغولان ترسیم شده باشد، مانند قاضی القضات باشتین در سریال های تلویزیونی و تصاویر فتحعلی شاه حجاری شده است؟!!! شاید هم کسانی بر خود ببالند که سکاهای با این شمایل همان آریایی های از آسمان افتاده بوده اند، اما درست تر این که بر مبنای تلقینات ایران شناسان اکثرا شیاد و نادان، از «سکا» ی مندرج در کتیبه بیستون یک قوم موهوم ساکن ماوراء النهر نسازیم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386 و ساعت 8:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۳
بی شهامتی و بزدلی، اساس اقامت آدمی در واپس ماندگی و ابراز مداومت در نادانی است. کسانی که از دیدار با حقیقت می هراس اند، به گذراندن امور با مواجب دروغ عادت کرده اند و چون شنیده اند که آریایی، یعنی ناشناس ترین قوم زمین اند، از باد هوا خود را صاحب امپراتوری های پیشدادیان و هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان فرض می کنند، به ذوالقرنین و سلمان فارسی دل خوش اند، گمان می کنند پس از اسلام به همت طاهریان و صفاریان و سایه هایی با نام ابومسلم و استادسیس و بابک با مسلمین جنگیده اند، دچار این توهم اند که سلطان محمود ۱۹بار به هندوستان هزار سال پیش لشکر برده، تا بتکده ای را خراب کند و بازگردد و در حالی که یک کاروان سرا در هزاره ی نخست اسلامی نساخته اند، این جا را گذرگاه تجارت ابریشم جهان می گویند و چون در بطون خویش بی بنیه اند، برای ابراز وجود به تیرک های پوسیده، یعنی اوهامی از قرون و هزاره ها تکیه می زنند و اگر شمعک کورش و داریوش و فرهاد اول و یزد گرد دوم و فردوسی و حافظ و خیام و مولانا را از زیر هستی شان بیرون کشیم، بر زمین می غلطند، در هوا معلق می شوند و کلامی از نزد خویش برای عرضه ندارند و جرات نمی کنند بیاندیشند که بیان دلکش بودن هوا و سرکش بودن یار و ناگهان از در در آمدن دلدار، به بالین عاشق زار، حتی اگر با کلامی معادل اعجاز هم عرضه شود، نه فقط اعتبار تمدنی برای هستی و هویت مردمی گریخته بر قلاع و قله های کوه نمی سازد، بل خردمند را از سر تفریح، دچار این سرگشتگی می کند که در سرزمینی فاقد حمام، یار برای رفتن به دیدار و یا برگشت از وصال، کجا شست و شو می کرده است؟!!! آیا عجیب نیست که خطبا و علمای ما و آنان که از حرفه و انبان حرف نان می خورند، از صاحب کرسی دانشگاه و شبه روشن فکر نشست گردان هفتگی در تلویزیون و اداره کننده ی منبر و مجلس و موعظه، سخن این روزگارشان را هم، از فرط ناداری نظر، به زبان این دیروزیان ناشناس مالک دیوان و شعار، بیان می کنند؟!!! حالا کسانی که بدون ترنم غزل خواب شان نمی برد و دکان شان نمی گردد، دندان به هم می سایند و خط و نشان می کشند که پورپیرار علیه مفاخر ملی ما علم افراشته است و یک دم هم گمان نمی کنند که سازندگان این سرگرمی غزلیات، ربایندگان گوهر از کودکان به ازای آب نبات اند!!! گوهر ایران کهن و شرق میانه که در پوریم بر زمین کوبیدند و نابود کردند و در دوران جدید چند مینیاتور رنگین و دفتر شعر آهنگین برای سرگرمی اهالی نوپدید، با سود بردن از شگرد و شیوه های جعل، در جای آن نشاندند تا عواقب مصیبت بشری پوریم پنهان مانده باشد!!!
می خواهم پیش از مبحث صفویه، به مطالبی وارد شوم که نور تازه ای بر زوایای مباحث پیشین بیافکند و مروری دیگر بر مدخل اصلی این گفتارها شود که: شرق میانه تا زمانی که نیزه داران هخامنشی به عنوان بازوی نظامی یهودیان به این خطه سرازیر نشده بودند، گاهواره ی تمدن آدمی بوده و مقاومت جمعی مردم آن، در برابر هجوم هخامنشیان، سرانجام یهودیان را، در توطئه ای از پیش طراحی شده با نام پوریم، به اجرای چنان نسل کشی عام متوسل و مجبور کرد که از زمان آن جنایت تمام، تا پیدایی دولت صفوی، به درازای ۲۲۰۰ سال، اثری از تجمع و تمدن و تولید در ایران دیده نمی شود، زیر بنای اقتصادی و سیاسی و به طور طبیعی مظاهر فرهنگی مفقود است و آن چه را در این باب مدعی می شوند، از الف تا یا و بدون استثنا مجعول و نامحتمل است و برای عبور از این مقدمات، نخست به رد کرونولوژی و زمان شناسی موجود در باب هستی سلسله ی هخامنشی بپردازم، مطلبی که اساس و زنجیره ی دروغ پردازی های کنونی را از هم می گسلد و اثبات می کند که جهان هرگز شاهد شکل گیری یک مجتمع سیاسی متمرکز، با نام امپراتوری هخامنشی نبوده است.

این تصویر امروزین محوطه تچر، یعنی کاخ منسوب به داریوش اول است، که پس زمینه اصلی عکس را می پوشاند. در دو سوی رواق ورودی بنا، دو ستون بلند حمال برپاست که با فلش نمایش داده ام و تمام این یادداشت مفصل و مصور، گرد ماهیت و احوال این دو ستون رواق می گردد. زمان تسلط داریوش اول را، احتمالا به مدد اسطرلاب، ۳۶ سال، از ۵۲۲ تا ۴۸۶ قبل از میلاد گفته اند و نوشته اند که کار ساخت مجموعه ی تخت جمشید، از بالا بردن کاخ او آغاز شده است. امروز می توانیم با ده ها دلیل و مستند معماری و فنی و ارائه ی گواهی آگاهان و نخبگان، مقتدرانه و به طور مسلّم اثبات کنیم که بنّا سازی این مجموعه ی کوچک سنگی در همین مرحله ای که در عکس می بینید، نیمه کاره به خود رها شده است، هرچند که فرزند داریوش بر کتیبه ی xpc در جرز غربی و سمت چپ همین رواق، به آیندگان اطمینان داده باشد که پدرش کار ساخت این بنا را تمام کرده و صاحب خانه شده است!!!!!
«اهورا مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در آن بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمانروا از بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه این زمین بزرگ تا دوردست، پسر داریوش شاه هخامنشی، خشایارشا شاه بزرگ می گوید، به خواست اهورا مزدا، داریوش شاه، پدرم، این هدیش را ساخت».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۳)
جای شگفتی بسیار است که فرزند سازنده ی ساختمانی، با بافتن دراز آسمان و ریسمان درباره خویش و گذر از مقدماتی مطول و به شهادت طلبیدن خداوند آفریننده ی کائنات، نزد آیندگان ضمانت بسپارد که پدرش برای خود خانه ساخته است!!! میزان مسخرگی مقصود در این کتیبه به حدی است که آدمی را دچار استیصال می کند! آیا چنین یادآوری بی معنایی، بر دیوار ملک دیگران، خود دلیل نوپدید بودن این متن، با منظوری که خواهم گفت، شمرده نمی شود؟
«داریوش شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، پسر ویشتاسپه هخامنشی، که این تچره را ساخت».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۷۰)
چنان که می خوانید، در عین حال، سازنده اصلی بنا، داریوش اول، در گوشه دیگری از همین بنا و بدون خطابه ی دراز مقدماتی، اعلام می کند بنا را، که بر آن نام تچره می گذارد، ساخته است و از آن که فرزندش همین بنا را به نام هدیش می شناسد، پس نخست بپرسیم یاد آوری مجدد و موکد خشایارشا بر ساخته شدن بنا به دست پدر، با وجود یادداشت پیشین صاحب بنا، چه ضرورتی داشته و چرا نام گذاری داریوش بر بنا را تعویض کرده است؟!! آیا تمام این مراتب بی اساس و غیر لازم و درهم و مغشوش، ظواهر یک توطئه ی جدید را با هدفی نو آشکار نمی کند؟!!! و سراپای این ماجرا زمانی صورت فکاهی کامل به خود می گیرد، که اینک با ده ها سند فنی یقین داریم که نه فقط ساخت این تچر و یا هدیش، بل سراسر عرصه ی تخت جمشید، هرگز به اتمام نرسیده است!!!

این قدیم ترین عکسی است که از محوطه ی جنوب غربی تخت جمشید، پیش از خاک برداری ها به دست داریم. در قسمت بالای تصویر، بنای تچر به قول داریوش و هدیش به قول خشایارشا را می بینید که ستون شرقی مدخل رواق آن، که با علامت فلش نشان داده ام، از قسمت پایین شکسته است و بیش از قریب یک متر ارتفاع ندارد.

در این دو تصویر قدیمی نیز، موقعیت این دو جرز مدخل رواق کاخ منسوب به داریوش دیده می شود: جرز سمت چپ یا سمت غرب، کامل است و جرز سمت راست و یا سمت شرق را شکسته و کوتاه شده می بینیم که بر بالای آن فلشی قرار داده ام.

این عکس نیز از نخستین تصاویری است که پس از خاک برداری های اولیه از همان محوطه گرفته اند. جرز فلش خورده ی سمت راست هنوز به صورت شکسته دیده می شود و در میان حیاط پلاک سنگی بزرگ مربع و مسطحی افتاده، که باز هم با فلش نمایش داده ام و خود پایه ی مبحث دیگری است، رسوا کننده ایران شناسی سراپا شیادی و دروغ، که به مدد الهی بدان خواهم رسید. پرویز رجبی در پاورقی ۲ صفحه ۱۱۲ کتاب سفرنامه ی نیبور با ارجاع به همین عکس نوشته است:
«در طرفین ایوان کاخ داریوش، دو پایه ی سنگی وجود داشته است که از این دو پایه، پایه ی غربی هنوز پا برجاست و نیمی از پایه ی شرقی به داخل حیاط افتاده است».
چرا نوشتن دروغ درباره ی معمول ترین مسائل ایران باستان برای این حضرات تا به این حد سهل و آسان شده است؟!! آیا در میان بقایای پراکنده ی مانده بر زمین، در اطراف جرز شکسته، یا در حیاط، کم ترین اثری از بخش خرد شده ی جرز می بینید و قطعه ای از اصل سرنگون شده ی قبلی برای وصّالی دوباره باقی و برجا است؟ این عکس در عین حال مدرک محکمی است که اثبات می کند تمام آرایه های کنونی در کنار پله های شرقی حیاط تچر را، که در اولین تصویر این یادداشت می بینید، در دوران اخیر جا گذاری کرده اند و در این عکس از محوطه ی تازه خاک برداری شده، تنها اثر مختصری از آن ها بر جاست.

در عکس سمت چپ شاهدیم که جرز کوتاه را وصله کرده اند و با سنگی به کلی ناهمرنگ و نوساز و با سود بردن از سیمان و خاک سنگ، کوشیده اند تا قرینه ی جرز سمت چپ محوطه ی رواق را بسازند. در تصویر سمت راست، محل اتصال قسمت کهنه با بخش نوساز، بزرگ نمایی شده تا به قدرت وصله پینه کردن امور در تخت جمشید آگاه شوید و دو گانگی رنگ سنگ، پس از وصله ی دوباره ی جرز را مشاهده کنید.

این دو عکس نیز دو نما و از دو زاویه ی مختلف، از محل وصالی چند رنگ و تفاوت ماتریال در قسمت زیر و بالای جرز شرقی ایوان کاخ منتسب به داریوش اول را ارائه می دهد. در منظر هیچ صاحب اندیشه ی معمول نیز کم ترین تردیدی در این امر باقی نمی ماند که جرز سمت شرق مدخل رواق کاخ داریوش اول، از محل شکستگی به بالا، به کلی تازه تولید است و حتی از ابعاد دقیق جرز سمت چپ رواق کاخ هم تبعیت نمی کند.

اما شگفت تر از این، در سراسر صحنه های حقه بازی و چشم بندی جهان رخ نداده است که بر قسمت تازه ساز همین جرز وصله خورده، کتیبه ای به سه زبان نقر کرده اند!!! سازندگان کسری های شکسته این جرز، چون از نزدیکی محل قبر خشایارشا باخبر بوده اند، احتمالا روح او را برای حک کتیبه ای تازه به خانه ی قدیم پدرش دعوت کرده اند!!! کم ترین سودی که از این شیادی مملو از وقاحت بی کرانه نصیب مورخ و محقق می شود این است که به مردم و اهل فن تذکر دهد و بقبولاند که تدارک و حکاکی هر متنی به زبان های میخی داریوشی و بابلی و ایلامی، برای ایران و شرق شناسی آلوده ی کنونی، مثل خوردن آب هندوانه است. مطلبی که در ادامه ی این یادداشت ها بسیار به کار خواهد آمد.
«Xpc = خشایارشا/پرسپولیس C : سه زبانه، در سه نسخه، نسخه ی ca روی ستون عمودی غربی رواق کاخ داریوش، فارسی باستان ۱۵ سطر، عیلامی ۱۴ سطر، اکدی ۱۳ سطر، نسخه ی cb روی دیوار مرزی جنوبی صفه که کاخ روی آن قرار گرفته است. هر تحریر ۲۵ سطر. نسخه ی cc روی ستون ویران شده ی شرقی رواق، تعداد سطرها برابر با نسخه ی ca، اما تقسیم بندی سطرها اندکی متفاوت است».
(رولاند. ج. کنت. فارسی باستان، ص ۳۷۸)
باید برای یافتن مردمی عوام، که بتوانند مانند این دست پروردگان دانشگاه های کنیسه وکلیسایی غرب، ذهن و عقل و فهم و آگاهی آدمی را به تمسخر بگیرند، گرد جهان بگردیم و به احتمال زیاد هیچ کس را در مقیاس شیادی آنان نیابیم. اینک سئوال دیگری طرح می شود که چرا این حضرات بلند مرتبه ی سلاطین هخامنشی، که می گویند دانش و حکمت و اندیشه و آزادی و قدرت بیان را برای نخستین بار به مردم منطقه ی ما پیش کش کرده اند، از چه رو در ادای مطالب دچار تنگی موضوع بوده اند، که غالبا یک سخن بی ارزش و واحد را تا قریب بیست بار در این گوشه و آن گوشه به تکرار بر سنگ ها نویسانده اند؟!! آیا زبان آن ها جز ستایش مکرر از خویش و تذکر سلسله مراتب آباء و اجداد خود، به چیز دیگری نمی گشته و توان دیگری نداشته است؟!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 14:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۴
کسانی از میان دوستان گلایه می کنند که مباحث جاری در این وبلاگ، که پنجره هایی نو برای نظاره می گشاید و به اندیشه هایی تازه میدان بروز می دهد، سنگین تر از آن است که هر دو سه روز مدخل تازه ای بر آن بیافزایم. آن ها می گویند که یا یادداشت ها را برای تدارک فرصت گفت و گو در محافل و مجامع درباره ی هر مدخل و اسناد آن، به هفته ای یک نصب تقلیل دهم و یا در میان دو یادداشت به مقوله ی دیگری بپردازم که به نوعی زنگ تفریح حساب شود. هرچند گمان دارم که تفریحی شیرین تر از به جوش آوردن دیگ غضب باستان پرستان و کهنه اندیشانی نیست که با ارائه ی هر مدرک و استدلال تازه علیه دروغ، خود را به دفاع و مواظبت از آن پلیدی ها حریص تر می یابند و مصداق کامل خطاب در آن دسته از آیات قرآنی قرار می گیرند که از باقی ماندن در انکار، علی رغم هر سخن نو و دلیل روشنگر می گوید و متذکر می شود که فقط صاحبان خرد معنی تذکر را درک می کنند و می پذیرند: انما یتذکر اولوا الالباب، با این همه خیال می کنم که می توان با یک تیر دو نشان زد و مباحث جنبی و جدید و نه چندان دور از مطالب جاری را نیز در هز یادداشت نو گنجاند.

این عنوان کتاب نسبتا حجیم در قطع بلند و تازه منتشر شده ای است که در یک جمله می توان چاپ شناس نامه ای نو، برای مردم پر افاده ی فارس گرفت. تدارک این کتاب، چنان که دورادور در جریان سعی تدوین آن بوده ام، به کم ۱۵ سال زمان برده، از امکانات میراث فرهنگی و دانش نامه ی فارس بهره گرفته و به نوعی تمام دارایی و ممکنات و مدارک تاریخی و فرهنگی استان و خطه ی فارس در تمام زمینه ها و زمان ها را، که یافته اند، از ریز و درشت و با بزرگ نمایی های معمول این گونه کارها منعکس می کند و چون از تمایلات تهیه کننده کتاب، که فارس بس متعصبی است، باخبرم و می دانم که فرصتی را در این دانش نامه برای معرفی شیفته وار این قوم برتر ایران! از دست نداده، می خواهم به بخش هایی از این مجموعه، که به کار بررسی های این وبلاگ می آید و باستان شناسان باید که صحت مطالب آن را تایید کنند و از فیلترینگ مناسب و متعصبی گذشته، نظری بیاندازم تا معلوم شود که به حقیقت فارسیان از چه زمان در این سرزمین پدیدار و صاحب نام شده اند؟!! برای این کار محتویات چند سرفصل معمول، شامل خانه، مدرسه، مسجد، کاروان سرا، بازار وحمام ها را، که در این دانش نامه ی تاریخی فارس منعکس است، با نیم نگاهی منتقدانه، بررسی کنم تا ضمن کوشش برای درمان این ورم فارس محوری دردناک برای مردم و خردمندان ایران، مصداقی مطمئن بر این حقیقت مطلق قرار دهم که پوریم مظاهر متمدنانه ی هستی مردم سراسر ایران را، تا ۲۲۰۰ سال پس از اجرای پروژه ی آن، منقطع کرده و تا پیش از زمان صفویه و زندیه، درست برابر اسنادی که «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» منعکس می کند، سرزمینی به نام فارس و شهری به نام شیراز کنونی نبوده است.
«عمده عناصر اصلی فضاهای خانه های شیراز عبارت اند از: ورودی، سردر، حیاط، اتاق ها (یک دری، دو دری، سه دری، پنج دری، شاه نشین، گوشوار و ارسی)، تالار و ایوان، زیر زمین، حوض خانه و راهرو. تزیینات این خانه ها نیز معمولا شامل ارسی ها، کارهای سنگی، تزیینات کاشی معقلی، مقرنس کاری، گچ بری، نقاشی بر روی سقف های چوبی، تزیینات آجر کاری، سرستون های مقرنس کاری شده و ایجاد ستون های چوبی و سنگی است. خانه های قدیمی باقی مانده در فارس عمدتا شامل خانه های دوران قاجاریه و پهلوی می شوند، اما برخی از خانه ها نیز از بناهای باقی مانده ی دوران زندیه است که به اختصار معرفی می شوند».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، صفحه ۲۲۷)
آن گاه کتاب نام و مشخصات ۴ خانه از دوران زندیه و ۲۰۰ خانه ی قابل ذکر از دوران قاجار و پهلوی را آدرس می دهد که شرح آن ها مفصل و غیرضرور است. بدین ترتیب جست و جو گران و محقیقین و مدخل نویسان دانش نامه ی فارس، که غالبا بومی و محلی اند، در شیرار عنبر سرشت، اثری از بقایای حضور حتی یک خانواده ی اشرافی، که قرین زمان صفویه هم باشد، نیافته اند!!! بنا بر این آیا روا نیست که در موجودیت دربارهای پر تنعم دوران حافظ و سعدی و اصولا حضور جغرافیایی و تاریخی شهری به نام شیراز، پیش از آغاز دوران جدید مشکوک شویم و تا زمانی که دلایل کافی برای رد شک خود نشنیده ایم، با صدای بلند اعلام کنیم که حافظ و سعدی و کسان دیگری در این ردیف، که برخاستگانی از فارس می شمرند، بازساخته ای جدید برای بهره برداری های معین و متنوعی است که به تر است باز شکافی آن را به زمان مناسب دیگر بکشانم و الا ناگزیر باید تصور کنیم که سلاطین عظیم الشان و نیز ساکنان شیراز، از جمله سعدی و حافظ، به زمان خود، در فضای باز و در آغوش طبیعت دل گشای فارس می خفته اند!!!!
باری، این هم زنگ تفریحی که دوستان می طلبیدند، پس کار نگاه خود به تخت جمشید را دنبال کنم. بدین ترتیب کتیبه ای سه زبانه را در جلو خان منزل منتسب به داریوش یافته ایم که بی تردید حد اکثر عمر نگارش آن در همین پنج دهه ی اخیر بوده است!!! آیا ممکن است در این پایتخت با عظمت هخامنشی کتیبه های دیگری را هم همین اواخر نگاشته باشند؟!!!

این تصویر را در یادداشت پیش هم با قصد نمایش آن دو جرز سر پا مانده ی دو سوی رواق خانه ی داریوش دیده بودید و اینک به مجموع این پلان سمت جنوب از خانه ی داریوش توجه می دهم که همه چیز را در جای خود پاک و پاکیزه چیده اند. پله هایی عریض و وسیع و بلند، در سمت راست عکس با آرایه هایی بسیار چشم نواز در دوسوی آن، و دیواری در مقابل که با تصاویر و کتیبه هایی از زبان خشایارشا پوشانده اند. عجیب است که این خشایارشا چنین در خانه ی پدری صاحب اختیار می نماید که بر جرزهای ورودی و بر دیوارهای حیاط آن، به نام سلطان هخامنشی و طبیعتا پس از مرگ پدر، یادداشت می نویسد!!؟ محقق می پرسد به کدام دلیل و مصلحت و عاقبت اندیشی داریوش صاحب خانه، سطوح سالم بنای خود را برای نوشتن فرزندش خالی گذارده است؟!! این همان گام نخست برای بردن ما به این نقطه است که اصولا مجموعه ابنیه ی تخت جمشید پس از رخ داد پلید پوریم نیمه کاره و به همین وصعیت فعلی به خود رها شده، در زمان آغاز ساخت این مجموعه، داریوش هخامنشی زنده نبوده، احتمالا در برخورد با اقوام بومی ایران نابود شده و اثری از حضور او در تخت جمشید، مگر به صورت جعل دیده نمی شود. سعی من در اثبات این مطالب بسیار هیجان انگیز از نظر تاریخ هخامنشی، به آن خاطر است که ثابت شود حد اکثر دوران حیات سیاسی - نظامی دار و دسته ی آدم کش هخامنشی در شرق میانه، از کورش تا پوریم، نمی تواند بیش از قریب سی سال بوده باشد، دیگر این که معلوم کنم تمام اسناد منتسب به سلاطین هخامنشی پس از خشایارشا در هر کجا که مدعی یافتن آن اند، جعل محرز است و بالاخره این که روشن کنم، برابر متن تورات، اجرای ماجرا و پروژه ی پوریم، همان به زمان خشایارشا رخ داده است.

کافی است این عکس و عکس زیر را با هم و با تصویر امروزین محوطه جنوبی کاخ داریوش مقایسه کنید. در عکس بالا همان جرز نیم شکسته را در جای خود می بینید، در حیاط تچر قطعه سنگ خام تراش نخورده ای از زیر خاک بیرون آمده، که با فلش نمایش داده ام و حکایت روشنی از محوطه ای نیمه تمام و در حال اجرای کار عوامل بنایی را بیان می کند و اثری از پله هایی در عکس نیست که در تصویر زیر و در عکس رنگی ابتدای این مبحث دیده می شود. در میان خاک های سمت راست، اجزایی از قطعات حجاری شده را پراکنده اند که موقعیت استقرار آن ها طبیعی نیست و نمی تواند از زیر آوار بیرون کشیده شده باشد و اگر گمان کنیم که پله های عریض و بلند سمت شرق محوطه در زیر خاک ها مانده، باید که ارتفاع آوار را بسی بیش از این عکس بگیریم. وانگهی این آوار کوبیده شده در زیر باد و باران ۲۵ قرنه نیست، خاک دستی منتقل شده ای است که در میان آن پاره هایی از سنگ های منقوش را پراکنده اند و کسی توضیح نمی دهد که پلاک بزرگ و مسطح سنگی در عکس زیر، که در تصویر بالا نیست، از کجا به این محوطه کشیده شده است؟!! بدین ترتیب حیاط جنوبی تچر را از همه سو می توان یک جور چینی کثیف، برابر آن چه در پاسارگاد صورت داده اند، تلقی کرد و از نظر باستان شناسی کاملا بی ارزش گرفت.

چنین رفتارهای خود سرانه در سراسر مانده های باستانی ایران، که جا به جایی و تغییر هویت و تخریب یکصد و پنجاه هزار متر مربع از آثار ایلامی تخت جمشید، بخش کوچکی از آن است، به راحتی اثبات می کند که بقایای باستانی ایران ابزار ی سیاسی با قصد تاریخ و هویت سازی قلابی برای ایرانیان، پوشاندن رد پای فاجعه ی بشری پوریم و بالاخره زمینه چینی برای ایجاد مطالبات ملی و احساس کینه، نسبت به یونانیان و مقدونیان، مسلمین و ترکان است که مسبب انجام تخریب تمدن منطقه و علی البدل پوریم یهودیان قرار داده اند. سمت پر زور این حقه بازی ها ایجاد نفرت نسبت به اعراب و مسلمین، تولید اختلاف در میان ملت های مسلمان و ایجاد غبار بر چهره ی بس پاکیزه ی اسلام است.

حالا به این دو عکس از محوطه ی تراس سمت شرق، در تالار بزرگ آپادانا نگاه کنید، که در کارتن سازی های کودکانه شان از قبیل «شکوه تخت جمشید»، محل برگزاری جشن های بزرگ باستانی و احضار ملت های دست نشانده برای تقدیم هدایا و مالیات گفته اند. آخرین ستون سمت راست در هر دو عکس، که فلش زده ام، سراپا سنگ خام تراش نخورده و به نظر می رسد که شیار اندازی نشده است. درعکس زیر هنوز قطعات تراش نخورده ی دیگری بر زمین مانده و در هر دو عکس تنها آخرین قطعه ی زیرین ستون را می بینید که به عنوان الگوی تراش قلمه ستون به ارتفاع تقریبی نیم متر شیار اندازی شده است.

اگر گمان می کنید اجرای چنین پروژه های عوام فریبانه و تزریق این معجون دروغ به رگ ملی مردم فریب خورده ی ما به سهولت و با هزینه ی اندک صورت گرفته، پس مجموعه داربست زیر را تماشا کنید که برای حذف و یا ایجاد تصحیح همان ستون تراش نخورده در آپادانا بر پا کرده اند. در این عکس علاوه بر داربست، ستون را می بینید که گرداگرد آن پرده ی استتار کشیده اند!!! سئوال اساسی ین است که در پس این پرده به چه کار مشغول اند و قرار است بر سر این ستون کاملا مغایر با دیگر نمونه ها چه بلایی بیاورند؟!! در سمت راست همین عکس و در فضایی که به کاخ نیمه تمام داریوش سوم معروف کرده اند، ستون شفاف و تراش خورده و برپای دیگری را می بینید که با فلش نمایش داده ام. در آن جا نیز گرداگرد ستون داربست بسته اند و حاصل آن که امروزه این ستون را در آن محوطه نمی بینیم!!! آیا در پس این نقل و انتقال ها چه مقصدی پی گیری می شود؟ بی شک به همراه این دستگاه و تدارکات پر هزینه، بنا بر نیاز، کارشناسانی هم دعوت می شوند تا بر سر مردم این ملک شیره ی تاریخی بمالند!!! آن چه به وضوح دیده می شود این که ارتفاع ستون در عکس ها برابر نیست و عکس بالا قطعه ای اضافه دارد که با فلش نشان داده ام. آیا چنین مخارجی را کدام دستگاه جز میراث فرهنگی ایران پرداخت می کند و آیا مفهوم میراث فرهنگی در سرزمین ما کمک به ایجاد فضایی است که با جعل و تخریب و تعویض، سکوت دوران ایران باستان را بپوشانند، اهورا مزدا بپرورانند، عصر ایران باستان را بر دوران اسلامی برتر شمارند و ترک و عرب ستیزی و هزار بیماری بی درمان فرهنگی و تاریخی و هویت شناسی را در میان ما رواج دهند؟!! آیا مگر این سازمان میراث فرهنگی کشور نیست که باید در برابر گزارش کارشناسان نظام مهندسی ایران، در باب نیمه ساخت بودن تخت جمشید حساسیت نشان دهد و آن را قبول و یا رد کند؟ اگر کارشناسان میراث فرهنگی چشم و گوش خود را بر ابواب نیاز به بازنگری در مظاهر و مفاهیم تاریخ ایران باستان بسته نگه داشته اند، آیا مگر جز این تعبیر می شود که آقایان علاقه ای به شناسایی حقیقت و بیان آن به مردم ندارند و تنها در اندیشه ی باز ماندن دکان خویش اند؟!!!

اگر تصاویر بالا برای به هوش آوردن کسانی که خود را به کری و کوری می زنند کفایت نمی کند، پس به عکس برداشته شده در ابتدای مراحل باز ساخت تخت جمشید در زیر دقت کنید که محوطه ی تالار آپادانا را نشان می دهد. در این جا نیز یک قلمه ستون بر زمین افتاده را می بینید که به طور واضح و بی نیاز به توضیح، شیار اندازی آن نیمه تمام است و یکی از حضرات بس کاردان باستان شناس از دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب را ملاحظه می کنید که با صورتی عزا گرفته مشغول تدارک بیرون بردن این نیمه ستون از محوطه ی آپادانا است.

این عکس آخرین نمایش از این پاره ستون لو دهنده است که بی نیاز به مباحث کش دار اثبات می کند که کار اجرایی در سراسر محوطه ی تخت جمشید حد اکثر بیش از بیست و پنج درصد پیشرفت نداشته است و این مقدار در کاخ آپادانا کم تر از پانزده درصد است. سال های مدید است که کسی از سرنوشت این نیمه ستون خبر ندارد و اگر آن را تکه تکه و در محوطه های مورد نیاز پخش نکرده باشند، پس باید سراغ آن را زیر سقف آن سوله ای گرفت که به عنوان مخفیگاه دور از انظار، برای انجام آزادانه انواع شیادی های هیئت حفاری تخت جمشید، حتی پیش از ورود به این محوطه سرپا کرده اند. پس کسانی که با وجود اطلاع از این عکس ها و انبوهی مدارک و حقایق دیگر، که نیمه تمام ماندن ابنیه ی در حال ساخت آن سکو را، به سبب رخ داد پلید پوریم اثبات می کند، در کارتن «شکوه تخت جمشید» در باب برقراری جشن در این سالن بی ستون نقالی کرده اند، جز دشمنان آگاهی ملی و دست نشاندگان مراکز یهود نشان ایران شناسی نام دیگری نمی گیرند!

این هم تصویر دیگری از همان ستون که از صفحه ی ۱۰۷ کتاب «بررسی و مرمت در تخت جمشید» به قلم تلیا برداشته ام و دعوت می کنم که شرح و توضیح تلیا، یعنی عالی مقام ترین مرمت کار تخت جمشید بر این تصویر را نیز بخوانید تا معلوم شود که کار این حضرات نه مرمت، بل بزک یک مخروبه ی نیمه کاره و به خود رها شده و جا زدن آن به عنوان یک تالار بار عام بوده است:
«پیکره ی ۹۰. تخت جمشید. تالار آپادانا. سومین قطعه ستون مورد تعمیردر ایوان شرقی از زمین برداشته شده و روی قطعه ی دومی نصب گردیده است. اکنون کار ایجاد قاشقی ها (شیار اندازی) بر روی سنگ های الحاقی و حجاری آن ها با قلم دندانه دار باقی مانده است».
(تلیا، بررسی و مرمت در تخت جمشید، صفحه ی ۱۰۷)
شاید که با این اعتراف تلیا، کاسه های داغ تر از آش، دیگر قبول کنند که حتی ستون های تالار آپادانا نیز نیمه تراش بوده و از این پس برای اجرای جشن های سده و نوروز دازیوشی، تالار کهن دیگری را اجاره کنند و آدرس دهند که لااقل سقف داشته باشد!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 2:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۵
مصمم بودم در بخش دوم زنگ تفریح این یادداشت ها، «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» را از حرف آ و از مدخل «آب انبار» بررسی کنم تا معلوم شود که این شناس نامه ی دشوار صادر شده برای سرزمین عریض و طویل فارس، چه گونه تمام داده ها و ادعاهای مرا در این باب تایید می کند که از مبدا پوریم تا ظهور صفویه، به علت برش عمیق ضد تمدنی ناشی از نسل کشی بی منتهای پوریم، آثاری از تجمع و تمدن و تولید و توزیع در سراسر ایران و از جمله فارس به دست نیامده و ایمان دارم که فراهم آورندگان این ظاهرا دانش نامه، در شرایط داشته های امروز، یعنی پس از ارائه ی مدخل های جدید «ایران شناسی بدون دروغ»، هرگز چنین کتابی را به بازار عرضه نمی کردند، تا مطالب ارائه شده در مقالات این وبلاگ، از زبان و قلم خودشان، مستند نشده باشد. آیا شگفت آور نیست که نویسندگان و فراهم آوران همین دانش نامه، در عین حال که معترف اند در شیراز ماقبل زندیه حتی یک خانه مسکونی سراغ ندارند، اما قادرند برای خود نمایی و سور چرانی درباره حافظ و سعدی سخنرانی کنند و بر سر و روی یکدیگر و بر پیشانی و چشم و گوش ملتی شیره بمالند؟!!!
«آرامگاه شاه شجاع: شاه شجاع فرزند مبارزالدین محمد بن امیر مظفر بود و سلسله وی (آل مظفر) جانشین اتابکان فارس گردید. وی در سال ۷۸۶ ه. درگذشت. آرامگاه اش در شیراز و در شمال غربی حافظیه و در بلوار هفت تن قرار دارد. شاه شجاع قبل از مرگ وصیت کرده بود که جسد وی را در زمین های مصلی و در جوار قبر شیخ محمود قطب الدین به امانت دفن کنند تا توسط امیر اختیار الدین کرمانی جنازه را به مدینه برده، در آن جا به خاک سپارند. پس از مرگ وی به دلیل اختلافاتی که بین جانشیان او به وجود آمد، وصیت او عملی نشد و در همان جا باقی ماند. بعدها در زمان کریم خان زند و در سال ۱۱۹۲ ه.ق یکی از درباریان به نام میرزا محمد کرمانی متخلص به ظفر که از نوادگان شاه شجاع محسوب می شد، در صدد ساختن بقعه ای بر روی قبر و تجدید بنای آرامگاه برآمد، ولی فرصت و زمینه لازم برای تحقق این امر فراهم نشد و چون سنگ قبر شاه شجاع را برده بودند، به دستور کریم خان، سنگ تراشیده شده و مرغوبی بر روی قبر نصب شد و بر روی آن با خط نستعلیق عالی این عبارات در ۲۱ سطر نوشته شد: «هو الحی الذی لایموت. هذا مدفن السلطان العادل الباذل المرحوم المغفور شاه شجاع المظفری و وفاته فی سنه ست و ثمانین و سبعمائه من الهجریه کما قال العارف السالک شمس الدین محمد حافظ علیه الرحمه حیف از شاه شجاع! و تجدید مزاره فی شهر ربیع الثانی ۱۱۹۲».
در سال ۱۳۳۸ توسط انجمن آثار ملی، گنبدی از کاشی های فیروزه ای بر روی قبر وی ساخته شد. این گنبد بر ۴ ستون استوار است و فضای داخلی آن کاشی کاری و معرق کاری شده است. بنای آرامگاه بر روی یک صفحه که سه پله از سطح زمین اختلاف ارتفاع دارد، تأسیس شده است و از چهار گوشه آن چهار ستون مایل با سنگ های سفید، به گنبد آبی رنگ آن متصل می شود. گنبد به وسیله کادر بندی ها به ستون ها متصل شده است. ۴ کتیبه شامل تاریخ بنا و اشعاری از شاه شجاع و حافظ نیز در درون گنبد و چهار کتیبه از اشعار حافظ که در مدح شاه شجاع سروده بود، در قسمت بیرونی گنبد و به خط نستعلیق بر روی کاشی نوشته شده است».
(دانش نامه آثار تاریخی فارس، ص ۳۵)
ولی برخورد با مطلب بالا، در بخش آرامگاه های آن دانش نامه، وادارم کرد که ابتدا این حاشیه ی مرتبط با یادداشت تفریحی قبلی را، که تجمع آدمی و مرکز سیاسی در شیراز را تنها از زمان زندیه اثبات می کرد، مقدم بگیرم و از مدخل آرامگاه شاه شجاع در دانش نامه ی موصوف به عنوان سندی همه جانبه سود برم که پهنای بی کران مصیبت هایی را مسّاحی می کند که به صورت بیابانی از دروغ و توطئه، مردم ما را در آن سرگردان کرده اند. نخست این که از فرط حیرت، تعادل معمول خویش از دست دهیم و بپرسیم این چه حکایتی است که یک سلطان مقتدر آل مظفر را که به شیراز منزلگاه و سر پناهی ندارد، صاحب گوری بدانیم که سنگ نام آن را به زمان زندیه و گنبد آن را در عهد رضا شاه بنا کرده اند!!! آیا گورها صلاحیت و استحکام بیش تری برای ماندگاری دارند، یا دربارها؟!!! احتمالا دفن کنندگان شاه شجاع از آن که به همت انفاس قدسیه حافظ با خبر بوده اند که به عهد ما از حوالی قبر آن سلطان بلوار هفت تنان خواهد گذشت و شاه شجاع و حافظ در مکان آخرت همسایه خواهند شد، صلاح را در دفن آن سلطان! میان بیابان های اطراف شیراز دیده اند و نه فی المثل در صحن شاه چراغ که می نویسند از قرن سوم هجری آماده ی چنین پذیرایی هایی بوده است و اگر پاسخ این سئوال را بخواهیم که بزرگان عزادار شیراز، پس از دفن آن شاه مورد خطاب و عنایت حافظ، ولیمه ی پس از دفن میت را در کدام خانه صرف می کرده اند، جز زیر آسمان پاک جایی برای نشان دادن ندارند! معلوم است در چنین دست تنگی مفرطی، گرد آورندگان این دانش نامه و نه دائرة المعارف، ناگزیرند به نام شاه شجاع و بدون ارائه ی اصل، وصیت نامه ای بسازند و به بهانه ی ارادت به یک مجهول دیگر، بنویسند که او خود مایل بوده است تا موقتا در بیغوله های خارج شهر دفن شود!!! و چون اثبات مدفن، دست کم به ارائه سنگ قبری همزمان نیازمند است، آن گاه سارق قهاری اختراع می کنند تا پیش از کریم خان، سنگ قبر شاه شجاع به دوش، عازم محله ی یهودیان برای فروش آن باشد و بدین شگرد پلاک تازه تراش قبر شاه شجاع، در زمان زندیه، رسمیت بیابد و برآن متنی را بخوانیم که نه فقط آن شاه که حافظ و دیوان اش نیز بدون نیاز به خانه و دربار و طویله و مدرسه و انبار، صاحب حضور تاریخی و ادبی شوند!!! از دیدگاه این محقق ساخت چنین مقبره ای برای شاه شجاع پیش و بیش از این که کوششی برای ثبت حضور فیزیکی و هستی سیاسی آن شاه مفقود الاثر و حاضر در ابیات و غزلیات باشد، ساخت سندی برای اثبات موجودیت حافظ است!!! بی چاره این مردم بازیچه پنداشته شده که ...

مقبره ی سوپر مدرن و حسرت برانگیز شاه شجاع در شیراز
نگاهی به این قبر ملوس و مدرن و سفینه شکل شاه شجاع بیاندازید که برای سازندگان آن جای افسوس باقی گذارده که کاش می توانستند سند آپارتمان نوسازی از برج های تازه سر برآورده ی شیراز را هم، که به این قبر بیاید، به نام آن سلطان غازی و غیور صادر کنند تا زندگی و مرگ او به شیراز مسجل شده باشد!!! اما خانه گور نیست که هر از راه رسیده ای دستی بر رخسار آن برد و سنگ تاریخ و قبه ای به دل خواه بر آن بگذارد، چنان که هر زمان بر پیرایه های گور حافظ می افزایند و مقرر است میدان اش را بسی فراخ تر بگیرند تا خرافات و مشغولیات عوامانه در اعماق بیش تری نفوذ کند و علافان بیش تری را به خود بخواند!!! در وضعیت فعلی پاسخ به این سئوال که چرا از این شاه شجاع که حتی روزی را بدون جنگ با پدر و برادر و حاکم اصفهان و آذربایجان و غیره نگذرانده، خنجر و شمشیر و کارد آشپزخانه و قاشق غذا خوری و نعل و تازیانه ی اسب و سیخونک الاغی به دست نیامده، بسیار آسان می نماید، زیرا منصفانه است قبول کنیم از سلطان بی خانه و سر پناه، که چون کارتن خواب های کنونی پیوسته در هوای بهشتی شیراز، زیر آسمان گذران می کرده، نمی تواند لوازم منزل به جای مانده باشد!!! این است گوشه ای از آن ستیز متعفن و مضحک که در دو سه قرن گذشته با عقل و منطق و آگاهی ملتی به راه انداخته اند و مدعیان آگاهی و علم امروز هم، همان اراجیف مجعول و تازه ساز را در دانش نامه ها، بدون اندک تاملی در این گونه تولیدات بی صاحب و بها، تجدید تولید می کنند؟!!! اگر در شرایط و با عوامل کنونی نمی توان حضور تاریخی - سیاسی شاه شجاع را واقعی کرد، پس کسی از میان شیراز و غیر شیرازیان قد علم کند و برای زمانه بنویسد آن تاریخ نویسان آل مظفر و آن شاعرانی که از دست سلاطین آن سلسله جام طلا می گرفته اند، مطلب خود را در زیر کدام سقف می نوشته و از روزگارشان جز اوراق کاغذی، که در هر زمان می توان نوشت، چه مانده است؟ وگرنه بدانید که تمام این حضور اقتصادی و سیاسی و فرهنگی مرکبی شده، که تا مدخل صفویه برنوشته اند، با باد نادرستی خواهد رفت. اینک ماجرای این فاجعه ی عظیمه ی فرهنگی و تاریخی و هویت شناسانه را که به عنوان رخ دادهای هزاره ی نخست پس از طلوع اسلام، برای مردم ما نویسانده اند، چنین خلاصه کنم: تا آن جا که به مواد و عوارض مادی و قرینه های باستان شناختی، برای اثبات نوسانات اقتصادی و سیاسی تاریخ این سرزمین، از مبدا پوریم تا صفویه مربوط می شود، دست همگان خالی است و چیزی به چشم نمی خورد، ولی برای هر قرن چند مصلح اجتماعی و دانشمند و مورخ و شاعر و کتاب نویس و حکیم به ما بخشیده اند تا در جای کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و دیگر مظاهر مادی تاریخ به کار بریم!!! این همان قرار دادن لرزان و بی دوام هرم حیات ایرانیان، بر تیزی راس آن است و نشان می دهد که ظاهرا گردش امور تاریخ، در اقلیم ما، خلاف قواعد دوران، معجزه وار و برای عبرت صاحب نظران، از رشد فرهنگی آغاز شده است!!!

دوستانی مرا وادار کردند که من باب حاشیه ای بر زنگ تفریح، در باب دو سنگ نگاره ی بالا، یعنی کتیبه های سر پل ذهاب، که بی هیچ مایه و مدرکی به نقوش آنوبانی در دوران تمدن لولوبئی مشهور شده، توضیح بیش تری بیاورم. نوشته های نقش سمت راست در تصویر بالا قابل خواندن نیست و متن و نوع خط کتیبه ی سمت چپ نیز منتشر نشده و پذیرش های کنونی، در زمره ی شایعات افواهی، مبتنی بر گمان و باز هم برای گم کردن رد پای پوریم است. هیچ یک از این دو نقش برجسته علائم و اعتبار رسمی و خصوصیات کتیبه های کهن را ندارند و در هر دو حجاری، مهاجمان رفتار و شمایل و آرایش و البسه گزیدگان را بر خود نبسته اند. شرح کتیبه ی سمت راست را در ایران شناسی بدون دروغ شماره ی ۱۷ آورده ام و در باب شرح کتیبه ی سمت چپ نیز می توان گفت با کار خام و آماتوری رو به روییم که رخ داد ایلغاری خشن را ثبت کرده است. در تصاویر سمت چپ مرد مهاجم فاقد ژست ها و وقار معمول سرداران و حاکمین حاضر در نقوش کهن است. کمانی را ناشیانه بر دوش دارد و با دستی چماق و با دست دیگر تبری برداشته است. زن مقابل او، که حلقه ی اتحاد به مرد عرضه می کند، بر کتف خود مقداری وسایل نظامی می برد که در ظاهر تبر و تخماق هایی کوچک اند. آن چه جای تامل دارد، نقش ستاره ی چهار پری است که برفراز سر مرد در کتیبه ی سمت چپ و همان نقش بر گردن آویز مهاجم کتیبه ی سمت راست قرار دارد. متعلق کردن نقش این ستاره به نمایه های شناخته شده ی بین النهرین آسان نیست و نظیر دیگری ندارد، مگر این که آن را نمایه ی نخستین و قدیمی ستاره ی داوود بگیریم، به خصوص که زن و مرد کتیبه ی سمت چپ را نیز می توان الگوی استر و مرد خای برپا کننده ی پوریم گرفت. در این کتیبه نیز نکته ی مهم، پوشش سر تمامی اسیران با نوعی کلاه است که در مورد نخستین اسیر، سقف مسطح و تاج گونه ای دارد. شاید حکاک به این ترتیب مقام او را در میان دیگر اسیران متمایز و ممتاز کرده است. به گمان من هر دو نقش سر پل ذهاب، گزارشی شتاب زده و آماتور از ماجرای پوریم است که محل حکاکی دور از دید و غیر قابل دست رس آن، نشانه ای است که مردمی در کوه پناه گرفته و سرانجام جان به در نبرده، کوشیده اند تا اجرای سفاکی ویژه ای را برای آیندگان ثبت کنند. اگر کتیبه ی بیستون را گزارش رسمی و با شکوه از تجاوز داریوش به بومیان منطقه بدانیم، کتیبه های سر پل زهاب گزارش غیر رسمی و مردمی و با صراحت بیش تر و نمایشی عریان تر از اوباشگری های همان متجاوزین و در سطح پوریم است.

حالا به موقعیت جغرافیایی کتیبه به اصطلاح آنوبانی در بالا و به آن مغاره هایی توجه کنید که معمولا از داخل به هم مرتبط اند و قابل پذیرش است که مامن موقت فراریانی بوده باشد، فراریانی که به ظاهر در میان آن ها هنرمندانی صاحب مسئولیت نیز بوده اند. کسانی که در حال گریز و در آن شرایط دشوار محیط، که استقرار ساده بر آن تیغه ی سنگی را نیز هولناک می کرده است و بی شک با حد اقل لوازم، وظیفه ی گزارش و ثبت اوضاع عمومی سرزمین شان را فراموش نکرده اند. هر صاحب خرد معمول نیز در می یابد که این کتیبه و نیز نوع حجاری و موقعیت بسیار دور از دست رس آن، تنها برای اعلام به آینده و از سوی یک نیروی کم توان آماده شده و از هیچ سمت و با هیچ دلیل نمی تواند وسیله ی ابراز قدرت از سوی حاکمی در بین النهرین معرفی شود که مجموعه ی حجاری های آن ها، چون تابلوهای کلاسیک زمان ما با شکوه و ارزشمندند!

اما هنوز نکته ای باقی است: در ۸ تصویری که این جا و آن جا از کتیبه ی به اصطلاح آنوبنی در پل زهاب دیده ام، علی رغم برخی بد ذوقی ها در گرته برداری، همه جا نقش فراز سر مرد، ستاره ای ۴ پر است، که امروز در آرم اتحادیه ی نظامی اروپا، ناتو، نیز منعکس می بینیم. با اشاره هایی از جمله از زبان «کوستلر»، شاید بتوان مدعی شد که این ستاره چهار پر نخستین نما و الگوی ستاره ی داود نزد یهودیان بوده است. اما در تصویر سمت چپ، همین کتیبه را می بینیم که کودکان نان خور کنیسه، به خیال خودشان برای محو رد پای تعویض ستاره ی فراز سر اهورا مزدا در کتیبه ی بیستون و ایجاد اغتشاش، به جای ستاره ی چهار پر، جاعلانه و احمقانه، ستاره هشت پر شمش را قرار داده اند!!!! آن ها و اربابان شان ظاهرا به دشواری و پس از بی آبرویی کامل بین المللی در خواهند یافت که آن دوران سروری ایران و اسلام و شرق شناسی، بدون بازگشت سپری شده و امروز کم ترین تحرک آن ها زیر نظر جوانان هوشیار و مردم هوشیار و بد بین شده ی منطقه می گذرد.
پس اینک به بررسی خویش از تخت جمشید بازگردم. بار دیگر بنویسم که تعیین تکلیف با تخت جمشید نخستین مایه ی دانایی درباره ی تاریخ ایران است. زیرا تمام دروغ و حقه بازی و شالتاق و شارلاتانی و شیادی ها در موضوع تاریخ ایران، از این مخروبه ها آغاز می شود و ویران کردن اطلاعات موجود درباره ی این مجموعه، چنان که پیش تر هم اشاره آوردم، تلنگر به آجر نخستین است تا جور چینی ناشیانه ی کنونی درباره ی تاریخ ایران را یکی یکی بر هم خراب کند، منظری نو از هستی و هویت عمومی این خطه بسازد و پرده از قتل عام پوریم و عواقب ضد تمدنی آن بردارد، که تحقق آرزوهای بشری را، لااقل یک هزاره به تعویق انداخت. شناسایی بی تعصب و دقیق تخت جمشید، در عین حال به معنای آشنایی درست با آن مجموعه هخامنشی نام است که بنیان گذاران تمدن و توانایی وسازمان دهندگان موجودیت ملی ما معرفی شده اند و بر مبنای آن چه تاکنون شنیده ایم، پایه گذار تخت جمشید را باید که داریوش بشناسیم. مطلبی که در یادداشت های بعد بطلان مطلق آن را اثبات خواهم کرد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۶
مقدمه ای که به عنوان زنگ تفریح در ابتدای این یادداشت ها درج می شود، می تواند حساسیت های مثبتی را میان مشتاقانی برانگیزد که فهم و فرصت کافی برای پی گیری این مطالب دارند و در حوزه های معینی علاقمند به تحقیق می شوند. مثلا چند شب پیش برای چندمین بار در قریب یکی دو ماه گذشته شبکه ی اول سیما، در ساعات پس از نیمه شب، مستندی درباره ی مسجد جامع اصفهان نمایش می داد. فرصت مناسبی بود تا معلوم شود هر منبع و مدرک و مانده ی معماری معمّری در ایران، ابزار دست جاعلانی بی رحم برای ایجاد انحراف در ذهن تاریخی مردم ما شده است. گوینده ی معروف فیلم که کارش از باستان پرستی و این گونه تعصبات درگذشته و به قول کسی مهر نمازش، اگر بخواند، قطعه ای از سنگ های اطراف قبر کورش است، اصرار عجیبی داشت تا به همه بقبولاند که مسجد جامع اصفهان سیر تکاملی را، که شاید از نظر کسانی سیر سقوط نیز بنماید، از آتشکده به مسجد، در زمانی قریب به دو هزار سال طی کرده است!!! من این مسجد و چند مسجد کهن دیگر از جمله مسجد جمعه ی یزد و مسجد کبود تبریز و چند بنای دیگر را، به عنوان نمونه، در سال هایی نه چندان نزدیک و یا دور، با حوصله ی کامل دیده ام و می دانم که بر دیوار هیچ یک از این مکان های کهن، هرگز دیوار و یادگار نوشته ای از زایر و رهگذر و نماز گذار و پرسه زنی، به فارسی و یا عربی، پیش از دوران صفویه و یا حتی ماقبل قرن دهم هجری، تاریخ نخورده است!!!!! حالا مخالفان حقیقت برای تولید یادگارهای جعلی به سراغ دیوارهای بقایای معماری های عهد صفویه نروند و با ماژیک یادگاری قرن دومی ننویسند و لااقل این قدر بدانند که در قرون گذشته ماژیک نبوده است و با خود قلم نی و مرکب کهنه نما فراهم کنند که نزد دوستان جهودشان فراوان یافت می شود!!! حالا از کسانی که خود را علاقه مند می بینند دعوت می کنم در محیطی که بزرگ شده و زیست می کنند، در سراسر ایران، دیوارهای ابنیه ی قدیمی را بکاوند و ببینند آیا یادگار نوشته ای با تاریخ پیش از صفویه، با حروف فارسی و یا عربی و یهودی و غیره بر آن ها می یابند؟!! و اگر نبود، که نیست، از خود بپرسند چه پیش آمده است که در قرن دهم هجری ناگهان رفتار آدمیان به این سو متمایل شده است که نام خود را بردیوارهای سالم و یا شکسته ی ابنیه ی قدیم برای یاد آوری به تاریخ و تکمیل اطلاعات گذرندگان آتی به جلوه در آورند؟!!! شاید مردم پیش از صفویه، سلامت میراث فرهنگی را رعایت می کرده اند، یا خطی برای نگارش نداشته اند و محتمل تر از همه این که از میان ابنیه ای که اینک کهن وانمود می شوند، کم تر نمونه ای، واقعا تاریخ ساخت ماقبل صفویه داشته است، تا کسانی بر آن یادگار ماقبل صفویه بگذارند. خصوصا که موضوع جعل و حک و دست کاری در کتیبه های سردر و تعویض کاشی و گچ بری، مبحث دیگری است که اندک اندک زمان ورود به آن ها نزدیک می شود. فمال هؤلاء القوم لایکادون یفقهون حدیثا.
پس زنگ تفریح قبلی خود را پی بگیرم که بازبینی «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» از منظر تطبیق آن با داده های تازه ی تاریخی در این وبلاگ است. این درست است که پیش از این، کلیات مطلب را در سطح تمامی این سرزمین به صورت مستند بیان کرده ام، اما از آن که پیوسته و بیش و پیش از همه صاحب نظران فارس در برابر این مدخل ها رو ترش کرده اند، اینک مناسب می دانم مدارکی را در برابرشان بگذارم که به کوشش خودشان و در طول سال ها فراهم کرده اند. می خواهم بدانم اگر این داده های بومی خود را می پذیرند، پس از چه باب برتری و بالندگی نسبت به دیگر اقوام این ملک را ادعا می کنند و اگر نمی پذیرند پس بدانند که در سطح استان و سرزمین فارس، با این همه شیرین سخن که می گویند ذخیره دارند، در حال حاضر انجمن و مرکزی پیدا نمی شود که بتواند به هویت تاریخی و البته ادبی پارسیان سر و سامان دهد و به آنان دیرینه ای دورتر از دوران صفویان ببخشد!
«آب انبارها خود به گونه های مختلفی تقسیم می شوند. گونه هایی هم چون آب انبارهای خصوصی که عمدتا در زیر ساختمان یا در زیر سطح حیاط ساخته می شوند. آب انبارهای عمومی که عمدتا بناهای بزرگی هستند که توسط حکام و والیان و خیرین و برای استفاده ی عمومی در شهرها، روستاها، دژها، بیابان ها و میان راه ها ساخته شده اند. آب انبارهای شهری که در مراکز محله های شهر، در کنار اماکن مذهبی، آموزشی، رفاهی و تجاری ساخته شده اند. آب انبارهای روستایی که عموما در میدان مرکزی روستاها ساخته شده اند و دارای معماری ساده ای هستند. آب انبارهای قلعه ای که بسیار ساده و اغلب به صورت حوض های سرپوشیده اند. آب انبارهای میان راهی که غالبا در مسیر جاده های کاروان رو و در کنار کاروان سراها ساخته شده اند و مخازنی استوانه ای و پوششی گنبدی دارند. آب انبارهای بیابانی که عموما در میان بیابان های خشک به منظور سیراب کردن دام ها ساخته شده اند».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۱)
دانش نامه ی به زیر ذره بین ما کوچیده، هفت نوع آب انبار را از یکدیگر تفکیک می کند و می نویسد یکی را مردم معمول در خانه ها می ساخته اند، دومی را که بناهای بزرگی است حکام و والیان و خیّرین برای استفاده ی عموم در شهر و روستا و میان راه فراهم می کرده اند، نوع سوم جنب مساجد و مدارس و مراکز تجاری ساخته می شده اند، نوع چهارم مخصوص روستاها بوده، نوع پنجم را در قلاع و به صورت رو باز می ساخته اند، نوع ششم در میان راه ها و کنار کاروان سراها تدارک می شده و بالاخره نوع بیابانی آن که احشام از برکت آن سیراب می شده اند. پس با این قبول و قرار، به شمارش و زمان و محل ساخت آب انبارهای استان فارس بنا بر فهرستی که «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس» معرفی می کند برویم تا بر همه و ابتدا بر مدعیان زعامت در سرزمین فارس معلوم شود که بر مبنای تحقیقات دانش نامه ای که خود به عمل آورده اند، تا دوران صفویه، در سراسر فارس نه خانه ای بوده است که آب انباری خصوصی در آن بسازند، نه حاکم و والی و خیّری یافت می شده تا آب انبار عمومی بالا برند، نه دارای مراکز مذهبی و آموزشی و رفاهی و تجاری بوده اند که در کنارشان آب انباری بسازند و بالاخره نه در راه های فارس کاروان سرایی بوده است که در جایی از آن، آب انباری تدارک ببینند.
«آب انبار آقا: از اب انبارهای بزرگ لار است که در محله ی پیرغیب شهر قدیم لار و در جهت جنوب شرقی بقعه ی میر علی بن حسین شهریار قرار گرفته است. تاریخ ساخت این بنا مربوط به دوره ی صفوی است».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۲)
این جا غمزه ی معنایی بس دل چسبی پدیدار می شود و آن این که اگر در کنار یک بنای مذهبی یا غیر مذهبی در دوران جدید، یعنی از صفویه به بعد، آب انبار ساخته اند؛ پس اصل آن بنا نیز با تاریخ ساخت آب انبارش همزمان می شود زیرا وجود چنین مراکزی را نمی توان یک روز هم بدون آب انبار آن تصور کرد و اگر بنا بر تحقیقات دانش نامه ی فارس، هیچ نوع آب انباری، تا زمان صفویه در فارس بنا نشده، پس نمی توان ساخت ابنیه ای ذاتا و ماهیتا نیازمند به آب انبار و از جمله مساجد و امام زاده های واجب الزیاره ی شیراز را به دوران ماقبل آب انبارهای آن منتسب کرد!
«آب انبار دهن شیر: از آب انبارهای دوران صفویه در شهر لار است که در ضلع شرقی ورودی بازار قیصریه واقع شده است».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۳)
هنگامی که دانش نامه می نویسد آب انبار دهان شیر در ورودی بازار قیصریه ی لار به زمان صفویه ساخته شده، محقق و به خصوص در این گونه مباحث متکی به شک، مشتاق می شود که بداند آیا ساخت آب انبار و بازار آن همزمان بوده است؟ و لاجرم به مدخل بازار در دانش نامه ی آثار تاریخی فارس مراجعه می کند تا با چنین دانش نخبه ای مواجه شود که سرهم بندی بودن و بازیچه پنداشتن همه چیز از نظرگاه گروه معین را آشکار می کند.
«بازار قیصریه ی لار: در شهر لار، در مرکز شهر و در محلی به نام قیصریه ساخته شده است. این بازار که از بازارهای قدیمی شهر لار است، به گفته ی نخبه ی لاری در سال ۸۱ هجری قمری، توسط یکی از حکام لار ساخته شده است. این بازار بر اثر زلزله ای در اوایل هزاره ی دوم هجری قمری ویران شده و تنها بخش مرکزی آن باقی مانده و پس از تسخیر لار در زمان شاه عباس صفوی و به دستور وی توسط حاج قنبر بیک ذوالقدر جهرمی باز سازی شده است. سبک معماری به کار رفته در این بازار همانند بازارچه بزرگ اصفهان و بازار وکیل شیراز است».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۷۲)
به راستی که تمام خصوصیات یک دانش نامه ی رسیدگی نشده را در این کتاب جمع کرده اند. بازاری در قرن اول هجری، تا زمان شاه عباس صفوی تشنگی کشیده، تا سرانجام مردی از جهرم، پس از تسخیر لار به وسیله ی شاه عباس!!! به دستور سلطان فاتح صفوی، در مدخل آن بازار، آب انباری به سبک زندیه بسازد و تجار محترم را از تشنگی برهاند!!! این هم یک حکایت خسن و خسین دیگر در موضوع مسائل تاریخ ایران. امان از این زلزله های پاک برانداز، که پس از اسکندر و عرب و مغول، که پیوسته مدد کار و جانشین کمبود اسناد برای جاعلان تاریخ ایران بوده است!!!
«آب انبار های سید جعفر: از آب انبارهای قدیمی لارند که در مسیر غربی شهر قدیم لار و در محله ی کورچون قرار دارند. تاریخ ساخت این دو آب انبار که به فاصله ی کمی از یکدیگر قرار دارند، مربوط به دوره ی صفویه است».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۱۴)
دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، به همین نحو قریب پانزده آب انبار و برکه را در سراسر آن منطقه بر می شمارد که هیچ یک هویت پیش از صفویه ندارند. این اوضاع سرزمین تشنه ای است که جز به مدد ذخایر پلکانی آب، در کاروان سراهای میان راه، عبور از هیچ شهر به شهر دیگر آن در قدیم میسر نبوده است. پس بر اساس آن چه خود قبول دارند، فارسیان، مقدم بر صفویه، آب انبار و تا زمان زندیه خانه ی شهری نداشته اند و این هنوز به آن شرط است که برای آب انبارهایی که صفوی می خوانند، از تدوین کنندگان دانش نامه مستند معتبری طلب نکنیم!!!

با نمایش عکس بالا که به عنوان لوحه ی شماره ی پنج در کتاب تخت جمشید اشمیت چاپ کرده اند، بار دیگر و برای اثبات این نکته که بنای تخت جمشید پس از مرگ داریوش آغاز شده و اثری از او در آن مجموعه دیده نمی شود، به تخت جمشید باز می گردم و توجه می دهم که در عکس بالا، که در آغاز خاک برداری ها از منظر هوایی تخت جمشید برداشته اند، بنای محقر داریوش معروف به تچر را می بینیم که در قسمت شمال آن و جایی که با سه فلش پوشیده شده، چیزی جز محوطه ای تراس مانند و خالی از هر گونه عوارض ساختمانی قابل دیدار نیست. این ایوان بزرگ بدون بقایا و آرایه و ستون و درگاه و نقش و غیره، به ترین نشانه بر نیمه کاره ماندن به اصطلاح خانه ی داریوش است.
«ایوان کاخ داریوش: سقف ایوان بر فراز هشت ستون استوار می شده لکن نه در ایوان و نه در قسمت های دیگر کاخ داریوش اثری از بدنه و سرستون باقی نمانده است. ممکن است تصور کرد که بدنه و سرستون ها از سنگ نبوده بل که از چوب بوده است ولی مشاهدات ما وادارمان می کند که در این گونه موارد جانب احتیاط را از دست ندهیم. فقط یک پایه ستون سنگی چهارگوش دو پله ای در قسمت شرقی ایوان مشاهده شد که ممکن است این سنگ را از قسمت دیگر تخت جمشید و فی المثل از بنایی که از طرف پرفسور هرتسفلد در قسمت جنوبی صفه حفاری شده و پایه ستون های مشابه دارد به این محل آورده باشند».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۲۲۱)
این هم اعتراف اشمیت دال بر این که در ایوان شمالی کاخ داریوش هیچ اثری از بقایای ساختمانی بر جای نمانده است و می خواهم آن حدس او را دنبال کنم که آن چه در حال حاضر در آن ایوان دیده می شود، حاصل نقل و انتقال هایی است که برای فریب بازدید کنندگان از این جا و آن جا جمع کرده اند.

این تصویری نزدیک از جبهه ی شمالی تچر است که در آغاز خاک برداری ها و از زاویه ی زمینی گرفته اند و پس از بلوک های کرسی چینی و عبور از فضای خالی تراس، به دو سنگ دروازه ی افقی و یک قاب پنجره بزرگ، که همگی فلش خورده اند، در جهت غربی - شرقی بر می خوریم که نخستین عوارض بنای تچر از سمت شمال است.
در این نمای نزدیک تر، که پس از خاک برداری از جبهه ی شمالی تچر گرفته اند، باز هم جز بلوک های بزرگ کرسی چینی، فضای خالی تراس و سرانجام همان دو دروازه ی ورودی و تک قاب پنجره ی شرقی - غربی را نمی بینیم که در یک ردیف قرار دارند و هیچ عارضه ی ساختمانی دیگری، مقدم بر آن ها، میان بلوک های کرسی و این دروازه ها و قاب پنجره قرار ندارد.
اما در این عکس و درست در همان محوطه ی خالی تراس مانند، در حال حاضر و از زمان جشن های شاهنشاهی، ظهور ناگهانی سه ارک و طاق نمای سنگی و یک ستون و جرز مجرد فلش خورده با استقرار شمالی - جنوبی را شاهدیم، که گویی از آسمان تخت جمشید بر تراس قبلا خالی خانه ی داریوش باریده اند!!! شگردی که تنها باستان شناسان معزز غربی از نحوه ی اجرای آن باخبرند و تنها امثال تلیا می توانند بر این گونه حقه بازی های رسوا، نام مرمت بگذارند و تنها کودکان پیش دبستانی مجتمع فرهنگی اورشلیم می توانند برای این گونه حقه بازی ها هورا بکشند!!! آیا این حضرات شعبده باز چنین خرگوشان بزرگی را از کدام گوشه ی کلاه شامورتی بازی شان بیرون آورده اند؟!!!

این یکی از آن سه ارک نسبتا کوچک است که ناگهان از میان تراس کاخ تچر سبز شده اند. این ارک ها را از میان ابنیه ی معروف به معبد فراته دار برداشته اند، که در آن کتیبه هایی به خط یونانی در ستایش زئوس در سمت جنوب غربی خارج از سکوی تخت جمشید و نزدیک به دیوار جنوبی آن یافته اند. در حال حاضر کم ترین اثر و یادگاری از آن معابد فراته دار بر جای نمانده و مجموعه ی یافته های آن را یا همانند این ارگ ها به تراس خانه ی داریوش و یا مانند سنگ ها و زیر ستون ها به پاسارگاد منتقل کرده اند.
«محوطه ی جنوبی خارج صفه تخت جمشید مشتمل بر ویرانه های ابنیه ی عهد هخامنشی است و این امر از بقایای ساختمانی همنوع بناهای تخت جمشید که از آن جمله تا اوایل قرن نوزدهم میلادی یک ستون نیز سرپا مانده بود هویداست. تا آن جا که می دانیم وصف ساختمانی این ابنیه در هیچ کجا ذکر نشده است ولی ما می توانیم لااقل نقشه ی آن ها و بلندی دیوار کنگره دار حیاط و پلکان را نمودار سازیم».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۵۵)
نتوانستم بر وسوسه ی نصب مجدد این نقل قول هرتسفلد در باب معبد یونانی بیرون صفه ی تخت جمشید، غلبه کنم که هر خردمند دور اندیشی از طریق خواندن آن به سادگی در می یابد که چه بی مایگان پلید طینتی را، با القاب دروغین و مضحک پروفسوران عالی مقام، به عنوان باستان شناس و مفسر تاریخ ایران به ما قالب زده اند!!!
«در پای صفه تخت جمشید معبدی بنا شد. معبد یونانی نبود. در آن ایزدان کهن ایرانی پرستش می شد. با این همه در کتیبه ی نذورات معبد، که به زبان یونانی نوشته اند و نه فارسی باستان و یا فارسی میانه، به جای اهورامزدا نوشته اند زئوس مجیتوس و به جای میترا نوشته اند آپولن و هلیوس و به جای آناهیتا، آرتمیس و آتنه».
(هرتسفلد، ایران در شرق باستان، صفحه ی ۲۸۱)
آیا این سخنان لایق دریافت عالی ترین نشان شیادی نیست و آیا اسباب شرمندگی روشن فکری ایران در قرن اخیر نمی شود که چنین مهملاتی را بدون اندک تغیّر و پرخاشی پذیرفته اند؟!! باری، مقصود از چنین بررسی های مقدماتی این است که یاد آور شوم در پس بخشی از آن چه در ظاهر تخت جمشید دیده می شود، از کتیبه و حجاری و ستون شیار دار و ارک های سنگی و غیره، چنان که بررسی خواهم کرد، یک حقه بازی و جعل آشکار پنهان است که با نمونه های بسیار اندک آن آشنا شدید. در حقیقت تخت جمشید واقعی، که می توانست موجب غرور دل بستگان به تمدن ایران کهن پیش از هخامنشی باشد، همان یکصد و پنجاه هزار متر مربع بنای خشتی و زیگوراتی مانده از ایلامیان بود، که شیادان غربی، درآمده به لباس باستان شناس، از بیخ و بن برچیده اند و آن چه را که اینک با صرف هزینه های بسیار، به گونه ای آراسته اند که بر بیننده اثر گذار باشد، جز یک طراحی تازه اجرا شده در مجموعه مخروبه هایی نیمه کاره و به خود رها شده نیست. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۷
بدین ترتیب تا همین جا و از قول و قلم نخبه کاوشگران فارس، جمع آمده در کتاب «دانش نامه آثار تاریخی فارس» با اوضاع اجتماعی سرزمین مشهور به فارس، چنین آشنا شدیم که تا زمان زندیه، خانه ی مسکونی و آب انبار نداشته است!!! از منظر بررسی های دوران شناسی و استنتاج های عاقلانه و مفروضات معین و مسلّم، از آن که خطه ی فارس عمدتا خشک و بیابانی و به ذخیره ی آب برای مصارف مختلف محتاج است، پس بدون آن، فاقد قدمت تاریخی و آثار حیات عمومی می شود و ابزار و امور عرض اندام و ادعای حضور را دارا نیست و از آن که کتاب «دانش نامه آثار تاریخی فارس» مدخل «کارگاه های کهن» را ندارد و نمی تواند داشته باشد، چرا که می دانیم در فارس و نیز سراسر ایران، هیچ مرکز تولید باستانی و کوچک ترین نمونه ی تولید، از مبدا پوریم تا مخرج صفویه نیافته ایم، پس به مدخل «بازار» در آن دانش نامه سرکشی می کنم تا معلوم شود که انتظار بازیافت و برخورد با بازاری قدیمی تر از دوران زندیه نیز، در سرزمین مشهور به پارس، بی هوده و عبث است.
«بازار: بازار که محل داد و ستد و اجتماع است، به مجموعه های مختلفی اطلاق می شود که علی رغم دارا بودن ویژگی های زمانی، مکانی و ساختاری متفاوت، در همگی آن ها داد و ستد جریان دارد و به سبب مرکزیت اقتصادی و مالی نقش ویژه ای در جامعه دارد. بازار سابقه چند هزار ساله در تمدن ایران و جهان دارد. از همان هنگام که انسان موفق به تولید محصول بیش تر از نیاز خود گردید و به فکر مبادله آن با دیگر محصولات و تولیدات مورد نیاز خود افتاد، مراحل شکل گیری بازار آغاز شد. برای این منظور ابتدا فضاهای بازی در مجاورت روستاهای بزرگ به این کار اختصاص دادند که در فصولی از سال و به تدریج در روزهایی از هفته، محل اجتماع، داد و ستد و مبادله منطقه می شد. سپس با گسترش جوامع و مبادلات، زمان، مکان، شکل و ساختار آن نیز دچار تغییرات و تحولات تکاملی گردید و به تدریج از حالت موقت به دایمی و از وضعیت فاقد سرپناه و معماری به ساختارهای معماری متشکل و دایمی تبدیل گردید. در برپآیی بازارها، سنت برآمده از تاریخ در بهره گیری از فضا و هم چنین میراث مبتنی بر ساختارهای شهری کهن نقشی مهم بر عهده داشته است».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۶۹)
بدین ترتیب و با این تعریف، که در کتاب دانش نامه ی مورد نظر می خوانیم، بازار یک پدیده ی اجتماعی - اقتصادی کهن است که با پیدایش شهر، از صورت تدارک موقت در هوای آزاد، به سازه و مرکزی پایدار و دایمی و مسقف مبدل می شود، که بنای آن با دیگر سنت های هر شهر و مرکز تجمعی منطبق است. با این داشته ها حالا باید معلوم کنیم که شناسه ی بازارهای موجود در خطه ی فارس، شهر نشینی و ایجاد مراکز داد و ستد ثابت در آن اقلیم را از چه زمانی مسجّل و معرفی می کند.
بازار جهرم: از بناهای تاریخی مربوط به اواخر دوره زندیه و اوایل دوره قاجاریه است که در مرکز شهر قدیمی جهرم و در نزدیکی مسجد جامع واقع شده است. این بازار که به وسیله حاج محمد حسین خان جهرمی حاکم جهرم (م ۱۲۵۶ هـ. ق) ساخته شده، از دو رشته شمالی ـ جنوبی و شرقی ـ غربی تشکیل گردیده است.
بازار کازرون: مجموعه بازار کازرون که به بازار نو نیز مشهور است، در دوره قاجاریه به جای بازاری ساخته شده که مربوط به دوران صفویه بوده و در حد فاصل میدان مدرسه تا میدان خیرات قرار داشته است. این بازار ساخته شده از سنگ و گچ می باشد و با احداث خیابان «بواسحق» به دو بخش تقسیم شده است.
بازار مرغ: از بازارهای شیراز است که در محله درب شاهزاده در نزدیکی بازار وکیل و پس از اردو بازار واقع در جنوب مسجد وکیل، قرار گرفته است. امداد این بازار به سه راه احمدی می رسد. سقف این بازار L شکل، خرپای فلزی با روکش ایرانیت است و کف آن آسفالت شده است. در انتهای خیابان لطفعلی خان زند، بخشی از بازار، بدون سقف است. در بخش باقی مانده بازار مرغ یا بازار روح الله در سمت غربی بازار لوازم مسی، پوشاک، ظروف آشپزخانه و منسوجات یافت می شود. بازار مرغ و اردو بازار به وسیله بازار مسگرها به یکدیگر متصل می شوند.
بازار مسگرها: از بازارهای شیراز است که در محله درب شاهزاده قرار گرفته است. این بازار که از آجر و گچ ساخته شده است، بازار مرغ و اردو بازار را به یکدیگر متصل می نماید به گونه ای که اردوبازار در جنوب بازار وکیل و در مقابل بازار مرغ قرار می گیرد و در امتداد شرق و غرب نیز بازار مسگرها قرار می گیرد.
بازار مشیر: از بازارهای شیراز در دوره قاجاریه است. این بازار در محله درب شاهزاده و در ضلع شرقی سرای مشیر قرار گرفته است و معماری آن مانند بازار وکیل است. این بازار دارای یک هشتی است که بازار را به دو بخش تقسیم کرده به گونه ای که از سمت غرب به سرای مشیر و از سمت جنوب به اردو بازار منتقل می گردد.
بازار نو: از بازارهای شیراز است که در محله درب شاهزاده، در شمالی ترین راسته شمالی بازار وکیل و در ادامه آن به سمت شمال واقع شده است و تا دروازه اصفهان نیز امتداد دارد. معماری این بازار که در زمان قاجاریه ساخته شده، مانند بازار وکیل است.
بازار وکیل: بازار وکیل مهم ترین بازار شیراز است که در زمان کریم خان زند در محله درب شاهزاده، در کنار مسجد وکیل و در شرق میدان شهدای کنونی (شهرداری) احداث شده است.
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، صفحات ۷۰ تا ۷۶)
این آمار بازارها در سراسر سرزمین معروف شده به فارس است، که می خوانیم قدیم ترین آن ها را در زمان زندیه ساخته اند تا بدون چانه زدن های ریش و چشم سفیدانه، معلوم شود که ظهور بازار هم، در پهنه اقلیم فارس، با پیدایی خانه و آب انبار همزمان است و از آن که ادعای بقای یکی دو آب انبار از زمان صفویه نیز فاقد مستندات و ملزومات و از جمله کتیبه سنگ بنا بود، تا این جا در این نکته تردید نمی کنیم که حتی در مرکز استان کنونی فارس، یعنی شهر شیراز هم، محل تجمع خانوادگی و مظاهر زندگی عمومی، تا زمان زندیه وجود ندارد. آیا چه گونه در این شهر بدون نشانه ی زندگی معمول، حافظ و سعدی ظهور کرده و و اگر تا قرن دوازده هجری، شهر شیراز هم هنوز بازار و خانه و آب انبار ندارد، پس آن راسته بازارها، می خانه ها و مجمع رندان و پستو و خرابات موبدان ادعا شده در دفتر و دیوان ها، کجای شیراز قرون میانی قرار داشته است؟!!! آقایان دندان قروچه نروید، کنج سبیل تغییر کاربردی داده شده ی نازنین تان را نخائید، به این و آن متوسل نشوید و توطئه ی بی حاصل تدارک نبینید؛ زیرا تا زمانی که آثار همزمان حضوری دیرتر از زندیه به اقلیم تان نیابید، هویت و موجودیتی که ادعا می کنید، تنها موجب تفریح خردمندان و تحقیر خودتان خواهد بود. پیشنهاد می دهم که خود را مضحکه ی آیندگان نکنید، ادای کشیشان لجوج قرون وسطی را درنیاورید و گردش زمین به دور خورشید را بپذیرید!!!
«بازرگانی را شنیدم که صد و پنجاه شتر داشت و چهل بنده ی خدمت کار. شبی در جزیره ی کیش مرا به حجره ی خویش درآورد. همه شب نیارمید از سخن های پریشان گفتن که فلان انبازم به ترکستان و فلان بضاعت به هندوستان است و این قباله ی فلان زمین است و فلان چیز را فلان ضمین. گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هوایی خوش است، باز گفتی نه که دریای مغرب مشوش است. سعدیا سفری دیگرم در پیش است اگر آن کرده شود، بقیت عمر خویش به گوشه ای بنشینم. گفتم آن کدام سفر است؟ گفت گوگرد پارسی خواهم بردن به چین که شنیدم قیمتی عظیم دارد و کاسه ی چینی به روم آرم و دیبای رومی به هند و فولاد هندی به حلب و آبگینه حلبی به یمن و برد یمانی به پارس و از آن پس ترک تجارت کنم و به دکانی بنشینم...».
(سعدی، کلیات، باب سوم)
گرفتم که بازرگان سعدی صد و پنجاه شترش را با لنج به کیش برده باشد، ولی بپرسم چرا برای سفر به اسکندریه نگران تشویش دریای مغرب بوده، مگر به زمان سعدی از کیش به اسکندریه راه دریایی گشوده و به کار بوده است؟ هرچند گروهی معتقدند که در عهد دقیانوس هم از خلیج همیشه فارس شان به میهمانی اهالی پرو می رفته اند!!! وانگهی فراوانی همه چیز را به فارس شنیده بودیم، جز گوگرد را!!! به راستی که سازنده ی این داستان منتسب به سعدی نیز، در معرفی کالای مشهوری از فارس فاقد مظاهر شهری تا زمان زندیه، سرگردان بوده است و سئوال آخر را نیز بپرسم که برد یمانی آن بازرگان را در کدام بازار پارس به زمان شیخ اجل می فروخته اند؟!!! آن چه را که اینک به یقین می دانم چنین حکم می کند که شعر فارسی متولد شده در دوران صفویه، بیش از شیرین زبانی ادبی، در کار تلقین و تدارک مدارج اقتصادی و سیاسی و فرهنگی یافت نشدنی، در ایران پیش از صفویه بوده است!!!
«در ستایش عطا ملک جوینی، در ستایش اتابک مظفرالدین سلجوق شاه، در ستایش اتابک محمد، در مدح ابش بنت سعد، در ستایش قاضی رکن الدین، در ستایش شمس الدین حسین علکانی، در ستایش اتابک سعد بن ابوبکر، در ستایش شمس الدین محمد جوینی، در مدح امیر انکیانو، در دح امیر سیف الدین، در انتقال دولت از سلغریان به قومی دیگر، در ستایش ملکه ترکان خاتون، در زوال خلافت بنی عباس...».
(تیترهایی از بخش قصائد کلیات سعدی)
آیا نباید از این عالی مقامان بالا، جز در مسطوره های نظم و نثر، اثری مادی و قابل لمس و ماندگار نیز به دست آمده باشد؟ بدین ترتیب دیوان های شعر فارسی هم، متمم و مویدی آهنگین بر آن دسته کتب قلابی تاریخ می شود که برای عوام از مراتب اقتصادی و سیاسی و سلسله و شخصیت های حکومتی در ایران هزاره ی نخست اسلامی داستان های قافیه داری می بافد که همان به کار آوازه خوانی و زورخانه گردانی می آید. ظاهرا بخشی از این بزرگان، که در قصائد سعدی هویت تاریخی و رفتاری و اخلاقی گرفته اند، در شیرازی می زیسته اند که گرچه یک خانه و آب انبار و بازار پیش از عهد کریم خان ندارد، اما از زمان بنی امیه در ضراب خانه های اش، به هر نامی که بخواهید، سکه ضرب می کرده اند!!! لایزال بنیانهم الذی بنواریبة فی قلوبهم الا ان تقطع قلوبهم و الله علیم حکیم.
اینک از زنگ تفریح بیرون شوم و به تخت جمشید سرکشی کنم که غریب و مهیب داستانی از جعل و دروغ در باب آن پراکنده اند. در این مقوله، چنان که از پیش وعده بود، قصد آن دارم تا به ماجرای زمان شناسی دوران تسلط نیزه داران هخامنشی در ایران، تا زمان رخ داد پوریم، رسیدگی کنم که به نظر می رسد دورانی بسیار کوتاه و بدون آثار ماندگار بوده است. بدون شک و برابر اقدامات پیش چشم، آن دارایی عمده را که تبلیغات کنونی به عنوان ادله ی حضور و قدرت هخامنشی به زمان ما معرفی می کند، جز مخروبه های تخت جمشید و چند کاسه و پیاله ی طلای نوساز نیست و اگر یافتن رد پای سلطه و اقتدار امپراتوری روم، در سراسر اروپا، با مظاهر پل و جاده های سنگ فرش و حمام و ورزشگاه و معابد و قصور متعدد از انگلستان تا مصر و ترکیه و بین النهرین میسر است، نشان محقر و مختصر حضور هخامنشیان از تخت جمشید و بیستون آن سو تر نمی رود و کسی توضیحی بر این نکته ندارد که آن ۱۲۷ ایالت، با چه علائمی خود را هخامنشی معرفی می کنند؟!!! بدین ترتیب مباحثی که در چند یادداشت بعد در این باره عرضه می شود از عمده و جدی ترین مدخل های شناخت مسائل ایران باستان است که در عین حال ارتباط کامل با آن، صرف توجهی ویژه را طلب می کند.
بیرون از باور تبلیغاتی موجود، در تخت جمشید اثری از حضور داریوش دیده نمی شود و در حالی که از خشایارشا در نقاط مختلف تخت جمشید، قریب پانزده کتیبه ی قابل تایید می شناسیم، از داریوش اول هخامنشی هیچ کتیبه مسلّم و قابل اثباتی، که ظن جعل بر آن نرود، نمی بینیم!!! این مطلبی است که برای ورود به آن عبور از مقدماتی ضروری است. نخست این که بدانیم نوشته های مانده بر آن گروه از ابنیه ی تخت جمشید که بر خود کتیبه ای دارند، یعنی دروازه ی ورودی، آپادانا، سه دروازه، تچر و هدیش، عمدتا و یا کاملا متعلق به خشایارشا است، تا آن جا که جز بنای صد ستون، که فاقد کتیبه است، دیگر ابنیه سنگی تخت جمشید را بر مبنای سنگ نوشته های آن، بی تردید و انحصارا باید بنای خشایارشایی شناخت. اما از داریوش، آن هم به اشتراک، فقط در تچر کتیبه ی کوچکی باقی است، که با نمونه ی حکاکی جدید که بر آن جرز شکسته دیدید، و به دلایل دیگر، به هیچ روی نمی توان نقر آن به زمان داریوش را مسلم گرفت. آن گاه باید توجه کرد که به استثنای کتیبه ی بی تردید تازه حک شده ای از اردشیر سوم، هیچ شاه دیگر هخامنشی، جز خشایارشا، در تخت جمشید کتیبه ندارد و داریوش دوم و سوم و اردشیرهای اول و دوم، با وجود ادعای سال های دراز حکومت، کم ترین رد پایی، اعم از نوشته و ابنیه، در تخت جمشید باقی نگذارده اند!!! پس ابتدا به بررسی کتیبه های خشایارشا در تخت جمشید و سپس آن چند سنگ نوشته ی منتسب به داریوش بپردازم، که تمامی آن ها را با قصد وارد کردن او به تخت جمشید و اختراع زورکی سلسله و امپراتوری قلابی هخامنشی، در دوران اخیر فراهم کرده اند. سلسله ای که از پس پوریم، یعنی در دوران سلطه خشایارشا، دیگر نشانه ی تاریخی ندارند و یاد آوری کنم که این مورخ به کتیبه های ثابت و نصب شده بر دیوار تخت جمشید اعتبار تاریخی می دهد و آن خرده ریزهای دیگر از ظرف و مهر و وزنه و سجاف نوشته را، که معلوم نیست با مدد چه معجزه ای بر برخی از آن ها فقط نام داریوش باقی مانده، غیرمعتبر و قلابی می داند:

این کتیبه خشایارشا در دروازه ی ورودی و نخستین علامت حضور او در ابنیه ی تخت جمشید است. اندک تردیدی در قدمت و کهنگی آن نداریم و متن آن به روشنی گواهی می دهد که خشایارشا به هنگام بنای دروازه ی ورودی تخت جمشید، سلطان سلسله بوده است:
«Xpa، کتیبه ی سه زبانه، در چهار نسخه، روی دیواره های درونی دو گذرگاه در با شکوه، در خشایارشا یا در ملل، که به صفه راه دارد. موضوع اصلی مسلما ساختن رواق است:
اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در آن بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روا از بسیار، من خشایارشا هستم، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه روی این زمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی، خشایارشا شاه می گوید: من این دروازه ی تمام مردم را ساختم، (بناهای) خوب بسیاری نیز وجود دارد که ساخته شد در این پارس که خود من ساختم و پدرم ساخت. هّر آن چه افزون بر این ساخته شد که خوب به نظر می آید، همه ی این ها را ما به خواست اهوره مزدا ساختیم. خشایارشا شاه می گوید: اهوره مزدا مرا و شهریاری مرا بپاید و آن چه را من کردم و آن چه را پدرم کرد، اهوراه مزدا این ها را نیز بپاید».
(پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۱)
لغت بناها در متن بالا فرض کتیبه خوانان است و در اصل سنگ دیده نمی شود و لوکوک در ذیل نقل آن، به عنوان شرح، دو تذکر را اضافه می کند: نخست این که صفت خوب برای ساختمان در متون هخامنشی نوپدید است و به جای زیبا نشسته است، پس نمی توان آن فرض «بناها» را با یقین کامل قبول کرد و دیگر این که «خشایارشا اغلب داریوش را در کارهای مختص به خود سهیم می کند»!!! آیا این را شگردی برای مخفی کردن مرگ سریع داریوش بدانیم؟!! زیرا بنا بر روال، منطقی تر این که داریوش خشایارشا را در انجام کارها سهیم و همراه بداند و نه برعکس؟!! اگر خشایارشا در این کتیبه ی ورودی خود را فرزند داریوش اول و شاه می خواند و از اهورا مزدا حفاظت سلطنت خود را درخواست می کند، پس مسلم است که به زمان ساخت این دروازه داریوش زنده نبوده تا در بنای آن با او شریک شود!!! ادعای دیگر خشایارشا که می گوید بناهای خوب بسیاری در پارس به وسیله ی او و پدرش ساخته شده، لااقل با بقایای کنونی که از هخامنشیان در سراسر این سرزمین می شناسیم، مصداقی جز همین تخت جمشید ندارد، آیا او تخت جمشید را پارس خوانده است؟ در این صورت آن چند شورش رخ داده به وسیله پارسیان را، که داریوش در کتیبه ی بیستون بر می شمرد، شورش هایی برخاسته از تخت جمشید بدانیم و اگر پارس را تخت جمشید فرض نکنیم، پس آن ابنیه ی دیگر که خشایارشا ادعای ساخت آن را در پارس دارد، جز تخت جمشید در کجا بیابیم؟!!! ابهام های فرعی و مجهول و مشکوک در متون کتیبه های هخامنشی، چندان فراوان است که گشودن راز دقیق آن موکول به باز خوانی کامل و ملی کتیبه ها و از جمله تعیین تکلیف با واژه ی فارس در این نوشته ها می شود که امری در حال انجام است، اما به هر حال این نکته برای مورخ مسلّم است که بنای هیچ بخشی از پانل های ساختمانی تخت جمشید، به پایان نرسیده و به طور عام این گفتار خشایارشا در این کتیبه که کارها را تمام شده پنداشته، مصداق خارجی و عملی و عینی ندارد.

این هم نمونه ی تصویری کتیبه ی خشایارشا در بدنه ی سکوی شمالی و شرقی آپادانا، که به زبان های میخی داریوشی و بابلی و ایلامی نصب شده است. در این جا نیز با مضمونی کهن و واقعی رو به روییم و متنی را می خوانیم که با زبان معمول خشایارشا در دیگر کتیبه های اش همخوان است.
«Xpb، کتیبه ی سه زبانه در دو نسخه، یکی در سمت راست پلکان شمالی و دیگری در سمت چپ پلکان شرقی آپادانا، موضوع فعالیت ساختمان سازی شاه است.
اهوره مزدا ایزد بزرگ است که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در آن بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روا از بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه روی این زمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی، خشیارشا، شاه بزرگ می گوید: آن چه من در این جا کردم و آن چه من در جای دیگر کردم، همه ی این ها را به خواست اهوره مزدا کردم، اهوره مزدا مرا بپاید، با ایزدان، و نیز شهریاری مرا و آن چه را من کردم».
(پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۲)
این متن هم تقریبا و در نقاط عمده تکرار همانی است که بر سر دروازه ی ورودی نوشته اند. در این جا نیز خشایارشا خود را شاه بزرگ می خواند و گویا از سر بی وفایی و یا حواس پرتی فراوش می کند که پدرش داریوش را در بنای آپادانا سهیم کند و درست به همین علت است که در زمان ما و چنان که بررسی خواهم کرد، کسانی صلاح دیده اند این نسیان خشایارشا را جبران کنند و تاکنون نمی دانیم از کجای تالار آپادانا چند لوح طلا و نقره از قول داریوش خارج کرده اند مبین این که داریوش در بنای آپادانا سهیم بوده است!!! شرح و سرنوشت این لوحه های طلا و نقره داریوشی، که ادعا می کنند به زمان رضا شاه، در تالار آپادانا یافته اند، به میزانی مضحک است که به تنهایی برای هو کردن ایران شناسی بی سر و سامان کنونی کفایت و دست تنگی و توسل به هرگونه حقه بازی نزد متولیان و متصدیان آن را اعلام می کند. امروزه افتضاح کشف این لوحه های طلا و نقره ی داریوشی در تالار آپادانا چندان اوج گرفته و اسباب تمسخر شده که اصل آن را مفقود کرده اند تا امکان بررسی متن و اثبات مجعول بودن آن میسر نباشد. کتیبه هایی که متن آن کلام به کلام و مو به مو کپی کشیده ای از کتیبه قلابی همدان است و کم ترین اشاره ای به امور ساختمانی در آن نمی بینیم!
«Dph، سنگ نوشته ی سه زبانه در چهار نسخه، دو تا روی الواح طلایی و دو تا روی الواح نقزره ای. متن مشابه کتیبه ی یافت شده در همدان است.
«داریوش شاه بزرگ است، شاه شاهان، شاه مردمان، پسر ویشتاسپه هخامنشی،. داریوش شاه می گوید: این شهریاری است که من دارم از سکاها که آن سوی سغدیانه هستند تا حبشه، از هند تا لیدیا، همان که اهوره مزدا بزرگ ترین ایزدان مرا داد».
(پیرلوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۷۵)

احتمالا یا داریوش نمی دانسته برای سنگ احداث بنا باید چه متنی را بنویساند و یا جاعلان این کتیبه های فلزی سنگ بنا نمی دانسته اند متن مناسب را از کجا بردارند!!! و شگفت آور تر این که داریوش در حالی کتیبه ی خود را، برابر ادعاهای موجود، در زمین دفن کرده است که بر بدنه دیواره های شرقی و غربی آپادانا دست کم شش پانل نوشتاری خالی مانده از قماش نمونه ی بالا، قرون متمادی منتظر کسی است که شرحی بر آن بنگارد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 5:0
ایران شناسی بدون دروغ، 58 ، بررسی کتاب دانش نامه ی آثار تاریخی فارس
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۸
امورات هیچ شهر و ده اسلامی بدون حمام نگذشته است. تاکید بر نظافت عمومی و وجوب انجام شست و شوی سراسری، به دنبال انجام یک سلسله از مراتب معمول و روزمره، حمام را به نخستین مکان عام المنفعه ی مورد نیاز در مراکز تجمع اسلامی تبدیل کرده است. در عین حال، معماری مخصوص حمام و کاربرد مصالح بسیار مقاوم در آن، حمام را از ماندگارترین نمونه های ابنیه ی اسلامی، در ردیف بازار و مسجد و آب انبار و کاروان سرا قرار داده است.
«بنای حمام های قدیمی به جهت سهولت دسترسی به سیستم آب رسانی، گرم شدن فضای داخلی در زمستان و استحکام بنا، پایین تر از سطح معابر اطراف ساخته می شدند. این حمام ها دارای سه بخش مجزای ورودی و بخش های مرتبط با آن، بینه و فضاهای مرتبط با آن و گرم خانه با فضاهای جانبی مرتبط با آن هستند. طراحی حمام های قدیمی به گونه ای است که هر فضا به وسیله ی هشتی مانندی از فضای دیگر جدا می شود تا دما و رطوبت هر فضا نسبت به فضای مجاور تنظیم گردد».
( دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص۱۸)
معمولا دسترسی به فضای داخلی حمام های قدیمی، پس از فرود از چند ده پله به زیر زمین میسر بود. این شگرد حفاظتی ممتاز، در برابر جریان و کوران هوا، حفظ گرمای داخلی بنا، محافظت بیش تر در مقابل زمین لرزه ها و نیز فراهم آوردن فرصتی برای ایجاد هم هوایی میان محیط مرطوب و گرم حمام با فضای باز گذرگاه، برای مشتریانی که از حمام خارج می شدند و نیز به کاربری مصالح ساختمانی بسیار مقاوم در برابر رطوبت، حمام های عمومی قدیم را از ماندگارترین نمایه های مورد نیاز اجتماع معرفی و عمر و دوام دراز آن ها را تضمین می کرده است، چندان که انهدام و محو کامل نشانه های هیچ حمامی را، به دلیل قرار گرفتن آن در زیر سطح زمین، نمی توان پذیرفت و بی شک اگر در حوزه ای، حمامی در دو هزاره قبل هم بنا شده باشد، بقایای آن قابل بازیابی است، چنان که بازمانده حمام های رومی در سراسر اروپا تا انگلستان را می توان رد یابی کرد. با این مقدمات اینک به جست و جوی بقایا و بنای حمام های مانده در فارس رویم و معلوم کنیم کهنه ترین حمام ساخته شده در اقلیم فارس متعلق به چه دورانی بوده است؟
«حمام بیدکرز: حمام بیدکرز یا بیژن، هرمان و یا ارسلان باباخانی از آثار قاجاریه است که در شهرستان نورآباد ممسنی، بخش ماهور میلاتی و در غرب روستای بیدکرز واقع شده است.
حمام پهلوانی: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در شهرستان اقلید، روستای آسپاس و در روستای پهلوانی واقع شده است.
حمام تاریخی میمند: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در شهرستان فیروز آباد، بخش میمند، جنب مسجد جامع میمند واقع شده است.
حمام توکلی: از آثار دوران پهلوی در شیراز است که بین فلکه احمدی و خیابان لطفعلی خان زند واقع شده است.
حمام حکیم: از آثار دوران قاجاریه در شیراز است که در خیابان احمدی در بازارچه ی حاج زینل واقع شده است.
حمام خواجه: حمام خواجه از ابنیه ی دوران قاجاریه است که در کنار بازار قدیمی شهرستان داراب قرار دارد.
حمام قلعه ی باستانی ایزد خواست: از آثار دوره ی صفوی است که در ضلع غربی خیابان اصلی قلعه ی ایزد خواست نزدیک به روستای ایزد خواست و در مسیر آباده - اصفهان بنا شده است.
حمام کهنه خرامه: حمام کهنه خرامه یا حمام گلستان از آثار تاریخی دوران صفوی است که در میان بافت قدیم خرامه در کنار تپه ی باستانی بهرام گور در میدان طالقانی پشت مسجد جامع خرزامه واقع شده است.
حمام گودی: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در میان بافت قدیم شیراز، فلکه آستانه جنب امام زاده سید علاء الدین حسین واقع شده است.
حمام وراوی: از آثار تاریخی اواخر دوران قاجاریه و اوایل دوران پهلوی است که در فاصله ی ۲۰ کیلومتری ضلع شرقی شهر مهر قرار دارد.
حمام وکیل: از بناهای دوران کریم خان زند است که در شیراز، در محله ی میدان شاه، جنب مسجد وکیل قرار گرفته است.
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ذیل مدخل حمام)
بدین ترتیب تنها به ۱۱حمام قدیمی، مانده از هزاره نخست اسلامی، در اقلیم پهناور پارس برمی خوریم، سهم شیراز فقط سه حمام است که کهنه ترین آن ها را باز هم ساخته هایی از دوران زندیه تشخیص داده اند!!! مگر زبان بیان بی تاریخ بودن خطه فارس، سلیس تر از نمایش فقدان عناصر اصلی مورد نیاز در شکل گیری مناسبات و ملزومات اجتماعی، از جمله نبود خانه و بازار و حمام و آب انبار و حمام نیز ممکن است؟!! اگر شیراز در زمان زندیه نیز تنها با یک حمام نیازهای جمعیت خود را برطرف می کرده، پس این پایتخت فرهنگی ایرانیان، در این زمان نه چندان دور هم، جز قصبه ای بزرگ نبوده، جز یک راسته و محله و حد اکثر بیش از پنج هزار جمعیت نداشته است. در این صورت آیا پذیرش این مطلب دشوار می شود که ۳۵۰ سال پیش از زندیه، یعنی به دوران حافظ، در جای شیراز کنونی، تنها خشکه بیابانی پهن بوده است؟!! اگر کسی روش دیگری می شناسد و قرائن دیگری دارد که از طریق آن اثبات مرکز تجمعی به نام شیراز و یا هر نام دیگر، در محیط کنونی این شهر، به قرن هفتم هجری را ممکن می کند، پس بسم الله، بیاورد تا بشنویم!!! به راستی اگر فارسیان و فارس سازان حتی نتوانند حافظ خود را به صحنه تاریخ و تولید ادب فارسی برانند، پس بار گران مسئولیت آن قوم پرستی دروغین و قلابی را بر دوش می برند که صد سال است، به اشاره ی سر انگشت یهودیان، دشمنی و دوری از یکدیگر را، برای مردم این سرزمین سوقات آورده است!!!
بدین ترتیب از این فرصت تفریحی هم بیرون می زنم، به تخت جمشید نیمه تمام در جست و جوی داریوش باز می گردم و به تچر یعنی خانه ی اختصاصی داریوش وارد می شوم. آیا او را در آن جا خواهیم یافت و نشانی از این صاحب خانه در تچر پیدا می شود؟!!

بدون توجه به وصله های ناجور در دو قسمت بالای این کتیبه های خشایارشا، که در سه زبان بر دیواره ی جنوبی آپارتمان کوچک داریوش در تخت جمشید نصب است، می دانیم که کپی دیگری از همین متن بر دیوار شرقی حیات تچر و نسخه ای هم بر جرز غربی آن دو جرز پیش تر نمایش داده شده ی ایوان خانه ی داریوش گذارده اند، که با قلابی بودن کتیبه ی سمت شرق آن آشنا شده ایم.
«Xpc، کتیبه ی سه زبانه در سه نسخه، دیواره های غربی، جنوب و شرق تچره. مضمون آن ساختن بنا توسط داریوش است.
اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در بالا آفرید، که مردم را آفرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روااز بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه این سرزمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی. خشایارشا، شاه بزرگ می گوید: به خواست اهوره مزدا، پدرم داریوش شاه این کاخ را ساخت. اهوره مزدا مرا بپاید با ایزدان، همچنین آن چه من ساختم و آن چه پدرم داریوش شاه ساخت. اهوره مزدا این ها را بپاید با ایزدان».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۳).
لوکوک آن متن تازه کنده شده بر جرز شرقی ایوان کاخ داریوش را، که کپی جرز غربی آن است، به حساب کتیبه های تچر نیاورده است. یا در زمان تدوین کتاب اش هنوز آن جرز شکسته با کتیبه ی تازه نوشته را بالا نبرده بوده اند، که با توجه به تاریخ تالیف آن بعید می نماید، یا لوکوک به آن میزان درایت داشته است که کتیبه ی نوشته بر یک ستون تازه ساخت را رسمی نپندارد! برای طبیعی شمردن متن این کتیبه، آن جا که خشایارشا می نویسد: «پدرم داریوش شاه این کاخ را ساخت»، باید این قید را اضافه کرد: «که اهورا مزدا رحمت اش کند»! زیرا اگر صاحب اصلی کاخ در زمان سلطنت و زندگی خود ادعای ساخت بنا را نکرده و فرزندش، آن هم با عنوان سلطان، پدرش را سازنده ی آن معرفی می کند، پس بدون شک جایی از این لابیرنت کتیبه های هخامنشی در تخت جمشید معیوب است، مگر این که گمان کنیم خشایارشا در فقدان پدر و زمانی که بر جای او نشسته، کتیبه های دیواره های تچر را نقر کرده است. در این صورت هم باید فورا بپذیریم که بنای تچر به زمان سلطنت خشایارشا هنوز تمام نبوده است و آن گاه بلافاصله این سئوال دیگر پدیدار می شود که: در این حال داریوش شب را در کجای تخت جمشید صبح می کرده zاست؟!! وانگهی اگر به متن کتیبه های خشایارشا در دروازه ی ورودی، سکوی آپادانا و دیواره های تچر رجوع کنید، از یکسانی تذکرات در آن یکه می خورید. بیننده از خود می پرسد خشایارشا چه ضرورتی در این تکرار می دیده است که در محیطی بسیار محدود، بر کنار یک کاخ کوچک، با همان متنی که برای دروازه ی ورودی و آپادانا به کار برده، ضمن معرفی چند بارهع ی خود به تاریخ، سه بار دیگر هم یاد آوری کند که پدرش کاخ ساخته است؟!!! آیا دلیل این کار را محدودیت واژگان کاربردی در زبان میخی داریوشی بدانیم که به محدودیت بیان و تجدید و تکرار یک متن واحد در این زبان بی هویت و تازه ساز و فرمایشی منجر شده، یا این گونه بازی های فرهنگی را به حساب تمسخر منشیان ایلامی و بابلی نسبت به زمام داران هخامنشی بپنداریم، که به اعتراف خودشان خواندن نمی دانسته اند؟!!!

«Xpd، کتیبه ی سه زبانه در چهار نسخه، که روی دالان و پلکان هدیش
( بنای معروف به کاخ اختصاصی خشایارشا در تخت جمشید) حکاکی شده است.
اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آسمان را در بالا آفرید، که مردم را آ فرید، که شادی را برای مردم آفرید، که خشایارشا را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، یگانه فرمان روااز بسیار، من خشایارشا هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان با تبارهای بسیار، شاه این سرزمین بزرگ تا دور دست، پسر داریوش شاه هخامنشی. خشایارشا، شاه بزرگ می گوید: به خواست اهوره مزدا، من این کاخ را ساختم. اهوره مزدا مرا بپاید با ایزدان، و نیز شهریاری مرا و آن چه را من کردم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۰۳).
بفرمایید، این هم نمونه ای دیگر و این بار در هدیش، که خشایارشا متن واحدی را چهار بار بر در و دیوار تکرار کرده است. تنها تفاوت متن این کتیبه با آن چه سه بار در تچر تکرار شده، این است که به جای «پدرم داریوش این کاخ را ساخت»، می نویسد: «من این کاخ را ساختم»!!! در مجموع و تا همین جا و با مراجعه به کتیبه های خشایارشا در تخت جمشید، با چهار پز مختلف از طرح ادعا از زبان خشایارشا رو به رو می شویم: نخست می نویسد که دروازه ملل را به اشتراک پدرش داریوش ساخته است، آن گاه کار ساخت بنای آپادانا را به اراده انفرادی خود مربوط می کند، سپس بالا بردن بنای تچر را اختصاصا به پدرش وامی گذارد و سرانجام بار دیگر در بنای هدیش حضور پدر را ندیده می گیرد و بنای آن را به خود نسبت می دهد!!! اگر داریوش را پدر خشایارشا شمرده اند و تاریخ تسلط او را قریب چهل سال بر خشایارشا مقدم گرفته اند، ولی در همه جا سخن گوی ساخت تخت جمشید را خشایارشا می بینیم، پس طبیعی است که داریوش در تدارک مجموعه ی تخت جمشید غایب شناخته شود. بدین ترتیب، در یک بررسی عاقلانه و با برداشت از متن این کتیبه ها زمان شناسی دوران حیات و حضور و سلطنت داریوش نا ممکن می شود. اگر بنا بر قبول های کنونی، فرض را بر این بگیریم که داریوش بنیان بناهای تخت جمشید را با ساخت تچر آغاز کرده، اما کتیبه های اطراف آن را خشایارشا و در زمان سلطنت اش نوشته، پس بدون شک باید که داریوش در حین بالا بردن بنای تچر مرده باشد، آن گاه با کتیبه ی دروازه چه باید کرد که خشایارشا داریوش را در بنای آن سهیم می گوید؟ اگر گمان کنیم که پدر و پسر کار ساخت ابنیه ی تخت جمشید را به اشتراک و همزمان از دروازه ی ورودی و تچر آغاز کرده اند، پس چرا فقط از اشتراک ساخت بنا در دروازه ی ملل صحبت می شود و از آن که کتیبه ی فراز دروازه به نام خشایارشا و به زمان سلطنت اوست، پس باز هم باید که داریوش را در ابتدای بنای دروازه ی ورودی مرده تصور کرد و گرنه طبیعی بود که مضمون کتیبه ی دروازه از زبان داریوش نوشته شده باشد، که به همکاری فرزندش در بنای آن اشاره ای کند. این که در همه جای تخت جمشید خشایارشا راوی فنی و رسمی ساخت و ساز ابنیه هاست، خود به خود حضور داریوش را از تخت جمشید حذف و کار خانم کخ را دشوار می کند که مجبور است نام کتاب اش را به «از زبان خشایارشا» تغییر دهد!!! مطمئن باشیم که ایران شناسی پر از حقه بازی و مخلوق ناخلف و حرام زاده ی دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب، تا ابد هم قادر نخواهند بود که رمز کتیبه های تخت جمشید را در ارتباط با کرونولوژی و دوران شناسی سلسله ی هخامنشی بگشایند، مگر این که از شیادی های به کار زده ی خویش در این گونه موارد پرده بردارند!!! در عین حال آن یکی دو سنگ نبشته ی مختصر که در تچر و در دیواره ی جنوبی صفه متعلق به داریوش می گویند، به دلایلی که در یادداشت بعد می آورم، نیازمند به بازبینی و تعیین محدوده ی صحت آن هاست و این نمایش نامه ی بررسی مخروبه های تخت جمشید آن گاه به اوج شکوه خود در فانتزی بافی و گمان پروری و دروغ سازی می رسد که اینک می دانیم هیچ قسمتی از ابنیه ی آن مجموعه، به نیمه ساخت نیز نرسیده و در ابتدای اجرا متوقف مانده است!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 6:30
ایران شناسی بدون دروغ، 59 ، بررسی کتاب دانش نامه ی آثار تاریخی فارس
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵۹
کتاب «دانش نامه آثار تاریخی فارس» را، از آن جهت که یک فرآورده ی فارسیان درباره ی فارس است، نمی توانند منکر مطالب آن شوند و از اعتبار ساقط بدانند، به آسانی نخواهم بست و بر زمین نخواهم گذارد، زیرا این مستندی است معرف بی تاریخی، بی ریشگی و نوپدیدی مظاهر تجمع و تظاهرات در روابط اجتماعی فارسیان، چندان که بر آن مبنا می توان مدعی شد که پیش از صفویه، جز در کلنی های پراکنده ی عشیره نشین ریشه داری از اعراب و آفریقاییان مهاجر، آن هم در نواری نزدیک به سواحل جنوب، به طور کلی در خطه ی فارس یادگاری از دیرینه ی اسلامی و از مردم ساکن آن اقلیم نمی یابیم!!! این مطلب البته اختصاص به سرزمین فارس ندارد و به یقین جست و جوی یک ملت و مملکت معین، با روابط مشخص تولیدی و تمدنی، در زمینه های اقتصادی و سیاسی و نیز تظاهرات فرهنگی بومی، منطقه ای یا ملی، در جغرافیای کنونی ایران، از پس رخ داد پلید پوریم تا ظهور دولت صفویه، بی حاصل است.
«کاروان سرا: کاروان سرا که نام آن مشتق از کاروان، به معنای گروه مسافران است، استراحتگاه و یا پناهگاه بین راه است که از روزگار باستان با ویژگی های گوناگون در شهر و روستاها و جاده های حاشیه ی کویر و معابر کوهستانی احداث شده است. کاروان سراها با توجه به وضعیت اجتماعی، اقتصادی و مذهبی در دوران های مختلف ویژگی های معماری خاصی داشته اند. کاروان سراهای دوران پیش از اسلام عمدتا بناهایی چهارگوش مربع یا مستطیل شکل اند که با مصالحی چون خشت و آجر بنا شده و دارای اتاق و اصطبل هایی چون خشت و آجر بنا شده اند و دارای اتاق و اصطبل هایی در اطراف اند. پس از اسلام به جهت رونق تجارت و اقتصاد، امنیت راه ها و کاروان ها از اهمیت بیش تری برخوردار شد. بنا بر این علاوه بر افزایش تعداد کاروان سراها، ویژگی معماری آن نیز تغییر یافت».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۳۰۶)
باید معلوم شود این حضرات دانش نامه ساز و مدخل نویس به مطالبی که خود تدارک دیده اند، تا چه حد پای بندی عقلی و اسنادی دارند و از بیان آن چه منظوری را قصد کرده اند؟ آیا این فرمایشات فقط جمله سازی و انشاء نویسی است و یا برای نشانی های ارائه داده ی خویش، اعتباری قائل اند؟ این جا افاده فرموده اند که در دوران اسلامی، به علت رونق تجارت و امنیت راه ها، کاروان های بیش تری به راه افتاده و لاجرم کاروان سراهای بیش تری نیز ساخته شده است. اینک به درون دانش نامه می رویم تا ببینیم از آن رونق اقتصادی و امنیت اجتماعی که از پس طلوع اسلام در جوامع اسلامی جاری شده، تا آن جا که به نمایه ی کاروان سراها مربوط می شود، چه سهمی به اقلیم فارس رسیده، چه تاثیری بر رشد اقتصادی آن گذارده، چه بقایایی از کاروان سراهای اسلامی و ماقبل اسلام موجود دارد و قدیم ترین کاروان سراهای آن خطه به چه دورانی مربوط می شود؟!
«کاروان سرا و حمام نیریز: این کاروان سرا و حمام قدیمی در مرکز شهر نیریز قرار دارد. در گذشته کاروان های تجاری استان های کرمان، یزد، بندر عباس و فارس که از مسیر نیریز عبور می کردند، در این کاروان سرا که از مراکز مهم تجاری شهر نیریز بوده، اطراق می کردند... این کاروان سرا و حمام هم اکنون پا برجاست و به کاروان سرای سروی و حمام محمد حسین معروف است. این کاروان سرا و حمام احتمالا از موقوفات مدرسه ی غیاثیه بوده که در سال ۱۰۹۶ هجری قمری و در زمان سلطنت شاه سلیمان صفوی ساخته شده است.
کاروان سرای آب گرم کوار: از آثار دوران صفویه است که در شمال شرق روستای آب گرم کوار و در دامنه ی کوه قرار گرفته است.
کاروان سرای آسمان جرد. از آثار تاریخی دوران صفویه است که در شهرستان جهرم، بخش خفر، روستای برایجان واقع شده است.
کاروان سرای احمدی. از کاروان سراهای شیراز است که در محله درب شاه زاده قرار گرفته است... کاشی کاری لچکی های سر در حجره ها مربوط به دوران اختلاط با طرح های گلدانی و پرنده مربوط به سال ۱۳۲۸ هجری قمری است.
کاروان سرای بابا نجم: از آثار دوران صفوی است که در شهرستان فیروز آباد، بخش قیر و کارزین قراردارد.
کاروان سرای باجگاه: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در کیلومتر ۱۸ جاده شیراز- اصفهان واقع شده است.
کاروان سرای برمیر: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در غرب شهر گراش واقع شده است.
کاروان سرای بزرگ بریز: از آثار دوران قاجاریه است که در شمال بخش مرکزی لار واقع شده است.
کاروان سرای بنارویه: از کاروان سراهای شهرستان لار است... این کاروان سرا در تاریخ ۱۰۸۵ ساخته شده است.
کاروان سرای بید زرد: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است ک در بید زرد واقع شده است.
کاروان سرای تنگاب: از آثار تاریخی دوران ساسانی است که در جاده فیروز آباد به تنگاب واقع شده است... حیاط مرکزی این کاروان سرا به ابعاد ۶×۶ متر است که هر ضلع آن دارای دو اتاق به ابعاد ۲۰/۲×۲۰×۲ متر است.
کاروان سرای چنار راهدار: از آثار تاریخی دوران صفویه است که در مجاورت پاسگاه چنار راهدار واقع شده است.
کاروان سرای خان خوزه: از بناهای ساخته شده در دوره صفوی است که در مسیر جاده آباده به شیراز قرار دارد.
کاروان سرای خان زنیان: از آثار دروان قاجاریه است که در خان زنیان واقع شده است.
کاروان سرای ده بید: از آثار تاریخی اواخر قاجاریه است که در شخهرستان خرم بید واقع شده است.
کاروان سرای دیودان: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در ۱۰۰ کیلومتری جنوب شرقی شیراز قرار دارد.
کاروان سرای روغنی: از کاروان سراهای شیراز در محله ی درب شاه زاده قرار گرفته است. این کاروان سرا از بناهای کریم خان زند است.
کاروان سرای شورجستان: کاروان سرای شاه عباسی است در شمال غربی شهرستان آباده واقع شده است.
کاروان سرای صفوی ایزد خواست: از بناهای دوره ی صفوی است که در کناره ی شرقی رود خانه ی ایزد خواست واقع شده است.
کاروان سرای علی آباد: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در مجاورت روستای برایجان واقع شده است.
کاروان سرای فیل: از کاروان سراهای شیراز است که در محله درب شاه زاده قرار دارد. این کاروان سرا از بناهای کریم خان زند است.
کاروان سرای قوام آباد: از آثار تاریخی قاجاریه است که در شهرستان مرودشت واقع شدده است.
کاروان سرای گلشن: از کاروان سراهای دوران صفویه است که در میدان مقابل بازار قیصریه لار واقع شده است.
کاروان سرای گمرک: از کاروان سراهای شیراز است که در محله درب شاه زاده قرار گرفته است. این کاروان سرا از بناهای کریم خان زند است.
کاروان سرای مخک: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که در کیلومتر ۳۰ جاده جهرم به شیراز در سمت جاده واقع شده است.
کاروان سرای منوچهر خان موصلو: از آثار تاریخی متعلق به قرن چهارم - پنجم هجری است که در کیلو متر ۳۵ جاده فیروز آباد واقع شده است. ابعاد کل کاروان سرای ۱۸×۱۸متر است.
کاروان سرای میان کتل: از آثار تاریخی دوران قاجاریه است که بر سر راه جاده قدیم شیراز به کازرون واقع شده است».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ذیل مدخل کاروان سرا)
بفرمایید این هم فهرست کاروان سراهای خطه ی فارس بنا بر اعتراف زعمای دانایی فارس. دانش نامه ی آثار تاریخی فارس مثل اغلب موارد دیگر، درباره ی نحوه تاریخ گذاری بر این کاروان سراها در هیچ دوره ای چیزی نمی گوید و توضیح نمی دهد که از چه راه آن یکی را صفوی، این یکی را زندی و دیگری را قاجاری تشخیص داده است، اما با اندازه دقت فراهم کنندگان چنین دانش نامه ای، آن گاه آشنا می شویم که اتاقک تنگاب، یعنی حیاطی ۳۶ متری و چند اتاق دو متری راکاروان سرای ساسانی معرفی می کنند تا معلوم زمانه شود که به دوران ساسانیان کاروان ها با یک بچه شتر و ساربانی بسیار لاغر اندام با باری به قدر هیزم سوخت نیم ساعت یک آتشکده ی زردشتی، آن هم به نوبت، جا به جا می شده اند!!! واقعا که سازندگان و مدخل نویسان چنین دانش نامه هایی را باید بر سر کلاسی نشاند و ابتدا برای آنان معنا و منظور و مفهوم کاروان سرا را باز گفت. این مطلبی است که عینا در مورد کاروان سرای ۳۰۰ متری منوچهر خان موصلو نیز تکرار می شود، که نمی دانیم با چه نشانه هایی بنای آن را تا قرن پنجم هجری به عقب کشیده اند!!! با این همه و در مجموع و با گذشت از این شیرین زبانی های فاضلانه، از فحوای اطلاعات فوق در می یابیم که احداث کاروان سراها نیز در سراسر خطه ی فارس به دورتر از زندیه نمی رود و با اعتبار بیش تری مدعی می شویم که پایه ی بنای شهری به نام شیراز را در عهد زندیه ریخته اند!!! در این صورت باید به دنبال آن شیراز با وضع «بی مثالی» گشت که حافظ وصف می کند و برای بی زوالی آن دست به دعا می برد!!! اما اینک و با التجا به آن بیان پیشین دانش نامه سازان شیراز، تا همین جا معلوم شد که اثرات و نتایج آن فرصت رونق تجارت و فضای امنیت مستقر شده در سرزمین های اسلامی، به دلیل ساده ی نبود کاروان سراها، تا زمان زندیه، هنوز به شیراز وارد نشده بود!!!
بار دیگر از این زنگ تفریح هم خارج می شوم و به تخت جمشید باز می گردم که مجموعه ای از حقه بازی های سرهم بندی شده است که پس از تخریب عمدی هویت اصلی و ایلامی آن، به دست باستان شناسان مبرز غرب و با وصله پینه ی قطعات پراکنده ی محدودی از سنگ و نقش، درست همانند جور چینی پاسارگاد، تخت جمشید ساخته اند. می خواستم بلافاصله و پس از این که به طور قطع معلوم شد در همه جای تخت جمشید تنها و تنها کتیبه هایی با نام و از زبان خشایارشا جواب گو و مدعی آن ساخت و سازهاست، به دو سنگ نوشته ی مانده از داریوش در تخت جمشید بپردازم و جعلی بودن آن ها را اثبات کنم، اما لازم آمد که به مناسبت احوال و برای استحکام مقال، چند کلامی در باب یک سفر نامه بیاورم که مانند نزدیک به تمامی سفرنامه های دیگر، ضمیمه هایی قلابی به قصد جا اندازی و اثبات و شاهد تراشی قدمت این و آن اثر به اصطلاح تاریخی است، که باسمه سازان کنیسه پیشاپیش تدارک آن را دیده اند، بحثی که در جزییات کامل به زمان خود عرضه خواهم کرد.
«بنا بر این مطالعات نیبور شکاف میان تاریخ پیش و پس از اسلام را پر کرد و یا به عبارت دیگر، روی این شکاف پل زد و با خوانده شدن خطوط میخی و روشن شدن تاریخ پیش از اسلام ایران، شکاف های موجود در میان قسمت های مختلف خاور نزدیک هم پر شد. علاوه بر این، طرح های بسیار جالبی که نیبور از آثار مختلف تخت جمشید تهیه کرده بود، زمینه ی کاری شد برای باستان شناسانی که پس از نیبور به ایران آمدند و به کاوش پر داختند. بنا بر این نیبور در میان تمام سیاحانی که از ایران دیدن کرده اند، جای ویژه ای را به خود اختصاص داده است و ما به خاطر این ویژگی جای او، برای او احترام خاصی قائلیم و اثرش را ارجمند می داریم».
(کارلستون نیبور، سفرنامه، ص ۱۲، مقدمه ی مترجم)
چنین اظهار عبودیتی از جانب پرویز رجبی، که کار او ماله کشی ناشیانه بر سوراخ سنبه های دیوار بدنمای تاریخ ایران باستان بوده است، هنوز نسبت به سودی که اختراع یک سیاح مجعول به نام نیبور نصیب کنیسه کرده، چنان که در بحث بعد بیاورم، بسیار الکن و اندک می نماید و از آن که به زمان خود تسمه از گرده ی سیاحان قلابی و ناموجود ارسالی از مغرب به ایران خواهم گذراند، که قریب صد در صد آن ها ساختگی اند، اما اینک به این بسنده می کنم که بگویم نیبور نام همان سیاح نخبه ای است که گویا قریب ۲۵۰ سال پیش و در اواخر دوران تسلط کریم خان برای کپی برداری از نقوش و خطوط موجود در تخت جمشید از مسیر بوشهر، به چهل منار رفته و بازگشته است. او در این ماموریت موهوم ظاهرا موظف بوده است کتیبه و نقوش معینی را به عنوان موجودیت تاریخی و فرهنگی تخت جمشید ثبت کند که حجاران ارسالی از اورشلیم قرار داشته اند بعد ها در آن عرصه بیافرینند!!! نقوش و کتیبه هایی که هرچند از حک بخشی از آن ها، به علت نیافتن سطوح مورد نیاز صرف نظر کرده اند، اما نقش آن ها در سفرنامه نیبور پیدا می شود؟!!!! اینک برای آشنا کردن اهل خرد با گوشه دیگری از گستره شیادی های انجام شده در موضوع تاریخ ایران باستان و از آن که نیبور را کریستف کلمب افتخارات هخامنشی شناخته اند، می خواهم شما را به تماشای صحنه ی کوچکی بکشانم که ببینید مسئولین هوشیاری در برابر این تجاوزات آشکار تاریخی و فرهنگی، چه گونه در مواجهه با علنی ترین توهین به شعور اجتماعی مردم ما، چشم و گوش و دست و پا بسته، خود را به نادانی زده اند!!!
«چون در ایران لباس من لباس اروپایی بود، در شیراز نتوانستم مانند دیگر کشورهای مشرق زمین آزادانه به گردش بپردازم و به این خاطر نتوانستم نقشه ی دقیقی از شیراز تهیه کنم... در شکل بیست و سه که در آرامگاه حافظ تهیه شده است، مسجدها به طور مشخص تری به چشم می خورند. در شکل بیست و سه، شماره ی یک: شاه میر حمزه است، شماره ی ۲ شاه چراغ، شماره ی ۳: مدرسه، شماره ی ۴: سیدالحسین، شماره ی ۵، خاتون جامع، شماره ی ۶، بی بی دختر است. این ها مسجد هایی هستند که از غارت های پی در پی شهر جان سالم به در برده اند. هیچ کدام از این مسجد ها مناره نداشتند و مردم می گفتند که ساختن مناره در ایران معمول نیست و مؤذن اذان را یا جلو مسجد و یا روی بام مسجد می گوید... ساعت هشت صبح روز بیست و سوم آوریل ۱۷۶۵ در شیراز زلزله ی آن چنان شدیدیآمد و خانه ی کهنه ای که من در آن زندگی می کردم، چنان تکان خورد که فکر کردیم خانه فرو خواهد ریخت».
(کارلستون نیبور، سفرنامه، ص ۱۵۴)
نیبور که با همان لباس اروپایی از سراسر فارس عبور کرده، به دهات رفته، همه جا سرکشیده، خدمت گزار به مزد گرفته، حتی در رواق های زورخانه های شیراز نشسته و ورزش باستانی تماشا کرده، این جا برای پوشاندن نادانی های ارائه داده در موضوع شهر شیراز، بهانه ی لباس را می آورد که نمی دانیم چرا تعویض نمی کرده است؟!!
«در ایران خانه هایی وجود دارد به اسم زورخانه و هرکس می تواند به زورخانه برود و زور خود را به معرض تماشا بگذارد. وقتی من برای اولین بار به دیدن یکی از این زورخانه ها رفتم، هوای زورخانه چنان آلوده بود که به تر دیدم فورا این محل را ترک کنم. در عین حال یک بار دیگر به دیدن زورخانه رفتم و این بار آن قدر در این محل ماندم، که بتوانم تصوری از یک زورخانه و ورزشی که در زورخانه می شود، به خوانندگان ام بدهم».
(کارلستون نیبور، سفرنامه، ص ۱۵۸)
باید بپرسیم که نیبور با چه لباسی به زورخانه رفته است؟ اگر لباس اروپایی، پس رفت و آمد او در شیراز با لباس غیر محلی تولید اشکال نمی کرده است، پس چه گونه علت نا آشنایی خود با شیراز و تهیه ی آن نقشه ی نادرست را به گردن لباس اروپایی اش می اندازد و اگر زمان حضور در زورخانه لباس محلی پوشیده بود، پس می توانست با همان لباس به سرکشی شیراز رود و از آن نقشه ی دقیق بسازد. اما اصل مطلب، به دلایلی که خواهم گفت این است که زورخانه هم مانند کتیبه های داریوشی در تخت جمشید، از عناصری بوده، که می باید به نام و قلم نیبور در ۲۵۰ سال پیش تایید شود!!! برای آشنا شدن با عمق و اهمیت تخدیر کننده ی دروغ های آشکاری که ماموران یهود در سطوح مختلف و از جوانب گوناگون درباره ی تاریخ ایران و به طور کلی شرق میانه به کار زده اند، کافی است به همین چند سطر از نوشته های مثلا نیبور در سفرنامه اش نگاهی پرسشگرانه بیاندازیم و نقاشی او را در زیر ببینیم که بنا بر ادعای خود او، حاصل نظری است که از چشم انداز مقبره ی حافظ به وسعت شهر شیراز انداخته است.

آیا متوجه شدید؟ ظاهرا و چنان که از متن بالا بر می آید، باید که آن بارگاه بلند بالا و آن گنبد آسمان آرای گوشه سمت راست این نقاشی، که از صفحه ی ۲۵۷ ترجمه ی فارسی سفرنامه ی نیبور برداشته ام را، بنا بر ادعای او، آرامگاه حافظ بپنداریم وگرنه قید او که تصویر را از کنار مقبره ی حافظ برداشته، بی معنا می شود که اثر دیگری جز این بنا در عرصه ی خارج از شهر و در چشم انداز استقرار نقاش نمی بینیم!!! آیا همین قید و ذکر مقبره ی حافظ به نام و از زبان نیبور، خود شگردی نیست تا یادبود حافظ از این راه به عمق ۲۵۰ سال دورتر برود؟ و گرنه می پرسم اگر به زمان نیبور مقبره و اثر و بارگاهی از حافظ در شیراز برقرار بوده، چرا گوشه ای از آن را در این باسمه نمی بینیم تا سند قرار دهیم؟!!! بقیه ی باسمه نیز شمای همان شهری است که در زمان کریم خان هم امورات طهارت مردم اش تنها با یک حمام می گذشته و آن گاه که اطلاعات نیبور در باب مساجد شیراز در عهد زندیه را نیز بررسی کردم و در کنار نقاشی این مقبره ی ناشناس قرار دادید، که از طراحی های شخص نیبور معرفی می کنند، آن گاه شاید که از قبیل دانش نامه سازان و باستان پرستان ما اندکی به خود آیند، دستی به پیشانی و گوش های خود بکشند و از هضم زورکی هر آن چه به خوردشان داده اند، سرانجام احساس کسالت کنند و دریابند آن کسان که چنین بارگاه و بنایی را به جای مقبره حافظ در قرن هجدهم میلادی جا زده اند، جایگاه متعصبان زود باور ما را، از بز اخفش معروف نیز پست تر گرفته اند!!!
«۶۵ سال پس از وفات حافظ، یعنی در سال ۸۵۶ هجری قمری، شمس الدین محمد یغمایی، وزیر میرزا ابوالقاسم بابر گورکانی، حاکم فارس، برای اولین بار عمارتی گنبدی شکل را بر فراز مقبره ی حافظ بنا کرد و در جلو این عمارت حوض بزرگی ساخت که از آب رکن آباد پر می شد. این بنا یک بار در زمان حکومت شاه عباس کبیر و دیگر بار، ۳۵۰ سال پس از وفات حافظ، به دستور نادر شاه افشار مرمت شد. در سال ۱۱۸۷ هجری کریم خان زند بر مقبره ی حافظ، بارگاهی به سبک بناهای خود ساخت و بر تربت اش سنگی مرمرین نهاد که امروز نیز باقی است. همچنین تالاری با چهار ستون سنگی یکپارچه ی بلند ساخت که از طرف شمال و جنوب گشاده بود و در دو سوی آن، دو اتاق بنا کرد به گونه ای که مقبره ی حافظ در پشت این بنا قرار می گرفت؟!!!! پس از کریم خان زند در سال ۱۲۷۳ هجری قمری طهماسب میرزا موید الدوله حکم ران فارس آرامگاه حافظ را بار دیگر تعمیر و مرمت کرد و در سال ۱۲۹۵ هجری قمری معتمد الدوله فرهاد میرزا فرمان روای فارس در گرداگرد مقبره ی حافظ معجری چوبی ساخت».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۲۱۱)

اگر سئوال کنم آن شمس الدین محمد یغمایی و میرزا ابوالقاسم بابر که به فکر ساخت بنای گنبد دار بر مقبره ی حافظ بوده اند، چرا خانه ای برای خود در شیراز نساخته اند، نمی دانم آن ها که حتی از منبع آب حوض مقابل قبر حافظ نیز خبر داده اند، چه خواهند گفت و باز اگر بپرسم از آن بنای دائما مرمت شده و گنبد دار چرا در نقاشی نیبور اثری نیست، شاید که پاسخ دهند بنای بلند سمت راست نقاشی، همان بارگاه ساخته شده به وسیله ی یغمایی است تا باز بپرسم که بر سر آن عمارت چه آمد که کار مقبره ی حافظ را به بنای این معجرها کشاند؟!!! بدین ترتیب و بر اساس همین داده های مثلا دانش نامه ای، صاحب حافظی می شویم که خود می نویسند سنگ قبرش را کریم خان زند نوشته است!!! اگر بپرسم بر سنگ قبر اصلی حافظ چه گذشت، یقین بدانید کسی پاسخی نخواهد داد و گرچه معلوم نیست مدخل نویسان دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، همین توصیفات ساخت و ساز بر قبر حافظ از دیر زمان تا عهد قاجاریه را از کجا برداشته و به کدام بقایا و یا لااقل نقاشی رجوع کرده اند، اما اگر بزک قبر حافظ به خواست کریم خان را هم جدی بگیریم، که مستندی ندارد، برابر تاریخی که می دهند سالیانی پس از خروج نیبور از ایران انجام شده و آن چه را که اینک از سابقه ی مقبره حافظ می گویند این که به دنبال دو سه دوره ساخت و ساز و مرمت نامعلوم و در خیال، که اثری از آن ها هویدا نیست، صد سال پس از زندیه نیز، این قبر نو سر برآورده در بیابان های اطراف شیراز، از شکل غریبانه ی تصویر بالا، با معجری چوبی در زیر آسمان باز، معمورتر نبوده است. به زبان دیگر و در واقع امر و اگر بخواهیم بر اساس یادگارهای موجود، حرفی زده باشیم، به تر است همین معجرهای چوبی را نخستین سعی معاصر در ساخت گوری برای شاعری به نام حافظ در محلی به تصادف انتخاب شده بدانیم!!! آیا شرح زیر نمی رساند که نیبوری در کار نبوده و مانند ده ها نمونه ی دیگر کسانی به نام این و آن مطلب نوشته و از تصور خود تصویر ساخته اند، تا فقط عناصر و عوامل ناموجود، اما مورد نیاز خویش را به ثبت رسانده باشند؟!! با این همه، به دلیلی دیگر به باستان پرستان توصیه می کنم که اصالت و صحت آن نقاشی نیبور را نپذیرند، زیرا در غیر این صورت ناگزیر قبول کرده اند که شیراز عهد نیبور و اواخر دوران کریم خان هم نو قصبه ای بی امتداد و با وسعت و ساخت و سازی بوده که شاید برخی از سران سپاه توصیف شده ی خان زند در آن می گنجیده اند و قضیه هنگامی صورت فانتزی به خود می گیرد که به فهرستی رجوع دهم که نیبور از مساجد شیراز در عهد زندیه می آورد، بی این که تشخیص دقیق محل استقرار همگی آن ها در نقشه ی کتاب، به سادگی میسر باشد.
۱. مسجد شاه میر حمزه: در شیراز مسجدی به این نام نیست، در نزدیک دروازه ی اصفهان امام زاده نوبنایی با نام امام زاده علی بن حمزه است که مانند بسیاری دیگر به زمان قاجار و این یکی در عهد ناصر الدین شاه دارای بقعه و بارگاه شده و بی تردید نیبور نمی توانسته است از آن با خبر بوده باشد. از متن و شرح نیبور در کتاب سفرنامه می توان به طور ضمنی استنباط کرد که بنای خارج از شهری را که در نقاشی شماره ی بیست و سه آمده، تصویری از امام زاده میرحمزه است، اما تاکید نیبور بر این که نقاشی را از چشم انداز قبر حافظ کشیده، درک مسئله را دشوار می کند.
۲. شاه چراغ: معلوم است که شاه چراغ را هم نمی توان مسجد نامید به خصوص که بنای این امام زاده نیز، همچون امام زاده علی بن میر حمزه، دارای گلدسته است و نیبور نه فقط این دو امام زاده را مسجد گرفته، بل تمام مساجد شیراز را بدون گل دسته گفته است!!! پس یا باید گل دسته های موجود در این دو ابنیه را، افزوده های پس از نیبور بدانیم، که موضوع و محملی ندارد و یا این که نیبور فرضی، مهمل نوشته است!!!
۳. مدرسه: جاعلان این قبیل امور که از دور برای ایرانیان همه چیز ساخته اند حتی در تصور خود نامی برای این مدرسه نساخته اند تا پی گیری مطلب آن میسر باشد.
۴. سید الحسین: در شیراز مسجدی به این نام ثبت نیست و ظاهرا در کازرون امام زاده ای به نام سید حسین شناخته شده است. در جنوب شرقی شیراز هم آستانه ی سید علاء الدین حسین را در عهد زندیه ساخته اند که مسجد نیست و از بخت بد نیبور دو گل دسته ی بسیار بلند دارد!
۵. خاتون جامع: بی شک تا امروز هیچ مؤمنی سمت محراب و قبله ی این مسجد با نام من درآوردی را به شیراز ندیده است!!!
۶. بی بی دختر. معلوم نیست سازنده ی این نام برای مسجدی در عهد زندیه به شیراز، چه اسمی را با اسم دیگر در ذهن خود مخلوط کرده است؟ احتمالا بی بی زبیده و قلعه دختر را !!!
می بینید که نیبور مورد احترام رجبی نه مساجد شیراز عهد کریم خان را می شناخته، نه تصور درستی از مقبره ی حافظ داشته و نقاشی سرهم شده ی او از شیراز و اطلاعاتی که از این شهر می دهد آشکار می کند که از مسجد و بازار و ارک کریم خانی و به خصوص دروازه ی قرآن که باید لااقل دو بار از زیر آن گذشته باشد و می نویسند در زمان کریم خان دایر و معمور بوده، چیزی ندیده و نمی دانسته است!!!
«دروازه ی قرآن: در ورودی جاده ی اصفهان به شیراز، در نزدیکی تنگ الله اکبر و در میان کوه های بابا کوهی و چهل مقام واقع شده است. وجه تسمیه ی این دروازه وجود قرآنی بر فراز طاقی مرتفع است. این طاق در زمان عضد الدوله دیلمی در فارس ساخته شد. قرآنی نیز در آن جای داده شد تا مسافران به برکت عبور از زیر آن سفر را به سلامت به پایان برند... در دوره ی حکومت زندیه، کریم خان زند مجددا آن را باز سازی نمود».
(دانش نامه ی آثار تاریخی فارس، ص ۲۵۱)
آیا عجیب نیست که یک دیلمی به قرن چهارم هجری، در شیراز هنوز فاقد مسجد و حمام و بازار و آب انبار و کاروان سرا، فقط طاق و دروازه و اتاقکی برای استقرار قرآنی بسازد تا روندگانی را از آسیب سفر حفاظت کند که هرگز به شیراز وارد و خارج نمی شده اند؟!!! اینک در این مبحث گشوده یاد آوری کنم که از عهد کریم خان هم به شیراز فقط چهار مسجد می شناسیم، که به زمان خود با دلایل واضح بیان خواهم کرد که تمامی آن ها را در همان دوران زندیه ساخته اند: مسجد عتیق، مسجد میرزا کریم صراف، مسجد نو و مسجد وکیل. اگر معلوم شود که تا عهد کریم خان به شیراز مسجدی نبوده، آیا راه دیگری جز این می ماند که قبول کنیم بنای شهر شیراز در عهد زندیه و به تدریج تا زمان قاجار از زمین برآمده است، آیا از چنین شهر نوساز قرن دوازدهمی، می تواند در قرن ششم و هفتم هجری، سعدی و حافظ بیرون آمده باشد؟!!!
حضرات بیدار شوید، جشن حفاظت از جعلیات نگیرید و به سلامتی دروغ، از کیسه ی خلق الناس، دود به پا نکنید و جوجه کباب و دوغ!! بالا نیاندازید. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه نوزدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 23:0
ایران شناسی بدون دروغ، 60 ، بررسی کتاب سفرنامه ی نیبور
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۰
هر یک از جعلیات دست ساز دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب و پاورقی های خودمانی آن، که در حوزه ی تاریخ و باستان شناسی و اکتشاف و هنر و مرمت و غیره بیرون داده اند، اینک برای نقد ما چون نخبه جواهری گران بها صاحب ارزش است، چنان که قدر سفرنامه ی قلابی نیبور را همان اندازه می دانم که «دانش نامه ی آثار تاریخی فارس». زیرا کسانی با زحمت زیاد، همان فرآورده های موهوم غربی را به صورت مجموعه درآورده و جست و جو برای یافتن آن ها را آسان کرده اند. اینک روند تدوین چنین دانش نامه هایی، هرچند که به داده های حوزه ی کوچکی چون فارس مربوط شود، چنین است که مدخل نویسان در اتاق کوچک یا بزرگی اتراق می کنند، تا جایی که بتوانند کتاب ورق می زنند و مکتوبات موجود را برای دوخت قبای دیگری از دروغ، وصله پینه می کنند. آن ها غالبا از هویت مدخل خود بی خبرند، در بیش تر مواقع از نزدیک موضوع مورد نظر را ندیده اند و برای آنان حقیقت همانی است که مردک یهودی ظاهرا ایران شناس سراپا متصل به کنیسه ای، در صد سال پیش، مدعی شده است!!! بدین ترتیب چنین دانش نامه ها و دائرة المعارف هایی مجموعه ای از گمانه های متضاد اند: آن گاه که سر و کارشان با مانده های مادی تاریخ است، سر به زیر و مظلومانه و شاید هم ناخواسته و ناگزیر مجبور به این اعتراف اند که چیزی در بساط برای نازیدن ندارند و زمانی که به تفسیر و تولید خیال، در مبانی ذهنی تاریخ می پردازند، هر مدخلی را از فرط گزافه بافی به شاه نامه ی کوچکی بدل می کنند!!! سعی مدام من این بوده است که سرسختانه و با بررسی پنهان ترین زوایای پدیده های تاریخی، از مادی و ذهنی، کسانی را متوجه کنم که دریافت و دیدار از حقیقت، نیاز به عبور از مراتب و مسیر بنیان های راه نما دارد و از پس دو سده شیفتگی و شوق بی محتوا و بچگانه و بدلی، اینک زمان آن است که اندکی هم بیندیشیم که آیا به راستی یک سرزمین خشک و تفتیده در آفتاب، بدون کاروان سرا، یعنی ایستگاه های پلکانی استراحت و تامینات، می تواند مسیر و جاده ی تجارت ابریشم و یا هر مال و بار دیگر بین شرق و غرب و یا جنوب و شمال شمرده شود؟ و اگر به دلیل طبیعت مطلب چنین مقوله ای ناممکن است، پس اندک تاملی کنیم که چه کسان و برای کسب کدام سود و با چه منظور، از قبیل چنین توهماتی را در ذهن ایرانیان کاشته اند؟!!
همین طور است ماجرا و محتوای سفرنامه ی نیبور، که یکی از اصلی ترین تولیدات فنی و فرهنگی ایران شناسی دو سده ی اخیر و دیباچه ای است بر آن دفتر دروغ که بعدها تاریخ ایران باستان و ایران اسلامی نامیده اند. من به زودی با عرضه ی نمونه های لازم از کتاب سفرنامه ی نیبور، هرگونه تردیدی در باب نادرستی و یا لااقل دست بردگی وسیع در آن را برطرف خواهم کرد، اما از آن که می دانم مدخل های نوگشوده ی این وبلاگ در مباحث جدید، آن چنان بهت زدگی ظاهرا درمان ناپذیری در لایه های مختلف اجتماع پدید آورده که بیش و کم گروهی را نسبت به دنبال کردن مطلب دچار دل زدگی کرده و کسانی که بدون خواندن دو سه غزل از حافظ و نظایر او، شب و روز را تمام شده نمی گیرند، تحمل شنیدن و خواندن این مطلب نو را نداشته اند که راه نمایان شیرین سخن و صاحبان غزلیات آسمانی و گشایندگان درهای دانایی غیب بر او، از منظر تاریخی و دورانی قلابی اند و هستی و محصولات شان جزیی از تولیدات کارگاه کسانی است که مایل اند در ذهن عمومی ملتی چنان تخدیر و توهمی بیافرینند و چنان با قافیه سرگرم شان کنند که دنبال هستی کهن خویش و بر باد دهندگان آن نباشند. چنین است که می خواهم همین کتاب سفرنامه ی نیبور را دست مایه ی دیگری بر اثبات اصلی ترین مبحث جاری قرار دهم که شهری با هویت و نام شیراز، پیش از برآمدن زندیه، در پهنه ی اقلیم به اصطلاح فارس نبوده است تا از آن پیامبران شیرین سخن زبان فارس ظهور کنند!!!

این اصل و ترجمه ی نقشه ای است که در صفحه ی ۲۵۵و ۲۵۶ نسخه ی فارسی سفرنامه ی نیبور آمده است. در واقع آن نقاشی قبل چشم انداز از دور و این یکی محتوای درونی شهر شیراز از دیدگاه نیبور در قریب ۲۵۰ سال پیش را نشان می دهد که در آن محل دروازه ی اصفهان و دروازه ی باغ شاه و دروازه ی سعدی و دروازه ی کازرون و دروازه ی قصاب و دروازه ی شاه داعی و نیز بنای شاه چراغ و آستانه ی سید و یا زید الحسین معلوم شده است و همین. محوطه ی بازار و مسجد و مدرسه و ارک وکیل و یا محل مسجد عتیق و مسجد نو و مسجد مشیر و مسجد نصیرالملک در این رسامی علامت نخورده و با احتمال فراوان و برابر آن چه در یادداشت قبل عرضه شد، علی رغم ارائه ی نام های غلط درباره ی مساجد، چنان که این نمودار نیز تایید می کند، نیبور مسجدی را در شیراز عهد کریم خان شناسایی نکرده و نام و مکان هیچ یک از آن ها را در رسامی بالا نیاورده است.
«شهر شیراز در کفه ی بزرگ و حاصل خیزی قرار دارد. این شهر دیواری با خندق دارد. این دیوار، مثل دیگر قلعه های جدید ایران، فقط از خشت و خاک ساخته شده است. در حدود یک سوم از محدوده ی داخل دیوار زیر بنا است و بقیه یا ویرانه است و یا مزرعه ی گندم. در عین حال به نظر می رسد کریم خان، که بزرگی کنونی اش را مخصوصا مرهون دلاوری ها و دوستی های مردم شیراز است، می کوشد این شهر را دوباره به عظمت برساند، نه تنها خود او در این جا کاخی با باغ زیبایی ساخته است، متشخصین شهرهای دیگر را هم وا می دارد که به این شهر کوچ کنند».
(نیبور، سفرنامه، ص۶۴)
این مشخصات کامل یک شهر نوبنیاد و در حال احداث است: اطراف مزرعه ای را حصار کشیده و در دو سوم اول دوران تسلط زندیه در یک سوم آن ابنیه هایی ساخته اند، بقیه نیز یا بایر است و یا هنوز در آن گندم می کارند!!! بانی شهر یعنی کریم خان می کوشد مردم اطراف را به درون آن فرا بخواند و با ساخت بازار و مسجد و مدرسه و باغ به آن رونق دهد. اگر این نوشته ی نیبور و نقشه اش را واقعی بپنداریم، پس بر روی نام شیراز کهن خط کشیده ایم و اگر او را کذاب و مجعول بدانیم، آن گاه بر موجودی کامل تاریخ ایران باستان خاک پاشیده ایم!!! نیبور در سمت راست نقشه و بیرون از حصار شیراز دو مکان را با اسامی میر حمزه و مقبره ی حافظ در بیابان علامت زده است، که در یادداشت قبل در باب آن ها سخن کافی به میان آمد.

در این جا آن رسامی نیبور را با بخش همخوانی از نقشه ی شیراز امروز منطبق و مکان مشهورترین ابنیه ی باستانی درون و بیرون این محوطه را معلوم کرده و شماره زده ام: ۱. مقبره ی امروزین سعدی، ۲. مقبره ی امروزین حافظ، ۳. مکان امروزین دروازه ی قرآن، ۴. محل امروزین ارک کریم خان، ۵. محل امروزین مجموعه ی بازار و مسجد و مدرسه ی وکیل، ۶. محل مسجد نو، ۷. محل شاه چراغ، ۸. محل مسجد عتیق، ۹. محل آستانه ی علاء الدین حسین، ۱۰. محل مدرسه ی خان و ۱۱. محل آرامگاه میر حمزه. نیبور از میان تمام امکنه ی باستانی کنونی، که اینک درون محدوده ی حصار رسامی او قرار دارد، تنها شاه چراغ و آستانه ی سید الحسین را شناخته و رسم کرده است. اگر بر مبنای همین مستندی که آقایان بر چشم خود می گذارند و در صحت آن تردید نمی کنند، مدعی شوم که در زمان نیبور هم هنوز هیچ مسجدی در شیراز ساخته نشده بود، چه فرمایش می کنند؟!!! اگرنیبور در جنوبی ترین قسمت این رسامی، محل انبار باروت و یک کارگاه موهوم را هم علامت زده، چه گونه از مسجد عتیق و غیر آن نام نبرده و مکان آن را رسم نکرده است؟!! جالب ترین مطلب در این رسامی این است که نیبور جایی را با نام دروازه ی قرآن نمی شناسد و در متن و یا این رسامی اش اشاره ای به چنین مکانی ندارد و اگر بنا بر مشهور و ادعاهای موجود، که از جمله در دانش نامه ی آثار تاریخی فارس آمده، باور کنیم که دروازه ی قرآن را عضد الدوله دیلمی به قرن چهارم هجری به شیراز با قصد حفاطت مسافران از چشم زخم راه ساخته است و اگر دروازه ی اصفهان در عهد نیبور هم، با محل کنونی این دروازه ی قرآن، لااقل یک کیلومتر فاصله ی راه دارد، و اگر به طور طبیعی شیراز عهد مثلا آن دیلمی را کوچک تر بیانگاریم، آن گاه به این گمان می رسیم که عضدالدوله در انتخاب محل ساخت این دروازه، توسعه ی امروزین شهر شیراز را نیز در نظر داشته و دروازه ی قرآن اش را کنار خروجی امروزین شیراز به اصفهان ساخته است!!! تاریخ و افتخار سازان موهوم و ملی کنونی، می توانند بدون فوت وقت این دوراندیشی آن دیلمی را نیز در دفترچه افتخارات قلابی خود ثبت کنند تا برای آیندگان محفوظ بماند!!!
وانگهی اگر ابعاد حصار نیبور را منظم و با میزان مقیاس نقشه محاسبه کنیم، حصار داخلی شیراز عهد کریم خان در مربعی با اضلاع اندکی بیش از یک کیلومتر و به وسعت یک مزرعه ی حد اکثر صد و پنجاه هکتاری می گنجیده است، که خود فقط یک سوم آن را معمور دانسته، و اگر برای هر نفر، اعم از خانه و شارع و محل کار و دیگر مضافات، حتی کم تر از عرف زندگی آدمی، ۱۵۰ متر مربع فضا منظور کنیم، پس در شیراز آن عهد، جز چند هزار نفوس نمی زیسته و از آن که اندک اثری از یک عمارت ماقبل کریم خان، در این مربع کوچک در حال ساخت و ساز دیده نمی شود و ادعای فراخی و وسعت بیش تر شهر در دوران مقدم بر کریم خان، ادعای به راستی سخیفی خواهد بود، پس باز هم اثبات دربارها و بارگاه ها و بازارها و کاروان سراها و مساجد و می خانه ها و خرابات و خراباتیان و مکان قدیم زردشتیان و دیگر متعلقاتی که سعدی و حافظ در اشعار و آثار شان، خود را به میان آن انداخته اند، به کلی ناممکن می شود و نمی دانیم آن یار حافظ با قدحی در دست، به کدام دیر مغان می رفته است؟!!! از این باب است که خردمندان این ملک را می خوانم تا در موضوع هستی و هویت ملی خویش فاضلانه و نه متعصبانه بیاندیشیم و افسانه های تفرقه افکن موجود را تایید و دنبال نکنیم. بدین ترتیب بار دیگر با یقین و استحکام کامل مدعی می شوم که شیراز را کریم خان و سواران و ایل همراه او در جایگاه کنونی آن برآورده اند و جست و جوی هستی پیشین برای آن، تجسس بی حاصلی خواهد بود.
«آخر سپتامبر ۱۷۶۰ نیبور به کپنهاگ رفت، اعضای دیگر گروه هم در کپنهاگ جمع شده بودند. در این جا ابتدا به نیبور درجه ی ستوان مهندسی داده شد. او از تواضع از قبول عنوان پروفسوری خودداری کرد و خود را شایسته ی عنوان پروفسوری نمی دانست. این بلند نظری، برنستورف را بر آن داشت که هزینه ی سفر گروه را در اختیار او بگذارد. اعضای دیگر گروه عبارت بودند از: پروفسور فردریک کریستیان فن هافن، زبان شناس و طبیعی دان سوئدی. پروفسور پتر فورسکال. دکتر کریستیان کارل کرامر. نقاش آلمانی گئورگ ویلهلم بارنفایند و همچنین یک خدمت کار سوئدی به نام برگ گرن. روز هفتم ژانویه ی ۱۷۶۱، شش مرد گروه، در عرشه ی کشتی جنگی گروئنلند، سفرشان را از گپنهاک شروع کردند. تقدیر این بود که فقط یکی از این شش نفر، یعنی کارستن نیبور، دوباره اروپا را ببیند. وظایف گروه، در ۴۳ ماده، در ماه دسامبر ۱۷۶۰، یعنی کمی پیش از شروع سفر، به اطلاع نیبور رسانده شده بود: گروه اکتشافی به عربستان می رود، در این جا هرقدر که امکان داشته باشد، کارهای تحقیقی و اکتشافی انجام خواهد گرفت. گروه از طریق استانبول به اسکندریه و قاهره و از مصر به سینا و از طریق دریای سرخ به مکه می رود. اقامت در عربستان دو سال و اگر لازم باشد سه سال طول خواهد کشید. اولین وظیفه ی افراد گروه این خواهد بود که زبان عربی را تا جایی که ممکن است خوب یاد بگیرند. آن ها بایستی داخل و همچنین سواحل عربستان را خوب بگردند. هر کدام از افراد گروه بایستی دفتری برای نوشتن خاطرات و مشاهدات روزانه ی سفر داشته باشد و از این دفتر در هر فرصت مناسبی رونوشتی به آدرس خانه بفرستد. برای خرید کتاب های خطی و کهنه، به قیمت مناسب، ۲۰۰۰ تالر اعتبار وجود دارد. افراد گروه باید بکوشند تا برای سئوال های پروفسور میخائلیس و همچنین سایر دانشمندان اروپا جوابی پیدا کنند... پروفسور فن هافن آداب و سنن کشورها را، مخصوصا کشورهایی را که در پرتو کتاب مقدس و قوانین یهودی قرار دارند، مورد مطالعه قرار دهد».
(نیبور، سفرنامه، ص ۲۲).
تمام علائم یک ماموریت در بنیان یهودی، برای جست و جوی عوارض تاریخی حضور کهن آن قوم در شرق میانه از این متن پدیدار است و نکاتی را روشن می کند که شاید کسانی را به تامل باز هم بیش تر در مسائل تاریخ ایران وادار و یا مشتاق کند. نخست این که تدارک عناوین قلابی مهندس و زبان شناس و دکتر و پروفسور، برای این گونه ماموران، مانند بخشیدن جفتی کفش برای سهولت راه رفتن آسان بوده است و این که اگر قرار باشد یک مسیون قلابی تدارک ببینند، زیر آب کردن سر آدم های اضافی گروه که شاهدی بر حقه بازی و دروغ بافی آنان نباشند، همانند همین گروه نیبور، هرگز دشوار نبوده است و سرانجام این که مسیر عبور و هدف چنین جمع آوران و غالبا سازندگان سند تاریخی، برای حفاظت یهود از ضربه ی برملا شدن ماجرای پلید پوریم، گام به گام و لحظه به لحظه و ماده به ماده، از پیش تنظیم شده و این حضرات سخت کوش و ظاهرا حقیقت یاب، تنها مطالبی را تایید کرده اند که از نخست مامور به تلقین آن بوده اند. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386 و ساعت 0:30
ایران شناسی بدون دروغ، 61 ، بررسی کتاب سفرنامه ی نیبور
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۱
ظاهر قضیه چنین است که مدت ها پیش از کشف رمز خط میخی، نیبور را برای نسخه برداری از کتیبه ها به تخت جمشید فرستاده اند و از متن سفرنامه ی او چنین بر می آید که اطلاعی از چند و چون قضیه ندارد و می کوشد خود را در اندازه ی یک کپی بردار محض بی خبر بنمایاند، اما حاصل کار او چیز دیگری می گوید و در لا به لای سطور کتاب اش، رد پاهایی دیده می شود که معلوم می کند اطلاعات او درباره خط میخی و هخامنشیان و داریوش و تخت جمشید، بسیار بیش از یک نسخه بردار مامور و مزد بگیر در زمانی پیش از کشف رمز خط میخی است و از آن که در عصر نیبور، یعنی چند دهه مقدم بر قرائت کامل متون میخی، کم ترین اطلاعی از هخامنشیان و کورش و داریوش و اسکندر متهم شده به تخریب تخت جمشید در اختیار کسی نبوده است، آن گاه برخورد با چنین مضامینی در کتاب نیبور، آن دم معروف خروس را از قبای سازندگان او بیرون می اندازد:
«آیا این همان خط آسوری باستان نیست، که تمیستوکلس در نامه ی بیست و یکم خود به آن ها اشاره می کند؟ او از دوست اش تقاضای چهار کاسه می کند، که در روی این کاسه ها، به جای این که با خط جدیدی که به دستور داریوش ابداع شده است، نوشته باشند، با خط آسوری باستان نوشته شده است. علاوه بر خط هایی که به آن ها اشاره شد، چهار خط G / چهارده و بعضی از خط های I / چهارده جالب توجه است. تا جایی که من اطلاع دارم، همه نوشته هایی که تاکنون به آن ها اشاره کردم ناشناخته هستند و جالب توجه است، که در این سنگ نبشته ها نشانی از خط پارس های هند، که فرزندان ایرانیان باستان هستند، به چشم نمی خورد. خط پارس ها را خطی باستانی می دانند. با توجه به این که خط های موجود در تخت جمشید قدیمی ترند، می توان چنین نتیجه گرفت، که ایرانی ها به کرات خط خود را عوض کرده اند».
(نیبور، سفرنامه، ص ۱۴۱)
این که داریوش خطی ابداع کرده باشد و اصولا شناخت داریوش به عنوان یک عنصر تاریخی دخیل در تخت جمشید، یا این که پیوند فارسیان هند با ایرانیان باستان و خط اوستا و خود اوستا و از این قبیل توهمات و تدارکات، از مسائل غریبه و نامفهوم در ۲۵۰ سال پیش بوده و چنین معلوم می شود و نشان می دهد که یا سفرنامه ی نیبور به کلی دست نوشته ای در پستوهای اورشلیم است و یا بنا بر نیازهای تازه، در مطالب آن به دوران جدید دست برده اند.
«این ها هستند مهم ترین قسمت های باقی مانده از کاخ با شکوه تخت جمشید، که بیش تر از ۲۰۰۰ سال پیش ویران شده است. همه قطعات مورد احتیاج که حمل و نقل شان دشوار نبوده است، مدت ها است که دیگر در این جا نیستند. با این وصف آن چه که بر جای مانده، می تواند هر بیننده ای را غرق در شگفتی کند. با مطالعه ی این خرابه ها می بینیم، که ایرانی ها هنر معماری و پیکر تراشی را خیلی جلوتر از یونانی ها به پایه بلندی رسانیده اند. بیش تر قسمت های تخت جمشید در محل های بسیار خوبی ساخته شده اند. در عین حال در گوشه ی جنوب غربی ساختمان ها در نزدیک یکدیگر ساخته شده اند و در این جا، در دیوار اصلی گوشه های زیادی به وجود آمده است و به این خاطر نقشه ی کلی کمی ناهنجار شده است. هنوز نمی دانیم، تا خراب شدن کاخ ها به دست اسکندر، چه مدت کاخ ها مسکون بوده اند. ظاهرا تخت جمشید در آغاز یک کاخ یا یک معبد بوده است. به این ترتیب می توان برای تخت جمشید معماران زیادی متصور بود».
(نیبور، سفرنامه، ص ۱۲۵)
در این جا نیز با همان پیش تازی اطلاعات درباره ی تخت جمشید، در ۲۵۰ سال پیش مواجهیم. در زمان نیبور کسی از دوران شناسی ابنیه ی تخت جمشید کوچک ترین خبر درستی نداشت و تاریخ تخریب و نیز نقش دروغین اسکندر در انهدام آن، هنوز در زمره ی توهمات متداول درنیامده بود و از روی آن خرابه ها تشخیص این مطلب موهوم و تبلیغاتی که ایرانیان در هنر حجاری و مجسمه سازی! بر یونانیان مقدم بوده اند، ممکن نمی شد، زیرا کسی نمی دانست که بقایای تخت جمشید مانده هایی از کدام دوران است، چه صاحبی داشته، چه گونه تخریب شده و مسئول آن چه کسی بوده است. بنا بر این از طریق همین اظهار نظرهای رسوا کننده و بی هنگام نیبور، با اعمال کلاشی در متن سفرنامه ی او آشنا و مطمئن می شویم که اطلاعات برآورندگان کتاب، از دروغ های دوران جدید تغذیه شده است.
«بهترین مهمانی که من از ساکنین این جا داشتم مرد عربی بود از سوریه، اما او خودش را از بحرین می دانست و از این روی از اعتبار خوبی برخوردار بود. چون علمای بزرگ شیعه از این جزیره هستند. این مرد تنها کسی بود که من با او بدون مترجم صحبت می کردم. او بیش تر از ۳۰ سال بود که در ایران بود و از دهکده ی کمره، که در این حوالی بود، آن قدر درآمد داشت، که می توانست زندگی خیلی راحتی داشته باشد. او از این که عرب بود به خودش می بالید و بیش تر لباس عربی می پوشید و دیگران او را شیخ می نامیدند. کدخدای مرودشت، که خواندن و نوشتن بلد بود ملا نامیده می شد. چون این شیخ تظاهر به عالم بودن می کرد و می گفت، که اغلب به خرابه های تخت جمشید می رود و به تماشای این آثار باستانی می پردازد، امیدوار بودم، که او بتواند به من بگوید، که نویسندگان عرب و ایرانی درباره ی این آثار چه می گویند. او فقط یک کتاب می شناخت که در آن به این خرابه ها اشاره شده است. این کتاب «تاریخ مروج الذهب المسعودی الشافعی» بود. نویسنده ی این کتاب ضمن مطالب دیگر می نویسد: «سلیمان نماز صبح اش را در اورشلیم، نماز ظهرش را در بعلبک و نماز مغرب اش را در بحر المیت و نماز شب اش را در چهل منار به جا می آورد». این اخبار ممکن است برای مسلمان ها مهم باشند، ولی اروپایی ها کاری به آن ندارند. من با شیخ در همه جای چهل منار به گردش پرداختم و به طوری که او متوجه نشود، او را به جایی بردم که سنگ نبشته های کوفی در آن جا قرار داشتند. امیدوار بودم که او قادر به خواندن این سنگ نبشته ها باشد و بتواند آن ها را با الفبای امروز عرب ها برایم رونویسی بکند. اما شیخ پرداختن به این موضوع را کار بی هوده ای خواند».
(همان، ص ۱۴۷)
رجبی به عنوان مترجم، در صفحه ی ۷۵ نسخه ی فارسی سفرنامه تذکر می دهد که «نیبور در همه جا تخت جمشید را پرسپولیس نوشته است». این که نیبور با عنوان پرسپولیس در ۵/۲قرن پیش آشنا بوده، خود به اندازه کافی موجب تفریح است و می گذرم از این که نامی از «چهل منار» در مروج الذهب نیست، اما علم او و آن مرد عرب به این نکته که منظور مسعودی از ذکر نام «چهل منار» هم همان تخت جمشید و یا پرسپولیس بوده، دیگر جز به معجزه شباهت ندارد. زیرا می دانیم در زمان نیبور هنوز نسخه ای از متن عربی و یا فارسی کتاب مروج الذهب، به این دلیل ساده که هنوز آن را ابتدا خلق و سپس کشف نکرده بودند، در اختیار کسی نبوده است!!! بدین ترتیب با خبر می شویم که دم و دستگاه تاریخ سازی یهودی، در دوران جدید، برای مردم شرق میانه، در عین حال تا چه اندازه به هم ریخته و سرشار از سهل انگاری است!!!
«در گوشه ی سمت غربی ساختمان، در i / پنج، هنوز یک سنگ ایستاده وجود دارد، که ۲۰ پا ارتفاع دارد. در قسمت بالای این سنگ، سه سنگ نبشته به چشم می خورد. شاردن این سنگ نبشته ها را خیلی ناخوانا رو نویس کرده است. کمی پایین تر از این سنگ نبشته ها ، باز هم در جایی نسبتا بلند، سنگ نبشته ی D / چهارده قرار دارد».
(نیبور، سفرنامه، ص ۱۱۲)
منظور نیبور از ساختمان i / پنج، بنای تچر یا همان خانه ی محقر داریوش است و آن سنگ هنوز ایستاده نیز جرز سمت غرب ایوان است که با آن آشناییم و پیش ترمعلوم شد که بر جرز فروریخته و قرینه ی سمت شرق آن، پس از نوسازی، به نام خشایارشا، در دوران جدید کتیبه کنده اند!!! حالا نیبور شیرین کاری دیگری بر این همه درهم ریختگی می افزاید و مدعی می شود که کمی پایین تر از کتیبه های خشایارشا، بر جرز غربی، سنگ نبشته ی «۱۴/D » را دیده است!

سنگ نبشته ی B/۱۴ در کتاب نیبور، ص ۲۴۰ سنگ نبشته ی c/۱۴ در کتاب نیبور، ص ۲۳۹

سنگ نبشته ی D/۱۴ در کتاب نیبور، ص ۲۴۲ سنگ نبشته ی E/۱۴ در کتاب نیبور، ص ۲۴۱
داستان این چهار کتیبه ی عربی - فارسی که می گویند از قرن نهم بر سنگ های داخل بنای تچر حک بوده، از شنیدنی ترین حکایات جعل در ابنیه ی تخت جمشید است. نیبور، چنان که خواندید، نوشته است که مورد «D/۱۴»، را در زیر کتیبه های خشایارشا بر ستون غربی ایوان تچر حک کرده اند، اما تصویر زیر به روشنی نشان می دهد که بر آن جرز جز سه کتیبه ی خشایارشا چیز دیگری نیست.

آیا واقعا نیبور نامی در تخت جمشید بوده و کتاب اش حاصل کنکاش در کتیبه های موجود در آن خرابه هاست؟!! پس چرا گمان کرده است آن کتیبه ی «D/۱۴» به زبان فارسی را در جرز سمت غرب ایوان داریوش کنده اند؟ و از آن هم مهم تر این که او گرچه برابر الگوی بالا، ۴ متن عربی - فارسی منقوش بر سنگ های تچر را نمایش می دهد، اما فقط محل همین «D/۱۴» را، آن هم به غلط تعیین کرده است؟!!! بدین ترتیب و اصولا موضوع کتیبه های تچر، چندان به هم ریخته است که تاکنون هم سرانجام نمی دانیم کدام کتیبه را چه زمان و در چه محل و چه کسی کنده است!!!
«سنگ نبشته های کاخ داریوش: به طوری که از سنگ نبشته های کاخ داریوش معلوم می شود بنای مزبور توسط داریوش آغاز گردیده و به وسیله ی خشایارشا پایان یافته است و لااقل قسمتی از راه پله ی غربی آن به وسیله ی اردشیر سوم افزوده شده است. از آن جایی که در انتشارات مختلف، محل سنگ نبشته ها به طور صریح و روشن معین نشده و اضافات و تصحیحات مربوط به آن ها در نشریات متعدد و گوناگون پراکنده است مناسب تر دانستیم که در این مورد مانند موارد دیگر کتاب، محل کشف متن کتیبه ها و آخرین ترجمه ی آن ها را مذکور داریم... کتیبه های متعلق به دوره بعد از هخامنشی در تخت جمشید از حدود بحث این کتاب خارج است، ولی تصویر دو کتیبه ی ساسانی و دو کتیبه ی کوفی که همه مانند چند کتیبه ی اسلامی دیگر در کاخ داریوش کشف گردیده، در این کتاب مندرج است. در لوحه ی ۱۵۷، دو کتیبه ی زمان شاپور دوم دیده می شود که روی بدنه ی جنوبی جرز شرقی درگاه بین ایوان تالار اصلی کاخ داریوش نقر گردیده است. ترجمه ی احتمالی و مبهم آن ها در کتاب پایکولی تالیف پرفسور هرتسفلد، ذکر شده است. یک کتیبه به خط کوفی از عضدالدوله در سال ۹۵۵ میلادی در کنار کتیبه ی ساسانی حک شده که آخرین ترجمه ی آن نیز توسط پرفسور هرتسفلد مذکور انجام شده است. کتیبه ی دوم به خط کوفی روی بدنه جنوبی جرز غربی همان درگاه در سال ۱۰۰۲ میلادی حک شده است».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۲۱۹)
تمام حقه بازی های انجام شده ی معمول در تخت جمشید و این جا در کتیبه های کاخ داریوش، در همین نقل و نظر کوتاه اشمیت، مشهور ترین صاحب عنوان و مهم ترین مولف در موضوع آن خرابه ها، قابل ملاحظه است. نخست این اعتراف اوست که می نویسد در زمان داریوش ساخت کاخک او به اتمام نرسیده است! پس کسی جواب دهد که مقر سیاسی داریوش در زمان حیات و جای خواب شبانه ی این به اصطلاح قدرتمند ترین امپراتور هخامنشی در کجا بوده است؟!! سپس اشمیت گلایه می کند که موضوع کتیبه های تچر بسیار نامرتب و درهم ریخته است تا آن جا که پای خود را به کلی از کتیبه های فارسی و عربی کنار می کشد، حتی آدرسی که برای کتیبه ی به اصطلاح پهلوی تچر می آورد، غلط است و از همه حیرت آور تر این که اشمیت، کم ترین اثری از آن چهار کتیبه ای را که نیبور با خطوط عربی - فارسی آورده، در کتاب اش منعکس نکرده است!!! و البته آن عضد الدوله که در تچر کتیبه به خط کوفی دارد، همان سلطانی است که در قرن چهارم به شیراز فاقد حمام، دروازه ی قرآن ساخته است!!!

این تصویر و محل دو نمونه از کتیبه های فارسی - عربی تچر است که نیبور با شماره «D/۱۴» و «B/۱۴» معرفی می کند. ملاحظه کنید که نه در بلندی، که در قدمگاه و در کنار هم کنده شده است. چه طور ممکن است که نیبور فقط یکی از این دو کتیبه ی همسایه را، آن هم به غلط ثبت کرده باشد؟!!! تمام این عوارض و شواهد می گوید که شخص نیبور و کتیبه های فارسی - عربی اش تنها از کوزه ی جعل تراوش کرده اند و ذره ای تردید نکنید که اگر برجسته ترین شاگرد و یا استاد انجمن خوش نویسان ایران را به تچر بفرستید، هرگز قادر نخواهد بود به زیبایی نیبور گوتی نژاد، از روی کتیبه هایی بر سنگ، چنین کپی های ممتازی در خوش نویسی فارسی و عربی بیافریند، که تحریر استادانه و استفاده ی ماهرانه ی او از قلم نی عربی، کنه مطلب را باز می گوید!!! آن گاه برای این که بدانید تاریخ و فرهنگ و ادبیات و هویت مردم این ملک تا چه حد بازیچه ی دست این شیادان جاعل بی شرم بوده است، به تاریخ های ثبت شده در کتیبه ی شماره ی «c/۱۴» توجه کنید که سه زمان مختلف حک را نشان می دهد: ابتدا و تا سطر هفتم را یک علی بن سلطان خلیل بن سلطان حسن به سال ۸۶۹ تحریر کرده، سپس دو سطر بعد را میرزا علی نامی، غلام حضرت شاه زاده، به سال ۸۸۱ توشیح فرموده و سرانجام بر سطر نهایی، ابراهیم سلطان بن شاهرخ در سنه ۸۲۶، یعنی چند دهه مقدم بر آن دو نفر دیگر، امضا گذارده است؟!!!! آیا سازندگان این صحنه های کثیف و مملو از انواع آلودگی های فرهنگی، از این که ملتی را با جعلیات خود دست انداخته اند، چه میزان بین خود تفریح کرده و با چه لذتی به ریش روشن فکران مبهوت مانده ی ما خندیده اند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386 و ساعت 10:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۲
معلوم شد نسخه برداری نیبور از میان این همه کتیبه ی تخت جمشید، منحصر بوده است به دو کتیبه ی داریوش، از جمله کتیبه ی بزرگ و سه زبانه او بر دیوار جنوبی و چند کتیبه به خط فارسی - عربی، که در اصل و در همین اواخر، به قصد قالب زدن دیدار چند شاه و حاکم قلابی از تچر حک شده و نیز دو کتیبه ی خشایارشا در جرز غربی ایوان کاخ داریوش و دیواره ی شمالی سکوی آپادانا، و از کتیبه های دیگر تخت جمشید، که خود مدعی دیدار آن ها شده و اینک اثری از آن ها نیست، رونوشتی برنداشته است!!!
«باقی مانده ساختمان k / پنج (بنای کنونی و پنهان نگه داشته شده ی موزه)، با توجه به پیکر کنده هایی که در محل ساختمان قرار دارند، در حدود سه پا در عمق زمین قرار دارد. این ساختمان ظاهرا فقط دو اتاق داشته است. اتاق جنوبی چهار درگاه دارد. در جرزهای درگاه غربی پهلوانی دیده می شود، که با شیری گلاویز است. در این سمت سه پنجره ی کور هم قرار دارد. در جرز این درگاه مردی است رکه جامی در یک دست و دبوسی در دست دیگر دارد. چیزی که در دست خدمت گزار دیگر است در زیر خاک مانده است. در درگاه دیوار میانی، پیکر کنده هایی به چشم می خورد. از اتاق دیگر این ساختمان دو درگاه بر جای مانده است. در جرز هر درگاه دو مرد نیزه به دست قرار دارد. در این جا هم مانند ساختمان های H و I پنج (کاخ داریوش و خشایارشا)، در گوشه ها سنگ های بلند اندامی به چشم می خورد، اما این بار در این سنگ ها سنگ نبشته ای وجود دارد».
(نیبور، سفرنامه، ص ۱۲۰)
این توصیف کاخ میانی است که در حال حاضر موقعیت کهن آن را با شگرد تدارک موزه تغییر داده و از انظار پنهان کرده اند، در سه سال اخیر فیلم برداری از درون آن ممنوع است و پس از بروز مباحث جدید، اجازه ورود به برخی از قسمت ها را نمی دهند. تغییر فرم شمایل اصلی این پانل و نیز فقدان کتیبه بر جرزهای ورودی ایوان، که نیبور ادعای دیدار از آن ها را دارد و به طور کلی سکوت نسبی تصویری و تفسیری در باب این بنا، از مراتبی در این مجموعه ی کوچک حکایت می کند که به احتمال زیاد با داستان اصلی تخت جمشید بی ارتباط نیست. این که چرا نیبور از سنگ نبشته ی جرزهای این بنا، که اینک اثری از آن نمی بینیم، علی رغم ماموریت خود کپی برنداشته، بر وسعت کج خیالی محقق می افزاید. در حقیقت و با توجه به مباحث آتی، گرچه اظهار نظر قطعی در باب شخص و سفرنامه ی نیبور، نیازمند بررسی های باز هم بیش تری است، اما آن چه را که به یقین می توان گفت این که سفرنامه ی کنونی نیبور لااقل آن متن اورژینالی که او به مرکز تدارک سفر خود ارائه داده نیست و آن گاه که به گذران نهایی زندگی او در اقوال موجود گوش می دهیم، بیش تر به آن سمت گردش می کنیم که به طور اصولی منکر وجود چنین شخص و ماموریت و مطالب او شویم.
«نیبور در سال ۱۷۷۸ به ملدورف در دیتمارشن کوچ کرد و ۳۵ سال بقیه ی عمر خود را در این ده دور افتاده به سر برد. پسر نیبور درباره ی پدرش می نویسد: «او کشاورز بود و تمام عمرش یک کشاورز خوب باقی ماند، با همه ی پاکی های یک کشاورز و خطاهای کوچک طبقه ای که متعلق به آن بود».
(نیبور، سفرنامه، مقدمه، ص ۲۸)
آن کشاورز خوب، که از هند تا مصر را مساحی می کند، از خطوط میخی و عربی کپی بر می دارد، طرح های نقوش سنگی تخت جمشید و نقش رجب و نقش رستم را به استادی روی کاغذ می آورد، سه جلد کتاب ناب از دیدارهای اش می سازد، در باب جزیره ی خارک و دولت افشاریه و زندیه تاریخ می نویسد و با این همه ۳۵ سال آخر عمر ۷۵ ساله اش را به طور ناشناس در دهی پرت افتاده می گذراند، از اساس فقط می تواند ساختگی باشد!!! آیا او به چه کار می آمده است؟ اگر نظر مرا می خواهید کهنه وانمودن کتیبه های داریوش و حکام مسلمان بازدید کننده از تخت جمشید در قرون متمادی ماضیه، تا لااقل دیرینه ۲۵۰ ساله ی آن ها شاهدی به نام نیبور بیابد، زیرا فقدان داریوش در تخت جمشید، با انکار کامل آن امپراتوری برابر می شود و نبود آن یادگارهای به خط عربی - فارسی، بر سراسر تخت جمشید سایه ی سکوت از چشم افتادگی سیاسی می افکند.

کتیبه های سه زبانه ی داریوش، با متون مختلف، بر دیوار جنوبی تخت جمشید

کتیبه های سه زبانه ی خشایارشا، با متن واحد، بر دیداره ی دروازه ی ملل
ردیف بالا سنگ نبشته ی یکپارچه ای است به طول تقریبی ۸ و عرض تقریبی ۲ متر، که بر نیمه ی سمت چپ آن متنی به زبان میخی داریوشی و بر نیمه ی سمت راست آن دو متن مختلف به زبان های عیلامی و بابلی حک شده است و در زیر آن کتیبه ی خشایارشا بر دیوار دروازه ی ورودی را می بینید. یک مقایسه ی سطحی میان این دو کتیبه نشان می دهد که کتیبه ی داریوش، چنان که شرح آن را بیاورم، تازه نوشته است و گرچه به طور طبیعی باید چند دهه مقدم بر کتیبه ی خشایارشا حک شده باشد، اما هیچ یک از عیوب گذشت زمان را برآن نمی بینیم!!! این شاه کار جعل، حتی از اسلوب متداول کتیبه های هخامنشی در تخت جمشید نیز پیروی نکرده و خلاف دیگر نمونه های سه زبانه ی موجود در آن محوطه، که متن واحدی را تکرار می کند، در این جا مضمون هر کتیبه مستقل است و چنان می نماید که سه داریوش مختلف، مشغول بیان سه داستان متفاوت، به سه زبان گوناگون برای گذرندگان زمان خویش و تاریخ پژوهان آینده است. این یکی از نخبه تحفه هایی است که یهودیان در تنگناهای سند تراشی تازه، برای هخامنشیان عرضه کرده اند!!!
«کتیبه به زبان فارسی باستان روی دیوار جنوبی صفه: اهوره مزدا است، بزرگ ترین ایزدان، او داریوش را شاه کرد، شهریاری را به او داد، به خواست اهوره مزدا، داریوش شاه است. داریوش شاه می گوید: این مردم پارس که اهوره مزدا به من داد، بسیار خوب، با اسبان خوب با مردان خوب، به خواست اهوره مزدا و به خواست من، داریوش شاه، از هیچ کس دیگر نمی ترسند. داریوش شاه می گوید: اهوره مزدا با تمام ایزدان مرا بپاید، و اهوره مزدا این مردم را بپاید از سپاه دشمن از گرسنگی و از دروغ، بر این مردم سپاه دشمن، قحطی و دروغ چیره نشود. این همان چیزی است که همچون موهبتی از اهوره مزدا، با تمام ایزدان، می خواهم. اهوره مزدا با تمام ایزدان این را همچون موهبتی به من دهاد. من داریوش هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان بسیار، پسر ویشتاسپه هخامنشی. به خواست اهوره مزدا این ها مردمانی هستند که من با این سپاه پارس گرفتم، آن هایی که از من می ترسیدند و به من خراج می دادند: اوژ، مد، بابیروش، آثورا، مودرای، آرمینا، کاتاپاتوکا، اسپردا، یائونائیای خشکی و در دریا، اسگارتا، پرثوا، زرکا، هرائیوا، باختریش، سوگدا، اووارزمیا، ثتاگوشا، گدارا، ساکا، مکا. داریوش شاه می گوید: اگر تو چنین می اندیشی، من نمی خواهم از دیگری بترسم. این سپاه پارس را بپاید، اگر سپاه پارس پاییده شود، تا مدت ها شادی زوال ناپذیر خواهد بود، بر این خانه فرود خواهد آمد».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۷۱)
این متن طولانی کتیبه ی داریوش در دیوار جنوبی سکوی تخت جمشید به خط میخی داریوشی در زمانی است که به نظر می رسد خلاف پر حرفی های موجود در باب یکتا پرستی او، هنوز کافر و چند خدا پرست بوده است!!!!! اصرار او به دعوت تمام ایزدان برای همکاری با اهوره مزدا تا موهبت های مورد نیاز او را تامین کنند، این کتیبه را به متنی سر به هوا و بی هویت بدل می کند. در این متن سخنی از ساخت و ساز تخت جمشید و از این قبیل مسائل معماری نیست، فرصت دیگری است تا فهرست ترسندگان از خود را به تاریخ اعلام کند!!! فهرستی که بلافاصله پس از اعلام آن، با متنی بی معنا و محل، از این قبیل دنبال می شود که: پارسیان را بپایید تا شادی به خانه ی شما فرود آید!!! پارسیانی که تنها در این کتیبه ها، آن هم با ابهام فراوان به تاریخ معرفی شده اند و در پی بر باد رفتن سریع آن سلسله دیگر نشانی از آن ها پدیدار نیست.
«کتیبه به زبان عیلامی روی دیوار جنوبی صفه: من داریوش شاه هستم. شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، پسر ویشتاسپه، هخامنشی. داریوش شاه می گوید: روی این صفه، آن جا که این کاخ (قلعه) ساخته شد، در آن جا هیچ کاخی (قلعه ای) ساخته نشده بود، به خواست اهوره مزدا من خود این کاخ (قلعه) را ساختم. آن گاه کاخ (قلعه) استوار و با شکوه ساخته شد و دقیقا به همان گونه که من فرمان داده بودم. داریوش شاه می گوید: اهوره مزدا، با تمام ایزدان، مرا بپاید و این کاخ را و نیز آن چه روی این صفه گر آورده شده است. آن چه انسان خائن می اندیشد رخ ندهاد».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۷۲)
معلوم نیست چرا داریوش شروح سیاسی تسلط بر اقوام دیگر را به خط و زبان در اصطلاح فارسی باستان و توصیف و توضیح ساخت و سازهای معماری اش را به خط و زبان ایلامی بیان می کند؟!! تصویری که او از کاخ های ساخت خود بر روی صفه آورده است، آن گاه که بر تمامی ابنیه ی تخت جمشید مهر «ساخت خشایارشا» زده اند، محقق را به این نتیجه می رساند که یا داریوش از کتیبه های فرزندش در ابنیه تخت جمشید بی خبر بوده و یا جاعلان این کتیبه ی دیوار جنوبی، از کوشش های خشایارشا در این باره چیزی نمی دانسته اند!!! در مجموع بسیار عجیب است که این چند پانل سنگی نیمه کاره به خود رها شده ی تخت جمشید، چندان از نظر امپراتوران هخامنشی ارزش نازیدن و لاف و گزاف داشته باشد که هر یک از آن ها، به راست یا دروغ، در هر گوشه ای افتخار کودکانه ی احداث قسمتی از آن را به خود بسته اند، تا جایی که داریوش مدعی می شود اتاق اش هیجده تاقچه داشته و اردشیر سوم پس از ۲۲ سال سلطنت، با نصب چهار کتیبه، که آب جعل واضح از آن می چکد، به تاریخ فخر می فروشد که در گوشه ای از تخت جمشید چند پله ساخته است؟!!!
«کتیبه به زبان بابلی روی دیوار جنوبی صفه: اهوره مزدای بزرگ، که از همه ی ایزدان بزرگ تر است، که آسمان و زمین را آفرید، که مردمان را آ فرید، که به انسان های زنده که بر روی آن هستند کام یابی داد، که داریوش را شاه کرد و شهریاری را به داریوش شاه داد، روی این زمین وسیع که در آن کشورهای بسیاری هست: پارس و ماد و دیگر سرزمین ها، با زبان های دیگر و کوه ها و دشت ها، از این سوی دریا و از آن سوی دریا، از این سوی صحرا و از آن سوی صحرا. داریوش شاه می گوید: با یاری اهور مزدا، این ها کشورهایی هستند که چنین کردند، در این جا گرد هم آمدند: پارس و ماد و دیگر کشورها، با زبان های دیگر و کوه ها و دشت ها، از این سوی دریا و از آن سوی دریا، همان گونه که من بدیشان در این مورد فرمان داده بودم، هر آن چه من کردم، با یاری اهوره مزدا کردم، اهوره مزدا، با تمام ایزدان، مرا بپاید. من و آن چه را من دوست دارم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص۲۷۴)
متن این کتیبه به خط و زبان بابلی هم نه فقط با محتوای کتیبه های همجوار متفاوت است، بل هذیانی روشن و نامربوط نویسی بیمار گونه ای است. گویی داریوش مشغول پس دادن درس جغرافیا و نوشتن انشا درباره ی آمال و آرزوهای خویش، نزد معلمی بابلی است: دنیا کوه و دشت و دریا و صحرا دارد، بسیار دوست می دارم این و آن چیز را و یکی یا تمام خدایان از من و آرزوهای ام مواظبت کنند!!! در مجموع این چهار کتیبه ی باقی مانده در دیوار جنوبی صفه ی تخت جمشید، که به داریوش نسبت می دهند، از عالی ترین نشانه های خوردن کفگیر ایران شناسی بی مایه ی جهانی به انتهای دیگ است.

محل نصب کتیبه ی داریوش در دیوار جنوبی صفه و نیز محل سکونت موقتی که برای سازندگان کتیبه، چسبیده به آن ساخته اند.
به این تصویر از محوطه ی جنوبی تخت جمشید دقیق شوید که از صفحه ی ۶۳ کتاب تخت جمشید اشمیت برداشته ام. در فلش کوچک پایین و در کادر سفید میانه ی دیوار، محل نصب کتیبه های داریوش و با اندک فاصله ای با دو اتاقک کوچک و نوساز برخورد می کنیم که حتی بر آن ناودان نصب کرده اند تا معلوم شود که عمر استفاده از آن ها کوتاه نبوده و بدانیم که حک کتیبه ی قلابی حتی برای متخصصان اورشلیم نیز چندان ساده و سریع میسر نمی شود!!! دو بنای فلش خورده ی نظیر همین اتاقک ها را، بر نخستین سطح بالای دیوار نیز می بینیم که در آن جاعلانی دیگر و با منظورهای دیگر مسکن داده شده اند. از درهم ریختگی عمومی فضای جنوبی تخت جمشید و برجای بودن آوارها، در منتهای دست چپ و میانه ی تصویر، معلوم است که عکس را در اوائل ورود هیئت حفاری به تخت جمشید برداشته اند.

حالا به این تصویر نگاه کنید که مدتی پس از عکس قبل گرفته شده، زیرا که آوارهای انتهای دست چپ عکس و محوطه میانی تخت جمشید را برداشته و دو فقره از اتاقک های اقامتی را نیز پس از رفع نیاز خود برچیده اند!!! حالا تخت جمشید دارای کتیبه ای از داریوش بر دیوار جنوبی و تنظیماتی غیر ایلامی در قسمت جنوب آن شده است. اما هنوز حیرت محقق فروزان مانده که چرا داریوش و به تر است بگوییم جاعلان جدید کتیبه ها را بر دیوار پرت افتاده ی جنوبی حک کرده اند، که به طور معمول گذرگاه کسی نبوده و هیچ روزن ورودی به داخل تخت جمشید نداشته است؟ اگر این کتیبه ها را کهن بپنداریم آیا مناسب تر نبود که داریوش آن ها را بر سینه دیوار مدخل ورودی پله های غربی حک می کرد تا مقابل دیدگان مهمانانی قرار گیرد که به سوی دروازه ی ملل و آپادانا می رفته اند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386 و ساعت 9:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۳
مطلب ساده ای است: اگر داریوش خود را متعهد می داند که تعداد تاقچه های خانه اش را برای تاریخ بشمرد و یا خشایارشا ابایی ندارد که کاسه ی طلای نوشابه خوری اش را به رخ زمانه بکشد و یا اردشیر سوم تذکر ساخت چند پله را برای آیندگان فراموش نکرده است، آن گاه چنین کسانی از چه روی در باب حوادث تاریخی مهم دوران خود و پدران شان، مثلا جنگ ترموپیل یا لااقل تاریخ درگذشت یکی از شاهان پیش از خود و دیگر اطلاعات پایه چیزی ننوشته اند و در برابر قاضی زمانه جز معرفی خنک و مکرر خویش دفاعی نداشته اند!!! به همین دلیل داده های داریوش درباره ی حوادث سیاسی - نظامی دوران اش در کتیبه ی بیستون، اگرچه اطلاعات درست و دقیقی ارائه نمی دهد، اما لااقل شرحی تاریخی و غیر شخصی حساب می شود، اما حتی آن تعداد از کتیبه های قابل تایید محتاطانه ی تخت جمشید، نه فقط صحت و استحکام لازم را ندارند و اثبات عقلی مطالب آن نیز ناممکن است، بل اصولا متونی غیر رسمی حساب می شوند، که خواننده را به هیچ پایه ی مستقر و مطمئنی در مبانی تاریخ هدایت نمی کنند، زیرا از طرفی عرضه ی شناس نامه و ستایش خدایی موهوم و بیان امیال و آرزوهای دور و دراز، در زمره ی اسناد توضیحگر تاریخ شمرده نمی شود و از سوی دیگر موجب ناباوری است که سازمان دهنده ی یک سپاه پنج میلیون نفری به یونان، یعنی خشایارشا، در عین حال به پیاله ی طلای خانه اش بنازد!!!
«نبشته های داریوش بزرگ که به مناسبت ایجاد اثر معظم تخت جمشید مرقوم رفته در نقاط ناپیدا و دور از نظر نقر گردیده است. این نبشته ها بر روی تخته سنگ بزرگی به طول ۰۲/۷ متر و ارتفاع ۰۵/۲ متر واقع در نمای جنوبی صفه حک شده است. تخته سنگ مزبور در لبه ی فوقانی نمای صفه، کمی دور از وسط قسمت پیش آمدگی مرکزی جبهه ی جنوبی صفه قرار دارد. ممکن است در سابق قسمت های دیگری از سنگ بین قسمت فوقانی دیوار موجود صفه و باروی خشتی آن وجود داشته که اکنون از میان رفته است. معلوم نیست به چه علت این محل را برای قرار دادن کتیبه ها انتخاب کرده اند. چنین انتظار می رفت که کتیبه های مزبور در مرکز قسمتی از جبهه ی غربی دیوار صفه که در محاذات آپادانا پیش آمده و به وسیله ی داریوش بنا شده است و یا بر روی جبهه ی اصلی پلکان بزرگ صفه قرار گرفته باشد... سنگ کتیبه که اکنون کمی آسیب دیده در موقع نقر کتیبه سالم و درست بوده است. داریوش در این جا از رسم معمولی خود که یک کتیبه را به سه زبان می نگاشت، عدول کرده مع هذا هر سه زبان در چهار گوش جداگانه به کار رفته است».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۶۲)
این شگفت انگیزترین شیوه ی شیره مالی بر سر خواننده است. آن ها به دلایلی که خواهم نوشت، ناگزیر شده اند که کتیبه ی داریوش را در مکانی دور از چشم حکاکی کنند، آن گاه برای گم کردن رد و ظاهر آرایی موشکافانه و ارائه ی اطوارهای کارشناسانه، که توام با نهایت حیله گری است، از نامناسبی محل کتیبه، شکستگی های غیر عادی سنگ و نیز غریبه و خارج از فرم بودن متن کتیبه های دیوار جنوبی اظهار حیرت می کنند، بدون این که بتوانند برای سئوالاتی که ارائه می دهند، لااقل پاسخ مبهمی بتراشند، زیرا می دانند کتیبه ی دیوار جنوبی تخت جمشید منطق عادی استقرار ندارد و از آن که جا سازی و ساندویچ کردن چنین سنگ بزرگ یکپارچه ای در میان بلوک ها، با امکانات دهه های پیش، به کلی ناممکن بوده است، چنان که می خوانیم، کتیبه را مثل گربه ای گر گرفته و ول گرد، در بالاترین ردیف بلوک دیوار جنوبی نشانده اند، هرچند که خواندن آن از پایه ی دیوار ممکن نباشد!!! بدین ترتیب اگر نصب کتیبه ی دیوار جنوبی را اقدامی از جانب داریوش بدانیم، پس با سئوالات بی پاسخ اشمیت، نتیجه می گیریم که امپراتور بزرگ هخامنشی قدرت تشخیص سالمی نداشته و حتی در مورد انتخاب محل مناسب برای ثبت کتیبه اش، نادانی کرده است!!!

موقعیت سنگ ها در ورودی غربی تخت جمشید. بی شکلی و نامنظمی، نصب کتیبه را در میان آن ها غیرممکن کرده است
حقیقت این که تولید کنندگان کتیبه ی دیوار جنوبی تخت جمشید به نام و برای داریوش اول هخامنشی، جز لبه ی همان دیوار نسبتا کوتاه جنوبی، در سراسر تخت جمشید جای دیگری نیافته اند، زیرا مسلم است که جا سازی این قطعه سنگ بزرگ در میان دو بلوک بسته بسیار دشوار و می توان گفت با امکانات زمان آغاز دست بردگی در این مجموعه ناممکن بود و طبیعی است که قرار دادن آن بر فراز دیوار بسیار بلند غربی نیز، کاربرد اطلاعاتی آن را برهم می زد، آن گاه چنان که اشمیت توصیه می کند، به ترین جای نصب این کتیبه در بدنه ی دیوار پله های غربی ورود به تخت جمشید بوده است، اما پلان و فرم و ترتیب چیدمان سنگ های این دیواره در رسامی بالا نشان می دهد که جاعلان نمی توانسته اند فضا و نظم هندسی لازم را برای نصب آن بلوک سنگی بزرگ بیابند. بدون شک اگر نصب کتیبه ی دیوار جنوبی را به زمان داریوش منتقل کنیم، آن گاه برابر یک عقل معمول، داریوش باید دستور می داد برای نصب آن در بدنه ی مدخل پله های ورودی غربی، جایی می گشودند و طرح دیگری از سنگ چینی تدارک می دیدند. بدین ترتیب و از آن که در موقعیت سایر بناهای سکوی تخت جمشید نیز محل مناسبی برای نصب این سنگ پیدا نمی شود، پس انتخاب دیوار جنوبی برای اجرای پروژه ی احضار جاعلانه ی داریوش در تخت جمشید، گرچه موجب سئوال های توام با حیرت بسیاری شده، اما از نظر مکان، به خصوص که نوکندگی آن می توانست دور از انظار انجام شود، تنها امکان و انتخاب میسر برای جاعلان بوده است که برای صدور این شناس نامه ی سنگی داریوش، تنها به سر پناهی موقت برای اقامت و حفاظت نیاز داشته اند، که در تصاویر قبل با بنای موقت آن نیز آشنا شدیم.

این نیمه ی سمت راست بلوکی است که بر آن متن عیلامی و بابلی کتیبه ی داریوش را نوشته اند. متن عیلامی در کادر سمت چپ و متن بابلی در کادر سمت راست حک شده است. کافی است رد آسیب ها را در سنگ های بدون نوشته ی زیرین دنبال کنید، تا معلوم شود که گذشت زمان از آن نوع صدماتی که در بلوک بدون نوشته وارد آورده، بر قسمت کتیبه دار، کم ترین اثری نگذارده و آن را دچار خلل و فرج نکرده است!!! باید کسی حوصله کند و حروف و کلمات این دو کتیبه را با نظایر آن در کتیبه های دیگر عیلامی و بابلی تخت جمشید و یا بیستون بسنجد تا سر هم بندی بودن واژه ها و حروف در هر دو متن آشکار شود. این ولنگاری تا آن جاست که در ابتدای سطر دوم متن عیلامی در سمت چپ، به جای حرف، یک خط افقی نسبتا بلند قرار داده اند، که نوعی خط کشیدن بر روی یک غلط املایی است، که سایه ی آن را در زیر خط کسری افقی می توان دید!!!! رسواتر از همه آن شکستگی و پریدگی انتهایی کتیبه ی بابلی در سمت راست است که با فلش نشان داده ام. مسلم است که این شکستگی حاصل گذر ایام نیست، زیرا هیچ حادثه ای قادر نیست بر سنگ به دیوار نصب شده ای چنین فشار منظم و تربیت شده ای بیاورد که گوشه ای از آن در خطی مستقیم و بدون تضریس معیوب شود!!! اگر به آن وصله ی مثلثی شکل انتهای پایین سمت راست کتیبه دقیق شوید به آسانی معلوم می شود که این پریدگی در حین نصب سنگ پدید آمده و چون تدارک یک وصله ی دقیق و مطابق با دندانه های یک آسیب ناشی از حادثه ناممکن است، پس ابتدا مقطع شکستگی سنگ را در خط مستقیم تراش داده و سپس وصله مثلثی منظم را، با متنی درهم ریخته، بر آن افزوده اند که اجرای آن فقط در صورتی ممکن است که سنگ هنوز نصب نشده باشد!!! اگر اندکی بیش تر دقت کنید معلوم خواهد شد که دنباله ی هیچ یک از خطوط کادربندی اطراف کتیبه، نه در جهت عمودی و نه در جهت افقی، بر این وصله ی جدید حجاری نشده است!!!! به راستی که تذکر اشمیت در نقل بالا که: «سنگ کتیبه که اکنون کمی آسیب دیده در موقع نقر کتیبه سالم و درست بوده است»، به عکس العمل روانی جاعلی تبدیل می شود که به دنبال رد پوشانی یک جرم آشکار غیر قابل اختفا بوده است.

اینک به این دو رسامی بالا از کتاب سفرنامه ی نیبور توجه کنید که رونوشت نسخه برداری شده از همان دو کتیبه ی ایلامی و بابلی است که تصویر درشت نمایی شده ی آن ها را در زیر هم می بینید. لازم است توجه کنید که در متن فارسی سفرنامه ی نیبور تصویر این کپی برداری از کتیبه های عیلامی و بابلی به صورت ناکامل بالا و با حذف یک واژه از ابتدای هر سطر ثبت شده است.

تصویر کاملا واضح و درشت نمایی شده از بخش عیلامی کتیبه ی داریوش در دیوار جنوبی تخت جمشید

تصویر کاملا واضح و درشت نمایی شده از بخش بابلی کتیبه ی داریوش در دیوار جنوبی تخت جمشید
در بخش اعظم هر دو کتیبه، کپی نیبور با اصل کنده شده بر سنگ اختلافات نمایشی بسیار دارد و نظافت حروف در کپی او، چندان کلاسیک و همسان و برابر است که گویی کپی بردار از آخرین دانسته ها و الگوهای امروز خط عیلامی و بابلی باخبر بوده، در مواردی حتی اشتباهات بر سنگ را نیز تصحیح کرده است!!!! در این صورت تنها گزینه ی ممکن این است که گمان کنیم الگوی حجار برای تراش بر سنگ همان الگویی بوده است که در کتابی به نام سفرنامه ی نیبور نیز قرار داده اند، با این تفاوت که حجار در برگردان دقیق الگو بر کتیبه ناتوانی کرده و خلاف کپی نیبور، از عهده ی حک یکسان حروف برنیامده است!!! سرانجام نیز این سئوال توام با حیرت را به میان اندازم که اگر آن پریدگی منظم و مثلثی شکل گوشه ی پایین سمت راست کتیبه ی بابلی، قدیمی است، پس چرا نیبور آن را ندیده و به رسامی اش منتقل نکرده است؟ تنها پاسخ قابل قبول و عقل پذیر این است که بگوییم تدارک کنندگان کتاب نیبور از بی دست و پایی جا گذاران جدید کتیبه، که گوشه بلوک بزرگ کتیبه را می شکنند و به وجه رسوایی وصله می کنند، بی خبر بوده است!!! اینک شاید با اطمینان بیش تر و حتی با یقین کامل بتوان مدعی شد که کتاب سفرنامه ی نیبور، همانند شخص او و تمامی ماجراهای مرتبط با آن، افسانه ای نوساخته با این قصد است که برای کتیبه های نوکنده ی داریوش در تخت جمشید و نیز آن چند نوشته ی فارسی - عربی به زحمت صد ساله، در عمارت تچر شاهدی حتی الامکان قدیمی تراشیده باشند!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه دوم خرداد 1386 و ساعت 16:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۴
وصله پینه کردن امور، به ترین تعبیری است که در باب ظاهر کنونی تخت جمشید می توان به کار برد، چندان که برای کم تر موقعیت سنگ و نقش و نوشته ای، در سراسر تخت جمشید، می توان استقرار قدیم و اصیل قائل شد و بدتر از همه سند مطمئنی نداریم و نمی شناسیم که برای پی بردن به جزییات فرم اصلی نمایه های تخت جمشید، پیش از تصرفات هیئت های باستان شناسی، به آن رجوع کنیم، زیرا در باب مستند ترین و کاربردی ترین و نیز قدیم ترین منبع موجود در این باره، یعنی مطالب مندرج در سفرنامه ی نیبور، خواندیم که اعتبار آن تا چه ارتفاع نازل و لرزانی بود و چون لااقل و بی کم و کاست می دانیم که کتیبه های یکی از دو جرز ایوان تچر و نیز کتیبه ی دیوار جنوبی تخت جمشید، هر دو به سه زبان میخی داریوشی و بابلی و ایلامی، جدیدا حک شده، پس امکان نوکنده بودن تمام و یا بخش اعظم کتیبه های تخت جمشید نیز دور از حیطه ی عقل و امکان نیست. بر آن چه که اینک با اطمینان اشراف داریم این که کسانی برای پنهان کردن علائم نیمه ساخت بودن مجموعه ی تخت جمشید، هر شگرد چشم بندانه و جاعلانه ی ممکنی را، با شرحی که می خوانید، به کار زده اند.

در این عکس و عکس زیر با دو نمونه از صحنه های سرهم بندی شده ی سنگی در عمارت هدیش منتسب به خشایارشا رو به روییم، که هرگوشه ی آن داستان جفت و جور کردن قطعات پراکنده ی بی ربط به هم، بر دیواره های آن محوطه را باز می گوید. در قسمت چپ عکس زیر، حتی پهنای بالا و پایین کتیبه با هم برابر نیست و توصیف و تنظیم قطعات سنگ در عکس بالا با هیچ الگویی ممکن نمی شود. به راستی که این پروفسوران عالی قدر اعزامی از دانشگاه های اروپا و آمریکا، در تمام سطوح و سایت های باستانی ایران، به خصوص تخت جمشید و پاسارگاد، فقط مهارت خود در جورچینی قطعات و بند و بست بی ارتباط آن ها به یکدیگر را نشان داده اند.

در شرق و غرب و شمال و جنوب حیاط تچر نیز با همین وضع رو به روییم. اگر با چنین شگرد هایی می توان اسناد و تصاویر باستانی ساخت، پس تبدیل هر تمایل و تعریف و تفسیری از روزگار ایران باستان، به عینیت تصویری، از میان خرده سنگ های پراکنده در تخت جمشید، آسان می شود و آن گاه که جز در یک مورد، که به آن خواهم رسید، متن کتیبه ها در سراسر تخت جمشید یکسان و از زبان خشایارشا بیان شده است، آن گاه تنها مطلبی که از ذهن می گذرد این که کسانی برای رد تاثیر دیدار از این همه قاب و پانل سنگی خالی مانده و نانوشته در تخت جمشید، که نیمه ساخت بودن آن مجموعه را به سادگی اثبات می کرده است، در بخشی از آن ها متن واحدی را به سه زبان و به تکرار گنجانده اند، تا لااقل سایه حضور کارفرمای مقتدری در این خرابه های ناتمام برقرار و مجموعه بدون صاحب قلمداد نشود، هرچند که فرض اجرای این شگرد نیز، در پوشاندن اصل نیمه تمام بودن مجموعه ی تخت جمشید، به سبب صدها عیب معماری دیگر، چندان کمکی به جاعلان نکرده است.

از مشخصات ابنیه ی هخامنشی تخت جمشید و بر اساس شالوده بر جای مانده کنونی، سنگی بودن مطلق مصالح آن ها است. چنان که تکیه گاه پانل های تصویری، همه جا بلوک های بزرگ سنگ است. این نشانه به آسانی معلوم می کند که اگر هر سازه ای از تابلوها و تصاویر وراه های ارتباطی و پله های موجود، مانند نمونه ی بالا و پایین، بر دیوار آجری متکی باشد، یک جورچینی در بنیان جدید است، زیرا تولید چنین منبع اتکاء آجری نوساز نیازمند فضای آزاد دسترسی به عمق سازه است، که اجرای آن تنها با برچیدن کامل حجاری، پله و سایر صحنه های سنگی کنونی ممکن می شود و دیگر هویت اصلی ندارد!!! در تصویر بالا بخشی از دیوار شمالی کاخ خشایارشا را شاهدیم، که در اطراف پله ها، تا محدوده ی معینی حجاری شده است. فلش سمت چپ کرسی اصلی و اولیه ی بنا را، که بلوک سنگ است نشان می دهد، اما پله ها و حجاری های مجرد و بدون امتداد آن، بر دیواره ی آجری نوساز فلش خورده ای متکی است که چون غده و زائده ای از کرسی اصلی بیرون زده است. همین مطلب نشان می دهد که پله ها و نقوش همراه آن با سازه ی بنای خشایارشا در اساس یکپارچه نیست و اگر نوساز بودن دیوار آجری نیز آشکار است، پس تمام آرایه های یله داده به آن، نمی تواند اصالت و قدمت داشته باشد!!! همین مطلب ساده، علت جورچینی تازه تدارک شده ی تمام این پیش آمدگی منقوش و نظیر شرقی آن و پله های رابط میان تچر و هدیش را علنی می کند، زیرا ردیف طولانی یک سکوی فاقد آرایه و بدون پلکان دست رسی به سطوح بالا، با صدای بلند بی کاربردی بنا و نیمه ساخت بودن آن را اعلام می کرده است. بعدها و پس از ارائه ی دیگر ادله ی مربوط به نیمه تمام ماندن کار ساخت و ساز در تخت جمشید، ارتباط استحکام این مدخل با رخ داد پلید پوریم را ارائه خواهم داد.

در این عکس قدیمی نیز پله ها و آرایه های دو سوی آن بر دیوار گچ و خاک کشیده ی آجری نوسازی تکیه دارد و می نماید که چسباندن اجزاء یک تصویر سنگی بر همان دیوار آجری را تازه آغاز کرده اند. در حال حاضر بخش عمده ای از آجرهای این دیوار را زیر نقوش کامل شده ای، که از منابع مختلف تامین شده پوشانده اند!!! برای آگاهی از وسعت تصرفات آرایشگرانه و جاعلانه ای که به خصوص در حوزه ی کاخ داریوش و خشایارشا صورت گرفته، کافی است به تصویر زیر دقت کنید.

این کپه ی خاک و بلوک های سرگردان میان آن، محل دیوار شرقی و اکنون پرآرایه حیاط تچر است. سمت چپ، قسمت شرقی بنای تچر دیده می شود که در حیاط آن، چنان که با فلش نمایش داده ام، قطعه سنگ خام ناتراشیده ای افتاده است، در این عکس کم ترین اثری از پله ها و نقوشی نمی بینیم، که در عکس زیر از میان این نخاله ها پدید آورده اند!!! برای آشنا شدن با قدرت معجزه ی ساخت و ساز نزد جاعلان آراینده ی تخت جمشید، نظری هم به نمای زیرین همان محوطه در عملیات بعد بیاندازیم.

این عرصه ی وسیع و پازل معیوب مملو از حجاری، همان محوطه ی پر از خاک و نخاله است که در عکس بالا دیده اید!!! اینک چند ردیف پلکان دارد، بر سراسر دیواره های آن شیران و گاوان با یکدیگر می جنگند، کتیبه ها برای چندمین بار با جملات و کلماتی یکسان، خشایارشا را معرفی می کنند و غلامانی به کسانی خدمات ارائه می دهند. در قسمت بالای سمت چپ عکس هنوز بقایای آوار را برنچیده اند و در انتهای سمت راست، پله ها و پانل های تصویری جداگانه ای را تدارک می بینند، که با دو فلش نمایش داده ام. امروزه همین پله ها را به ترتیب دیگری درآورده اند، که در عکس زیر می بینید و با پایه ی مقایسه قرار دادن دیواره کوتاه و فلش خورده ی سمت راست آن، می توانید پله های کسر شده را بشمرید که از این محل برداشته و به زخم تدارک صحنه ی پلکان دار دیگری زده اند!!!! آیا به راستی این همه خرده ریز تصویری را چه گونه تامین می کرده اند؟!!!

این نمای امروزین پله های جنوب شرقی حیاط تچر است، که در عکس بللا با فلش نمایش داده بودم. نه فقط تعداد پله های آن، نسبت به تصویر قبل هفت شماره کم تر است و کسی را به ارتفاعی نمی رساند، بل آن تک بلوک سنگی منقوش و به دیوار آجری چسبانده شده ای را که در عکس پیش دیده می شد، برای آراستن گوشه دیگری از دیوار جنوبی حیاط تچر، برچیده اند.

در این عکس که از همان محل، با زاویه ی اندک بازتری برداشته اند، یک بلوک سنگی انتقالی هنوز به کار نرفته را می بینید که در میان حیاط افتاده است. با همین مقدار از تصاویر که اینک در اختیار داریم می توانیم به میزان کافی از این بلوک های سرگردان نشان دهیم که سالم و بدون عیب بودن کامل آن ها این گمان و امکان را میسر می کند که بگوییم قطعاتی نوسازند تا در عین حال معلوم شود آن سوله ی بد ساخت دو هزار متری دنباله ی قسمت معروف به موزه را بی جهت بالا نبرده اند و در زیر سقف دور از دید آن، در طی سال های بازساخت تخت جمشید، مشغول به چه کار بوده اند!!!

و این هم دو نمونه ی دیگر از همان نوع بلوک های سرگردان و به احتمال زیاد نوساز مربوط به محوطه ی جنوبی بنای تچر، که هر دو قطعه را با فلش نمایش داده ام!!! بدون شک این قطعات، منتقل شده هایی از محل دیگرند و ارتباطی به حوزه ی رها شده در آن ندارند، زیرا چنان که در عکس ها می بینیم، کار جورچینی دیوارهای شرقی و جنوبی تچر تمام است و نمی توان گمان کرد که چنین بلوک های دقیق تراش خورده و بزرگ اضافه آمده ای را جریان باد به این مکان منتقل کرده باشد!!! از عجایب این که در این گونه نشانه های جا به جایی سنگ در تخت جمشید، هرگز به قطعه ای بر نمی خوریم که حجاری آن رو به بالا و به سمت دوربین باشد و در تمام موارد پشت بی تصویر بلوک را می بینیم و چون در پراکندگی های معمول و طبیعی، چنین رفتار حساب شده و عامدانه ناممکن است، پس چنین موقعیت استقراری برای این گونه بلوک های سنگی بزرگ، انتقالی برابر نقشه و به قصد ایجاد پانل های مصور جدید در این جا و آن جای تخت جمشید بوده است تابا صحنه آرایی های باسمه ای، آثار نیمه کاره بودن ساخت بناهای آن را بپوشانند.

آیا عجیب نیست؟!! در این جا نیز تمام قطعات حمل شده برای آبرو بخشی به دیواره ی لخت و نیمه ساخت سمت غرب کاخ تچر به دوربین پشت کرده اند!!! این همان زاویه ی غرب کاخ داریوش است که مدعی می شوند اردشیر سوم، ۱۵۰ سال پس از درگذشت داریوش، بر عمارت نیمه کاره ی پدر جدش، به جای سعی در اتمام آن، فقط پلکانی افزوده و در چهار کتیبه ی یکسان و با یک زبان، اقدام به چنین خیرات امپراتور مآبانه را نزد آیندگان جاودانه کرده است!!! رسیدگی به مندرجات کتیبه ی او به یادداشت اختصاصی دیگری محتاج است ولی آن چه را که اینک می توان ادعا کرد و توجه به آن را خواستار شد، گشودن این مدخل است که نقوش کنونی در جهات شرقی و شمالی و جنوبی و غربی کاخ تچر و جبهه شمالی کاخ خشایارشا، جورچینی ناشیانه ی پانل های حجاری شده ای است که از امتداد تخریب شده دیواره های بنای معروف به شورا و نیز سکوی جنوبی حیاط کاخ خشایارشا برداشته اند، زیرا بدون زینت ماندن دیواره های کاخ سرکرده هایی با نام داریوش و خشایارشا، تمام داستان هایی را که در باب اعتبار آن دو ساخته اند، باطل می کرد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه هشتم خرداد 1386 و ساعت 19:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۵
ممکن است کسانی در مطالب این وبلاگ نوعی پراکندگی تشخیص دهند و مثلا دنبال کردن ماجراهای جعل در تخت جمشید را، با مباحث مربوط به صفویه بی ارتباط بدانند و متوجه نباشند که مسیر اصلی و هدف نهایی این یادداشت ها اثبات رخ داد پلید پوریم و حاصل آن، یعنی نبود کامل ارتباطات و زیر ساخت های اجتماعی، نمایه های اقتصادی، تولید و توزیع، مدیریت سیاسی و بالاخره غیر ممکن بودن تظاهرات فرهنگی و ظهور نخبگانی در زمینه ی اندیشه ورزی و حکمت و شاعری و فلسفه و هنر و از این قبیل مقولات روبنایی در ایران، در فاصله ی تحقق پوریم تا ظهور صفویه است، چرا که اصولا بحث از صفویه بدون تعیین تکلیف با این مراتب مقدماتی نامیسر است. مثلا این یادداشت ها از مسیرهای مختلف اثبات می کند که پیش از زندیه شهری به نام شیراز، در عرصه ی جغرافیایی خطه ی فارس امروزین برپا نبوده و از آن نتیجه می گیرد آن حافظی که در غزلیات اش، قریب سه قرن پیش از زندیه، از شیراز بی مثال خبر می دهد، خود و دیوان اش مجعول و برساخته ای هدفمند است که علاوه بر تبلیغ خوش باشی و یک لا قبایی و بی دینی و کفرگویی، از جمله به قصد رد فقدان عظیم هستی اجتماعی دراز مدت ناشی از پوریم در ایران فراهم کرده اند. در مورد تخت جمشید نیز قضیه درست به همین روش دنبال و با ارائه مستندات محکم و متعدد این حقیقت مسلم بازگو می شود که آن مجموعه ابنیه ی نیمه ساخت که امروز تخت جمشید می نامیم، هرگز به بهره برداری نرسیده و قابلیت کاربرد به عنوان مرکزیت اداری - سیاسی یک کدخدا را هم نداشته است و آن گاه این پرسش پیش می آید که اولا عامل توقف ادامه ی ساخت تخت جمشید چه بوده و در ثانی چرا کسانی حتی در زمان ما و پس از برملا شدن دروغ های موجود در باب همه چیز هخامنشیان، در جای توجه به مبانی محرز و درست به قصد مواجهه با آن، با اتمام عامدانه ی بنای آن مجموعه، به شیوه انیمیشن، در فیلم شکوه تخت جمشید، چنان که اندیشه ملتی را در اندازه نازل کودکان ذوق زده بدانند، به ابقا و پرورش دروغ های تاریخی در میان ایرانیان علاقه مندی مالیخولیا وار نشان می دهند؟!!! بی حوصلگان نباید از یاد ببرند که مباحث نوین درباره ی هستی و هویت ملی ما، دشمنانی به قدرت کنیسه و کلیسا و کارشکنانی مجهز به رسانه های جمعی خودی دارد و در این شرایط طاقت فرسا به تغییر ذائقه ی ذهن تاریخی ملتی مشغول است که ده ها و ده ها دانشگاه و مرکز تحقیقات و کرسی های ایران شناسی و بلند گوهای داخلی آنان، دو قرن متوالی است مجموعه ای از تلقینات نادرست خوش پخت را به شیوه ها و شگرد های مختلف به ذائقه ی آن ها فرو کرده اند!!! چنان که نباید فراموش کنند این یادداشت ها هنوز در کار ترسیم نمودار وسعت جعل و دروغ در عرصه ی ایران شناسی است و هر یک از مباحث و مدخل هل و مبانی آن، به هنگام طرح «ادله و اسناد رخ داد پلید پوریم»، کاربرد و حاصل خود را نمایان خواهد کرد.
بدین گونه تاکنون و البته تا حدودی، حوزه ی وسیع جعل و نوسازی و صحنه آرایی و کتیبه سازی و پله گذاری و پرداخت کاری های زیر جلی و جاعلانه در تخت جمشید، بر خواستاران و جست و جو گران حقیقت روشن شده است. مدّ بلند تبلیغات در اطراف این مجموعه بنای نیمه کاره و نیز تسلیم خدمت گذارانه به خواسته های یهود، از سوی لایه ی معینی از روشن فکری و کارگزاران موظف دولتی و مسئولین فرهنگی و میراث داران این سرزمین، چنان عمل کرده است که حتی یک اسب مضحک و مفلوک سنگی نیمه تراش بی یال و دم و اشکم، سرپا شده به قدرت سیمان و چسب و سریش، از قماش نمونه زیر را، بدون مواجهه با کم ترین تمرد و بی نیاز به ادای هرگونه توضیح، به جای یک اسفنکس کامل در مدخل ورودی تالار صد ستون، به تماشاگر آن محوطه تحویل داده اند!!!

هیچ کس در طی این ۷۰ سال که از نمایش و سیاه بازی تخت جمشید می گذرد، به خود و یا دیگری سئوال آشکاری نداده است که چه گونه این اسب کوبیسم، عنصری زینتی و آرایه ای تشریفاتی بر معبر و مدخل یک کاخ مجلل هخامنشی شمرده شده و شگفت این که امروز نیز که دعوت به بازنگری و ارزش گذاری مجدد بر این مخروبه های نیمه ساخت می شود، هنوز هم کسانی با تعصب و احساس غروری بیمار گونه، سوار بر همین اسب درهم شکسته، وامانده تر از دن کیشوت، بر عرصه ی تاریخ فکسنی هخامنشیان تاخت و تاز می کنند!!!
«کشف نخستین متن فارسی در الواح گلی تخت جمشید: در پی مطالعات باستان شناسی دانشگاه شیکاگو بر الواح گلی موجود در این دانشگاه، نخستین متن فارسی باستان روی یکی از آثار مذکور کشف شد. دکتر عبدالمجید ارفعی، باستان شناس و محقق الواح گلی، با بیان این مطلب تصریح کرد: با توجه به این که تاکنون خط همه الواح ایلامی بوده است، کشف خط فارسی باستان در این لوح گلی، دریچه ی جدیدی درباره ی هخامنشیان به روی باستان شناسان می گشاید. وی با تاکید بر اهمیت کشف نخستین متن فارسی باستان بر لوح هخامنشی، خاطر نشان کرد: این خبر شب گذشته از سوی دانشگاه شیکاگو به ما اعلام شد و هنوز اطلاعات کاملی در این باره ارائه نشده است. ارفعی افزود: به گفته ی مسئولان شیکاگو، تا دو هفته ی آیندهجزییات این خبر با ترجمه ی متن فارسی نوشته شده بر لوح، روی سایت رسمی دانشگاه شیکاگو مخابره می شود».
(همشهری، شماره ۴۲۸۲، ۵ شنبه ۱۰ خرداد ۱۳۸۶، ص ۳)
همه چیز در موضوع تاریخ ایران باستان نزد شعبه های کنیسه و کلیسا، که با نام دانشگاه و کرسی های ایران شناسی غرب فعالیت می کنند، به بازی کثیف بی سر و تهی بدل شده که در سراسر آن به قدر دانه ی خشخاشی حقیقت یافت نمی شود. چنان که پس از گذشت هفتاد سال از تاراج و تصاحب لوحه های عیلامی تخت جمشید، در حالی که ده ها بار مدعی خواندن و رسیدگی به آن ها شده اند، اینک و در روزهای اخیر، بنا بر این گزارش رسمی، مدعی می شوند که در میان این چند ده هزار لوحه ی سرقت شده از تخت جمشید، یکی را هم با خط و متن میخی داریوشی یافته اند تا به میزان کافی در این باب طرب کنیم که سازندگان تخت جمشید در استفاده از خط اختراعی داریوش ناپدید اکراه داشته اند و پس از حک یک لوحه، آن را چنان بی ارزش و گنگ و نالایق شناخته اند که از تکرار آن اشتباه صرف نظر کرده و دوباره به خط عیلامی پناه برده اند!!! این هنوز در صورتی است که اوهام و افسانه های تدارک شده به وسیله دانشگاه های غربی در باره ی این لوحه ها را بپذیریم و به این مبحث ورود نکنیم که حتی یکی از این لوحه ها به موضوع هخامنشیان مربوط نمی شود و به شرحی که خواهم آورد، انبوهی از آن ها بازمانده هایی از اسناد بایگانی مربوط به زیگورات عیلامی تخت جمشید است و اعلام یافتن یک لوحه به خط میخی داریوشی درست با قصد غلطاندن سنگ ریزه ای در مسیر این کنکاش تازه است تا مدعی شوند تولید لوحه های تخت جمشید، در دوران دازیوش نیز، به دلیل نگارش به خط میخی مخصوص او، با این تک لوحه ی تازه کشف شده، نمونه داشته است!!!! درماندگی این حضرات بلند پایه ی کوته اندیشه در چنین مراکز پر آوازه در این است که برای مواجهه با این حقیقت تازه کشف شده، یعنی زیگورات بودن تخت جمشید، گرچه خائنانه و به عنوان سمبلی از بی فرهنگی محض، یکصد و پنجاه هزار متر مربع از ابنیه ی عیلامی را در سراسر آن محوطه برچیده اند، اما دیگر نمی توانند هزاران لوحه به خط میخی داریوشی جعل کنند، چنان که قادر نیستند کاروان سرا و بازار و آب انبار و حمام و مدرسه ی پیش از صفویه بسازند!
«در سال های ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ ضمن حفریات تخت جمشید، پایتخت امپراتوری پارس، در دیوار استحکامات، چندین هزار لوح گلی با متن هایی به خط میخی عیلامی به دست آمد. این لوحه ها در زمان فرمان فرمایی داریوش بزرگ نوشته شده و تاریخ آن ها سیزدهمین تا بیست و هشتمین سال فرمان روایی داریوش را دربر می گیرد. لوح ها به صورت خام نگهداری می شد، اما وقتی اسکندر در سال ۲۳۰ پیش از میلاد پس از تسخیر تخت جمشید مجموعه ی کاخ ها را به آتش کشید، در حالی که تعداد نامشخصی از لوح ها برای همیشه نابود شد، تصادفا بخشی از آن ها در لهیب آتش بزرگ پخته شد و برای ما محفوظ ماند».
(کخ، از زبان داریوش، ص ۹)
در همین چند سطر، تعداد بی شماری دروغ تاریخی خفته است که ماهیت اصلی تمرکز تبلیغات بر مجموعه ی تخت جمشید را معلوم و برای ما که اینک از ماجرای آن مجموعه باخبریم فرصتی فراهم می کند تا به میزان لازم به تمسخر این انبوه یهودیان که دشمنی آن ها با فرهنگ بشری، از جمله در تاریخ نویسی مملو از جعلیات برای ایرانیان متبلور و مجسم است، بپردازیم. نخست آن تخت جمشید که در اوایل ساخت به خود رها شده، نمی تواند پایتخت امپراتوری هیچ کس قرار گیرد و اینک که می دانیم در همین ابنیه ی نیمه ساخت هم اندک اثری از حضور داریوش یافت نمی شود، پس لوحه های آن را نیز نمی توان با دوران داریوش مرتبط کرد. سپس به مطلب آتش زدن تخت جمشید به وسیله ی اسکندر می رسیم که بزرگی دروغ آن با همان نیمه ساخت بودن تخت جمشید اندازه گیری می شود، چرا که آتش زدن سنگ های بر هم چیده در ابنیه ای بدون سقف ناممکن است و سپس این نظر که آتش نیافروخته ای بتواند در دیوار حصار سنگی غیر قابل شعله ور شدنی چنان و چندان رخنه کند که الواحی از گل خام را بپزد، تنها از زبان کسانی خارج می شود که اندک اهمیتی برای بی آبرویی خویش قائل نباشند، زیرا که هر کوره پز و سفالگری می داند که هیچ آتش به تصادف درگرفته ای قادر به پخت هیچ ساخته ای از گل خام نیست، که اجرای آن به زمان و حرارت معین کنترل شده و نظارت استادانه نیازمند است. این مطالب فقط نشان می دهد که آن ها تا چه حد موظفین به رسیدگی به این گونه امور در میان ما را در اختیار داشته و خام خیال پنداشته اند!!!
«سومین کشف مهم دوران مورد ذکر در ویرانه های تخت جمشید پیدایش بیش از سی هزار لوحه ی گلی نبشته بود... دانشمند فقید پروفسور هرتسفلد با ملاحظه ی نخستین نمونه های لوح ها اظهار نمود که این نبشته ها حاوی ارقام و اطلاعات محاسباتی است و عوم دانشمندان باستان شناس اهمیت زیادی برای پیدایش چنین گنجینه ی مهم قائل بودند. تعداد لوح ها بیش از سی هزار عدد و تمامی آن ها از گل خام بود که پشت و رو و پهلوی آن ها به خط میخی عیلامی نوشته شده بود و طبعا روشن کردن و خواندن مطالب روی آن ها فرصت کافی لازم داشت و کارهای مختلف مقدماتی را ایجاب می کرد. بر اثر درخواست بنگاه شرقی دانشگاه شیکاگو که در حقیقت بانی و موسس بنگاه علمی تخت جمشید و نخستین عامل چنین موفقیت های علمی بود، با کسب اجازه از اعلی حضرت رضا شاه کبیر، اولیای دولت ایران موافقت کردند سی هزار لوح نام برده برای انجام پژوهش های علمی به طور موقت در اختیار بنگاه شرقی گذارده شود و در نتیجه در آبان ماه سال ۱۳۱۴ خورشیدی، دو سال پس از کشف الواح، آن ها را به عنوان امانت به بنگاه علمی مورد ذکر سپردند و به آمریکا حمل گردید... از طرفی هم چند سال پس از پیدایش سی هزار لوح گلی مورد ذکر تعداد ۷۵۰ عدد لوح گلی درست یا شکسته ی دیگر با نبشته ی عیلامی صمن خاک برداری از ساختمان های جنوب شرقی تخت جمشید که آن را «خزانه» نامیده اند، به دست آمد که ۴۶ عدد آن ها سهم بنگاه علمی تخت جمشید شد و از تعداد دیگری از آن ها هم قالب گیری کردند و ۴۶ عدد لوح سهمی بنگاه نام برده را با قالب گیری هایی که انجام گرفته بود، به آمریکا بردند».
(محمد تقی مصطفوی، امانت داری خاک، بررسی های تاریخی، شماره ی مسلسل ۶۷، ص ۹۵)
محمد تقی مصطفوی سرپرست بنگاه علمی تخت جمشید، به مدت طولانی و چنان که خود می گوید «بیش از ۴۵ سال در راه آثار باستانی و مفاخر ملی» خدمت کرده، در مرکز قضایای مربوط به تخت جمشید قرار داشته، از آغاز ناظر زیر و بم های پیش آمده در آن محوطه بوده و هرچند در مواردی جیره خواری کرده و حد بی خبری و عوامیگری او، که معلوم می کند چه تحفه هایی در خدمت کلاشان کاشف تخت جمشید بوده اند، از اظهار نظرش درباره ی یکی از این لوحه ها در متن بسیار مختصر شده ی زیر پیداست:
«آخرین لوحه ای که در این جا معرفی می شود، لوحه ای است که همانند دیگر لوحه ها به خط میخی عیلامی نوشته نشده، بل که به خط میخی اکدی مرقوم رفته است... پروفسور کامرون می نویسد: این سند کتبی که خطوط آن نزدیک به هم نوشته شده تنها سندی به شمار می رود که در طول مدت عملیات تخت جمشید در قسمت خزانه به دست آمده و به خط میخی اکدی مرقوم گردیده است... دلایل و قرائن موجود می رساند که این سند مانند اسناد سابق الذکر مستقیما به تخت جمشید یا قسمت خزانه ی پارسه مربوط نبوده استو برای این مطلب هم تصور این که لوح مزبور به زبان آکادی مرقوم رفته و به زبان عیلامی نوشته نشده کافی نیست، بل که توجه به محل کشف و شکل لوح و جزییات مطالب مندرج در آن نیز ضرور است... از طرفی این لوح مورخ به سال بیستم سلطنت داریوش کبیر است و تمام الواح مربوط به زمان داریوش را که جنبه ی معاملاتی داشته و از سال دوازدهم تا سال بیست و هشتم سلطنت این شهریار مرقوم گشته است در قسمت استحکامات گوشه ی شمال شرقی صفه ی تخت جمشید به دست آورده اند... از لحاظ شکل باید گفت که لوح مزبور به هیچ یک از الواح دیگری که خواه در استحکامات شمال شرقی و خواه در خزانه به دست آمده شباهت ندارد، بل که شکل آن با الواحی که عادتا در ادوار مختلف تاریخی از عهد بابل جدید تا اواخر دوره ی سلوکی در بابل نوشته می شده تطبیق می کند و اگر تصور شود که نویسنده ی اکدی زبانی در تخت جمشید وجود داشته به پیروی از رویه ی طبیعی خویش این لوح را بدین شکل تهیه نمموده، چون در بناهای معظم و متعدد تخت جمشید با وجود کتیبه های فراوانی که همواره به سه زبان پارسی باستانی و بابلی و عیلامی نوشته می شد، حتی یک متن کتیبه ی اکدی هم دیده نمی شود».
(محمد تقی مصطفوی، امانت داری خاک، بررسی های تاریخی، شماره ی مسلسل ۶۷، ص ۱۱۸)
اما همین شخص که نویسنده ی خط اکدی و بابلی را از هم جدا می کند و متفاوت می شناسد و حتی از متن فوق می توان چنین برداشت کرد که این نادانی از جانب کامرون ابراز شده، از آن که هنگام کشف این الواح و نیز در جریان رد و بدل شدن آن ها مسئول ایرانی موضوع بوده، درباره ی الواح عیلامی تخت جمشید اطلاعات دست اول قابل قبول و بی غرضی ارائه می دهد و چنان که خواندید، تمام الواح را از گل خام معرفی می کند و خود را از جریان آتش سوزی اسکندر و ماجرایی که گویا خانم کخ یهودی ناظر آن بوده، بی خبر نشان می دهد!!! آن چه را که او در باب الواح گلی یافت شده در تالار عیلامی خزانه می گوید نیز نسبتا با اقوال مطمئن دیگر تطبیق می کند. بدین ترتیب معلوم می شود که انبوهی به تعداد چند ده هزار لوحه به خط ایلامی در دیوار شمالی استحکامات و قریب ۷۵۰ عدد نیز بسیار دورتر از آن مخزن بایگانی، در تالار خزانه یافته اند.
«تنها لوحه ی متعلق به بیستمین سال سلطنت داریوش سند بی نظیری است که ظاهرا از جای دیگر آورده شده و به خط بابلی است و تاریخ آن ۳۰ دسامبر سال ۵۰۲ قبل از میلاد می باشد. الواح حقیقی خزانه که به خط عیلامی مرقوم رفته است از لوحی شروع می شود که تاریخ آن سی امین سال سلطنت داریوش است. قدیمی ترین لوح از میان الواحی که در اطاق ۳۳ پیدا شد به سال ۴۸۹ قبل از میلاد مرقوم گشته است. جدیدترین لوح که در اطاق ۳۴ به دست آمد در ۴۵۹ قبل از میلاد نوشته شده است».
(اشمیت، تخت جمشید، پاورقی ص۱۷۰)
این شرح اشمیت از همان لوحه در کتاب تخت جمشید است، که تمام ارقام و تاریخ گذاری های خیالی او، چنان که به شرح بیاورم، در زمره ی پریشان ترین اوهام به هم بافته در این زمینه است. در این جا از خط اکدی خبری نیست و متن آن تک لوح را بابلی می داند و تاکید می کند که این لوحه را در خزانه یافته اند که تاریخ الواح آن از سال سی ام سلطنت داریوش آغاز می شود، هرچند که این لوح بابلی تاریخ سال بیستم سلطنت داریوش را دارد؟!!! باید اندکی دیگر تامل کنید تا تکلیف کرونولوژی تجمع کوتاه مدت گنگ و گروه نیزه به دست و خنجر کش هخامنشی را روشن کنم و آن گاه فرصتی فراهم خواهد شد تا به این گونه تاریخ گذاری های یهودیان توطئه گری چون کخ و هالوک و اشمیت و کامرون و هرتسلفد، به سیری دل قهقهه بزنیم.
«تالارهای بزرگ خزانه از لحاظ مقدار نفایس و اشیاء فقط با اطاق ۳۳ قابل مقایسه است. در اطاق اخیر الذکر بایگانی امور اداری تخت جمشید نگاهداری شده بود. در آن جا ششصد و پنجاه و شش لوح و قطعات لوح دارای خط میخی به دست آمد. تاریخ این الواح مختلف است و در بین آن ها الواحی از بیستمین سال سلطنت داریوش اول تا اوایل سلطنت اردشیر اول دیده می شود. اغلب آن ها در دوران سلطنت خشایارشا مرقوم رفته است».
(اشمیت، تخت جمشید، ص۱۷۰)
در این جا هم اشمیت اعتراف دیگری دارد، تاریخ لوح های یافت شده در خزانه را در فاصله ی میان سال بیستم سلطنت داریوش تا سال پنجم حکومت اردشیر اول و اغلب آن را مربوطبه دوران خشایارشا می داند که قریب چهل سال می شود. او تعداد این الواح یافت شده در خزانه را، که حاصل چهل سال عملیات اداری در تخت جمشید می گوید، ششصد و پنجاه عدد شماره می کند. بدین ترتیب و بنا بر همین مقدمات و مباحثات، اگر حاصل ۴۰ سال عملیات داد و ستد اداری و حساب رسی هخامنشی در تخت جمشد، فقط ۶۵۰ لوح خزانه بوده است، پس به همین قیاس تدارک آن بیش از سی هزار لوحه ای که در بایگانی دیوار شمالی یافته اند، محصول حساب رسی دست کم ۲۲۰۰ سال عملیات اجرایی بوده است، که آغاز آن به عهد عیلام کهن باز می گردد؟!!! بدین ترتیب و اگر از دیدگاه مدخل های جدید درباره ی تخت جمشید به این الواح توجه شود، در باب آن ها سخن بسیار می توان گفت و مکاشفات فراوان از متن آن ها، حتی بر مبنای همین اقوال پریشان سراپا یاوه سرایی می توان بیرون کشید. این الواح که بخش عمده و اصلی آن را به تعداد زیاد، چنان که به بیش از سی هزار شماره ی آن اعتراف می کنند، در مخزنی نزدیک دیوار شمال شرقی، یعنی در بایگانی راکد زیگورات تخت جمشید یافته اند، تنها به حیات و روابط دراز مدت پیش از ورود نیزه داران هخامنشی به محوطه ی آن زیگورات کهن ایلامی مربوط می شود و کم ترین ارتباطی با دوران بی اندازه کوتاه حضور غاصبانه ی خون ریزان هخامنشی در آن مکان مقدس و کهن عیلامیان ندارد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 23:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۶
بيرون کشيدن تدريجي زهر، از ذهن تاريخي مسموم شده ي ملتي، به حذاقت مخصوص نيازمند است. بايد پاد زهري از همان سم که شالوده انديشه ي تاريخي منطقه، بل جهاني را کرخت و بي اثر کرده و از همان موادي که در آلودن اندیشه های ما به کار برده اند، ترياق لازم را ساخت و به قوي ترين اذهان تزريق کرد تا با بالا بردن اندک اندک تعداد سالمين، بر نفرات اين تيم مجاهدت و پرستاري بيافزاييم و اندک اندک سلامت را به خيالات هويت شناسانه ي واهی ایران و جهان باز گردانيم. به گمان من گلوبال کردن اسناد خيانت يهوديان در نو نويسي دروغین تاريخ، براي حوزه ي وسيعي از جهان باستان، از روم و يونان و مصر و بين النهرين و ايران، در برکشيدن نقاب از صورت بي فرهنگ جهودان و اثبات دشمني ذاتي بني اسراييل با دانش و دانايي انسان، چندان موثر است که شکاف بزرگي در پيکره ي يهوديت و شناخت روشني از بي باکي آن قوم در پروراندن آفت دروغ و جعل، در مزرعه ي فرهنگ آدمي پديدار خواهد کرد. آن چه را که آنان در باب تخت جمشید نوشته، به تصویر درآورده و ادعا کرده اند، اینک همان تریاق ما و در زمره ی اسنادی است که به دادگاه بررسی جنایات فرهنگی یهودیان ارائه می دهیم، که به یقین از ستم کاری مستقیم آنان نسبت به بشریت و حتی از نسل کشی پنهان مانده ی پوریم و آن چه که امروز در فلسطین و عراق و افغانستان می گذرد، وسیع تر و نابود کننده تر بوده است.
«به فرمان داریوش مبلغ ۹۰۴ کارشا نقره به دست یک مدیر بین شبانان پارمیزا که مسئول کار ایشان سادومیش است و درمحل مارساشکا وظایف خود را به خوبی انجام داده اند، داده شد، به هر نفر هشت کارشا».
(کامرون، ترجمه ی لوحه ی شماره ی ۶، از الواح یافت شده در خزانه، به نقل از کتاب الواح خزانه ی تخت جمشید)
اگر چیزی از آن کارشا و شکّل های نقره را، که در نقل بعد می آید، یافته بودیم، که بنا بر ادعای مترجم این لوح، در جیب هر چوپانی دست کم هشت واحد آن ها پیدا می شده، اینک مدعی نمی شدم که سراپای منقولات منتسب به لوحه های تخت جمشید، برابر معمول، قرار دادن قصه هایی برای بهره برداری های مخصوص یهودیان، بر به جا مانده های تاریخی است. از سوی دیگر اگر این کارشاها و شکّل ها را سکه ندانیم، پس هخامنشیان در مرحله ی ماقبل ضرب سکه قرار می گیرند که روابط مالی امپراتوری ظاهرا جهانی شان را، برابر عهد عتیق، با قطعات بی شکل فلز سازمان می داده اند!!!
باری، پیش از این گفته شد که در حوالی سال ۱۹۳۳ میلادی، در بدنه ی استحکامات دیوار شمالی تخت جمشید، چند ده هزار لوح به خط عیلامی و سپس ۶۵۰ و یا ۷۵۰ عدد دیگر در اتاق شماره ی ۳۳مجموعه ی خشتی خزانه، یافت شده است. ۱۵ سال بعد، در سال ۱۹۴۸، بنا بر منقولات، جورج کامرون، بر مبنای متن ۸۵ لوح از الواح خزانه کتابی ساخت با نام «الواح خزانه ی تخت جمشید» که در آن داستان های سرسام آوری از روابط بسیار عادلانه و انسانی میان کارفرمایان و کارگران سازنده ی تخت جمشید در زمان داریوش روایت شده است، که متن فوق ترجمه ی یکی از آن هاست. بدون ذره ای تردید و بر مبنای تحقیق عالمانه ی انجام شده، در هیچ یک از این الواح، اعم از آن چه در بایگانی استحکامات شمالی و یا در اتاق شماره ی ۳۳ خزانه یافت شده، کوچک ترین اثری از نام داریوش و خشایارشا یافت نمی شود و متن این لوحه ها جز به روابط میان معابد و زیگورات های ایلامیان مربوط نیست. برای اثبات این مطلب، فعلا و به اختصار و اشاره کافی است یاد آوری کنم که اگر در تمام کتیبه های تخت جمشید کارفرما و سازنده، خشایارشا و آن هم به عنوان شاه بزرگ و حاکم معرفی می شود و در سراسر آن سکو کم ترین اثر دست نبرده ای از داریوش ندیده ایم، پس چه گونه او فرمان پرداخت حقوق شبانان پارمیزا را داده، که محل آن را فقط خدا می داند و همانند سادومیش و مارساشکا، یعنی دیگر نام های مندرج در این لوحه ی کوچک، تنها اسامی مردم عیلام را به یاد می آورد؟! اگر دستور پرداخت حقوق شبانان را، که اندک ارتباطی با مسائل ساخت و ساز در تخت جمشید ندارد، از داریوش بدانیم و در میانه ی اسناد ساخت و ساز نیمه کاره ی تخت جمشید بیابیم، پس راهی نمی ماند جز این که تصور کنیم داریوش و خشایارشا صندلی و سریرشان را همان در میان خرابه های در حال ساخت تخت جمشید می گذارده، جزیی ترین مسائل مربوط به امپراتوری را در میان هیاهوی سنگ بران و حجاران اداره می کرده و احتمالا شب را در زیر چادر می گذرانده اند وگرنه با هیچ منطقی دستور پرداخت حقوق شبانان را نباید میان دیگر فرامینی یافت که بنا بر ادعای خودشان موضوع آن اختصاصا در باب کارگران مشغول به کار در تخت جمشید بوده است!!! از طرف دیگر آیا امپراتوری فرضی هخامنشیان را آن قدر درتدارک سلسله مراتب اداری - سیاسی محدود و فاقد شالوده ی امانت و درست کاری و اعتماد بیانگاریم که دستور پرداخت حقوق چوپانان نیز به پاراف و فرمان شخص امپراتور نیاز داشته است؟!!!
«بردکاما به شاکا خزانه دار اطلاع می دهد بایستی مبلغ سه کارشا و دو شکّل و نیم نقره به یک درودگر مصری موسوم به هردکاما سرکارگر صد نفر کارگر، از کارکنان روزمزد پارسه بوده و ضامن اش وهوکا است، پرداخته شود».
(همان، ترجمه ی لوحه ی شماره ی ۷۰ خزانه)
هنوز به این مطلب ورود نکرده ام که سراپای این به اصطلاح ترجمه ها از متن عیلامی، در زمره ی پلید ترین حقه بازی های روی زمین است و برای اثبات این مطلب کافی است از آن ها بخواهیم که اگر نام داریوش به زبان عیلامی، به تکرار در متن کتیبه ی بیستون منقور است، پس از میان این چند ده هزار لوحه ی عیلامی تخت جمشید، آن نمونه ای را نشان دهند که معادل نام عیلامی داریوش در کتیبه ی بیستون بر آن حک شده باشد و چون با اطمینان کامل می دانیم در اجرای چنین اقدامی، از آن که تمامی آن الواح مربوط به پیش از حضور هخامنشینان در تخت جمشید است، ناتوان خواهند ماند، پس مسلم بدانید مجموعه ی آن چه را هالوک و کامرون و هرکس دیگر در کتاب های شان در باب الواح تخت جمشید آورده اند، یک داستان سرایی بی اساس برای تهیه ی خوراک های مسمومی است که از جمله خانم کخ در کتاب «از زبان داریوش» به هم بافته است.
«قسمت عمده ی الواح در وسط اطاق انبوه شده بود. بقیه در میان خاک و آوار از کف اتاق تا ارتفاع دو متر بالای آن پراکنده بود. لازم به توضیح نیست که متن این الواح و اثر مهر روی آن ها تا چه اندازه واجد اهمیت است».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۷۰)
این شرحی است که اشمیت در باره ی اتاق شماره ی ۳۳ و موقعیت الواح میان آن می آورد. توده ی بی شکل و پراکنده و سازمان داده نشده ای که هرگونه ادعای تدارک و نوشتن آن ها در زمان دراز چهل ساله را بر باد می دهد، زیرا آن امپراتوری که اسناد اداری دراز مدت اش در میان اتاقی پراکنده است، مسلما از عهده ی اداره ی ۱۲۷ ایالت بر نمی آمده است!!! این الواح بقایای آخرین اسناد اداری - مالی مربوط به روابط میان زیگورات های عیلامی است که به علت در جریان بودن، در زمان حمله ی هخامنشیان، هنوز به انبار و مخزن دیوار استحکامات شمالی انتقال داده نشده بود.

و این هم عکس اتاق ۳۳ و توده ی میانی آن، که اشمیت به عنوان سند یافت شدن الواح خزانه در صفحه ی ۱۴۸کتاب تخت جمشید چاپ کرده است. در این جا چند توده ی درهم ریخته و پراکنده از الواح دیده می شود که در میانه ی اتاق انباشته است. کامرون چنان که پیش تر خواندیم، این الواح را مستندات چهل سال روابط اداری، اقتصادی در زمان ساخت تخت جمشید می داند. آیا منطقی است که سیستم اداری یک امپراتوری اسناد خود را به مدت چهل سال و بدون بایگانی و طبقه بندی در میان اتاقی دپو کرده باشد؟!!! و آن گاه که در سطور زیر تنها با بخشی از حقیقت در باب این الواح آشنا شدید، آن گاه از عمق آن خیانتی خبردارتان می کنم که مورخین و کارشناسان یهودی تاریخ ایران، نسبت به پنهان کردن حقایق، برای پوشاندن رد پای پوریم، اعمال کرده اند.

این همان اتاق ۳۳ و محل یافت شدن الواح در مجموعه ی خزانه ی تخت جمشید، پس از آوار برداری است که اشمیت در صفحه ی ۱۴۸ کتاب خود ثبت کرده است. این سند جاودان شهادت می دهد که ایرانیان تاریخ خود را از زبان و قلم چه اعجوبه هایی در دروغ بافی آموخته اند!!! در این جا اتاق نسبتا بزرگی را می بینیم که ظاهرا سقف آن بر دو ردیف ۴ عددی ستون با پایه های مربع استوار بوده است. من پیش تر نوشته ام و در فیلم «تختگاه هیچ کس» هم به شرح آورده ام، که چیدن این پایه ستون های بدون قلمه و سر ستون، در زمان اخیر و با قصد تغییر و تعویض هویت یک محوطه ی خشت و گلی ایلامی، با یک نمای هخامنشی انجام شده است و همین عکس را برای صاحبان خرد در سراسر جهان حجت می گیرم که کارشناسان یهود تا چه حد عقلانیت مردم ما و جهان را بازیچه گرفته و نازل پنداشته اند، زیرا وجود دو دیوار در میان اتاق، که هر دو به زیر ستون های سنگی برخورده کرده اند و با فلش نمایش داده ام، آشکارا دروغ های شاخ دار این پروفسوران شارح تاریخ و آثار تاریخی ایران را بازگو می کند. اشمیت در توضیح این پدیده ی باور نکردنی، که دیوارهایی از میانه ی زیر ستون ها بگذرد، مطلبی در کتاب تخت جمشید آورده، که تا ابد موجب شرمساری دانشگاه های غربی و مدافعان وطنی آن ها خواهد بود.
«حریق عظیمی که خزانه را منهدم کرد در اتاق ۳۳ به خصوص شدید بوده است. دیوارهای خشتی این اطاق که گچ کاری آن خرد شده و به رنگ قرمز و سیاه درآمده به ضخامت زیادی سوخته و پخته شده است. سطح اتاق از یک طبقه ی ضخیم خاک آوار سوخته مشتمل بر قطعات ذغال و حتی ذرات پارچه ای سوخته و ریسمان پیچیده پوشیده شده و در کف اتاق نیز اثر آتش آشکار است ولی در وسط اتاق دو قطعه دیوار موجود است که اگر چه روی کف سوخته ی اتاق قرار دارد اما از آسیب آتش مصون مانده است با در نظر گرفتن سطح پیدا شدن الواح چنین نتیجه می گیریم که این دیوارها قسمتی از اتاق و انبار طبقه ی دوم بوده که به کف این اتاق سقوط کرده است».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۷۰)
آیا متوجه شدید؟ اشمیت می گوید که این دیوارها با همین نظم و سلامت، که در عکس ثبت است، از طبقه ی دوم اتاق شماره ی ۳۳ به طبقه ی پایین سقوط کرده است!!!!! اگر باور نمی کنید ده بار دیگر نقل او را بخوانید. آیا چه گمان کنیم؟ شخص او تا همین مدارج عالی و اندازه ی بلند احمق و خیال پرور بوده و یا در حالی که با همکاران و همفکران خود قهقهه ی مستانه می زده اند، شرط بسته اند که روشن فکری موظف ایران تا بدان حد مجذوب و مزدور بوده است که حتی چنین ادعای مافوق بی خردانه ای را نیز خواهند پذیرفت، چنان که پذیرفته اند!!!

اشمیت در همان صفحه ی ۱۴۸ کتاب تخت جمشیدش با چاپ عکس بالا می نویسد: «وزنه ی سنگی نوشته دار، آن طور که در اتاق ۳۳ پیدا شده است». اجازه دهید این عکس را هم سند دیگری در اثبات حوزه ی بس وسیع حقه بازی در امور باستان شناسی تخت جمشید معرفی کنم. در عکس علاوه بر وزنه ی سنگی، به یک زیر ستون مدوّر نیز برمی خوریم، حال آن که زیر ستون های تدارک شده در عکس پیشین، در همین اتاق، تماما چهارگوش و مربع است!!! آیا درست نمی گویم که زیر ستون های سراسر محوطه ی خزانه، سر هم بندی شده و نو کار گذارده است؟!! برای افزودن بر اعجاب خویش توجه کنید که آن ها سیما و بدن کارگر محلی حاضر در اتاق ۳۳ را، خلاف صدها نمونه ی دیگر، سیاه و سانسور کرده اند، زیرا بیم داشته اند کسانی سراغ این شاهد را بگیرند و از حقایق امر آگاه شوند. اما هنوز نهایت اعجاب در گوشه ی دیگری نهفته است، زیرا اگر این نوشته ی اشمیت را باور کنیم که این اتاق و دیگر فضاهای محوطه ی خزانه طبقه ی دومی هم داشته، پس جنایاتی را که ماموران شیاد دانشگاه های غربی در محو آثار و بقایای تمدن کهن عیلامیان در تخت جمشید روا داشته اند، دو برابر می شود.

این شما را هم اشمیت در صفحه ی ۱۳۷کتاب تخت جمشید خود از موقعیت و مساحت ۱۲۵۰۰ متری مجموعه ی خزانه رسم کرده است. تمام خطوط قرمز، چنان که خود می نویسد، بقایای آثار آتش سوزی است که در آن محوطه یافته اند. در این مجموعه به ده ها فضای خشت و گلی تفکیک شده و سالن ها و اتاق های کوچک و بزرگ بر می خوریم که تمامی آن ها، چنان که از تصویر اتاق ۳۳ معلوم است، پس از آوار برداری با بقایای بلند دیوار به ارتفاع چند متر نمایان شده اند که می گویند طبقه ی دیگری هم داشته است. این اتاق ها و فضاهای خشت و گلی محل سکونت، تامین خدمات و عبادت عیلامیان کهن، به گستره ی یکصد و پنجاه هزار متر مربع، با همین آثار و بقایای آتش سوزی در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز محوطه ی تخت جمشید نیز پراکنده است. این علامات آتش سوزی وسیع که تنها شامل ابنیه خشت و گلی است و ذره ای از آن در ابنیه سنگی آن سکو دیده نمی شود، به سهولت از هجوم مخرب همراه با آتش زدن عمدی همه چیز، در زیگورات تخت جمشید به هنگام تصرف آن به وسیله مهاجمان هخامنشی خبر می داده، برای کاشفان و باستان شناسان و نوسازان تخت جمشید، راهی جز این باقی نگذارده است که آن آثار رسوا کننده ی هخامنشیان مزدور یهود را به کلی برچینند.
«ما موفق نشدیم دیوارها را به همان بلندی که از دل خاک بیرون آورده می شد و در بعضی نقاط چندین متر بود به وسیله ی پوشش آجری بر روی آن ها نگهداری کنیم. ناچار لازم بود دیوارها را تا ارتفاع نیم متری سطح زمین کوتاه و بالای آن ها را با آهک و کاگل اندود کنیم».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۵۵)
این اعتراف سهمگین به نابود کردن آن اتاق های سوخته، پرده از اسرار تخت جمشید بر می دارد. آن ها این غارتگری دوباره و نوین در باب تمدن کهن ایرانیان، پس از هجوم دیرین هخامنشیان را، با وقاحت تمام در زمره ی خدمات و مرمت های خود نوشته اند و افسوس که تاکنون کسی نبوده است تا به صورت آن ها تف بیاندازد و آن چه را در دهه های اخیر و از جمله در دوران جمهوری اسلامی به یاد داریم و شاهد بوده ایم، بخشیدن مدال و تمجید مکرر از این خیانت کاران یهودی در مراسم و مراکز رسمی است، که نحوه ی اجرا، مقصد مجریان و مرکز دستور دهنده به آنان دیر یا زود شناخته خواهد شد.


برای آن که با وسعت میدان کوتاه کردن دیوارهای خشتی و عیلامی تخت جمشید، که اشمیت می گوید، یا در حقیقت عرصه و گستره ی محو آثار آتش سوزی های هخامنشی در این زیگورات عیلامی آشنا شوید، کافی است به دو عکس بالا نگاه کنید که معرف تنها گوشه ای از خیانت باستان شناسان غربی به تاریخ و هویت کهن ایرانیان است. در عکس بالا دیوارها و فضاهای معین خشتی و آجری بیرون آمده از دل خاک را بر سر پا می بینید و در عکس زیر تصویر تبدیل آن محوطه های اصیل، به زمین برهوتی که در آن ته ستون های قلابی کاشته اند!!! مجموعه ی این هجوم به اصالت کهن تخت جمشید برچیدن یکصد و پنجاه هزار متر دیواره های چند متری و کاشتن دست اندازهای چند ده سانتی کاه گل کشیده به جای آن است. آن ها دیوارها و محوطه های آتش زده شده ی عیلامی به وسیله ی هخامنشیان را محو کرده اند و برای گم کردن تمام و کمال رد واقعیت، همان آتش سوزی را به اسکندر نسبت می دهند، بدون این که ذره ای اثر از ادعای آتش سوزی اخیر آن ها را در تخت جمشید سنگی بیابیم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر در جمعه هجدهم خرداد 1386 و ساعت 16:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۷
دریافت حقیقت درباره ی تخت جمشید، گام نهادن در نخستین پله ی صعود از نردبان درک صحیح تاریخ ایران و شرق میانه است. در واقع اثبات نادرستی انبوه افسانه های پیچ در پیچی که گردا گرد این مجموعه ی سنگی بی خاصیت و نیمه تمام در باب هخامنشیان قرار داده اند، از همین مبحث ناتمام بودن آن ابنیه آغاز می شود و ما را نسبت به حضور و وجود گروهی آگاه می کند که دروغ سازی در باب تاریخ و هویت ایرانیان را از همین ابنیه ی سنگی آغاز کرده اند. دروغ هایی که هرچه در درون این تاریخ فروتر رویم، غلیظ تر و کثیف تر و بد بو تر است. بدین ترتیب و از این راه حوزه ی مسئولیت ودشواری عرضه ی این یادداشت ها معلوم می شود، که نخست باید تمام دانسته های کنونی و عمومی، درباره ی پیشینه ی تاریخی و هستی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی موجود، لااقل تا زمان صفویه را بشوید، سپس مسببین و سازندگان بس استتار شده ی این موهومات را از پستوها بیرون کشد و بشناساند و سر انجام حقایق را در جای اراجیف جدی گرفته شده ی کنونی قرار دهد و آن گاه که به سعی دراز مدت دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب و همکاری چاکرانه و مزد بگیرانه ی صاحب نظران خودی و سرکردگان امور سیاسی و فرهنگی دولتی، باورهای کنونی همانند غده ای سرطانی در اعماق عقل جمعی جامعه جوانه زده و عقل اندیشی و حقیقت جویی و اندیشه ورزی از زمره ی نیازهای هویت شناسانه ی ملی خارج شده است؛ آن گاه ضربات پیاپی مجموعه ای از اسناد دیداری، به صورت عکس و فیلم و مقایسه و نشانه و نقاشی و نوشته نیز، جز لایه ی بس نازکی از هوشمندان را برنمی انگیزد و در کبره های تاریخی جا خوش کرده در ذهن عوام و خواص، جز شکاف کوچکی نمی گشاید. صاحب عقیده ای می گفت اثبات نادانی و بی خاصیتی وسیع روشن فکری دود گرفته ی موجود هرگز گواه و شاهدی صادق و عادل تر از تقابل کنونی با مطالب مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» نخواهد یافت.

قسمت های سنگی تخت جمشید و موقعیت استقرار آن ها در میان ابنیه ی کهن خشت و گلی زیگورات ایلامی.
۱. پله های ورودی.۲.دروازه ی ملل. ۳. آپادانا. ۴. تچر. ۵. هدیش. ۶. ورودی میانی. ۷. سه دروازه. ۸. صد ستون. ۹. کاخ نیمه تمام.
این شمای کلی تخت جمشید پیش از دست بردگی های مفصل باستان شناسان یهودی است، کم تر از یک سوم آن، که با رنگ زرد مجزا شده، ابنیه ی سنگی نیمه تمام هخامنشی است که از همه سو در محاصره ی بقایای خشت و گلی و کهن زیگورات عیلامی قرار دارد، که قرمز رنگ شده است. نه فقط فاصله ی میان دو پانل سنگی را آثار بر جای و یا مدفون مانده ی خشتی عیلامی پوشانده، بل به خوبی پیداست که پانل های سنگی، در همه جا، مجموعه های خشتی را بریده و در جای یک واحد تخریب شده از کلیت یک معماری به هم پیوسته ی بسیار کهن نشسته است و از آن که تمامی این بقایای غیر سنگی تخت جمشید را به صورت زمینی سوخته دیده ایم، پس پیداست که نیزه داران هخامنشی، در زمانی نه چندان معین، به زیگورات عظیم و عیلامی تخت جمشید وارد شده، سراسر آن را سوزانده اند، سپس به تصرف و تخریب ابنیه و استحکامات خشت و گلی نقش رستم رفته، به تغییر در نمایه ها و مقبره های عیلامی آن دست زده اند و سرانجام در حین تبدیل ساخت و سازهای تخت جمشید، در اثر فشار مقاومت جمعی اقوام منطقه، با توسل به نسل کشی بی پایان پوریم، به هدایت یهودیان، خود را و یهودیان را نجات داده، با بر جای گذاردن نیمه ساخته های موجود، به مسقط الراس خویش در سرزمین خزران باز گشته اند.

آن گاه با موج دوم یورش یهودیان در دوران جدید به بقایای زیگورات تخت جمشید، در هشتاد سال گذشته رو به رو شده ایم که با بیرون کشیدن آثار خشت و گلی عیلامی از زیر آوار زمان، برای محو رد پای حضور بومیان ایران کهن، تمامی آن ها را از صحنه ی تخت جمشید بیرون ریخته و آن فرم و فضای باستانی را به صورت مضحک کنونی در عکس بالا درآورده اند. خوش بختانه این سعی مجدانه ی تیم باستان شناسان یهودی با بن بست آغاز جنگ جهانی دوم مواجه شد و ناچار ادامه ی پروژه ی تخریب آثار عیلامی تخت جمشید را موقتا رها کرده، به حوزه های مدیریت و مرکز فرماندهی خویش بازگشته اند.
«شروع جنگ جهانی دوم که سبب تعجیل در اتمام عملیات گردید، مانع آن شد که اطلاعات مقدماتی حاصله از عکس برداری های هوایی را در روی زمین به طور کامل مورد استفاده و عمل قرار دهیم»
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۵۷)
از پس پایان جنگ هم بیداری نسبی پدیدار شده در صحنه ی ملی، اوج گرفتن مبارزات ضد استعماری، تغییر دیدگاه موقت در سازمان های مربوطه و بروز تنش های عمده در عرصه های جهانی، فرصتی نگذارد تا به تعقیب و اتمام پروژه ی خود باز گردند و چنین شد که از بخت خوش هنوز قطعاتی ناگشوده و حفاری ناشده در تخت جمشید باقی مانده است که در تصویر بالا با رنگ سبز نمایش داده ام. این یکی دو صفحه ی ناخوانده ی تخت جمشید هنوز می تواند برای حقایق نوینی که درباره ی تاریخ ایران باستان و موقعیت کهن تخت جمشید عرضه کرده ام، تاییدیه و گواهی روشن و بی خدشه صادر کند و بی شک در زیر این چند پانل هنوز ناگشوده و تخریب ناشده ی عیلامی، باز هم می توان از آن ابنیه ی خشت و گلی برچیده شده و دیگر فرآورده های تمدن ممتاز عیلامی، نمونه هایی هرچند سوخته به دست آورد. چنان که سراسر محوطه ی مملو از آوار پر ارتفاع نقش رستم، استعداد بیان واقعیت های پر ارزشی در باب تمدن ایران کهن پیش از هخامنشی را در درون خود پنهان نگه داشته است که باز شکافی آن در مرحله ی نخست محتاج پدیدار شدن یک مدیریت علاقه مند و آگاه در میان مسئولان حفظ میراث کهن ایرانیان است. چنان که در منتهای سمت راست این عکس، سمت جنوب و در خارج از محوطه ی سکو، بقایای مجموعه معابد یونانی را می بینیم، که به رنگ آبی درآورده ام و امروز حتی پاره سنگی از آن ها بر جای نیست و بخش عمده ی مصالح آن را، چنان که پیش تر به شرح گفته ام، برای نوسازی کودکانه و مضحک به اصطلاح کاخ های کورش به چغندر زار پاسارگاد برده اند!!!
مورخ آن گاه که آثار ظهور کورش را تنها برای مدت بس کوتاهی در بابل، حضور کم دوام داریوش را فقط در بیستون و به میزانی بسیار ناچیز در شوش می یابد و با توجه به غیبت داریوش در تخت جمشید، به طور اصولی می پرسد که خشایارشا، یعنی طراح و سازنده ی تخت جمشید به چه دلیل خود را به این قسمت نسبتا پرت افتاده ی جنوب ایران کشانده و اگر تخت جمشید نیز همانند شوش، حتی یک بلوک ساختمانی به سامان رسیده ندارد، پس مرکز اقتدار و استقرار امپراتوری هخامنشیان در کجای این نجد برقرار بوده، آن داریوش که جنگ نامه ی بیستون را تقریر کرده و آن خشایارشا که خود را ناظر و صاحب کار تخت جمشید می گوید، با سپاهیان و حشم و حواشی خود در کدام گوشه ی این سرزمین بیتوته می کرده اند؟!!! در حال حاضر با توجه به نشانه هایی قانع کننده می توان پذیرفت که وسعت مقاومت منطقه ای منجر به شکست و با احتمال زیاد مرگ کورش و داریوش در جریان نبرد با بومیان ایران کهن شده و ترک بابل و منطقه ی بیستون و شوش و روی آوردن به حوزه ی فارس کنونی، که چند قرن پیش از ظهور هخامنشیان پناهگاه یهودیان تبعید شده ی فریسی بوده است، یک عقب نشینی و آینده نگری از سوی خشایارشا آخرین سرکرده ی هخامنشی محسوب می شود و از آن که همین کوشش برای استقرار در گوشه ی از ایران را نیز گسترش بیش تر مقاومت ناکام گذارد، می توان عنوان کرد که نسل کشی کودتا گونه ی پوریم، آخرین راه حلی است که توطئه گران یهود با همراهی نیزه داران هخامنشی، برای جلوگیری از شکست نهایی در برابر اقوام شرق میانه، بدان متوسل شده اند. در این صورت و بدون کم ترین تعارف و تردید باید قبول کنیم که نیروهای هخامنشی، از زمان ورود کورش به بابل، تا اجرای پروژه ی پوریم، تنها به صورت ایلی، در کومه ها و خیمه ها، آن هم در دورانی بس کوتاه از تاریخ ایران باستان زیسته اند.
صاحبان نگاه غیر متعصب و جست و جو گر و بنیان اندیش و بی نیاز به افسانه های منتشره از سوی مورخین یهود در باب ایران باستان و به خصوص دوران هخامنشیان، آن گاه که در مراجعه به بقایای مانده از مثلا امپراتوری روم و مقدونی و یونان، که سراسر اروپا، از انگلستان تا ترکیه و بین النهرین و تمامی جزایر دریای مدیترانه و از مصر تا لیبی در شمال آفریقا را به صورت نمایشگاهی از پل ها و گرمابه ها و جاده های سنگ فرش و کاخ ها و ورزشگاه ها و معابد و قصور متعدد و مجسمه های با شکوه عهد کهن در آورده و در مقابل در هیچ نقطه ای از جهان کهن و حتی در ایران، با آثار و علائم امپراتوری های دست ساخت یهودیان با نام های هخامنشی و اشکانی و ساسانی رو به رو نیستند، به سادگی با موهوم بودن تمامی خیال بافی های کنونی در باب ایران باستان آشنا می شوند.
اگر اثبات رسمی نیمه تمام ماندن تخت جمشید و نیز فقدان پایگاه دیگری برای هخامنشیان در حوزه ی داخلی و خارجی، امری مسلم و نهایی است و اگر جز پوریم هیچ علت قابل قبول دیگری برای توقف ساخت و ساز در تخت جمشید نمی یابیم، آن گاه سئوال اصلی به کرونولوژی موجود از امپراتوران هخامنشی منتقل می شود که اگر پوریم حتی ادامه ی ساخت بناهای تخت جمشید را نیز در زمان خشایارشا متوقف کرد، پس آن سلاطین هخامنشی، که ظاهرا ۱۶۰ سال پس از خشایارشا و تا زمان ادعای بی سر و ته حمله ی اسکندر به ایران، با نام امپراتور از آنان یاد می شود، در کجا مستقر بوده اند چه بار تاریخی برده اند، در ایجاد چه اثر مادی و یا تحول تاریخی شرکت داشته اند و حضور و موجودیت آن ها از چه راه اثبات می شود؟!!! ساده و سالم ترین پاسخ مدعی است که داریوش دوم و سوم و اردشیر اول و دوم و سوم، که در سیستم کنونی سلسله ی هخامنشی قرار دارند، جز مجعولانی بی نشان نیستند که در اوهام مورخین یهود شکل گرفته اند و تنها بدان سبب ناگزیر به اختراع آنان بوده اند که به علت وفور اسناد مزاحم و از جمله تاریخ گذاری های همخوان بر سکه های یک سلسله ملت ها، از اروپا تا شرق میانه، که تماما بر مبنای حضور تاریخی اسکندر، از زمانی معین تنظیم شده، به آن ها اجازه نمی داده است که زمان تاریخی ظهور اسکندر و سلوکیان را در حمله ی ساختگی به هخامنشیان نادیده بگیرند. بنا بر این امپراتوران هخامنشی پس از خشایارشا، چنان که بررسی خواهم کرد به وجه مضحکی، چون زباله، برای پر کردن چاله ی زمانی میان رخ داد پلید پوریم و ظهور اسکندر به کار رفته اند، تا اتصال مقدرات هخامنشیان و اقدامات اسکندر مقدونی به یکدیگر میسر و سپردن بار بخش عمده ای از ویرانی های بنیانی ناشی از پوریم، به دوش اسکندر مقدونی، لااقل به صورت ظاهر قابل قبول شود!!!
بدین ترتیب به مقطع نهایی بررسی های هخامنشی از مسیر بازشناخت معماری تخت جمشید وارد می شویم. مطالبی که همراه بسیاری از دیگر مدخل ها، پیش زمینه هایی برای اثبات رخ داد پلید پوریم و عوارض ضد تمدنی ناشی از آن است، مقطعی که با مراجعه به کرونولوژی حیات سیاسی نیزه داران هخامنشی آن ها را در حد یک گروه موقت تخریب کننده و آتش انداز در تمدن شرق میانه کوچک می کند و در جای واقعی خویش قرار می دهد. بنا بر این باید ببینیم که در داشته های کنونی، مورخین یهود امتداد تاریخ هخامنشیان پس از خشایارشا را چه گونه ترسیم و تصور کرده اند:
داریوش اول: از ۵۲۲ تا ۴۶۸ قبل از میلاد = ۳۶ سال.
خشایارشا: از ۴۸۶ تا ۴۶۵ قبل از میلاد=۲۱ سال.
اردشیر اول: از ۴۶۵ تا ۴۲۳ قبل از میلاد=۴۲ سال.
داریوش دوم: از ۴۲۳ تا ۴۰۴ قبل از میلاد=۱۹ سال.
اردشیر دوم: از ۴۰۴ تا ۳۵۹ قیل از میلاد=۴۵ سال.
اردشیر سوم: از ۳۵۹ تا ۳۳۸ قبل از میلاد=۲۱ سال.
داریوش سوم: ۳۳۸ تا ۳۳۰ قبل از میلاد=۸ سال.
این تابلوی تسلط شاهان هخامنشی، از مبداء داریوش اول، که در اسناد کنونی شناخت کرونولوژی هخامنشیان، تقریبا مشترک میان تمام ایران شناسان است، از دوران خشایارشا به بعد، یعنی پس از اقدام پوریم، به قدر پشت ناخنی مستندات تاریخی ندارد و حقیقت مطلق و محض چنین است که در هیچ سند موجود درباره ی هخامنشیان، هرگز و به هیچ صورتی سنه ای ثبت نیست و اکتشافات ایران شناسان غالبا یهودی در این باره که فرضا داریوش اول حکومت کودتایی اش را در سال ۵۲۲ پیش از میلاد برقرار کرده، در حد اکثر اغماض باید به عنوان یک گمانه پذیرفته شود و نه یک شناسه ی قابل اثبات تاریخی و چنین است احوال خشایارشا و پس از خشایارشا نیز گفت و گو از هر نوع حکومت و امپراتور برای هر مدتی، جز شیادی و شوخی سرشار از تمسخر و تحمیق نیست. بدین ترتیب اگر مورخ بخواهد بر مبنای عوارض کنونی باستان شناختی، مدعی طول زمان برای حکومت خشایارشا باشد، از آن که بقایای نیمه کاره رها شده در تخت جمشید صرف زمانی قریب بیست سال برای بالا بردن همین مانده ها را مسلّم می کند، پس آن را با ادعای موجود در باب زمان حکومت خشایارشا، به طور نسبی همخوان می یابد، ولی دوران دراز حکومت داریوش اول، با توجه به بقایای باستانی به جای مانده از او، که تقریبا به کتیبه ی بیستون منحصر است، پذیرفتن ۳۶ سال حکومت برای او بی اساس می شود. با این نگاه رسیدگی به حکومت ۴۵ ساله ی اردشیر دوم، زمانی که از او هیچ نشانه ای در تاریخ هخامنشی بر جای نیست، جز این که تصور کنیم او تمام این زمان دراز را مشغول برنزه کردن خویش زیر آفتاب شوش، بدون استفاده از سر پناه و سقف بوده، امکان و احتمال دیگری وجود ندارد!!!
«با کتیبه های اردشیر دوم، به دنیایی رخنه می کنیم که ظاهرا کاملا جدید است. هرچند تعدادشان بسیار اندک است، اما دارای ابداعات جالبی هستند. از سوی دیگر نبود کتیبه های این پادشاه در تخت جمشید شاید نشانه ی آن باشد که این کاخ دیگر جاذبه ی خود را به نفع شوش، که حتی بنا بر گفته ی نویسندگان یونانی، به پایتخت شاهنشاهی تبدیل شده بود، از دست داده بود».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۲۰)
بدین ترتیب با سلطانی در سلسله مراتب هخامنشی آشنا می شویم که باز هم اطلاعات راجع به سلایق او را هم همان مورخین قلابی یونانی می دهند که مدعی آتش زدن تخت جمشید به دست اسکندر شده اند و نه تنها در ۴۵ سال سلطنت خویش به تخت جمشید سر نزده، بل همان چند کتیبه ی درهم ریخته و مختصرش در شوش را بر پایه ستون های دم دست می نوشته است! احتمالا باید او را چنان نزدیک بین بدانیم که قادر به خواندن سنگ نبشته های بالا تر از قد آدمی نبوده است!!!
«کتیبه ای سه زبانه روی پایه ستون ها در قطعات بسیار، که متن آن بازسازی شده است.
من اردشیر هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه این زمین، پسر داریوش شاه هخامنشی. اردشیر شاه می گوید: به خواست اهورا مزدا من این کاخ را ساختم، که در دوره ی زندگی ام وقف کردم. اهوره مزدا و آناهیتا و میترا مرا از تمام بدی ها بپایند. نیز هر آن چه من ساختم».
(پی یر لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۸).
برای من قدرت بی منتهای اکتشاف نزد این باستان شناسان و ایران پژوهان و نیز بلند مرتبگی آن ها در صحنه سازی های شیادانه آن گاه آشکار می شود، که می توانند در سلسله ای از سلاطین، که سه داریوش و سه اردشیر دارد، از روی متنی بدون توضیح و شماره، دریابند که تقریر کننده ی این یا آن کتیبه، کدام اردشیر و فرزند کدام داریوش بوده است؟ به یقین و بی تعارف جمع و جور کردن چنین کلاف بی سر و ته از هم گسیخته ای، مرتبه ی این حقه بازان را تا سطح یک پروفسور عالی مقام بالا می کشد!!!!! اما چنین متون تکه پاره و باز نوشته ای را، از آن هر یک از اردشیرهای فرزند هر یک از داریوش ها بیانگاریم، به ما می قبولاند که این ماجرای آناهیتا و میترا احتمالا نه نوساخته هایی بدین سادگی مستند شده، بل هووهای توامی برای اهورا مزدا بوده اند، که اردشیر دوم کافر شده و واقف کاخ برای این نوپیامبران، اسرارشان را برای نخستین بار برای تاریخ فاش کرده است!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 و ساعت 14:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۸
دشوارترین و در عین حال مضحک ترین بخش تاریخ ایران باستان، آن جا بروز می کند که ایران شناسان یهود کوشیده اند در خلاء مطلق پس از پوریم، یعنی پس از خشایارشا، سلسله مراتب حیات و حضور سلاطین هخامنشی را تا زمان ظهور اسکندر در تاریخ ادامه دهند. آن ها نام داریوش و اردشیر ذکر شده در تورات را، در دوران جدید، سه برابر کرده، به هر یک سهمی از سلطنت فرضی پس از پوریم هخامنشیان را بخشیده اند، تا مجبور به اختراع پنج نام جدید مشابه با عناوین کهن به اصطلاح فارسی نباشند و تاریخ متوقف مانده ی هخامنشیان بدون دنباله نماند. اما چنین اختراع و جاعلیت کلانی، در زایمان سلاطینی که هیچ محل و مرجعی آن ها را نمی شناخت و دست مایه ای نداشتند، خالقین این حاکمین قلابی را به درد سر بزرگی انداخته است.
«ولی معلوم نیست چرا اسناد راجع به امور تخت جمشید از قبیل تقاضاها و یادداشت های مربوط به پرداخت، که موضوع اغلب الواح است، برای مدت یکصد و سی سال پس از تاریخ آخرین لوح، یعنی تا هنگام انهدام بنا، در اطاق بایگانی خزانه نگاهداری شده است. در موقع شرح تالار تخت به این مطلب حیرت آور اشاره کردیم که در بایگانی خزانه الواحی مربوط به بعد از پنجمین سال سلطنت اردشیر اول یعنی سالی که بیش از هزار و صد کارگر در ساختمان های تخت جمشید کار می کردند، وجود ندارد».
(اشمیت، تخت جمشید، ص ۱۷۰)
متن بالا را بارها بخوانید، تا دریابید این حقه بازان پرآوازه چه گونه از کلک زدن به خودشان نیز ابایی ندارند. اشمیت ظاهرا متوجه شده است که اسناد و لوحه های گلی خزانه نمی تواند سراسر تاریخ هخامنشیان را بپوشاند و حتی با تاریخ گذاری های خودشان، در پایان دوران خشایارشا تمام می شود، آن گاه از روی حیرت می پرسد چرا آخرین لوح، با انهدام تخت جمشید که به گمان او در زمان اسکندر بوده، ۱۳۰ سال فاصله دارد و سئوال می کند چرا در این یکصد و سی سال الواح تاریخ گذشته را به گنجینه ی استحکامات نبرده اند؟ و از آن که پیش تر مدعی شده بود هزار و صد کارگر در زمان خشایارشا در تخت جمشید مشغول به کار بوده اند، از نبود اسناد مربوط به ادامه ی داد و ستد و دستمزد و دیگر نیازهای آنان، در پایان حکومت خشایارشا از روی صحنه سازی، حیرت می کند!!! ابتدا بگذارید همین حرف ها را اساس بگیریم و از اشمیت بپرسیم اگر در پایان حکومت خشایارشا هم هزار و صد کارگر در تخت جمشید مشغول بوده اند، پس در زمان داریوش، که مسلما کارها آشفته تر و از نظر اجرایی عقب مانده تر بوده، چنان که بارها ادعا کرده اند، در کجای این کارگاه پر از خاک و خرده سنگ و صدای قلم و تیشه حجاری و سنگ بری، جشن های بین المللی می گرفتند و داریوش چه گونه در میان هیاهوی آن کارگاه بزرگ ساخت و ساز، بنا بر روایت نقش برجسته های سنگی سکوی آپادانا، از نمایندگان این همه قوم مختلف سان می دیده و خراج جمع می کرده است؟!!
«از قرار معلوم داریوش بنای آپادانا را به کتیبه مزین نکرده است. کتیبه هایی که در آپادانا وجود دارند، پسرش خشایارشا کار گذاشته است، ولی این پادشاه نیز نتوانسته است کار ساختمان را به پایان برساند».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۰۳).
اگر این سخن لوکوک را یک داده ی فنی و تاریخی بگیریم، پس تا پایان دوران خشایارشا هم سالن آپادانا برای برگزاری جشن آماده نبوده است و اگر سخن اشمیت در متن بالا را هم به آن بیافزاییم نتیجه می شود که حادثه ای ناگهان کارگاه شلوغ و دایر تخت جمشید را تعطیل و یک هزار و یکصد کارگر را برای همیشه بی کار و ناپدید کرده است. این همان تعطیلی ناگزیری است که نشانه های کافی آن را در مستند تختگاه هیچ کس تا آن جا عرضه کرده ام که نشان می دهد حجاران پیش از ترک اجباری کار، حتی فرصت نکرده اند قوزهای سنگی اضافی به قدر فندقی را از مسیر کار خویش بردارند، که حذف آن کم تر از ده ثانیه زمان می برده است!!! آیا ماموران تصفیه ی پوریمی ناگهان و در حین کار بر گروه بومیان هنرمند سازنده ی تخت جمشید تاخته و قتل عام شان کرده اند؟!!!
«هیچ گونه توضیح واقعی در مورد این که اسناد خزانه ما به نحوی کاملا ناگهانی در آخرین ماه های سال پنجم سلطنت اردشیر اول، یعنی ۴۵۹ قبل از میلاد، قطع می شوند، وجود ندارد. اگرچه ممکن است پادشاهان پارس در جای دیگری جز تخت جمشید پس از آن تاریخ اسکان گزیده باشند، اما اگر کارهای ساختمانی قصرها و گورها در این سایت ادامه داشته، لزوما می بایست اسناد آن هم وجود داشته باشد، اما حتی یک سند هم پیدا نشده است».
(جورج کامرون، الواح خزانه، متن اصلی، ص ۳۱، شیکاگو سال ۱۹۴۸)
این هم تفسیر به ظاهر مظلومانه ی کامرون، یعنی تنها شارح الواح خزانه، که از قطع ناگهانی ساخت و ساز در تخت جمشید در پایان حکومت خشایارشا و نبود سندی دال بر ادامه ی عملیات بعدی در آن سخن می گوید. کامرون حتی معتقد است که پادشاهان پارس از پس خشایارشا در مرکز دیگری زیسته اند!!! می بینید که کوشش این حضرات برای پنهان نگهداشتن ماجرای پوریم آن ها را به چه درد سر عظیمی دچار کرده و چه گونه در توضیح الواح عیلامی خزانه درمانده اند، نام گذاری سلاطین هخامنشی بر آن ها به کلی نادرست است و سال شمار آن الواح، فاقد هرگونه وجاهت منطقی است، زیرا رواج سال شمار رسمی و مداوم و ممتد که از ظهور و سقوط شخص و یا رخ دادی ناگهانی آغاز شده و مبنای آن مورد قبول مردم منطقه باشد، پیش از قدرت گرفتن اسکندر، که به پیدایش سال شمار سلوکی منجر شد، در هیچ نقطه ای از جهان پیش رفته و متمدن کهن سابقه ندارد، بنا بر این تاریخ گذاری مسلسل این حضرات بر اسناد خزانه، من در آوردی و فاقد عقلانیت است. این جاعلان زمانی که از تقسیم الواح خزانه میان حاکمین هخامنشی مایوس شده و سند قرار دادن آن ها برای اثبات کرونولوژی آن سلسله را ناممکن دیده اند، به ساخته های تازه ای برای امپراتوران پس از خشایارشا در سیستم هخامنشی دست زده اند که هریک از آن ها چندان غریب و بی معنا و مسخره است که تنها به کار خنداندن خوانندگان صاحب قریحه و ظریف اندیش می آید و بس. با این همه و در عین حال تا زمانی که اسناد خزانه را کاوشگران ناوابسته ی خودی در اختیار نگیرند و بدون تعهد به کنیسه و کلیسا باز خوانی نکنند، سخن دقیق از تمام زوایای مندرج در آن لوحه ها و نیز الواح استحکامات ناممکن است. بی جهت نیست که دزدان این الواح، که بر خود نام مرکز ایران شناسی وابسته به دانشگاه شیکاگو را گذارده اند، محکم به این مستندات روشنگر تاریخی چسبیده و به بهای بد ترین رسوایی ها آماده ی جدا شدن از آن ها نیستند، زیرا بازخوانی درست این الواح، کرسی ایران شناسی جهانی را به شعبه ای از اصطبل درشکه چی های عهد قاجار تبدیل می کند.
«A1pa: کتیبه ی دو زبانه به فارسی باستان و بابلی، کنده شده روی قطعاتی از آهک. آغاز ندارد و متن بابلی که این ترجمه از روی ان صورت گرفته، کمی به تر از دیگری مانده است.
...یکی از میان پادشاهان بسیار. من اردشیر هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمین هایی با زبان های بسیار، شاه این سرزمین بزرگ، دوردست، پسر خشایارشا، پسر داریوش هخامنشسی، اردشیر، شاه بزرگ می گوید: با یاری اهوره مزدا، این کاخ را که خشایارشا، پدرم ساخت، من آن را به پایان رساندم. اهوره مزدا مرا بپاید با ایزدان و نیز شهریاریم و آن چه را کردم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۱۹)
اگر حاکمان هخامنشی پس از پوریم، هیچ نشانه ای از جمله در الواح خزانه ندارند و اگر جعل لوح خزانه، به دلیل دشواری تقلید بدون الگو از خط عیلامی نامیسر بوده، در عوض تدارک کتیبه های متعدد به نام این حاکمان مفقود، بر خرده ریزهای اطراف، با متن های تکراری، از قماش نوشته ی بالا، که می گویند بر قطعه آهکی یافته اند، کار دشواری نبوده است. زیرا پیش از این دیدیم که چه گونه بر جرز شرقی ایوان کاخ تچر و بر دیوار جنوبی حصار تخت جمشید به سه زبان کتیبه ی جدید کنده اند. به راستی که دل آدمی از تلاش بی حاصل و اسباب تمسخری که سازندگان یهودی اسناد هخامنشی پس از پوریم به کار زده اند، ریش ریش می شود. مثلا هنوز نگفته اند که اصل این کتیبه ی مندرج بر سنگ آهک با متن مفصل بالا از اردشیر اول را کجا باید دید، اما شرح محل کشف آن، به روایتی که لوکوک و دیگران آورده اند، سخت بهت برانگیز است.
«کاخ H : بنایی است در غرب کاخ خشایارشا و در زاویه ی جنوب غربی صفه. کتیبه ی اردشیر اول A1pa، که روی قسمتی از سطح کاخ کشف شده، احتمالا بخشی از این کاخ بوده است. از این کتیبه در می یابیم که خشایارشا اقدام به ساختن این بنا کرده بود».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۰۷)
![]()
این برهوتی که در عکس بالا با فلش نمایش داده ام، همان کاخ H است که اردشیر اول در کتیبه ای که می گویند درکف همین محل یافته اند، مدعی ساخت مشترک آن با خشایارشا شده است!!!! از نظر ایران شناسان یهودی، که جاعلان این گونه کتیبه های قلابی اند، این که کسی بپرسد بقایای این کاخ، که اردشیر می گوید، در کجای این زمین خالی از عوارض معماری، با اندک نشانه های خشت و گلی عیلامی پنهان مانده، محلی از اعراب نداشته و مانع کارشان نبوده است، زیرا آن ها چنان مهار همه چیز را در دستان خویش می پنداشته اند که ظهور صاحب عقیده ی مستقلی از نظر آن ها منتفی بوده است، چنان که دیدیم در ۸۰ سال گذشته کسی از آن ها در هیچ بابی، پرسشی نکرده است. اگر امروز هم عکس العمل در برابر ارائه ی مستند کوبنده ی «تختگاه هیچ کس»، تا آن جا که به مراکز رسمی و دولتی مربوط می شود، چند برابر شدن پخش فیلم های تبلیغاتی درباره ی تخت جمشید از تلویزیون سراسری جمهوری است، پس آن ها در تصور حفاظت از مهار موضوع چندان هم دچار اشتباه نبوده اند؟!!! پیش تر و در یادداشت های دیگری معلوم کرده ام که آن دیوار چینی سنگی مصور، در مقابل این برهوت بی نشانه از معماری، یک صحنه سازی و نو جور چینی محض برای ایجاد توهم هخامنشی در ورای آن تصاویر در حوالی هدیش و تچر است.
در حقیقت این زمین خالی مانده و اکتشاف و حفاری نشده، یکی از چهار معبد دست نخورده ی خشت و گلی عیلامی است که بر بالاترین قسمت زیگورات تخت جمشید مستقر بوده است. درسمت شمال شرق این محوطه و کنار کاخ نیمه کاره ی تچر، چنان که در عکس بعد می بینید، معبد خشت و گلی و عیلامی دیگری، باز هم همانند این یکی دست نخورده مانده است. آیا به نظر شما اردشیر اول و سازندگان یهودی کتیبه برای او، در زمان حاضر به فلاکت نیافتاده و دیوانه نشده اند اگر مدعی می شوند در این محوطه ی کاملا خالی و بدون عوارض، خشایارشا بنای کاخی را آغاز و پسرش اردشیر اول، بنا به متن کتیبه، تکمیل کرده است و اگر پذیرفته ایم که در سراسر تخت جمشید هیچ کاخ تمام شده ای وجود ندارد، آیا موجب خجلت اساتید باستان شناس ما نیست که چشم بسته و مقهور و یا مزدور، به دنبال این گونه اباطیل به راه افتاده اند؟!!!

فلش های عمودی ردیف بالا در این عکس هوایی کهنه، همان موقعیتی را نشان می دهد که کتیبه ای می گوید اردشیر اول و خشایارشا مشترکا در آن کاخ ساخته اند!!!! آیا تکلیف ما چیست؟ بر مبنای ادعای چنین کتیبه ی ساختگی بپذیریم که در این زمین بکر زمانی کاخی برافراشته بوده است که به علت موقعیت نزدیک به پرتگاه دیوار غربی، اندک اندک باد آن را به زیر دیوار فرستاده و یا آن کتیبه را بر فرق ایران شناسان دروغ پرداز جاعلی بکوبیم که برای عقلانیت و قدرت تشخیص ملتی اندک اعتباری قائل نشده اند!!! در عکس بالا از آن آرایه های چیده شده در برابر این به اصطلاح کاخ H و ملحقات مقابل دیوار جنوبی کاخ هدیش خبری نیست و هنوز فرصت نکرده اند تا پاره سنگ های منقوش و پله های نوساز و یا عاریتی را از همه جا برای معتبر کردن این ابنیه ی ناموجود و یا نیمه تمام روی هم قرار دهند!!! تپه ای که در منتها الیه سمت چپ پایین عکس دیده می شود و با فلش های افقی نمایش داده ام، یک معبد عیلامی هنوز حفاری و اکتشاف و خاک برداری نشده ی دیگر است که در دل خود اسرار بسیاری را درباره ی واقعیت های تخت جمشید، پنهان دارد.
«A1vs: نوشته ی ظروف گاه تنها به زبان فارسی باستان، گاه سه زبانه یا حتی چهار زبانه است. بیش تر مواقع توضیحات بسیار کوتاه اند، ولی یک جام نقره متنی طولانی تر دارد، هرچند که صحت آن مورد شک است:
اردشیر، شاه بزرگ، شاه شاهان پسر خشایارشا، پسر داریوش، که این جام نقره را در کاخ ساخت».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۰)
به راستی که بر پایه ی این نوشته باید پذیرفت که اردشیر اول، فرزند حلال زاده ی خشایارشا است، زیرا اگر آن امپراتور ظاهرا بزرگ که می گویند با پنج میلیون سپاهی و خدمه به یونان حمله برده است، جام طلای اش را به رخ جهانیان کشیده، طبیعی است که فرزندش در زمان اقتدار، به جام نقره ای خود بنازد!!! هرچند گمان می کنم که ترجمه ی کنت از این ظرف موضوع را خنده دارتر می کند:
«اردشیر شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه کشورها، پسر شاه خشایارشا، پسر داریوش شاه هخامنشی، که در کاخ اش این نعلبکی نقره ساخته شد».
(کنت، فارسی باستان، ص ۴۹۶)
هرچند نخستین سلطان پس از خشایارشا، مطلقا بدون نشانه و علائم تاریخی خواهد ماند ماند، اما صلاح باستان پرستان دروغ دوست است که اشاره ی لوکوک را بپذیرند و اذعان کنند که این نعلبکی جعلی است و ربطی به اردشیر اول ندارد وگرنه اسباب بی آبرویی سلطانی را فراهم کرده اند که پس از ۴۲ سال سلطنت دستور ساخت یک نعلبکی نقره را داده و اراده کرده است این اثر شگفت حضور خود در تاریخ منطقه ی ما را با کتیبه ای به ثبت برساند، هرچند که همین نعلبکی را هم نمی دانیم در کجا یافته اند و اینک نزد کیست؟!!! باری این بود تمامی آثار و معجزات مربوط به نخستین جانشین خشایارشا، که مدعی است در خرابه ای خشتی و بدون آثار و علائم و ضمائم ساخت و ساز، بنای کاخ نیمه تمام پدرش را به پایان رسانده و برای رفع بی حوصلگی و نشان دادن شکوه فرهنگی - هنری خویش دستور ساخت یک نعلبکی را داده و اتمام موفقیت آمیز ساخت آن را در کتیبه ای به جهانیان اعلام کرده است!!!
«D2sa: کتیبه به زبان فارسی باستان روی پایه ی ستون در شوش، بسیار آسیب دیده است، به نحوی که اصل و نسب داریوش دوم قطعی نیست:
این آپادانا با ستون های چوبی، داریوش شاه بزرگ آن را ساخت، اهورامزدا با ایزدان داریوش شاه را بپاید».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)
با این نقل، به احوال دومین سلطان قلابی پس از قتل عام پوریم، در سلسله ی هخامنشی، یعنی داریوش دوم، وارد می شوم که بر مبنای این کتیبه در شوش یک آپادانای دیگر با ستون های چوبی بالا برده است. بدین ترتیب صاحب دو آپادانا در شوش شده ایم، یکی از آن داریوش اول با ستون های شیاردار و بلند سنگی و دیگری متعلق به سه پشت بعد او، یعنی داریوش دوم، با ستون های چوبی! چیزی نمی توان گفت جز این که ساختن آپادانا، به سبک و از مصالح گوناگون، احتمالا در ژن داریوش ها جای داشته و اگر زمانه به قدر کافی برای تکثیر داریوش ها به هخامنشیان فرصت می داد، سراسر جهان باستان را مملو از آپاداناهای متنوع کرده بودند!!! نوشته اند که داریوش دوم ۱۹ سال سلطنت کرده است و سه کتیبه دارد: یک جفت در شوش و یکی در همدان و اثری از او در تخت جمشید نیست، چنان که پدرش، اردشیر اول، با ۴۲ سال سلطنت، اثری در شوش ندارد، در کتیبه ی بالا معلوم نیست که کدام داریوش برای کدام داریوش دعای خیر می کند، زیرا خلاف دیگر کتیبه ها، صحبت از عنایت الهی نسبت به راوی کتیبه و اول شخص نیست و در آن با خدا «مرا بپاید» معمول در کتیبه ها رو به رو نیستیم، اما همین داریوش دوم در کتیبه ی دیگر خود، باز هم در شوش، مطلب تازه ای در باب ساخت و ساز کاخ دیگری می آورد، که خواندنی است.
«D2sb: کتیبه ی دو زبانه به فارسی باستان و بابلی، روی پایه ستون، در دو نسخه:
من داریوش هستم شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، پسر اردشیر شاه هخامنشی. داریوش شاه می گوید: اردشیر پدرم، ابتدا این کاخ را ساخت، سپس این کاخ را من به خواست اهورامزدا ساختم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)
پس اردشیر اول که پدر داریوش دوم است و هیچ نوشته ای در شوش ندارد، بنا بر روایت این کتیبه، در شوش کاخی ساخته که فرزندش کار آن را به پایان برده است!!! اوضاع این کاخ شوش هم درست شبیه همان کاخ H در تخت جمشید است، همان طور که در آن جا جز زمین خالی مانده ی خشت و گلی و با عوارض عیلامی ندیدیم در سراسر شوش هم از آن آپادانای با ستون چوبی و یا بنا و بقایای این کاخ مشترک هم، اثری نیست!!! آشفتگی اوضاع در باب این پدر و پسر، یعنی اردشیر اول و داریوش دوم تا به حدی است که لوکوک نیز از سر بی حوصلگی نسبت به این افسانه های پریشان و خلاف عقل و امکان، ناگزیر چنین واکنش نشان می دهد:
«کتیبه های داریوش دوم: هیچ متنی از اردشیر اول در شوش به دست نیامده است و این چند کتیبه ی داریوش دوم هم چندان معنادار نیستند. در مورد این که کتیبه ی نخست D2sa متعلق به او باشد، اطمینانی نیست و همچنین از بازسازی واژه ی آپادانا که تنها در کتیبه ی جانشین اش مشاهده شده، اطمینان کم تری در این باره به دست می آید».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)
مفهوم روشن این سخنان از روی کراهت لوکوک این است که تمام این شروح، جز مزخرفاتی به هم بافته و جاعلانه و باطل و بی نشانه و مبهم و غیر مطمئن نیست. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386 و ساعت 15:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶۹
مورخین و باستان شناسان و ایران شناسان یهود، که در دوران جدید مامور بوده اند تاریخ تازه ای از مبدا پوریم و با قصد پوشیده نگهداشتن اصل و تبعات آن قتل عام بزرگ تدوین کنند، مرتکب اشتباه بس بزرگی شده اند که اتکاء دولت هخامنشی و علامت اقتدار آن سلسله را تنها بر مجموعه ای بس حقیر و خالی مانده و نیمه کاره، به نام تخت جمشید گذارده اند. آنان سوی دیگر سکه را ندیده اند که این چند ستون درهم شکسته ی نیمه ساخت تحمل نگهداری این کوه تبلیغات را ندارد و اگر تسلط مطلق لابی های یهود بر تاریخ نویسی نوپدید جهان، اجازه نمی دهد که دروغ های کلانی چون جنگ های ایران و یونان و ایران و روم و تسلط داریوش و خشایارشا بر مصر و کانال کندن میان دریای سرخ و نیل و دست رسی آن سلسله به هند و حبشه و صدها افسانه ی دیگر در این زمینه ها، به محک تحقیقات آزاد سنجیده شود، اما ممانعت از افکندن نگاه نو بر معماری محوطه ای که پایتخت هخامنشیان گفته شده، از حیطه ی کنترل آن ها خارج است و مطلقا قادر نخواهند بود ورود صاحب نظران مستقل به تخت جمشید را، که چیزی هم در موضوع معماری بدانند، ممنوع کنند.
آن ها علی رغم توانایی مطلق و نامحدودی که در تدارک جاعلانه ی تمام نیازهای این تاریخ سازی در حوزه های گوناگون نشان داده اند، در ادراک این قضیه درمانده اند که اگر صفحات این تدوین تازه را از کتیبه های هخامنشی آغاز کنند و اگر بار این تاریخ سازی را مثلا بر دوش دروازه ی ملل بگذارند، در صورتی که جاعلانه بودن حک یکی از کتیبه ها و یا نیمه ساخت بودن یکی از ورودی های آن دروازه اثبات شود، تمام آن داده های تلنبار شده بر آن ها نیز فرو خواهد ریخت و از ارزش و عظمت خواهد افتاد. حادثه ای که درحال حاضر پیش آمده و از پس مباحث نو و به خصوص نمایش مستند صریح «تختگاه هیچ کس»، اینک تردید ها و پرسش های تازه یکی یکی از راه می رسند که: به چه علت تخت جمشید در اواخر تسلط خشایارشا نیمه کاره رها شده است؟ اگر در قریب ۵/۱ قرن پس از خشایارشا، پنج سلطان و امپراتور دیگر در رپرتوار حاکمیت سلسله ی هخامنشی گنجیده اند، چرا ساخت تخت جمشید را تمام نکرده و خود کجا زیسته اند؟ اسکندر به تخت جمشید نیمه ساخت و خالی از سکنه و ثروت چرا وارد شده و چه گونه و چرا سنگ های بر هم چیده ی یک بنای نیمه کاره را آتش زده است؟ و مهم تر از همه این که چه کسان و با چه اهدافی دانه های این زنجیر دروغ درباره ی هستی و هویت مردم ایران را درهم بافته و به دست و پای ما انداخته اند؟!!! به زودی انفجار پیاپی این آتش فشان غیر قابل کنترل پرسش، مجموعه تبلیغات مقوایی در باب تاریخ و فرهنگ یهود نوشته ی ایران را چنان به خاکستر بدل خواهد کرد که سرانجام صاحب نظران و خردمندان ایران می پذیرند که آسیب حادثه ی پلید پوریم، تا زمان صفویه، به مدت ۲۲۰۰ سال و با نشانه های واضح و متعدد، سرزمین ایران را از تظاهرات تجمع و تمدن و تولید و توزیع حتی در اندازه ی معرفی یک شهر اسلامی و یا یک بارانداز تجاری، محروم کرده است.
«بدون شک حفر ترعه ی مزبور بزرگ ترین عصر مهندسی داریوش در مصر به شمار می آید. ولی او به مقتضای سیاست مسالمت آمیز خود نسبت به پرستشگاه و کاهنان آن سرزمین به ایجاد و تعمیر بناهای مذهبی چندی نیز همت گماشت. تنها بنایی که بتوان در زمره ی ابنیه ی هخامنشی مورد بحث ما قرار داد معبد آمون است که داریوش در هیبیس در محلی به نام واحه ی بزرگ خرقه در مغرب و جنوب غربی تب که اکنون لکسور خوانده می شود بنا نهاد. از قرار مذکور ساختمان این معبد سنگی که در محل مقبره ی قدیم تر و کوچک تر آمون ساخته شد تقریبا بیست سال از دوره ی سلطنت داریوش طول کشیده است. گویا این ساختمان ناتمام ماند تا این که صد سال بعد تالار ستون داری به قسمت جلوی آن اضافه گردید».
(اشمیت، تخت جمشید، ص۲۶)
![]()
این نقشه معبد کوچک آمون در مصر است که بدون دلیل آن را ساخته ای از داریوش می دانند و همانند هر ادعای دیگری درباره ی هخامنشیان و مصر و هخامنشیان و یونان، در زمره ی دروغ های بزرگی چون برگزاری جشن های نوروز در تالار بدون دیوار آپادانای تخت جمشید شناسایی می کنند. بخش پر رنگ آن، که خود می گویند داریوش پس از بیست سال تلاش نیمه تمام رها کرده، بنا بر مقیاس نقشه، ۴۵۰ متر مربع و به وسعت یک آپارتمان بزرگ امروزی است و قسمت کم رنگ تر، ادامه ی ساخت آن در قرن های بعد است. هرچند تمامی این ادعا تنها موجب پوزخند صاحبان خرد می شود، اما ملاحظه کنید که استیلای یاوه بافی درباره ی هخامنشیان چه گونه و تا چه حد چشم ها و گوش ها و زبان ها را بسته نگهداشته، که تاکنون کسی نپرسیده است آن داریوشی که در بنای چهار دیوار کوچکی در طول ۲۰ سال درمانده شده، چه گونه و با چه نشانه، جز یکی دو کتیبه ی جعلی دیگر، دو دریا را در مصر به هم وصل کرده و اگر داریوش در بیست سال از عهده ی ساخت دو اتاق در مصر برنیامده، پس آن تمدنی که اهرام و ابوالهول و مجسمه های رامسس و مومیایی ها و معابد مصر را بر پاکرده، از چه توان غول آسایی برخوردار بوده است و چرا مردم مصر حتی به قدر سطری از این مجموعه مهملات هخامنشی را در باب اجداد توانای خود با این همه نشانه، بیان نمی کنند و مثلا گرچه ابزار آلات معمول و کاربردی در جراحی امروز را غالبا با کپی کردن از نمونه های ۴۰۰۰ سال پیش مصریان ساخته اند و در حالی که جهان پزشکی به حقیقت مطلق پیشاهنگی مصریان در پایه گذاری پزشکی پیشرفته در چند هزاره پیش اعتراف دارد، اما مصریان در این باب هیاهو نمی کنند و آن را دست مایه ی ادعای برتری بر ملل دیگر قرار نمی دهند، ولی در ایران و صرفا بر مبنای شعرهای بی سر و تهی که همین اواخر از قول ناشناخته ای به نام فردوسی دست و پا کرده اند، حتی برجستگان و اندیشمندان و صاحب منصبان ما گمان می کنند که آتش و آهن و خط و زبان و این و آن را ایرانیان به جهان هدیه برده اند! ترکش انفجار این گونه چرندیات مضحک بی آبرو چندان به اطراف زندگی عادی ما خلیده است، که یک کاریکاتور و فسیل روشن فکری ایران، که در پایان عمر دراز مملو از ادعاهای چپ و راست خود، سرانجام وصیت نامه اش را، که نحوه ی پختن انواع آش کشک هاست، به ملت بزرگ ایران تقدیم کرده، در مقدمه ی آشپزخانه ی کاغذی اش مدعی می شود که: مردم دنیا و ملل دیگر هنر غذا پختن را از ایرانیان آموخته اند!!!!!!!
شناخت علت گسترش این بیماری روی هم رفته عمومی خود بزرگ بینی بی دلیل، که حاصل نشناختن شیوه های تحمیق یهودیان است و پاسخ به این گونه پرسش ها دشوار نیست، زیرا که آثار تمدن و توانایی های مردم مصر در زمره ی دست ساخته هایی از هستی پیش از پوریم شرق میانه است و باید همانند تمدن عیلام و جیرفت و مارلیک و حسنلو و سیلک و شوش بی آوازه و ناشناخته بماند، تبلیغات دیوانه وار در باب توان و اقتدار ایرانیان در دوران ایران باستان از آن است که یهودیان بتوانند سرزمینی را که بر اثر آسیب پوریم قرن ها فاقد حیات مجرد انسانی بوده است، از هیاهوی دروغین تمدن های هخامنشی و اشکانی و ساسانی و نیز ناممکنات عقیدتی و سیاسی و فرهنگی و هنری پس از اسلام، مطابق میل خود پر کنند!!!
«A2sa، کتیبه ی سه زبانه در چهار نسخه، روی پایه ی چهار ستون، تمام متون قطعه قطعه اند و بخش بزرگی از متن بازسازی شده است.
اردشیر، شاه بزرگ شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، پسر داریوش شاه، داریوش پسر اردشیر شاه، اردشیر پسر خشیارشا، خشیارشا پسر داریوش شاه، داریوش پسر ویشتاسبه هخامنشی، می گوید: داریوش (اول) جد من این آپادانا را ساخت، سپس در زمان پدر بزرگ ام اردشیر (اول)، آپادانا سوخت، حال به خواست اهورامزدا، آناهیتا و میتره، من فرمان باز سازی آپادانا را دادم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۶)
پیش تر بیان کردم که جاعلان یهود کتیبه های این اردشیر دوم، یعنی سومین سلطان هخامنشی پس از پوریم را، بیش تر به سبب کهنه وانمودن میترا و آناهیتا و مذهب و مکتب سازی از آن ها، علم کرده اند و آن چه را که در باب شخص اردشیر دوم و دست مایه های سلطنت دراز مدت ۴۵ ساله ی او در این کتیبه ها می خوانیم، موجب نفی او و دیگر سلاطین پس از خشایارشا و در حقیقت پس از پوریم در سیستم هخامنشی می شود و کلید دریافت این حقیقت نیز در فهرست کردن یادهایی است که درباره ی آپادانای همدان و شوش، در سلسله کتیبه های هخامنشی یافت می شود. یادهایی که از فرط پراکندگی و ناهمخوانی و درهم ریختگی عالی ترین نمودی است که معلوم می کند جاعلین یهود در ساخت مستندات حضور سلاطین پس از پوریم در سلسله ی هخامنشی فاقد آگاهی های تاریخی قابل اعتنا، جز همین ادعاهای مکرر در مورد عملیات بنّایی آن ها بوده اند و اگر مثلا داریوش از مقابله اش با سرداران مقاومت بومیان کهن ایران می نویسد و خشایارشا بر پانل های رسمی تخت جمشید شروحی بر کوشش خود در تدارک سرپناه و مرکز مناسبی برای سلسله آورده، سلاطین پس از او، آن هم بر پایه ستون هایی که بدترین محل برای حک کتیبه است و سراغ چندانی از اصل آن ها هم مگر در لوور و مجموعه داران خصوصی در غرب نمی دهند، به وضع مضحکی، همانند مرغکان کوکی ساعت ها، پیاپی تکرار کرده اند که ما در شوش و همدان آپادانا ساخته ایم!!!!
«هیچ دلیل صریحی نداریم که واژه ی Apadana، (آپدانه) در کتیبه ها همان معنی را بدهد که ما نیز بدان می دهیم. جالب است داریوش یا خشایارشا برای مشخص کردن «آپادانا»ی تخت جمشید، این واژه را به وضوح به کار نمی برند. تنها در کتیبه های متاخر اردشیر دوم، این واژه آمده است که احتمالا با مجموع نوآوری های معماری، که بسیار متداول بوده، ارتباط دارد. در هنر ایرانی همواره تا آن جا که معماران امکان مهار آب های سطحی را داشته اند، از طراحی آب ها و حوضچه ها درر ساختمان ها استفاده می کردند. بنا بر این به کار بردن این نوع معماری در بنای کاخ شوش امری دور از ذهن و نامتداول نیست. از دیدگاه معنا شناختی، کاملا موجه است که واژه ای که معنی «نقشه ی آب» می دهد، بتواند در مورد بنایی به کار رود که جزیی از آن به حساب می آمده است».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۲۱).
خوب این استاد ممتاز ایران شناس درباره ی آپادانا چه فرموده اند؟ هیچ، جز لفاظی بی معنا و محض!!! او می خواهد برای ظهور ناگهانی یک واژه ی من درآوردی بر کتیبه ای ساخته شده به نام اردشیر دوم، سرپوشی ببافد و راهی جز این ندیده است که آن را با حوض درون حیاط و هشتی خانه های قاجاری در ایران منطبق کند و با کمال شهامت و با خبرگی تمام در عرضه ی فن دروغ، از مجموع نوآوری های متداول در معماری عهد اردشیر دوم در شوش شاهد می آورد که حتی همین چند سنگ درگاه و ستون تخت جمشید را هم در آن جا ندیده ایم و ذره ای از آن نقش برجسته های سکوی پله های آپادانای تخت جمشید در شوش نیست، که اگر می توانستند بیش از یکی دو ته ستون بی هویت پراکنده و نوتراشیده را بر زمینی بدون عوارض ساختمانی در شوش و همدان تدارک ببینند، مطمئن باشید که همین ادا و اطوارهای رایج در تخت جمشید را به آن مرکز تمدن عیلامیان می کشاندند و همین هیاهوی مضحک آبرو باخته را با نام افتخارات هخامنشی در شوش و همدان نیز به راه می انداختند!!! ته ستون هایی که اخیرا پیاپی اکتشاف می شوند و هرکدام قرینه ی یک کاخ هخامنشی قرار می گیرند، چندان که مورخ وسوسه می شود به جست و جوی این همه علاقه ی ویژه از سوی حاکمان هخامنشی به ته ستون بپردازد، که حتی پیام های تاریخی شان را هم بر آن ها می نوشته اند. این معجزه ی ظهور ته ستون های هخامنشی از آن است که ظاهر کردن آن ها کم خرج ترین شیوه برای یهودیان در زایاندن مراکز اقتدار تازه ای برای هخامنشیان است!!! باید حوصله کنید تا بر تمام زوایای این تاریخ سازی دروغین و این امپراتور تراشی پوشالین پس از پوریم، در سلسله ی هخامنشی، از طریق ادامه ی بررسی کتیبه های حک شده به نام آنان، پرتوی بیاندازم تا معلوم شود که در این کنج تاریک از کرونولوژی سلسله ی هخامنشی، جز پوسته ی چند حشره ی ناشناخته نریخته است. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه یکم تیر 1386 و ساعت 13:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۰
آیا یکی دو کتیبه ی چند سطری در شوش، می تواند مستند حضور تاریخی سلاطینی قرار گیرد، که بر پایه ستون هایی دم پا افتاده، مطالبی فاقد معنا و محتوای تاریخی و عمدتا درباره ی ساخت و ساز نوشته اند؟! پایه ستون های پراکنده ای که تنها یافته های ظاهرا هخامنشی در شوش است. با این همه حتی همین پایه ستون های مکتوب و مشکوک را نیز در جای خود نمی بینیم و از ظاهر و باطن آن ها خبر نداریم، چرا که یا قرار گرفته در موزه ی لوور می گویند و یا در اختیار مجموعه داران غربی آدرس می دهند!!! آیا اصولا این چشم بندی های ناشیانه و حکاکی های مسخره را می توان اساس گفت و گو از تاریخ ایران قرار داد و بی کارشناسی های لازم، مستند حیات و حضور و دلیل اقتدار سلسله ای شمرد؟ و آن گاه که به سراغ متن همین نوشته های سرگردان، بر مبنای روایت های موجود می رویم، از سمبل کاری و بی مایگی و اغتشاش اندیشه نزد صاحبان آن ها در حیرت می مانیم.

این تپه ی باستانی شوش است که حد اکثر ظظمحدوده ی هخامنشی آن را در کادر سفید آورده ام. تمام داستانی را
که از این پس می خوانید ظاهرا به این خرابه های بیابانی مربوط می شود، که فقط چند پایه ستون در آن ریخته است!!!
«A2Sc: کتیبه به فارسی باستان روی لوح سنگی، با بخش های مفقود و مهم.
اردشیر، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی زمین، می گوید: این کاخ و این پلکان سنگی را من ساختم. اهورامزدا...».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۸)
بی شک یا آن شاهی که به کاخ و پلکان ساختمان اش جداگانه می نازد، دچار مشکل روانی است و یا سازندگان کتیبه به نام او، حرف نوی برای حک بر سنگ نداشته اند!!! ظاهرا دنباله ی بریده ی مطلب در زمره ی بخش های مفقود شده ی کتیبه است، اما از روند معمول نوشته های هخامنشی می توان حدس زد که اردشیر دوم هم، به روال اجداد خویش، از اهورا مزدا درخواست کرده است که کاخ و پله های او را حفاظت کند. این که قریب به تمامی کتیبه های هخامنشی در جای نمودارهای تاریخی، نظر صاحبان بنگاه املاک را جلب می کند و این که شاهان هخامنشی، پس از پوریم، در یادگارهای نوشتاری دوران حکومت شان، فقط و فقط از پله و کاخ سخن می گویند، همراه آن سکوت کامل در باب تحرک تاریخی آن ها، قابل تامل است. دیگر حتی به دروغ هم آن ها را به مصر و حبشه و یونان و هند نمی فرستند، از آن هیاهوی جنگ ها خبر نمی دهند، لیست ملل مغلوب منتشر نمی کنند و ظاهرا جز بنّایی کار دیگری نداشته اند!!! هرچند که حاصل این همه خانه سازی آن ها در شوش نیز جز چند ته ستون پراکنده ی بی هویت در میان یک محوطه ی بدون عوارض ساختمانی نیست، تا صاحبان اندیشه دریابند که کارکرد دروغ، حتی اگر از زبان کارکشتگان یهود هم صادر شده باشد، نامحدود نیست.
«این کاخ که من در شوش ساختم، موادش از خیلی دور دست آورده شد. رو به پایین زمین کنده شد. تا آن جا که من سنگ را به زمین به دست آوردم. زمانی که کنده شد شفته ریخته شد. از یک سو به ۴۰ ارش در عمق، از سوی دیگر به ۲۰ ارش در عمق، روی این شفته کاخ بنا شد. و زمینی که رو به پایین کنده شد و شفته ای که ریخته شد و خشتی که زده شد مردم بابل این کار را کردند.».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۸۲).
این بخش کوچکی از کتیبه ی مفصل داریوش در شوش است که مضمون اصلی آن، ساختن کاخ و عناصر و مواد و صنعتگران دخیل در آن است. متنی مفصل است قریب ۶۰سطر. در مرحله ی نخست مورخ متحیر است که در منطقه ای بدون نشانه های ساخت و ساز و پانل های مورد نیاز برای نوشتارهای مفصل، چنین متن مطولی را چه گونه فراهم آورده و بر چه عنصری نگاشته اند و آن گاه که شرح مربوط به آن را می خوانیم، همه چیز نه فقط بر مورخ، که بر همگان به وضوح آشکار می شود:
«DSf: کتیبه ی سه زبانه که قطعات متعددی از آن شناسایی شده است، حدود سیزده قطعه فارسی باستان، دوازده قطعه عیلامی و بیست و هفت قطعه ی بابلی. متن های کامل و یا قطعاتی از آن ها روی لوحه های نقره یا لوحه های مرمرین و سنگی، روی آجرهای مینا کاری و حتی روی بقایای خمره ها باقی مانده است».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۸۰).
بدون شک حتی در شوش و در کارگاه های قلابی سازی یهودیان نیز، باز ساخت زیر ستونی که بتوان بر آن متن کتیبه ای شصت سطری را گنجاند، نامیسر است و چون دیواری در شوش نیست که در آن پانلی دراز، همانند آن کتیبه ی داریوش در دیوار جنوبی تخت جمشید، تدارک ببینند، ناگزیر ما را با چنین مسخره بازی کودکانه ای رو به رو کرده اند که می گویند قطعاتی از یک کتیبه ی واحد را نوشته شده بر لوحه های نقره، سطوری را بر قطعات سنگ، چند کلامی را بر مرمر، دو سه سطری را بر آجرهای لعاب دار و تتمه ی آن را نیز بر خرده شکسته های خمره ها یافته اند!!! آیا ما با دیوانگانی به صورت باستان شناس رو به رو نیستیم؟ هنوز مورخ مایل است در مقابل سازندگان این صحنه سازی های رسوا سئوال دیگری بگذارد و ضمن این یاد آوری که بگوید چهل ارش، در مقیاسی که اینک می شناسم، بیش از بیست، و بیست ارش، که عرض و عمق شفته ریزی های داریوش در پایه دیوارهای کاخ شوش را تعیین می کند، بیش از ده متر می شود، آیا کسی از این خیل باستان شناسان خودی و غریبه می تواند بقایا و مکان متر مربعی از این شفته ریزی عظیم را، که هیچ حادثه ی ارضی و سماوی قادر به امحاء و جا به جایی آن ها نیست، یا قطعه ی فرو نریخته ای از دیوارهای بالا رفته بر آن شفته ها را به خواستاران آن نشان دهد؟!
«چوب سدر از کوهی به نام لبنان آورده شد، مردم آشور آن را آوردند تا بابل، از بابل کاری ها و یونانیان آن را تا شوش آوردند. چوب یکا از قندهار و کرمان آورده شد. طلایی که در این جا کار گذاشته شد، از لیدی و از بلخ آورده شد، لاجورد و عقیقی که در این جا کار گذاشته شد، از سغدیانه آورده شد، فیروزه ای که در این جا کار گذاشته شد، از خوارزم آورده شد. نقره و آبنوس از مصر آورده شد. تزیینات دیوارها از ایونی آورده شد. عاجی که در این جا کار گذاشته شد، از حبشه هند و ارخوزی آورده شد. ستون های سنگی که این جا کار گذاشته شدند از روستایی به نام ابیرادو در عیلام آورده شدند تراش کارانی که سنگ را تراش دادند از یونانیان و از لیدیایی ها بودند . زرگرانی که زرگری کردند از مادها و مصریان بودند. مردانی که چوب کار کردند از لیدیایی ها و از مصریان بودند. مردانی که خشت زدند از بابلیان بودند. مردانی که دیوار را تزیین کردند از مادها مصریان بودند».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۸۳)
پیش تر نوشته ام که اسامی این سرزمین ها ناشی از تصور و ترجمه و تطبیق بی دلیل نام های ناشناس منقور در کتیبه ها، با حوزه های شناخته شده ی کنونی در شرق میانه است. با این همه پیشنهاد می کنم شناخت کتیبه های شوشی هخامنشیان را از بررسی همین گزارش مفصل داریوش، نخستین آپادانا ساز شوش، در باب نحوه ی بالا بردن بنای کاخ اش آغاز کنیم. می بینید که کاخ او کامل است، با دیوارهای تزیین شده، الوارهای چوب سدر حمل شده از لبنان برای سقف، طلاکاری و رنگ آمیزی با لاجورد و نصب عقیق و فیروزه هایی که ظاهرا بر نقش برجسته ها می نشانده اند، ستون های سنگی بلند، نقره و آبنوس و عاجی که صنعتگران مصر و هند و رخج و زرگران مادی بر روی آن ها کار می کرده اند. اجزاء و مواد و عواملی که فقط می توانند در پایان کار ساخت یک بنا و در مرحله ی آرایه اندازی به خدمت گرفته شوند. مجموعه ای که ماهیتا استعداد بقای نسبتا دراز مدت دارد و ممکن نیست که از این ساختمان رنگین فقط چند زیر ستون باقی مانده باشد بی این که ذره ای از آن طلا و نقره و آبنوس و عاج و عقیق و فیروزه و آن دیوارهای آراسته، در زیر خاک ها به سلامت نمانده باشد. اما از یکصد سال پیش تاکنون در محوطه ی هخامنشی شوش تنها چند زیر ستون دیده ایم و همین. مورخ می داند که این متن دروغین را، که نوشتار آن از لوحه های طلا تا سفال های شکسته ی خمره ها کشیده شده، تنها به این قصد فراهم کرده اند که عوام الناس خوش خیال باور کنند که تمام ملل روی زمین به داریوش بیگاری می داده اند و اگر می خواهید اثر انگشت یهود و حد دشمنی آنان با مردم بابل را در این خرده الواح جعلی خنده دار نیز بیابید توجه کنید که در میان این همه ملت هنرمند و صنعتگر و مشغول به کارهای استادانه، بابلیانی که سازنده ی آن برج و باغ معروف و دارنده ی نظریه های نو در ریاضی و هندسه اند، در کاخ تی تیش مامانی داریوش، فقط خشت می زده آجر می پخته و عملگی می کرده اند!!!!!
«روی این شفته کاخ ساخته شد. این کار که زمین تا عمق کنده شود و این که روی شفته پایه گذارده شود و این که آجرها را قالب بگیرند مردمان بابل این کار را کردند».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۹۳)
ملاحظه می کنید که سهم بابلیان در ساخت آپادانای داریوش در شوش فقط حفر و پخت گل و حمل چوب بوده است!!! آیا چه زمان آتش نفرت یهودیان از مردم بابل فروکش خواهد کرد؟!! مورخ چنان که گذر زمان تعلیم داده و می دهد و با بررسی حوادثی که این روزها در عراق می گذرد و درسی که بازماندگان بخت النصر در بغداد کنونی به جنگ افروزان یهود داده اند، تصور می کند که سرنوشت جهان را سرانجام نتایج این جنگ و کینه ی دراز مدت تاریخی از دو طرف تعیین خواهد کرد!
«DSg: کتیبه ای قطعه قطعه به فارسی باستان و به بابلی روی پایه ی ستون.
من داریوش هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، پسر ویشتاسبه ی هخامنشی. داریوش شاه می گوید: من این کاخ را با ستون های اش ساختم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۲۸۵)
از متن بالا برمی آید که داریوش، یعنی تدارک کننده ی آن شرح بلند بر روی همه چیز در شوش، باز هم با دیدن ته ستون بر زمین بی کار مانده ای، به وسوسه افتاده است تا برای تاریخ و آیندگان یادگاری بگذارد و بار دیگر یاد آوری کند که ستون های همان کاخ هم کار اوست!!!
«کتیبه هایی که روی زیر ستون ها کشف شده اغلب محتوای یکسان دارند... داریوش در این کتیبه بنای تچره را، که با املای اشتباه دچره نوشته شده، به خود نسبت می دهد. اطلاعات باستان شناسی در این باره متاسفانه به قدری مبهم است که نمی توان دقیقا معلوم کرد که منظور داریوش کدام بناست».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص۱۱۵)
این صدای ناله ی لوکوک است که از سرگیجه ی ناشی از بررسی کتیبه های هخامنشی در شوش و از جمله کتیبه ی داریوشی بالا بر زیر ستون، عارض او شده است و برای افزایش این سرسام چاره ناپذیر چنین می نماید که باز هم داریوش به محض دیدن زیر ستون بعدی، تکمله ی احساسی دیگری برای کاخ نازنین اش سروده است.
«DSj: کتیبه ی سه زبانه روی پایه ستون. داریوش شاه می گوید: به خواست اهوره مزدا، این کاخی را که من ساختم هرکسی ببیند، به نظر او زیبا می آید، اهوره مزدا من و مردمم را بپاید».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص۲۸۶)
اگر این کتیبه ها را واقعی و نه مجعول بپنداریم، آیا تاریخ به معرفی یک دیوانه مطلق بی ظرفیت مشغول نیست که در جای یک امپراتور نشسته است؟!!! اما کار ساخت این آپادانای داریوشی در شوش که از آن فقط چند ته ستون و چند تکه پاره ی دیگر در موزه لوور به جاست و بر اصالت آن ها جز سازندگان جدیدش گواهی نمی دهند، به همین جا ختم نمی شود و از این پس به صورت کاریکاتوری از تاریخ هخامنشیان در می آید، که برای خردمند جز سر تکان دادنی از سر افسوس باقی نمی گذارد:
«XSa: کتیبه ی سه زبانه روی پایه ستون در چند قطعه:
خشایارشا می گوید: به خواست اهوره مزدا داریوش شاه، پدرم، این کاخ را ساخت».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص۳۱۵)
این فرزند داریوش است که به سهم خود پایه ستونی را یافته و تاکید می کند که تچره ی شوش را پدرش ساخته است. آیا کار را تمام شده بپنداریم و هرچند بقایایی از یک اتاق هم در شوش نیست، بر مبنای تاییدیه ی فرزندش، گواهی دهیم که داریوش در شوش کاخی ساخته است؟
«XSc: خشایارشا، شوش، تنها به فارسی باستان، در ۵ سطر، روی یک لوح مرمرین ناقص.
من خشایارشا هستم، شاه بزرگ شاه شاهان، شاه مردمان، پسر داریوش شاه هخامنشی. شاه خشایارشا می گوید: این کاخ را من ساختم، پس از این که شاه شدم. این را من به صورت لطفی از اهوره مزدا طلب می کنم».
(کنت، فارسی باستان، ص ۴۹۱)
همه چیز درهم و برهم شد. خشایارشا بدون توجه به شهادت قبلی خویش، ناگهان مدعی می شود که پس از شاه شدن کاخ شوش را به لطف اهوره مزدا ساخته است و چون در شوش فقط چند پایه ستون در سطحی معین پراکنده است، پس کسی نمی تواند مدعی شود که منظور خشایارشا کاخ دیگری بوده است. اما این هم هنوز پایان زیر ستون و قطعه سنگ نویسی های سلاطین هخامنشی در شوش برای تصاحب یک کاخ بی نشان نیست.
«XSe: کتیبه ی بابلی در شوش بر روی لوح مرمرین.
خشایارشا شاه بزرگ می گوید: آن چه در این جا کردم، و آن چه در جای دیگر روی زمین کردم، این ها به دست من انجام شد، هر آن چه من کردم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ۳۱۶)
این حرف کلی خشایارشا درباره آن چه در شوش و یا دیگر نقاط جهان انجام داده، جز آن یکی دو نشانه معماری نیمه کاره در تخت جمشید، مصداق دیگری ندارد. مورخ در می ماند که خشایارشا را دروغ ساز بنامد و یا کتیبه نویسان یهودی در دوران جدید را مقصر بشمارد که برای تاریخ تراشی مخصوص خود، حتی رعایت احوال و آبروی این شاه هخامنشی را نکرده اند، که در اجرای پروژه ی پوریم به آن ها کمک فراوان کرده است!
«D2Sa: کتیبه به زبان فارسی باستان روی پایه ستون، بسیار آسیب دیده است، به نحوی که اصل و نسب داریوش دوم قطعی نیست.
این آپادانا با ستون های چوبی را داریوش، شاه بزرگ، آن را ساخت، اهوره مزدا با ایزدان داریوش شاه را بپاید».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)
از این جا داریوش دوم وارد گزافه گویی درباره ی کاخ سازی در شوش می شود و این هم یک آپادانای دیگر که مدعی ساخت آن است و البته در همان محل قبلی. این یکی ستون های چوبی دارد و مانند آن چه داریوش اول و خشایارشا ساخته اند بقایایی جز همان چند پایه ستون سنگی در شوش ندارد، که حتی تکافوی تمرین کتیبه نویسی شاهان هخامنشی را هم نمی کند.
«D2Sb: کتیبه ی دو زبانه، به فارسی باستان و بابلی، روی پایه ستون ها، در دو نسخه:
من داریوش هستم، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، پسر اردشیر شاه هخامنشی. داریوش شاه می گوید: اردشیر، پدرم ابتدا این کاخ را ساخت، سپس من این کاخ را به خواست اهوره مزدا ساختم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۲)
روابط گرم پدر و فرزندی، به شاهان هخامنشی اجازه نمی داده است که در بیان دروغ هم همدیگر را از یاد ببرند. در این جا داریوش دوم، پدرش را در ساخت همان کاخ با ستون های چوبی، که واقعا نمی دانیم در کجا بوده و کم ترین اثری از آن ها پیدا نیست، شریک می کند. مضحک ترین بخش این داستان زیر ستون نویسی در این است که گرچه تمام آن ها را، به نام شاهانی با فاصله زمانی بسیار پر کرده اند، اما در محوطه ی کوچکی در شوش و کنار هم یافت شده است!!! تنها راه حل مشکل این معجزه ی ساخت و ساز چنین است که تصور کنیم امپراتوران هخامنشی کاخ های شان را بر روی هم و چند طبقه می ساخته اند!!!
«A2Sa: کتیبه ی سه زبانه، در چهار نسخه، روی پایه های چهار ستون، تمام متون قطعه قطعه اند و بخش بزرگی از متن بازسازی شده است.
اردشیر شاه می گوید: داریوش جد من این آپادانا را ساخت، سپس در زمان پدر بزرگ ام، اردشیر، آپادانا سوخت، حال به خواست اهوره مزدا ، آناهیتا و میتره، فرمان باز سازی آپادانا را دادم».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۷)
حالا نوبت اردشیر دوم است که از دیگران عقب نماند و به محض ورود اعلام می کند که در همان محیط کوچک موسوم به محوطه ی هخامنشیان در شوش، فرمان نوسازی آپادانایی را داده است، که جدش داریوش ساخته و در زمان پدر بزرگ اش اردشیر سوخته بود. حالا دیگر به اوج این تراژدی و نهایت درهم ریختگی و بی چارگی جاعلان یهود برای جمع و جور کردن باسمه کاری های تاریخی درباره ی ایران باستان رسیده ایم. پدر بزرگ اردشیر دوم، اردشیر اول است که از او در شوش کتیبه ای معرفی نکرده اند و اگر گمان کنیم که منظور زمان اوست، پس چرا داریوش دوم، که فرزند اردشیر اول است، نه فقط به آتش سوزی آپادانا در زمان پدرش اشاره ای ندارد، بل چنان که در کتیبه ی D2Sb در بالا خبر داده، کاخ نیمه ساخت اردشیر اول را، که اردشیر دوم مدعی آتش سوزی در آن است، به اتمام رسانده است!!! باید نتیجه بگیریم که از فرط آشفتگی، سلاطین قلابی هخامنشی پس از پوریم و در واقع کتیبه تراشان به نام آن ها، اطلاعات سر هم بندی شده ی مربوط به جد و آباد آن سلسله را مخلوط کرده اند. چنان که احوال من هم از این همه دروغ بافی و حقه بازی به هم خورده، می خواهم ادامه ی بررسی را به یادداشت بعد موکول کنم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه چهارم تیر 1386 و ساعت 1:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۱
آن ها در نهایت حقه بازی و مکّاری، چنان که با جماعتی مسحور شده و چشم و گوش بسته مواجه باشند، بدون نمایش حتی یک نمونه و فقط با اشاره به چند ته ستون سنگی در گوشه ای از خرابه های شوش، که می گویند بر آن ها شرح پوچی از روزگار سلطانی در سلسله ی هخامنشی، پس از دوران پوریم آمده، با کم ترین هزینه، بزرگ ترین شیادی های تاریخی را مرتکب شده اند. کارشناسان و منتقدین و صاحب نظران خودی، در این مدت دراز، حتی نپرسیده اند که این ته ستون ها را کجا باید دید و سئوال نکرده اند که مگر بر ته ستون هم می توان کتیبه ای با سه خط مختلف نوشت؟ زیرا اگر ته ستون را از نوع زنگوله ای بیانگاریم حتی برای حک کلامی فضای آزاد نخواهد داشت و اگر مکعب مستطیل و بدون آرایه بگیریم، ضمن این که از جبروت آن همه آپادانا کاسته ایم و سخنان سلطانی را در پاخور قرار داده ایم، که خواندن آن نیازمند دراز کشیدن بر زمین است؛ باز هم فضای لازم برای حک کتیبه ای به سه زبان را نخواهیم داشت. از این روی، در حال حاضر با یقین کامل و در حالی که حتی تصویری از این ته ستون های هویت ساز ندیده ایم که احتمالا به جای شناس نامه ی داریوش دوم و اردشیر اول و دوم قبول کنیم، می توان گفت که هیچ یک از شاهان هخامنشی پس از دوران خشایارشا، به قدر بال مگسی سند اثباتی ندارند و سراپای آن به اصطلاح امپراتوری جهانی، از دوران داریوش اول شروع و به زمان خشایارشا ختم می شود.
امپراتوری رم از ۷۵۰ پیش از میلاد، آغاز دوران حاکمیت شاهان اتروسک، تا ۵۳۵ پس از میلاد، قریب ۱۳ قرن تمام، در چنان جزییاتی دارای نشانه های واضح تاریخی است که بدون برخورد با فضای تهی و همراه اسناد مثبت و محکم و همزمان، نفر به نفر، حاکمین ادوار مختلف امپراتوری رم را، در اوضاع و احوال گوناگون قابل شناسایی می کند و وفور تصاویر سنگی و نقاشی های دیواری و کف سازی های موزاییکی و تنوع مجسمه ها و بناها و یادگارهای تشریفاتی، در سراسر اروا، در تمامی جزایر مدیترانه، در شمال آفریقا، در مصر و خاورمیانه و ترکیه، چندان است که تقریبا هیچ حادثه ی مهمی را در تاریخ یونان و رم نمی یابیم که شرح روشن و مصوری از آن، به این یا آن صورت، در اختیار محقق نباشد. چنان که از طریق عکس جمعی و سنگی بالا، حتی با خبر می شویم که مثلا دومین نظامی از سمت چپ، خال گوشتی بزرگی بر سمت راست گونه داشته است.

این هم بقایای بنایی در شهر پیستوم در جنوب ایتالیا از قرن چهارم پیش از میلاد است که بدون نیاز به بیانات این و آن، هویت کهن قوم سازنده ی آن را معرفی می کند. شاهکاری که ذره ذره ی آن از فرهنگ بومی و غنی و مستقل مردمی می گوید که بدون وام از همسایگان و اطرافیان، نه از راه تصرف وحشیانه، چنان که تاریخ هخامنشیان بیان می کند، بل از مسیر تکامل طبیعی، توانا و ثروتمند و صاحب فرهنگ و هنر شده اند. همآهنگی بی نظیر این مجموعه ی مصالح و معماری، از وجود تجمعی خبر می دهد که لااقل دو قرن پیش از این دردانه و نمونه خلاقیت معماری هم، در مرحله تمدنی می زیسته اند.

دروازه کنستانتین در رم هنوز این حجاری ممتاز و جاودان را که شاهکار کاملی از تناسب های گرافیکی و هنر ظریف عمق اندازی و سایه پردازی در یک تابلوی سنگی است، بر خود نگهداشته است. در این جا امپراتور کنستانتین در حال گفت و گو با نظامیان است و حجاری درست همان فضایی را منتقل و تایید می کند که مدارک دیگر از دموکراسی قدرت در میان برگزیدگان حکومتی رم سخن گفته است. بیننده می خواهد قبول کند که این نظامیان و آن امپراتور، درست با همین البسه و شمایل، روزی در تاریخ آفتابی شده و با همین شور و احساس درباره ی موضوعی سخن گفته اند و این چهره های سنگی با مردم زنده و حاضر در آن دیالوگ مطابق اند. زیرا مثلا سکه ای که از این کنستانین دیده ایم، درست همین نقش رخسار و آرایه ی مو را بر خود دارد.

ژولیان امپراتور فیلسوف مسلک رم امپراتور الینوس امپراتور جولیوس سزار
این چهره های سنگی و مرمرین سه تن از امپراتوران پر آوازه ی رم است. در شرح زندگی و علایق و توانایی و ناتوانی و امیال هر یک از آن ها چندان نشانه های متنوع تاریخی و همزمان در اختیار مورخ است، که آن ها را همانند یک شخصیت سیاسی معاصر در دسترس می بیند و از خصوصیات و نقش مثبت و منفی آن ها در روند تاریخ امپراتوری رم باخبر است. صورت و سفال آن ها از تعلق یکسان نژادی با یکدیگر و با مردم این زمان همان حوزه سخن می گوید و پرده ی افسانه و خیال پردازی را از برابر هستی تاریخی آن ها پس می زند. چه قدر این صورت های مرمرین، که نظایری هم از دیگر صاحبان قدرت رم بر جا و باقی دارد، از بنیان با آن سیمای داریوش در بیستون مغایر است که خود را شبیه شاهان آشوری آراسته و موجب ایجاد هیچ یقینی در باب اصالت قومی و نژادی او نمی شود و برابر دیگری ندارد تا بتوانیم با مقایسه به حقایقی در باب هستی اصلی او برسیم!

این پل باشکوه رومی دو هزار سال است که در پونت دو گارد در جنوب فرانسه برافراشته و پا بر جا است و بدون نیاز به جمله پردازی و توسل به کلمات و ساخت فیلم های کارتنی شکوه ساز، با ابهت یگانه ی خویش، بر قدرت اجرایی و نبوغ معماران رومی در سده های بسیار دور، گواهی می دهد.

چنان که این استادیوم خیره کننده ی ورزشی کلئوزیوم در رم، هنوز و پس از این همه قرن در بیننده احساس توامی از عظمت و وحشت می آفریند و به ویژه شبکه راه روهای زیر زمینی آن، که محل زندگی و نگهداری گلادیاتورها و حیوانات بوده است، از نهایت اعتبار مهندسی در سیستمی می گوید که ده ها نظیر این ورزشگاه را در سراسر اروپا و خاور میانه باقی گذارده است. می گویند هنوز هم هیچ استادیوم ورزشی در جهان، از نظر محاسبات و سهولت و سرعت ورود و خروج برای ده ها هزار نفر، به پای این ورزشگاه کهن رمی نرسیده است.

این هم تابلو و یادگار سنگی دیگری که یک سرکرده ی نظامی رم را در حال رهبری گروه خویش در میدان جنگ نمایش می دهد. شخصیت و هویت این حجاری و قدرت مطلق آن در انطباق و انتقال هیجانات یک عرصه ی نظامی و مهارت فوق العاده ای که در به جنبش درآوردن و جان دادن به سنگ در این اوج نمایش خوف آور هنرمندانه منعکس است، تنها می تواند یادگاری از تمدنی باشد که سرشار از تنوع در دیدگاه فرهنگی و قدرت اجرای فنی نزد هنرمندان آن است.

سکه ی طلای امپراتور دومیتیان سکه ی طلای امپراتور تیتوس سکه ی طلای امپراتور وسپاسین

سکه ی طلای امپراتور مارکوس اورلیوس سکه ی طلای امپراتور هادریان سکه ی طلای امپراتور تراژان
این چند سکه نیز فقط بخش بسیار کوچکی از گنجینه ی مسکوکات طلای رمی است که از آغاز تا پایان دوران امپراتوران، با نام و شمایل هر یک از آن ها، تقریبا با ارزش هایی برابر، در گردش بوده است. این سکه ها که در سراسر اروپا و بین النهرین با اعتبار و پذیرش تمام رد و بدل می شده، به خوبی استیلای اقتصادی آن امپراتوری را در جهان باستان نشان می دهد و جایی برای انکار اقتدار مالی آن مجموعه مدیریت شگفت انگیز، باقی نمی گذارد.

مجسمه مرمرین هرکول قهرمان افسانه ای رم مجسمه ی امپراتور کلادیوس مجسمه ی امپراتور اوگوستوس
تصاویر فوق نقش برداری قلمی نیستند، پیکر تراشی های سنگی باقی مانده از دوران های مختلف استیلای امپراتوری رم اند. هنری که هرگز و در هیچ کجای جهان نظیر دیگری نیافت و تا میکل آنژ ادامه پیدا کرد. این ها معرف تمدنی دارای نشانه و قابل شناخت است که می تواند از هستی و حضور تاریخی خود دفاع کند و در هر عرصه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی نمودارهای همسان و مکمل یکدیگر را در مقابل چشمان منکر آن بگذارد. در این وضوح تاریخی گفت و گوهای ذهنی و فرعی از روابط اجتماعی و اعتقادات مذهبی و شیوه های زندگی خانوادگی و شناخت علائق و گسترش فساد ناشی از اشرافیت ممتاز و بی منازع، در کنار خدایان و خطیبان و قانون گذاران و مدافعان از دموکراسی و نیز سرسخت ترین پیروان دیکتاتوری، محمل ملموسی می یابد و ارزش بررسی دارد.

اما در باره ی آن امپراتوری هخامنشی نام، چه می توان گفت که بنای مرکز اقتدارش نیمه کاره ماند و هستی پنج نفر از هفت تن حاکمان آن را باید بر سطوری یافت که به دروغ می گویند بر ته ستون هایی در این بیغوله های تپه ی شوش به دست آورده اند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هشتم تیر 1386 و ساعت 0:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۲
این آخرین یادداشت در مدخل ایران شناسی بدون دروغ، پیش از ورود به موضوع «آشنایی با ادله و اسناد پوریم»، به این معنا نیست که انبان و پاتیل دروغ های مبحث ایران شناسی کنونی، با آخرین ملاقه ای که در این نوشته از آن بر می دارم، خالی خواهد شد. در حقیقت این ۷۲ یادداشت، تنها چشیدن مختصری از محتویات این مخزن، گشودن دریچه، آماده کردن گذر و ساختن سکوی پرشی بوده است، تا اندک اندک به جاده شناخت واقعی هویت و هستی ایران و ایرانیان امروز وارد شویم، برای وصول به خصائص و ملزومات مورد نیاز تبدیل شدن به یک «ملت» تلاش کنیم و فارغ از دشمنی های کور نسبت به یکدیگر و نسبت به همسایگان، برای پیش انداختن اتحاد منطقه ای و اسلامی خویش بکوشیم. اگر اینک به یقین و بدون ظهور معارضی می دانیم که نیزه داران هخامنشی، پس از انجام پروژه ی قتل عام پوریم، منطقه را به سوی مسقط الراس خویش، یعنی سرزمین خزران، ترک کرده اند و آگاه شدیم که در سیستم هخامنشی، کرونولوژی سروده شده در باب امپراتوران پس از خشایارشا، به میزان پشت ناخنی مستندات ندارد و حتی با جست و جوی میان مخروبه های در اصل عیلامی تپه ی باستانی شوش هم، نتوانستیم یکی از همان پایه ستون هایی را باز یابیم، که ایران شناسان شرور به عنوان سند ادامه ی حیات سلسله ی هخامنشی نشانی داده اند، و اگر می بینیم که بازمانده ها و بیرق هخامنشیان، از کتیبه ی داریوش در ارتفاع بلند بیستون، به میان خاک های تپه ی شوش سقوط کرده و آن متون گردن کشانه ی پیشین و آن رفت و آمد و جنگ های مدام میان یونان و مصر و هند و حبشه، به ذلت پله سازی های ناپیدا به دست سلاطین نامعلوم منجر شده، پس به باستان پرستان وامانده و ساقط شده از همه چیز، پیشنهاد می دهم که به همان کورش و داریوش و خشایارشای مجری امیال یهود بسنده کنند و بی جهت در جست و جوی سلاطینی در آن سلسله، که هرگز وجود نداشته اند خود را میان خاک و خل تپه های شوش نغلطانند، زیرا دیگر بر همگان کاملا معلوم است که عواقب پوریم چنان سرزمین ایران و بین النهرین شرقی، بابل و آشور و عیلام را، در سکوت مطلق تاریخی فروبرد که یهودیان نیز، پس از آن قتل عام بی انتها، از سرمایه گذاری بر ادامه ی کار ساخت تخت جمشید صرف نظر کرده، گورستان سراسری و ویرانه های سوخته در حوزه ی پوریم زده را رها کرده، به ارض مقدس خود بازگشته اند.
من در یادداشت های اخیر و نیز در مستند باشکوه «تختگاه هیچ کس» کوشیده ام به جهانیان ادله ی دیداری بی خدشه ای را ارائه دهم که اثبات می کند ابنیه ی سنگی تخت جمشید در اوائل اجرا به خود رها و هرگز و در هیچ دوره ای باز سازی نشده است. بنا بر این و بدون نیاز به ادله و تفسیرهای بیش تر، مسلّم است هر نشانه ای که در تخت جمشید و شوش و همدان، از تحرک سیاسی پس از پوریم هخامنشیان ارائه می دهند، نه فقط جعل مطلق و محض، که اثبات کننده ی نادانی و غرض ورزی و دروغ پردازی باستان شناسان یهودی سازنده ی آن است، زیرا در محوطه ای که سقفی بر سری سایه نمی اندازد، یک سلطان آواره ی خرابه نشین چه گونه دستور حک کتیبه به نام خویش، آن هم در موضوع ساخت و ساز داده است؟!!!
«A3Pa: کتیبه ای به فارسی باستان، روی دیوار شمالی صفه ی قصر H، در سه نسخه و یکی دیگر روی دیوار غربی کاخ داریوش.
اهوره مزدا ایزد بزرگ است، که این زمین را در این جا آفرید، که آن آسمان را در بالا آفرید، که مردم را آفرید، خوش بختی را برای مردم آفرید، که اردشیر را شاه کرد، یگانه شاه از بسیار، تنها فرمان روا از بسیار. اردشیر، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه مردمان، شاه روی این زمین، می گوید: من پسر اردشیر شاه هستم، اردشیر پسر داریوش شاه، داریوش پسر اردشیر شاه، اردشیر پسر خشایارشا، خشایار پسر داریوش شاه، داریوش پسر ویشتاسب نام، ویشتاسپه پسر ارشامه نام، هخامنشی. اردشیر شاه می گوید: این پله ی سنگی توسط من و تحت نظر من ساخته شد. اردشیر شاه می گوید: اهوره مزدا و ایزد میتره مرا بپایند، همچنین این مردم را و آن چه توسط من ساخته شد».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۳۲۹)
عجیب این که اردشیر سوم و در واقع جاعلان سازنده ی بازمانده ای به نام او، به دلیلی که می آورم، این کتیبه را نه همانند یادگارهای اردشیر اول و دوم و داریوش دوم، بر ته ستونی نامعین در شوش، بل در پانلی بزرگ برسر راه و مقابل چشم در تخت جمشید کنده اند!!! این کتیبه ی تک زبانه، آخرین سند مکتوب از زمان و سلسله هخامنشیان و تنها نشان باقی مانده از اردشیر سوم است، که او را صاحب ۲۱ سال سلطنت می دانند، برای شاه پس از او، یعنی داریوش سوم، هیچ مدرکی، حتی جاعلانه نیست در کرونولوژی من درآوردی هخامنشی، جز نام ندارد. ظاهرا اردشیر سوم هم کتیبه اش را بر ضلع غربی تچر، یعنی بنای نیمه ساخت داریوش در تخت جمشید و در میانه ی دو رشته پله ی شمالی و جنوبی قرار داده و در آن، چنان که خواندیم، مدعی می شود که پله ها را به زمان و تحت نظر او ساخته اند. برای تاریخ هخامنشیان نویسان و باور کنندگان به آن، شاید که سعی یک امپراتور، در طول ۲۱ سال سلطنت، برای ساختن دو رشته پله، در کنار یک چهار طاقی سنگی نیمه تمام میراث مانده از اجداد او، چندان موجب افتخار و موجد چنان حرکت و جنبش عظیمی در تاریخ تمدن بشر جلوه کند، که نصب این کتیبه در میان آن دو رشته پله را، نه فقط موجه که ضروری بدانند، اما برای مورخ، که می داند او بر بنایی از بنیان نیمه کاره پله ساخته، یقین حاصل می شود که ۲۱ سال سلطنت تنها و غم آور، در میان یک بیغوله ی سنگی به خود رها شده، احتمالا سلامت عقل را از اردشیر سوم زایل کرده، که به جای تدارک سقف بر آن بنای نیمه تمام، بر کناره ی آن پله ساخته است!!! تمام این مطالب هنوز در صورتی دارای مرتبه ای است که قبول کنیم این کتیبه به زمان اردشیر سوم حک شده، اما در این مورد هم با چنان شیادی آشکاری مواجهیم که فقط و فقط به کار پرده برداری از قدرت سند سازی جاعلانه نزد یهودیان می آید.
«سرانجام اردشیر سوم، به نوبه ی خود، در تزیین کاخ داریوش با کتیبه ای شرکت کرده است. کتیبه ی او که تنها به زبان فارسی باستان است، روی سطح پلکانی قرار دارد که در سمت غرب کاخ ساخته اند. شاه نسب تقریبا کامل خود را تا ارشامه بر می شمرد و از این که پلکان را ساخته به خود می بالد».
(لوکوک، کتیبه های هخامنشی، ص ۱۰۵)
حالا ضرورت تدارک این کتیبه در زمان ما و در چنان محل به چشم خوری، معلوم می شود و با کنایه های لوکوک در می یابیم که شیرین زبانی های اردشیر سوم نه برای اعلام نظارت بر بنای چند پله، بل به قصد جا انداختن یک نسب نامه، اثبات ارتباط اجدادی میان شاهان سلسله ی هخامنشی و ادامه دادن آن ها تا زمان اسکندر مقدونی است، که از پس کشتار پوریم کم ترین اثری در هیچ کجا باقی نگذارده اند. در واقع با چیدن تزییناتی سنگی و نصب کتیبه در میان چند پله ی باستانی به روزگار اخیر، نه فقط به سلطانی در اواخر دوران هخامنشی حیاط و زندگی داده اند، بل قول و قلم او را، شاهدی برای پیوند و تسلسل میان شاهان از پس پوریم بی نشانه ی هخامنشی شناخته اند!!!
نقشه ی بالا را نیبور از پله هایی عرضه کرده است که در سمت غربی کاخ تچر دیده می شود و در نقشه با دو فلش نمایش داده ام. آن چه را نیبور در شرح این پله ها در قریب دو قرن و نیم پیش آورده، بسیار خواندنی و از جهات مختلف رسوا کننده است.
«در غرب این ساختمان پلکان بزرگ f/پنج قرار دارد. بالای این پلکان دو درگاه دیده می شود، که هر کدام دو پیکره کنده ی بزرگ دارند. لباس این پیکر کنده ها، مثل لباس افراد پلکان b/پنج بلند است و هر کدام از آن ها نیزه ای در دست دارد. بیرون درگاه g/پنج، در شرق ساختمان، دو درگاه دیگر وجود دارد».
(نیبور، سفرنامه، ص ۱۰۶)
بار دیگر همان پرسش پیشین پدیدار می شود: اگر سفر نامه ی نیبور را واقعی بپنداریم، پس معلوم می شود که نیبور در حالی که از لباس و آرایه های نقش برجسته های درگاه داخل کاخ داریوش می گوید، از تزیینات و کتیبه ی بزرگ نصب شده بر پله های غربی کاخ تچر چیزی نمی گوید و برای آن ها شرح و بسطی نمی آورد زیرا که آن ها را ندیده است و اگر کتاب او را قلابی بگیریم، خود به خود تمام ماجرای هخامنشیان را با یک فوت چون بخار پراکنده کرده ایم.

این تصویر قدیمی هم به خوبی کارگاه فعال آذین بندی و نصب کتیبه بر پله های غربی تچر را نمایش می دهد. از هر قبیل سنگ های شسته رفته ی منقوش در اطراف ریخته و آن پازل سنگی که بر دیوار غربی پله ها چسبانده اند، نیمه کاره است. هیچ کس نمی داند و نمی گوید که این سنگ های حجاری شده ی بزرگ را از کجا به این محل منتقل کرده اند، زیرا که نه بر زمین و نه بر این قطعات، آثار حفاری و اکتشاف در این محوطه دیده نمی شود. بنا بر این مسلّم است که آذین بندی این جبهه و از جمله کتیبه گذاری بر آن، یک کلاشی و نوتراشی و جور چینی واضح است، تا از کتیبه ای تازه کنده و متضمن حیات تاریخی برای یکی از آخرین سلاطین سلسله ی هخامنشیان پس از پوریم و چند شکلک سنگی تکراری، بیلبورد تداوم امپراتوری ساخته باشند.

نمایشی از تمام بی آبرویی های انجام شده، در این عکس بر صحنه است. آخرین قطعه سنگ و پانل حجاری شده ی سمت راست، که شامل ۶ نیزه دار است، از نظر آسیب دیدگی، با قطعه ی سمت راست خود، از هیچ نظر همخوانی ندارد و پیداست که این دو قطعه سنگ را از دو شرایط مختلف حفاظت و دوام سنگ برداشته اند، زیرا چنان موقعیت طبیعی وجود ندارد و قابل تشریح فنی نیست که دو قطعه سنگ در کنار هم را با این همه تفاوت معیوب کند. مضحک تر از همه این که پیکره ی آخرین دو سرباز سمت چپ، در قطعه ی معیوب، نیمه کاره و از وسط شقه شده است. ملاحظه می کنید که این باستان شناسان صادره از اورشلیم با چه وقاحتی به ریش ما خندیده اند؟!!! قطعه ی دارای کتیبه و سربازان همراه آن تقریبا به طور کامل سالم مانده و با اندک توجهی به آسیب و شکاف قسمت بالای سنگ، معلوم می شود که برای کهنه وانمود کردن آن، در محل ردیف فوقانی گل های لوتوس، که با فلش سفید نمایش داده ام، با کوبیدن بر یک گوه ی چوبی و یا آهنی و تخریب نوار و قاب گل دار آن، موجب ایجاد شکاف در کتیبه شده اند. بر دیوار کتیبه قطعه سنگ نقش دار از راه رسیده ای با تکیه بر دیوار، انتظار گرفتن جایی در میان این پازل نوساز را می کشد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 و ساعت 12:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۷۳
اینک به هر طرف که می نگرم، در برابر خویش شاهد دیگری می یابم تا این حکایت دردناک و باز آموز را در گوش های عامدا و غالبا بنا به مصلحت و فرمان کر شده، بازگوید که در ایران کنونی، تا پیش از ظهور صفویه، نشانه های هستی بومی و روابط اجتماعی، در هیچ عرصه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی دیده نمی شود و ۲۲۰۰ سال پس از ویرانی و حریق منهدم کننده ی پوریم، نخستین جوانه بر درخت جوشش اجتماعی، در دوران صفویه سبز شده است. دو هفته ای است که مشغول ویراستاری دشوار مجلد «کارهای لاکی» از مجموعه ی هنر شرق اسلامی، کار مشترک دانشگاه آکسفورد و نشر آزیموت هستم، که عمدتا به شرح ساخت و توضیح نقوش قلمدان های باقی مانده از دوران های گذشته در شرق اسلامی و به ویژه ایران پرداخته است.
«غالب لاک و الکل های موجود در مجموعه ی خلیلی، در یک دوره ی ۲۵۰ ساله در ایران ساخته شده اند. این دوره سال های آغاز سلطنت شاه سلیمان صفوی ۹۴-۱۶۶۶میلادی، تا سقوط سلسله ی قاجار در ۱۹۲۴ میلادی را در بر می گیرد. منابع موثق در ارتباط با نقاشان لاک الکل ایرانی و یا سایر نقاشان این دوره بسیار کم است، از این روی امضاء آثار در درجه ی اول اهمیت قرار می گیرد».
(ناصر خلیلی، کارهای لاکی، صفحه ۲۲۲)
درباره ی کارهای لاکی و قلمدان های یافت شده در ایران و نقاشی های آمده بر آن، مانند دیگر رده های تولید در زمان دولت صفوی، مطالب روشنگر بسیاری می توان و باید گفت که بیان آن را به اواخر این سری یادداشت ها موکول کرده ام و اینک فقط یادآور می شوم که ساخت قلمدان ها در ایران، از سده ی دوم تسلط صفویه آغاز می شود، هیچ یک از نقاشان و پته سازان آن، شرح حال موثقی ندارند و هستی آنان تنها و تنها با امضایی شناخته می شود که بر گوشه ای از دست ساخت خویش گذارده اند. امضاهایی که تشخیص اصالت آن به تایید مولف کتاب، از هیچ مسیری میسر نیست!!! بیننده ی ریز بین و آگاه با نگاهی به این دست آوردهای نوظهور در می یابد که لااقل نخستین سازندگان چنین قلمدان هایی ذره ای آگاهی نسبت به فرهنگ معهود و مناسب با عهد خویش ندارند و دست مایه های شان تعلق و تمایل به نمایش فرهنگ دیگری را نشان می دهند. بدین ترتیب و با این همه، مورخ می پرسد مگر انبوه دانشوران و شاعران و مفسرین و مورخین و صاحب نظران ایرانی پیش از عهد صفویه، از فردوسی و بیرونی و خوارزمی تا ابن سینا و عطار و خیام و حافظ و سعدی و مولانا و بیهقی و غیره، به قلمدان نیاز نداشته اند و به کدام سبب در این سرزمین ابزار نگارش با هر شمایل و ترکیب و فن و ترفندی که باشد، از دوران ماقبل صفویه نیافته ایم؟ اگر دورتر از اواسط صفویه قلمدانی نبوده، پس از دو حال خارج نیست: یا قلم به دست و محتاج ابزار نگارشی ظهور نکرده و یا دانش تربیت استادان و سازندگانی در این فنون ظریفه نداشته ایم. حاصل هر دوی این موارد برابر است: ایران پیش از صفویه فاقد هستی اقتصادی و سیاسی و فنی و فرهنگی است. اگر سرزمینی در هزاره ای فاقد قلم و قاشق و بازار و کاروان سرا و حمام می شود، پس دو سئوال غول آسای دیگر سر بر می آورد: نخست این که عامل این همه سقوط و سکوت پیش از صفوی را کجا بیابیم و دیگر این که کشف کنیم کدام تحول بنیانی و عامل اصلی، همین سرزمین خاموش را، از عهد صفویه، به خیزش و خروش عمومی واداشته است؟!



گرچه خیال ندارم از مباحث حساس این دوره یادداشت ها، بدون عبور از مقدمات آن، پرده بردارم، اما به قصد روشن کردن گوشه هایی از مدخل موجود و جاری، توجه دهم که تصاویر بالا، دو نمونه از قدیم ترین کارهای لاکی یافت شده در ایران و از نیمه ی دوم قرن هفدهم میلادی، یعنی قریب ۳۵۰ سال پیش از این را نشان می دهد. نگاهی به آن ها بیاندازید تا با فرهنگ مندرج و جاری در این باسمه های رنگ و روغنی آشنا شوید. مردم فارغ البالی که در گوشه ای مشغول میگساری و طرب اند، در هیچ جزیی به آدمیان زمان خویش شباهت ندارند و قضیه تا به مرزی غریبه است که آدمی در شناخت تعلقات دینی و قومی صاحبان این رخسارها به کلی در می ماند. آیا زنان و مردان آن عهد به صورتی بوده اند که بر بدنه و یا قسمت فوقانی این قلمدان و یا آن پانل تصویری بالاتر دیده می شوند؟ درباره ی حواشی این تصاویر، بناها و پل ها و البسه و آلات موسیقی و حتی درختان چه می توان گفت؟ آیا کسی چنین معماری و مظاهری را جز در اروپا جای دیگری از ایران زمان ساخت این قلمدان سراغ کرده است؟ آیا کم ترین قطعه ای از آن ادوات طرب، که تعلقی به پیش از عهد صفویه داشته باشد، در گوشه ای از این سرزمین یافته ایم؟ آیا تصاویر بر قلمدان از روابط معمول و مورد پسند کاتبی در عهد صفویه می گوید که با این قلمدان احتمالا آیات قرآن می نوشته است؟ و اگر اینک به نیکی می دانیم که هیچ بخشی از دفتر شعر فارسی، قدمتی دیرتر از صفویه ندارد، آیا این تصاویر، صورت دیداری و نمایشی آن فرهنگ وسوسه ساز و مبلّغ لاابالیگری نیست که شعر فارسی، هنوز هم همگان را به پیروی از آن دعوت می کند؟
باری، در پی آن مباحث پیشین، که عمق نادرستی در اسناد ایران شناسی موجود را، در فازها و مقاطع مختلف اندازه می گرفت و حقایقی را در فقدان نیازهای زیر بنایی برای روابط ملی و حتی بومی در ایران پیش از صفویه باز می گفت، اینک رسیدگی به اسناد و علائم اثباتی رخ داد پلید پوریم و تبعات ناشی از آن را، به عنوان مکملی بر آشنایی کامل با تاریخ شرق میانه، در پیش دارم و گمان می کنم سنگ نخست بنای این آگاهی را گذارده ام که اثبات بی چون و چرای نیمه کاره رها کردن ساخت ابنیه ی تخت جمشید و نادرست بودن مطلق ادعای ادامه ی سلسله ی هخامنشی، از پس حکم رانی خشایارشای مجری پوریم بوده است.
اینک از آن