مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۶
اگر مدعی شوم نمونه ای از کتاب به خط و زبان فارسی با زمان تحریر پیش از حوالی ظهور صفویه نداریم و خواستار آن شوم که مراکز مسئول، به گزینش خویش، هر کتاب هزار، نهصد و یا هشتصد ساله به خط و زبان فارسی، با متن شعر و نصیحت و عرفان و اندیشه، که بر صحت آن سوگند می خورند و بر اصالت آن اطمینان دارند، از جمله قرآنی ترجمه دار را، برای تایید قدمت، به آزمایشگاه تشخیص بفرستند و اگر این مهم با نظارت نمایندگان دانشگاه ها و مراکز صاحب صلاحیت صورت نگرفت، پس با خبر شوید سطری از آن چه در باب فرهنگ و فارس بازی های کنونی می دانید، و مایه و پایه ی تصورات ملی قرار داده اند، واقعیت بیرون از تبلیغات دو سه قرن اخیر ندارد و آن گاه هر منبعی را که چون فارس نامه ها و شبه شاه نامه ها، واژه ای در باب معنای تاریخی و اقلیمی و هویت و حضور فارس ها و از جمله در باب خلیج آن نوشته است، دور ریختنی و در جهت ایجاد شکاف بیش تر میان مردم این ملک و همسایگان خویش و نیز مخفی کردن بی تحرکی تاریخی مطلق در ایران تا زمان صفویان بدانید و سوگند می خورم اگر مطلبی خلاف ادعای من مسلّم شد، عذر خواهانه تمام این نوشته ها را باز پس بخوانم، از این پس در اثبات قلابی بودن فرهنگ فارسیان، که با دمیدن باد فربه شده، چیزی نگویم و ننویسم و اگر هیچ کتاب و دست نوشته ای به خط و زبان فارس، از این آزمایش ساده به سلامت نجست، پس همین قدر قبول کنند که شاه نامه را پس از ظهور صفویه نوشته اند و مسیر کنونی در ستایش منزلت قومی فارسیان، که بر اساس ادعاهای شاه نامه تنظیم شده، عبور از بی راهه ی دروغ و موجب بروز اغتشاش و تشویش در ذهن ساکنان و سازندگان این سرزمین است و از آن که می دانم نمونه ای برای تشخیص به آزمایشگاهی فرستاده نخواهد شد، تا روسیاهی به بار نیاید، پس به شیوه ی خود جدید نویس بودن شاه نامه و نظایر آن را اثبات خواهم کرد و اگر اشاره ی روشن تر بخواهید، بپرسم که آن شاه اسحاق اینجو و امیر مبارزالدین محمد و شاه شجاع و شاه منصور و غیره، که به عهد حافظ با شهامت و غیرت مملکت داری کرده اند، کاخ و کوشک شان را در کجای شیراز بنا کرده اند که تا صد سال پیش، شهرکی کوچک، بی توسعه و کم وسعت تر از شاه عبدالعظیم امروز بوده است؟!!! و بیافزایم که مبنا و محل دعوت من، در اساس رو به تدارک این مهم دارد که جز ترک ها و اعراب مهاجر، اقوام کنونی جمع شده در این آب و خاک، که باز هم مهاجرینی کم و بیش ناشناس اند، در نام و نحله، دیرینگی محرز قابل شناخت ندارند، برتر شماری احتمالی خویش را، با توسل به افسانه ها جار می زنند، ایران پس از پوریم، هویتی روشن تر از تعلق اسلامی ندارد و ایرانیان به طور عام، تنها جزیی از امت اسلام اند.
«سبک شناسی کتاب پر ارزشی است و مقام آن را بسیار بلند می شمارم، ولی آنچه در این کتاب به پهلوی و تحول کلمات و زبان سغدی و این قبیل موضوعات گفته شده، غالبا ناشی از ناآشنا بودن مولف مرحوم با اصول و قواعد است. تصور مکن که مرحوم بهار را ملامت و سرزنش می کنم: آن مرحوم از تعلیماتی که از درس های پروفسور هرتزفلد قید کرده بود، و از تتبعاتی که بعد از آن مستقلا در کتب پهلوی کرده بود، آن قدر که می توانست منفعت برد و به طور کلی می توان گفت که آن ها را چنان که باید و شاید به کار برده است. به رغم این مطلب ناچارم بگویم در الفاظی که به عنوان تلفظ پهلوی به دست داده، یا در تفسیری که برای آن ها آورده است، غلط کم نیست. برای ما در این مورد همان اشکال خطا که او به دست داده، نعمت خدا داده بوده است، زیرا که چون مزورین این نسخه، همان اغلاط لفظی و معنایی بهار را به کار برده اند، هم به جعالی ایشان پی بردیم و هم منبع الهام و اقتباس ایشان را کشف کردیم. من گمان نمی کنم کتابی غیر از سبک شناسی بر روی زمین بتوان یافت که کلیه این اشکال و معانی نادرست در آن جمع باشد. از سمت دیگر، این تالیف مرحوم بهار برای کهنه سازها و جعال های نسخه های خطی هم نعمت خدا داده است: تمام چیزهایی را که باید از یک نسخه ی خطی کهنه ی خوب توقع داشت بین الدفتین گردآورده و همه ی خطاهایی را که از آن ها احتراز باید کرد تعداد کرده است. دسته ی مزورین که در ابتدای این نامه وصف کردم چه منبعی بهتر ازین می توانند بیابند! زاد المسافری است بسیار گران بها از برای جمعیت جعالان. این است آن چه من در باب پهلوی های این نسخه توانستم بر روی کاغذ بیاورم، و حال وقت آن است از تو سوالی درباره ی فارسی های آن بکنم. آیا در آ نچه بالمره به فارسی های این کاپوس نامه فرای مربوط است نمی توان با آثار همان تعلیمات سبک شناسی برخورد؟ مثلا آیا سازنده ی متن این نسخه در استعمال یاهای مجهول در آخر افعال که در جلد اول سبک شناسی از ص ۳۴۶ تا ۳۵۱ توصیف آن آمده، زیاده روی نکرده و راه خطا نپیموده است؟ به ذهن من، ضمن نگاهی سرسری که به آن می اندازم چنین می رسد که بسیار بیش از آن چه شاید و باید از این قبیل یاهای مجهول در این نسخه ی مجعول استعمال شده است. تقریبا به جای هر «کنذ» که در نسخه های خطی و چاپی دیگر بوده، این جا «کنذی» به کار رفته است، و امثال آن. آیا خیال می کنی یک مولف قدیم این مطلب را بدین لفظ می نوشت که: «چون همراهان رسیذندی اوی را کشته یافتندی»؟ پس بیا و به خاطر من با نظری انتقادی و از روی دقت این نسخه را، یا این نمونه هایی از آن را که فرای به دست ما داده است، ببین و بخوان و بسنج. من می دانم که در نظر اول این نسخه اعجوبه زمان و نادره دوران و طرفه بغداد و لعبت نوشاد به نظر می رسد: چه خط زیبایی، چه مجموعه ی بی نظیری از همه خصوصیات خطوط قدیم، آن نقطه های زیر سین و رای مهمله و روی ذال معجمه و زیر گاف فارسی، آن ح کوچولو و ع کوچولو و ص کوچولو در زیر یا در شکم حا و عین و صاد مهمله، آن به هم چسباندن حروف غیر متصله به آن قشنگی و کهنگی، آن املاهای قدیمی در کلماتی مثل داناان و کوایی و جده ی، در جای دانایان و گواهی و جده، و هزار چیز دیگر. ماشاءالله، عجب گنج بادآوری! ولیکن به محض این که انسان ملتفت می شود که تمام این خصوصیات در این اوراق بدین قصد فراهم آمده که بی گناهان فریب آن را بخورند، لذتی که به انسان دست می دهد تاثری است که مقصود و مطلوب مشتی مشعبد حقه باز تردست بلعجب بوده است، ذوق آن شعف و شادی در کام انسان بدل به طعم زقوم و حنظل می شود».
(مجتبی مینوی، کاپوس نامه ی فرای، تمرینی در فن تزویر شناسی، نامه ی بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۷۷)
پس برای خدا همین نکته سنجی ها را، که خالقی مطلق درفشانی های هنینگ می پندارد، درباره ی دیگر نسخ موجود و با سود جستن از توان فنی امروز، به کار بریم تا وزغ هایی را که می دانم در جای بلبل نگه داری می کنند، به مرداب خود بفرستیم. اینک فرصتی بگذارید و چند باری متن بالا را بخوانید. می نویسد آن چه را بهار در باب خط و کلام و زبان ایران پیش از اسلام، و به گمان من محتوای زبان فارسی کنونی به طور کلی، در سبک شناسی به هم بافته است، تنها منبعی برای کپی کشی و تقلید جاعلان و در عین حال وسیله و ملاکی بوده تا کسانی دیگر، با تطبیق دست نویس های مجعول با داده های مغلوط بهار، به سادگی عدم صحت و نو نویسی هر نسخه ای را تشخیص دهند!!! و آن گاه که هنوز مطالب سبک شناسی بهار را در زمره مراجع آموزش دانشگاهی می بینیم، الحق که باید در رثای این فرهنگ بی صاحب مانده ی خویش، بس دسته های عزا با سنج و علم و زنجیر و قمه زن به راه اندازیم، سخت بر سر و سینه ی خود بکوبیم و بر گیسوی باور کنندگان این اباطیل خاک ماتم بپاشیم. همچنین به آن اشارات دیگر توجه کنید که با تمسخر در باب «نقطه های زیر سین و رای مهمله و روی ذال معجمه و زیر گاف فارسی، آن ح کوچولو و ع کوچولو و ص کوچولو در زیر یا در شکم حا و عین و صاد مهمله» و از این قبیل اطوارها و معلق های کاتبان و جعل سازان می آورد که به عنوان نشانه های قدمت در این و آن دست نوشته به تماشا گذارده اند. تظاهراتی مضحک و من در آوردی و بی الگو و مغشوش و مزاحم و بی اساس که هیچ یک با دیگری نمی خواند و چنان که مبحث مخصوص آن را به خواست خدا بگشایم، گویی ترقص در باب آن ها را، کاملا به اختیار نرمی قلم و کمر نوسازان این نسخه های مثلا قدیم واگذارده اند.
«در رم که بودیم و در این باب بحث کردیم تو گفتی «خیلی خوب، فرضا که نسخه مجعول باشد چه ضرر دارد؟ مبلغ هنگفتی دلار مورد احتیاج مبرم از آمریکا به مملکت ما می آورد، بگذار هر چه می خواهند نسخه ی کهنه بسازند و به کهنه خرها بفروشند». من مدعی بانک ملی شما و مانع افزایش ذخیره ارز خارجی شما نیستم، خدا چهل صد خروار لیره و دلار به شما بدهد! ولی عزیزم، ما عالمیم و مدققیم، کار ما و مقصود و مطلوب ما به کرسی نشاندن حق و حقیقت است ـ اگر ما ساکت بنشینیم و رهبری نکنیم مردم دیگر چگونه پی به حقیقت توانند برد و بین باطل و حق چگونه تمیز خواهند دارد؟ مگر نه به من گفتی که از دست یک لفظ غلط که مرحوم دهخدا در لغت نامه خویش گنجانیده و آبسال را به معنی باغ، و آبسالان را به معنی حدایق، سمت تخلید و پایداری بخشیده، یک شعر ناصرخسرو را برای تایید و تاکید این معنی تبدیل و تحریف کرده و این کار او باعث شده که این لفظ غلط و آن عربی اصل در برهان قاطع چاپ دکتر معین و فرهنگ دکتر مکری نقل و تکرار شده است، روح تو معذب است؟ این یک لغت تو را این طور رنج و شکنجه می داد، حالا یک کتاب پر از این لفظ های مجعول و غلط، و این عبارات و تعبیرات مخالف روح زبان فارسی و سوابق هزار و دویست ساله ی فرس جدید، ماخذ و منبع چند تن از جمع کنندگان لغت و نحو و صرف فارسی شده است و تو مهر خموشی بر لب زده ای! خدا می پسندد؟ آیا با تمام این تفصیلات باز از کاپوس نامه ی فرای دفاع می کنی و آن را زنده می گذاری تا هر بلایی که بخواهد بر سر زبان فارسی بیاورد؟»
(مجتبی مینوی، کاپوس نامه فرای، تمرینی در فن تزویر شناسی، نامه بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۷۸)
پس بدانید که کار محقق و مدقق نه حفظ یاوه های باور شده، که بر کرسی نشاندن حقیقت است. می پرسم چرا مینوی و یا هنینگ تنها به این نسخه ی کاپوس نامه ی فرای بند کرده اند و هشدار نداده اند که آن چه در خزانه ی فرهنگ کنونی، با خط مشهور به فارسی، به قدیم تر از عهد صفوی منسوب است، جز کاپوس نامه و بدتر و بی پرنسیب تر از آن نیست و اگر بهار را برای تولید سبک شناسی تمسخر می کنند و در جای متهم می نشانند و اگر با نوشتن جزوه ی پنهان فراهم شده ی «کاپوس نامه» قصد تصفیه حساب موردی نداشته اند، که از محتوا و محرک آن بی خبریم، و مدعی می شوند که مدقق و معتقد به حمایت از حقیقت اند، پس چرا باز هم از خط و زبان هزار و دویست ساله ی فرس جدید و بر مبنای کدام فرآورده ی مکتوب سخن می گویند؟ هزار و دویست سال پیش، قرن دوم هجری است، آیا یکی از حضرات مدعی صحت شناسنامه کنونی، برای زبان و کتابت فارسی، قادر است نسخه ای از نگارش به این خط و زبان را مقدم بر شش قرن پیش بیاورد که چون سیاوش داستان ها بتواند ازکوره و آتش و آزمایش بازشناسی و تشخیص، به سلامت گذر کند؟! آیا نپرسیم مینوی در برابر چه وعده ای رسیدگی به ده ها مورد مشابه کاپوس نامه را معلق گذارد و خود به تایید کنندگان بعدی صدها مغلوط و مجهول تر از کاپوس نامه، حتی از دوران پیش از اسلام پرداخت؟! به راستی این چه مانع و مرکزی است که در تمام سطوح، ایرانیان را از جست و جوی عالمانه دور نگهداشته و روزن تردید را، جز به ناله های کم دوام، بر آنان بسته است؟!!
«دوست فاضل معظم جناب آقای مینوی. پس از عرض ارادت و تحیت:
۱. رساله ی «کاپوس نامه ی فرای» توسط آقای دکتر مهدوی رسید، از لطف آن جناب تشکر می کنم. رساله را تماماٌ خواندم، بدون شک پرده ی پندار گروهی را این رساله پاره می کند. در مجله ی سخن هم شرحی در مزایای نسخه ی مورد بحث به طبع رسیده است. مقاله ی اول فرای هم در فرهنگ ایران زمین ترجمه شده، بنده هم دچار همین اشتباه بودم و در مقدمه ی بحث درباره قابوسنامه به قلم عبدالمجید امین اشاره به این نسخه کرده ام، و گناه متوجه ما نیست زیرا «اصل صحت و امانت است». در هر حال رساله ی جناب عالی موجب می گردد که ازاین پس با نظر تامل و تردید در نسخ خطی بنگرند. حتی تصور می کنم قدری این موضوع را باید تعمیم داد و به کتیبه ها و سکه ها و ظروف قدیم! که در سال های اخیر پیاپی عرضه می شود، با نظر تردید نگریست. در اواخر جنگ اخیر دو لوحه عرضه شد به خط میخی و زبان پارسی باستان، که از مملکت خارج شد و در نمایشگاهی در آمریکا به معرض نمایش گذاشته شد، و گفتند در همدان پیدا شده یکی از آن ارشامه جدا داریوش و دیگری از آن اریارمنه پدر ارشامه، که هر دو خود را «شاه بزرگ، شاهنشاه» نامیده اند. ارادتمند در همان موقع مقاله ای در مجله آموزش و پرورش و مجله ی پشوتن، به انگلیسی، و در ژورنال دو تهران، به فرانسه، منتشر کرد و اشکالات تاریخی مطالب آن ها را یادآور گردید و تقاضا کرد که با وسایل فنی این دو کتیبه را مورد آزمایش قرار دهند، ولی ظاهرا چنین کاری نشد، و آقای دکتر گیرشمن در کتاب «ایران» خود این دو لوحه را از امهات اکتشافات اخیر می داند و اشاره ای هم به تردید بعضی در اصالت دو لوحه مزبور کرده است.
۲. درباره ی نسخه ی رباعیات خیام از اول ارادتمند هم تردید داشتم و تردید جناب عالی شک مرا بیش تر کرده است، ان شاءالله این امر هم به زودی روشن خواهد شد.
۳. اخیرا نسخه ای از جوامع الحکایات شامل یازده باب از قسم اول، آقای رمضانی منتشر کرده اند. به طوری که اطلاع دارید بنده هم باب اول را تصحیح کرده بودم و اکنون مشغول طبع مقدمه ی آن هستند، به اصل نسخه ی آقای رمضانی مراجعه کردم. در آخرین صفحه ی کتاب نوشته اند: «تم الکتاب بعون الملک الوهاب فی العشر الاوسط من شعبان سنه خمس عشر و سبعمائه...» اگر این تاریخ درست باشد، این نسخه دومین نسخه از لحاظ قدمت می باشد. از طرف دیگر در لوحه ی ترنج مذّهب اول کتاب نوشته شده «به رسم مطالعه ی حضرت آسمان شکوه خداوندگار عالمیان پشت و پناه اسلامیان الموید من السماء المظفر علی الاعداء مقرب الحضرة العلیا بدرالدولة والدین لولو مدالله ظله علینا». اگر این لوحه اصیل باشد،نسخه ی مزبور اولین نسخه ی موجود در دنیا ـ تا آن جا که اطلاع داریم ـ خواهد بود. سلطنت بدرالدین لولو (۶۳۱ ـ ۶۵۷) است و اختلاف این دو تاریخ در حدود ۸۵ سال می شود. کلمه ی لولو هم در اصل مخدوش است و تراشیده و دوباره نوشته. خط نسخه را هم که بعضی محققین دیده اند از آن قرن هفتم و هشتم نمی دانند.
۴. نمی دانم نظر جناب عالی راجع به نسخه ی دیوان سنایی که مرحوم قزوینی با علم به جعالیت فروشنده، خرید آن را به کتابخانه ی ملی تصویب فرمودند و مرحوم اقبال در سرمقاله ی مجله ی یادگار خرید آن نسخه را بر افتتاح هزارها باب مدرسه (گویا) رجحان داده بودند، چیست؟ ارادتمند محمد معین».
(محمد معین، نامه به مجتبی مینوی، نامه ی بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۸۸)
برگ نخست، برگی از میانه و برگ آخر دیوان جعلی سنایی که سه برگ و سه خط و شیوه مختلف نگارش است! آیا تشخیص جعل بودن این خط و متن، نیازمند تخصص ویژه ای است که قزوینی و اقبال، خدا می داند چرا و در برابر چه، در قالب کردن آن به کتاب خانه ی ملی نقش اساسی و موثری داشته اند؟!!
آیا متوجه اید؟ تمام این گونه آقایان، از عمق هولناک مرداب بزرگ جعل، در جنگل تاریخ و فرهنگ ایران باخبرند و همانند قزوینی و اقبال می دانند چه حقیقتی را به چه بهایی بفروشند و اگر از شنیدن این سخن احساس خلاء و بی کسی نمی کنید و به حسرت و افسردگی دچار نمی شوید، همین جا بگویم که پیش از عهد صفوی، هرگز به شیراز خبری از دو مقبره ی حافظ و سعدی نبوده و آن چه در این باب می دانیم از مجرای سفرنامه هایی چون ذکر نامعقولات در کتاب ابن بطوطه است و مخالفان این سخن چه گونه این حقیقت مطلق را رد می کنند، که عکسی را دیده ام و در اختیار دارم از ۱۵۰ سال پیش که مقبره ی حافظ را با سنگی نوتراش و چند نرده و گلدان، در محوطه ای کوچک نشان می دهد و والسلام. آیا این همه شارح و مفسر و مبلّغ نام آور که نان خود از مقبره داری شعرای فارس زبان به خانه می برند، مسئول نبوده اند که پیش از این نوحه سرایی ها و معرکه گیری ها و ابراز ذوق ها، شخص و حضور و وجود این شاعران را اثبات کنند و درستی نسخه های دیوان منتسب به آن ها را به دست آورند؟ من این مطالب هنوز بی موقع و عجولانه را از آن روی می آورم تا ملتی را از توجه سقاخانه ای به شعر و شمایل و دل بستگی به چند سنگ و ستون باز دارم، که اوقات شان را به سعی بلیغ روزنامه ها و رادیو و تلویزیون به بطالت می برند و اعلام کنم این گونه شیدایی های بی حساب، نسبت به این دفاتر شعر و قافیه پردازی، که به کاری جز فال گیری و باده اندازی و مزقون نوازی و منت گذاری عامیانه بر سر دیگران و الکن و گنگ پنداشتن زبان این و آن و فروش ناشیانه ی افاده به عالمیان نیامده، حاصل عمده ای جز این نداشته است که اصلی ترین ورق دانایی و زیبا ترین سخن زندگانی، یعنی قرآن فصیح را زیر دست دیوان ها گذاریم و در حالی که یک آیه ی برابر با تمام دیوان های به لفظ فارسی را به یاد نمی سپریم، به همت خانه های فرهنگ شهرداری نشان، تا بخواهید شب های شعر بر پا می کنیم تا آن توجه گوهرین و سازنده ی قرآن، در لزوم بی اعتنایی به شعر و شاعری به گوش ها خوش ننشیند که:
«و الشعراء یتبعهم الغاؤن. الم تر انهم فی کل واد یهیمون. و انهم یقولون ما لایفعلون. جاهلان دنباله روان شاعران اند. نمی بینی که در هر وادی حیران مانده اند و عمل نمی کنند به آن چه می گویند.
(شعراء، ۲۲۴ تا ۲۲۶)
و ما علمنا الشعر وما ینبغی له ان هو الا ذکر و قرآن مبین. به او شعر نیاموختیم که در شان او نیست، اندرزهایی از قرآن راه نمایی کننده است».
(یس، ۶۹)
آیه ی ۶۹ سوره ی یس، آشکارا شعر را حرف مفت می شمارد، برازنده و در اندازه ی بیان پیامبر نمی داند و بین شعر و آیات قرآن تقابل قرار می دهد. بدین گونه و با این همه شعر ستایی و شاعر پروری که چهار صد سال اخیر را به تبلیغ آن گذرانده اند، در ذهن و ذوق جوان ایرانی تضادی علیه قرآن می سازند که چون دیوان فلان را لسان غیب می شمارد و وصف حال دل سوخته ی خود می داند، میان توصیه ی قرآن و تمایل به اوزان، تضاد می بیند و معلوم است که به کدام سو تمایل می کند! باری، می نویسم تا معلوم شود نادرستی منظورها و گسترش مجعولات درتاریخ و فرهنگ ایران، فراوان تر و آشکار تر از آن است که به دید نیاید و اگر چند نسلی از نظرمندان، زینت سفره را بر صداقت و مسئولیت اجتماعی خویش مقدم گرفته و سفیهانه و حساب گرانه دست از بررسی کشیده اند، آن لشکر نو پدیدی که این ایام از مراکز دانشگاهی فارغ و مصدر امر و آموزشی می شوند، تعهد خود نسبت به این مردم مظلوم و مورد هجوم همه جانبه ی اسراییلیات را از یاد نبرند و در این گود مردانگی و نامردی، همچنان و همانند گذشته کباده ی دروغ را دور سر نگردانند.
«در این بیست ساله ی اخیر مشتی کتاب خطی در شهرهای مختلف برای فروش به کتابخانه های عمومی و اشخاص عرضه و به مبلغ های هنگفت فروخته شده به عنوان «نسخه ی قدیم» و دارای تاریخ و خاتمه ای حاکی از قدمت، ولی در واقع مجعول و ساختگی، که نام و شهرتی پیدا کرده و باعث فریب خوردن جمعی شده است.
۱. نسخه ی اندرزنامه ی کیکاووس که مقاله ای راجع به آن قلم این جانب در مجله ی یغما تحت عنوان «کاپوس نامه ی فرای» منتشر گردید.
۲. نسخه ی دیوان قطران «به خط انوری» که مقاله ای آقای دکتر مهدی بیانی درباره ی آن نوشتند و در مجله ی یغما منتشر شد.
۳. کتاب الهدایة و الضلالة، تصنیف صاحب ابن عباد که به صورت رساله ای جداگانه توسط آقای حسین علی محفوظ چاپ شد.
۴. نسخه ای از رباعیات خیام مورخ ۶۵۸ متعلق به کتابخانه چستربیتی که آقای پروفسور آربری از روی آن رباعیات را به طبع رسانید.
۵. نسخه ی رباعیات خیام مورخ ۶۰۴ محفوظ در کتابخانه دانشگاه کمبریج که قبلا متعلق به مرحوم عباس اقبال آشتیانی بوده و در صفحات مجله یادگار معرفی شده و از روی آن عکسی همراه ترجمه ی فرانسوی پیر پاسکال و عکسی همراه همین نسخه ی چاپ روسیه مورد بحث انتشار داده است، و اخیرا در ترجمه ی آلمانی رباعیات خیام که در آلمان شرقی انتشار یافت نیز از آن استفاده شده است.
۶. نسخه ای از رباعیات خیام متعلق به کتابخانه ی آقای مهندس عباس مزدا مورخ ۶۵۴ که عکس تمام آن را بنده دیده است.
۷. نسخه ای از رباعیات خیام مورخ ۶۱۹ هجری در دست یک عتیقه فروش امریکایی در نیویورک که عکس ورقی از آن را بنده دیده است.
۸. نسخه ای از دیوان معزی که به عنوان «نسخه ی معاصر شاعر» فروخته شد و به آمریکا بردند و بعد شکایت کردند که مجعول از کار درآمد.
۹. نسخه ای از معراج نامه ی منسوب به ابن سینا به عنوان این که «خط امام فخر رازی» است و به تاریخ ۵۸۴ مورخ است در جزء کتب آقای دکتر مهدی بیانی، که از روی آن چاپی عکسی منتشر شده است.
۱۰. المناجات الالهیات عن امیرالمومنین که به کوشش فخرالدین نصیری به چاپ افست در سال ۱۳۴۰ طبع شد.
سه چهار نسخه دیگر از رباعیات خیام و خلاص نطنزی و چیزهای دیگر که قریب بیست سال پیش به کتابخانه ی ملی فروخته شد و حالا در آن جا است نیز باید بر این فهرت افزوده شود. خطاطی که این نسخ یا اغلب آن ها را، مربوط به ۴۸۵ تا ۶۵۸ هجری نوشته، یک نفر و هنوز هم زنده است! تمام این نسخ خطی محصول کارگاهی است که بیست سالی است در طهران دایر شده و یکی دو نفر خطاط و کاغذساز و دلال و عتیقه فروش مسئول اداره ی آن دستگاه بوده اند و فریب دادن جمعی خوش باور را پیشه ی خود کرده اند، و یک قلم هفتاد هرار دلار از یک آمریکایی، و یک قلم سیصد و پنجاه هزار تومان از دانشگاه طهران به دعوی دروغ و جعالی و کاغذسازی پول درآورده اند، و اگر پته ی ایشان روی آب نیفتاده بود از این دزدی ها و کلاه برداری ها باز هم کرده بودند. من از قوانین مربوط به جعل این قبیل اسناد اطلاعی ندارم و نمی دانم مدعی العموم یا مدعیان خصوصی آیا می توانند فروشندگان و نویسندگان و تهیه کنندگان این کتاب ها را به محاکمه بکشند و مجازات کنند یا نه، ولی این را می دانم که بسیار ضرر به عالم ادبیات ایران از این کار عاید می شود و شده است و دستگاه های فرهنگی باید اقدامی جدی متوسل شوند و مجعول بودن این کتاب ها را علنی و آشکارا به اطلاع عموم برسانند و مواظب باشند که دیگر این نوع نسخه های خطی خریداری نشود تا دستگاه از میان برود. بنده باک ندارم که اسامی چند نفر جعال و شیاد و کلاه برداری را که به این قبیل کارها اشتغال داشته و دارند بی پرده پوشی منتشر کنم، ولیکن اگر بنا باشد که بعد از سرو صدای بسیار و محالکمه عاقبت آن ها تبرئه شوند و بنده به عنوان مفتری معرفی شوم، و در این ضمن کتاب های مجعول آن ها از تهمت برکنار شناخته شود، بهتر است که همچنان بدون نام و نشان بمانند و فقط کتاب ها به مردم شناسانده شود».
(مجتبی مینوی، درباره ی تعدادی از نسخه های جعلی، نامه ی بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۹۱)
دستگاهی به دعوت مینوی اعتنا نکرد و شاید هم به رعایت و هدایت تمایلات زیبا شناسانه، نکوشیدند تا مجعولات موجود در مجموعه ی نسخ فارسی را معرفی کنند، زیرا قفسه های کتاب های خطی فارسی کتاب خانه های شان تخلیه می شد، جای گزینی نداشت و بد نما می ماند!!! باری، این فهرست مینوی است و اشارات دیگران را هم به جای خود خواندیم و قول من همان است که در ابتدای این یادداشت آورده ام: حتی یک دست نویس سالم و قابل اثبات و در اندازه ی گذر از سوراخ غربال بی ترحم صحت به خط و زبان فارسی نداریم که پیش از قرن نهم هجری مکتوب شده باشد! این سخن نه با حجت بازدید، بل بر مبنای بنیان شناسی اجتماعی استوار است و ماهیتا و در اصل نمی تواند مغایری بیابد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه هجدهم دی 1385 و ساعت 16:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۷
شاید بر عوارضی که برای حقیقت، به صورت تلخی و تندی آن برشمرده اند، با بهت زدگی خموشانه ای که در عرصه ی روشن فکری و مسئولین فرهنگی و صاحبان نظر و عقیده ی کنونی حاکم شده، باید عارضه ی دیگری افزود و یاد آور شد که شدت امواج و اصوات حقیقت، هر قدر هم که با ملایمت بیان شود، گوش هایی را که به شنیدن آن عادت ندارند، بلافاصله کر می کند و به اطوارهایی وامی دارد که گویی چیزی به سمع مبارک شان نرسیده است! چنان که هنوز کسانی به دنبال اصل اشعار شاه نامه اند تا نسخه ی صحیح! ارائه کنند و جماعت دیگری، پیاپی و در همه جا، به علت ابتلای به ثقل سامعه، باز هم به تالیفات این و آن صاحب کتاب از قرون اولیه ی اسلامی رجوع می دهند و تا سالیان دراز دیگر، در حالی که احتمالا از فرط ناراحتی وجدان، در خفا جرات نگاه کردن به خویش در آینه را نمی یابند، همچنان در محافل رسمی و در کلاس ها و کتاب ها، به بافتن دروغ ادامه خواهند داد. میانه سالی که عمرش را با کتاب گذرانده بود می پرسید مگر فلان و فلان کس که در سطح جهان ادعای نواندیشی و اکتشافات عقلانی در امورات فرهنگ می کنند، با این نوداده ها آشنا نشده اند و در حالی که نوچه های شان به شما فحش می دهند، چرا خود ساکت اند و از بد و خوب موضع نمی گیرند؟ در پاسخ او بود که مطلب بالا را بیان کردم و کر کردن کامل جماعت معینی را، به عوارض حاصل از بیان حقیقت افزودم و گفتم با تصاویری که از ابتدای این مباحث جدید در کتاب ها و این وبلاگ عرضه شده و خواهد شد، ممکن است بسیاری از آن ها همراه کری به کوری نیز مبتلا شده باشند و این ملاک تشخیص صحت و صلاحیت آدمیان در عرصه های حضور اندیشمندانه ی اجتماعی است که می بینیم کسانی با نخستین تابش نور حقیقت، در گوش قدرت جذب و فهم و در چشم، امکان دوربینی بیش تر می یابند و کسان دیگری برای انطباق با تعبیر لایزال و جاودان قرآن، صم و بکم شده اند! به راستی که آن ها نه فقط دست و پا که شخص خویش را هم در مواجهه با منطق جدید مطالعات تاریخی گم کرده اند و نمی دانند به چه سر انجامی دچار خواهند شد. کس دیگری می گفت در یک مجمع رسمی از آدمی که دائم التصویر تلویزیونی است در باب دیر هنگام ساخته شدن مساجد ایران پرسیدم و پاسخ شنیدم که تمام مساجد کنونی را دقیقا در جای مساجد کهن ساخته اند!!! شاید هم کسانی از آن ها گاه آرزو کنند که کاش کمی زودتر متولد شده بودند و با این سئوالات رو به رو و همزمان نمی شدند، زیرا می دانند بی شک تاریخ و فرهنگ ما در آینده نسبت به آنان چه قضاوتی خواهد داشت!
و اینک هنوز و پیش از آن که به جست و جوی بی حاصل نسخه ای از شاه نامه، که ماقبل دوران صفوی تحریر شده باشد ادامه دهم، و به خواست خداوند بر همگان معلوم کنم که شاه نامه نسخه پیش از صفویه ندارد و اینک که مختصرا با وسعت بازار جعل در اسناد فرهنگی- ادبی و سیاسی- حکومتی آشنا شدید که می گویند از ماقبل قرن دهم هجری باقی مانده است و حال که بی کم و کاست می توانم اعلام کنم نه فقط شاه نامه، که سطری نوشته ی به زبان فارسی از ماقبل صفوی و در هیچ عرصه ای نبوده که بقایایی از آن مانده باشد، شما را با نمونه و مظهری آشنا کنم، از مقدار مختصر معرفت و تل بزرگی از ادعا، نزد روشن فکری عقل ستیز و بی مایه ی کنونی، در سده ی اخیر، تا بدانید اوضاع فرهنگی این سرزمین چه گونه دائما اسفناک تر می شود و آن بذر که یهودیان کاشته اند و ما را به جای بنیان اندیشی به شعر خوانی و غزل سرایی سوق داده اند، در یک صد سال اخیر چه ثمرهای گوارایی برای شان به بار آورده و چه گونه عرصه دانش و فرهنگ در میان ایرانیان، لااقل در زمینه ی تحقیقات اجتماعی - انسانی، روز به روز با انواع تازه ای از فرآورده های ناباب، آلوده تر شده است!
«پیشینه تحقیق اروپاییان درباره خط از چه زمانی است؟ تحقیقات اروپایی ها درباره پیدایش خط سابقه کهن ندارد باید گفت در اروپا تا چهارصد سال پیش از این راجع به اصل پیدایش الفبا و مخترع آن هیچ گونه اثری نوشته نشده است، و تا آن زمان روایات توراة را در این باره متذکر می شدند. در صورتی که، چنان که گفتیم دانشمندان ایرانی و سپس عرب درباره الفبا و پیدایش آن آثاری نوشته و بحث کرده اند، البته در ایران پیش از اسلام به علت سه بار هجوم یکی از طرف اسکندر و دیگری از طرف اعراب و سپس از جانب مغول آثار مخطوط ایران دستخوش نابودی و فنا گردید و به یقین هیچ یک از ملل در طول تاریخ حیات خود دچار چنین ضایعات اسفناکی نشده اند، آثار دوران هخامنشی و پیش از آن و دژ نبشته های ایران که باید آن را کتابخانه و بایگانی ملی خواند وسیله اسکندر و کسان او همه نابود و سوزانیده شد و پس از اسکندر نیز کوششی که پارت ها و بعد از ایشان ساسانی ها برای گردآوری اسناد و مدارک علمی و دینی به عمل آوردند و آثاری در این زمینه ها فراهم کردند متاسفانه وسیله اعراب سوزانیده و یا در آب شسته و غرق و نابود گردید و به خصوص دشمنی اعراب با نوشته های ایرانی بسیار تعصب آمیز و تاثرانگیز بوده است. این عمل ننگین و وحشت بار تا دویست سال پس از ورود عرب نیز ادامه داشته است و در اثر همین رویه آن چه در گوشه و کنار از دستبرد تاراجگران دانش و دشمنان علم و بینش در سال های نخستین حمله عرب، طی دویست سال بعد که به تدریج به دست می آمد وسیله متعصبان و مستعربان به نام کفرو زندقه نابود می گردید. در این جا ناچار به تذکار این حقیقت تلخ است که با کمال تاثر کشور ما از عرب مآبان و مقلدان آنان بیش از دشمنان خویش صدمه و آزار دیده است و هنوز هم این گونه مردم در جامه ی مستفرنگان یا فرنگی مآبان دستخوش اعمال و افعال ناروا می گردند و همین گروه اند که به خصوص در تاریخ ایرران با بیگانگانی که برای ناچیز جلوه دادن خدمات و افتخارهای ایرانیان مطالب جعل می کنند همآهنگ اند. در اثر این سه هجوم آثار مخطوط و کتاب های علمی و تاریخی و دینی بی شماری از دست رفت و در اثر فقد این گونه آثار نمی توان بضرس قاطع درباره دانش خط و چگونگی پیدایش آن براساس آن اسناد و مدارک صحبتی و بحثی کرد لیکن پس از اسلام به سابقه همان دانش قبلی و اطلاعی که ایرانیان درباره خط و علم و فن آن داشته اند به بحث و فحص پرداخته اند و این است که در آثار بعد از اسلام مطالب بسیاری در این زمینه در دست است و داشمندانی نظیر عبدالله بن مقفع، اماد موبد، آذرخور پورزرتشت معروف به محمد متو کلی، محمدبن عبدوس جهشیاری، اسحق بن ندیم، ابوریحان بیرونی، حمزه اصفهانی، محمد خوارزمی، قاضی صاعد اندلسی، ابن خلدون، ابن بلخی، شیخ احمد سهروردی، ابن خلکان، عمر خیام، جسته گریخته درباره خط و پیدایش آن و فن خط و حروف و صداهای آن بحث کرده و نکاتی از دانش خط مربوط به دوران ایران باستان به دست داده اند که ما در بخش های آینده این پژوهش، درباره هر یک از آن ها صحبت خواهیم کرد».
(رکن الدین همایون فرخ، سهم ایرانیان در پیدایش و آفرینش خط در جهان، ص ۵۰)
غوغای عجیبی است. بی سوادانی را شاهدیم که گرچه حمله ی تصوری اعراب و مغول را به پیش از اسلام می کشانند، در اطراف موهوماتی غریب می چرخند و به تکرار و تلاوت هایی مشغول اند که به اوراد خوانی بی معجزه ی شمن های قبایل شبیه تر است. صاحب متن بالا کتابی ساخته است در قریب نهصد صفحه، مملو از دراز نویسی های کتاب سازانه و نقل های نامربوط مطول از این و آن و از جمله نام آوران بی نشان یونان، که کار خود را نخستین بار در مهر ماه سال ۱۳۵۰ و به یاد بود جشن بزرگ داشت دو هزار و پانصدمین سال بنیان گذاری شاهنشاهی ایران منتشر کرده و هنوز هم در این جمهوری اسلامی بدون اندک تغییر و تبدیلی منتشر می شود. عنوان کتاب او «سهم ایرانیان در پیدایش و آفرینش خط در جهان» است و حاصل کارش اثبات این که بدون ایرانیان هنوز خط در جهان پدیدار نشده بود و خواب دیدن های پریشان و پر از هذیان دیگری از قماش زیر:
«می دانیم که در آغاز فرمان روایی هخامنشیان، یونان یک ساتراپی ایران بوده و نفوذ هنر و معماری و فرهنگ ایران در این ساتراپی که سال ها زیر نفوذ معنوی و قدرت و تسلطایران بود انکار ناپذیر است. و پس از ورود اسکندر به ایران نیز می دانیم که خود او و اطرافیان اش تحت تاثیر فرهنگ و هنر ایران قرار گرفتند و بسیاری از سنت های ایرانی را پذیرفتند تا جایی که اسکندر به کرات به مناسبت این که رسوم و فرهنگ و هنر ایرانی ها را پذیرفته بود، مورد ملامت و سرزنش یونانیان قرار گرفته بوده است».
(همان، ص ۳۱)
این اندازه ی واقعی یکی از کسانی است که در زمره ی ستایندگان فرهنگ ایران باستان و قمپز در کنان تمدن دروغین ایران و بازیگران نمایش نامه ی پلید فریب تاریخی و فرهنگی مردم، عامل تحمیق آگاهانه ملی و سوداگر چاخان و حقه بازی و نادانی محض و فروشنده ی بی آبروی گنجشک رنگ شده به جای قناری قرار می گیرد و بدانید که هیچ یک از اسامی دیگری که در این عرصه بخت آزموده و عرض اندام کرده اند و می کنند، به شهادت نوشته های موجودشان، حتی به قدر بال مگسی از این نمونه برتر و بالاتر نیستند، تمامی آن ها این مهملات شاخ دار خنده آور را پذیرفته و تکرار کرده، گاه چیزی برای خوش آمد بیش تر خویش، بر آن افزوده اند و شاهدیم که دو سال پس از طرح نظریه ی نیمه کاره به خود رها شدن تخت جمشید و سالی پس از تایید رسمی و مکتوب آن، وسیله ی نظام مهندسی ایران، که به تنهایی و از پایه چهارچوب این چرندیات را به هم می ریزد، عالی مرتبه ترین مرکز مسئول رسیدگی به این گونه مسائل، یعنی سازمان میراث و مسافر کشی، کم ترین عکس العملی در این باب بروز نداده و از بیم برملا شدن حقیقت در پیشگاه عقل عمومی، بر وسعت تبلیغات پیشین در پراکندن دروغ در همین باره افزوده است! صم بکم عمی.
«خط فارسی دری: پس از حمله عرب به ایران و فتح مسلمانان خطوط دوران ساسانی که در بخش گذشته با نام و نشان آن ها آشنا شدیم و دانستیم که هر فن و دانش و پیشه خطی خاص داشته و هر دانشی به خطی نوشته می شده است، نوشته های ایرانیان که به خطوط مختلف و گوناگون بود و به صورت کتاب ها در کتابخانه ها نگاهداری می شد، سخت مورد تعرض و تجاوز اعراب مسلمان قرار گرفت و علت این تهاجم و مخالفت این بود که اعراب جز یک کتاب نمی شناختند و آن قرآن مجید بود و در همه عربستان جز کتاب آسمانی کتاب و نوشته دیگری شهرت نداشت تا اعراب بدانند و آشنا باشند که جز کتاب دینی، کتب دیگری در علوم و فنون نیز هست، عرب فنی نداشت و با علمی آشنا نبود! از این رهگذر هر نوشته ای را می دید چنان می پنداشت که آن نوشته متعلق به دین و آئین ایرانیان است و بنابراین آن را کفر و زندقه می پنداشت و به نابودی و فنای آن همت می گماشت و چنین عملی را ثواب می انگاشت. این بود که تمام کتابخانه های عظیم ایران دستخوش تاراج و نابودی شد و چنان که می دانیم با انبوه کتاب ها تنور گرمابه ها را برافروختند و آن چه توانستند از آن ها را سوختند و یا در آب رودخانه ها غرقه ساختند و چه خاندان هایی از دشمنان و فرزانگان ایران را که به نگاه داشتن کتابی به خط پهلوی و یا گشتگ دبیره جانشان در معرض هلاک قرار گرفت. فرزانگان ایرانی که دچار چنین مصیبتی سهمگین شده بودند و با این رفتار برایشان آشکار بود که به زودی آن همه دانش و فرهنگ که میراث چند هزار سال تاریخ و تلاش بود همه از میان خواهد رفت و از آن تنها افسانه ای در جهان خواهد ماند، این بود که برای نجات زبان و فرهنگ آن درصدد چاره برآمدند و طی پنجاه سال مبارزه سرانجام توانستند خطی نو بیافرینند که از خطوط دوره ساسانی نباشد و در نتیجه مورد ایراد و اعتراض اعراب مسلمان قرار نگیرد. ما این خط را به نام «خط فارسی دری» می نامیم و سرگذشت این خط و سیر تحول و تکاملی که پیموده در این بخش بازگو خواهیم کرد. خطی که امروز در سراسر کشورهای اسلامی رواج دارد از آن جا که قرآن مجید بدین خط نوشته شده است آن را خط عربی نامیده و خوانده اند، بنابراین شایسته است نخست دریابیم که به راستی این خط، خطی عربی است و اعراب آفریننده آن بوده اند؟ یا این که اساسآ عرب خط نداشته و از این هنر بی بهره بوده و در این صورت خطی که به غلط نام عربی یافته از کجا آمده و ریشه و بنیادش از کیست و نام سرزمینی که این خط از آن جا به نجد عربستان رفته چیست؟».
(همان، ص ۶۶۷)
اگر بیان و عرضه این گونه نادانی های مطلق و محض، در مسائل فرهنگ و تاریخ ایران و اسلام، از جمله این که قرآن را به خط فارسی دری نوشته اند، در کتابی که برای بار نخست به مناسبت جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی منتشر شده، منطق و محرک زمان خود را داشته، دادن اجازه ی چاپ در این جمهوری اسلامی، آن گاه که با خبرگی تمام مانع انتشار هر سخن نو و به هر صورتی می شوند، توضیح معینی ندارد جز این که بگوییم آن بررسان کتاب در وزارت ارشاد که مجوز انتشار این گونه کتاب ها را بی درنگ صادر می کنند، که آشکارا با فرهنگ اسلامی می ستیزد و عامدانه و بدون عرضه ی دلیل، حاملین اسلام را وحشیانی فاقد دانایی معمول آدمی می شناساند، ولی چند سالی است که مانع ادامه ی انتشار مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران اند، یا در اندازه ی فهم محتویات کتاب ها نیستند و یا مامور پخش ناباب ترین مطالب ضد اسلامی در میان مردم اند. تا باز هم درخشش آیه قرآن را پیش چشم آوریم که: صم بکم عمی فهم لایعقلون.
«خط نسخ: با پیدایش خط پیرآموز و استخراج قلمی دیگر از آن به نام اصفهانی، که ابن ندیم هم متذکر آن است سبب رواج خط پیرآموز در ایران و رکود خط معقلی گردید. ابوعبدالله محمد بن حسین بن مقله بیضاوی معروف به محمدبن علی فارسی که وزارت سه تن از خلفای عباسی را داشته و نخستین بار در روزگار الراضی بالله درسنه سته و عشرین و تلثمائه بوازرت رسید در وزارت المقتدر بالله خلیفه عباسی از موقعیت اش استفاده کرد و خطی را که از خط پیرآموز استخراج کرده بود رواج داد. این خط حرکات حروف اش سه دانگ بر دوائر و یک دانگ بر سطح استوار بود و در نتیجه نوشتن آن آسان تر می نمود. ابن مقله نام این قلم را نسخ گذاشت یعنی منسوخ کننده خطوطی که تا زمان او معمول و متداول بودند. این خط کاملآ ایرانی بود زیرا مایه و پایه آن از خط پیرآموز و معلقی که هر دو ایرانی بودند گرفته شده بود. علی بن فارسی به رواج و نشر این خط همت گماشت و چون نوشتن و فراگرفتن آن آسان بود و به زودی در دستگاه خلافت و شهرهای تابعه عرب معمول و متداول گردید. نژادپرستان عرب از این اقدام ابن مقله به خشم درآمدند و خلیفه را متوجه کردند که او خط کوفی و معقلی را از میان برداشت و خطی ایرانی را در سرزمین های خلافت نشر داد تا عرب را تحت سلطه و قدرت معنوی ایرانیان درآورد. المقتدر بالله بر او خشم گرفت و چون امکان نداشت که ابن مقله را با تهام اختراع خط آزار برسانند بنا به سنت و سیرتی که داشتند برایش اتهامی ساز کردند و انگشتانش را به جرمی واهی و پوچ قلم کردند تا دیگر نتواند بنویسد. ابن مقله پس از این ماجرا چون می دانست علت خشم بر او چیست از پای ننشست و با دست چپ به تمرین پرداخت و دخترش را خط آموخت و چون دیدند که او در ترویج خط نسخ کوشاست بار دیگر به عنوان مخالفت با خلیفه! او را متهم کردند و پوستش را کندند و در تنوری گداخته سوزانیدندش!! برای این که به ماهیت این واقعیت پی ببریم بجاست به مطلبی که روضات الجنان از مآخذ معتبر نقل مطلب کرده است توجه کنیم. روضات الجنان می نویسد: «... خط کوفی تا زمان المقتدر بالله عباسی که ابتدای سلطنتش در ذیقعده سنه خمس و تسعیین و ماتین بوده و مدت سلطنتش بیست و چهار سال و یازده ماه و شانزده روز است متعارف بوده و در آن زمان علی بن مقله حضرت امیرالمومنین علی علیه الصلوة و السلام را در واقعه به خواب دیده که خطوط اصل که عبارت است از خط محقق ـ ثلث ـ توقیع ـ ریحان ـ نسخ ـ رقاع بدو تعلیم فرمودند و اصول این خطوط را در آینه ضمیر صافی او نمودند و مشارالیه در بیداری تعلیم های آن حضرت را به خاطر داشت و همت بر اختراع این خطوط گماشت. و ابن مقله وزیر بود او را به خیانتی منسوب ساختند و فرمودند که به قلم تراش بعضی انگشتانش را قلم کردند. بعد از این واقعه مشارالیه دختر خود را به دست چپ تعلیم فرمود و او به اندک فرصتی خوشنویس گردید و علی بن الهلال که به ابن بواب شهره این فصول و ابواب است شاگرد دختر ابن مقله است و شیخ جمال الدین یاقوت که نشو و نمای وی در زمان مستعصم بالله عباسی است از خط ابن بواب مشق کرده...». اینک ببینیم چه حقایقی در این شرح حال منعکس است. نویسنده شرح حال با بیان این که ابن مقله در خواب مولای متقیان را دیده و در خواب این خطوط را فرا گرفته تلویحا خواسته است برساند که ابن بواب شیعه بوده است و از این که نوشته است: او را به خیانتی منسوب ساختند. خواسته است برساند که به او نسبت خیانت دادند و گرنه او خیانتی مرتکب نشده بود. و این که چرا به او خیانتی نسبت دادند در جملات بعد که برای شرح حال او آورده روشن است. می نویسد «به جرم آن خیانت منسوب فرمودند که به قلم تراش بعضی از انگشتانش را قلم کردند». پیداست که جرم منسوب با نوشتن مرتبط بوده است که با قلم تراش که وسیله تراش قلم برای نویسندگی است و انگشتان دست راست که قلم را برای نوشتن می گیرد، او را این چنین مجازات و از نویسندگی محرومش ساخته اند. یعنی بدین وسیله او را مجازات کرده اند که چرا خط نوشته است و خطی پدید آورده است. و آن چه این واقعیت را صحه می گذارد کوشش ابن مقله پس از این مجازات برای ادامه نویسندگی است که با تلاش مجدانه خواسته است این مبارزه را تا پیروزی قطعی ادامه دهد. می دانیم که ابن مقله پس از آن که انگشتانش را بریدند کوشید تا با دست چپ بنویسد و سپس دختر و برادرش حسن بن مقله معروف به فصیح و حسین بن عبدالله مرزبان را که پدرش زرتشتی و بهزاد نام داشته به فراگرفتن خط نسخ و اقلام دیگر واداشت و آنان را تعلیم می داد و دامنه نشر و تعلیم خط را تا بصره و عراق کشید و اینجا بود که خشم متعصبان عرب را به شدت برانگیخت و او را زنده پوست کندند و در تنور تافته جسمش را سوزانیدند. لیکن کوشش متعصبان عرب برای جلوگیری از نشر خط نسخ به جایی نرسید و این خط طی بیست سال که از اختراع آن گذشته بود در سراسر کشورهای اسلامی به نام یک خط اسلامی پذیرفته شد و ابقا گردید. بنابراین باید به قاطعیت پذیرفت که خط نسخ، خطی مستخرج از پیرآموز و معقلی است که هر دو خط ایرانی هستند و در این که مبتکر و سازنده این قلم، یعنی قلم نسخ و مضافات آن، علی بن مقله فارسی بوده است هیچ گونه شک و تردید نیست و خود عرب ها و مستعرب ها نیز به این واقعیت معترفند زیرا جائی برای انکار ندارد. در این صورت خط معمولی و متداول در کشورهای اسلامی یعنی خط نسخ خطی است ایرانی زیرا هم مبتکر آن ایرانی بوده و هم ریشه و پایه خطوطی که قلم نسخ از آن منتزع گردیده ایرانی بوده است».
(همان، ص۷۶۴)
بر مجموعه ی مهملات بی پایه و من درآوردی بالا، که لااقل ده غلط تاریخی و موضوعی در آن است، مطلبی نمی نویسم، جز آن که چند تصویر از کتاب او بیاورم تا بدانید اندازه ی فهم نویسنده ی این سخنان از خط نسخ و معقلی، که می گوید ابن معقل کاربرد آن را برانداخت، و نامربوط دیگری با نام خط آریایی تا چه مقدار است و بگویم شرحی که او بر نیمی از ۲۱۰ تصویر کتاب اش آورده، از بیخ و بن غلط و نشان نادانی کامل شارح آن در موضوعی است که در باب آن کتاب ساخته است.
تصویر بالا نامه ای است که می گویند به فرمان پیامبر اسلام برای منذربن ساوی، احتمالا پیش از هجرت، برای دعوت او به قبول اسلام ارسال شده است. خط آن نزدیک به خط "زبد" و از خطوط کتیبه های عرب پیش از اسلام است. بدون ورود به مبحث صحت آن، از میان نامه های منسوب به پیامبر، استثنائا این یکی کاملا و لفظ به لفظ قابل خواندن است و در صدر آن پس از بسم الله «من محمد رسول الله» و همین عنوان در مهر انتهای نامه با وضوح کامل دیده می شود. مولف مطالب موهومی که خواندید، در شرح زیر این نامه، چنان که در تصویر نیز آمده، در صفحه ی ۵۸۸ کتاب اش نوشته است: «نامه ای است که برای المنذر بن ساوی به خط معقلی به سال صدم هجری نوشته شده است»!!!؟ آیا در باره ی چنین آدمی در این حد از سواد، که کتابی در ذم فرهنگ اسلام و عرب و به سود فارسیان هنوز نامکشوف نوشته است، جز تکرار آن آیه ی طلایین قرآن، چه می توان آورد: صم بکم عمی فهم لایرجعون.

این نامه نیز که در زمره ی مانده هایی مکتوب به خطی کامل تر از الگوی زبد ولی با همان اصول است و به نشان وجود برخی از نقطه ها شاید مربوط به قرن سوم هجری و نوشته ای بر کتان مصری است، از نظر صاحب کتاب «سهم ایرانیان در پیدایش و آفرینش خط در جهان»، گرچه خود اختراع خط نسخ را در متن قبل، از قرن چهارم هجری و به وسیله ابن معقل می گوید، چنان که در نوشته ی زیر عکس از صفحه ۵۸۶ کتاب اش می خوانیم، آورده است: «از اوراق مکشوفه در سغد، نسخ قرن دوم هجری»!!!

این دو تصویر از مهری واحد است. مولفی که عرب و حاملین اسلام را فاقد فرهنگ و آگاهی گرفته بود، در زیر یکی از این دو عکس واحد، در صفحه ی ۴۱۱ کتاب اش نوشته است: «نقش مهر استوانه ای با خط ابتدایی آریایی» و در زیر تصویر تکرار شده ی آن، در صفحه ی ۴۱۵ همان کتاب نوشته است: «نقش مهر استوانه ای با خط آریایی». حالا از او نمی پرسم که خط آریایی چیست، سئوال می کنم چرا یکی از این دو مهر یکسان، خط ابتدایی آریایی و آن دیگری خط آریایی است؟!! این ها ادامه و از قماش همان سازندگان ابن ندیم و غیره اند که با دست انداختن عقل مردم تفریح و گمان می کرده اند در برابر خود جز مشتی ابله نمی بینند!!!

همان داستان بالا در این جا نیز عینا تکرار شده است: نقش یک مهر واحد در دو محل مختلف کتاب، با دو شرح جداگانه به عنوان دو مرحله از خط آریایی آمده است. حالا باید با چه مرارت و زحمتی به چنین جماعت روشن فکر، که این نمونه ای از مولفین گروه شان است، تفهیم کنم که پوریم یهودیان نجد ایران را دو هزار سال از حیات و حرکت اجتماعی تهی و محروم کرد و آن چه درباره ی این دو هزار سال در اسناد اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و هنری موجود آورده اند، یکسره و بدون استثنا باز هم حاصل باند جعل یهودیان در دوران جدید است. زیرا اگر بپذیرند نمی دانند با این همه اوراق و میراث مکتوب که تمامی آن ها در حد همین کتاب و بدتر از آن است چه کنند و اگر نپذیرند در برابر این فشار غول آسای حقیقت چه گونه بایستند و تا چه زمان می توانند خود را به کری و کوری زنند؟!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیستم دی 1385 و ساعت 3:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۸
به دید صاحبان نو اندیشی و اصحاب خرد، اینک که نتوانسته اند برگی دست نوشته به زبان فارسی بیاورند که تاریخ تحریر ماقبل صفوی آن را آزمایشگاهی تایید کرده باشد، پس این مبحث را می توان به سود نظریات مطروحه در این وبلاگ، بسته شده گرفت و باور و قبول کرد که کتاب شاه نامه تدارکی از دوران پس از صفوی است و اگر بخواهم کار را بر آنان آسان گیرم و از سرگردانی و صرف وقت درکتاب خانه ها و آزمایشگاه های تشخیص نجات دهم، ارفاقا حضور زبان فارسی در ماقبل صفوی در ایران را می پذیرم، اگر بتوانند سنگ قبر و سفالینه و پارچه ی مسطور و هر مقوله ی دیگری را به منتظران ارائه دهند، که دو لغتی به زبان فارسی با دیرینه ی پیش از صفوی بر آن نقش و نوشته باشد و از عهده ی اثبات ادعای قدمت آن نیز برآیند و از آن که اغلب سفال های سالم یافت شده در ایران، با حیرت تمام، فقط به دو شهر کاشان و نیشابور منتسب است و نه اصفهان و شیراز و همدان و اهواز و کرمان و غیره، و دو شهر نیشابور و کاشان نیز، اشتهار به مرکز تجمع یهود ایران دارد، آن چند پارچه ظروف سفالین محدود و منتسب به قرن هفتم هجری، با ابیاتی از اشعار ناشناخته ی فارسی و از قماش زیر را، در حالی که تمام دیگر نمونه ها به خط عرب وغالبا متعلق به بین النهرین است، قریب به یقین در زمره جعلیات جدیدی می دانم که برای کیسه بری مجموعه داران و یا اخلال در تصورات تاریخی و فرهنگی ما ساخته اند و این هنوز در صورتی است که این همه سفال سالم ساخت نیشابور و کاشان، در شرایطی که از شهرهای دیگر ایران، نمونه ای ندارند و نشان نمی دهند، اصل مسئله را با سئوال و شک نپوشاند. آیا همین پدیده را چه گونه توضیح دهیم، یا در ایران جز نیشابور و کاشان شهر و مرکز تجمع توانا نبوده و یا ناگزیریم تکنیک ساخت سفال را، به انحصار مردم این دو شهر درآوریم! آن گاه سئوال تازه سر بر می آورد که مردم این دو شهر چنین توانایی را چه گونه کسب کرده اند که دیگران را از آن نصیبی نبوده است، آن هم در سرزمینی که از شمال تا جنوب و شرق تا غرب آن، قرن های متمادی، پیش از رخ داد پلید پوریم، با نمونه هایی که از مراکزی چون سیلک و مارلیک و جیرفت و ایلام به دست آمده، مردم و اقوامی زیسته اند که ابداعات فنی و هنری آنان در تکنیک ساخت سفال و ظروف سنگی و فلزی، موجب شگفتی هنر شناسان و صنعتگران امروز جهان است؟!!

نمونه ای از سفال های ساخت کاشان از قرن هفتم هجری، با نقش اشعاری به فارسی
اینک اشعار فارسی نقش شده بر این کاسه و کوزه را بخوانیم که خود بیانیه ای در باب معرفی قدرت حیرت انگیز جاعلین حرفه ای اروشلیمی و اروپایی است. پارچ و کاسه ای که نمی دانیم با چه تمهیدی، در عمر ۷۰۰ ساله ی خود، همچنان به صورت نخستین، چنین به سلامت گذشته و همان نازنین و نازک دسته اک اش نیز بنشکسته است؟!!!
«همواره تو را عز افزون باد، اقبال تو بگذشته ز حد بیرون باد. تا هرچ از این کاسه به کام تو رسد، ای صدر جهان تو را به جان افزون باد. دانی که چراست ای پسندیده من، بر اشک دو دیده ستم دیده من. می کشاند در آرزوی لب تو، آب از دهن مردمک دیده من. ای گرسنه مهر تو سیران جهان، ترسان ز فراق تو دلیران جهان. با چشم تو آهوان چه دارند به دست، ای بند شیران جهان».
(ارنست ج. گروبه. سفال های اسلامی، ص ۲۱۶).
وجود چنین ابیات سست و گاه بی معنی و بریده شده و بدون دنباله، که بر بشقاب و پارچ تازه از کار درآمده و بی نقص و عیب بالا نوشته اند و ساخت آن برای سازندگان کاپوس نامه ها و دیوان ها و صدها تابلوی مینیاتور نفیس، که نوبت بررسی آن ها نزدیک است، سرگرمی کوچکی حساب می شده و در صورت اصرار به قدمت نیز، فقط می تواند اشعاری حاصل ذوق سفالگری از قرن هفتم هجری شناخته شود، سئوال می تراشد که چرا سفالگران با ذوق نیشابور و کاشان، از این همه رباعیات خیام و یا اشعار شاعران قرن چهارم و پنجم و ششم، چیزی نمی دانسته اند تا چنین ابیات خامی از خود بیرون نریزند که خریدار را منصرف می کند و می رماند؟! چنین است که هر شیء که قصد بیان گوشه ای از تاریخ و ادب و فرهنگ این سرزمین را دارد، از کتیبه و کوزه و کلاه و کمربند و سکه و خنجر و کتاب، به بازبینی دقیق و بدبینانه ی خودی نیازمند است تا با رجوع به مجعولات، برای مردم این سرزمین هویت و تاریخ و فرهنگ نسازیم. این ها همه مقدمه است بر مباحث تکمیلی بعد، که با بررسی جامع و همه جانبه ی نمونه های هنری موجود و منتسب به اقالیم و قرون مختلف ایران اسلامی، نبود کاربرد زبان فارسی و اصولا تدارکات فرهنگی و تلاش های تولیدی تا پیش از صفویه را قاطعانه اثبات می کند. بدین ترتیب تعقیب ادله و عرضه ی اسناد، در این باب که شاه نامه ی پیش از صفویه نداریم، غیر ضرور و دوباره کاری می شود. چرا که اینک نه تنها قدمت شاه نامه، که دفتر بسیاری از ذخیره های فرهنگی و بیانی و لغوی و دواوین و غیره، به زبان فارسی، که به ایام دور منسوب می کنند، بسته شده می نماید و به جای اظهار غرورهای کاذب، ضرورتی جز این در برابر نداریم که علت این همه جعل و منظور از ساخت و تهیه ی این تل دروغ های متنوع و متعدد و متعفن را بیابیم.

سمت راست تصویر برگ مجعولی از «چهار رساله» ابن سینا به خط عمر خیام!!!؟ با تاریخ کتابت ۴۷۵
و سمت چپ تصویر برگ مجعولی از دیوان امام زین العابدین، با تاریخ کتابت ۲۹۹ هجری را می بینید.
با این همه خود را موظف می دانم همان مسیر تجسس را دنبال کنم و نشان دهم که ماموران صدور شناس نامه ی قدیم برای شاه نامه، تا چه اندازه تهی دست بوده اند و دیدیم تنها متن انتقادی شاه نامه، که با کنار هم چیدن چند نسخه ی ظاهرا کهنه، در چهل سال پیش، به سعی برتلس و انستیتوی خاور شناسی اتحاد شوروی تدارک شد، فقط به چهار نسخه ی قدیم متکی بود که شرح شان را آوردم و قول بررسی آن ها را دادم و از جهت احصاء نیز، از قول افشار، به نسخه ای بس تی تیش مامانی اشاره کردم که همین اواخر و چنان که گویی از آسمان افتاده باشد، از کتاب خانه ی سلطنتی درآورده و بر اساس مقدمه ی قرن نهمی آن، شاه نامه ی بایسنغری نام داده اند. بعدها به سراغ این نسخه می روم تا جدید نویسی آن تا حد نو پایی کامل را معلوم کنم و نشان دهم که حتی جست و جوگران انستیتوی خاور شناسی اتحاد شوروی نیز چهل سال پیش، وجود چنین نسخه ای را تایید نکرده و مورد استفاده قرار نداده اند! و آن گاه که نبود کامل و ناهمخوانی تمام این موضوع با دیرینه ی مورد ادعا در باب فردوسی و شاه نامه بر عموم آشکار شد، ناگهان از سوراخ دیگری نیمه شاه نامه ای یافته و ارائه داده اند که پدر بزرگ مجعولات دیگر و به شاه نامه ی فلورانس مشهور شد! تا بار دیگر از این همه بی چیزی خود تعجب کنیم که هر کاسه و کوزه و کتاب و شخص منسوب و مربوط به خویش، از کاسه بشقاب ساسانی تا ملای رومی را، که مایلیم بلخی بشناسانیم، در به در دیارهای دیگر ببینیم!!!
«به نام خداوند اهل کتاب، توانا بود هر که دانا بود (!!!!؟)
به آگاهی جناب عالی و خوانندگان مجله ی شما می رسانم که «ساختگی بودن نسخه ی فلورانس»، ادعایی که در «نامه ی بهارستان» شماره ی ۲ چاپ شد و خوانده می شود، کاملا نادرست و گم راه کننده می باشد، زیرا:
۱. نسخه ی خطی شاه نامه ی فردوسی مورخ ۶۱۴ هجری قمری، که در کتاب خانه ی ملی فلورانس خوش بختانه نگه داشته می گردد، دست نوشته ی فارسی اصیل و کهن و قشنگ است. هم از دیدگاه ساختار باستان نویسی آن یعنی ماده کاغذ و مداد و خط و تزیین و صفحه بندی، هم بر پایه ی اسناد و مدارک تاریخی آن کتاب خانه.
۲. همان نسخه، مستند است که اواخر قرن شانزدهم میلادی، یعنی بیش از چهار صد سال پیش، از مصر به کوشش دانشمند و جهانگرد، جرولامو وچیتی به رم و سپس فلورانس آورده شد.
۳. همان نسخه فقط یک قرن پیش در سال ۱۹۰۳ میلادی در فهرست آن کتاب خانه ثبت و معرفی شد و تحت عنوان «در تفسیر قرآن به زبان عرب از نگارنده ی گم نام» ، رجوع کنید: ج. مازاتینی و ف. پینور، فهرست های نسخه های خطی کتاب خانه های ایتالیا، جلد ۲۱، فلورانس، کتاب خانه ی ملی مرکزی، چاپ شهر فورلی، سال ۱۹۰۲/۱۹۰۳، ص ۱۰۶۰).
۴. هیچ کدام از خوانندگان و پژوهشگران هم چنان چه مستند است هنگام چهار صد سال و بیش، همان نسخه را ندید، ناخواند و یا مورد نظر نکرد تا این که بنده این کاوش و بینش و پژوهش نمودم و خبر باز یافتن دست نوشته ی «شاه نامه ی فلورانس» را در تاریخ چهار شنبه ۲۷ دسامبر سال ۱۹۷۸ میلادی به جهانیان عرض نمودم. بنا بر این ساختگی آن نسخه ی گران بها و اصیل و گرامی پارسی به نفع و منفعت و سودمندی کی و کس بود»؟...
پروفسور آنجلو میشل پیه مونتسه، دپارتمان خاورشناسی دانشگاه رم
تمام این نامه ی تماشایی و خنده دار را یابنده ی نسخه ی فلورانس، در پاسخ به مقاله ای آورده، که تنها دیدار کننده ی اصل نسخه ی قرن هفتمی و نویافته ی شاه نامه در فلورانس، یعنی محمد روشن، پس از بازگشت، در دفتر دوم «نامه ی بهارستان»، معترضانه و با اندکی چاشنی پرخاش، به صورت زیر درباره ی آن نسخه اظهار نظر و نتیجه ی بازدیدش را گزارش کرده است:
«من در گفتاری که در «یادگار نامه استاد دکتر غلامحسین یوسفی»... چاپ شده، از ساختگی بودن نسخه ی فلورانس گفت و گو کرده ام و هم اینک نیز به «یمین مغلظ» ویا به گفتار فردوسی بزرگ «سخت سوگند» یاد می کنم آن چه گفته ام جز راست نبوده است . نسخه مخدوش است و تراشیدگی واژگان به چشم نامسلح نیز دیده می آید و حتی دخترم، دکتر روشنک، دانش جوی پزشکی در آن روزگار، گرفتار شگفتی شد».
(محمد روشن، سخنی دیگر درباره ی نسخه ی ساختگی شاه نامه ی فردوسی، نامه ی بهارستان، دفتر دوم، ص ۱۷۴).
بد بینی معهود و متداول من، همین امر نامعهود، یعنی نمودن اصل یک نسخه، به محمد روشن را، به گواهی نقد آبکی او بر نسخه ی فلورانس، شگرد دیگری برای قبولاندن این شاه نامه ی تازه نوشته به عنوان دست نویسی کهن می دانم. زیرا اگر سعی او منجر به پیش و پس کردن صد سال در زمان نگارش نسخه ی فلورانس هم شود، باز سازندگان آن به مقصود خویش رسیده اند که متعلق کردن یک دست نویس جدید به دوران پیش از صفویه است. بدین ترتیب نگاه من به نامه ی مونتسه، محل و موضوع دیگری دارد. نخست تاکید اوست بر تاریخ اعلام وجود نسخه ی فلورانس، یعنی ۲۸ سال پیش و ۱۲ سال پس از چاپ متن انتقادی برتلس، که خود نشان می دهد تدارکات برتلس، که منجر به آشکار شدن نبود نسخه های قدیم از شاه نامه شد، همت کسانی را به سمت ضرورت تکثیر دشوار شاه نامه های قدیم هدایت کرد، سپس به بیت صدر نامه مونتسه می رسم که معلوم نیست از طبله ی کدام بقالی برداشته و چنین آدمی که بیت درستی از شاه نامه نمی داند، چه گونه وسوسه و به تر بگویم مامور شده تا به جست و جوی شاه نامه در قفسه های کتاب خانه ی فلورانس بگردد، آن هم در حالی که ظاهرا خود اهل فلورانس نیست و اگر فرض بگیریم که او با مراجعه به فهرست کتاب خانه ی فلورانس، چاپ شده در صد سال پیش، به بازدید نسخه رفته، که خود اذعان می کند در فهرست، شاه نامه با نام تفسیر قرآن به خط عرب ثبت بوده و طبیعی است که مونتسه در جست و جوی تفاسیر نبوده و عیب غیب هم احتمالا نداشته که او را نسبت به صحت ثبت نسخه ای در فهرست طویل کتاب خانه ی فلورانس مشکوک کند و از همه افتضاح تر این ادعای او که نسخه ای از شاه نامه به حط فارسی را در صد سال پیش، در مرکز فرهنگی کهن و نام داری چون فلورانس، تفسیر قرآن به خط عرب فرض کرده اند و در این صورت بی آبرویی بزرگی برای فرهنگ پر مدعای غرب به بار می آورد که فهرست بردار کتاب خانه ی فلورانس تفاوت خط و متن عربی و فارسی و نیز الگوی فنی و ستون بندی شده ی نگارش شعر و ساده نویسی نثر را نمی دانسته و در باب قرآن و تفسیر آن اطلاع درستی نداشته تا نسخه ی دیوانی را تفسیر قرآن تشخیص ندهد! اگر وجود چنین کتاب دار و فهرست نویسی را در کتاب خانه ی فلورانس قبول کنیم، باید که مخزن تفاسیر و قرآن های آن کتاب خانه را مملو از دواوین اشعار فارسی و عربی بدانیم زیرا بروز چنین اشتباهی تنها در مورد یک دست نویس شاه نامه پذیرفته نیست و لابد باید که نظایر دیگری نیز در آن قسمت داشته باشد. اینک و از مجموعه آن چه تاکنون خواندیم و دنباله ای که در پی دارد، همین قدر معلوم است که جاعلین، با شیوه ای که برای پرورش و گسترش آن، دانشگاه و آموزشگاه تدریس نحوه ی جعل تدارک دیده اند، پس از تولید نیمه ای از شاه نامه، آن را به جای نسخه ای از تفسیر قدیم قرآن، در کتاب خانه ی فلورانس قرار داده، سپس مونتسه را به دنبال کشف آن فرستاده اند تا به فطانت نظر خود ببالد!!! و اینک صاحبان معلومات شاه نامه ای فقط محق اند که زمان تهیه ی این نسخه را با پی گیری آزمایشگاهی تعیین کنند و نه عرضه ی ایرادات علیل در باب مخدوش بودن این و آن کلمه، که در اندازه ی خود نیز تکرر و تنوع نادرستی در این زمینه ها را اثبات می کند.

بخشی از مقدمه ی نسخه ی خطی شاه نامه ی فلورانس که متن آن در زیر آمده است.
«سلطان چون این سخن بشنیذ شاذمانه شذ و بسیار ستاش خدای عزوجل کرد به جهت مرادی کی یافت و بفرموذ کی این هفت شاعر تا کی شاهنامه بنظم می کردند حاضر آوردند. سلطان گفت بدانیذ کی این مرد شاعر است و دعوی مثنوی گفتن می کنذ و اینک این داستان آورده اند کیست از شما کی شعر از این بهتر کویذ و یا مقابل این. کی من این کتاب را بوی فرمایم. جون عنصری این داستان بدیذ در ساعت رنگ و روی اش متغیر گشت و سستی در زبانش آمذ گفت نشاید کی درین زمانه کسی باشذ کی شعر از این و یا در مقابل این شعر تواند گفتن. سلطان محمود گفت اینک بیش شما نشسته است بروی امتحان کنیذ تا از فضل او آگاهی یابی. عنصری گفت به سه کس سه نیم مصرع شعر بگوییم و یک نیم مصرع او بگویذ و اگر شعر این آزاد مردا ... دارذ فرمان خداوند را باشذ و اگر نه رضا بدهذ کی کسی کی مردمان حکیم تعدی کند سزاوار او آنچ لایق باشد با وی بکنیم. ابوالقاسم طوسی از طبع خویشتن آگاه بوذ و بر خویشتن می جوشیذ هم در ساعت گفت کار از حکایت گذشت بکویید آنج سکالیذه اید تا من بدولت سلطان برهان خویش بنمایم. عنصری و فرخی و عسجدی اختیار کردند عنصری گفت: چون روی تو خورشید نباشد روشن، فرخی گفت: هم رنگ رخت گل نبود در گلشن عسجدی گفت: مژگانت همی گذر کنذ بر جوشن، فردوسی گفت: مانند سنان کیو در جنگ بشن. عنصری چون این سخن بشنیذ بر پای خاست و بوسه بر دست ابوالقاسم طوسی داذ و گفت مقر کشتیم کی از این بهتر سخن کس نگویذ و شعرها کی خوذ گفته بودند همه پیش سلطان بدریذند و بینداختنذ و اعتماد این کتاب بر طوسی کردند... سلطان محمود جون این دو بیتی بشنیذ در حال گفت شاذ باش ای فردوسی کی مجلس ما جون فردوس کردی و بسیار خلعت نیکو او را بداذ و بعد از آن او را فردوسی گفتنذی و کتاب سیرالملوک بذو داذ تا بنظم آورد بس فردوسی بشغل خویش مشغول شذ و ستایش سلطان محمود گفت».
(بخشی از مقدمه ی مندرج در شاه نامه ی نسخه ی فلورانس، چاپ عکسی دانشگاه تهران)
این نهایت توهین به شعور مردمی است که متاسفانه بازیچه ی دست گروهی جاعل یهود شده اند تا جز در افسانه زیست نکنند و جز دروغ را نپذیرند. گمان ندارم که در میان همین اباطیل موجود در باب تاریخ و فرهنگ ایران هم متنی کثیف تر و بی بهاتر از این چند سطر مقدمه ی نسخه ی فلورانس بیابیم و معلوم است هنگامی که اصل مطلبی جز دست تراشی از فریب نیست، پس ناگزیرند تا ناهمواری های حقه بازی های شان را با تدارک چنین مقدمه هایی پوشش دهند، که در سه الگوی مقدمه ی قدیم، مقدمه ی میانه و مقدمه ی جدید دسته بندی کرده اند و هر مقدمه تنها بر پیچیدگی و پوچی موضوع ساخت شاه نامه افزوده و حاصلی جز پریشان نویسی بالا نداشته است. آن ها با عرضه ی چنین موهومات پلید و سراسر مغلوطی، به راستی که برای روشن فکری ایران، در اندازه ی دربان آبریزگاه های خود نیز ارزش و حرمت نشناخته اند.
برای رسیدن به منبع این دلقکی بی منتها کافی است به مدارک و محتویات آن رسیدگی کنیم. می گوید سلطان محمود محفلی از ۴ شاعر، عنصری و عسجدی و فرخی و فردوسی، برای تعیین سراینده و گوینده ی مناسب شاه نامه و دریافت کتاب منبع افسانه های آن، یعنی سیر الملوک، تشکیل می دهد. در خرافات موجود درباره ی شاه نامه، که پیر و جوان شان پذیرفته اند، چنین ثبت است که سرودن شاه نامه، پس از سی سال کار فردوسی، به ۳۸۰ هجری به پایان رسیده است. بر این اساس سلطان محمود باید فراخوان شاه نامه سرایی مذکور در این مقدمه را به سال ۳۵۰ هجری تشکیل داده باشد و این قضیه فقط دو عیب کوچک به هم می زند: نخست این که محمود غزنوی معروف، برابر دوران شناسی های رایج، خود در ۳۶۰ هجری، یعنی ده سال پس از این نشست به دنیا آمده و تا سال ۳۹۰ هجری، یعنی ده سال پس از اتمام سرودن شاه نامه، هنوز سلطان نبوده است!!! در حوزه ی دیگری چنین آمده که عنصری و عسجدی و فرخی و فردوسی، هر چهار نفر، با تفاوت هایی بس اندک، از ۴۲۹ تا ۴۳۲ هجری، شاید به سبب شیوع اپیدمی شاعر مرگی در گذشته اند و با این حساب هر چهار شاعر پر آوازه ی ما، اگر نود سال عمر برای هر یک از آنان آرزو کنیم، در ۳۵۰ هجری، که روز آن نشست با محمود هنوز به دنیا نیامده بود، کودکانی مشغول بازی الک دولک و نه سخنورانی مناسب سرودن شاه نامه بوده اند!!! مضحک ترین قسمت نقل فوق آن جاست که عنصری پیشنهاد می دهد هر یک از چهار شاعر بزرگ دربار محمود، برای سنجش طبع و تشخیص صلاحیت شاه نامه سرایی، «نیم مصرع» شعر بگویند. اگر کسی باخبر است که نیم مصرع چه واحدی از شعر است، اعلام عمومی کند تا از پریشان خیالی خارج شویم، چرا که مبنا و واحد شعر بیت است، که نیم هر بیت را مصرع نام داده اند و کسی جز عنصری مصرع را هم دو پاره نکرده است، تا بتوان توضیحی برای آن عرضه کرد! حالا سئوال می کنم که چنین کتابی با چنین مقدمه ای، حتی اگر هزار شاهد امین بر صحت زمان کتابت آن بیاورند، جز برای خنده و تفریح و تمسخر، امروز مناسب چه کار و متضمن چه آگاهی و سود است؟!
سرگشتگی بیش تر من در فهم همین بخش کوچک از مقدمه ی نسخه ی فلورانس، زمانی بروز کرد که دیدم سه شاعر استخوان دار دربار محمودی، در برابر نیم بیت فردوسی، که هیچ امتیازی بر نیم بیت های دیگر نداشت و ندارد، به سادگی لنگ انداخته و بر شست ابوالقاسم طوسی خاک ریخته اند!!! و زمانی این سرگشتگی به مرز جنون رسید که محتوای نیم بیت فردوسی را در باب همان شاه نامه ای دیدم که او هنوز منبع اصلی آن، یعنی سیرالملوک را از محمود نگرفته بود، پس او چه گونه از گیو و جنگ پشن باخبر بوده تا به قول عنصری در نیم مصرع خویش بیاورد؟!! بدین ترتیب و از این راه شاید که با خبر شویم سازندگان تاریخ و فرهنگ دروغین برای ایرانیان تا چه اندازه در تحمیق ما بی پروا عمل کرده اند. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 و ساعت 16:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۹
اگر مردمی را، در موضوع شناخت خود و درک یکدیگر، چنان سرگشته و انگشت به دهان می بینیم، که هرکسی می تواند با توضیح کوچکی به ذهن شان بنشاند که بنیان دانایی را در جهان قوم و فرقه ای از آنان پی افکنده، یا آن دیگری در گوش شان بخواند که هنر فقط در جهان نزد آنان ودیعه بوده، که کریمانه اندکی به این و آن بخشیده اند و سومی به آسانی و بدون مواجهه با کم ترین مقابله و انکار و تردید، کاسه و کوزه ای ساخت یک دکان زرگری اصفهان و یا محله ای در استانبول و یا زیر زمینی در ورشو و یا کارگاه رسمی نمونه سازی اورشلیم را، به جا مانده از اجداد والا مقام شان بگوید و اگر لااقل نمی پرسند آن دست ساخته از کجا یافت شده، چه ارتباطی با اجداد آن ها دارد و به چه دلیل باید اجداد خود را به سبب داشتن کاسه و کوزه ی نقره و طلا تکریم کنند و غیره و غیره؛ از آن است که کتابی به نام شاه نامه را، شناس نامه ی حضور تاریخی و فرهنگی و اقتصادی خویش در جهان فرض کرده اند که ظاهرا شاه نوزده بار به هند لشکر کشیده ای! در هزار سال پیش، به نام محمود غزنوی، سرودن آن به شعر را در بارگاه خویش، از روی منبعی با نام «سیر الملوک»، که گویی در پستویی از عهد باستان دست به دست به محمود رسیده بود، به مسابقه گذارده و کسی کم ترین توضیحی در باب نخستین زمان و خصوصیات فنی و خط و مواد این منبع هستی ملی خویش نپرسیده و درب این دیزی پر از زباله ی مهمل نویسی و هویت تراشی برای ایرانیان را چندان باز و ولنگ و واز می بینیم که اگر به مذاق کسی آن قصه ی شاه نامه سرایی از روی «سیر الملوک» در دربار محمودی خوش ننشست و با دستگاه دود و دم و تاپ و توپ آهنگ های جگر سوز او همنوا نبود، می تواند به این برداشت دوم از آن داستان رو کند و تا هر قعر دل خواه و مورد نیاز، در کیف قومی و ملی غوطه ور شود!
«شاهنامه بزرگ ترین کارنامه ی زندگی فردوسی است. در تعریف این شاهکار، اهل قلم نظرات گوناگون بیان کرده اند. تذکره نگاران پیشین معمولا نوشته اند که خود سلطان محمود به تاریخ عجم علاقه ی زیادی داشت و مدتی در جستجوی اهل فن و کمالی بود که این تاریخ را به نظم درآورد. این گفته، و گفته های نظیر این، کاملا غیرتاریخی است. خوش بختانه شاهنامه در این باره توضیحات کافی می دهد. از متن شاهنامه چنین برمی آید که سلطان محمود هرگز عامل و آمر سرودن شاهنامه نبوده است، بل که نظم شاهنامه ممنون منت زن گمنامی است که همسر فردوسی بوده است. بعضی اوقات کارهای بزرگ از سخنان کوچک آغاز می شود. در جستجوی اسباب و علل سرودن شاهنامه، ما به یک واقعه ی بسیار کوچک برمی خوریم که در حقیقت باعث تالیف شاهنامه گردیده است. سروده شدن شاهنامه در ادبیات فارسی یک واقعه بسیار بزرگ است. در نگاه اول، این واقعه ی بزرگ با کمی بی خوابی در یک شب چه ارتباطی می تواند داشته باشد؟ اما با یقین و اطمینان می توان گفت که همین واقعه بسیار کوچک موجب خلق شاهنامه گردیده است. بنابراین ما باید باغی را در طوس تصور کنیم که در آن فردوسی دراز کشیده است. متصل به باغ، خانه ی وی است ماه در آسمان غروب کرده است و تاریکی به هر سو چادر سیاه گسترده است. منظره ی باغ، به سبب تاریکی، وحشتناک و مخوف شده است. در این شب تاریک، فردوسی تک و تنها در باغ دراز کشیده است، او برای خواب رفتن، چشمان خود را بسته و مرتب پهلو به پهلو می شود، اما خوابش نمی برد. بر اثر وحشت بیش از حد، مضطربانه همسر خود را که در خانه خوابیده است صدا می زند. همسرش بیدار می شود و به باغ می آید. شاعر ما از وی می خواهد تا چراغ بیاورد. او با نگرانی می پرسد که «امشب چه شده، چرا خوابت نمی برد؟ در این وقت شب چراغ می خواهی چه کنی؟» جواب می دهد که «چه گونه بخوابم؟ خوابم نمی برد. اگر چراغ بیاوری ممنون خواهم شد.» سرانجام چراغ می آید و همراه چراغ میوه و جام شراب نیز می آید. چندی با شراب و موسیقی دلشان را خوش می کنند. سپس آن زن به شاعر می گوید «من از دفتر باستان برایت داستانی می خوانم که مشتمل با واقعات رزم و بزم و فریب و محبت و همچنین مملو از ذکر مردم دانا و صاحب فراست است. با شنیدن این داستان از نیرنگ سازی های آسمان به شگفت درخواهی آمد». فردوسی به اصرار از وی خواهش می کند که «ای ماهرو، امشب این داستان را برای من حتما تعریف کن و بخوان». همسرش می گوید که «من این داستان را برایت می خوانم اما باید پس از شنیدن، آن را به نظم درآوری». فردوسی نیز در پاسخ می گوید که «پذیرفتم و چنین خواهم کرد. داستان را چنان که از زبان تو خواهم شنید منظوم خواهم کرد و امیدوارم از این کار طبع مضطرب من آرام گیرد. ای جفت مهربان و نیکی شناس، من از این یادآوری تو در بارگاه خداوندی تشکر می نمایم و با فکر شعر می توانم به راحتی بخوابم». پس از این مقدمه داستان شروع می شود. این داستان جذاب و شیرین که فردوسی از زبان همسرش شنید داستان بیژن منیژه بود. حلقه های واقعات داستان بیژن و منیژه حالتی دارند که در آن، زمینه کافی برای ستایش و تعریف جنس لطیف موجود است. من نمی خواهم وارد تفصیل شوم و به همین گزارش اکتفا می کنم که این داستان اولین داستانی بوده که فردوسی، پیش از داستان های دیگر، از زبان همسرش شنیده و آن را به شعر درآورده است اما چون این داستان به صورت منظوم به دست مردم رسید و از نظر منقدان فضل و هنر گذشت، اصرار دوستان و ستایشگران او را برای سرودن همه شاهنامه آماده کرد».
(حافظ محمود خان شیرانی، در شناخت فردوسی، ص ۲۳)
چه طور بود؟ آیا پسندیدید این نمایش نامه ی مضحک روحوضی را، که در بطن خود تفاوتی با دیگر صحنه آرایی ها ندارد و در مجموع آن ها هم سرانجام نتوانسته اند تکلیف این کتاب شاه نامه نام را، دست کم در این اندازه روشن کنند که محصول چه دوران و ساخت دست چه کسی است و اگر حتی قبول کنیم موضوع شاه نامه را زنی با غمزه های لازم شبانه و احتمالا از خیال خود برای شاعری بیان کرده و یا سلطانی سرودن آن را سفارش داده، از چه رو باید چنین جدی بگیریم که هزار سال بعد وزیر ارشاد سرزمین ما آن داستان زنانه و یا امیال شاهانه را با شناس نامه ی ملتی برابر بگیرد!؟ افتضاح زمانی به اوج می رسد و در بالاترین نقطه می نشیند که می بینیم هیچ یک از این دکور بندی ها، لااقل با آن تصاویری منطبق نیست که سراینده ی شاه نامه در چه گونگی ساخت کتاب خویش بیان کرده است! بدون تردید، ساده و موثرتر از این نمی توان ملتی را فاقد آگاهی و عقب مانده گرفت و نه فقط با پرخاش و شورش کسی رو به رو نشد، که گروه بزرگی از زبدگان آن ملت را مجذوب و مشغول همین دلقکی های در سخن دید. دامنه ی این لغز پرانی های به صورت شعر در کتاب شاه نامه، چنان که به نظر کسانی کافی نیامده باشد، منجر به ساخت مقدمات گوناگونی به نثر، با تدوین کنندگانی گم نام، در ابتدای دیوان ها و با مضامینی شده، که صورتی از آن را در یادداشت پیش خوانده اید با شگرد ویژه ای که سلامت ترین محققین را وامی دارد تا عمر، در جست و جوی نخود سیاه معروف تلف کنند!
«در میان مقدمه های چهارگانه ی موجود در دست نویس های شاه نامه، مقدمه ای که در اواخر قرن ششم نوشته شده و قسمت ناقصی از آن در ابتدای نسخه ی فلورانس موجود است، ارزش خاصی دارد... این مقدمه در محرم ۶۱۴ هجری نگاشته شده و شاید هم از نسخه ای نقل شده باشد که سالیانی پیش از آن کتابت شده بوده است. در هر صورت میان چهار مقدمه ی موجود، از نظر تاریخی، دومین آن هاست. نخستین آن ها مقدمه ی پیوسته به دیباچه شاه نامه ی ابومنصوری، و سومین آن ها مقدمه ی دیگری است که محققان آن را مقدمه ی اوسط نامیده اند و آخرین آن ها مقدمه ی بایسنغری است که در ۸۲۹ هجری بیش از دو قرن بعد از مقدمه ی مورد بحث ما تنظیم شده است. آن چه در این مقدمه می بینیم، گرچه مثل همان ها که در تذکره ها آمده، بیش تر افسانه است ولی مهم این است که بدانیم این افسانه ها هشتصد سال پیش از ما و فقط دویست سال پس از فردوسی، بر سر زبان ها بوده و منبع نوشته های بعدی از جمله مقدمه ی بایسنغری است. وانگهی درباره ی فردوسی که جز اشارات مبهم خودش در شاه نامه، آگاهی های درستی نداریم، هر افسانه ای ارزش دارد و محققان از هر جزو افسانه ها حقایق مسلمی در باره ی او استنباط می کنند. درباره ی محتویات مقدمه، نکات زیر گفتنی است:
۱. نویسنده و یا نویسندگان این مقدمه، مقدمه ی شاه نامه ی ابومنصوری متضمن گزارش گرد آوری شاه نامه ی منثور را در دست نداشته اند. این است که قصه ی خور فیروز را ساخته اند حاکی از این که نسخه ی سیر الملوک را از فارس به غزنین آورده و در اختیار محمود نهاده است. همچنین دیباچه ی منظوم فردوسی متضمن گفتار اندر فراهم آوردن شاه نامه و داستان دقیقی و آن دوست مهربان که شاه نامه ی منثور را به فردوسی سپرده و او را به سرودن شاه نامه تشویق کرده، در دسترس مقدمه نویس نبوده و به جای آن ها افسانه ی سفر فردوسی از طوس به غزنین برای شکایت از تعدی عامل طوس و ملاقات با محمود و فرمان او برای نظم کتاب را، که در قصه های سایر مقدمه ها هم هست، آورده اند. این را هم می دانیم که مقدمه ی شاه نامه ی ابومنصوری قطعا در نسخ قدیمی شاه نامه نبوده و بعدها در ابتدای نسخ شاه نامه نهاده شده و دیباچه ی منظوم فردوسی هم که دو روایت از آن در دو تدوین شاه نامه وجود داشته و متن امروزی تلفیقی از آن دو است، برخی کاتبان شاه نامه احتمالا هیچ یک از آن دو را نمی نوشته اند.
۲. این قصه که فردوسی برای شکایت از تعدی عامل طوس به غزنین رفته و عشق دیوانه وار محمود به نظم شاه نامه، که خلاف آن را در اشعار فرخی و عنصری می بینیم، در این جا هم مثل روایت افزوده به آخر مقدمه ی اول آمده است. با این تفاوت که طبع آزمایی فردوسی با سه شاعر دربار محمود، که در منابع دیگر در باغی ذکر شده، در این جا در مجلس سلطان تصور شده، و این صورت دل پذیرتر و معقول تری دارد .
۳. در این جا می خوانیم: «سلطان آن گاه هفت داستان از سیر الملوک برگزید و به هفت شاعر داد که آن را به نظم آورند: فرخی، عسجدی، زینبی و منجیک و ابوحنیفه ی اسکاف که مثنوی نیکو گفتندی». اما به جای هفت شاعر نام پنج شاعر را آورده، در این میان نام عنصری که در داستان ها نامزد اصلی این وظیفه شمرده شده، و اتفاقا تنها کسی از آن شاعران است که او را به مثنوی سرایی می شناسیم، از قلم افتاده است. دو تن از آن پنج تن هم از معاصران محمود نبوده اند: منجیک ترمذی در سال ۳۷۷ هجری پیش از سلطنت محمود درگذشته بوده است، ابوحنیفه ی اسکاف هم یک قرن بعد معاصر سنجر بوده است». (محمد امین ریاحی، نگاهی به مقدمه ی هشتصد ساله ی شاه نامه ی فلورانس، نامه ی بهارستان، دفتر هفتم و هشتم، صفحه ی ۲۶۱ به بعد)
باید سپاس گزار خداوند بود که اینان فقط پنج نسخه ی معیوب و مشکوک و قاطعانه مجعول، از شاه نامه ی تحریر پیش از صفویه یافته اند و آن گاه ما را با چنین غوغای عقل ربایی از مقدمات متعدد مضبوط در آن نسخ باخبر می کنند، که سراپای سخن شان اعتراف ناگزیر به بی ارزشی و افسانه سازی در مقولات و مندرجات این مقدمه هاست. محمد امین ریاحی افغانی، که به راستی در باب شاه نامه شناسی کاسه ی داغ تر از آش بوده، غالبا و ظاهرا از مطالبی با خبر است، که همان نسخه برداران قلابی شاه نامه نیز چیزی از آن نمی دانسته اند! مثلا هرچند که هنوز کسی با دو چشم سالم خویش، سطری از شاه نامه ی منثور ابومنصوری را ندیده و کسی ادعای دیدار آن را هم نداشته، محمد امین ریاحی از مضمون مقدمه ی آن کتاب نیز با خبر است که احتمالا او هم برگ هایی از آن را در پستوی دیگری، از دهکده ای در افغانستان یافته است! من در عجب و حیرتی بی منتها مانده ام که چرا هیچ یک از این همه شاعر و مولف فارسی زبان، که حیات و حضورشان را به پیش از قرن دهم هجری به عقب می برند، یک زندگی نامه قابل رجوع و فارغ از افسانه بافی ندارند و چرا تمام فراهم آوردگان و صاحبان و سازندگان این فرهنگ و میراث مکتوب، در مه غلیظ تصورات جدید التاسیس زندگی کرده اند. چه گونه می توان اشتهار و ارزش ادعا شده در باب آن ها را با بی خبری موجود از شخص و روزگار و سرنوشت شان توام کرد؟ مگر مردم زمان این بزرگان ظاهری، با این اعجوبه های بیان آشنا نبوده اند و مگر در سرزمینی که گویا مقدمات رویش و رشد این همه شاعر را در باغچه خشک روابط اجتماعی غیر قابل شناسایی خود فراهم داشته، کسی در آن میانه نبوده تا به بازگویی هستی درست این نخبه ها میل کند تا در دوران ما آن ها را در افسانه های شاخ دار این و آن، از قبیل تذکره های پریشانی چون آتشکده و نفحات الانس نیابیم و کلامی سخن سالم درباره ی مشهورترین آن ها، معروف به ابوالقاسم فردوسی و یا سعدی شیرازی، در مکتوبات فردی و نشانه های فرهنگی زمان آن ها، نشنویم؟!!
تمام این مطالب به ما می گوید که کتابی مشحون از افسانه های بی بها، چون شاه نامه ی فردوسی، که هر ملتی باید مصرانه موجودیت و مقام خود را از انتساب به موهومات آن مبرا کند، مسلم است که جز به مقدمه هایی مکمل آن افسانه ها نیاز ندارد و آن کسان که این مقدمه ها و مطالب آن کتاب شعر را به جای تاریخ و هویت خود پذیرفته اند، در سکرات کودکی متوقف اند که بی قصه های مادر بزرگ به خواب نمی رفته اند! افسوس که سازندگان این اقلام کاغذی، که در جای نمایشات مادی و حقایق حضور و هستی مردم سر زمین کثیر المله ای نشانده اند، اینک خردمندان باسمه ای ما را با ستایش های آبکی و سرگردانی در صحت دال و ذالی در این مجموعه ی بی روادید ورود، سرگرم کرده اند.
«از سنجش و مقایسه ی دست نوشته های موجود شاه نامه با یکدیگر توانسته ایم دریابیم که حماسه سرای ما، فردوسی بزرگ، بر پایه ی چه عواملی توانسته است شاه نامه را بسراید. عشق و دوستی بسیار او به زبان فارسی و سرزمین ایران و خشم و نفرت از تجاوز گرانی که به کشور ما چنگ یازیده بودند و رنج و آزاری که از نا به سامانی روزگار می برد ، نخستین دست مایه های شاعر بزرگ ما برای جاودانه ساختن حماسه ی خویش است... اکنون بر پایه ی سنجش نسخه های قدیم و آگاهی از ذهن و اندیشه ی فردوسی می توان دریافت که فردوسی زبانی برای سرودن شاه نامه برگزیده است که به دور از عوامل گویشی و گونه ای زبان فارسی است و این گرینش آگاهانه برای این بوده است تا خوانندگان او در همه ی حوزه هایزبانی بتوانند شاه نامه را بخوانند و از آن بهره ببرند. و اگر فردوسی برای بیان حماسه و تاریخ خود از گونه ی زبانی مردم طوس بهره می گرفت شاید بتوان گفت که این سرود نمی توانست گستردگی ذهنی و فکری و کارکرد اجتماعی و سیاسی خود را در درازای تاریخ، چنان که باید نشان دهد... اگر زبان فارسی امروزین ما ناهمخوانی های بسیاری با زبان فردوسی ندارد بیش تر بر این پایه است که ساختار اجتماعی و سیاسی و فرهنگی ما این رخصت را به ما نداده است تا بتوانیم با دگرگونی های ذهنی و علمی به تحولات صنعتی و اجتماعی برسیم. از این روی نیازهای زبانی امروز ما به دلیل بستگی ها و محرومیت و محدودیت ها، با هزار سال پیش تفاوت چندانی ندارد... تنها امتیازی که از این یگانگی ساختار اجتماعی قرن چهارم با قرن چهاردهم هجری برای ما می ماند این است که ما این بخت را داریم که بتوانیم متن ها و نوشته های کهن و قدیم را آسان تر بخوانیم».
(شاه نامه ی فردوسی، چاپ عکسی از روی نسخه ی کتاب خانه ی ملی فلورانس، مقدمه علی رواقی، صفحه ی چهارده و پانزده)
بخوانید و باز هم بخوانید و بار دیگر بخوانید این مطلب ناب و نادر را، که با مهارتی شگرف سرنای مبحث را از سر گشاد آن می نوازد و می گوید اگر زبان شاه نامه با بیان متداول مردم امروز تفاوتی ندارد، نه دلیلی بر نو نوشته بودن آن، بل نشانه ای است از این که شاعر مورد ستایش او، پیامبروار به نحوه ی بیان و گستره واژگان در هزار سال پس از خویش نیز واقف بوده است و چون عقول سلیم بر این سخن می خندند، آن گاه نادانسته و ناخواسته و بی خبر به بهانه ای روی می آورد که با تایید استناجات من مبنی بر توقف روند رشد در هزاره ی نخست اسلامی برابر است و می نویسد: «نیازهای زبانی امروز ما به دلیل بستگی ها و محرومیت و محدودیت ها، با هزار سال پیش تفاوت چندانی ندارد»! آیا همه چیز بر آن روشن اندیشان که خود را اسیر تعارفات موجود نمی کنند، آشکار نیست؟! اگر از صاحب این سخن ماست مالی کننده حقیقت بخواهیم در باب آن «بستگی ها و محرومیت ها و محدودیت ها» بیش تر بنویسد، چیزی جز تکرار آن مهمل همه جا ریخته معده آشوب کن ندارد که از خرابی های حاصل هجوم عرب و اسلام و ترک و مغول بگوید!!! و باز اگر بپرسیم در سرزمینی به توصیف او، اسیر محرومیت و محدودیت، اصولا و به چه نیاز و چه گونه شاه نامه سرا تولید می شود، لابد جوابی خواهد داد که قابل پیش بینی نیست. پس برای دست یابی نسبی به حقیقت نوسازی و بازنویسی این دواوین در دوران جدید، در این متن و مطلب باریک شوید که زبان شاعران بزرگ ایران، همان زبان رایج امروزین و جاری از دوران صفویه به بعد است و در یادداشت بعد نشان خواهم داد که ادعای توقف و انتقال بی تغییر فرهنگ و زبان قرن چهارم هجری، به دواوین سعدی و حافظ و خیام و مولانا، تا چه اندازه نامیسر و غیرممکن و با دیگر ادعاها و اطوارهای آنان ناهمخوان است.
«بعضی از شهرهای بزرگ ایران در دوره ای که از لحاظ فرهنگی برجستگی داشته اند، از مراکز فرهنگی جهان اسلام به شمار می آمدند. مثلا نیشابور در قرن های چهارم و پنجم یکی از مهم ترین شهرهای فرهنگی و علمی خراسان، و بلکه سراسر عالم اسلام، بوده است. تبریز در دوره ی ایلخانان، از اواسط قرن هفتم تا اواسط قرن هشتم، بزرگ ترین مرکز فرهنگی ایران و بل که عالم اسلام بوده است. پس از آن شیراز و هرات و سمرقند مراکز مهم فرهنگی در دوره ی تیموریان بوده اند. فعالیت های فرهنگی شهرها در دوره های شکوفایی و علمی آن ها بسیار متنوع بوده است. رشته های مختلف علوم عقلی و نقلی و ادبی و هم چنین هنر های مختلف از قبیل خطاطی و بعضا نقاشی و تذهیب کتاب و کاشی کاری و معماری و غیره معمولا مورد توجه قرار می گرفته و حاکم یا امیر یا شاهزاده ای که در آن جا حکومت می کرده است از هنرمندان و صنعتگران و علما و حکما و ادبا حمایت و آنان ر به اصطلاح جذب می کرده است. مثلا شیراز که از اواسط قرن هشتم تا اوائل قرن دهم به صورت یکی از مراکز فرهنگی درآمده بود ادبا و عرفا و شاعران و حکما و علما و هنرمندان و کاتبان معروفی را به خود جلب کرده بود. ما البته اسامی بعضی از این شخصیت ها را می دانیم و با آثار آنان نیز آشنایی داریم. ولی وضع فرهنگی و دامنه ی فعالیت های علمی و ادبی و هنری در این شهر ها را به طور کلی نمی دانیم و هنوز بررسی نکرده ایم. برای بررسی وضع فرهنگی هر شهر در هر دوره ی خاص لازم است که هم شخصیت های علمی و ادبی و هنری شهر را بشناسیم و هم آثار ایشان را از قبیل دیوان های شعر و کتاب های علمی و فلسفی و ادبی و آثار معماری و هنری و صنایع آن دوره را. از جمله هنر ها یا صنایعی که در شناخت وضعیت فرهنگی شهر موثر بوده، هنر کتاب پردازی است، از تهیه کاغذ گرفته تا کتابت و تذهیب و جلدسازی و صحافی. معمولا در زمانی که در یک شهر فعالیت های فرهنگی جریان داشته به هنر کتاب پردازی هم توجه می شده است و کاتبان و کتاب پردازان به تهیه و نشر کتاب می پرداختند. نمونه ی بارز آن شیراز است که در دوره ی تیموریان، به خصوص در عهد دو شاهزاده ی تیموری، اسکندر میرزا و ابراهیم میرزا، از حیث صنعت تهیه کتاب بسیار فعال بوده است».
(نصرالله پورجوادی، اهمیت انجامه ها در شناخت تاریخ فرهنگی شهرها، نامه ی بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۰۱ و ۱۰۲)
خوب این همان سرزمین قرن ها متوقف مانده در یوغ محدودیت ها و محرومیت های رواقی است، که در روایت این یکی صاحب شهرهایی با رونق علمی و فرهنگی می شود، که در جهان اسلام نظیر ندارد! هنگامی که همه چیز را باید به نوعی با هیچ پیوند زد، از این نقطه های کور و مکان های خالی بسیار پدیدار خواهد شد. آیا کجا و چه کس و در چه زمان این باز سازی های خیال درباره ی خویش را متوقف می کند و بر این همه تصورات مبهم، که تنها دست مایه ی تسهیل عمل جاعلین بوده تا از هجوم خردمندان دور بمانند، نقطه ی پایان می گذارد؟!!
«ریشه ی داستان خشم محمود غزنوی نسبت به خلیفه ی بغداد و پاسخ خلیفه که به رمز «الم» از آن یاد شده است، در اصل در قابوس نامه ی عنصر المعالی کیکاووس بن اسکندر آمده است، بی نام بردی از خلیفه و مورد درخواست محمود از خلیفه «ماوراء النهر است که به او بخشد». در جوامع الحکایات محمد عوفی به حدود ۶۰۰ هجری، در صفحه ی ۲۶۹ ، این نکته را درخواست محمود «از حضرت خلافت زیادت القاب طلبیدن» ذکر شده است. ولی صاحب تاریخ گزیده، حمد مستوفی، داستان را یکباره دیگرگون کرده و ماجرای «الم» را به منافات میان «قادر خلیفه و سلطان محمود سبکتکین ، جهت استرداد فردوسی شاعر» معطوف داشته است که اگر فردوسی را به من نفرستی، بغداد به پی فیل بسپرم. آیا این همانندی مقدمه نویس نسخه ی فلورانس با داستان تاریخ گزیده که پس از ۷۳۰ ه.ق نگاشته شده قرینه ای دیگر برای تشکیک تاریخ نگارش نسخه ی فلورانس تواند بود! به راستی خدا بهتر می داند»!
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، ص ۷۹، مقاله ی محمد روشن با عنوان شاه نامه ی فردوسی کتاب خانه ی فلورانس)
ملاحظه می کنید چه گونه با ساخت متون متنوع در باب مطلبی واحد، تمامی ما را به مسخره گرفته و دست انداخته اند و آن روشن فکری بی خیال و وامانده از بنیان اندیشی، به جای کوباندن این گونه اباطیل بر سر سازندگان آن، عمر خویش در یافتن و تفکیک و تلفیق غیر ممکن این یا آن نقل تلف و هدر کرده اند. پس به کار خویش باز گردم و نسخه ی شاه نامه تازه یافت شده فلورانس را، که سرگذشت مفرح یافتن آن بر شما خواندم، از زاویه دیگری باز شناسانم که سرانجام معلوم همگان شود این گونه ترفندهای کشف ناگهانی نسخ، تنها برای پر کردن چاله ای بوده است که تحقیقات برتلس در فراهم آوردن نسخه ی انتقادی شاه نامه بر سر راه کسانی گشود و آشکار کرد که شاه نامه نسخه ی کهن سالم و قابل اثبات ندارد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385 و ساعت 12:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۰
به نظر می رسد هنوز کسانی به عمق و اهمیت مباحث تازه گشوده در موضوع تاریخ ایران اسلامی، پی نبرده و ماهیت و محتوای این گفت و گو را درک نکرده اند که با ارائه ادله و اسناد متنوع و در حوزه های مختلف، می کوشد عواقب رخ داد پلید پوریم را، آن طور که واقع شده، ترسیم و اثبات کند و نشان دهد بروز آن نسل کشی عظیم، نه فقط تا اسلام اثر حضور آدمی را از این سرزمین برانداخت که تا نه قرن پس از ظهور اسلام نیز برقراری تحرک اجتماعی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی برای گروه های مهاجر به این سرزمین را ناممکن کرد و اینک نه فقط تمام گمان های موجود بر هستی اجتماعی ایران اسلامی، تا ظهور صفویه را، از اسناد اثباتی محکم بی نصیب می بینیم، بل مهم ترین آسیب پوریم را، نه در اصل آن رخ داد پلید، بل در متن توطئه ی تاریخ نویسی های جدید یهودیان خفته می بینم که به قصد پنهان کردن رد آن نسل کشی عام، آماده کرده اند. تاریخی که بخش اسلامی آن، دنباله و منضم به رشته جعلیاتی است که با مصالح آن، پیش از ظهور اسلام، هخامنشیان پس از خشایارشا، امپراتوری های اشکانی و ساسانی و ضمائم پایان ناپذیری نظیر ادیان و کتب و مراودات و تنازع های بین المللی در روزگار باستان و غیره را ساخته اند. این مبحثی فوق غول آسا و تلاشی است که معتبر کردن مدخل های آن، برای مردم منطقه و سراسر جهان، زمینه هایی برای توسل به اندیشمندی نوین می سازد، شیوه های تازه ای در سازمان دهی کم تر متشنج تجمع های انسانی ارائه می دهد و از آن که تزریق این مخدر دروغ، عمدتا با سوزن فرهنگ انجام شده، پس موثرترین پاد زهر ستیز با این مسمومیت افسرده ساز نیز جز از راه خارج کردن سم مجعولات فرهنگی از جسم جامعه، حاذقانه نخواهد بود.
پس در پی اثبات فقدان زمینه و زیر بنای لازم برای روابط اقتصادی و گسترش تجمع و تولید و توزیع، چون کاروان سرا و بازار و شهر و حمام و آب انبار، در دوران پیش از صفوی، به نبود مظاهر مادی قدرت دولتی و مراکز سیاسی و نمایه های اشرافیت ملی، در ۹ قرن نخست طلوع اسلام در ایران توجه دادم، آن گاه به مبانی و نمونه های فرهنگی، با این بیان بنیانی رو کردم که در شرایط عدم تحرک اقتصادی و سیاسی، ظهور شاخص های فرهنگی و از جمله صاحبان این همه دفتر و دیوان، ناممکن است و برآن اساس هر تولید فرهنگی پیش از صفوی را در زمره ی جعلیات جدید و ساخت مراکز مجهز نونویسی کتب قدیم نما دانستم و صراحتا درخواست کردم هر مرکز و مقامی که در اختیار داشتن دست نوشته ای به زبان فارسی و از دوران پیش از صفویه را مدعی می شود، پس از دریافت تاییدیه ی فنی برای سلامت و صحت آن، از مراکز بی نظر خودی، نسخه و نتیجه را به همگان عرضه کند تا این مباحث را بدون جر و بحث و داوطلبانه مسدود و منتفی و حتی منحرف اعلام کنم.
بدین ترتیب و بر اساس بررسی های رنگارنگ و مراجعه به مقولات متعدد مرتبط با این مدخل جدید، در بیان این یقین مسلم تردید نمی کنم که از هیچ مسیری دسترسی به فارسی نوشته ای مطمئن و معتبر که تاریخ تولید پیش از صفویه داشته باشد، ممکن نیست و بر این روال، نه فقط شاه نامه، که هر برگ نوشته ی دیگر به زبان فارسی، اعم از دیوان و دستور نامه و غیره، که تاریخ نگارش مقدم بر صفویه داشته باشد، مطلقا جعل جدید است و برای استحکام این مبحث است که لازم می بینم شاهدی دیگر را به جایگاه ابراز نظر بخوانم:
«مجموعه ی مارتو، که به وسیله ی ژرژ مارتو به دولت واگذار شد، به کتاب خانه ملی فرانسه امکان داد تا صاحب چند نسخه ی فوق العاده زیبا و نفیس شود. در واقع مارتور صاحب چند آلبوم خوشنویسی شده و چند جلد با صحافی بس شکوهمند بود. به این ترتیب در سال ۱۹۱۶ نسخه های شماره ی ۱۹۴۶ تا ۱۹۶۷ مخزن فارسی وارد کتابخانه شدند. بسیاری از این نسخه ها از آن عتیقه فروش های ایرانی بودند چنان که نسخه ی شماره ی ۱۹۴۶ متشکل از دو ورق از شاهنامه ی «دموت» است. این مجموعه همچنین نشانگر توجه استثنایی فرانسویان به هنر ایرانی در سال های ۱۹۰۰ تا ۱۹۱۰ است. از آن پس خرید و تملک نسخه های خطی فارسی ادامه یافت، اما سرعت و آهنگ سابق را نداشت. در عین حال صورتی منظم داشت امروز، در سال ۲۰۰۲ شمار نسخه های خطی مخزن فارسی به رقم ۲۱۸۶ جلد رسیده است».
(فرانسیس ریچار، کتاب ایرانی، ص ۲۸)
فرانسیس ریچار، از جمله برجسته ترین نسخه شناسان غربی است، در کتاب اش از جمله تاریخچه و داستان تشکیل قفسه و قسمت نسخه های زبان فارسی در کتاب خانه ی ملی فرانسه را می آورد و آغاز آن را، ۱۷۳۹ میلادی یعنی سه سال پس از پایان حیات سلسله ی صفویه می داند و از آن که تشکیل بخش نسخه های فارسی در هیچ کتاب خانه ی دیگری در خارج و داخل ایران، به دورتر از این زمان نمی رود، پس مطلب واضحی است که ماقبل ۳۰۰ سال پیش، جست و جو برای یافتن مخزن کتابی به زبان فارسی فقط ددر افسانه هایی از قبیل الفهرست ابن ندیم ممکن است!
«بقای نسخه ی خطی فارسی در مقام تنها شکل کتاب در دنیای فرهنگ ایرانی تا نیمه ی سده ی نوزدهم میلادی، آثار و پیامدهای بسیار مهم در زمینه ی نقل و انتقال متون و استنساخ و تصحیح آن ها داشته است. ادبیات زبان فارسی خیلی دیر با صنعت چاپ آشنا شد و نخستین متون چاپ شده، آن هم از سده ی هفدهم میلادی و مخصوصا از اواخر سده ی هجدهم، در اروپا به منصه ی ظهور رسیدند. این متون آراسته شدن به حلیه ی چاپ را مرهون کیفیت نسخه های خطی یی بودند که در اختیار نخستین ناشران قرار داشتند. افزون بر این، شناختی که در روزگار نسبت به زبان فارسی وجود داشت در چاپ متون فارسی موثر بود. در این زمینه ترکیه عثمانی و هند مسلمان در مقام «انتقال دهنده ی» نسخه های خطی نقشی مهم ایفا کرده اند. همچنین باید به سهم انبوه شروح و تفسیرهایی اشاره کرد که ادبا و فرهنگ نگاران عثمانی در سده های شانزدهم و هفدهم میلادی و رقیبان هندی آنان در سده های شانزدهم تا هیجدهم میلادی در زمینه متون ادبی کهن فراهم آورده بودند. در طول سده ی هجدهم و در نخستین سال های سده ی نوزدهم، نقش هند، که زبان فارسی در آن جا هنوز زبان رسمی بود، و حتی پس از استقرار انگلیسی ها در بنگاله، تا سال ۱۸۳۰ این مقام را حفظ کرد، بسیار قابل ملاحظه بود».
(فرانسیس ریچار، کتاب ایرانی، ص ۳۷)
آیا متوجه مطلب شدید؟ فرانسیس ریچار به مسابقه ی پر هیجان و بازار پز رقابتی اشاره می کند که قریب دو قرن، در عثمانی و هند، بر سر ساخت نسخه های کهن فارسی رواج داشته و هنگامی که فقط بخش کوچکی از فرآورده ها و محصولات این رقبا را برای تان بازگو کنم، شاید از گستره ی صدمه ای باخبر شوید که جاعلان یهود باعث آن بوده اند و با تیری چند نشان زده اند: نخست این که برای دوران هزارساله ی سکوت اقتصادی و سیاسی فرهنگی در ایران اسلامی، هر هویت دل خواه، هر سیاست و سلسله ی مورد پسند و هر ادب منطبق با سلیقه ی خویش را به نام شاعران و صاحبان سخن فارسی و قطب ها و پیرها و مرادها و مولوی ها و غیره به بازار ریخته اند و اگر آن سوی این سکه، یعنی قالب کردن این مجموعه های جعل به موزه ها و مجموعه داران با قیمت های گزاف را هم در نظر بگیریم، شاید تا حدودی با تورم سود در کیسه هایی باخبر شوید که زیرکی نوع یهودی، در کسب آن بی رقیب و بدیل شناخته می شود.
«وقتی به جست و جو و احصای کتاب ها می پردازیم، به صراحت می بینیم که در سده های شانزدهم و هفدهم میلادی در ایران کاتبانی می زیسته اند که در انتشار کتاب های تاریخی واقعا متبحر و کاردان بوده اند. مثلا در میان نسخه های خطی کتابخانه ی ملی می توان به سه نمونه از این کتاب ها اشاره کرد: عبدالواحد بن مولانا عرب مرودشتی، کاتب تاریخ عالم آرای عباسی در سال ۱۷۰۷، که به شماره ی ۲۲۵ ضمیمه ی فارسی و کتابخانه ی ملی فرانسه جای دارد، حداقل یک نسخه ی دیگر از این متن تهیه کرده است که در کتابخانه ی رشت در ایران حفظ می شود. هم چنین میرزاعلی بن مظفر بن محمد جعفر کاتب خاتون آبادی که ترجمه ی فارسی تاریخ طبری را در سال ۹-۱۵۸۸ میلادی کتابت کرده است، کاتب شمار قابل توجه و تحسین برانگیز متون تاریخی مکتوب که در فاصله ی سال های ۱۵۸۸ تا ۱۶۲۷ کتابت شده اند و اکنون در کتابخانه های مختلف پراکنده هستند. محمود بن حاجی محمد، کاتب کارگاه های فعال و پرکار شیراز، چندین جلد از تاریخ معروف میرخوند را کتابت کرده است که یک جلد از آن ها در کتابخانه ی ملی فرانسه و یک جلد دیگر آن ها در کتابخانه ی ملی برلین است. یک کاتب دیگر نسخه های خطی تاریخی در قرن هفدهم میلادی در ایران محمد صالح خاتون آبادی است که به نظر می رسد که متخصص کتابت و تهیه این نوع کتاب ها بوده است. او در سال ۱۶۶۴ میلادی نسخه ی دیگری از عالم آرای عباسی را خوش نویسی کرد که اکنون به نام کتاب ایرانی در کتابخانه ی مونیخ یافت می شود. شاید علت وجود این هنرمندان «متخصص» و آزموده شیوه ای است که در تهیه و کتابت این نوع کتاب ها به کار می رفت زیرا که این شیوه چندان آسان و مناسب برای از حفظ کردن نبود و انجام آن نیاز به نمونه و سرمشق داشت».
(فرانسیس ریچار، کتاب ایرانی، ص ۵۷)
این هم چند هنرمند خودی، که در قرون جدید مسئول نان درآوردن از مسیر نسخه نویسی های کهنه اند! سئوال ساده و بی جواب مانده در این باب زمانی سر بلند می کند که بپرسیم این کاتبان بزرگ چنین متونی را در این قرون اخیر از ذهن خود نوشته اند و یا نسخه ی کهنه تری را تکثیر کرده اند؟ اگر این ها خیال بافی شخصی است که هیچ ولی اگر استکتاب از نسخه های کهن است، پس احتمالا اصل مورد مراجعه خویش را، پس از استکتاب به دور انداخته اند، زیرا که نسخه های قدیم موجود همین بازنویسی هایی است که داستان آن را می خوانید! و بد نیست بدانید که در همین شمایل فعلی نیز، از مجموع نسخ خطی فارسی که در کتاب خانه ها و موزه های جهان پراکنده است، افزون بر ۹۵ درصد را نسخه هایی تشکیل می دهد که مربوط به مولفین پس از صفویه اند و آن اندک نسخه های رقم کهنه خورده نیز، که به شاعران و حکیمان و صوفیان و سخن دانان ماقبل صفویه نسبت می دهند، بی تردید و تعارف، نو نویس هایی است که بر آن رقم کهنه نهاده اند!
«افزون بر این ها کتابخانه ی ملی پیش از بروز جنگ جهانی اول صاحب شماری نسخه ی خطی بس ارزشمند از متون نایاب و کتاب های مذهب نفیس شد که آ ن ها را یک ادیب و دانشمند بزرگ ایرانی که چند سالی در پاریس سر کرده بود به کتابخانه فروخت. او افزون بر این که کتابخوان و کتابدوستی بزرگ بود، چندین متن کهن ارزشمند فارسی را به چاپ رسانده و صاحب مقالات و همچنین تحقیقات خاورشناسی به فارسی، انگلیسی و فرانسوی بود. سخن از (علامه) محمد قزوینی در میان است که نام کامل او میرزا محمدخان پسر حاج ملاعبدالوهاب پسر عبدالعلی قزوینی است. او مدتی را در لندن گذرانده و در بریتیش میوزیم به مطالعه ی نسخه های خطی پرداخت، بعد به پاریس رفت و از ۱۹۰۶ تا ۱۹۱۴ در آن جا گذراند، پس از آن به برلین رفت. در ۱۹۱۹ به پاریس بازگشت و از ۱۹۲۶ تا ۱۹۲۸در مدرسه ی ملی زبان های شرقی به تعلیم و تدریس پرداخت. آن گاه به ایران بازگشت و در آن جا درگذشت. قزوینی در فاصله ی سال های ۱۹۱۰ تا ۱۹۱۴ پنجاه و دو نسخه خطی فارسی به کتاب خانه فروخت: یک نسخه در ۱۹۱۰، پنج نسخه در ۱۹۱۱، چهار نسخه در ۱۹۱۲، یازده نسخه دز ۱۹۱۳، و بیست و شش نسخه در ۱۹۱۴، در همین سال چند نسخه عربی هم به کتابخانه فروخت. در میان نسخه های فارسی چندین متن ادبی سده ی نهم هجری و نیز چندین جلد کتاب که قبلا به ادبای بزرگ روزگار قاجار تعلق داشت، دیده می شوند. او همچنین برای تحقیقات خود بسیاری از نسخه های موجود در پاریس را مطالعه کرده بود».
(فرانسیس ریچار، کتاب ایرانی، ص ۲۷)
و این هم یکی از نام دارترین واسطه های انتقال متون قدیم نمای فارسی به خریداران خارجی، که وصف دیگری از او را باز هم به عنوان دلال نسخه های قدیم، از زبان مینوی و هنینگ در یادداشت قبل خواندیم. آدمی در ارزیابی درست والاعنوان ترین چهره های فرهنگی معاصر، از قزوینی و بهار و نفیسی و دیگر اسامی در می ماند. اگر اینان خود را دوست دار و خدمت گزار فرهنگ و ادب ایران شمرده اند، پس چرا به سیمای دلال و واسطه ی انتقال کتاب های خطی کهنه برای کتاب خانه های اروپا درآمده اند و اگر فرض کنیم که با اشراف بر مجعول بودن نسخ، آن ها را به بی سوادان و ماموران غربی، یعنی همان کسان که با تبختری احمقانه خود را کارشناس در همه چیز می پندارند، به اصطلاح قالب زده اند؛ پس باید بر صورت شان تف بیاندازیم که با علم بر نادرست بودن دست نویس هایی که با قصد کلاه برداری فرهنگی و هویت سازی قلابی برای مردمی محروم و محکوم فراهم شده، به جای سر دادن آواز اعتراض، بی اعتنا به ماهیت موضوع، جهودانه از آب گل آلود ماهی گرفته اند!!! کسی از میان این همه مدعی سرانجام سر بلند می کند تا تکلیف این خیل بی پناه جوانان مشتاق آگاهی را، با این آشفته بازار ادعاهای ملی کاغذی روشن کند؟
«ژان اوتر، یک سوئدی که به مذهب کاتولیک گرویده بود، و دوست پی یر آرمن بود، برای انجام یک ماموریت سیاسی به ایران فرستاده شد. او از بصره بیست و دو نسخه ی خطی فارسی به پاریس فرستاد که بعضی از آن ها در اصل به مجموعه های سلطنتی صفوی تعلق داشتند. اوتر که سه سال پیش از آن، در ۱۱۵۰ قسطنطنیه را به قصد ایران ترک کرده بود، در فاصله ی همان سال و سال ۱۱۵۲ آن کتاب ها در اصفهان به دست آورده بود. یک کتاب از این ۷ - ۸ کتاب اخیر پیش از آن به دوله رس عضو شرکت هند شرقی هلند تعلق داشت».
(کتاب ایرانی، مولف فرانسیس ریشار، ص ۲)«در این جا باید مخصوصا به دهش معروف آنکتیل دو پرون ( ۱۷۳۱ تا ۱۸۰۵) اشاره کرد که در سال ۱۱۷۶قمری، هجده نسخه ی خطی فارسی (و مزدایی) را که از سفر خود به هند آورده بود به کتابخانه بخشید. او در سال های ۱۱۶۸ تا ۱۱۷۶ در هند و مخصوصا در سورات به سر برد، که اقامت او در سورات بسیار پربار و خاطره آمیز است زیرا که در ضمن آن هم فارسی یاد گرفت و هم توانست چند متن رایج در میان پارسی ها (زرتشتیان) را به امید یافتن آرا و مکتب زرتشت، تهیه کند».
(همان، ص ۴)«می توان همچنین به دقت ردیف کنونی ۱۵۶ نسخه ی خطی دیگر مجموعه ی آنکتیل را بازیابی کرد. این نسخه ها در تاریخ ۲ مای ۱۸۰۵، در مقابل شش هزار فرانک به تملک «کتاب خانه» درآمد که حالا عنوان امپراتوری یافته بود. البته این معامله با پادرمیانی سیلوستر دوساسی (۱۷۵۸ تا ۱۸۳۸میلادی) معروف تحقق یافت. این نسخه ها، به استثنای تقریبا ۱۵ کتاب که همه آن ها ارزش تاریخی و مخصوصا ادبی دارند در سال ۱۱۷۶ ق از هند به پاریس حمل شدند. آنکتیل دوپرون آن ها را به وسیله ی ژی. ـ بی. ژانتی، که در سال ۱۱۸۹ ق از هند به فرانسه باز می گشت، به پاریس فرستاد. آنکتیل در هندوستان با ژانتی آشنا شده بود. او در هنگام توقف در سورات نسخه های خود را در چند مجلد مرتب کرده و آن ها را به شکلی یکنواخت صحافی کرده بود».
(همان، ص ۵)«در سال ۱۷۷۸میلادی، یک مخزن عمده ی دیگر از نسخه های فارسی بر مجموعه های موجود پادشاه افزوده شد، و آن مجموعه ای بیش از صد کتاب بود که یک سروان ارتش فرانسه به نام ژان - باتیست - ژوزف ژانتی (۱۷۲۶ تا ۱۷۹۹ میلادی) از هند آورده بود».
(همان، ص ۵)«در این مجموعه، که در سال ۱۱۹۲ به «کتابخانه» تعلق یافت، ۷۹ نسخه ی خطی فارسی وجود داشتند که مرتبط با تاریخ سرزمین های اسلامی، هند مسلمان و نیز تواریخ محلی بودند. بدیهی است که شمار متون دینی هندی خیلی کمتر است و متون ادبی تقریبا نادرند. اما در همین مجموعه شمار کتاب های منحصر به فرد و متون نفیس پرارزش بس فراوان است».
(همان، ص ۵)«کتابخانه ی ملی در سال ۱۷۸۹ میلادی، به گونه ای نامناسب فرصتی گرانقدر را برای تقویت و افزایش غنای خود از دست داد. به این معنی که در اوایل تابستان آن سال، ۶۹ نسخه ی خطی فارسی ژان باتیست شووالییه دوکونان، که تازه در گذشته بود، به فروش گذاشته شد، اما کتابخانه در خرید آن ها اهمال کرد. شووالییه روکونان از سال ۱۷۷۰ تا ۱۷۷۹ میلادی فرماندار چاندر ناگور در هند بود. مجموعه ی او مخصوصا ارزش تاریخی خاص داشت زیرا که حاوی متون کمیابی بود آن ها را ژان باتیست ژانتی در هنگام اقامت در اوده برای او گردآورده بود. ژانتی می توانست به راحتی کتاب های موردنظر خود را در آن شهر بخرد».
(همان، ص ۸)«در سال ۱۸۰۲ تا ۱۸۱۷ میلادی کتابخانه ی ملی توانست یک مخزن مهم را به تملک درآورد که سرشار از متون ادبی فارسی بود. برخی از این متون به مجموعه های سلاطین دکن تعلق داشته بودند. مثل مجموعه ی پی یر دوبروی که حاوی بیشتر از صد نسخه بود و غالب آن ها در حدود سال ۱۷۹۰میلادی، به یک شکل و شیوه در سورات هند، که او چند سال در آنجا مقیم بود، صحافی شده بودند. در نیمه ی تابستان ۱۷۹۸ میلادی یک پاریسی به نام دول ئه مولی ین پیشنهاد فروش مجموعه ای از نسخه های خطی فارسی و بنگالی را به کتابخانه ی ملی می داد که در اصل از آن اوگوستن ژاک آن اوسان بود که تازه درگذشته بود. آن اوسان در حدود سال ۱۷۷۰ در مقام مترجم در بنگاله به سر می برد و در سال ۱۷۸۵میلادی همچنان در منطقه ی چاندرناگور زندگی می کرد».
(همان، ص ۹)«در اوایل قرن نوزدهم چند مجموعه ی دیگر که از هند آورده شده بودند به گنجینه ی خیابان ریشیلیو افزوده شدند. از آن جمله اند ۸ نسخه ی فارسی که در همان اوایل قرن به وسیله ی ژان باتیست ژولیف در هند تهیه شده بودند».
(همان، ص۱۱)«در سال ۱۸۲۷ میلادی کتابخانه ی ملی امکان یافت تا از یکی از پسران آنتوئان پولییه، ۳۱ نسخه ی خطی فارسی بخرد. پولییه کتابخانه ای بس غنی داشت. او در جوانی به خدمت انگلیسی ها در هند درآمد و از ۱۱۸۷ تا ۱۱۹۷ در اوده و پس از آن از ۱۱۹۷ تا ۱۲۰۳ در لکهنو به سر برد».
(همان، ص ۱۱)«کتابخانه ی ملی تا پیش از سال ۱۸۳۰میلادی توانست صاحب چند مجموعه ی دیگر، که در هند فراهم آمده بودند، شود، مخصوصا چند جلد که پیش از آن به دانگری تعلق داشتند و او در حدود سال ۱۷۶۰ میلادی «سردار» یعنی فرمانروای جهانگیر نگر بود».
(همان، ص ۱۲)«وانتورا، الار، و کور، نظامیانی بودند که پس از خدمت در سپاه ناپلئون به هند رفته بودند. آنان با شاهزادگان هندی نشست و برخاست داشتند و به تقلید آنان مجموعه هایی ترتیب دادند که بعدها به فرانسه رسیدند. چنان که در سال ۱۸۳۸ میلادی از لاهور نسخه ای برای ای . اف . ژومار رسید که آن را به کتابخانه ی سلطنتی داد و همان است که به شماره ی ۹۲۹ به ثبت رسیده است».
(همان، ص ۱۲)«پس از آن کتابخانه ی ملی در سال ۱۸۸۳ میلادی صاحب نسخه های شماره ی ۱۰۳۸ تا ۱۰۴۲ مخزن شد که پیش از آن به ژنرال کلود اوگوست کور تعلق داشته بودند. ژنرال کور در سال ۱۸۶۴ میلادی در لاهور درگذشته بود».
(همان، ص ۱۲)«کتابخانه ی آدام کلارک از کتاب های مجموعه داران غیر حرفه ای انگلیسی تشکیل شده بود مثل سموئل گیز ، آرچیبالد سویینتون، که پیش از آن مالک نسخه های شماره ی ۶۱۹، ۷۵۴، ۱۹۱۶، ۲۱۵۱ مخزن فارسی بود و در حدود سال ۱۷۶۵ میلادی به انگلیسی ها در کلکته ی هند خدمت کرده بود».
(همان، ص ۱۳)«یک شخصیت جالب توجه هم در این میان وجود دارد به نام سرهنگ جان ستاپلز هارییوت که در پاریس اقامت گزید. در حدود سال ۱۸۳۲ میلادی مبلغ «کلیسای کاتولیک فرانسه» در خیابان فوبور - سن - مارتن بود. او در سال ۱۸۳۹میلادی درگذشت و چندین نسخه ی خطی فارسی برجا گذاشت که نمایانگر فعالیت او در هند هستند. او در دیناپور (پتنه) به مترجمی اشغال داشت».
(همان، ص ۱۳)«یکی از شاگردان فارسی آموز دوساسی که مدتی در هند اقامت گزید ژوزف اچ. گارسن دوتاسی، ۱۷۹۴ تا ۱۸۷۸ میلادی است که نسخه های خطی فارسی بسیار گرد آورده بود و یکی از آن ها، شماره ی ۱۰۳۲ مخزن فارسی، به طور قطع و یقین به کتابخانه ی ملی رسیده است».
(همان، ص ۱۴)«از سوی دیگر، اوژن بورنوف که در سال ۱۸۵۲ میلادی درگذشت، پس از آن که مدتی را در هند به جست و جوی نسخه های خطی گذراند، بر آن شد که کارهای آنکتیل را در زمینه ی کیش مزدایی دنبال کند. هشت جلد از نسخه هایی که او تهیه کرده بود، شماره ی ۱۶۶۳ تا ۱۶۷۰ مخزن فارسی، اکنون در کتابخانه ی ملی جای دارند».
(همان، ص ۱۴)«شارل دوشوئا (۱۸۱۶ تا ۱۸۴۵) که در جوانی درگذشت، در سال ۴-۱۸۴۳ میلادی یک ماموریت علمی در هند انجام داد. او توانسته بود در احمدآباد، بمبئی و بیجاپور، نسخه های خطی کاملا کمیاب، که غالبا نسخه های منحصر به فرد بودند، تهیه کند. آن نسخه ها عبارتند از شماره های ۸۶۵، ۹۴۹ تا ۹۷۹، ۹۸۹ و ۱۲۱۹ مخزن فارسی و چندین نسخه ی دیگر که پس از درگذشت او به گنجینه ی خیابان ریشلییو منتقل شدند».
(همان، ص ۱۴)«جیمز دارمستتر (۱۸۴۹ تا ۱۸۹۴) استاد کولژ دوفرانس و استاد نامدار تحقیقات ایرانی، سفری به شمال هند
(بمئی و پیشارو) کرده و تعدادی نسخه ی خطی فارسی گرد آورده بود که بسیاری از آن ها، به شماره های ۱۱۷۹ تا ۱۲۱۶ مخزن فارسی، اکنون در کتابخانه ی ملی هستند».
(همان، ص ۱۴)«یک متن بسیار معروف قرن هفتم هجری، مثنوی شعر عرفانی بلند جلال الدین بلخی است که در شش دفتر در قونیه سروده شده است. تدوین این نسخه موضوع کار فاضلانه ی گسترده و عمیقی بوده است که توسط عبداللطیف عباسی گجراتی در گذشته به سال ۱۰۴۸ هجری به انجام رسیده است. او نخست در کابل و پس از آن در پیشاور و جاهای دیگر به جست و جوی نسخ مثنوی پرداخته و همه ی این متون را گرد آورده و از آن پس از سال ۱۰۳۲ هجری در شهر برهان پور هند سال ها بر سر این کتاب عمر گذارده و سرانجام نسخه ی کاملی از کتاب مثنوی فراهم کرده است».
(همان، ص۷۳)
بدین ترتیب و برای دریافت حد شلختگی و ناشیگری در پخت شوربای شعر ظاهرا کهن فارسی، همین مانده بود که برای یافتن آن مثنوی که می گویند در قونیه سروده شده، سیصد سال پس از شاعر، یک اهل گجرات را، مشغول جست و جو در کابل و پیشاور بیابیم!!! این ها فقط چند نمونه از معرفی مراکز و مهد اولیه کتاب هایی است که اینک فرانسویان در گنجینه و مخزن نسخ فارسی خود انبار کرده اند، چنان که بقیه نیز جمع آوری شده هایی از کارگاه های نسخه نویسی عثمانی است! مطابق این اعترافات، دست اندر کاران کاسبی پر درآمد جعل کتب و نسخ فارسی در همسایگی ما، بسیار پر کار بوده، لحظه ای نیاسوده اند. اینک نه فقط کتاب خانه ملی فرانسه به این جعل های گران قیمت، که با قصد گوش بری حساب شده و اوهام پراکنی ادبی و تاریخی انجام داده اند، بل خیل نسخه شناسان نا آگاه خودی نیز به آن ها با عنوان آثار فرهنگ ملی می نازند و از خود نمی پرسند چرا این نمونه های گران قدر، که گویا معرف ذوق و فرهنگ و هنر و زبان شیرین ایرانیان و به خصوص فارسیان است، از حواشی این سرزمین صادر شده است!؟ این سرنوشت غم بار فرهنگ ملتی است که نخبگان آن، درجای کشف حقیقت، با نمونه هایی که تاکنون خوانده اید، برای حرامیان و متجاوزین به تاریخ و فرهنگ خویش، نوکرانه پادوی و دلالی کرده اند!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه چهارم بهمن 1385 و ساعت 16:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۱
سازمان ملل متحد، در قرن بیست و یکم، در عین حال که گروهی با آوازهای ناهنجار مختلف، بی تحملی مسلمین در ارجاع به عقل را جار می زنند، با تصویب مجاز نبودن تفحص در باب منطق و موضوع رخ دادی در تاریخ معاصر به نام هالوکاست، که بی هیچ ارتباط موضوعی، دست آویز هجوم جدید به مسلمین بوده است، نه فقط محفل خود را به مختصات فرمان روایان و فرامین کلیساهای ماقبل قرون وسطی نزدیک کرده، بل چهره ی واقعی جهانی را شناسانده است که در آن وام داران به مراکز تسهیلات مالی و تجاری، که بدون استثنا موسساتی یهودی اند، تا اندازه ی انکار کنندگان خردمندی و جارو کشان کنیسه، از منزلت و استقلال رای ساقط و بی هویت شده اند!!!
همین جاست که مسلمین و خرد ورزان جهان، باید که بی درنگ تقاضای تفحص تاریخی در باب نسل کشی پوریم و اثرات ضد تمدنی آن را به میان اندازند و جای گزین هالوکاست کنند، زیرا مراکز یهودی مسلط شده بر اقتدار مادی جهان، دیگر نمی توانند گفت و گو از پوریم را نیز غیر مجاز اعلام کنند، مگر این که مقدمتا و در آغاز برابر دیدگان میلیاردها انسان کنجکاو، باز هم به تعبیر قرآن، صفحات دیگری از تورات را منکر شوند و مخفی نگه دارند، که انجام این یکی، پس از این همه قرن حضور تورات و به تمام زبان ها، در توان آن ها نیست. پس عالی ترین فرصت ممکن در اختیار مردم ممتاز شرق میانه قرار گرفته است تا به طور جمعی، از معمرین کنیسه، توضیح روشنی در باب سبب آن نسل کشی مندرج در کتاب استر تورات، تعیین زمان دقیق، وسعت جغرافیایی و حاصل تاریخی و تمدنی آن را بخواهیم.
باری، در این سلسله یادداشت های جدید، هنوز به مدخل اصلی، یعنی اثبات قطعی رخ داد پلید پوریم نرسیده ام و از اثرات مخرب آن بر کل روند پیشرفت و تمدن بشر چیزی نگفته ام، هرچند تا ورود به آن نیز جز چند مبحث متمم و آماده ساز فاصله ندارم و می دانم که خردمندان برای باور آن، به توضیح بیش تری نیاز ندارند. یادداشت های جاری مقدمه ای است در این باب که مشتاقان حقیقت بدانند، القاء دروغ و ارائه ی مجعولات، به عنوان تاریخ و ادب و هویت و فرهنگ ایرانیان چه دامنه ی بلندی تا همین قرون اخیر داشته و از چه راه و با چه شگردی تا هم امروز باور شده است! چنین پروژه و پدیده ای فقط زمانی قابل اجراست و تنها در میان مردمی قدرت نفوذ و کاربرد و سهولت قبول می یابد، که ذهنیت و حافظه ی تاریخی نداشته باشند تا قالب زدن هر افسانه و پندار ناممکنی، به جای شرح و پبشینه ی اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، به آن ها آسان شود و معارضی نیابد. تدوین این نوشته ها با همین قصد است که نشان دهد تدارک تاریخ و فرهنگ و تجمع و تولید، با محتوا و مدعاهای موجود، برای ایران پیش از صفویه، دست مایه های قابل ارائه ندارد.
«شهریاران ایران از نخستین سده های اسلام به گردآوری کتاب و تشکیل کتابخانه توجه نشان دادند. آنان می کوشیدند تا همه ی متون کهن را ـ و البته به صورت نسخه های سالم و خوب و زیبا ـ فراهم بیاورند و کتاب دوستی آنان سبب می شد که غالبا به جست و جوی کتاب های نادر بپردازند. چنان که مولف یک جزوه کوچک که در سده ی پنجم هجری درباره قواعد نگاهداری و پرورش اسب نوشته است، می گوید در «کتابخانه ی فرمانروای سیستان» کتاب های دیگری یافته است که از مولفان یونانی و بس کمیاب یا ناشناخته مانده بوده اند. و این سخن یا یک ترفند ادبی معنی دار است و یا واقعیت دقیقی که او در ضمن جست و جوهایش یافته است».
(فرانسیس ریشار، کتاب ایرانی، ص ۴۱»
لااقل یک بار دیگر متن بالا را بخوانید تا با نهایت زیرکی حیله گرانه ی محقق امروز غربی آشنا شوید. در آغاز انبانی از علایق و اوهام خویش در این باب را که کتاب دوستی و کتاب داری، حتی از نوع نفیس آن، از نخستین سده های اسلامی، در زمره ی علایق فرمان روایان ایران بوده، از قول یک جزوه نویس بی نام قرن پنجم هجری، که گویا چیزی در باره ی اسب قلمی کرده، کتاب خانه ای را در سیستان آدرس می دهد که ضمن دیگر مراجع از نسخ نایاب یونانی نیز لبریز بوده است و چون خود به تر از هر کسی می داند که این گونه تصورات تا چه حد خام خیالانه است، جای این احتمال را باز می گذارد که بیانات آن اسب نویس را «ترفندی معنی دار» بخواند و البته ادامه نمی دهد که در صورت ترفند بودن اوهام و اطلاعات آن جزوه نویس، سراسر تالیف خود او هم به آب شسته می شود. این دو دوزه بازی شیادانه مضمون سطر به سطر تمام تالیفاتی را تشکیل می دهد که به زمان ما در توضیح آثار مورخین و مولفین و مفسرین و مسافران مختلفی می آورند که معروف است در ایران و یا خارج آن، چیزی در باره ی هستی شرق میانه از مبدا پوریم، در هر بابی نوشته اند!
«در این میان یک مورد کاملا متفاوت مورد اشعار حافظ است. حافظ شاعر رسمی دبار نبود، و به همین سبب در زمانی که زنده بود اشعار خود را گرد نیاورد، چه رسد به این که آن ها را دسته بندی کند تا برای عرضه به بزرگان زمان مناسب و آماده باشند. لذا قدیمی ترین نسخه خطی اشعار او فقط دارای ۱۷۳ بیت است. پس از درگذشت او که در سال۷۹۲ هجری یا ۷۹۳ روی داده است، اسکندر سلطان که شهریاری با سواد و ادیب و حامی شاعران و دانشمندان بود و از سال ۸۱۳ هجری به بعد در شیراز فرمانروا شد، پیش از سال ۸۱۸ هجری حداقل یک نسخه از اشعار حافظ را برای کتابخانه ی خود گرد آورد و احتمالا او نخستین کسی نبوده که اقدام به گردآوری آن اشعار کرده بوده است، زیرا که اندک مدتی پیش از آن تاریخ نسخه ای از اشعار حافظ در فارس فراهم آمده بود که اکنون در «فرهنگستان علوم دوشنبه» جای دارد. شهرت شاعر خیلی زود عالمگیر شد و در اواخر سده ی نهم هجری نسخه های فراوان از اشعارش نوشته شد. اما این نسخه ها هم از لحاظ محتوا بس مختلف بودند، و به دیوان او انواع شعرهای دیگر افزوده شدند، از جمله انواع جنگ های حاوی گزیده ی اشعار گوناگون شاعران مختلف. این جنگ ها یا گزیده ها در سراسر سده ی نهم هجری بسیار پررونق و مورد اقبال بودند و طبعا آکنده ار شعرهای منتسب به حافظ هم بودند. کار تدارک یک نسخه ی انتقادی واقعی از اشعار حافظ ـ که خیلی هم کم شناخته است ـ در اواخر سده ی نهم هجری در دربار حسین میرزا بایقرا در هرات انجام گرفته است. این نکته از طریق دو نسخه ی تایید شده است. نسخه ی شماره ی ۲۲۱۳ در کتابخانه ی گنج بخش پاکستان، و نسخه ی شماره ۵۹۷ مخزن فارسی کتابخانه ی ملی پاریس. در مقدمه ی این نسخه ها که به قلم شخصی به نام مولانا شرف الدین علی است، تصریح شده است که این متن در سال ۹۰۷ هجری، به روزگار سلطنت سلطان حسین بهادر، شهریار هرات، و به فرمان پسر او یعنی سلطان ابوالفتح فریدون حسین بهادر کتابت شده است. سلطان ابوالفتح تعداد بی شماری از دانشمندان را به نزد خود فراخوانده بود و «شمار بسیاری نسخه ی خطی» گرد آورده بود تا روایت بهتری از دیوان حافظ تهیه کنند. نتیجه ی کار عبارت بود از گردآوری ۴۸۹ غزل برحسب ترتیب الفبایی قافیه های اشعار ـ چنان که رسم و عادت بود ـ، ۳۵ قطعه، ۳۲ رباعی، و چهار شعر دیگر. اما چنین می نماید که این کار توجه عامه را جلب نکرده بوده است، زیراکه موفقیت اندکی نصیب آن شد، که البته ممکن است به این سبب باشد که کتاب خوب توزیع نشده بود. این متن دیباچه ای دارد که به محمد گلندام نسبت داده می شود و قبل از رایج ترین و متداول ترین نسخه ی دیوان حافظ نقل می شود، اما تاریخ ندارد، و هیچ اطلاع واقعا دقیق و صریحی درباره ی نسخه هایی که دیوان براساس آن ها تدوین شده است و یا درباره ی روش کار گردآورنده ی آن به دست نمی دهد. آیا این امر به معنای احترام به آرایی است که کهن ترین آرا به شمار می آیند؟ آیا نشانه و دلیل یک شیوه ی ادبی یا سبک شناختی است؟ احتمالا رویه های گوناگون فراوان به کار گرفته شده بوده اند زیرا که پای یک مورد کاملا خاص و شاعری در میان بوده است که با وجود این که زندگی اش اسرارآمیز باقی مانده است و کمتر چیزی از آن می دانیم، ستوده ترین شاعر ایرانیان است».
(فرانسیس ریشار، کتاب ایرانی، ص ۷۰)
اما متن بالا را تا می توانید دوباره خوانی کنید، زیرا که در همین چند سطر دنیایی از کلاه برداری فرهنگی خواهید یافت. می نویسد که قدیم ترین نسخه ی حافظ فقط حاوی ۱۷۳ بیت، یعنی با معیار معمول، حد اکثر دارای قریب بیست غزل بوده است. قدیم ترین نسخه ی دست نویس حافظ را سلیم نیساری متعلق به ۸۰۷ هجری، ۱۵ سال پس از درگذشت شاعر و با محتوای ۴۰ غزل پراکنده، در حاشیه صفحات یک جنگ پریشان شامل دست نوشته هایی از عضد الدین ایجی تا عبید زاکانی می داند، با توصیفی که در زیر می خوانید:
«۱. نسخه ی «ت» مورخ ۸۰۷ هجری قمری، مجموعه ای است متعلق به کتاب خانه ی دست نویس های شرقی آکادمی فن های تاجیکستان که به شماره ی ۵۵۵ مضبوط است. در متن این مجموعه مطالب متنوعی از قبیل رساله ی توحید عضد الدین ایجی، رساله در معرفت خلقت آدمی و خواص اشیاء و پاره ای اشعار فراهم گردیده است...».
(سلیم نیساری، نسخه های خطی دیوان حافظ، قرن نهم هجری، ص ۲۷)
پس اشاره ی فرانسیس ریشار به نسخه ای قدیم با ۱۷۳ بیت از حافظ به مجهولات منتقل می شود. آن گاه به ادعای دیگر او می رسیم که می گوید اسکندر سلطان نامی در شیراز، که اهل علم و ادب بوده، در سال ۸۱۸ نسخه ای از دیوان حافظ برای کتاب خانه ی خود فراهم کرده است. بدون توقف در این امر که سلطان اسکندر به کدام سلسله تعلق داشته و چه گونه خودش و کتاب خانه اش قابل شناسایی است که به قدر میخ خیمه ای در شیراز اثر مادی ندارد، لااقل می دانیم که نسخه ای به نام اسکندر سطان از سنه ی ۸۱۸ هجری باقی نمانده و تنها نیم نسخه ای از اشعار حافظ با قید همین تاریخ، شامل شرح زیر و بدون نام سلطان اسکندر مجهول الاسم و المکان موجود است!
«۷. نسخه ی «حی» مورخ ۸۱۸ هجری قمری. این نسخه متعلق است به کتاب خانه ی آصفیه در حیدر آباد دکن هندوستان. در متن نسخه کلیله و دمنه آمده است و در حاشیه از صفحه ی ۲۷۳ تا ۴۶۲ دیوان حافظ کتابت شده است. رقم کاتب در پایان کلیله و دمنه چنین است: و فرغ من کتبه یوم الثلثا ثانی عشر شهر ربیع الاول سنه ثمان عشر و ثمان مائه و الحمد لولی الحمد».
(سلیم نیساری، نسخه های خطی دیوان حافظ، از قرن نهم هجری، ص ۴۲)
در شرح این تنها نسخه ی مورخ ۸۱۸ هجری، نامی از اسکندر سلطان نیست و تا دیر نشده یاد آور شوم که نقل از کتاب نیساری تایید صحت کتابت نسخ معرفی شده به وسیله ی او از نظر زمانی نیست و تردید نکنید تمامی ۶۷ نسخه ای که نیساری به عنوان نسخ دست نویس قرن نهم هجری معرفی می کند، بدون استثنا و چنان که خود، در لابلای مطالب اش می آورد، مجعول و مجهول و دست برده و غیر مطمئن است. چنین نقل هایی را از آن باب می آورم که مبادا اسامی این متخصصین معروف اروپایی، چون فرانسیس ریشار شما را بفریبد، زیرا شاهدید اطلاعاتی که ارائه می دهد با همین افاده های موجود نیز منطبق نمی شود. این حضرات گویی عادت کرده اند برای صاحب نظران ایرانی اعتبار و ارزشی قائل نباشند و هر یاوه ای را به عنوان تاریخ و ادب ایران از شکم مهمل بافی های خود بیرون بریزند. و بالاخره به نسخه ی سلطان ابوالفتح نامی می رسیم که گویا در ابتدای قرن دهم نسخه ی کنونی حافظ را به بازار داده است، با ۴۸۹ غزل و ضمائم دیگر آن، از رباعی و قطعه و قصیده و نمی دانیم که از چه راهی در این فاصله ی نسبتا کوتاه، حافظ صاحب ۲۰ غزل را سراینده ی قریب ۵۰۰ غزل کرده اند و تعلق یافته های خویش به حافظ را، چه گونه تشخیص داده اند، چنان که نمی دانیم فرانسیس ریشار از کجا و بر چه اساس می گوید که: «چنین می نماید که این کار توجه عامه را جلب نکرده بوده است، زیراکه موفقیت اندکی نصیب آن شد، که البته ممکن است به این سبب باشد که کتاب خوب توزیع نشده بود» ! شاید که این فرانسوی مزور در زمان سلطان ابوالفتح، رئیس اتحادیه پخش کنندگان کتاب در افغانستان بوده که سبب ناکامی کتابی را در جذب قبول مردم، با این دقت بیان می کند! اما به هر حال مورد نظر من بیان این دریافت است که اگر این سخن ریشار را بپذیریم، پس لااقل مردم زمان سلطان ابوالفتح از این خیل کنونی سرسپرده به دیوان حافظ، که برای خریدن ماست هم از آن استفسار می کنند، بسی هوشمند تر و غیر عوام تر بوده اند و متذکر شوم که بررسی مادی و نشانه شناسانه ی تاریخ، حضور ادبی شاعری به نام حافظ، صاحب و سراینده ی ۲۰ یا ۵۰۰ غزل را، تایید نمی کند.
«هیچ یک از کاتبان در پایان کار کتابت به این مسئله مهم اشاره نکرده اند که دست نویس خود را از روی چه متنی با چه مشخصاتی استنساخ کرده اند. ولی بررسی کیفیت ضبط کلمات و عبارات و به خصوص احتوای مواردی که به عنوان (قرائت های ویژه) معرفی می شود به تقویت و اثبات این حدس و احتمال کمک می کند که نسخه ی مورد بررسی از یک متن موثق و اصیل رونویسی شده است. این معیار با عنوان (اصالت متن) توجیه می گردد».
(دکتر سلیم نیساری، نسخه های خطی حافظ، از قرن نهم هجری، ص ۱۹).
این روال عمومی دست نوشته های فارسی است که هیچ نسخه برداری به متن اصلی مورد مراجعه ی خویش اشاره نکرده باشد، زیرا که ساختن هر اصلی برای استنساخ، بلافاصله این سئوال اساسی و اولیه را می سازد که پس نسخه بردار برسر متن اساس خود چه بلایی آورده است؟ و چون چنین اصل هایی فقط در ذهن جاعلین شکل می گرفته پس وضعیت نسخه شناسی زبان فارسی را منتهی به روزگار کنونی می بینیم، که در واضح ترین کلام، کسی از حقیقت چیزی خبر ندارد و یقینی به بیانی را ضمانت نمی کند. حیرت آدمی زمانی به عالی ترین حد از حرارت خود می رسد که همین نوشته های بی هویت را اساس هستی اقلیمی و سیاسی و فرهنگی خود پنداشته ایم!
«گذشته از نام رساله ها که بسیار ابتدایی و نپخته است، شکل و شمایل آن ها هم گویای چنین وضعی است. مهم تر از این نام ها، که به مرد سخنوری چنان کوتاه و گزیده گوی نمی آید، زبان رسالات با زبان مردی که بتواند به عربی شعر بگوید، سازگاری ندارد و باید روزی با دقت و جامعیت مورد بررسی زبان شناسانه قرار گیرد. من از این وضع نتیجه می گیرم که این نوشته ها اگر نه همه، بیش تر یادداشت های موقت یا صرفا به قصد حفظ مطلب بوده است که خیام آهنگ آن داشته که روزی هر یک رساله یا کتابی شسته و رفته فراهم آورد، اما شاید در این کار اصراری نداشته و سایه ی سرو و لب جوی، یا اندیشیدن به آن ها را به تر از رونویسی و پاک نویس کردن یافته است. هیچ کس نمی تواند باور کند که اندیشمندی چون خیام مطلبی ساده، کوتاه و ابتدایی درباره ی نوروز را «رساله ی کشف حقیقت نوروز» نام دهد».
(عمر بن ابراهیم خیام نیشابوری، نوروز نامه، به کوشش علی حصوری، ص ۵)
آیا سرعت سقوط را ملاحظه می کنید؟ در همان حال که معترف اند متنی صلاحیت و ارزش ارجاع به این و آن را ندارد و به راستی نوروز نامه ی خیام یکی از کودکانه ترین متون ظاهرا کهن فارسی است که احتمالا خاخامی در سکرات کامل مستی تحریر کرده و شامل مباحثی است که از فرط سخافت چشم آدمی از گردش بر سطور آن شرم می کند و انتقال سطری از آن به این صحنه را مناسب مقام ندیدم، اما پرمدعایی چون حصوری، باز هم آن را با هزار من سریش و گریم و پرگویی به ریش خیام بی نشان و گنجینه ی ادب به اصطلاح فارسی می چسباند، چرا که بدون این وصله پینه ها قادر به اثبات موجودیت خویش نیستند و ملاحظه می کنید در عین این که معترف اند «باید روزی با دقت و جامعیت مورد بررسی زبان شناسانه قرار گیرد»، به جای اقدام به این بررسی، که تکلیف اولیه ی موضوع را تعیین کند، از فرط دست بستگی و بی مایگی، همین نوروز نامه ی معیوب و نامرغوب را هم به نام خیام به بازار می فرستند که مجهول الاحوال دیگری در زمره ی دیگر نیشاپوریان، از قماش عتیق است.
«نوروز نامه کتابی است منسوب به خیام نیشابوری، ریاضی دان، اندیشمند و رباعی پرداز پر آوازه ی ایرانی. این متن از نظر زیبایی و محتوای کم نظیرش درباره ی نوروز، اسپ، رز، خوید و... بایستس نوشته ی مردی بزرگ، دانشمند و آزاده باشد».
(نشر چشمه، نوروز نامه، به کوشش علی حصوری، صفحه ی پشت جلد)
چه گمان می کنید؟ متن بالا را از برگ آخر جلد همان کتابی برداشته ام که سازنده ی آن، علی حصوری، «بسیار ابتدایی و نپخته» ارزیابی کرده بود و احتمالا ناشر آن، در گنده انگاری های معمول کاسبان کتاب، همان صفت «ابتدایی و نپخته» برای کتاب را، که هنوز لبریز از تعارفات است، به «زیبا و با محتوای کم نظیر» تبدیل کرده است! این نیست مگرمسابقه ای از همه سو، برای یافتن نزدیک ترین راه تحمیق مردم، تا از خواب آلودگی ناشی از مصرف مخدر شعر و نثر بی صاحب و نوساخت و مشکوک الاحوال فارسی بیدار نشوند.
«در مورد کارگاه های بی شمار کاتبان مرکز فارس غالبا به اقوال پیر بداق قزوینی استناد می شود: «در شیراز کاتبان بسیار یافت می شوند که به خط نستعلیق کتابت می کنند، و همه از روی دست هم کار می کنند چندان که تشخیص خط هایشان از یکدیگر ناممکن است. زنان شیراز هم به کار کتابت اشتغال می ورزند، هر چند که سواد خواندن ندارند کورکورانه خطاطی می کنند چنان که گویی تصویر می کشند... در هر خانه افراد زیر یافت می شوند: زن کاتب است، شوهر: مینیاتور پرداز، دختر : طلا/مطلاکار و تذهیبکار، و پسر: صحاف.» البته به نظر می رسد که این قول در حد افراط قرار دارد، زیراکه شیراز در آن روزگار جایگاه تقریبا «صنعتی» تولید نسخه های خطی ادبی و قرآنی است. تولید انبوه در اصطلاح امروز. وانگهی در مورد نسخه هایی که در سده ی دهم هجری در این گونه کارگاه ها تولید شده اند باید گفت که متن نسخه ی نوشته شده خیلی کم تر از نسخه های کتابت شده در زمان های دیگر و کارگاه های دیگر قابل اطمینان است، و این که نسخه ای فاقد تذهیب باشد نمی تواند از چشم یک ادیب نقطه ی ضعف به شمار آید. با وجود این ها استثناهایی هم وجود دارند: مثل نسخه ای از اشعار خاقانی که به شماره ی ۶۲۰ در مخزن فارسی کتابخانه ی ملی فرانسه جای دارد و در آن شرح و تفسیرهای حاشیه هم عینا نقل شده اند. این نسخه از نوع همان «تولید انبوه» است که در سال ۱۰۰۹ هجری در شیراز اتمام یافته است. آیا هدف کاتب این بوده است که نشان دهد که نسخه ی مقابله شده است؟ در مورد نسخه های کتابت شده در شیراز که تعدادشان در فاصله ی سده هفتم تا اوایل سده یازدهم بسیار فراوان است سوالی مطرح می شود: کاتبان برای یافتن نسخه هایی استنساخشان از آن خواسته می شد به کدام کتابخانه ها مراجعه می کردند و دسترسی داشتند؟ آیا نسخه ای که باید از روی آن استنساخ می شد توسط سفارش دهنده در اختیار خوش نویس قرار می گرفت؟ فقط با یک تحقیق دقیق و موشکافانه درباره ی خانواده ها یا گروه های مختلف نسخه های خطی می توان به این پرسش پاسخ داد».
(فرانسیس ریشار، کتاب ایرانی، ص ۶۷)
بفرمایید این هم توصیف نمونه ی یکی از مراکز تولید انبوه نسخ قدیم در شیراز. حتی فرانسیس ریشار هم برای اعلام درک خود از شوری بی حد آش، می پرسد این همه نسخه ی کهن که خانواده ها با تقسیم کار به تولید آن مشغول بوده اند از کدام منبع برداشته می شده است؟ فرانسیس ریشار هم چون حصوری، گرچه معترف و معتقد است که تمامی این داده ها و مدعاها نیازمند تحقیق دقیق و موشکافانه است، اما انجام نشدن چنین تحقیقی را مانع انتشار موهومات موجود نمی بیند و ازقول پیربداق نامی، که سرگذشتی شیرین تر از هری پاتر دارد، باز هم بدون ابراز تردید در اصل موضوع، گمان می کند که خانواده های شیرازی، که تروپ نسخه نویسی تشکیل می داده اند، کار خود از قرن هفتم هجری آغاز کرده اند، زیرا که لابد بر انتهای یک کتاب ظاهرا دست نوشت شده در شیراز، رقم تحریر قرن هفتم یافته است تا ساده لوحی او و نظایر او اثبات شده باشد و اگر توجه دهم که یافتن شهری با نام شیراز، با چنین توان و تربیتی، در قرن هفتم هجری چندان میسر و معتبر نیست، بی شک یکی از همین دست نوشته ها را سند رد اعلام من قرار خواهند داد! اگر هنوز نتوانسته اند و هرگز نخواهند توانست نسخه ای مخطوط به زبان فارسی، مقدم بر عهد صفوی عرضه کنند، که احتمالا یکی از آن ها را پایه ی رونویس های شیراز عهد صفوی بیانگاریم، پس آن نهضت نسخه سازی شیراز، که فرانسیس ریشار قبول دارد، جز آغازی برای رونق بازار زبان فارسی معنا نمی گیرد. آیا در چنین اوضاعی جایی برای مباحثه در این یا آن باب تاریخ و فرهنگ و هویت ایرانیان باقی می ماند، اگر بخواهیم هستی جداگانه ای جز تعلق به اسلام را بر خود ببندیم؟!
«در واقع شیراز در فاصله ی قرون وسطی تا سال۱۰۱۰ هجری، مهم ترین کانون تهیه ی کتاب های مذهب فارسی بوده است، و سال های آخر سده ی نهم هجری یکی از بارورترین دوره های کاری کارگاه های هنری ایران به شمار می آیند. در عین حال، در میان مجموعه های کتابخانه ی ملی فرانسه می توان از سه نمونه ی کاملا مشخص و متمایز یاد کرد که خاص سبکی هستند که فعالیت وسیع کاتبان و مذهبان شیراز آن را برای مجموعه داران آشنا و خودمانی کرده است».
(فرانسیس ریشار، کتاب ایرانی، ص ۱۲۴)
این هم شاهد مدعای من در اثبات زود باوری یا به تر بگویم حیله گری آوازه مندان غربی در مسائل مختلف مربوط با شرق میانه و به ویژه ایران، از زبان و به اعتراف خودشان. فرانسیس ریشار هنوز پاسخ نداده است که این گروه های حرفه ای نسخه نویسی و یا در واقع این هیئت های جعل، منبع مورد نیاز برای کار خود را از کجا فراهم می آورده و سفارش دهنده و دست مزد پرداز به آنان چه کس و یا گروه و مقامی بوده است، زیرا بدون تصور بازار و درخواست و خواهان این گونه امور، چنین سازمان دهی حیرت انگیزی که مادر بی سواد خانه را نیز به خدمت می گرفته، مسلما مقرون به صرفه نبوده و علت وجودی نداشته است، اما فقدان چنین پاسخی مانع او نیست تا همین حیرت های بی پاسخ مانده را، با اندکی رنگ و روغن و لکه گیری عیب پوشانه، به جای واقع امر به مغز مردم فرو برد و به عنوان صاحب تخصصی ممتاز، در تلقیح دروغ به جنین فرهنگ ملتی موظفانه بکوشد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه هشتم بهمن 1385 و ساعت 1:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۲
«در مورد املای واژه ها نیز همیشه از املای درست تر که بیش تر در دست نویس های کهن تر یا معتبرتر آمده است و بی هیچ گمانی املای زمان فردوسی بوده است، پیروی کرده ایم، ولی همیشه املای دیگر را هم در جزو نسخه بدل ها ثبت کرده ایم. برای نمونه: شست به جای شصت، تشت به جای طشت، در زمان فردوسی در واژه های فارسی هنوز حرف های ص و ط ، چندان راه نیافته بود و محتمل است که واژه هایی چون صد، اصطخر، طهمورث، طهماسپ، طوس و مانند آن ها هنوز به صورت درست تر، یعنی به سین و ت نوشته می شد».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، مقاله ی جلال خالقی مطلق، با نام دانشی به نام شاه نامه شناسی، ص۶۷)
خالقی مطلق سال هاست که عمر خود را بر سر بیگاری و کار گل شاه نامه شناسی گذارده است، با نحوه و نگاهی که در بالا می خوانید. او چنان که هزار سال پیش کنار دست فردوسی نشسته باشد، خود را بی هیچ گمانی از املای درست زمان فردوسی با خبر اعلام می کند و حتی می داند که در زمان فردوسی به جای «طین و ص»، «ت و س» می نوشته اند که فارسی درست تری بوده است!!!؟ اگر او در این پندار و اندازه است که نمی داند «ط و س و ت و س»، بدون هیچ تفاوت و تغییری، مثل الف و ب و دال و ر و ز و غیره، تماما برداشته شده از الفبای عرب است، که بی چشم و رویانی با وقاحت تمام بر آن نام حروف فارسی گذارده اند، پس توسل خالقی به این معلق بازی های مضحک عرب شناختن حرف ط و فارسی دانستن حرف ت داستان بدون شرحی است که از بی سوادی او می گوید و از بلایی که کاتبان و جاعلان قرون اخیر با سهولت تمام بر سر مدعیان ما آورده اند و در عین گسیل دسته جمعی آنان به دنبال آن بنشن سیاه، خود به کمال لازم تفریح کرده اند.
«چنان که می دانیم ، در بیش تر دست نویس های کهن فارسی، غالبا حرف های پ، چ، ژ، گ را به صورت ب، ج، ز، ک نوشته اند. ناچار مواردی پیش می آید که یک واژه واحد را به هر دو حرف می توان خواند. ما در این گونه موارد، ریخت کهن تر را که گاه می توان آن را از راه صورت آن در زبان پهلوی بازشناخت، برگزیده ایم. برای نمونه ب خوانده ایم به جای پ در واژه های: بزشک، بسیچ، و یا پ خوانده ایم به جای ب در واژه های: اسپ، گرشاسپ، ژوپین، پدرود، پادافره، و چ خوانده ایم به جای ج در واژه های:نخچیر، چپیره، بسیچ، و ز خوانده ایم به جای ژ در واژه های: آزدن، زنده، دز، بزشک، و ژ خوانده ایم به جای ز در واژه های: ژوپین، بژه، مژه، و ک خوانده ایم به جای گ در واژه های: کرشاسپ، کرسیوز، و گ خوانده ایم به جای ک در واژه های: افگندن، گیومرث، کرگس، کامگار، نیاگان، تگاور، گیهان، پیگار و دیگر و دیگر. ولی قاعده ی ذال معجم را نگه نداشته ایم و آن را همه جا به صورت دال نوشته ایم. همچنین حرف ی را که برای نرمی و روانی و آسانی تلفظ میان دو مصوت می آید، همیشه به صورت یای دو نقطه نوشته ایم و ن به صورت همزه: گویی به جای گوئی و اگر پیش از کسره اضافه آمده است نیز آن را به صورت ی نوشته ایم: جامه ی زرنگار به جای جامه زرنگار. در مقابل الف هایی را که در تقطیع می افتند، در نوشتن هم انداخته ایم: ازیشان، به جای از ایشان، خواسته ست به جای خواسته است و خواستست. مگر جایی که افکندن الف دریافت مطلب را دشوار سازد: از ایران به جای ازیران).
(همان، همان مقاله، ص ۶۶)
به بازار مکاره ای که در آن خالقی مطلق همه چیز را به جای همه چیز قالب می زند و می فروشد، خوش آمدید! مطالب بالا چندان طرب انگیز است که گویی سخن در اجرای شیوه ی نوعی بازی سرگرم کننده با رفتارهای دل خواه است و نه یک زبان که باید از اسلوبی معین تبعیت کند: ب را به جای پ می گوییم و اگر دوست نداشتیم پ را به جای ب می گوییم؛ ژ را به جای ز می گذاریم و اگر به دل مان ننشست، ز را به جای ژ می گذاریم؛ به جای چ می نویسیم ج و اگر مفرح نبود به جای ج می نویسیم چ و از این قبیل شیرین زبانی های کودکانه و اگر از او دلیل بپرسید، چنان که در فوق ارائه داده است، یکی را کهن تر و دیگری را نوتر معرفی می کند! اما او از کجا تشخیص می دهد که چه فرم و گونه ای کهن تر و مسن تر و کدام یک نوتر و جدید تر است، برای دریافت جواب به وادی مخصوصی می رویم که هیچ صاحب خردی جز برای عبرت آموزی از آن گذر نمی کند، هرچند که ممتاز فکران ما در صد سال گذشته مجذوب این سرزمین عجایبی بوده اند که والت دیسنی های زبان فارسی از آن تصاویر متحرکی پر از ناممکنات، اما خیال انگیز فراهم کرده اند!
«کاتب مقدمه حرف پ را گاهی وقت ها با سه نقطه و گاهی با یک نقطه می نویسد: پادشاهی / بادشاهی. گاف را همیشه مثل کاف می نویسد، چ را گاهی وقت ها با سه نقطه و گاهی هم به یک نقطه می نویسد و برخی اوقات اصلا برایش نقطه نمی گذارد، شین را به سه نقطه و گاهی هم با هشتکی به شکل رقم ۸ که بر بالای کشیدگی آن قرار می دهد می نویسد، ژ را همیشه با سه نقطه می نویسد: قاعده ی ذال را هم رعایت نمی کند. در صفحه ای که اسامی پادشاهان ایران آمده در اکثر مواردی که نام یزدگرد ذکر شده، گاف را به جیم گردانده و واژه را به صورت یزدجرد نوشته. گشتگی گاف به جیم و نه برعکس، از آن جا معلوم می شود که در مواردی که از دستش در رفته و صورت اسم بدون دست خوردگی موجود است، نام این پادشاه یزدکرد نوشته شده است. پس معلوم است که کاتب اصلا نام را با کاف می نوشته و یا خودش یا کس دیگری بعدا در این رسم الخط دست برده است.
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، مقاله ی محمود امید سالار با نام پیش گفتار شاه نامه ی فردوسی...، ص۱۶۷)
این هم دست فروش و بساط دار دیگری در همان بازار مکاره! انگار که شیطنت های خانوادگی نوه های ملوس شان را با شادمانی تمام بازگو کنند، از بازی شورانگیز پ و چ می گویند و کاتب را نه تمسخر بل تشریح می کنند که چه گونه به میل خویش یک واژه ی معین با حرف پ را برای تغییر ذائقه، گاه ب می نوشته است و هیچ یک از خیال نگذرانده اند که این جا سخن از نگارش به خط و زبانی معین است و اگر آن زبان پ و چ و ژ را می شناخته، پس چرا کاتبی در متنی واحد، هرکجا هوس کرده پ را ب، ژ را ز و چ را ج و یا ح نگاشته است؟!! زیرا که این ها خود می دانند اوضاع از چه قرار است و برای شان پسر با پ با بسر با ب و یا پدر با پ و یا بدر با ب تفاوتی ندارد هرچند که دگرگونی معنایی آن ها از زمین تا آسمان باشد. به زودی معلوم همه خواهم کرد که به راه اندازان این بازی احمقانه با خبر بوده اند که با گروهی روشن فکر ظاهرا خجسته و انصافا بی مایه رو به رویند که در جای کنکاش های بنیانی، می توانند بی خیالانه بیست سالی از عمر خود را بر سر این موضوع خنده دار تلف کنند که پ کهن تر است یا ب، ت فارسی تر است یا ط و پیش خود چنان گمان برند که گره ای از ستارگان آسمان ادب و لغت و زبان و بیان فارسی را گشوده اند!!؟
«چنان که گفتیم برخی از این ویژگی های رسم الخط صفحات نونویس متن مبین این است که از روی نسخه های قدیمی استنساخ می شده است. مثلا در برگ ۵۲ ر، «چه کرد» را مطابق رسم الخط قدیم «چکرد» و «چه گوید» را «چگوید»، «چه گویم» را «چگویم»، «خورشید» را «خرشید» نوشته است... البته این ها مختص به برگ های نونویس نسخه نیست، زیرا در برگ های قدیمی نیز این قاعده به صورت یکنواختی رعایت نمی شود به طور کلی می توان گفت که در اکثر نسخ خطی قواعد رسم الخط همیشه به صورت یکدست حتی از سوی کاتب واحد رعایت نمی شود...در مورد رسم الخط نسخه های فارسی یک مطلب را باید به خاطر داشت و آن این است که نمی توان هیچ قاعده ی محکمی که همه ی کتاب و نساخ همیشه از آن پیروی می کرده اند در این نسخه ها یافت. هر کاتبی شیوه کلی خود را دارد که حتی از آن هم گاه تخلف می کند».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، مقاله ی محمود امید سالار با نام پیش گفتار شاه نامه ی فردوسی...، ص۱۶۷)
پس قضیه به این صورت درآمده است که می گویند رسم الخط صفحات نونویس را از روی متن های کهنه بر می داشته اند، که نمی دانیم این تشخیص و تشخص چه گونه بر اینان عرضه و ارزانی شده و از کجا باخبرند که کاتب متون کهنه، که سطری از آن را به دست ندارند، چه چیز را به چه صورت می نوشته است؟ و دل خوشی فراوانی می خواهد تا بخندیم هنگامی که بلافاصله می خوانیم همان کاتبان کهن نیز همیشه یکنواخت نمی نوشته اند!!! در تصور من تنها این راه گشوده است که پشت این حضرات احتمالا به چند پیش گو و عالم از غیب گرم بوده است که این همه با فراغ بال و افتخار، نادانسته های خود را چنین معجزه وار جای گزین دانایی می کنند و بالاخره نیز معترف اند که نه در نگارش حرف ب و پ و ت و ط و نه در موارد دیگر نمی توان هیچ قاعده ی محکمی یافت که حتی یک نساخ واحد و در متنی واحد از آن پیروی کرده باشد. به راستی که زبانی شیرین تر و مناسب پاس داشتن و در عین حال بی صاحب تر از این یافت نمی شود که هرکسی را در صحنه ی سیرک وار آن، مشغول عرضه ی شیرین کاری ها و شعبده بازی های شخصی خویش می بینیم، همراه نویسندگان و نسخه بردارانی که گویی با حروف این خط و زبان معاشقه می کرده اند!!!
«اما متاسفانه گاهی شرح و تفسیرها خیلی بعد و به وسیله ی شخصی دیگر به متن افزوده می شوند. مثلا یک نسخه دیوان خاقانی در سده ی دهم هجری کتابت شده است، اما همان گونه که در حاشیه تصریح شده، شرح و تفسیرها در قرن دوازدهم، به وسیله ی یک هندی که هیچ چیز از او نمی دانیم، و با مقابله با «نسخه ی میان نورالله شیونداری» در حواشی آن افزوده شده اند. این نسخه به شماره ۶۲۱ در مخزن فارسی کتابخانه جای دارد».
(فرانسیس ریشار، کتاب ایرانی، ص ۶۴)
نه این گونه آگاهی ها، نه آن خانواده های شیرازی که از مادر بزرگ تا نوه نسخه جعل می کرده اند، نه آن دانشگاه آموزش کتاب سازی در اروپا، نه آن انبوه نسخه نویسان هندی و اهل عثمانی که در اوائل قرن دهم به بعد، مرکز و مشغول انتشار متون فارسی بوده اند، نه آن مثنوی که در کابل و هند می یابند، نه آن دیوان حافظ که در مدت چند دهه از دو صد بیت به پانصد غزل متورم می شود، نه نبودن کاروان سرا و حمام و بازار و آب انبار، نه زندگی پر از هراس و هزار ساله ی مردم بر بلندی ها و قلاع غیر قابل عبور، نه فقدان دو واژه ی فارسی بر سنگ و پوست و چوب و کاغذ در ماقبل صفوی و احتمالا حتی نه اعتراف شخص فردوسی، حتی اگر از قبر برخیزد و منکر همه چیز و حتی شخص و مقبره ی خویش شود، ظاهرا گروهی را ذره ای از جایگاه کنونی نخواهد جنباند که دریابند بر سر چه سرگرمی جغجغه سانی عمر می گذرانند، چه گونه بر ریشه ی پوسیده ای آویزان شان کرده اند و به صرافت نمی افتند که از کنج بویناک خیالات تاریخی و ادبی خویش بیرون بلغزند، نفسی تازه کنند و هستی سرزمینی را با بازی کلماتی درهم نیامیزند که حتی نمی دانیم از حلق چه کسانی بیرون ریخته است!
«مع هذا چون چند نسخه ی خطی از متنی نزدیک به عصر فردوسی در دست داریم تا حدودی نسبی می توان بر شیوه ی کتاب و نحوه ی تنظیمی که در نسخه های اوائل قرن پنجم به کار رفته است واقف شد. فی المثل خط اسدی طوسی همشهری فردوسی و سراینده ی منظومه گرشاسب نامه که نسخه ای از کتاب داروئی الابینه عن حقایق الادویه را به سال ۴۴۷ هجری نوشته است در دست داریم و آن نمونه ای است گویا از رسم الخط و کاغذی که در اوقاتی نزدیک به عصر فردوسی در شهر طوس مرسوم بوده. اوراقی معدود هم که از نسخه ی وامق و عذرای عنصری و گرشاسب نا مه ی اسدی به دست آمده است که به احتمال قوی از آن روزگاران و نمونه ای است از طرز ضبط و نگارش کتب شعری در عهد غزنویان».
(شاهنامه از خطی تا چاپی، مولف ایرج افشار، ص ۵)
بی پروایی در ارائه ی اطلاعاتی مبنی بر تصورات، در جای محکماتی که لازمه ی چنین گفتارها است، در این چند سطر نقل از نوشته های افشار بی داد می کند. در نزد او اثبات مطالب در زمره ی فرعیات است و ابایی ندارد که پیش از ارائه ی هر مستندی مدعی شود که نسخه هایی نزدیک به عصر فردوسی از همشهری فردوسی به دست آورده است که کسان دیگری هم او را استاد و برخی دیگر خواهر زاده ی فردوسی نوشته اند. برای این فرزانگان بی فروغ رجوع به صحت این جزییات بی هوده می نماید و تفاوتی در این معرفی نمی بینند که شخص واحدی حتی تواما همشهری، استاد و برادر زاده ی فردوسی بماند، زیرا که سر دادن سخن زمانی که محتاج ادله نباشد، لاجرم همان اندازه بی سر وته می شود که می خوانید. غرض اولیه و اصلی این است که بر اساس خیالی دیگر، مبنی بر یکسانی و انطباق مواد نوشته ای، با ممکنات زمان فردوسی، ما را صاحب نسخه ای از دانشوری مقدم بر شاه نامه بدانند و اگر کس دیگری از میان خودشان مطلقا بر این سخنان بخندد و نفی کند باز هم او را مجاز و محترم می دارند و کسی بر کسی نمی شورد زیرا که رد یک گمان بر مبنای گمانی دیگر، داد و ستد دلچسب و سرگرم کننده و مفرحی است که چیزی از کسی نمی کاهد و ضرری به کسی، مگر فرهنگ ملتی نمی رساند، که محل نگرانی این حضرات نبوده و نیست. پس اصلح آن که این لجنزار را به هم نزنیم!!!
«درباره ی احوال و اقوال و آثار این شاعر لغوی قرن پنجم هجری در متون قدیم و کتب و تذکره و آثار تحقیقی دانشمندان ایرانی و خاور شناسان اروپایی سخن بسیار رفته است و نقد گفتار آنان نیز از قبیل این که برخی او را استاد فردوسی و گروهی خواهر زاده ی وی دانسته و پاره ای به وجود دو شاعر اسدی تخلص قائل شده اند، تا بر برخی اشکالات ناشی از نقص تتبع و تحقیق خویش به آسانی پرده کشند، به نحو مستوفی شده است... کتاب الابنیه را که تالیف ابومنصور موفق بن علی الهروی و در مفردات ادویه است و در کتاب خانه ی دولتی وین اطریش مظبوط می باشد، اسدی در ماه شوال سال ۴۴۷ هجری تحریر کرده است و گرشاسب نامه را به سال ۴۵۸ هنگام اقامت در نخجوان نزد امیر ابودلف حکم ران آن ملک به فرمان و اشارت دستور و دبیر وی و به پاداش انعام و احسانی که از آن امیر دیده بود، به انجام رسانده است».
(اسدی طوسی، لغت فرس، مقدمه ی محمد دبیر سیاقی، ص ۳)
چنین نقل می کنند که فردوسی را برادر زاده ای بوده، هم در سمت استادی او. می گویند فردوسی سرودن شاه نامه را در ۳۸۰ هجری به پایان رسانده و این برادر زاده ی استاد را، ۷۸ سال پس از فراغت فردوسی از شاه نامه نویسی و سال هایی پس از درگذشت شاگرد و برادر زاده ی دیوان پرداز خود، هنوز مشغول نسخه نویسی می بینیم، حال کسی از همین حضرات معرکه گیر، لااقل سن برادر و این برادر زاده ی فردوسی را تعیین کند تا این اباطیل، صورتی عاقلانه تر و ممکن تر بگیرد و از کشف شگردهای صنعت دروغ در دروغ به عنوان پوششی بر ناممکنات موجود در شناس نامه نویسی برای تاریخ و فرهنگ مردم ایران، محظوظ شویم.

اینک افتخار دیدار برگی از آن کتاب الادویه نصیب تان شده است که می گویند اسدی طوسی در قرن پنجم هجری نوشته است. خرچنگ قورباغه ای تمام عیار که غمزه و اطوارهای سبک سازانه ی یک جاعل کهنه کار هندی از سر و روی آن می بارد. کسی خود را موظف نمی بیند که برای صحت ادعای قدیم ترین شمردن این دست نویس فارسی دلیلی قابل اعتنا بیاورد، لازم نیست بر این نوع نگارش نامی بگذارند و پیشینه و مقدمه ای بر آن، حتی به دروغ بنویسند. این خط عجیب می تواند ناگهان از آسمان افتاده باشد با این ویژگی که در واژه های سطر آخر آن می بینید: جون به جای چون و بوست به جای پوست و در همه جا کی به جای که. احتمالا مرکب این دست نویس در زمره ی میراث سلیمان بوده و از دوام افسانه ای برخوردار بوده است که ۹۰۰ سال عمر، کم ترین سایه و ساییدگی و رنگ پریدگی بر جلای آن ننشانده است! اما اگر نویسنده ی این نسخه همان اسدی طوسی است که فرهنگ لغت فرس را فراهم کرده، چرا هیچ یک از اطوارهای این دست خط و اداهای این ویژه نویسی را در لغت نامه ی خویش مراعات نکرده است؟
«چاپلوس: فریبنده باشد. بوشکور گفت:
مکن خویشتن سهمگین چاپلوس، که بسته بود چاپلوس از فسوس
نوس: قوس و قزح باشد. خسروانی گفت:
از باد روی خوید چو آب است موج موج، وز نوس پشت ابر چو چرخ است رنگ رنگ».
(اسدی طوسی، لغت فرس، ص ۶۱)
این همان اسدی طوسی است که چون را جون و پوست را بوست نوشته بود، اما این جا و در لغت نامه ی معروفی که از همان زمان به شخص او نسبت می دهند، چاپلوس را معنی می کند با همان چ و پ که همه با آن آشناییم و حتی از شاعران پیش از خویش ابیاتی به کرایه می گیرد تا معلوم شود قریب قرنی پیش از او هم چ و پ برای گویندگان شناسا بوده است! و خنده دارتر از همه این که همین اسدی طوسی که دائما خود را با نسخه برداری از آثار دیگران سرگرم می کرده است، در فراهم آوردن نسخه ای از همین لغت نامه ی خود چندان بی خیالی نشان داده، که محمد دبیر سیاقی مصحح کتاب اش در ۹۰۰ سال بعد، او را چنین تمسخر می کند:
«از لغت فرس اسدی طوسی تا آن جا که نگارنده اطلاع دارد پنج نسخه ی کهن موجود است... نسخه ی پنجم ظاهرا قسمتی از نسختی است از لغت فرس اسدی متعلق به کتاب خانه ی ملی ملک که کوشش و تجسس آقای دکتر صادق کیا استاد دانشمند دانشگاه تهران آن را از پس پرده ی فراموشی بیرون آورده ... و آن از روی قرائن ظاهرا در ۷۲۲ تحریر یافته و قدیم ترین نسخه ی موجود است... این چهار یا پنج نسخه هیچ یک چنان که باید منطبق بر یکدیگر نیستند بدان حد که اختلاف کلی تعداد لغت و نوع و میزان شواهد و دگرگونی عبارات و تعریف لغات را نمی توان حمل بر تسامح نساخ در استنساخ از روی نسخه ی اصل کرد و به عبارت به تر نام اختلاف نسخه نمی توان بر آن ها نهاد و همین امر است که موجب تردید انتساب قطعی نسخه های موجود به اسدی طوسی شده است».
(اسدی طوسی، لغت فرس، ص پنج)
می بینید که به اعتراف خودشان نیز برگ نوشته ای با پدر و مادر درست، از هیچ زمانی به دست ندارند که خود بر صحت و سلامت نفس و نسل آن مطمئن باشند. در این جا فاصله ی قدیم ترین نسخه ی لغت فرس را با مولف آن ۳۰۰ سال می گویند، حال آن که مدعی می شوند اسدی طوسی از زمان خودش نسخه هایی از تالیفات دیگران به جای گذارده است!!! این معجزه زمانی با واقع امر گره می خورد و صورت درست می گیرد که مختصرا اعلام کنم: ابومنصور موفق بن علی الهروی نیز چون اسدی طوسی و چون فردوسی و چون ابوشکور و چون خسروانی و هر صاحب سخن و مقام سیاسی و سازنده و جنگنده و مکتب دار و طبیب و جغرافی دان و مفسر و مورخ دیگر، همراه تمام دست نوشته ها و دیوان ها و عهدنامه ها و اطوارهای شان، که به قبل از ظهور صفویه نسبت می دهند، جز دروغ کامل و عریان و خرده ریزهای بی ارزشی نیست، که برای پرکردن گوشه ای از چاله ی هولناک فقر تمدنی ناشی از قتل عام بنیان برانداز پوریم، جمع کرده اند. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385 و ساعت 2:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۳
پس، از تعارفات دست بشوییم و به تعقل روی آوریم. از یک شیرازی الاصل صاحب عنوان و با کرامت های مکرر، که به حکم مسئولیت های اش در مراکز فرهنگی فارس، لاجرم حجره داری زبان و بزرگان و بناهای فارس می کند و خود را کباده کش نام آوران و شیرین زبانانی می داند که گمان دارد در اقلیم فارس دفن شده اند، چند سئوال ساده پرسیدم از این دست که: ای با خبر از زیر و زبر شیراز، می توانی دلیل و نشانه ای بیاوری که پیش از صفویه به شهر شما اندام قبوری با نام سعدی و حافظ برقرار بوده است؟ و او با چشم های مغولی برخی از فارسیان شیراز! مرا می پایید باحیرتی متداول و مضاعف! خاموشی اش طولانی شد. نرم تر پرسیدم: چه می گویی؟ بالاخره سر برداشت، و نه چندان به سهولت و رضایت، گفت: حقیقت این که نه حافظ و سعدی، که قبر سیبویه و شاه شجاع و خواجوی کرمانی و کسانی دیگر هم، حجت قانع ساز جز سنگ قبر نوکنده ندارند، زیرا باخبرم تا سال ۱۳۵۰شمسی سخنی از سیبویه و مقبره اش به شیراز نبود و در آن سال ها مسئولین امور آن زمان، مزار سیبویه را افتتاح کردند!!! گفتم حالا در باب همشهری شما جنید چه باید گفت، که در کتاب «شد الازار» و یا «مزارات شیراز» و یا «هزار مزار»، سلسله بزرگان فاقد نشانی، به ترتیب از یعقوب لیث صفاری تا سلطان جلال الدین شاه ابو شجاع و همین سیبویه و چند صد تن دیگر را، با دفن در خاک شیراز نام دار و وارد تاریخ و ادبیات فارسی کرده است؟!
«استاد سیبویه نحوی رحمت الله علیه: کنیت وی ابو بشر است و آن اعرف است و گفته اند که کنیت سیبویه ابوالحسن است و نام او عمرو بن عثمان بن قنبر و مولی ابوالحارث بن کعب است و شیخ ابوطاهر محمد بن یعقوب فیروز آبادی در کتاب لغت آورده است که سیبویه مبارک پسری باشد و سیبویه به فارسی بوی سیب باشد و بدان که سیبویه علم نحو را از خلیل فرا گرفت و دیگر از عمرو بن یونس و غیر او و لغت از اخفش فرا گرفت...سیبویه از بیضاء شیراز بود و متوفی شد در سال صد و هشتادم از هجرت. بر قول قاضی جمال الدین که گفته است در شرح مفصل که قبر سیبویه در شیراز است در مقبره ی باهلیه نزدیک دروازه ی کازرون و بر قبر وی نوشته سیبویه ولی ما معین وقوف نیافتیم بر قبر وی».
(عیسی بن جنید شیرازی، تذکره هزار مزار، ص۱۳۷)
می گویند این جنید شیرازی خود به آخر قرن هشتم هجری درگذشته و در شهری که کهن ترین مسجد جامع آن را باید همان پیش چشم خودش ساخته باشند، زیر لب از مزار یک نحوی قرن دوم هجری به شیراز چنان خبر می دهد که ناگزیر با زبانی فصیح و ادیبانه در انتها تایید دارد که: هیچ نیافتیم!!! از جمیع این عوالم معلوم می شود که شخص جنید و کتاب اش را قبل از سال ۱۳۵۰ شمسی ساخته اند، زیرا پس از آن سال سیبویه در شیراز مقبره داشته و عجیب این که نه در نزدیکی دروازه ی کازرون که جنید می گوید!!! التماس دارم سرسام نگیرید زیرا هنوز مرا با چند صاحب خرد کار است که با هم بر مزار این بارگاه خط و زبان و ادب فارسی بگرییم و ببینند که چه سهل و بوالعجب کاری در پیش گرفته اند: اگر از سلطان جلال الدین شاه شجاع، که حافظ این همه از او یاد می کند، قصر و دربار و بازار و حمام و آب انبار و کاروان سرایی به شیراز نمانده، پس برای حفظ نام او و امثال او، بر قطعه خاک بی مدعی و پرت افتاده ای، سنگ تازه کنده ای بگذار و کسی را بگمار تا شرحی بر قبر او در کتابی بنویسد تا این همه صاحب کلام و مقام، که فاقد اسباب ظاهر حیات اند، لااقل به سبب گورشان زنده بمانند و قابل اثبات شوند!!!! شگردهای جاعلانه و متنوع آنان پیوسته به همین سان ساده بوده است، چنان که در مورد پاسارگاد نیز همین نیرنگ را به کار زده اند، نخست در مزرعه ی چغندری سنگ های قصور کورش را چیده، سپس در شرح و بسط آن کتاب «پاسارگاد» نوشته اند!!!
«امیر یعقوب بن لیث: از ملوک صفاریه ی شیراز بود و در بدایت حال صفاری می کرد. اما متکبری جبار بود چنان که روزی با عم خود می گفت هرچند که فکر می کنم در حال و امر خود این کار دون لایق من نیست که من عمر صرف آن کنم . گفت چه کار لایق تو است؟ گفت می خواهم شرفی و صیتی و آوازه ای در دنیا پیدا کنم پس توجه به خراسان کرد و خدای تعالی مراد او بداد و غالب شد بدین دیار و ملوک را به قهر و اجبار مدین ایشان مسخر گشت تا به کرمان و فارس رسید و از آن جا به رود جیحون و به ری رفت و از آن جا به به سجستان».
(عیسی بن جنید شیرازی، تذکره ی هزار مزار، ص۳۲۸)
از چنین یعقوب لیثی بر می آید که خود را از کرمان به سیستان نرساند، که دو قدم راه است، بل ابتدا به جیحون و ری رود و سپس به سجستان سرازیر شود که شیب، طی راه را سهل تر می کند و از جنید نپرسید ۴۰۰ سال پس از ماجرا، از چه راه دریافته است که یعقوب لیث روزی نزد عم خود چه درد دلی آورده، تنها از این جماعت صاحب عصا و عینک و ردای استادی بپرسید این که جنید وصف می کند همان یعقوب لیث مذکور در «تاریخ سیستان» است و یا از این صفار نیز چون کورش هخامنشی، در تاریخ خود دو نمونه داشته ایم؟! بدین ترتیب با هر ضربه ی بیلی بر گودال این گور دسته جمعی قتل عام خرد مندی، که تازه کشف کرده ایم، پاره ی تازه ای از جنازه ی کتاب مجعول دیگری بیرون می افتد تا از وسعت این قصابی بی رحمانه ی فرهنگ به ظاهر ملی خویش با خبر شویم و اگر نتوانسته اند و نخواهند توانست فارسی نوشته ای را کهن تر از دوران صفوی با اصطلاح جدیدشان رونمایی کنند، پس لااقل صاحب کرامت و فصاحت و سیاستی به شیراز را، که پیش از صفویه درگذشته باشد، با گوری مسلّم و به سند درست نشان دهند! پس در باب این زبان و خط و فرهنگ فارسی ظاهرا کهن، که حکم می کنند پاس بداریم، سخن دیگری را بر زبان برانم و گوشه جدایی از جمال پر از آبله ی مجعولات آن را بنمایانم.
«جند کس را در اول کتاب یاذ کرد مکر خواجه حسن میمندی کی وزیر خاص محمود بوذ و از آن سبب میان ایشان موافقت نبود کی فردوسی مردی شیعی مذهب بود و حسن میمندی از جمله نواصب و او را همه میل بذین مذهب بیشتر بوذی و هرچند دوستان او را نصیحت بیشتر کردندی کی با وزیر این معنی لجاج نشایذ بودن کفتار ایشان قبول نکردی و جواب وی جنین بوذی کی من دل بر آن بنهاذم کی اگر خذای تعالی جنین تقدیر کرده است کی این کتاب بزبان من کفته شوذ طمع از مال سلطان ببریذم کی مرا بجاه وزیر حاجت باشذ»
(شاه نامه نسخه ی عکسی فلورانس، مقدمه)
این نمونه ای از نگارش زبان فارسی در قرن هفتم هجری است که در مقدمه ی نسخه ی شاه نامه ی فلورانس می خوانیم. همان نسخه ای که بخشی از دعواهای بر سر راست و دروغ و صحت و سقم و سالم و مجعول بودن آن را شنیدیم و شاهد شدیم که به هم پریدند، خسته شدند و بدون هیچ اعلام نتیجه ای، سرانجام همگی صلاح را در سکوت دیدند. اما کار کنونی من رسیدگی به احوال نگارش چند سطر فوق است که حرف چ را به رسمیت نمی شناسد و در جای آن ج می گذارد. به جای هر حرف دالی که دوست ندارد حرف ذال می نشاند و برای طرب بیش تر ما «بود» را به صورت «بوذ» و «نبود» را بدون ذال و به صورت امروزی آن می آورد تا از معجزه ی حرف نفی «ن» بر سر افعال در ۸۰۰ سال پیش بی خبر نمانیم. موصول «که» را همه جا «کی» می نویسد ولی در شاه نامه ای که به دنبال این مقدمه آمده، همه جا «که» به صورت امروزین است تا بر معلومات خود بیافزاییم و بدانیم «که» را در فارسی قرن هفتم، در نگارش به نثر، به صورت «کی» ولی در سرودن شعر همان با اصل «که» می آورده اند!!! در این جا «چنین» ها «جنین» و «گفتارها»، «کفتار» است، و تنها خدای تعالی می داند که خواننده از کجا به مقصود اصلی نویسنده پی می برده است؟ و به همین ترتیب در متونی که قصد الصاق آن به دوران ماقبل صفویه را داشته اند، پ را ب و ژ را ز می نوشته اند تا گمان کنیم زبان فارسی هم تحولاتی را پشت سر گذارده است و چیزی نمی گذرد که با ندانم کاری های آن ها در این باب نیز آشنا می شویم!

این تصویر برگ آخر همان شاه نامه ی نسخه ی فلورانس است، که نثر مقدمه ی آن را در بالا خواندید و پیش تر هم نقش این صفحه را دیده بودید و برای درک بیش تر مطلب، آن چهار سطر شعر بالای کتیبه ی منقوش میان صفحه را با هم بخوانیم:
کرا کوهرش بست و بالا بلند، کند باذه او را جو خم کمند
کرا کوهرش بوذ و بالاش بست، بکیوان برذ جون شود مست
جو بیدل خورد مرد کردد دلیر، جو روبه خورد کردذ او نره شیر
جو بژمان خورد شادمانه شود، برخسار جون نادرانه شوذ
ملاحظه می کنید که در این جا دیگر «کی» در کار نیست که و کرا حاکم است، همه جا «چو» را به صورت «جو» می بینیم، به جای پست نوشته اند بست. بیدل دلیر می کردد، همراه دال، اما روباه شیر می کردذ، با ذال. چنان که پ در لغت پژمان به صورت ب آمده ولی ژ به صورت امروز خود باقی است! و از همه طرب انگیزتر این که همین بژمان می تواند با دال معمولی شادمانه «شود» ولی به زمان ناردانه شدن باید که دال «شود» را با ذال تعویض کند!!! این از اسرار خط و زبان کهن فارسی است که فقط و فقط جاعلان جهود از حکمت آن سر در می آورند. می توان آن ها را تصور کرد که به هنگام نوشتن این مجعولات و مبهمات، از تمسخر صاحبان ادا و عقول ما، لذت سرشار و حظ وافری می برده اند!!!
این هم برگی از نسخه ی شاه نامه ی بریتانیا باز هم مربوط به قرن هفتم هجری. همه چیز در این جا به شوخی شبیه تر است. در سطور ردیف دوم نیم بیت «نگارنده برشده بیکر است»، پیکر را بدون حرف پ می بینیم، در ابیات ردیف پنج، «بژرفی بفرمانش کردن نکاه»، باز هم حرف ژ صحیح و سالم است و زیبا ترین شوخی را در نیم بیت «جو این چار کوهر بجا آمدند»، مرتکب شده اند: چو را به صورت جو ولی چار را با چ سالم نوشته اند!!! در دو ردیف پایین تر در نیم بیت «بجنبنده چون کار پیوسته شد» حرف چ و پ را سالم می بینیم ولی در سطر آخر در بیت «بدشت و چو دریا و چون کوه و راغ، زمین شد بکردار روشن جراغ» تمام چ ها جز چ چراغ سالم است!!! طبیعی است جاعلین عمدتا یهود این عملیات، چه بسا دمی به خمره می زده و هوشیاری و دقت رعایت کامل دستورالعمل های جعل را نداشته اند!
«اما چون این عالم کمال یافت و اثر آباء عالم علوی درامهات عالم سفلی تاثیر کرد و نوبت به فرجه هوا وآتش رسید، فرزند لطیف تر آمد وظهور عالم حیوان بود وآن قوت ها که نبات داشت با خود آورد و دوقوت او را افزود: یکی قوت اندر یافت که او را مدرکه خوانند که حیوان چیزها را بدو اندریابد و دوم قوت جنباننده که بتایید او حیوان بجنبد و بدان چه ملایم اوست میل کند و از آن چه منافر اوست بگریزد و او را قوت محرکه خوانند. اما قوت مدرکه منشعب شود به ده شاخ: پنج را از او حواس ظاهر خوانند و پنج ر از او حواس باطن».
(نظامی عروضی سمرقندی، چهار مقاله، ص ۱۰)
اما این یکی متنی است قرن ششمی و صد سال مقدم بر آن مقدمه ی قرن هفتمی نسخه ی فلورانس شاه نامه و هر دو نیز سوقات خراسان! به جای آن لال و دال و ذال بازی مقدمه نویس شاه نامه، و که را کی گفتن و چنین را جنین خواندن، این جا نثر سالم امروزین و مملو از لغات عرب و فصاحت و فرصت لغت بازی است. چ ها و پ ها و که ها و دال ها همگی سالم اند و انگار نه انگار که قرار بر این بوده است که تفاوتی میان متون و مکتوبات ماقبل و مابعد صفویه قائل شوند! آیا کسی را توان آن هست که از سر عزت و کرامت از واقع امر در این بازی فرهنگ سازی سراسر شعبده برای ایرانیان، خبری روشنگر بیاورد؟ و اگر حال تان از بسیار شنیدن دروغ بد نمی شود، پس شرح احوال و روزگار فردوسی را در حکایت نهم مقاله ی دوم همین چهار مقاله بخوانید تا دریابید این همشهری فردوسی، که زبان خود را به صورت دیگر به کار می برد، چه چیزها که از حال و روزگار فردوسی نمی دانسته است! حالا کسی از گوشه ای، رو به مهتاب مثلا ضجه خواهد زد که زبان فردوسی لهجه ی دهقانان خراسان و زبان عروضی سمرقندی از آن مردم مایه دار آن دیار بوده است و اگر چنین شد پیشاپیش گفته باشم که در اصطلاح و عقل این حضرات، هنوز حتی معنی درست دهقان نیز نیامده و اگر بنشینند معلوم شان خواهم کرد که تمام آن داستان های مندرج در چهار مقاله تنها برای زنده کردن نام مجهولانی به جهان چون محمود غزنوی و کندی و فردوسی و بیرونی و این طبیب و آن منجم و از این قبیل است که جز همین مسوده های نوساز و میراث کاغذی، نشان دیگری از آنان در روزگار به جای نمانده است.
«بر دار کردن حسنک وزیر: و آن روز و آن شب تدبیر بر دار کردن حسنک در پیش گرفتند و دو مرد پیک راست کردند با جامه ی پیکان، که از بغداد آمده اند و نامه ی خلیفه آورده که: «حسنک قرمطی را بر دار باید کرد و به سنگ بباید کشت، تا بار دیگر بر رغم خلفا هیچ کس خلعت مصری نپوشد و حاجیان را در آن دیار نبرد». چون کارها ساخته آمد، دیگر روز، چهارشنبه دو روز مانده از صفر، امیر مسعود برنشست و قصد شکار کرد و نشاط سه روزه، با ندیمان و خاصگان و مطربان و در شهر، خلیفه ی شهر را فرمود داری زدن بر کران مصلای بلخ، فرود شارستان. و خلق روی آن جا نهاده بودند ، بوسهل بر نشست و آمد تا نزدیک دار و بر بالایی بایستاد و سواران رفته بودند با یادگان تا حسنک را بیارند».
(نرگس روان پور ، گزیده ی تاریخ بیهقی، ص ۱۴۳)
این هم قماش دیگری از همان قضیه، ولی سیصد سال مقدم تر بر آن مقدمه شاه نامه نسخه فلورانس و باز هم مکتوبی از همان اقلیم خراسان که پ و چ و حتی گ و ژ سالم دارد، نمی بینیم که را کی نوشته باشند و بود را بوذ. بدین ترتیب باید بروز نوعی بیماری لکنت زبان عمومی را محتمل بدانیم که مردمی به صرافت ترک معهود بیافتند، و ناگهان چنین را جنین و پدر را بدر بنویسند و احتمالا این جا هم باید معتقد به کاربرد نوع جدید هزوارش پس از اسلام شویم که پرده را برده می نوشتند و پرده می خواندند! این قضایا جز مسخره بازی نیست و تنها وسعت بلایی را می نمایاند که بر سر همه چیز ما آورده اند و این را هم اضافه بگویم که این انبان شیرین زبانی از زبان و قلم عروضی سمرقندی و یا بیهقی، نه با قصد شرح روابط حیات یا دار زدن حسنک، بل تمهیدی برای اثبات حضور محمود و مسعود و این شاعر و آن حکیم و مورخ دیگر بوده است و بس، که چنین قصص برکاغذ و باز نویس شده در همین یکی دو سده ی اخیر را، جایگزین مسجد و کاروان سرا و حمام و آب انبار و خانه های اشرافی و بناهای حکومتی کرده اند!!!
روی اول برگ نخست نسخه ی قاهره مورخ ۷۴۱ هجری

یکی از نخستین برگ های نسخه ی لنینگراد مورخ ۷۳۱ هجری

برگی از نسخه ای مصور، باز هم منتسب به قرن هشتم هجری
این هم سه برگ از سه شاه نامه ی تقریبا همزمان، که می گویند از میانه ی قرن هشتم هجری به جای مانده است، افزون بر دویست سال پس از عروضی سمرقندی و سیصد سال پس از بیهقی، که ظاهر حروف شان به تمامی سالم بود، بار دیگر و دوباره در این نسخه ها پیر بیر است و چه جه و پای بای و بود و خرد بوذ و خرذ و باز هم نه به صورت قاعده مند! آیا این بازی چه زمان به سر می آید و از کجا دریابیم که زبان فارسی بالاخره از آغاز چ و پ و ژ و گاف را می شناخته و یا نه، اگر می شناخته این موش و گربه بازی چیست که کاتبان و در واقع جاعلان به راه انداخته اند و اگر نمی شناخته باز هم این موش و گربه بازی چیست که کاتبان و در واقع جاعلان به راه انداخته اند و چرا در آسمان نگارش فارسی گاه این حروف در سطری طلوع و در سطر دیگر غروب می کنند؟ چرا در نگارش به نثر، موصول «که» آشنا نیست و در کتابت شعر شناخته است، چرا دال را در دو واژه ی یکسان زمانی به صورت اصلی و زمان دیگر به شکل ذال آورده اند و این چه گونه کاتبان و چه زبان و نگارش بی صاحب و قاعده ای است که هر کس می تواند به میل خود هر تصرفی که بخواهد، در گویش و نگارش آن انجام دهد؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه هجدهم بهمن 1385 و ساعت 2:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۴
آن ها در ظاهر به هزار اطوار بالا نشینی متوسل می شوند، با نیشخند به یکدیگر دل گرمی دهند که این مباحث و مداخل جدید قابل اعتنا نیست، قدرت حذف پذیرفته های پیشین را ندارد و دل خوش اند که این هیاهو موقت است و بی توجه به زبانه های آتشی که هفت سال است دائما سرکش تر می شود، در حال گریز از لهیب آن، به یکدیگر اشاره می کنند که این جرقه به زودی خاموش خواهد شد، اما علی رغم این بالماسکه ی ناشیانه و بدلی، خواب و آرام از کف داده اند، محافل شان پر از سخن ناخواسته در این باره است، کتاب های چون حلوای شان، از شعر و نثر، به کام آن ها بی مزه و تلخ و عوامانه می آید، در خلوت و خمیازه کسی در درون شان دائما تکرار می کند که حق با پورپیرار است، دل واپس اند که در یادداشت بعد چه رسوایی تازه ای برای باورهای آنان به بار خواهم آورد، آرامش از آنان سلب شده، از دانش جویان و جوانان می ترسند تا مبادا در این ابواب از آن ها مطلبی بپرسند، سراسیمه اند که یکی از میان شان ناگهان به سود حقیقت خروج کند، برخی از آن ها تکیده شده، از خور و خواب افتاده اند، سم بر زمین می گوبند و نمی دانند بدون آن فردوسی حماسه سرا و حافظ شیرین سخن، چه گونه روزگار خیال خود را سر و سامان دهند و چنان که در میان بیابانی خشک و ناشناس اسب و شترشان سقط و مشک آب شان دریده شده باشد به وحشت افتاده و زندگی فرهنگی و شلخته گری های تاریخی شان بدون آینده و چشم انداز مانده است.
«مراسم زناشویی پارسیان: دست کم در میان فرقه ی شاهنشاهی، درگذشته دوبار برگذار می شد: یک بار به پازند و بار دیگر به سنسکریت. گفته شده است که علت این دوگانگی مراسم یعنی کاربرد زبان سنسکریت در آن، تعهد نخستین گروه پارسیان مهاجر در برابر شاه هندو است که بدیشان پناهندگی بخشیده بود. متنی که اکنون پریستاران معمولی در بخش سنسکریت این آیین از بر می خوانند، غالبا نامفهوم است و حتی اگر به صورت چاپ شده آن را در متن بسیار بادقت ویراسته ی «ا . ش. د. بهروچه» بخوانیم، دچار شگفتی می شویم و در موارد زیادی، آن را به غایت مخدوش می یابیم. این روایت سنسکریت، اثر «دینی دارو بهمن» است که می گوید آن را از زبان پهلوی برگردانده است. اکنون پرسش های ما چنین است:
۱. متن اصلی پهلوی که «دینی دارو»، ترجمه ی سنسکریت خود را مبتنی بر آن می خواند، چه بوده است؟
۲. روایت پازند، بدین گونه که اکنون از برخوانده می شود، از کجا پدید آمده است؟
۳. این سه روایت، پهلوی، پازند و سنکسریت، تا چه اندازه به یکدیگر پیوسته اند»؟
(یادنامه ی ویلیامز جکسن، ایران شناخت، ص ۱۱۵)
در موضوع تاریخ ایران باستان، قرار بر ادای پاسخ نیست و در برابر چنین سئوال های آبکی کودک فریب نیز کسی خود را مسئول توضیح نمی داند، زیرا در تدوین تاریخ و فرهنگ ایران باستان و ایران اسلامی، هیچ یک از این حضرات پر مدعای خودی منصبی ندارند و محل اعتنا و اعتبار نیستند، تا دغدغه و دانش سئوال و جواب داشته باشند. آن ها از قرنی پیش، به تدریج بسته هایی از گمانه درباره ی تاریخ و فرهنگ و اقتصاد و سیاست دوران دراز دو هزار ساله ی پس از پوریم این سرزمین، از هخامنشیان تا صفویه را، به عنوان سوقات از دانشگاه های کنیسه و کلیسایی اروپا تحویل گرفته و بین خویش تقسیم کرده اند. یکی پیراهن اش را برداشته، آن دیگری تنبان، سومی شلوار و کسانی نیز دم پایی و نعلین اش را. و گرچه پس از این همه سال، دیگر این پوشش و پس مانده ها پوسیده و نخ نما شده، اما از روی استیصال و ناگزیری و از بیم برهنگی، هنوز با مسخرگی اشراف منشانه بر تن می کنند و به مردم و به یکدیگر پز می دهند! این مترسکان، مطلقا فاقد اندیشه ی مستقل و فاقد نظریه اند. دائما منتظر و چشم به راه اند تا بسته ی سوقات تازه ای برسد، آن را بگشایند، میان خود تقسیم کنند، نمایشات تازه به راه اندازند و عشوه های دانایی های نو بریزند! اما جریان و راهروی این داد و ستد را انتشار مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» و یادداشت های وبلاگی ضمیمه ی آن، مسدود کرده است. همان فرستندگان سوقات های پیشین، خود نیز بی پوشینه مانده اند، آبروی دانشگاه های چند قرنه شان بر باد شده و پروفسوران ممتازشان به صورت جاعلین و حکاکان کتیبه درآمده اند. اینک چند سالی است سکوت و بلاتکلیفی بر عرصه ی ایران شناسی حاکم است: ناگهان هخامنشیان را با عنوان امپراتوران ناشناس می خوانند، در باب زردشت و اوستا و ساسانیان و اشکانیان سوقات و پای افزار تازه ای نمی دوزند و می دانم که آن دکان دو نبش تاریخ و فرهنگ ایران باستان را بسته اند و بقایای کالاهای با مارک مجعول آن خاک می خورد. چیزی نمانده است که غرفه های موزه های شان را که اشیاء ایرانی پس از پوریم تا صفویه را نمایش می دهد، به حراج بگذارند، دیگر انتظار از این بی مایگان خودی، که به صورت زائده هایی انگل وار بر بدنه ی آن ایران شناسی وارداتی جوانه زده اند، عبث از کار درآمده، بی پناه و پاسخ مانده اند و گاه گاه ناسزایی می پرانند تا از فشار خشم دچار ایست قلبی نشوند. آن یک رسما دولت این جمهوری را سپر قرار می دهد و تحریک می کند تا شاید بیش از این مانع بیان حقیقت شوند، آن دیگری سیاه پوشیده و خاک بر سر مالیده ادعای بر باد رفتن پایه های مذهب دارد، کسان دیگری عزای سعدی و حافظ و سلمان را گرفته اند و گرچه هزار بار کارناوال پشمک، از شیرینی زبان فارسی به راه انداخته اند، اینک که برای عرضه ی چند سطری نوشته با خط و زبان فارسی، که دیرینه ای بیش از ۵۰۰ سال داشته باشد، مورد خطاب اند، چنان که مطلقا توان شنوایی خویش از دست داده باشند، احتمالا منتظرند تا سوقات نجات بخش و معهود از فرنگستان برسد و بی خبرند که ارسال کنندگان، خود مفلس و در موارد بسیار، مرحوم شده اند!
آن گاه و در میانه ی این اوضاع، تصمیم گرفته ام تا به وادی دیگری گذر کنم و تردیدهای صاحبان خرد در این باب را بیش تر بزدایم که مندرجات موجود درباره هستی ایران هزاره نخست اسلامی، از شاعر و سلطان و وزیر و آفتابه دار و سردار لشکر و بانوی حرمسرا، یکسره و همگی مجعول و نادرست اند و اطمینان و نشان دهم که آن چه تاکنون درباره ی اقتصاد و سیاست و فرهنگ و ادب ایران اسلامی، و به خصوص کاربرد زبان فارسی، تا قرن دهم هجری به هم بافته اند، حتی در یکی از اجزاء خویش نیز صحت اسنادی ندارد و دنباله ای است از آن حکایت های نامعقولی که در باب امپراتوری هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان به هم بافته اند.
«بیش تر مباحث این کتاب، به دوران اسلامی تاریخ ایران مربوط است، زمانی که زبان فارسی در سراسر اراضی وسیعی، که البته گسترده تر از امروز بوده است، تنها عامل هویت و فرهنگی مشترک بود. به همین دلیل در سراسر کتاب از واژه ی «فارسی» کمک گرفته ام تا به مناطقی اشاره کنم که در آن غلبه با زبان و فرهنگ فارسی بوده است».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۱)
ابوالعلاء سود آور و تعلق سودایی اش به ایران فارس نشان و دوران ایران باستان و دشمنی اش با عرب و اسلام به معرف نیاز ندارد و چنان که در نخستین جملات کتاب اش می خوانیم او ایران بزرگی را در خیال می پروراند که در تمام گستره ی آن، از عهد کهن، مردمی متعلق به وادی های مختلف، مشغول خوش و بش به زبان شیرین فارسی بوده اند. بی شک این موجود نباید حتی یک کاسه دوغ در تبریز و کردستان و خوزستان و سیستان و گیلان از دست فروشنده ای گرفته و خورده باشد، تا متوجه شود که هنوز هم پس از قرنی کوشش دولتی اجباری و تمام عیار، برای عمومی کردن زبان فارسی و با تمام ابزارهای رایج و تاثیرگذار، چون آموزش عمومی و مکاتبات دولتی و نمایشات تلویزیونی و رادیویی و ممانعت جبری از رواج زبان بومی و از این قبیل و قماش، هنوز کسی در ولایات ایران و حتی در بومی نشین های فارس، زبان فارسی مورد نظر او را به درستی نمی فهمد و چون چنین آدمی کتابی در باب «هنر دربارهای ایران» نوشته و می گوید که عمده مطالب آن به ایران پس از طلوع اسلام مربوط می شود، پس برای نمایش گوشه ای از حقیقت به او، بد نیست چند برگی ازکتاب اش را پیش چشم خود او بازخوانی کنم.
«راز تحول سیاسی و فرهنگی ایران در واکنش مردم در برابر مهاجمان نهفته است. این کشور هزاران سال در مسیر تجارت، مهاجرت و هجوم های متعدد قرار داشته و پی آمدهای فرهنگی این تحولات در سه مورد کاملا آشکار است. نخست تعرض یونانیان در سده ی چهارم پیش از میلاد، دوم تسلط اعراب مسلمان در سده ی هفتم میلادی، سوم، هجوم مغول در سده ی سیزدهم میلادی. نحوه ی مقابله با تجاوز به پویایی فرهنگ قوم مغلوب باز بسته است که در نهایت یا فرهنگ متجاوز را پذیرفته و از گذشته ی خود جدا می شود یا علیه آن فرهنگ علم نافرمانی می افرازد. مسلمانان پس از هجوم به مصر و عبور از شمال آفریقا، رو به اسپانیا نهادند. مصری ها که خود صاحب فرهنگ کهن سالی بودند، از گذشته خود بریده، در فرهنگ اعراب مستحیل شدند، ولی اسپانیایی ها مقابل آن ایستادند و طی مبارزه ای طولانی قوم مهاجم را از سر راه خود بیرون راندند. در این میان، ایرانیان راه میانه ای را گزیدند: آیین جدید را پذیرفته در عین حال آداب و رسوم دیرینه ی خویش را از یاد نبردند. آن ها توانستند با تلفیق دو فرهنگ، فرهنگ نوینی بیافرینند که در آن شیوه ی همسان سازی، در پس هر حمله ای به ایران تکرار شده است. ایرانیان، پس از هر هجومی، ابتدا در برابر تشکیلات اجتماعی، سیاسی و فرهنگی مهاجمان عقب نشسته، پس از افول قدرت نظامی آن ها، در کار پیراستن اعتقادات اقتباس شده برآمده اند. پیروی دراز مدت از این روش، در هنرهای متنوع دربارهای ایران، از جمله در نقاشی و خط، موجب آفرینش آثار درخشان هنری کم نظیری شده است».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۳)
هنگامی که کسی سه حمله ی مطلقا انجام نشده ی بزرگ، چون حمله ی اسکندر و اعراب و مغول را در خیال خود می پروراند، یافتن راه گریز « همسان سازی» در پی این حمله ها نیز، که برگردانی از آن دیده و شنیده نمی شود، برای او دشوار نخواهد بود. وسعت چنین خیال بافی های بی مرز و محدوده، در آن تصور و تصویری ثبت است که می نویسد «این کشور هزاران سال در مسیر تجارت قرار داشته» است. صاحب این سخن کاری به این ظواهر و لوازم ندارد که تا عهد صفویه در این سرزمین بنای کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و خانه های اشرافی پیدا نمی شود، او به داستان های راه ابریشم علاقه ی زیبا شناسانه دارد و مایل است که ایرانیان یورش های بزرگ دشمنان، از یونانی و عرب و مغول را، به شیوه «همسان سازی» درهم شکسته و این دشمنان را سرانجام ایرانی فارس زبان کرده باشند و اگر از او قرینه ی کوچکی از این توان عجیب و غریب ملی بخواهیم، نمی دانم چه خواهد گفت زیرا لااقل کتاب اش نه فقط از چنین دگردیسی، چنان که بررسی خواهم کرد، تهی است بل همه جا، چنان که در نقل زیر می خوانید، معکوس و مغایر آن را نشان می دهد. بدون تردید این خود ستایی های مستقر بر قبول اقوال بچگانه ی شاه نامه، عارضه ی آشنایی است که مجموعه ی ایران ستایی مبتنی بر سرکردگی فارس ها را، که سود آور جزء کوچکی از آن است، بر آن بنا کرده و بالا برده اند.
«لشکر کشی های اسکندر، که از سال ۳۳۳ پیش از میلاد شروع شد، با غلبه ی او بر امپراتوری هخامنشیان همراه بود. او تا مرزهای شرقی هخامنشیان پیش رفت و در سال ۳۲۳ پیش از میلاد، بی این که جانشینی برای خود برگزیند، در بابل مرد. پس از مرگ وی بین سرداران اش برای تصاحب سرزمین های تسخیر شده نزاع بزرگی روی داد. سلوکوس از فرماندهان اسکندر، بر ایران و نواحی شرقی مسلط شد و پس از هخامنشیان سلوکیان تا سال ۲۴۷ پیش از میلاد بر ایران حکم رانی کردند. با قدرت گرفتن پارت ها، سلوکیان از ایران رانده شدند و پارت ها جای آن ها را گرفتند. هرچند پارت ها قومی ایرانی بودند، با این حال مرده ریگ یونانی ها را همواره نزد خویش نگه داشتند و در دوران دراز زمام داری قریب پانصد ساله ی خود، که طولانی ترین دوره ی حکومت در طول تاریخ به شمار می رود، همچنان نفوذ فرهنگ یونانی تداوم یافت. زبان یونانی به طور رسمی و اداری جای آرامی را گرفت و بر سکه های دولت پارت، تا آخرین فرمان روای آن ها، خط یونانی حکاکی می شد. خدایان یونان به پرستشگاه های ایران وارد شدند و معمولا پرستش و اهمیت آن ها بر خدایان ایرانی تحمیل شد. ادبیات یونانی در بین طبقات متمول و اشراف رواج خاصی یافت تا جایی که وقتی سر بریده ی کراسوس، سردار رومی را برای ارد، پادشاه پارت ها آردند او مشغول تماشای نمایش نامه ی باکا اثر اورپیدس بود . آثار فلسفی کلاسیک که مدت ها در یونان فراموش شده بود، بار دیگر در ایران مورد توجه قرار گرفت. بسیاری از آن آثار پس از پیروزی اعراب و کشف مجدد آن از طریق اسپانیای اسلامی در غرب، به عربی ترجمه شد. به دبال پیروزی های اسکندر، فرماندهان یونانی، جانشین حاکمان هخامنشی شده در بلخ حکومت مستقلی تشکیل دادند که تا دو سده دوام داشت. این حکومت اغلب به نام حکومت پادشاهی یونانی - باختری خوانده می شود. تا سده ی دوم پیش از میلاد، حملات پی در پی سکاها و پارت ها، مهاجمان چادر نشین دشت های شمالی ایران، که خود نیز از طوایف ایرانی بودند و همچنین کوشان های احتمالا ترک نژاد، موجب تسخیر افغانستان شدو دامنه ی فتوحات خود را تا شمال هندوستان گسترش دادند. زبان رسمی کشور بلخ، از گروه زبان های شرقی ایران بود که به خط یونانی نوشته می شد».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۸)
آشفته نویسی بی سر و ته و درهم آمیزی ترک و فارس و یونانی و هندی و افغانی خلاصه تر و جمع و جور تر از این میسر نیست، از همین مسیر است که لااقل با آن شیوه ی همسان سازی ویژه ی ایرانیان که سود آور به آن می نازد، آشنا می شویم و با الگوی مندرج در متن فوق و نیز در واقع رخ داده های تاریخی، معنای معین خود را می گیرد که عبارت است از تسلیم پانصد ساله در تمام سطوح به یونانیان، پذیرش و پذیرایی همه جانبه و ۱۴۰۰ ساله از دین و فرهنگ و سیاست و اعتقاد و اقتصاد و سنت و رسوم اعراب مسلمان و چنان که می خوانید قبول و تسلیم و توسل کامل به فرهنگ ترکان و مغولان. و این هنوز شرح ماجرا بر مبنای اسلوب بیان سود آور است، در واقع امر، حرف واوی در متن بالا نمی یابم که حتی اندکی با شمایل واقعیت تاریخ ایران، از جمله در موضوع سلسله ی پارتیان، تطبیق کند. با این همه به این گونه ترانه سرایی های تاریخی سود آور بی اعتنا می مانم و با راه نمایی عنوان کتاب اش، «هنر دربارهای ایران» به جست و جوی این هنر به دربارهای تشکیل شده در ایران اسلامی سرک می کشم تا از نشانه های هنری باقی مانده از طاهریان و صفاریان و سامانیان و دیالمه ی آل زیار و دیالمه ی آل بویه و غزنویان و غوریان و اتابکان و خوارزم شاهیان در کتاب سود آور دیدن کنم. و بلافاصله و در صفحات آغازین کتاب او به نمونه هایی بر می خورم که تصاویر و شرح های بر آن ها را در زیر می بینید.

این عکسی است که سود آور در صفحه ی ۱۵ کتاب اش از یک نمونه ی سنگی بسیار کهن و یافته ای از منطقه ی تمدن تازه مکشوف جیرفت آورده و بر آن شرح و متن زیر را گذارده است:
«ابزار تشریفاتی خرد کننده و آرد کننده، متعلق به مناطق جنوب شرقی ایران، نیمه ی اول هزاره ی سوم پیش از میلاد. باکلریت حکاکی شده، به بلندی ۲۱ سانتی متر».
مسلم است که نصب این عکس در کتابی که قصد بررسی «هنر دربارهای ایران» در دوران پس از اسلام را دارد، جز رجوع به پیشینه های هنری - تولیدی شناخه نمی شود و به نحوی با قصد و عنوان اصلی کتاب بی ارتباط است.

این هم عکس دیگری است که سود آور در همان صفحه ی ۱۵ کتاب اش آورده است. تصویر یک سفال معروف یافت شده در کلاردشت است که لااقل قدمتی سه هزار ساله دارد و نمی تواند جز مقدمه چینی و شرح رشد دیدگاه هنری در تولیدات صنعتی کهن ایران ارتباط دیگری با عنوان کتاب سود آور داشته باشد. در زیر عکس شرح و متنی نصب شده که می خوانید:
«ریتون سرامیک، مربوط به منطقه ی شمال غرب ایران، متعلق به سده ی دهم تا هشتم پیش از میلاد. به بلندی ۵/۳۵ سانتی متر».
می توان به نوعی پذیرفت که مراجعه ی سود آور به چنین پیشینه ای در روند تولیدات کهن ایران، به عنوان آماده سازی ذهن خواننده ی کتاب اش و فراهم آوردن زمینه هایی برای مقایسه، موجه و حتی مفید است، ولی این مطلب بنیادی در جای خود می ماند که این گونه نمایشات با عنوان اصلی کتاب سود آور ارتباط اصلی و محکمی ندارد.

راست: بودا به حالت نشسته، افغانستان، قرن دوم میلادی، به ارتفاع ۷۵ سانتی متر، کنده کاری از جنس شیست.
چپ: عزیمت سیدارته گوتمه، افغانستان، نیمه ی دوم قرن سوم میلادی، کنده کاری از جنس شیست، بلندی ۳۵ سانتی متر.
اما ناگهان در صفحه ی ۱۹ کتاب «هنر دربارهای ایران»، با این دو عکس و شروح زیر آن مواجه می شویم: بودایی به اسلوب نشسته، که ورودش به صفحات مقدمه ی کتاب سود آور اندکی سنگین است و در سمت چپ یک سنگ نگاره ی به تمامی یونانی با فرشته ی نگهبان معروف هلنی، که به نحوی تداعی کننده ی نقش برجسته های نقش رستم است و دست آویز نصب آن ها، ظاهرا برداشت زیر از مسائل هنر ایران بوده که بدون تعارف به بافتن مالیخولیا شبیه تر شده است.
«عامل دیگر ترکیب فرهنگ ها، فتوحات چادر نشینان هندی است که باعث شد آیین بودایی از طریق آرکوزیا به بلخ راه یابد. در تصاویر و نقش های بودا در بالا مزج سه فرهنگ ایرانی و هندی و یونانی به خوبی مشهود است. در این تصویر بودا با لباس رهبانی با پارچه ی چین دار مشص شده است. این شیوه، نشانه ای از فرهنگ ایرانی به شمار می رود».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۹)
در نظر و نزد این حضرات، عقاید، الزاما با سپاهیان توسعه می یابند و گرویدن به بودا را نیز چون تمایل ایرانیان به اسلام، شگردی برای گریز از ضربه ی شمشیر قبایل هندی می شناسانند!!! برای من باور به فتوحات چادر نشینان هندی، آن هم تا بلخ، کم تر از آن سبب کسب تفریح نیست که می خوانم بودا به سبک ایرانیان لباس می پوشیده است!!! اما با اغماض بسیار باز هم این بافت های غلط بر پوشش تاریخ منطقه را، به عنوان سعی سود آور برای آماده سازی ذهن خواننده ی کتاب اش و فراهم کردن زمینه هایی برای ورود به هنر دربارهای ایران پس از اسلام، موجه می بینم، هرچند که این گونه نمایشات، هنوز هم با عنوان اصلی کتاب سود آور پیوستگی نداشته باشد.
بالا: نقش برجسته ای بر روی ماسه سنگ، دهلی، به خط رقاع، به ارتفاع ۵/۵۴ سانتی متر.
پایین، راست: قاب پنجره با تزیینات گچاری، قرن چهارم هجری، ماوراء النهر، ارتفاع ۵/۷۹ سانتی متر.
پایین، چپ: سر تبر قرن یازدهم هجری در ایران، از جنس فولاد و طلا، به خط نسخ و ارتفاع ۱۳ سانتی متر.
اما جمع شدن این سه تصویر در صفحه ی ۲۲ کتاب سود آور به خوبی پرده از اصل ماجرا برمی دارد. این که چرا سود آور دور خود می چرخد، این همه حاشیه می رود و به اصطلاح این پا و آن پا می کند، این که نقش برجسته ای بر روی ماسه در هند، یا قاب پنجره ای در ماوراء النهر و یا سر تبری از دوران صفویه، که ۱۰۰۰ سال با طلوع اسلام در ایرن فاصله دارد، چه گونه با ورودیه ی بررسی «هنر دربارهای ایران»، پس از اسلام مرتبط می شود و چرا سود آور خواننده را دنبال نخود سیاه از این نقطه به آن نقطه ی منطقه و از این دوران به آن دوران می فرستد، پاسخ خود را زمانی می گیرد که او پس از طی این مقدمات، می خواهد به تشریح ویژ گی های هر دوره ی هنری، در دربارهای ایران اسلامی وارد شود و با عنوان و متن فصل اول کتاب او در صفحه ی ۲۷ رو به رو می شویم:
«فصل اول، مغولان: انوری ابیوردی، شاعر ایرانی قرن پنجم و ششم هجری، پیش گویی کرد که روزی مصیبت بار و طوفانی فرا خواهد رسید که در آن روز تمامی شهرها ویران خواهد شد. خلاف پیش گویی انوری، در آن روز نه فقط طوفانی حادث نشد، که هوا آن چنان آرام بود که شمعی روشن در بیابان خاموش نمی شد. با این حال روایتی افسانه آمیز چنین می گوید که در آن روز پیش گویی انوری، به حقیقت پیوست، زیرا در سرزمینی دور در مغولستان در آن روز چنگیز خان متولد شد».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)
آیا متوجه مطلب شدید؟ سود آور نخستین فصل کتاب و اولین علائم حضور نمایه های هنری در دربارهای پس از اسلام ایران را، از بارگاه مغولان، آن هم با این خرافه ی پوچ، آغاز کرده است!!! همان سود آور که سراسر منطقه را از دیر هنگام وام دار خط و زبان و هنر فارسیان تبلیغ می کرد، حالا برای ورود به میدان بررسی نشانه های هنر در دربارهای ایران پس از اسلام، هیچ نمونه ای و به هیچ صورتی از تظاهرات تولید و هنر در دوران طاهریان و صفاریان و سامانیان و دیالمه ی آل زیار و دیالمه ی آل بویه و غزنویان و غوریان و اتابکان و خوارزم شاهیان برای عرضه ندارد و علی رغم پرده ی دودی که از گستردگی دروغین هنر ایرانی - اسلامی تا زیر جامه ی بودا پخش می کند، در عمل ناگزیر است وجود نمایشاتی از تولیدات هنری در دربارهای ایران پس از اسلام را از عهد همان مغول خون خوار و در قرن هفتم هجری آغاز کند!!! اگر سود آور هم نتوانسته است یک نمونه از دست ساخته های درباری، در هفت قرن نخستین پس از طلوع اسلام در ایران بیابد، پس بدانید که تحرک اجتماعی دوباره در ایران پوریم زده، پس از دو هزار سال، از دولت صفوی آغاز می شود و اگر تا قرن هفتم هجری، سود آور نیز نشانه ای از دربارهای ایران ندارد، پس این انبوه دانشوران و شاعران و حماسه سرایان و پزشکان و منجمان با کدام امکانات و پشتیبانی و در چه مرکز و مکتبی پرورش یافته اند و دانش و زبان آوری خود را به چه خواستاری عرضه می کرده اند، که کاسه ای برای نمایش در کتاب سود آور ندارد؟!!! این ها درسی است تا کسانی بدانند دامنه ی حقه بازی و جعل، حتی برای یهودیان هم، چندان بی انتها و بدون حساب و کتاب نیست! اما آیا سود آور به راستی چیزی از هنر مغولان در ایران یافته است؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1385 و ساعت 16:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۵
«تصرفات چنگیز از تابستان تا آخر پاییز ادامه داشت. او خود در راس سپاهی کارآزموده، که در حدود دویست هزار نفر یا بیش تر برآورد می شود، به پیشروی پرداخت. سپاهیان مغول با پشتوانه ای قوی سازمان یافته بود، تا بتواند هزاران مایل دورتر از قرار گاه خود به حملات ادامه دهد. حملات و عملیات آنان بر اساس آگاهی از نقاط ضعف طرف مقابل و رخنه در این نقاط ضعف و نیز قتل عام گسترده طرح ریزی می شد، تا بتواند در روحیه ی مردم رعب و وحشت ایجاد کند. شهرها یکی پس از دیگری سوزانده و غارت شدند، ساکنان آن پی در پی از دم تیغ گذشتند و افراد زیادی از زن و مرد، به اسارت گرفته شدند. گفته شده است که تولی پسر چنگیز، در مرو بیش از صد هزار تن را به قتل رساند و فقط هشتصد صنعتگر، از این کشتار وحشیانه جان سالم به در بردند. نیشابور، کانون دانشمندان خراسان با جمعیتی افزون بر نیم میلیون نفر، نابود شد. مورخان ایرانی یاد آور می شوند که ایران هرگز چنین فاجعه ی عظیمی را به خود ندیده بود».
(ابوالعلاء سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)
فاصله زمانی میان تسلط تصوری مغول و هلاکوی فرضی و تیمور در ایران ناشناس، تا ظهور صفویه، کم تر از سیصد تا صد سال است، فاصله ای که از قتل عام و ساخت کله منار و کشتن دانشمند و سر بریدن صنعتگر و تخریب و سوزاندن شهرها و از این قبیل بی داد گری های ممتد پر کرده اند و عجیب است که در عین حال سود آور در باب تاریخ هنر ایران پیش از صفویه، جز دست آوردهای همین سیصد سال ظاهرا پرآشوب و بی ترحم، چیزی برای عرضه ندارد! او که معلوم نیست از چه راه حتی از طراحی شیوه ی نبرد در ذهن چنگیز هم خبر دارد، گرچه از سراسر دوران۶۰۰ ساله ی پیش از چنگیز، که دوران رونق اقتصادی و تمرکز سیاسی و تعالی فرهنگی و فتح مکرر هندوستان و شیرین زبانی های شاعران و بیان نصیحت و ظهور و حضور دانشمندان و ستاره شناسان و منجمان و پزشکان و زیج اندازان و هزار فرقه و فن دیگر می دانند، یک قلمدان و خنجر و دست نوشت و کاسه و کوزه، در زمره ی «هنر دربارهای ایران» برای معرفی ندارد، اما در عوض همان سرداران و فرزندان خون خوار مغول و ایلخان و تیمور را، در کنار قتل عام هایی که فقط سهم نیشابور در ظهور چنگیز نیم میلیون نفر است، چنان به امورات فرهنگی و به خصوص شاه نامه نویسی علاقمند می کند، که لاجرم۱۲۰ صفحه از کتاب «هنر دربارهای ایران» را به نمایشگاه ارائه ی نمونه هایی از توجهات هنری چنگیزیان، ایلخانان و تیموریان اختصاص داده است!!!
اگر در غالب صفحات مکتوب میراث فارسی پس از اسلام ایران، که بی استثنا فرآورده هایی پس از دوران صفویه اند، توجه ویژه ای به نیشابور می بینیم، چندان که سود آور آن را «کانون دانشمندان خراسان» می خواند، از این است که نیشابور را به عنوان یک شهر دو منظوره علم کرده اند. نخست این که نام آن به نوعی وجود امپراتوری قلابی ساسانیان را تایید می کند و دیگر آن که نیشابور را از مراکز تجمع یهود پس از اسلام گفته اند، هرچند کسی زمان نام گذاری و تاسیس آن را نمی داند و هیچ نقطه ای در نیشابور نیست که به وجود مقدم بر صفویه ی این شهر گواهی دهد، چنان که نخستین مسجد آن را در اوایل صفویه ساخته اند، اما انبوهی سکه و سفال از قرون نخست اسلامی را به آن شهر منتسب می کنند که گویا سکه ها را در شهر ری یافته اند و سفال هایی که خواهم نوشت، غالبا حاصل کارگاه تولیدات جعل جدید یهودیان است.
«در روزگاری که امیر نوروز از این سو به آن سو می رفت، مردم نیشابور سر به عصیان برداشتند. ریاست آنان با قاضی صدر الدین و پهلوان عمرو بود. غازان خان رو به نیشابور نهاده بود تا شورشیان را سرکوب کند. خواجه سعد الدین ساوجی را به نیشابور فرستاد. قاضی صدر الدین و پهلوان عمرو به سعد الدین پیغام دادند و از وی برای مردم نیشابور امان خواستند و گفتند «از جان می اندیشیم اگر خواجه قبول فرماید ما را امان باشد. بیرون آییم و به شرایط بندگی قیام نماییم». مردم نیشابور به مسجد جامع منیعی پناه بردند. اما این جامع منیعی در دو نوبت هم در عهد غزان و هم در زمان مغولان از بن ریشه کن شده بود و اینک نام اش در هاله ای از ابهام است. چرا که غزان تیغ در مردم نهادند و مسجد را ویران کردند و مغولان نیز نیشابور را به آب بستند و جو کاشتند. پسچه گونه دگر بار جامع منیعی قد بر می افرازد؟ آیا این قسمت از نیشابور به دست مغولان خراب نشده بود؟ به هر حال معلوم نیست و این نام عجیب می نماید. اما نویسنده ی تاریخ مبارک غازانی که همزمان با غازان خان بوده است، حتی در مورد استحکام این مسجد می نویسد: «چند جای آن را نقب کندند و به آن درآمدند». ذکر این مسجد جامع با این مشخصات از قول رشیدالدین فضل الله بن عماد الدوله ابوالخیر مسئله ای پیچیده و سر در گم است. من به تر این می بینم که صدق و کذب این خبر را به داوری خوانندگان بگذارم. آیا مغول فقط قسمتی از نیشابور را خراب کرد و به آب بست»؟
(فریدون گرایلی، نیشابور شهر فیروزه، ص ۱۴۲)
من هم تفسیر این مطالب، که نیشابور را چون علف هرز، پس از هر هجوم، تا بهار بعد، بلند قامت نشان می دهد، به خواننده می سپارم. پس می بینید که ادعاهای دروغ درهم گره می خورند و راه یکدیگر را می بندند و گرچه با رودخانه هم نمی توان شهری را به آب بست، اما دعوت می کنم با آن داستان سود آور درباره ی به آب بستن شهر، از آن که نیشابور همان رودخانه را نیز ندارد، به میزان کافی تفریح کنیم، تا معلوم می شود چنگیز خان آن شهر نیم میلیون نفری را، پس از کشتن آدمیان اش، با سطل و آفتابه به آب بسته و دستور جو کاری داده است!!! این مهملات بی پایه و اساس، آن گاه صورتی مناسب و مفید به خود می گیرد که در مقایسه ی مکتوبات این مورخین مجعول، با حقایق و عینیات و عقل، دریابیم که انکار وجود این مورخین، خدمت بزرگی به نام آنان است، زیرا نوشته های شان از بسیاری نادرستی، آن ها را به حقه بازان خیال پرداز شبیه تر کرده است، چنان که یکی از آنان در باب مسجدی که در تمام شبانه روز دری گشوده به مردم دارد، می گوید ورود به آن با کندن نقب میسر شده است!!! آیا نویسنده تاریخ مبارک غازانی به عمر خویش مسجد ندیده که آن را با دژ اشتباه گرفته است؟!!
اما سئوال من درباره ی هجوم مغول به ایران، باز هم از مسیر کنجکاوی های بنیادین می گذرد: اگر در سراسر ایران، به زمان حمله چنگیز هم هنوز بازار و کالا و کاروان سرا و حمام و خانه اشراف و نشانه های معین تجمع نیست، پس مغولان به غارت چه چیز و چه کسان، از صحرایی به صحرای دیگر تاخته اند؟ و مگر در این همه قلاع فراز کوه، در سرزمینی که تولید و تجارت ندارد، چه ذخایری پنهان بوده است، که مغولان به طمع برداشت از آن به این قلاع حمله کنند؟ و از آن مهم تر و عجیب تر این که اگر مغولان در هندوستان آن همه قصر و مسجد و تفرجگاه عمومی و مقبره ساخته اند که یکی از آن ها تاج محل گوهرین و موجب حیرت مهندسان و هنر شناسان جهان است، پس نخست بپرسم چرا همان مغول هنرمند و هنر شناس و یادگار ساز هند، در ایران فاقد نشانه های مادی تاریخ است و مگر زمانه چند نوع مغول در آستین دارد که یک رده ی آن فخر تاریخ و فرهنگ هند شود و دیگری در ایران کله منار بسازد؟ آیا زمان باز اندیشی به همه چیز و یکی هم همین حمله ی دروغین مغول به ایران نرسیده است؟ سازندگان تاریخ پیشین مغول، مدعی می شوند که مغولان ثروت غارتی ایران را به هند برده و با آن نمایش شکوه به راه انداخته اند. این مطلبی قابل پذیرش بود اگر فقط منبع این ثروت ایرانیان و راز آن را معلوم کنند که چرا مغولان با این ثروت توانسته اند چنین یادگارهای درخشانی به هند برآورند، ولی صاحبان قبلی و اصلی آن، بنای یک طویله نیز در سر زمین خویش بالا نبرده اند و دیگر این که اگر مغولان به قصد غارت سنتی و ایلاتی به ایران و هند ریخته اند، چرا این همه مال باد آورده را به مسقط الراس خویش نکشانده و تاج محل را در مغولستان بنا نکرده اند؟!! شاید هم که از فرط بی چیزی و بی خبری و بل نادانی، قصه ی دیگری بسازند که در مغولستان دخترانی به زیبایی شاه جهان یافت نمی شده است!!!
«مرگ خان بزرگ اکتای، جانشین چنگیز، بر اثر افراط در نوشیدن شراب، واقعه ای پیش بینی نشده بود. باتو خان که با اطلاع از حادثه ی مرگ اکتای و به دلیل ترس از انتخاب گیوک، که دشمن سزسخت او بود، تصمیم گرفت به قرار گاه خود در بخش سفلای ولگا پناه برد. مورخی گفته است: «اگر مستی کذایی خان مغول در قرن هفتم هجری که از پایتختی با حصار گلین در شمال شرق آسیا، بر سرزمین های بزرگی حکومت می کرد، نبود؛ برتری غرب از لحاظ سیاسی و علمی ممکن بود مدت زیادی به تاخیر افتد و یا هرگز متحقق نشود».
(ابوالعلاء سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)
این که سود آور به کدام گزارش پزشکی قانونی زمان اوکتای دست رسی داشته، که مرگ او را در اثر افراط در نوشیدن شراب اعلام می کند، در میان این همه خیال پردازی در باب حمله ی مغولان به ایران گم و گور می شود. این سخنان تنها لبه ی مختصری از این گلیم تار و پود دروغ تاریخ ایران را پس می زند و ما را با علت اصلی حاضر کردن مغول بی رحم و ویرانگر در عرصه ی ایران آشنا می کند تا بر مبنای متن بالا، سبب عقب ماندگی شرق میانه را، نه قتل عام و ویرانگری های حاصل از رخ داد پلید پوریم، که تبعات مستی یک شاه زاده ی مغول گمان کنیم!!! این است شیره و شیوه ی آن تالیفات نوساز، که میراث مانده از پس طلوع اسلام می شناسانند، و در تمام جهات مقصدی جز پنهان کردن رد پای پوریم و مانع تراشی در راه شناخت عوارض و عواقب آن رخ داد، و معمر کردن نام و شعر و زبان فارسیان و ساخت زورکی اثر انگشتی کم رنگ از هستی ایران باستان ندارد.
«نخستین ماموریت هلاکو، برچیدن دژهای اسماعیلیان در کوه های البرز بود که از قرن پنجم هجری همواره تهدیدی برای حکام مسلمان به شمار آمدند. رهبر اسماعیلیان، رکن الدین خوارزم شاه، در پایان سال ۶۵۳ هجری تسلیم شد. بعضی از قلاع اسماعیلیان تا آخرین لحظه مقاومت کردند، اما سرانجام پس از دو قرن قدرت سیاسی فوق العاده، از مغولان شکست خوردند. ماموریت دوم هلاکو، تصرف بغداد بود، شهری که بیش از پنج قرن پایتخت افسانه ای عالم اسلام بود و سی و هفت تن از نسل عباس عموی پیامبر، به عنوان خلیفه در آن جا حکومت کرده بودند. بغداد به سال ۶۵۵ تسلیم و در عرض یک هفته غارت شد. خلیفه المستعصم، آخرین امیر المومنین، به دستور هلاکو به قتل رسید و با مرگ او قلمرو مسلمانان دچار هرج و مرج سیاسی شد. سکه ها را به نام منگو قا آن ضرب کردند و برای مشروعیت حکومت فرمان روا نیازی به فرمان خلیفه نبود. در عوض فرمان روا بر طبق مواد یاسا باید کسی بود که خون چنگیز در رگ های اش جاری باشد».
(ابوالعلاء سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)
عجب افسانه ی درهم ریخته ای! فقط سی سال پس از درگذشت چنگیز، که می نویسند جنبنده ای را در منطقه زنده و شهری را سرپا نگذارده بود، هلاکو نامی از ایلخانیان، که ظاهرا هنوز تابع یاسا بود، برای رفع مزاحمت از حکام مسلمان، که خبر نداریم چه کسانی را می گویند، به اسماعیلیانی یورش می برد که قدرت بزرگی معرفی می شوند قدرتی که نمی دانیم چه گونه به دید خون ریز چنگیز نیامده بودند، تا تیمور پس از قلع و قمع اسماعیلیه فرصت کند به قصد کشتن خلیفه عازم بغداد شود تا کار رفع مزاحمت از جهان اسلام را تکمیل کرده باشد!!! برای باور این زیر و رو شدن جهان، به دست هلاکو خان، برابر معمول جز برگ های کتابی به نام جامع التواریخ اثر گم نام مشهوری چون رشیدالدین فضل الله، چند نوشته ی دیگر همسان، و دو قصیده ی متناقض از سعدی چیزی به دست نداریم و تمام این نوسانات غریب و بعید و عجیب ظاهرا در سرزمینی می گذرد که تا آن زمان هنوز کاروان سرا و بازار و حمام ندارد و اگر کسی بخواهد مثلا آدرس خوابگاه شبانه هلاکو خان در ایران را بداند، جایی جز چادری در بیابان برای این امپراتور دائما دست به شمشیر صاحب ثروت بغداد شده، نشان نمی دهند! بدین ترتیب آیا این برچیدن قدرت عباسیان به دست مغولان، چیزی شبیه تسلط عباسیان، به وسیله ی ابومسلم خراسانی نیست، که پیش تر بررسی کرده ام و آیا در پس این صحنه سازی های ناسالم، حقیقت هولناک ناگفته دیگری از تاریخ سیاسی اسلام را پنهان نکرده اند؟!!!
«شیعیان همچنین باعث برانگیخته شدن مخالفت علیه عباسیان در بین النهرین گردیدند. عرب های بادیه نشین این منطقه تحت رهبری خانواده ی همدانیان نفوذ خود را از سمت جنوب تا بغداد، از سمت غرب تا داخل سوریه ی شمالی و از سمت شمال تا داخل ارمنستان گشترش دادند. در منطقه ی دیلمان واقع در کنار دریای خزر نیز شیعیانی که از تعقیب عباسیان به آن جا پناه برده بودند مردم محلی را مسلمان کردند. لذا در سال ۲۵۳ هجری شیعیان دیلمان از دستگاه خلافت عباسیان اعلام استقلال نمودند، فرماندار عباسیان را اخراج کردند و دولت مستقلی را تشکیل دادند. در اوایل قرن چهارم هجری، یکی از پادشاهان دیلمی با نام مرداویج بن زیار بر اکثر نقاط غرب ایران تسلط پیدا کرد. هنگامی که وی در سال ۳۲۶ هجری کشته شد، منطقه ی تحت حاکمیت اش در دست سربازان دیلمیش، به رهبری برادران بویهی قرار گرفت و بدین وسیله برادران بویهی سلطه ی خود را بر منطقه برقرار کردند. فرمانداران و جنگ سالاران دیگری نیز سرزمین های وسیعی را تحت تصرف خود درآوردند. به طوری که تا سال ۳۲۴ هجری، دستگاه خلافت کنترل خود را تقریبا بر کلیه ی ایالات و مناطق به جز اطراف بغداد از دست داد. از این دوره به بعدخلفا که از نظر اداری و نظامی عاجز و ناتوان بودند فقط می توانستد از نیروهای یک یا چند ایالت تقاضای کمک کنند و یا این که در برخی مواقع آن ها را با یکدیگر درگیر نمایند. در سال ۳۲۵ هجری خلفا به منظور حفظ موقعیت خود منصبی با نام «امیرالامرایی» به وجود آوردند و خود را از اختیارات مختلف شان به جز حق تشریفاتی تعیین حکام دولت ها محروم کردند. اما بالاخره در سال ۳۳۵ هجری آل بویه پس از یک مبارزه پیچیده و چند جانبه توانستند بغداد را به کنترل خود درآورند و بدین وسیله امپراتوری عباسیان را سرنگون کنند. البته آل بویه پس از فتح بغداد به خلیفه اجازه دادند که مقام ظاهری خود را حفظ کند و بدین ترتیب سلسله ی عباسیان تا سال ۶۵۶ هجری ادامه پیدا کرد اما دیگر این سلسله ی عباسیان نبود که حکومت می کرد. به عبارت دیگر سلسله ی عباسیان در همان سال ۳۳۵ هجری از حیات واقعی خود باز ایستاد».
(ایرا م. لاپیدوس، تاریخ جوامع اسلامی، ص ۲۰۲)
اگر لازم شود که از انتها به این تصاویر کارتنی تاریخ بخندیم، کافی است به مطلبی توجه کنیم که می گوید آل بویه ای که خود در قرن پنجم هجری از تاریخ بیرون رفته اند، اجازه داده اند تا عباسیان تا قرن هفتم هجری دوام آورند!!! از قماش مطالب مغشوش و خام بالاست، تمام آن چه در باب تاریخ ایران نگاشته اند، چنان که می نویسند ایرانیان به سرداری ابومسلم در میانه ی قرن دوم هجری، عباسیان را حاکم و سردار دیگری از میان آل بویه در میانه ی قرن چهارم همان عباسیان را سرنگون کرده اند! از فحوای این بیانات معلوم می شود که ایرانیان به جای ساختن حمام و آب انبار و کاروان سرا و بازار، که در آن گندم و علوفه و گلیم و گوسفند خرید و فروش کنند، معلوم نیست با توسل به نیروی کدام جادو، پیوسته سرگرم واردات و صادرات خلفا بوده اند!!! باری نقل فوق روایت دیگری از ماجرای شکست عباسیان برای کسانی است که سقوط سریع و یک هفته ای امپراتوری آنان به دست هلاکو را نمی پسندند. در این نقل جدید صحنه ها سرگرم کننده تر است: اعراب بادیه نشینی داریم که از سوریه تا ارمنستان را به چشم بر هم زدنی تسخیر می کنند تا با دیلمیان همسایه شوند، آن ها را مسلمان کنند، عامل خلیفه را از منطقه برانند، سرداری از میان شان بر «سراسر غرب ایران» مسلط شود و پس از مرگ او دیلمیش ها به سر کردگی برادران بویهی جای او را بگیرند، که خدا می داند چه کسانی بوده اند، چنان که قرار است در همان زمان خلفای عباسی از سر عجز و ناتوانی، به خلافت تشریفاتی قانع شوند و کار به جایی رسد که آل بویه، ۳۲۰ سال پیش از هلاکو، بغداد را فتح کنند و عباسیان را براندازند و گرچه پس از تصرف بغداد و سقوط عباسیان به دست آل بویه، خلفایی چون راضی و متقی و مستکفی و مطیع و طالع و قادر و قائم و مقتدی و مستظهر و مسترشد و راشد و مقتفی و مستنجد و مستضی و ناصر و ظاهر و مستنصر و مستعصم، به نام عباسیان خلافت کرده اند و در زمان آن ها چند جنگ صلیبی گذشته است، اما به گمان لاپیدوس آن ها خلفایی صوری بوده، ارزش ذکر در تاریخ را نداشته اند. آیا برای این همه صحنه سازی جز همان کتاب هایی که شرح و شیوه ی نگارش آن ها را می دانیم و چند برگ خطاطی و مینیاتور، مستند دیگری، مثلا قصر و دربار و بارگاه و مسجد و مقبره و کاسه و خنجر و کالایی از آل بویه ارائه می کنند؟ مسلم است که نه!
«به توصیه و راه نمایی رشید الدین فضل الله نگارش کتاب جامع التواریخ، اولین تاریخ عمومی آغاز شد. مورخان، خوش نویسان و نقاشان از سرار قلمرو امپراتوری برای تنظیم این کار ماندگار و عظیم گرد آمدند. کارگاه و کتاب خانه ی سلطنتی تبریز بنا شد و همه ی حامیان بعدی سلطنت در ایران از آن به عنوان طرح جامع فرهنگی یاد می کردند. نگارش کتاب جامع التواریخ رشید الدین فضل الله همدانی در زمان اولجایتو، برادر و جانشین غازان خان به پایان رسید. در دوران حکمرانی اولجایتو و جانشین او، ابوسعید بهادر خان کارگاه ها به تکثیر نسخه های «قرآن مجید» پرداختند و نمونه هایی با کیفیت عالی پردازش و تدوین شد. تا این زمان پیوستگی ایلخانان با فرهنگ ایرانی کاملا مشهود بود. معروف است که ابوسعید خود به زبان فارسی شعر می گفت. اکنون زمان این بود که گام بزرگی برای تدوین کتب خطی مصور و مجلل، شعر و داستان های حماسی ایران، به خصوص «شاه نامه» حماسه ی ملی ایرانیان که واقعیت و خیال را در قالب داستان های شاهان ایرانی و غیر ایرانی و نیز پهلوانان پیش از اسلام به هم آمیخته، برداشته شود».
(ابوالعلاء سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۲۷)
هنوز قرنی از یورش چنگیز و آن کشتارهای چند صد هزار نفری و تخریب و آب بستن شهرها نگذشته که رشیدالدین فضل الله نامی را مشغول جمع آوری مورخان و خوش نویسان و نقاشان و ساخت کتاب خانه در تبریز و ایلخانان مغول را سرگرم سرودن شعر به زبان فارسی می بینیم! احتمالا خانان مغول زبان فارسی را از روح لطیف کشتگان خویش آموخته اند چنان که کتاب خانه شان به تبریز، از شرم تعلق به مغولان دود شده و به آسمان رفته است! باری، ناگهان شش قرن پس از طلوع اسلام، همگی مشغول کتاب نوشتن اند، تابلوی مینیاتور می کشند و تمرین خطاطی فارسی می کنند و از قول سود آور زمان آن شده بود که گام بزرگی برای تدوین کتب خطی بردارند. ظاهرا در منطق این مورخین و شارحین تاریخ ایران، عجیب نیست که در ۶۰۰ سال فاصله ی حضور اسلام تا یورش مغول، چنین فرصتی را فراهم نمی بینند، زیرا به گمان آن ها هیچ زمانی برای اقدام به آماده سازی «طرح جامع فرهنگی» مناسب تر از دوران پس از کشتار عمومی و تخریب مراکز تجمع به دست مغول نبوده است! شاید هم که واقعا پس از چنین نسل کشی های بزرگ، اندک زنان زنده مانده، با درک کمبودها و نیازهای زمانه و به جبران ضایعات، مصمم شده باشند که جز هنرمند خطاط و نقاش و نسخه بردار نزایند! و اگر گمان می کنید چنین مقدمه سازی هایی بدون مقصود های معین است، پس به زودی با شرح آن آشنای تان خواهم کرد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385 و ساعت 13:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۶
دست بستگی و بد شانسی مطلق جاعلین تاریخ ایران، در تدارک اسنادی بروز می کند که بتواند ادعاهای آنان در استحکام زیر بنای اقتصادی و سیاسی ایران پیش از صفویه را اثبات کند. آن ها که قادر نبوده اند مسجد و مدرسه و کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و کاخ و دربار کهنه بسازند، ناچار سعی خود را منحصر و متوجه تدارک نمودارهای فرهنگی سهل الجعل کرده، آلبوم های معرف هستی ملی و نمایه های تولیدی و هنری ایران را، با پاره خطی خوش نوشته، کتابی در امور معمول زندگی، تالیفات تاریخی پر از ادعاهای غیر ممکن و بدون مظاهر و مستندات، مینیاتورهایی مملو از نمایش خلوت اشراف و امرا و درباریان، در کوشک های زینتی هوش ربا، همراه ابزارهای متنوع خوش گذرانی از ساز و کمانچه تا قدح های ظریف ساخت و تنگ های گردن بلند، ساغرهای بلورین خوش تراش، فرش های نقشین و پرده های نگارین، زمین و دیوار و سقفی پوشیده از موزاییک ها و منبت های رنگین و مردمی با لباس های متنوع و کمربند های مرصع و شمشیر و خنجرهای پرکار پوشانده اند و گرچه در همین باب هم نتوانسته اند نمونه پیش از مغول ارائه دهند، اما سراپای دوران مغول و ایلخانان و تیمور را چنان با دست نوشته ها و تابلوهای نقاشی پر کرده اند، که ماجرای اصلی آن سلاسل در زیر این فرآورده ها گم می شود و اگر طلب کنیم بقایای به جا مانده ی یکی از این همه آثار پراکنده در تابلوهای مینیاتور، تا حد یک خنجر مغولی، یا تنگ آب و شربت و شراب خوری و فرش زیر پای شان را به ما بنمایانند، بار دیگر به شرح و تفصیل آن در فلان و بهمان کتاب و نوشته رجوع می دهند!!!
«در دوره ی مغول یک نوع سفال دیگر یعنی سفال موزاییک (کاشی معرق) در ایران شایع شد. در این طریقه قطعات کوچک به شکل و اندازه ی مختلف بریده و از آن ها طرحی به شکل موزاییک ترکیب می شود. این قطعات کوچک، که از روی نقشه پهلوی هم قرار می گیرد، به وسیله ی گچ که از پشت ریخته می شود، به هم می چسبد و این گچ مایع سوراخ ها و منافذ را طوری پر می کند که طرح یک تکه جلوه می نماید. این سفال موزاییک با تزیینات آجری لعاب دار که در زمان قدیم در ایران و عراق مرسوم بود نسبت دارد. تکمیل این طریقه که به تدریج صورت گرفت نتیجه ی تقاضا و تمایل برای طرح های مفصل و رنگارنگ بود. این صنعت در زمان سلجوقیان عمل می شد و نمونه ی آن در ابنیه ی قونیه در آسیای صغیر که در قرن سیزدهم شناخته شده دیده می شود. در این جا تزیین داخلی چندین مسجد مانند مسجد لرنده و پای حاکم و سرچالی که بعضی دارای محراب هستند به وسیله ی سفال سازان ایرانی که در موزاییک کاری استاد بودند ساخته شده است. در قرن هفتم هجری این طریقه تکمیل شد و سفال سازان ایرانی نه تنها آن را به حد کمال رسانیدند بل که طرح ها و رنگ آمیزی جدید ابتکار کردند که قرن ها بعد مورد استفاده واقع شد».
(س.م. دیماند، صنایع اسلامی، ص ۱۹۵)
شوخ طبعی در این محققین عظیم الشان، سر به آسیب عقلی می زند و گویی برای رفع سوداها و مالیخولیاهای خود و تمسخر ما مطلب نوشته اند: در این جا از پیدایش کاشی معرق و یا به قول دیماند «سفال موزاییک»، به سعی سفال کاران ایرانی، که ظاهرا در موزاییک سازی استاد بوده اند! به عهد سلجوقیان می گویند، اما برای ملاحظه ی حاصل کار این استادان عالی مرتبه ی ایرانی، خواهان را می فرستند تا سری به ترکیه زند و تزیینات داخلی مساجد لرنده و پای حاکم و سرچالی را تماشا کند و اگر برسبیل کنجکاوی بپرسد چرا حاصل کار استادان ایرانی سر از مساجد ترکیه بیرون زده، به سادگی پاسخ می دهند که در زمان سلجوقیان ترکیه جزء کوچکی از ایران بوده است، تا پرسنده احساس غرور کند، ذوق زده شود و دنبال سئوال خود را نگیرد!!!
«خوش نویسی، طی قرن ها، در ایران ارزش و اعتبار بسیار یافت، ولی مدرک معتبری نداریم تا ثابت کند که کتاب خانه، کارگاه سلطنتی، جایی که نقاشان و خوش نویسان در آن جمع می شدند و به ایجاد کتاب های خطی مصور می پرداختند، قبل از زمان مغول وجود داشته است».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۶)
سود آور هم، گرچه خود می گوید مدرکی برای اثبات خوش نویسی پیش از مغول ندارد، اما بی مدرکی مانع او نیست تا مدعی شود که قرن ها پیش از مغول، خوش نویسی نزد ایرانیان «ارزش و اعتبار بسیار» داشته است و چون در هیچ کشور دور و نزدیکی قطعه ای دست نوشته ی قابل مصادره به سود دارایی ملی و باستانی ایرانیان در این زمینه نمی یابد، پس صحنه ی خوش نویسی دوران مغول را چنان می آراید که بدون نیاز به مدرک گمان کنیم که خوش نویسی و مینیاتور سازی و تدارک پیشرفته ی کتاب، در زمان مغول، بی شک بر پایه ی میراثی کهن استوار بوده است و البته سود آور به دنبال این نیست تا در ابتدا قطعه ای «بد نوشته» به خط فارسی مانده از قرون نخست اسلامی بیابد و سپس مدعی نوع «خوش نوشته» ی آن در زمان مغول شود!!!
«تیمور هم شاعر بود و هم کتاب دوست، تا جایی که گروهی از نقاشان و خوش نویسان ماهر ایرانی را، که عالی ترین کتاب های خطی را نوشته و پرداخته بودند، در کارگاه ـ کتاب خانه خود گرد آورده بود. در دوران حکومت تیمور، آثار خطی اصیل و معتبری به خط نستعلیق نگارش یافت و به عنوان به ترین کتاب های خطی برگزیده و تکثیر شد. تیمور به بی سوادی مشهور بوده و ظاهرا برای ایجاد کتاب خانه، کارگاه، اقدامی انجام نداده است، در حالی که این کتاب خانه، کارگاه ها در زمان شاه زادگان تیموری یا میرزاها ایجاد شد. جانشینان تیمور، همگی، افرادی تحصیل کرده و با فرهنگ بودند که از کتاب خانه ها و کارگاه ها حمایت و کتاب های خطی نفیس و منحصر به فردی را پردازش و تدوین کردند... هر یک از شاه زادگان از کارگاه هنری خویش حمایت می کرد. در آن کارگاه ها، علاوه بر آن که کتاب های خطی نگاشته و پرداخته می شد، برای دیگر بخش های هنری همچون تزیین و منقش ساختن منسوجات مجلل و گران قیمت و قاب گذاری تزیینی و تاریخی روی کاشی، سنگ و چوب کارهایی صورت می گرفت. ترک ـ مغولانی که فرزندان دشت های آسیای مرکزی و تعلیم دیده ی استادان ایرانی بودند، از شیوه ی نیاکان خود، ایلخانان پیروی می کردند و ثروت های غارت شده را در راه حمایت از فعالیت های کارگاه های هنری تیموریان، که از طرف شاه زادگان مغول و مطابق با سنت های ایرانی ـ اسلامی اداره می شد، صرف می کردند».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص۵۹ و ۵۸)
چه نامی جز هذیان و لاف و گزاف نامحدود بر این مطالب می توان گذارد: تیمور بی سوادی که لابد به زبان فارسی شعر می گفت و در زمان او خط های خوش بسیار نوشته و کتاب های ممتاز ساخته می شد. این تحلیلگران تاریخ و هنر ایران در این اندازه زیرکی داشته اند که تیمور را بی سواد بگویند، زیرا اگر او را از ابتدا حامل فرهنگ و ذوق هنری می شناختند، دیگر الصاق صفت توحش به مغول و ترک و تیمور و تاتار برای آن ها دشوار می شد و لاجرم تمام حکمت روزگار را نه به تیمور، که به فرزندان او منتقل کرده اند تا لاف زنند که مجالست با اساتید ایرانی، در نیم نسل، از آن قوم وحشی خون ریز، خردمندانی صاحب فرهنگ و کتاب خانه ساز بیرون کشیده، تا جایی که ثروت های غارتی را صرف تولیدات فرهنگی ایرانی ـ اسلامی می کرده اند!!! بنا بر این ساده ترین راه مقابله با این اراجیف برنامه ریزی شده، که قصد فریب اندیشه ورزی و آرامش و استدلال و اسناد و قلب حقایق روشن فرهنگ عمومی را دارد، بررسی عمیق تر داده های خود آنان است.

اینک چرخی در آن نمونه ها و نمودارهایی می زنم که سود آور در کتاب اش، «هنر دربارهای ایران»، به عنوان نمایش مظاهر فرهنگی حضور مغولان در ایران عرضه کرده و تابلوی بالا نخستین تصویر آن، با چنین زیر نویسی است، که به پراندن متلکی در باره ی تاریخ و هنر شبیه تر شده است.
«۱. سوار کار مغولی به همراه وزیر امور مالی
چین، سلسله ی یوان، قرن هفت و هشت هجری
کار روی ابریشم، ابعاد: ۳/۳۴×۳/۴۵ سانتی متر
تصویر متعلق به سوار کار مغول است که روی پارچه ابریشم نقاشی شده و گویا بخشی از طومار بزرگی باشد که در آن چند صفحه از حکایتی دنباله دار بیان شده است. جامه ی فاخر سوار کار نشان مقام و رتبه ی بالای اوست. همراه او مردی است که بالاپوش ارغوانی بر تن دارد و ترکیب چهره اش نشان می دهد که اهل چین نیست، بل که خصوصیات او بیش تر به ایرانیان و آسیای مرکزی ها می خورد. مقام سوار جلوتر از سوار مغول بالاتر و ظاهرا یکی از ماموران ایرانی است که برای وصول مالیات با مقامات درجه بالای مغول در چین همکاری می کند».
(ابوالعلاء سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۰)
چه قدر ملتی باید بی پناه و درمانده باشد، که کسانی جرات کنند با تیتر هنر شناس و مورخ و از این قبیل، چنین مالیخولیاهایی را به خوردشان دهند تا پارچه ای نقاشی شده در چین را، بر اساس چنین شرح پریشانی، نشان حضور قدرتمند خود در تاریخ بیانگارد و در این مورد افتخار کند که همراه یک مغول بدون صورت، برای وصول مالیات تا پای تخت چین رفته است!!! این که سودآور مثلا از روی چشم و ابروی سوار، ایرانی بودن او را معین می کند، خود به قدر کافی موجب رسوایی است و آن گاه که مقام و موقعیت و حرفه ی سوار را هم، چنین در جزییات، از روی این نقاشی بدون شرح و بی هویت و نیم پاک شده، تشخیص می دهد، دیگر خود را تا مرتبه ی غیب گویان بالا می کشد. آیا فقط نمایش این تابلو و شرح ضمیمه ی آن، که از بی مایگی خبر می دهد، به تنهایی برای به زباله سپردن تصورات موجود درباره حمله ی مغول به ایران، بسنده نیست؟!!
۲. سکه ی چنگیز خان
احتمالا در افغانستان، بدون نام ضراب خانه
در سال ۶۲۱ هجری، به وزن ۳ گرم.
پس از تسخیر ایران توسط چنگیز خان البته ضروری بود که سکه های جدید به نام او ضرب شود. نمونه ی اصلی سکه ای بود که به نام سلطان محمد خوارزم شاه ضرب شده و برای ضرب سکه های جدید از آن استفاده شد. از یک طرف ضروریات بازرگانی و از سوی دیگر نیازهای حکومت جدید موجب شد پیوند عمیقی بین این دو برقرار شود. روی سکه نام خلیفه عباسی الناصر برای حفظ سکه در امور تجاری با سایر مملک اسلامی حفظ شد و پشت سکه عبارت قالبی اسلامی جدید، «چنگیز خان دادگرترین فرمان روا» حک شد. عنوان سلطان برای این که خلیفه ی مسلمین را بالاتر از خود تصور کند و یا وابستگی خود را به او نشان دهد، پیش از نام چنگیز ذکر نشد و در عوض به عنوان قدرت مطلق تصور شد».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۱)
باید بکوشم خوش اخلاق و با نزاکت بمانم. حالا ببینید همان چنگیز خان مغول که در یک نشست پانصد هزار آدم می کشت و شهرها را به آب می بست، در این سکه ی سراپا مجعول، تا چه حد ملاحظه کار شده است: نام خود را با لقب دادگر، در کنار نام سلطان محمد خوارزم شاه و خلیفه ی الناصر عباسی، بدون عنوان سلطان حک می کند تا کسی از او نرنجد و بتواند باب دوستی و تجارت را با همه باز نگهدارد!!! این که در این سکه ی ۳ گرمی چه گونه سه داستان بلند را همراه تاریخ ضرب ۶۲۱ هجری گنجانده اند، آن هم در حالی که بر این سکه ی به خط و لفظ عرب، نام واضح چنگیز و تاریخ ضرب دیده نمی شود، موجبی جز این ندارد که ما در موضوع تاریخ نگاری، بازیچه ی دست بی رحمانی شده ایم که در وارد آوردن آسیب بر ذهن عمومی از هیچ شیوه ی خیال بافی حیله گرانه روی نگردانده اند! آیا دقت در همین سکه که به عنوان تنها سند حضور چنگیز خان در تاریخ ایران قالب می زنند، برای محو ماجرای او کافی نیست و آیا چنان آوازه ای با چنین سکه ی مجعول بی ارزشی جور می شود؟

۹. فرمان ایلخان گیخاتو
شمال غرب ایران، به تاریخ ۶۹۰ هجری
مرکب بر کاغذ، به اندازه ی ۵/۲۷×۸۸ سانتی متر
این فرمان از طرف حاکمی مغول ـ که نام بودایی دارد ـ با خط عربی و فارسی که نیمی از آن ترکی است، نوشته شده. همچنین مهر و علامت چینی روی آن چسبانده اند که نشانه ی طبیعت متباین فرهنگ ایرانی در این دوره است. این نخستین فرمان سلطنتی معروف ایلخانان در ایران است. متن آن که برای محافظت از موقوفه ی متصوفه تنظیم شده، بدین مضمون است:
[ایرینجین تو] رجی دستور داده
شیکتور، آق بوقا تغاجار ضمانت کرده
احمد صاحب دیوان تایید کرده
ماموران ایوانیک جمع آوری مالیات، روسا و نمایندگان دولت اردبیل، باید بدانند که دهکده ی مندشین در منطقه لانجا توسط امیر بزرگ بایتمیش آقا به زاویه ی نصرت فقیر اعطا گردید تا رونق گرفته و عوائد آن صرف اطعام درویش ها و زائران زاویه گردد. مطلع شدیم که دهکده در فقر به سر می برد و از ما خواسته شد که مکتوبی بدهیم برای حمایت بیش تر، برای این که باعث رونق دهکده و خیر و برکتی برای دولت پایدار ما شود. این سند به این دلیل نوشته شد که اموال و دارایی های موقوفه را از پرداخت مالیات و سایر مشمولین معاف کند، برای این که دهکده پررونق شده و درآمد آن صرف اطعام درویش ها و مسافران زاویه گردد و خیر و برکتی برای دولت پایدار ما شود. این نامه در اوائل جمادی الثانی سال ۶۹۲ هجری در اردوگاه سلطنتی کاریز نوشته شد».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۴)
پس این فرمان مغولی، با نام بودایی و خط و زبان ترکی و مهر چینی، نشانه ای است از طبیعت متباین فرهنگ ایرانی که تمام عناصر حیات روی زمین را در خود جمع داشته است! هنگامی که قرار شود برای ملتی، بدون نشانه های اقتصادی و سیاسی، با سود بردن از هزار گونه حیله و ترفند در صنعت و هنر جعل، قبای حضور با آرایه های فرهنگی بدوزند، از توسل به این همه وصله های ناهمرنگ ناگزیرند. آن چه مرا به وجد می آورد و به نهایت شادمانی می رساند، آن امضای یگانه و بی نظیری است که گیخاتو، خلاف عرف نامه نگاری های امروز، بر بالای کاغذ گذارده است. وسواس او در پیچیده کردن خطوط و زاویه ها و تکرارها در این امضا فقط نشان می دهد که جاعل این فرمان، در یکی از بانک های روزگار ما حساب کلانی داشته است!!! و مهم تر از این اغتشاش و شورش در برداشت فنی، محتوای نامه است که می گوید در زمانی که بنا بر همین مدعاهای موجود، ایلخانیان هنوز مسلمان هم نبوده اند، برای آسایش دراویش موقوفه های آن ها را برای برخورداری از برکات آن حمایت می کرده اند!!!

۱۰. صحنه ی به شکار رفتن اردوان به همراه اردشیر
ابعاد تصویر: ۱۰×۵/۱۱
اردشیر جوان، پسر بابک و نوه ی ساسان، موسس سلسله ساسانی، به همراه اردوان پادشاه اشکانی، در این صحنه ی شکار نقاشی شده اند. شکار، تفریح و ورزش، سرگرمی محبوب شاهان ایرانی و مغول به شمار می رفت و غالبا در کتب خطی شاه نامه در این دوره تصویر شده است».
(سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۷)
در این نقاشی، که تنها علت تعلق آن به عهد مغولان، صورت و چشمان مغولی اردوان و اردشیر است، فقط جای داریوش اول هخامنش را خالی می بینیم! اگر در این اسناد کاغذی و سکه های تاریخی، که ساختن کوهی از آن ها برای کنیسه، جز به خدمت گرفتن چند خانوار یهودی هزینه ی دیگری ندارد، چنان چنگیز یاسا پرست مسالمت جویی می یابیم، که به رعایت احوال و احترام خلیفه ی مسلمین، از ذکر عنوان سلطان برای خود صرف نظر می کند، پس طبیعی است که اردوان اشکانی نیز، به جای جنگ بر سر حاکمیت بی بقای دنیوی، همراه اردشیر ساسانی، به شکار روند!!! آیا حس نمی کنید که کسانی به آسانی ما را بازیچه ی تصورات خود کرده اند تا گریبان شان را به سبب آن نسل کشی پلید پوریم نگیریم؟

۱۷. آینه ای برای شاه شجاع
احتمالا در اصفهان، به تاریخ ۷۷۷ هجری ساخته شده است.
جنس آینه از برنز و روی آن حکاکی شده.
قطر آینه ۵/۲۰ سانتی متر.
بر رغم بازگشت پیروزمندانه شاه شجاع در سال ۷۶۷ هجری، به شیراز، نزاع بین او و محمود مرتفع نشد و هر دو سعی می کردند با شیخ اویس متحد شوند. سرانجام محمود شاه با دختر اویس ازدواج کرد و موجب خشم و حسادت همسر اول اش، خان السلطان گردید. خان السلطان، پنهانی شاه شجاع را وادار کرد تا به محمود شاه حمله کند. این عداوت و دشمنی همچنان تا سال ۷۷۵ هجری بین این دو باقی ماند، تا آن که سه دشمن اصلی شاه شجاع هر یک به طریقی از دنیا رفتند: پهلوان اسد خراسانی، فرمان روای شورشی کرمان، کشته شد و شاه شجاع کرمان را دوباره ضمیمه حکومت خود کرد، شیخ اویس در سی و شش سالگی در تبریز درگذشت، محمود شاه، چهار ماه بعد، بی آن که جانشینی برای خویش برگزیند در اصفهان دنیا را ترک گفت. سلطان اویس، پسر شاه شجاع، که علیه پدر با شاه محمود متحد شده بود، جانشین شاه محمود شد. هنگامی که شاه شجاع به اصفهان لشکر کشید، سلطان اویس پشیمان شد و به این ترتیب اصفهان به دست شاه شجاع افتاد. شاه شجاع چند روز بعد گویا توطئه مرگ پسرش را چید و در یک حادثه سلطان اویس به قتل رسید. او که دیگر رقیبی نداشت، آماده حمله به تبریز شد، در این هنگام، سلطان حسین جلایری جانشین پدرش شیخ اویس شده بود. سلطان حسین در برابر شاه شجاع تاب نیاورد و به این ترتیب تبریز در سال ۷۷۶ هجری تسخیر شد. این آینه در همان زمان که شاه شجاع قصد حمله به تبریز داشت، در اصفهان ساخته و پرداخته شد. پشت آینه وردهایی حک شده که احتمالا برای موفقیت و کمک در تسخیر تبریز است. نوشته های حاشیه آینه با آیات قرآن مزین شده، که از عظمت خداوند سخن می گوید و پس از آن مطالبی به این مضمون نوشته شده:
«برای اعلی حضرت، سلطان عالی مقام، سرور و صاحب اختیار مردم سرور همه فرمان روایان ایرانی و عرب، ظل الله، قهرمان بر و بحر، از خداوند فرمان برداری می کند، سلطان شاه شجاع، خداوند سلطنت او را حفظ کند. سال ۷۷۷ ماه محرم».
عناوین و القابی که به ترتیب روی حاشیه ی آینه ذکر شده، مشخصا اختیارات جدید شاه شجاع را منعکس می کند. احتمالا این عناوین به این دلیل بر حاشیه ی یک آینه آمده که تمایلات خود خواهانه و خودپسندانه شاه شجاع را نشان دهد.
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۴۷)
هیچ عنوانی جز «تاریخ نگاری خاله زنکانه» مناسب متن بالا نیست، که از رفت و آمد و جوان مرگی های ناگهانی مملو است و اگر برای این همه افت و خیز تاریخی لااقل همین قاب آینه را به عنوان مدرک ارائه می دهند، که حکاکی آن کار چند ساعت یک مهر ساز کنار بقعه ی سید اسماعیل در جنوب تهران است، باز هم باید شکرگزار یهودیان باشیم، زیرا که بخش های بزرگی از تاریخ ایران پس از اسلام، شامل سلسله ی طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان، به اندازه ی همین قاب آینه ی پر از اوراد هم سند اثباتی ندارد. این که چنین مدرک معتبری! مربوط به سال ۷۷۷ هجری، که نیم قرنی از حیات سیاسی ایلخانیان هم دور تر است، در بخش مغولان کتاب سود آور چه می کند، پاسخی جز این ندارد که سازندگان تاریخ مملو از توهم و سرشار از موهومات ایران، چیزی جز همین خرده ریزهای ساختگی در چنته ندارند و اگر تمام آن چه سود آور می تواند به عنوان نمونه های هنر دربارهای ایران پیش از صفویه ارائه کند، این زوائد بی ارزش است، پس با استحکام تمام اثبات می شود که داده های کنونی درباره ی هزاره نخست تاریخ ایران پس از اسلام نیز، همانند ۱۲ قرن سکوت پیشین، جز رنگ و روغنی بر تابلوی شنیع پوریم نیست و اضافه کنم اگر کسی می تواند از احوال نام آوران متن بالا و به خصوص آن پهلوان اسد خراسانی، مختصر مطلب دندان گیری به دست آورد، مرا هم شریک خود بشمارد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه سی ام بهمن 1385 و ساعت 11:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۷
به همین ترتیب، کتاب سود آور، در سیصد سال فاصله ی میان ظهور چنگیز تا استقرار صفویه، از هنر دربار چنگیزیان و ایلخانیان و آل مظفر و تیموریان و سلطان حسین بایقرا و سلسله های ترکمن، جز تعداد اندکی تابلوی مینیاتور، عمدتا از صحنه های شاه نامه، چیز دیگری برای عرضه ندارد، با این تفاوت که چشم های تنگ آدمیان، در تابلوهای زمان چنگیزیان و ایلخانان، با نزدیک شدن به زمان صفویه، اندک اندک گشادتر می شود، تا از این مطلب در شگفت بمانیم که چرا نه فقط چهره ها در مینیاتورهای زمان صفویه، بل حتی شمایل شاهان و صاحب منصبان و سلاطین صفوی و قاجار هم، به سیمای مغولان و حتی ترکان شبیه نیست و آن ابروهای پیوسته و پهن و چشمان درشت و شهلای آهو وش و ریش و سبیل های تاب داده و پرپشت، ناگهان از کجا پیدا می شود، که جای گزین چشمان به هم فشرده، ابروان نازک، سبیل های افتاده و ریش های کم پشت و کوسه ی چنگیزیان و ایلخانان و هلاکوییان و تیموریان شده است؟ شاید که سازندگان دو هزار سال تاریخ قلابی برای مردم ایران، فراموش کرده باشند که سرکردگان سلسله های صفویه و افشار و قاجار را نیز، در اوراق نوشته های تاریخ کنونی، به نوعی دنباله ی قوم و از اخلاف چنگیز خان مغول معرفی کرده اند!!! اما روا نیست که پیش هنگام بتازم، قرار نیست از حوصله و متن بررسی های مقرر جلوتر و به حاشیه روم و مصلحت را در این می بینم که در مرحله ی کنونی فقط به برچیدن ماجرای هجوم مغول و تبعات و دنباله های آن، از تاریخ ایران بسنده کنم.
باری، تا آن جا که به نمونه های تولیدی و تمدنی در سیصد سال فاصله ی میان حیات سیاسی فرضی مغول و ایلخانان و هلاکو وتیمور، تا ظهور صفویه مربوط می شود و تا این جا که لااقل ده منبع قابل اعتنا را کاویده ام، تمامی آن ها، همانند کتاب سود آور، جز چند عنوان تالیف مطلقا مجعول و تعداد بیش تری نسخه های شاه نامه ی مصور، آن هم فقط یکی دو برگ از آن را، به این دلیل که ساخت کامل شاه نامه بسیار پرخرج بوده و نیز چند مینیاتور متفرقه دیگر، چیزی برای ارائه نداشته اند. اما از آن که تفصیلات تاریخی سود آور از این دوران، بسیار سرگرم کننده و شیرین و شوق آفرین است، مناسب می بینم خوانندگان این وبلاگ را از خواندن این تفسیر و تصور و صحنه آرایی های بی سر و ته او، از گذران امور سیاسی در این سیصد سال، بی نصیب نگذارم.
«هجوم مغول، که ششصد سال پس از هجوم اعراب به ایران به وقوع پیوست، نظام سیاسی برتر ایران را برهم زد و سلسله مراتب جدیدی بنیان گذارد که تا حدودی با تحول سکه هایی که در زمان آن ها ضرب شد، نشان داده می شود. سکه هایی که اغلب به سرزمین های دور حمل می شدند و مورد استفاده قرار می گرفتند، به لحاظ تاریخی برای نفوذ و قدرت سیاسی سودمند بوده، اساس و عبارت های قالبی به کار رفته روی آن، نمایانگر مبارزات سیاسی، تغییر مفاهیم حکومت و فرمان فرمایی در خانواده سلطنتی و امور داخلی آن هاست، که عمدتا از جانب ایرانیان ادامه یافت. در ابتدا، ضرب سکه مغولان، بر اساس نمونه های اسلامی بود، همچون اعراب که س از فتح ایران تمثال شاهان ساسانی را در ضرب سکه ها حفظ و فقط عبارات قالبی اسلامی را اضافه کردند، مغولان نیز هنگام ضرب سکه های جدید، نام چنگیز را کنار نام خلیفه الناصر حک کردند».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۱)
همین چند سطر متن بالا، برای مورخ، انبانی از ادله فراهم می آورد تا دروغ بودن تمام داده های موجود در موضوع تاریخ ایران پس از اسلام، لااقل تا مقطع صفویه را، به مدد اعتراف گروه باستان ستا و توزیع کننده ی توهمات دانشگاه های کنیسه و کلیسایی، اثبات کند. نخست این که سود آور می گوید هجوم مغول، نظام سیاسی و طبیعتا اقتصادی و فرهنگی برتر ایران را بر هم زد! این مطلب از زبان کسی که فصل اول کتاب اش، در معرفی هنر دربارهای پس از اسلام ایران، از محصولات دربار مغول آغاز می شود، بسیار شیرین زبانانه می نماید و مرا وا می دارد از او بپرسم در کدام مقایسه چنین ادعایی را ابراز کرده و اگر در همان محدوده ی بررسی خود، حتی برگی از آن شاه نامه های مغولی و تیموری را، مقدم بر عهد مغول نیافته، پس مغول کدام نظام و با چه نام را بر باد داده و برهم زده است؟! سپس به آن جمله پردازی می رسیم که می نویسد سکه های مغولان، «نمایانگر مبارزات سیاسی، تغییر مفاهیم حکومت و فرمان فرمایی» است و آن گاه که این سخن او را با نبود کامل سکه های مغولی تطبیق می دهیم، به این نتیجه می رسیم که فقدان زیربناهای درست و سالم برای توضیح تاریخ، هنگامی که همه چیز را باید از هیچ ساخت، لاجرم سود آور را نیز مانند دیگران وادار به لفاظی کرده و زمانی این گونه ابتلائات او کاملا بروز می کند که می گوید چنگیز خان نام خود را بر کنار برخی از سکه های الناصر بالله، همانند سکه های عرب ساسانی، سورشارژ کرده است و نمونه ی سکه ای را نمایش می دهد که یک روی کامل آن متعلق به الناصر بالله و روی دیگر آن، باز هم به طور کامل، به القاب و تعارفات چنگیزی منتسب است؟ آیا الناصر بالله سکه اش را با حدس بروز و ظهور چنگیز خان یکسویه ضرب کرده تا به محض تسلط چنگیز جایی برای حک نام خود بر پشت سکه ی خلیفه ذخیره داشته باشد!!!؟ یا این که گمان کنیم چنگیز خان مغول ضرب سکه ای مشترک را به خلیفه ی بغداد سفارش داده است؟!!! تمام این مطالب مغشوش معلوم می کند که سود آور حتی قوانین سورشارژ سکه ها را هم به درستی ادراک نکرده و از یاد نبریم که مباحث فوق هنوز بدون در نظر داشتن این مطلب است که هر سکه و ورق کاغذی که از زمان مغولان و ایلخانان و تیموریان ارائه می دهند، بدون اندک تامل و تردید، بر مبنای آن چه گفته ام و خواهم گفت، جز ساخته هایی از دوران صفویه نیست.

«سکه های هلاکو، تاریخ و نام (ضراب خانه )ی آن ناخوانا
از جنس دینار طلا، به وزن ۵/۷ گرم
نوشته های روی سکه عربی و فارسی است.
نوشته ی روی سکه: لااله الا الله، محمد رسول الله
نوشته ی پشت سکه: قاآن بزرگ، منگو قاآن، هلاکوخان.
مغولان در سراسر قلمرو خویش، شیوه ی تساهل و تسامح مذهبی را حفظ کردند. عمدتا عبارات قالبی روی سکه ها با در نظر گرفتن ملزومات بازرگانی و در منطقه ای که جمعیت آن را مسلمین تشکیل می دادند، در نظر گرفته می شد. هرچند هلاکو هنوز بودایی مذهب بود و همسرش مسیحی - نسطوری متعصب، عبارات قالبی روی سکه ها بر اساس موازین اسلامی حک می شد».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۲)
آشنا شدن با این شیوه ی نخبه ی تسامح و تساهل مذهبی مغولان سخت شور انگیز است و اگر الگوی آن را رفتار چنگیز بگیریم، چنین تعبیر می شود که او با کشتار عمومی، شهری را از سکنه خالی می کرد تا در مورد مذهب شان تسامح و تساهلی یکسان روا داشته باشد! در این سکه ی ظاهرا هلاکویی نیز، خلاف داده سود آور، گرچه حاشیه ی اطراف سکه، مربوط به اطلاعات ضراب خانه و تاریخ ضرب، محذوف و ناخوانا است، ولی نام کامل هلاکو خان به وضوح دیده می شود و آن چه را نمی بینیم قسمت فارسی آن است! زیرا که بر روی سکه به زبان خالص و فصیح عرب می خوانیم: لااله الا الله، محمد رسول الله، صل الله علیه و سلم و بر پشت سکه نیز آمده است: قاآن الاعبد لله موبای قاآن هلاکو خان. از مولفی که در هر باب دچار توهم است و در رویا های ضد یونانی و ضد عرب و ضد مغول و ضد ترک خود غلط می زند، به طور طبیعی انتظار بیان تاریخ درست ایران و شرح ابواب هنری آن نمی رود، حقیقت ماجرا این است که اگر سکه های مغولی و ایلخانی را با القاب عبدالله و یا شعار لا اله الا الله می خوانید، فقط و فقط بدان سبب است که جاعلان تاریخ ایران، که سرسکه های مختلف و متنوعی را برای ساسانیان و طاهریان و صفاریان و غزنویان و خلفای بنی امیه و غیره فراهم کرده اند، واقعا نمی دانسته اند که برای یک سکه ی مغولی چه سمبل و شعاری انتخاب کنند و به چه خط و واژگانی بنویسند و چنین است که سکه های این دوران را، چنان اسلامی می یابید که نخستین قاآنان مغول نیز خود را عبدالله خوانده اند!!!
«ابوسعید بهادر خان ایلخان عاشق پیشه: ابوسعید بهادرخان، ۷۱۷ هجری، آخرین ایلخان بزرگ از خانواده ی هلاکو بود، که بر ایران حکومت کرد. او در سیزده سالگی جانشین پدرش اولجایتو شد. اولجایتو، پیش از مرگ، ابوسعید را به امیر چوپان سردار سپرد. امیر چوپان، بی درنگ رشید الدین وزیر را که به همراه چهارده پسر خود اداره ی امور مالی را در دست داشت، اعدام کرد. امیر چوپان کم کم هر یک از پسران اش را حاکم ایالات مختلف کرد و عملا اختیار حکومت را به دست گرفت و بدین گونه طایفه ی مغول امیر چوپان حکومت طایفه ی رشید الدین، که فارس بودند را، از بین برد و خود جانشین آن ها شدند. هنگامی که ابو سعید وارد مرحله ی جوانی شد، دل باخته ی دختر امیر چوپان، بغداد خاتون همسر امیر حسین جلایری شد. بر طبق یاسا، خان های مغول این حق انحصاری را داشتند که از هر زنی که مایل بودند تقاضای ازدواج کنند و اگر دل باخته ی زنی شوهر دار می شدند شوهر آن زن می بایست از همسر خود جدا شود. امیر چوپان که حدس می زد ابوسعید از دخترش خواستگاری خواهد کرد، دختر و دامادش را به شمال غرب فرستاد. ابوسعید که از این عمل امیر چوپان بسیار عصبانی شده بود، دستور داد برادر بغداد خاتون را به بهانه ی تجاوز به حرمسرای خان بزرگ اعدام کنند. او که نمی توانست بغداد خاتون را فراموش کند، در فراق او چه اشعاری که می سرود:
بیا به مصر دل ام تا دمشق جان بینی
که آرزوی دل ام در هوای بغداد است
و سرانجام امیر حسن را مجبور کرد تا از همسر خود جدا شود و خود با او ازدواج کرد».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۴۰)
در نقل فوق، تاریخ به وجهی فوق معمول به تمسخر گرفته شده است. معلوم نیست میان سپردن ابوسعید به امیر چوپان و قتل کامل خانواده ی رشید الدین وزیر چه ربط عاقلانه ای است؟ در این جا مطالب کاملا خلاف روال ایلخانی عمل می کند وگرچه نوشته اند که ایلخانیان از زمان غازان خان، رسما به اسلام پیوسته اند و سکه های ایلخانی از زمان هلاکو نیز به لا اله الا الله مزین بود، ولی ظاهرا آخرین ایلخان، به نام ابوسعید، درباره ی زن دیگران، به یاسای چنگیزی متعهد بوده و به آن عمل می کرده است! مشکل مورخ در این است که نمی داند چنین خیالات زبده ی شخصی و ذهنی ابوسعید را، سود آور از کدام کانال غیب دانی کشف کرده است؟ تمام این مطالب نشان می دهد که خبره ترین جاعلان، حتی با همدستی گله ای از اساتید دانشگاه های بزرگ خودی و غیر خودی و کرسی های متنوع و متعدد ایران شناسی نتوانسته اند این تور دراز تاریخ ایران را طوری ببافند که هنگام بیرون کشیدن از آب خالی نباشد. سودآور که در این متن خود را از تمام جزییات این عشق سوزناک، تا مرحله ی تشخیص حدسیات پدر عروس با خبر نشان می دهد و نیز پس از این همه قرن می داند که برای رفع غائله، عروس را به چه سمتی فراری داده اند، چه طور تشخیص نداده است که از مصر دل کسی نمی توان دمشق را دید؟!! احتمالا سود آور نیز همان قدر از جغرافیای شرق میانه بی خبر مانده، که ابوسعید بهادر خان بوده است، اما در بقیه ی عمرش مهلت دارد تا لااقل برای این بیت سر هم بندی شده ی مطلقا بی معنا و خنک، به صورتی که خود می داند، شرح روشنگری بنویسد.
«ایرانیان از هنگام حکومت مغول، ارتباطات تجاری - اقتصادی فعالی، از مسیر خلیج فارس با دریاچه ی چین برقرار کرده بودند. زبانی که در این مسیر بازرگانی ـ که زبان بین المللی هم بود ـ مورد استفاده قرار می گرفت، فارسی بود. ایرانیان بسیاری، در چین و کشورهایی چون که در مسیر خلیج فارس و چین بود، سکونت گزیده بودند. با توجه به مطالب ابن بطوطه، آن ها در محلی ساکن شده، مراسم مذهبی و دینی خویش را در مساجدی که ساخته بودند، همراه با رهبران مذهبی و روحانیون اجرا می کردند. ابن بطوطه، نام شیوخ متصوفه که مسئول خانقاه های محلی هم بودند، این گونه بر می شمارد: شیخ شهاب الدین کازرونی در هند و شیخ برهان الدین کازرونی در چین، مسئول اخذ عوائد و نذوراتی بودند که بازرگانان اهدا می کردند».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۷۸)
کاش این دو شیخ بزرگ کازرون که در چین و هند مسجد ساخته اند، ابتدا در شهر خود مسجدی بنا می کردند تا شهرشان تا همین اواخر بدون مسجد نمانده باشد. کاش این ابن بطوطه ی قلابی که پیش تر نیز در موضوع بالا بردن کاخ کسرایی در شیراز با او آشنا شدیم و در سفرنامه اش اذعان دارد که از شیراز به سمت شرق نرفته و طبیعتا چین و هند را ندیده است، توضیح می داد که تاجران ایرانی که ضمن فارسی حرف زدن تا چین، کالا های شان را در جاده های ایران بر قاطران و شتران به مقصد خلیج فارس می برده اند، در سرزمینی که به زمان مغولان خیالی هنوز یک کاروان سرا و بار انداز نداشته، در طول راه شب را کجا بیتوته می کرده و در میان بیابان از چه راه آب و علوفه و غذا به آنان می رسیده است و اگر فرض را بر دست رسی آن ها به آب های خلیج بی محابا فارس، مثلا از راه آسمان بگیریم، آن گاه می پرسیم که این تجار ایرانی که بدون مکث با یکدیگر تا چین فارسی حرف می زده اند، با چه سرویس کشتی رانی کالاهای خود را به چین برده اند، زیرا نخستین کشتی ها را، در سراسرجهان و ابتدا از مدیترانه، در ۱۵۰۰ میلادی، یعنی دویست سال پس از ایلخانان به اوقیانوس ها رانده اند!!! آیا به راستی سود آور و این مجموعه جاعلانی که نقشه جهان امروز را، در ۲۴۰۰ سال پیش، با دست یک جغرافی دان یونانی موهوم، احتمالا از طریق اسطرلاب و فرض و جادو رسم کرده اند، تا خلیج فارس قدیمی بسازند، خود تاریخ ملاحی در آب های جهان را نمی دانند یا محقق ایرانی را بی خبر و خنگ انگاشته اند؟!!!
«به رغم تهاجمات پی در پی اقوام ترک ـ مغول، در اوایل قرن پنجم هجری و سلطه ی طولانی آن ها بر سرزمین های فارس زبان، زبان اداری و ادبی دربار، همان فارسی باقی ماند. زبان ترکی، با وجود ساختار اداری و دستوری متمایز و نحو غنی، هرگز نمی توانست با میراث ادبی فارسی برابری کند. هرچند زبان مادری شاه زادگان حکومت های ترک ـ مغول فارسی نبود، با این حال در جو فرهنگ ایرانی ـ اسلامی پرورش یافته بودند و بسیاری از آنان حامیان پر و پا قرص و محکم هنرهای ایرانی و کتب فارسی شدند... در رساله ی محاکمة اللغتین که بی شک برخوردهای نژادی و سیاسی طبقات بالای اجتماع را منعکس می کند، امیر علی شیر نوایی، بر برتری زبان ترکی نسبت به زبان فارسی تاکید کرده است: «کاملا مشخص شده که زبان ترکیهوشمندانه، قابل فهم تر و خلیق تر از زبان فارسی است، در حالی که زبان فارسی به لحاظ تفکر و علم خالص تر و کامل تر است. درست کاری، صداقت و بخشش ترک ها و هنر و فلسفه ی ایرانیان کاملا روشن است». برعکس آن چه انتظار می رفت، عرضه و ساختار آثار ترکی علی شیر کاملا به ساختار و اصول ادبیات فارسی متکی بود. از جمله خمسه ی او از روی خمسه ی نظامی الگو برداری شده بود. وقایع نگاری به نام واصفی، درباره ی ترغیب او به ترسیم طنز ترکی و تکذیب فضلای ایرانی چنین نوشته است: «چنین گوید در محلی که ملا بنایی از عراق آم، روزی از مجلس میر افاضل و اعالی مجتمع بودند. میر فرمودند که از لطایف و ظرایف یعقوب بیک سخن گویند. مولانا بنایی گفت: هیچ لطافت و خوبی یعقوب بیک برابر آن نبود که ترکی نمی گفت. میر فرمودند که: که ای بنایی درشتی و خنگی را از حد گذرانده ای و قابل آن شده ای که نجاست در دهان تو کنند. بنایی گفت: سهل است، همان گیرم که شعر ترکی گفته باشم».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۱۶)
چه مغولان نازنینی! دائما در اندیشه ی تهیه و تکثیر و آرایش شاه نامه اند، زبان فارسی را رسمی اعلام می کنند، بر نخستین سکه های شان خدا را به یکتایی می ستایند و در مدارای دینی پس از کورش هخامنشی یگانه اند!!! پس چرا این فارس های پر مدعا امام زاده ی چنگیز خان را بر پا نمی کنند و شب های عزیز به زیارت آن نمی روند؟ این مطالب که از قول و قلم چند ناشناس و بی نشان بیان می شود، به نعل و به میخ کوفتن کاملی در بیان ارزش های دو زبان ترکی و فارسی است، تا از میان یک بررسی ظاهرا بی آزار، آن نتیجه گیری موهن نهایی به دست آید که جان ترک و عرب ستیز و آلوده به ناسیونالیسم پوسیده و بی مبدا سود آور را نوازش می دهد. چنین است که دعوت من به بنیان شناسی تاریخی، معنای مستقل و مهم خود را می گیرد و ما را از تاثیر این گونه اباطیل نوساخته ی مجعول تفرقه انگیز در امان نگه می دارد، که بر مبنای فقدان کامل هرگونه آثار رشد اقتصادی و سیاسی، با قدرت تمام منکر اصالت سطر به سطر داده های مکتوبی شده ام که به پیش از دوران صفویه نسبت می دهند و این سخن، البته رو به عین مادی مانده ها دارد و گرنه کنکاش در مطالب و متون دوران صفویه و در راس آن ها ساخت دواوین متعدد و منسوب به سده های مقدم اسلامی، که شاه نامه اعلا ترین نمونه ی آن در حقه بازی فرهنگی است، خود مبحث دیگری طلب می کند، که به اراده و خواست خداوند خواهم گشود.
«نخستین شاه نامه ها: چهار تصویری که خواهد آمد، متعلق به کتبی خطی است که عموما از آن ها با عنوان شاه نامه های کوچک نام برده می شود. تاریخ تقریبی پردازش و تدوین آن ها ۶۹۹ هجری و احتمالا به حمایت غازان خان در بغداد پردازش و مدون شده است. به دستور او و با توجه به مقایسه بین خصوصیاتی از قبیل آرایش مو، کلاه، شاخ و برگ درختان و غیره، با نسخه مرزبان نامه، به تاریخ ۶۹۸ هجری، در بغداد نگارش و پردازش شده است. در سال ۷۴۱ هجری نیز شاه نامه اینجو در شیراز نگارش و منتشر شده است».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۳۷)
بدین ترتیب سود آور شاه نامه نویسی را از انتهای قرن هفتم و سیصد سال پس از فردوسی آغاز می کند و صحت تاریخ گذاری نسخه های معرفی کرده ی خود را به سنجش با کتاب هایی ممکن می گوید که در ترسیم شاخ و برگ درختان و کلاه و موی نقاشی ها، به تصاویر این شاه نامه شبیه اند و اگر از آنان دلیل صحت تاریخ گذاری همان کتاب های مورد مقایسه را طلب کنید، برابر معمول، این بار شباهت شاخ و برگ و کلاه و موی آن منبع و مستند را با همین نسخه شاه نامه اساس می گیرند! چنین است آن دور باطل و چرخه حماقتی که دوران شناسی همه چیز تاریخ ایران را درخود فرو برده است. باری، این نمونه های شاه نامه، که غالبا تنها لت هایی از تصاویر است، فقط در یک مورد به معرفی نسخه ی کاملی منجر می شود، که تصویر برگ آخر آن را ملاحظه می کنید.

«۲۷. شاه نامه فردوسی
باز نویسی شده توسط اسماعیل خواجه، پسر مبارک قدم
۵۲۲ ورق با ۲۴ تصویر، که صفحه ی اول مفقود شده است
خط نستعلیق در چهار ستون و در هر ستون ۲۵ سطر
آب رنگ مات، مرکب و طلا اندازی
صحافی با چرم قهوه ای مراکشی
ابراهیم میرزا، حاکم شیراز، احتمالا به دلیل افراط در باده گساری در سال ۸۲۸ هجری، همچون برادرش بایسنقر میرزا جان داد... در بین کتب خطی زیادی که در شیراز، طی دو قرن پس از مرگ ابراهیم میرزا پرداخته شد، این شاه نامه به خاطر پردازش کیفیت هنری و ویژگی های عجیب و جدید و ترکیب بندی هایی که دارد، معروف شد. این کتاب خطی با مقدمه ی قدیمی تر و نثر نادر ابومنصوری آغاز شده و به جای قدمه ی معمولی که برای بایسنقر نوشته می شد قرار گرفته است. گرچه هنوز خط نستعلیق در مراحل اولیه ی پیشرفت بود، با این حال خوش نویسی این کتاب پیشرفته تر از خط نستعلیق جعفر بایسنقری بود... در تتمة الکتاب با خط رقاع که روی آن طلا پوشانده شده با خط سیاه کم رنگی نوشته شده... این نسخه توسط این بنده ی حقیر اسماعیل خواجه، فرزند مبارک قدم خراسان در ماه رجب سال ۸۴۵ هجری باز است».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۷۱)
همه چیز در اطلاعات این شاه نامه، از آن چرم مراکشی تا مرگ ابراهیم میرزا به سبب افراط در شراب خواری و مقدمه ی شاه نامه که تازگی دارد و خط نستعلیق پیشرفته ی آن و به خصوص تتمة الکتابی که نیمی از آن فارسی خالص با لغاتی چون فرخی و فیروزی و گفتار، و نیم دیگر آن در معرفی نسخه نویس و زمان نسخه برداری، به بیان و لغت خالص عرب است؛ از بدل کاری محض خبر می دهد. با این همه کسی این شاه نامه ی سود آور را جدی نگرفته و ماخذ فراهم آوری نسخ نقد جدید نبوده است و از همه مهم تر سود آور نگفته است که این نسخه ی دردانه ی او اینک کجا و نزد چه شخص و یا موسسه ای است، زیرا سندی دارم که اثبات می کند مراکز مسئول ایران شناسی و موزه داری ایران، هیچ شاه نامه پیش از صفوی را به رسمیت نمی شناسند و به چشم ندیده اند!!!
«تاثیر گسترده و عمیق و مفید و سازنده ی اندیشه ی ناب و پالوده ی فردوسی بر عنصر ایرانی آن چنان است که همگان را به تحسین و اکرام و اعزاز این شخصیت بلند مرتبه برانگیخته است. بخش اسلامی موزه ی ملی ایران بنا بر رسالت خطیر فرهنگی خود در انجام وظایف و با توجه به اثرات چشم گیری که اندیشه ی این شخصیت بزرگ بر فرهنگ و هنر ایران داشته است، افتخار دارد نمایشگاهی از آثار و اشیای موزه ای را، که مزین به اشعار با نقوش و مضامین برگرفته از شاه نامه ی حکیم توس است، با عنوان «تجلی شاه نامه در هنر اسلامی ایران»، برای تجلیل از این ستاره آسمان شعر و ادب ایران برگزار کند. شایان ذکر است که از همان سده های اولیه ی خلق شاه نامه، اشعار فردوسی و مضامین و مفاهیم شاه نامه ای به صورت های گوناگون در فرهنگ و هنر ایرانی تاثیر و جلوه ی چشم گیر داشته است».
(موزه ی ملی ایران با همکاری معاونت آموزش میراث فرهنگی، تجلی شاه نامه در هنر اسلامی ایران، ص ۵)
حالا به سراغ کتاب تبلیغاتی این نمایشگاه می رویم تا ببینیم موزه ی ملی و میراث فرهنگی چه آثاری را از تاثیر اشعار و مضامین و مفاهیم شاه نامه در اختیار دارند که به صورت های گوناگون بر فرهنگ و هنر ایرانی، از همان قرون اولیه ی سرودن شاه نامه، تاثیر گذار بوده است و با کمال تعجب و البته طبیعتا، باز هم نخستین نمونه ی این آثار را از قرن دهم هجری و به زمان صفویه می بینیم.
۱. شاه نامه ی فردوسی
دوره: سده ی دهم هجری
در اندازه ی ۲۳×۸/۳۷ سانتی متر
شماره ی موزه: ۴۳۶۱
شاه نامه به خط نستعلیق روی کاغذ ترمه ۱۱۷۴ صفحه، ۲۵ سطر در هر صفحه، دو صفحه ی اول دارای سرلوح مزدوج مذهب مرصع بی سطور این دو صفحه طلا اندازی شده است... دارای رقم کاتب و به تاریخ ۹۳۸ هجری است».
(موزه ی ملی ایران با همکاری معاونت آموزش میراث فرهنگی، تجلی شاه نامه در هنر اسلامی ایران، ص۱۱)
پس از این نمونه نیز سراسر کتاب را مملو از تاثیر شاه نامه در هنرهای عهد صفوی و دوران قاجار می بینیم، که زمان برگزاری مسابقه ی شاه نامه نویسی شناخته می شود و گرچه در ضمن این نمونه ها دو سه کاشی با اشعار فارسی نشان مان می دهند و بی هیچ ادله و گزارش باستان شناسی، یافت شده در کاشان و نیشابور از قرن هفتم هجری می گویند، اما به زودی با احوال آن ها نیز آشنا خواهیم شد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه پنجم اسفند 1385 و ساعت 10:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۸
بدین ترتیب، اگر این مجموعه افسانه های نادرست مربوط به مغول و حواشی آن را بپذیریم، پس یکی از برجسته ترین ترک و عرب ستیزان ایران، یعنی سود آور، مستقیما اعتراف کرده است که نخستین شاه نامه ها را مغولان نوشته و مصور کرده اند! پس چرا مغولان، به این سبب که مهم ترین سند هویت کاغذی فارسیان را از زیر آوار بی اعتنایی زمان بیرون کشیده اند، از سوی قوم فارس ستوده نمی شوند؟ و این سئوال دیگر که اگر آن تمرکز سیاسی پیش از مغول، با عناوین طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان و غیره برقرار بوده، چرا سلسله های پس از قرن چهارم این مجموعه، اعتنایی به شاه نامه نداشته و ردی از شاه نامه خواهی خود آشکار نکرده اند؟ و در نقطه ی مقابل نیز پرسش مقابلی پدیدار می شود که چرا مغولان و تیموریان، نسبت به تکثیر و تهیه و آرایش شاه نامه چنین حساس بوده، از خدمت به فرهنگ فارسیان بی مدرک و نشان تاریخی، چه ثمری می برده اند؟ و چون هیچ یک از دو سوی این ترازوی سئوال پاسخ وزینی نمی بیند، پس این نو دکان شاه نامه شناسی، کالای اثباتی و عقلی ندارد و سئوال بنیانی دیگری سر بر می آورد که نو نویسان شاه نامه کیان اند، چرا آن را کهن وانموده اند و از تدارک این کتاب با چنین برچسبی چه انتظاری داشته اند؟ پاسخ ساده به تمام این سئوالات، در این مقصد و منظور قابل ادراک خلاصه می شود که: با هیاهوی حیات در افسانه های شاه نامه، سکوت دو هزار ساله ی حاصل از پوریم، در حوزه ی سیاست و فرهنگ و تجمع و تولید را پوشانده اند!!!
اهل نظر گرچه اینک برکناره می روند ولی یقین دارند که زمان محاکمه دروغ نزدیک است و دیری نخواهد گذشت تا بر همگان آشکار شود که پوشندگان پیراهن تاریخ و ادب و هستی و هویت تلقین شده ی کنونی، از بسیاری پوسیدگی تار و پود این قبا، باد هر سئوال را موجب تباهی و واریز آن می بینند، خود را از مسیر وزش آن کنار می کشند و سئوال دهنده را به غریبگی و تخریب متهم می کنند، زیرا که هر پرسشی، چون مقراض، گوشه ی دیگری از این پوشش تنگ و بی دوام رنگین را می درد و آن پیکره ی نزار و مافنگی، اما رنگ و روغنی را، که اینک مترسک استقرار تاریخی خویش می انگاریم، برهنه تر می کند. آیا صدای این سکوت عمیق، که گاه به ناله ی احتضار ناسزا سرایی خراشیده می شود را نمی شنوید که علامت درماندگی در ادای پاسخ به این سئوال اساسی است: چرا در هزاره نخست اسلامی، سرزمین ایران فاقد لوازم و نشانه های حیات اقتصادی و سیاسی پیشرفته و از جمله بناهای عام المنفعه، چون کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و قصر حاکم و امکانات تولید و تبادل کالا بوده است؟!
در این کشتی سوراخ شده ی باستان ستایی و لبریز از کالاهای فاسد نژاد پرستی، که هر روز بیش تر در عمق اقیانوس واماندگی فرو می رود، موش های هراسانی، جیغ زنان در گریزند، ناخدایی نیست که بر سبیل نمایش هم، برای نجات سرنشینان خوش خیال خویش، فرمانی مایوسانه صادر کند و دیده نمی شود کسی برای برون رفت از این گرداب، قایقی به آب اندازد. آن بادبان باستان ستایی و دشمنی قومی و رجز خوانی برای عرب و اسلام و ترک و یونانی و مغول، پایین کشیده شده، تیرک های آن شکسته و در همین حال سایه سرسبز جزیره حقیقت در افق نزدیک دیده می شود، هر یک از سرنشینان پیشین این کشتی، که تاب و تمنای زندگی دوباره در این جزیره را دارد، پس باید که دست و پایی بزند!
«کاتبان، مدیران و مورخان، به دلیل آن که در کارهای روزمره ی خویش از خطاطی استفاده می کردند، با این هنر بیش تر آشنایی داشتند تا با هنر نقاشی، که نمونه های آن در گنجینه ها حفظ و نگه داری می شد و دور از دسترس بود. بنابراین، گزارش های آن ها درباره نقاشان و هنر نقاشی، معمولا کلیشه ای و با حداقل توصیفات بود. خواندمیر درباره نقاش معاصر خود، بهزاد، ۹۴۱ ـ ۸۷۱ هجری، می گوید: «استاد کمال الدین بهزاد مظهر بدایع صور است و مظهر نوادر هنر، قلم مانی رقم اش ناسخ آثار مصوران عالم و بنان معجز شمیم اش ماحی تصویرات هنروران بنی آدم». چنین ستایشی درباره سبک و شایستگی های کسی که سرپرست کتاب خانه ـ کارگاه سلطنتی صفویه شد، البته اطلاعات چندان زیادی درباره ی او به ما نمی دهد. شاید بهزاد به دلیل کهولت سن در آن زمان نمی توانست چندان فعال و پرجنب و جوش باشد، ولی حضور و راهنمایی های ارزنده ی او، باعث پیشرفت نقاشان پیر و جوان در عهد صفوی و سرانجام منجر به ایجاد سبک نقاشی جدیدی در قرن دهم هجری شد. به اعتقاد وقایع نگاران ایرانی، بهزاد، آخرین نقاش است و نام اش به جای نام مانی قرار گرفته و نیر در مقایسه با دیگر نقاشان، برتر دانسته شده است. از آن پس، بسیاری از نقاشان آثار خویش را به نام بهزاد جعل می کردند تا بل که بتوانند به آثار خویش اعتبار و ارزشی بخشند که این مساله در تشخیص آثار اصیل بهزاد البته مشکلاتی ایجاد کرده است».
(هنر دربارهای ایران، ابوالعلاء سودآور، ص ۹۵)
حتی سود آور نیز، که سال ها پس از اختراع مانی به توصیف او پرداخته، از مقدمه چینی لازم برای وارد کردن او به کتاب اش عاجز مانده است، بهانه ی مهملی می آورد که چون خطاطان از نقاشان خوش دل نبوده اند، درباره ی این گروه گزارش درستی نداده اند و از این که خواند میر به جای شناساندن درست بهزاد به فصاحت کلام و تعارفات متکلف رو می کند، ناخشنود است. اوج این خارج نوازی دوره گردانه و بد صدا آن جاست که کار بهزاد را با آثار مانی می سنجند!!! شاید که این عقب ماندگان، بدون اعلام به مشتاقان، یک گالری مملو از آثار مانی جایی پنهان کرده اند که چنین مقایسه ای برای آن ها میسر شده است؟ و چون از مانی جز نامی در شاه نامه نیست و از آن رسواتر حتی هنوز تابلویی به دست ندارند، که قاطعانه کار بهزاد بدانند، پس جز این نیست که بی محابا دروغی را با دروغ دیگر سنجیده، کوری را عصا کش کور دیگر کرده و با یک سیلی دو صورت باسمه ای را سرخ نگه داشته اند! سود آور در عین حال وقایع نگارانی را می شناسد که معتقدند بهزاد در انتهای یک سلسله و صف از نقاشان اواخر تیموری و اوائل صفوی ایستاده است و اگر از آن ها نامی بخواهیم، از میرک و شاه مظفر می گویند تا کار جست و جوی بی نتیجه و بدون راهنمای آنان، بر دوش ها سنگین تر شود و تاب دنبال کردن موضوع را نیاورند!
«بهزاد، کمال الدین، نامدارترین نقاش ایرانی. او در زمان سلطنت آخرین حکمران تیموری، سلطان حسین بایقرا، در هرات به اوج شهرت خود رسید. بهزاد را غالبا با مانی، نقاش افسانه شده مقایسه کرده اند. سبک او با بهترین طراحی، رنگ های جواهر مانند و نقاشی طبیعت گرای موشکافانه اواخر تیموری مترادف است. به رغم آوازه بهزاد، آگاهی درباره زندگی او نسبتا اندک، عاری از جزئیات، و گاه ضد و نقیض است، و با آن که نسخه های خطی مصور و مرقع های نقاشی متعددی به این استاد بزرگ منتسب گردیده، یا گفته شده که سرپرستی کارگاه های پدیدآورنده ی این آثار را عهده دار بوده است، روی هم رفته، تنها شماری از آن ها را می توان به طور مسلم کار او دانست».
(دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۶۷)
این جا نیز همان تعارفات، مکرر می شود و گرچه بهزاد رستم دستان و اشکبوس و سهراب و رخش نیست که نیازمند افسانه باشد، و می گویند هنرمند بزرگی از چهار صد سال پیش بوده و باید که گام به گام زندگی او ثبت و قابل شناخت شود، اما اگر دائرة المعارفی خودمانی، که به امور داخلی و خانگی مشرف تر و مسلط تر است، اعلام می کند که آگاهی درباره ی بهزاد به رغم آوازه ی بزرگ اش عاری از اطلاعات جامع و گاه ضد و نقیض است، آن گاه بپرسیم که این آوازه ی بلند، بدون اطلاعات و ابزار، از کدام حنجره بیرون آمده و اگر بهزاد نیز به صف دراز ناشناسان تاریخ پس از هخامنشی در ایران می پیوندد و معلوم می شود که اختراع او نیز یک چاره اندیشی برای مکتب دار کردن این همه مینیاتور است که از مادر بزرگ تا نوه ی خانوارهای یهودی در دوران معینی ساخته اند، که یک تابلوی دست ساز آنان هم امضای هنرمند را ندارد، پس ورود ناگهانی و پر هیاهوی استاد بزرگ صاحب اسلوب و مکتب در تولید مینیاتور، که گویا سبکی در هنر ملی را چنان به نهایت رسانده است که گروه گروه از او تقلید هم کرده اند، در مجموع شگردی است تا آن دست سازهای خانوادگی، خصوصیات یک عرض اندام هنر ملی را به خود بگیرد و علم داری چون بهزاد بیابد! اشکال کار فقط در این است که آدرسی از بهزاد به دست نداریم زیرا که سازندگان این اسامی بلند مرتبه نیک می دانند که اگر آدرس معین و قابل پی گیری ارائه دهند، در رجوع جست و جو گران جای خالی چنان خلقتی معلوم خواهد شد.

«نخستین استاد در دوره سلطان حسین، فرزند هنرمند دربار ابوسعید، یعنی منصور می باشد. این نقاش، شاه مظفر، که به واسطه ی مهارتش به شدت مورد ستایش بود، در سن بیست و چهار سالگی درگذشت، و امروزه هیچ یک از آثار او شناخته شده نیست. اما نقاش دیگری به نام میرک، که سید بود، شناخته شده تر است. وی همچنین، پیش از آن که یک نقاش مینیاتور شود، خوشنویس و مذهب و نقاش آثار تاریخی بود. او به مقام ریاست کتابخانه ی سلطان حسین رسید و بلافاصله پس از تصرف هرات توسط شیبانی خان ازبک به سال ۱۵۰۷ میلادی از دنیا رفت. اما به نظر می رسد که بزرگ ترین کار وی این بود که استاد بهزاد آینده را که در کودکی یتیم شده بود تربیت نمود. او از آغاز سلطنت فعال بود، اما پیش از ۱۴۸۵ میلادی هیچ کاری را نمی توان به وی نسبت داد».
(باسیل گرای، نقاشی ایرانی، ص
۱۰۹، متن اصلی)
این تابلو را از صفحه ی ۱۰۴ کتاب سود آور برداشته ام، تنها دلیل این که چنین صحنه ای را نقاشی به نام بهزاد مصور کرده، این است که در حاشیه ی آن کسی نوشته است: «کار استاد بهزاد» ! که نگفته الحاقی بودن آن آشکار است، زیرا هیچ هنرمندی خود را استاد و به صورت سوم شخص غایب نمی خواند. اما گرفتاری های این مینیاتور به همین جا ختم نمی شود:
«۳۶آ. دو کشتی گیر
ابعاد: ۸/۹×۵/۵۱ سانتی متر
شاه مظفر که می خواست به به ترین وسیله ای، ناسپاسی و حق ناشناسی مجدالدین در حق ولی نعمت خود، امیر علی شیر را نشان دهد، داستانی از گلستان سعدی انتخاب کرده، به تصویر کشید. در این داستان حکایت قهرمان کشتی گیری مطرح می شود که سیصد و شصت فن می داند و هر روز یک فن را به شاگرد خود می آموزد و تنها یک فن را به او آموزش نمی دهد... خوش نویسی حاشیه ی چپ نقاشی، منسوب به بهزاد است، گرچه بسیاری از محققان چنین انتسابی را پذیرفته اند ولی در مقایسه با آثاری که از بهزاد نیست، این اثر تکذیب شده است. در این اثر بیش تر سبک نقاشی شاه مظفر به کار گرفته شده است».
(سود آور، هنر دربارهای ایران، ص ۱۰۵)
تخصص ممتازی می طلبد که بتوان شناخت اثری را نه با سنجش با کار دیگر همان هنرمند، بل با مقایسه با کار دیگران تایید یا رد کرد!!! و از آن که از شخص بهزاد تابلوی معینی نمی شناسیم، پس با این روش مینیاتورهای موجود در جهان تنها به دو دسته تقسیم می شوند: تابلوهایی که نقاش مشخص و شناخته شده دارند و بقیه ی تابلوها که کار بهزاد بوده است!!! سود آور، این هنر شناس و باستان پرست بزرگ، که حتی از خیالات پنهان نقاش تابلو، در کوچک ترین حجم اختصاصی آن نیز با خبر است و می داند که اثر را به چه قصدی کشیده، نمی دانیم چرا حاشیه ی سمت چپ نقاشی را نخوانده و آن را کاری از «شاه مظفر»، یک نقاش مجعول و بی اثر و سرگذشت از دربار سلطان حسین بایقرا معرفی می کند، که خود سلطان حسین، حتی از این نقاشان نیز بی محل و بی نشان تر است و او را در این تابلوی مینیاتور، تکیه زده بر تختی می بینیم که بر میان زیر پایی مقابل آن، نقش یک ستاره ی داود کامل جلوه می کند تا از طریق این اثر انگشت آشکارا یهودی شناخت سازنده ی این مینیاتور بر ما سهل تر شود! کار شناسی ویژه ی سود آور، در انتساب تابلوی دو کشتی گیر به شاه مظفر، از روی سبک اثر، آن گاه که هیچ نمونه ای از کار شاه مظفر هم معرفی نکرده اند، بسیار ممتاز و انحصاری و استادانه و البته ناشیانه و عوام فریبانه شده است!!!
باسیل گرای، خلاف سود آور، شاه مظفر را در اوایل عمر به گور می فرستد و معتقد است که هیچ اثری از او به یادگار نمانده است. پس ابتدا از گرای بپرسیم که بدون نمونه ی کار از کجا با خبر شده که چنین نقاشی در جهان ظهور کرده و به واسطه ی مهارت اش مورد ستایش بوده است؟ تمام مندرجات موجود در باب تاریخ و فرهنگ و هنر و ادب ایران از همین قماش است، ادعاهای بزرگی که ذره ای نمایه ی قابل معرفی ندارد. بدین ترتیب یا گرای از این تابلوی دو کشتی گیر مظفر، که معرف آن سود آور است، بی خبر بوده و یا سود آور از عقیده ی گرای در باب شاه مظفر نقاش چیزی نمی دانسته است!
«مرحله ی بعدی زندگی بهزاد و حرفه اش موضوع گفت و گوهای فراوانی بوده است. غالب پژوهشگران معتقدند که وی سال های واپسین زندگی را در تبریز سپری کرد، اما تاریخ انتقال او از هرات به پایتخت تازه ی صفوی روشن نیست. در فرمانی از سوی شاه اسماعیل، که تاریخ ۹۲۸ ق دارد، بهزاد به سرپرستی کتابخانه ی سلطنتی منصوب شده است، این امر ظاهرا اشاره بر امکان انتقال هنرمند به تبریز، در زمان سلطنت شاه اسماعیل دارد. با این همه، تاریخ این سند موجب بحث هایی شده است. این سند جزو گزیده ای از نامه های دیوانی در «نامه ی نامی» خواندمیر صحافی شده است (کتابخانه ی ملی فرانسه) که تاریخ ۹۲۵قمری دارد، از این رو، بر پایه ی گاه نگاری، تاریخ فرمان ۳ سال دیرتر ثبت شده است. نسخه ی بدون تاریخ دیگری اکنون در مسکو نگاهداری می شود، سدیگر نسخه ی مختصری است در کتابخانه ی دفتر دی.ان هند که در ۱۷۹۷ م برای یک حامی هنرمندی نوشته شده است. بر پایه نوشته دیکسن و ولش چندین نسخه دیگر نیز در مجموعه های روسی، ایرانی و هندی موجود است که نیازمند پژوهش اند».
(دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۶۷)
ملاحظه می کنید دم های دراز بیرون زده ی خروس رنگین جعل را؟ آخر کجا باید به دنبال یک سند از تاریخ ایران بگردیم که نیازمند دادگاه برای اثبات صحت آن نباشد؟ در این جا سازندگان فرمانی خطاب به بهزاد از جانب شاه اسماعیل، برای تصدی شغل سرپرستی کتاب خانه ی سلطان، که تاریخ ۹۲۸ دارد، آن را در مجموعه ای گنجانده اند که ۳ سال پیش از ابلاغ آن نامه، جمع آوری شده است!!!
«قاضی احمد و دوست محمد هر دو او را وابسته به شاه طهماسب دانسته اند و هیچ اشاره ای به پیوند وی با شاه اسماعیل نکرده اند. بر پایه ی گزارش قاضی احمد کتابخانه ی شاه طهماسب پیش از رسیدن بهزاد به تبریز ایجاد شده بوده، و سلطان محمد به شاه درس نقاشی می داده است . مدرکی دیگر برای احتمال به تبریز آمدن بهزاد پس از جلوس شاه طهماسب، جنگی با تاریخ ۹۳۰ ق است که اکنون در گالری هنر فریر واشنگتن نگاهداری می شود و دارای یک مجلس نقاشی مشهور پیر و جوان کار بهزاد است. قاضی احمد نیز از یک نسخه ی خمسه ی نظامی به خط شاه محمود نیشابوری و با تصویر بهزاد نام می برد. بنابر نوشته ی دوست محمد، بهزاد در تبریز درگذشت و در جوار شیخ کمال خجندی، عارف و شاعر مشهور به خاک سپرده شد. گاه نگاره ی (ماده تاریخ) «خاک قبر بهزاد» درگذشت او را در ۹۴۲ قمری نشان می دهد. قاضی احمد مدعی است که بهزاد در هرات درگذشته است. غالب منابع تاریخی و زندگی نامه ها آراء متفاوتی درباره ی مهارت هنری بهزاد ارائه کرده اند. خواندمیر، یکی از همزمان های بهزاد و عضو محفل سلطان حسین بایقرا ـ محفلی که امیر علی شیرنوایی و بهزاد را در بر می گرفت، ضمن تحسین ظرافت قلم او و درک طبیعت گرایی اش، او را به مانی تشبیه کرده است. پژوهشگران زمان حاضر عمدتا علاقه مند به تشخیص سرشت کار بهزادند که مسلما کاری تقریبا غیرقابل ممکن است، زیرا با آن که تنها معدودی از کارهای او شناخته شده است، به دلیل آوازه ی او، هنرمندان طی سده ها برای افزایش اهمیت هنری و ارزش مادی کارهای خود نام وی را به آن ها الحاق کرده اند. همان طور که در منابع آغازین آشکار است، بهزاد عضوی از گروه نقاشان اواخر سده ی ۹ قمری هرات شامل چهره های درخشان دیگری مانند میرک، مظفر علی و قاسم علی جوان تر است که به سبک مشابهی کار می کردند».
(دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ص ۱۶۹)
چنین که ملاحظه می کنید از همه چیز و در هر موضوعی اسناد متعدد و متنوع وجود دارد، اگر شما یکی را نپذیرید بی درنگ دومی را از کلاه شان بیرون می کشند. چنان که یکی بهزاد را در زمان شاه اسماعیل کتاب دار دربار می گوید، اما قاضی احمد و دوست محمد او را وابسته به دربار شاه طهماسب می شناسند. جنگی داریم که بهزاد را در زمان طهماسب به تبریز می کشاند و نامه هایی که او را در زمان شاه اسماعیل به خدمت می گمارد. دوست محمد می گوید که بهزاد در تبریز مرده است، اما قاضی احمد قبر او را در هرات نشان می دهد. پژوهشگران علاقه مندند که از عمر و آثار بهزاد بیش تر مطلع شوند، اما مدخل نویس دائرة المعارف نصیحت می کند که کار بی هوده ای است، زیرا که از فرط کپی کشی تشخیص کار واقعی بهزاد نامیسر است. تمام این عوالم و مظاهر را می توانید درباره ی هر شخص و موقعیت تاریخی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی دیگر پیاده کنید. زندگی و کار فردوسی نیز روایت های متعددی دارد که با یکدیگر آشتی نمی کنند، مزدک و مانی و زردشت های گوناگونی ساخته اند که گاه با شش هزار سال فاصله ی زمانی از یکدیگر در تاریخ ما ساکن اند، همین مراتب را در زندگی سعدی و حافظ هم پیدا می کنید و معلوم نیست به کدام دلیل نام آوران سر برآورده در ایران، تا این حد سرگردان و بی شاهد مانده اند؟!! تمام کتاب های کهن بدون استثنا اینک فقط نسخه هایی قرن ها پس از مولف خود دارند و اگر بخواهید به علت اصلی این بی شکلی تاریخ و ادب و فرهنگ در ایران مشرف شوید، پس بدانید که سازنده ی تحرک اجتماعی دروغین، در دو هزار سال فاصله ی میان پوریم تا صفویه یهودیان اند، قصد اختفای نسل کشی کهن خویش را داشته اند و در این مورد از شگرد دروغ بافی غول آسا و غیر قابل مقاومت پیروی کرده اند! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه هشتم اسفند 1385 و ساعت 14:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳۹
زمانی که بذر این بررسی، یعنی بازخوانی تاریخ ایران کهن، ایران باستان و ایران اسلامی به بار بنشیند، نسلی از راه برسد که با تلقینات یهودانه ی کنونی درباره ی تاریخ و ادب و اوراد ما پرورش نیافته باشد، پدران و مادرانی پدیدار شوند که در خانه آثار بد آموزی های رسمی کتاب های درسی در این حوزه ها را از ذهن کودکان بشویند و باسرنوشت خونین اجداد حکیم، نخبه و نازک اندیشی آشنا کنند، که ادامه نسل آن ها در کشتار موحش پوریم یهودیان برای همیشه مقطوع ماند؛ آن گاه جهانیان مطمئن خواهند شد که بدون شک مسئول توقف عقل اندیشی شرق میانه ای تنها یهودیان اند و این آشفتگی که آدمی پس از ۷۰۰۰ سال کوشش سراسری، هنوز در مرحله ی مقدماتی رشد و در گام نخست تلاش برای دست یابی به روش های همزیستی متوقف است، مقصری جز یهودیان ندارد و بی طراحی های قوم پرستانه و توطئه گرانه آن ها، آدمی لااقل پانزده قرن پیش، از آستان وصول به تمدن کامل عبور کرده، آثار زیاده طلبی و تجاوز و اخلاقیات مطرود و فقر و جنگ و بیماری و دشمنی و گرسنگی، از جوامع بشر پاک شده بود.
«مراسم روز پوریم در داخل منزل انجام می شود. به مقدار زیاد، تا حد از خود بی خود شدن، مشروبات الکلی خورده می شود. تا آن جایی که می گویند: در پوریم آن قدر باید مشروب نوشیده شود که نتوان تفاوت جمله ی «لعنت بر هامان» را از جمله ی «مبارک باد مردخای» تشخیص داد. البته این نکته هم قابل ذکر است که در روز پوریم، یعنی روز رهایی بنی اسراییل از چنگال هامان، فقط خوردن شرابی مجاز است که ساخت دست یک یهودی باشد. یک یهودی تمام عیار، فقط از شیشه های شراب ساخته ی دست یهودی می تواند استفاده کند. در عین حال لازم است که در بطری توسط یک نفر یهودی باز شود. اگر شیشه توسط یک غیر یهودی باز شود، شراب آن باید دور ریخته شود. به همین سبب برای این که شبهه ای به اذهان یهودی های افراطی و قشری راه پیدا نکند، در این مراسم از پیش خدمت های یهودی استفاده می شود».
(گروه تحقیقات علمی ترکیه، مبانی فراماسونری، ص ۶۸)
بیست سال از زمان انتشار کتاب مبانی فراماسونری در ترکیه می گذرد. کتابی که حاصل کار سالیان یک مرکز تحقیقات مهم در آن کشور است و داده های آن به ویژه در میان محققین و خوانندگان مطالب پایه در ایران برد بزرگی داشته است، اما چنان که می خوانید، تمام آن چه هیئت تحقیقات علمی ترکیه در سعی دراز مدت خود درباره ی پوریم ادراک کرده، نحوه و میزان شراب خواری یهودیان در روز پوریم و به مناسبت «رهایی بنی اسراییل از چنگال هامان» است!!؟ این توضیح روی هم رفته جانب دارانه از بنی اسراییل و اقدام پوریم و نیز میزان آگاهی ابتدایی هیئت تحقیقاتی ترکیه از آن ماجرای موحش را، نمی توان گناه محققین درون این هیئت دانست، زیرا که در سراسر اوراق و اسناد تاریخی جهان، هرگز و به هیچ صورتی از پوریم به عنوان یک قتل عام تاریخی و طبیعتا از عواقب ضد تمدنی آن سخنی نرفته است، تا محققین ترکیه به کتاب مبانی فراماسونری منتقل کنند.
«این تحقیقات فقط با تکیه بر مدارک مستند تهیه گردید، منابع ضعیف مد نظر قرار نگرفته است. با آن که از برخورد نژاد پرستانه با مسئله ی یهودیگری اجتناب گردید، ولی از بیان و عرضه ی حقایق مربوط به ایدئولوژی صهیونیست ها، که از تورات تحریف شده، سرچشمه می گیرد و به طور آشکار جنبه های مختلف آن توضیح داده شده، خودداری نشده است. البته همان گونه که نمی توان مردم را به خاطر افکار پان هلنیستی، یعنی عقیده ی اتحاد اقوام یونانی، مجکوم نمود، کل جماعت یهودی را نیز، به گناه صهیونیست ها نمی توان محکوم کرد».
(گروه تحقیقات علمی ترکیه، مبانی فراماسونری، مقدمه ی مولفین بر کتاب، ص ۱)
متن بالا صراحتا بیانیه دفاع از قوم یهود است، زیرا برابر الگوی جدیدی تنظیم شده، که می کوشد حساب یهودیان را از صهیونیست ها جدا کند و عجیب تر این که می نویسد صهیونیسم نه بر تورات واقعی که بر تورات تحریف شده متکی است و از آن که اینک فقط یک تورات مورد رجوع کنیسه موجود است، بی تمایل نیستم از مقدمه نویس کتاب مبانی فراماسونری بپرسم تورات اصلی تحریف ناشده را در کجا یافته که چنین مقابله ای بر او میسر شده است؟!! بدین ترتیب گرچه کتاب مبانی فراماسونری از باب انتقال اطلاعات انسکلوپدیکی غیر بنیان شناسانه و ژورنالیستی، همانند نمونه های پر مدعای دیگری در کشور خودمان، کتاب مفیدی است؛ ولی لااقل نویسنده مقدمه آن کتاب را، متمایل به تورات و یهودیت، یا خوش خیالی ساده اندیش معرفی می کند.
«خداوند چنین می گوید: برخیزید و بر قیدار هجوم آورید و بنی مشرق را تاراج کنید. (ارمیا، باب ۴۹ آیه ی ۲۲).
امت های دشمن را خواهد بلعید و استخوان های آنان را خواهد شکست و ایشان را به تیرهای خود خواهد دوخت. (اعداد، باب ۲۴، آیه ی ۸)
اهالی سوریه را تا محو و نابودی آنان، خواهی زد. (دوم پادشاهان، باب ۱۳ آیه ی ۱۷)
خدایت که پیش روی تو چون آتش سوزنده عبور می کند، ایشان را هلاک خواهد کرد و پیش روی تو ذلیل خواهد ساخت. پس ایشان را اخراج نموده به زودی هلاک خواهی کرد، چنان که خداوند به تو گفته است. (تثنیه، باب ۹، آیه ی ۳)
جمیع ذکوران اش را به دم شمشیر بکش. لیکن زنان و اطفال و بهایم و آن چه در شهر باشد، یعنی تمام غنیمت اش را برای خود به تاراج ببر. با تمام شهرهایی که از تو بسیار دورند و از شهرهای این امت نباشند چنین رفتار کن. از شهرهای این امت ها که یهوه خدایت تو را به ملکیت می دهد، هیچ جان داری را زنده مگذار. بل که ایشان را یعنی حتیان و اموریان و کنعانیان و فرزیان و حویان و یبوسیان را، چنان که یهوه خدایت امر فرموده، بالکل هلاک ساز. (تثنیه، باب ۲۰، آیه ی ۱۷ـ۱۳)
گوشت بخورید و خون بنوشید. گوشت جباران را خواهید خورد و خون روسای جهان را خواهید نوشید، از قوچ ها و بره ها و گاوها، که همه ی آن ها پروار باشند، و از قربانی های من پیه خواهید خورد تا سیر شوید و خون خواهید خورد تا مست شوید. (حزقیال، باب ۳۹، آیه ی ۱۸ و ۲۰)
پس شما را با به جهت شمشیر مقدر ساختم و جمیع شما برای قتل خم خواهید شد. (اشعیا، باب ۶۵ آیه ی ۱۲)
و کشتگان ایشان دور افکنده خواهد شد و عفونت از لاشه های ایشان بر می آید و از خون ایشان کوه ها رنگین می شود. (اشعیا، باب ۳۴، آیه ی ۳)
دست تو بر خصمانت بلند و جمیع دشمنانت منقطع خواهند شد. (میکاه، باب ۵، آیه ی ۹)
به بیماری مهلک خواهند مرد، برای ایشان ماتم نخواهند گرفت و دفن نخواهند شد، بل که بر روی زمین سرگین خواهند بود. (ارمیا، باب ۱۶، آیه ی ۴)
و هر که یافت شود با نیزه زده خواهد شد و هرکه گرفته شود با شمشیر خواهد افتا. (اشعیا، باب ۱۳، آیه ی ۱۵)
و یهوه خدایت می فرماید از قومی به قوم دیگر بلا نازل خواهد شد، از چهار گوشه ی گیتی طوفان به پا خواهد خاست، روی زمین پر از اجساد کشتگانی خواهد شد که یهوه خدایت آنان را هلاک خواهد ساخت. برای آن ها کسی ماتم نخواهد گرفت، آن ها دفن نخواهند شد، بر روی زمین رها شده و تبدیل به کود خواهند شد. (ارمیا، باب ۲۶، آیه ی ۳۲ و ۳۵)
مرگ تلخی در انتظار آنان است و به شمشیر و قحط تباه خواهند شد و لاشه های ایشان غذای مرغان هوا و وحوش زمین خواهد بود. (ارمیا، باب ۱۶، آیه ی ۴)
ایشان را مثل گوسفندان برای ذبح بیرون کش و به جهت روز قتل تعیین نما. (ارمیا، باب ۱۲، آیه ۳)
شمشیر ازبیرون و دهشت از اندرون، ایشان را بی اولاد خواهد ساخت. هم جوان و هم دوشیزه را، ریش سفید و شیر خواره را هلاک خواهد ساخت. (تثنیه، باب ۳۲، آیه ی ۲۵)
تو برای من کوپال و اسلحه ی جنگی هستی. از تو امت ها را خورد خواهم ساخت و از تو ارابه و سوارش را خورد خواهم ساخت و از تو مرد و زن را خورد خواهم ساخت و از تو پیر و طفل را خورد خواهم ساخت. (ارمیا، باب ۵۱، آیه ی ۱۹ و ۲۳)
پس الان برو و عمالیق را شکست داده و جمیع مایملک شان را بالکل نابود ساز و بر ایشان شفقت مفرما بل که مرد و زن و طفل شیر خواره و گاو و گوسفند و شتر و الاغ ایشان را بکش. (اول سموئیل، باب ۱۵، آیه ی ۳)
پیر و جوان، دختران نابالغ، کودکان و زن ها را به قتل رسانید و ترحم نکنید. (حزقیال، باب ۹آیه ی ۵ و ۶)
شما از کاه حامله شده خس خواهید زایید و قوم ها مثل آهک سوخته و مانند خارهای قطع شده که از آن آتش مشتعل گردد، خواهند شد. (اشعیا، باب ۲۳، آیه ی ۱۲)
بینی و گوش هایت را خواهند برید و بقیه ی تو با شمشیر خواهند افتاد و بقیه ی تو به آتش سوخته خواهند شد. (حزقیال، باب ۲۳، آیه ی ۲۵)
آتش دشمنان تو را فرو خواهد برد. (اشعیا، باب ۱۶، آیه ی ۱۱)
هر که یافت شود با نیزه زده خواهد شد و هر که گرفته شود با شمشیر خواهد افتاد. اطفال ایشان نیز در پیش چشم ایشان به زمین انداخته شوند و خانه های ایشان غارت شود و زنان ایشان بی عصمت گردند. (اشعیا، باب ۱۳، آیات ۱۵، ۱۸و ۱۹)
سامره متحمل گناه خواهد شد، زیرا به خدای خود فتنه انگیخته است. ایشان به شمشیر خواهند افتاد، اطفال ایشان خورد و زنان حامله ایشان شکم دریده خواهند شد. (هوشع، باب ۱۳، آیه ۱۶)
تمامی شهرهای حصار دار و همه ی شهرهای به ترین را منهدم خواهید ساخت و همه ی درختان نیو را قطع خواهید نمود و جمیع چشمه های آب را خواهید بست و هر قطعه زمین نیکو را با سنگ ها خراب خواهید کرد. (دوم پادشاهان، باب ۳، آیه ی ۱۹).
عامدانه تمام این متن حاوی دستور کشتار بی ترخم در تورات را، که هیئت علمی ترکیه، همراه تصاویر بسیار، در صفخات ۱۰۱ تا ۱۱۳ کتاب مبانی فراماسونری آورده و تقریبا تمام چنین احکامی را در سراسر تورات در بر می گیرد، منتقل کرده ام؛ تا ضمن آشنا شدن با مجوزهای تورات نسبت به قتل عام دیگران، که سراسر آن کتاب را به رنگ خون درآورده و تنها راه حل معضلات تاریخی با قصابی دیگران دانسته، ملاحظه کنید که ذکر کشتار پوریم در میان این ارجاعات نیست و گویا هیئت محققین ترکیه از روی کتاب استر تورات پریده اند!!! چنین نشانه هایی به سادگی روشن می کند که اصرار و احتیاط ر وسواس سران کنیسه، برای مخفی نگه داشتن ماجرای پوریم، تا کجا عمل کرده و نیز نشان می دهد که خشم کنیسه و عوامل داخلی اش نسبت به پورپیرار، که برای نخستین بار پای ماجرای پلید پوریم را به حوادث تاریخی کشانده و به بررسی عواقب آن پرداخته، تا چه اندازه و به چه دلیل است و چرا این همه نشریه و خبرنگار و سایت های اطلاعاتی و رادیو و تلویزیون و صاحب نظر و حزب سیاسی و دفاتر فرهنگی و تحقیقاتی و غیره، خود را در موضوع پوریم به کری زده اند!!؟ از سوی دیگر در مطابقه ی این آیات تورات با احکام نورانی قرآن، که به دفعات و در مراتب گوناگون رعایت حال زیر دستان و اسیران و دشمنان و رعایت اصل آشتی و گفت و گو را توصیه دارد، معلوم می کند که چرا یهودیان این همه نسبت به اسلام و پیامبر و قرآن کینه توزند، زیرا می بینند احکام درخشان قرآن به آدمی تذکر می دهد که نباید مراسم و میهمانان عروسی مردم یک ده در افغانستان را به فرض دشمن انگاشتن آنان، از فراز آسمان، با ناپالم سوزاند، نباید به حقوق دیگران، چنان که در فلسطین و عراق شاهدیم، تجاوز کرد و نباید به تمناهای قومی و قبیله ای تسلیم شد و خود را از دیگران برتر شمرد، پس اسلام را ناقض فطرت قصاب منش خود یافته اند و علیه آ می جنگند. از سوی دیگر متن برخی از این آیات تورات، به روشنی تصویری از اجرای یک قتل عام کامل و تا آخرین نفر را ارائه می دهد. زیرا می گوید کسی بر جنازه ها نخواهد گریست، دفن شان نخواهد کرد و خوراک ددان زمینی و مرغان هوا خواهند شد. چنین شرایطی تنها زمانی برقرار خواهد شد که هیچ کس را برای مویه و تدفین باقی نگذارده باشند. این است که من کتاب هشتم خود را، به عنوان نخستین مویه و وای نامه بر نابود شدگان پوریم تقدیم کرده ام و بالاخره خواندن متون بالا، مورخ را با دستورهای دو گانه ی تورات در باره ی غارت به کمال در مواردی و خود داری از غارت در پروژه ی پوریم، رو به رو می کند که توضیح آن را به زودی خواهم آورد.
در واقع از این یادداشت، پس از بررسی شتاب زده ای در این باب که حاصل نقشه ی نابود سازی پوریم، در ۹ قرن نخست پس از اسلام نیز، امکان تجمع و تولید را از مهاجران به ایران سلب کرده و آثار و عواقب خوفناک هنوز بر زمین مانده ی آن حادثه ی پلید، محیط اطمینان و امنیت و نزدیکی و همزیستی را بر هم زده بود، به اسناد و ادله و اطلاعاتی وارد می شوم که رخ داد پوریم را اثبات و گستره ی آسیب وارده بر مجموع تمدن آدمی، ناشی از عوارض آن را معین می کند. بدون شک اگر در پی ارائه ی مستندات و ادله عقلی و اثباتی که پس از این عرضه می شود، هنوز قلم و بیان و کسانی را، بی اعانت به این مدارک و مستندات، در کار پراکندن ناباوری در باب پوریم و عوارض آن دیدید، از دو حال خارج نیست، یا دروغ را می پسندد و از اشاعه ی آن نان می خورد و یا مزدور کنیسه است.
اما هنوز یک مرحله ی عبوری و چند یادداشت میانی نیز پیش رو دارم که در واقع مباحثی دو منظوره است: هم معلوم می کند که آثار حیات مدنی و تولید و تجمع و توزیع تا چه حد در ایران ماقبل صفویه فقیر و اندک و در اندازه ی هیچ است و هم حجتی است بر این که قتل عام پوریم چندان در پیشرفت بی تنش انسان اخلال کرده، که می توان با یقین کامل و از طریق انطباق اسناد و نمونه ها، بار دیگر ادعا کرد که پوریم نه فقط راه بشر برای عبور به همزیستی و مدنیت و غلبه بر مشکلات زیستی را برای ۱۵ قرن مسدود کرد، بل در حقیقت آدم امروز بازگشت به اندیشه ورزی و باز ساخت حکیمانه ی زندگی نو را، هنگامی که دیگر کم ترین اثری از تمدن خیره کننده ی شرق میانه باقی نمانده بود، از طلوع اسلام و از صفر و ابتدا آغاز کرده است. به این ترتیب است که طلوع اسلام را پلی برای بازگشت به شرایط امن شرق میانه ی پیش از پوریم نامیده ام. شرق میانه ای که به زودی تصاویر و نمایه هایی از هستی و هویت مردم ممتاز آن را خواهید دید.
«از اقدامات فرهنگی بسیار مفید شورای مرکزی جشن شاهنشاهی به مناسیت برگزاری جشن دو هزار و پانصد ساله ی بنیان گذاری شاهنشاهی ایران عکس برداری و انتشار شاه نامه ی بایسنقری متعلق به کتاب خانه ی سلطنتی است که در زیبایی و نفاست یکی از به ترین نسخه های خطی ایران است. این شاه نامه که در کتاب خانه ی سلطنتی جزء نفایس و ذخایر آن تحت شماره ی ۴۷۵۲ نگاه داری می شود، بهوجه احسن با نسخه ی اصلی و با همان اصالت و نفاست به وسیله ی چاپ خانه ی افست به چاپ رسید. نسخه ی مزبور دارای مشخصاتی به این قرار است: به اندازه ی ۲۶۰×۳۸۰ میلی متر و. جلد ابره نیم تاج من و حاشیه سوخت تحریر ترنج و نیم ترنج و گوشه طلا پوش به طلایسیر و حاشیه ی بوته اندازی به طلای سرخ بادو حاشیه ی برجسته ی روغنی متن مشکی گل و بوته نقاشی مذهب اندرون نیم تاج عنابی ترنج و سر ترنج و گوشه و حاشیه بند رومی سوخت معرق روی زمینه ی لاجوردی جدول مذهب کاغذ خانبالغ نخودی جدول زرین دار دو صفحه ی اول مقدمه و آغاز نسخه و تمامی صفحاتی که تصویر دارد و صفحه ی مقابل آن بین السطور طلا اندازی، شماره ی صفحات ۷۰۰ هر صفحه ۳۱ سطر هر سطر سه بیت عناوین عموما به قلم زر و سفیداب تحریر دار یر سخن های منقش مذهب ممتاز به خط رقاع کتابت عالی. نسخه شروع می شود با یک شمسه ی مذهب مرصع ممتاز که در میانه ی روی متن زر بوته اندازی این عبارت به قلم زر تحریر دار وبه خط رقاع نوشته شده است... دو صفحه ی آخر نیز مانند دو صفحه ی اول در چهر کتیبه به همان خط به سفیداب این عبارت نوشته شده: «هذا ختم الکتاب الذی». مجموعا ۲۲ مجلس مینیاتور آب رنگ ممتاز دارد به خط نستعلیق تاریخ تحریر سال ۸۳۳ هجری قمری».
(خان بابا بیانی، شاه نامه ی بایسنقری و حافظ ابرو، مجله ی بررسی های تاریخی، سال ششم، شماره ی ۳، صفحه ی ۱ تا ۴ نقل گزینش شده).
با این مقدمه ی طولانی تر از متن و از آن که بررسی مینیاتورها و نقاشان مینیاتور کش شاه نامه ها و دیگر کتب منتسب به دوران مغول و هلاکو وتیمور، بدون رسیدگی به شاه جعل این دوره، یعنی شاه نامه بایسنغری، نیمه کاره می ماند؛ چنان دیدم که پیش از عبور از این مباحث، اجمالا به کار این نمونه و نهایت هنرمندی کلاشان یهود در سرکیسه کردن جماعت ساده انگار باستان پرست ایرانی و غیر ایرانی، که در راس شان یک احمق تمام عیار و همه جانبه چون محمد رضا شاه قرار داشت، نظری اندازم و این کتاب تی تیش مامانی تازه ساز را، که وصف عاشقانه ی خان بابا بیانی، خود میدان تاثیر گیری از آن را بیان می کند، به ترازوی عقل و امکان و اسناد بسنجم تا معلوم شود از چه راه های ساده ای، ضمن رونق دادن به کاسبی و کلاشی خود، تمامی ما را به اوهام تفرقه انگیز قومی و ملی و منطقه ای و مباحث پلیمیکی ترک و فارس و عرب و عجم و گمان زندگی در دوران های ده هزار ساله ی سراسر دانایی و خط و زبان های ممتاز و مشکل گشا، مشغول کرده اند! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه دوازدهم اسفند 1385 و ساعت 1:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۰
کسی و از جمله مهدی بیانی چیزی در این باب نگفته است که شاه نامه ی بایسنغری، با وجود چنان توصیف عاشقانه ای درباره ی جزء جزء صفحات آن، از کجا پیدا شده و تنها خبر می دهند در میان نسخ متعدد از شاه نامه های کتاب خانه ی سلطنتی، از روزگار دور باقی مانده است!
«اما بعد، درین ایام که تاریخ هجری به هشتصد و بیست و نه رسیده است، حضرت شاه و شاه زاده ی اعظم ... معز الحق و الدنیا و الدین امیر زاده بایسنغر خان ... از شغف و اهتمامی که به کلام موزون و سخن گزاری مطبوع و دانستن اخبار و آثار پسندیده ی سلاطین بزرگوار و آیین گزیده پادشاهان جهان دار از اکاسره ی نام دار و قیاصره ی کام کار که بر صحایف صفایح لیل و نهار است دارد، گاه گاهی به مطالعه ی شاه نامه که فردوسی طوسی گفته است و در نظم آن در دری سفته است اشتغال می نمود. هرچند شه نامه های متعدد در کتب خانه ی همایون معد بود، اما جنانک مزاج نازک و طبع لطیف شه و شه زاده آن را پسندیدی نبود و چون در روزگار دولت همایون ... هنر بالا گرفته است ... اشارات همایون نافذ گشت که از جند کتاب یکی را مصحح ساخته مکمل گردانند... و در دیباجه حکایت جمع آوردن باستان نامه که اصل شه نامه است و جمعی شعرا که به نظم آن مشغول شدند تا آن زمان که بر فردوسی اتفاق کردند...».
(مهدی بیانی، فهرست ناتمام تعدادی از کتاب های کتاب خانه ی سلطنتی، ص ۳)
بیانی، متن فوق را از مقدمه شاه نامه منتسب به بایسنغری به کتاب اش، «فهرست ناتمام کتاب خانه سلطنتی ایران» منتقل کرده که حاکی است گروهی درقرن نهم و در درباری نه چندان با صاحب مشخص، فرمان گرفته اند که با مقایسه ی نسخ مختلف، متن مصححی از شاه نامه فراهم کنند که مناسب مطالعه ی شاه و شاه زاده باشد! این که ششصد سال پیش، شاه زاده ای از اسلوب و طریق فراهم آوردن متن انتقادی با خبر باشد و انجام آن را به دیگران تکلیف کند، به ویژه شاه زاده ای از دربار تیموریان، که سبب شاه نامه پسندی آن ها موجب سئوال است، خود به قدر کافی سازندگان این دروغ ها را رسوا می کند، اما از آن که قرار بر ارائه ادله و براهین برای این مباحث است، پس به جزییات مطلب ورود کنم. در این متن نیز همان بازی مختص جاعلین کم توجه را شاهدیم که «چون» و «چند» را با چ سالم، ولی «چنانک» و «دیباچه» را با جیم نوشته اند!!! بیانی در کتاب فهرست اش که داستانی شنیدنی دارد، قریب ۵۰۰ عنوان از کتباب خانه ی دربار پهلوی را معرفی می کند که تقریبا به تمامی دواوین شعرای مختلف از دوران های گوناگون است. از معرفی ده نسخه شاه نامه آغاز می شود، که شرح نسخه ی منتسب به بایسنغری در راس عناوین فهرست قرار دارد و نخستین کتابی است که معرفی می شود. این که به روزگار ما، کتاب خانه ی سلطنتی، تنها دیوان شعر جمع کرده باشد، مصیبت بزرگی را که شعر و شاعری بر همین فرهنگ بی آب و رنگ فارسی فرود آورده، به خوبی می شناساند و می دانیم که این آفت نه فقط بر کتاب خانه ی دربار پهلوی که بر ذهن عمومی مردم ما مسلط است.
«با این که این نسخه ی بی نظیر خوب نگاهداری شده و فرسوده نشده است متاسفانه دو سقط دارد، یکی بعد از صفحه ی ۱۷۸ که چهار ورق و معادل قریب ۸۰۰ بیت است و دیگر پس از صفحه ی ۵۰۵ که سقط آن نیز به همین میزان است و در صحافی مجددی که شده صفحات ۱۵۱ ۱۵۴و ۱۷۸ و ۱۷۹ را متن و حاشیه و مشوش تصحیف کرده اند (کذا)! تاریخ ورود این نسخه به کتاب خانه معلوم نیست. در پشت صفحه اول در بالای شمسه مرصع مهری با سجع «سلام علی ابراهیم، ۱۲۲۳» و در ذیل شمسه مهر امیر نظام گروسی، سجع «عبده الراجی حسنعلی، ۱۳۲۳» را دارد و شاید نسخه را هم او تقدیم کتاب خانه کرده باشد».
(مهدی بیانی، فهرست ناتمام تعدادی از کتاب های کتاب خانه ی سلطنتی، ص ۶)
آن ۸ صفحه ی کسری شاه نامه ی بایسنغری را به یک یا چند مجموعه دار هالو و اهل افاده، جداگانه فروخته اند و بقیه ی آن را هم، چنان که حکایت آن بگویم، به هالوی بزرگ زمان خود، محمد رضا پهلوی! تقریبا تمام صاحب نظران و من جمله قزوینی، از ظهور ناگهانی چنین شاه نامه ای، دچار شگفتی شدند، خروشیدند، سر و صدا کردند و برابر معمول بلافاصله و با رسیدن حق السهم لازم، پیش از تعیین تکلیف نهایی و مشخص، موضوع و مقوله را به کلی درز گرفتند!!! مثلا در این مورد قزوینی معترض است که ادعای باقی ماندن شاه نامه ای، که هنوز بوی روغن و رنگ می دهد، با مقدمه ای نوظهور، از قرن نهم هجری، با عقل مغایر است.
«بنا بر مشهور این مقدمه در سنه ی ۸۲۹ به فرمان بایسنغر بن شاهرخ بن امیر تیمور گورگان متوفی در سنه ی ۸۳۷ جمع و تحریر شده با خود اصل شاه نامه به فرمان همان شاه زاده کما زعموا از روی چندین نسخه به فرمان او اصلاح و تهذیب و تصحیح شده است. ولی صحت این مسئله، یعنی اصلاح و تحریر شاه نامه و مقدمه ی آن به توسط بایسنغر، تاکنون برای راقم این سطور به نحو قطع و یقین که قلب بدان مطمئن گردد ثابت نشده است و علی ای نحو کان این مقدمه بسیار جدید است».
(قزوینی، بیست مقاله، جلد دوم، ص ۶)
و از تحاشی و انکار اصالت نسخه ی بایسنغری شاه نامه، به وسیله ی چند محقق دیگر و از جمله یان ریپکا نیز باخبریم و پیش تر هم خواندیم که برتلس در تصحیح متن انتقادی شاه نامه، تا سال ۱۹۵۷، یعنی ۵۰ سال پیش، از وجود چنین نسخه ای با خبر نبوده و در تصحیح متن انتقادی خود از آن بهره ای نبرده و حتی یان ریپکا هشدار داده است که در تصحیح شاه نامه باید نسخه ی بایسنغری را ندیده گرفت.
«برای دانستن خصوصیات «نسخه ی بایسنغری»، که میکروفیلم آن پس از وفات ی. برتلس از ایران دریافت گردیده و در ترتیب دادن متن حاضر به کار خواهد رفت به نظریات مشروح کمیسیون نشر متن انتقادی شاه نامه در مقدمه ی روسی رجوع شود. کمیسیون نشر متن انتقادی شاه نامه از فرصت استفاده کرده مراتب امتنان خود را به آقای شجاع الدین شفا و آقای مهدی بیانی که میکروفیلم نسخه ی خطی بایسنغری را برای ما ارسال داشته اند، تقدیم می دارد».
(برتلس، مقدمه ی فارسی متن انتقادی شاه نامه، ص ۸)
می بینید که پادوهای فرهنگی مشهور دربار ایران، تنها پس ازسال میلادی۱۹۶۰، تبلیغ بر روی نسخه ی بایسنغری را آغاز کرده اند و تنها نیم قرن است که چشم جهان، به جمال این عجوزه ی عروس نما روشن شده و خواندیم که هم از آغاز بزک های این صورت، به اختفای احوال آن کمکی نکرده است. در برابر این مجموعه ی ناباوری ها، کسانی هم، مطابق نمونه ی زیر، خود را موظف به ترمیم این شکیات دیده، چنان ناشیانه به خانه زده اند که خواندن موهومات آن ها، اهل شناخت را بیش تر به این نتیجه و منظور مطمئن می کند که برای رویارویی با تردیدهای موجود در مقوله ی تاریخ و ادب ایران، صاحب نظری نداریم و این بنای با ظاهر پر سطوت و جبروت به بادی درهم فرو می ریزد.
«دومین بار در ۸۲۹ به دستور بایسنغر، نواده تیمور با مقابله دست نویس های متعدد نسخه ای تدوین گردید. در این باره مرحوم علامه محمد قزوینی تردید کرده و نوشته است: صحت این مساله یعنی اصلاح و تحریر شاهنامه و مقدمه ی آن به توسط بایسنغر تاکنون برای راقم این سطور به نحو قطع و یقین که قلب بدان مطمئن گردد، ثابت نشده است. با این که استنباط های علمی آن بزرگوار کمتر قابل تردید است، در این مورد باید گفت که قرائنی هست که تردید آن زنده یاد را رفع و مسلم می کند که شاهنامه بایسنغری به دستور او، و البته نه به توسط خود او، فراهم آمده است، زیرا نسخه ای به خط جعفر بایسنغری، خطاط دستگاه بایسنغر موجود است و نیز مقدمه آن نسخه نشان می دهد که نویسنده یا نویسندگان آن مقدمه دریایی از منابع از جمله دست نویس هایی از شاهنامه با مقدمه های مختلف و متون ادبی و تاریخ را در دست داشته اند و در آن شش قرن پیش جمع آوری این همه کتاب از عهده ی یک نفر، جز با حمایت و مباشرت دربار یک امیر و شاهزاده برنمی آمده است. اما این که حاصل کار مطلوب و مقبول ما نیست، ناشی از فقر علمی آن عصر و ناآگاهی مصححان از روش صحیح علمی بوده است و الا در اهمیت اقدامی که شده تردید روا نیست. شاهنامه ی بایسنغری امروز به عنوان یک متن، مطلقا قابل مراجعه و استفاده نیست، ولی این قدر هست که نام بایسنغر و کوشش کارگزاران دستگاه او در خوش نویسی نسخی از شاهنامه و آراستن آن به مینیاتورها و تذهیب ها حیات تازه ای به شاهنامه بخشیده، به طوری که مقدمه ی آن، منبع همه ی تذکره نویسان در ترجمه ی حال فردوسی شده و بعد از رواج صنعت چاپ همان مقدمه یا خلاصه ای از آن در ابتدای شاهنامه ها جای گرفته است».
(متن شناسی شاهنامه فردوسی، مولف دکتر منصور رستگار فسایی، ص8)
می بینیم که منصور فسایی، پاسخ کسانی را که مقدمه ی بایسنغری را انکار می کنند، با رجوع دوباره و در واقع بازخوانی مجدد ادعاهای همان مقدمه، آماده می کند و تقریبا به التماس و درخواست می خواهد که همگان مقدمه و در نتیجه قدمت نسخه بایسنغری را بپسندند!!! حتی برای غسل تعمید قضیه، بهانه می آورد که شاه نامه را گروهی فاقد بضاعت علمی و بدون همراهی مصححی آگاه ساخته اند، تا به دست و پا زدن های بی حاصل و دل سوزی آور او، به رقت قلب دچار شویم!!!! حضرات از سویی به خود می بالند که در قرن نهم فرهنگ فارسی چنان متعالی بوده است که با عنوان پیش تاز در جهان، طریقه تهیه نسخه ی انتقادی را می دانسته اند و از سوی دیگر اعتراف می کنند که شاه نامه بایسنغری چندان پریشان و بی ارزش است که متن و اشعار آن قابل ارجاع نیست و متداول شده که به زیبایی ۲۲تابلوی مینیاتور آن بنازند! اگر منصور فسایی معترف است که شاه نامه بایسنغری متنی به درد نخور دارد، پس لااقل بی ارزشی مقدمه را از همان ادعای مصحح بودن آن دریابد! آیا بر این مجموع فرهنگ فارس که می خواهند به اجبار و التماس آن را کهن بنمایند، مالیخولیا بیش از عقل و اعتبار حاکم نیست؟!!
دو نمونه از مینیاتورهای بسیار ممتاز شاه نامه بایسنغری، که از نظر سبک و طرح و اجرا و مواد مصرفی مناسب و عالی و کاربرد رنگ های مدرن سوپر شفاف، بر تمام دیگر مینیاتورهای قرون بعد برتری دارد و اگر بخواهیم ساخت این مینیاتورها را از زمان تیموریان بپذیریم، پس اذعان کرده ایم که هنر ترسیم مینیاتور در ایران مثل خرچنگ عقب عقب رفته و مضحک تر از همه این که نقاش نسخه ی بایسنغری به رغم کار ممتازی که ارائه داده، نام هنری ندارد و ناشناخته است !!!
پیش از همه آدمی وسوسه می شود از صحنه پرداز این مینیاتور بپرسد الگوی او برای تصویر چنین کوشک ملوسی، در قرن نهم، کدام بنا و در چه اقلیم و خطه ای بوده است و بقایای در و دیوار این معماری شیرین کارانه را کجا باید یافت؟!! باری، این ها دو نمونه از آن ۲۲ تابلوی مینیاتور نسخه بایسنغری است، نسخه ای که تدوین نهایی آن را در ۸۳۳ هجری نوشته اند و اگر تاریخ تولد بهزاد نقاش را فراموش نکرده باشید، مصور کردن شاه نامه بایسنغری، بر مبنای داده های کنونی، باید که چهل سال پیش از تولد بهزاد انجام شده باشد. اما عجیب این که نه فقط بر هیچ تابلوی مینیاتور بایسنغری امضاء نقاش نیست، بل در مراجع موجود نیز تابلو انداز این کتاب معرفی نشده است! دو نمونه ی بالا به خوبی معلوم می کند که تابلوهای مینیاتور بایسنغری، به برکت رنگ ها و لوازم جدید، از هر نظر، چه تکنیک و چه اجرا، به مراتب از کارهایی که به بهزاد منتسب می کنند برتری دارد، اما فرهنگ نقاشان ایران در عین حال که برای بهزاد اسفند به آتش می کند، در باب سبک و نام تابلو ساز شاه نامه ی بایسنغری صلاح را در سکوت می بیند، زیرا که با اندک تجسسی در این باب معلوم می شود که این کتاب مستطاب را، چنان که شرح آن بیاورم، چندان نزدیک به زمان ما ساخته اند که دیگر فرصت برای معرفی یک بهزاد ثانی و یا استاد نخستینی در هنر مینیاتور سازی ایران از دست رفته بود.
«مقدمه ی شاه نامه ی بایسنغری، با افسانه های واهی و اشعار سست آن، خود موضوع نقد و بررسی جداگانه ای است. کیفیت هنری این کتاب نیز، که پس از پانصد و هفتاد سال گویی هم اکنون از چاپ خانه بیرون آمده، با تذهیب و تزیینات تکامل یافته و نقاشی های کاملا متفاوت با نمونه های ربع اول قرن نهم و طلا اندازی های بین السطور بی سابقه در آن دوران، ما را به یاد نسخه های خطی کتاب هایی می اندازد که ساخت آن ها درگذشته طعمه ی خوبی برای کتاب خانه های سلطنتی و کلکسیون های پول داران جهان به شمار می رفت و منبع درآمد خوبی برای جاعلان و کتاب سازان. اعتبار و اصالت شاه نامه ی بایسنغری را محققان و صاحب نظران طراز اول نپذیرفته اند».
(فیروز منصوری، نگاهی نو به سفرنامه ی ناصر خسرو)
بدین ترتیب با یک کلاشی آشکار رو به روییم و با استناد به این حقه بازی ها و آن مجموعه ادله که پیش تر آوردم، بار دیگر تاکید می کنم شاه نامه را در زمان صفویه ساخته اند، چنان که اثبات نوساز بودن آن، نشانه و مستندات باز هم بیش تر و محکم تری دارد:
«شادروان دکتر مهدی بیانی، که سال ها مدیر کل کتابخانه ملی بودند، برای متمرکز نمودن کتب ذی قیمت در کتابخانه ی ملی، با وجود مشکلات زیاد اقداماتی به عمل آوردند و موفق شدند در تاریخ ۷/۴/۱۳۱۷ در حدود ۵۹۲/۱۱ جلد کتاب نفیس خطی و چاپی که قسمتی از آن ها بی نظیر و منحصر به فرد بود از کتابخانه سلطنتی به کتابخانه ملی منتقل نمایند».
(مهدی بیانی، فهرست ناتمام تعدادی از کتاب های کتاب خانه سلطنتی، مقدمه ی بدری آتابای، ص ۶)
بدری آتابای در بیان مطلب بالا ناراستی و حقایق را به سود بیانی وارونه می کند. زیرا اصولا به زمان رضا شاه کسانی در اندازه ی رییس کتاب خانه ی ملی جرات عرضه ی نظری که منجر به تخلیه ی کتاب خانه دربار شود را نداشته اند و اگر از گنجینه ی کتاب خانه ی ملی نسخ به اصطلاح نفیسی را هم به اعلی حضرت پیش کش نمی کردند، خود ابراز شهامت شمرده می شد، چه رسد به این که کتاب های دربار را به سود یک مرکز ملی مصادره کنند! حقیقت این که با شروع جنگ جهانی دوم و به سبب موضع جانب داری که شخص رضا شاه نسبت به آلمان ها نشان می داد، هیئت دولت که بمباران تهران از سوی متفقین را پیش بینی می کرد، صلاح را در انتقال گنجینه های ملی از مراکز سیاسی و دولتی، که در معرض تهاجم بیرونی و داخلی بود، به سیلوهای محافظت شده ی فرهنگی دید ه احتمال تخریب کم تری داشت و چنین بود که تمامی کتاب های سلطنتی را، در میانه ی سال ۱۳۱۷، به مخازن کتاب خانه ی ملی منتقل کردند و تمام این مطلب کم ترین ارتباطی با خواست بیانی نداشت.
«در سال ۱۳۳۵ که اداره ی کتابخانه سلطنتی به عهده آن شادروان محول گردید در ضمن کار از انتقال کتاب ها نادم بودند و برای ترتیب و تنظیم کتاب های موجود در کتابخانه سلطنتی مترصد گشتند که فهرست جامعی تنظیم نمایند. لذا از سال ۱۳۳۵ تا سال ۱۳۴۶ که سال فوت ایشان بود تعدادی کتاب را با سلیقه خود و با کمک دسته فردها و یادداشت هایی که از گذشتگان در کتابخانه سلطنتی به جای مانده بود استفاده کرده و فهرستی تهیه نمودند. متاسفانه دست اجل مهلت نداد که پژوهش و کار خود را به اتمام برسانند و به امر حق آن استاد ارجمند که در خوش نویسی استادی ماهر و در شناسایی خطوط مختلف و کتاب تبحر کاملی داشتند به حیات جاودانی پیوستند و در نتیجه فهرست تهیه شده ناتمام ماند».
(مهدی بیانی، فهرست ناتمام تعدادی از کتاب های کتابخانه ی سلطنتی، مقدمه بدری آتابای)
این هم نمونه ی دیگری از نادرست نویسی بدری آتابای! اگر در سال ۱۳۱۷ تمام کتاب های دربار به مخازن کتاب خانه ی ملی منتقل شده و در میان آن نزدیک به دوازده هزار کتاب غالبا نفیس و به ظاهر قدیمی، نسخه شاه نامه ی بایسنغری نبوده است، پس مسلما این کتاب را نمی توان در زمره ی میراث های کهنه و حتی قاجاری کتاب خانه ی سلطنتی دانست. و متقابلا چون آن کتاب ها در تغییرات و شرایط پس از جنگ جهانی دوم هرگز به دربار بازگردانده نشد، اگر بیانی در فاصله ی ۱۱ سال فقط توانسته است پانصد جلد کتاب جدیدا جمع آوری شده در کتاب خانه ی نو بنیان دربار را فهرست کند، پس این فهرستی از تمامی موجودی کتاب خانه ی دربار بوده است و نه فهرستی ناتمام، زیرا که فهرست بیانی، از دواوین عمده ی شعرایی، چون فردوسی و عنصری و قطران و ناصر خسرو و خیام و سنایی و انوری و سوزنی و خاقانی و مولانا و سعدی و حافظ، به ترتیب زمان، آغاز و به جنگ های نظم و نثر پراکنده از قرن سیزدهم و چهاردهم هجری، از قبیل نمونه ی المسدس میرزا لطفعلی صدر الافاضل ناشناس، با شرحی که در زیر آمده، پایان می یابد، که نشان از خوردن کفگیر به انتهای دیگ موجودی کتاب خانه ی سلطنتی در سال ۱۳۴۶ دارد، کتاب هایی که بار دیگر و در فاصله ی ۳۰ سال در قفسه های کتاب دربار جمع شده بود و اگر شاه نامه ی بایسنغری را در میان این فهرست جدید می یابیم و نه در میان کتاب های منتقل شده ی دربار رضا شاهی، پس ادعای باقی ماندن این نسخه از زمان تیمور، یک شوخی بی پرنسیب و یخ کرده و یک کلاشی واضح است که در نهایت ادعای نونویس و نوساز بودن شاه نامه در عهد صفویه را محکم و مستند و قابل قبول و بدون تردید می کند.
«این کتاب جنگی است که مولف غالب مطالب علمی و ادبی و تاریخی و دینی و اخلاقی و فلسفی نظم و نثر را، به شکل شش تایی در آن جمع کرده است و هیچ مطلبی در آن نیست که عدد شش در آن نباشد و از این رو با تفنن قطع کتاب را نیز به شکل مسدس کرد و رسم های هندسی که روی جلد ترسیم شده، شش تایی و طلا اندازی روی اوراق کتاب از قطر نیز مسدس است و به شش قلم و به شش رنگ نوشته شده است. آغاز متن کتاب: «چه گونه از عهده ی سپاس خدای سبحانه توانم برآمدن که هم توفیقم بخشید تا نامه ی مخمس را موافق امر قدر قدرت اعلی حضرت... سلطان احمد شاهنشه قاجار... به انجام رساند».
(مهدی بیانی، فهرست ناتمام تعدادی از کتاب های کتابخانه ی سلطنتی، ص ۵۹۲)
اگر فهرست بیانی، که بر مبنا و ترتیب توالی تاریخی و دورانی کتب تنظیم شده، از قدیم ترین نسخ شاه نامه آغاز و به این جنگ مسدس همه فن حریف در زمان احمد شاه ختم می شود، پس یا این فهرست حاوی فقط پانصد کتاب شعر را، برای آبرو داری فرهنگی دربار پهلوی «ناتمام» نام گذارده و یا انتظار می کشیده است که کتاب سازان تازه ای در دوران جدید ظهور و فهرست او را کامل کنند!!! در عین حال باید سپاس گذار خداوند بمانیم که کتاب خانه ی دربار، ۵۰۰۰ نسخه را در خود نگه نداشته بود، زیرا اگر فهرست کردن پانصد کتاب ۱۱ سال از عمر و دم و دستگاه بیانی را بلعیده است، پس احتمالا برای فهرست کردن پنج هزار کتاب باید که قرنی بیش از معمول آرزوی طول عمر می کرد. آیا ممکن است کتاب بیانی صرفا برای هویت بخشیدن به شاه نامه ی نوساز بایسنغری تدوین شده باشد و آیا این تکرار ساخت کتاب «پاسارگاد» آستروناخ نیست؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه چهاردهم اسفند 1385 و ساعت 14:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۱
همین که کسانی، گرد و غبار ناشی از نابود سازی پوریم را، از مسیر تاریخ ما، چنین به سهولت روبیده، گورستانی دو هزار ساله را با انواع دروغ های اقتصادی و سیاسی و فرهنگی به آسانی چراغان کرده و ویرانه ای را با صحنه های متنوعی از حیات و هستی سربلندانه دکور بسته اند و از هیچ جانب با اعتراض صاحب خرد و اهل نظری مواجه نبوده اند، خود به ترین دلیل فقدان حافظه و حضور قومی و ملی در تمام زمینه های قابل تصور در این سرزمین، از رخ داد پلید پوریم تا به زمان صفویه است و جار می زند که مباحث تازه درگرفته و تامل جاری در بنیان تاریخ این سر زمین، پس از ۲۵ قرن، نخستین نمایش از تلاش مردمی است که قصد شناخت و باز ساخت تصاویر و تعلقات تاریخی خویش کرده اند.
«فلات ایران به دلیل موقعیت ممتاز جغرافیایی، به عنوان یکی از مهم ترین سرزمین ها از دیر باز به عنوان مهد تمدن مشرق زمین مورد توجه قرار گرفته است. نشانه های استقرار انسانی از آغاز، در همه جای ایران قابل مشاهده است. ایران از شمال به دریای خزر و از جنوب به خلیج فارس محدود می شود و به همین دلیل همواره پل ارتباطی بین شرق و غرب بوده است. اقوام مختلف به هنگام مهاجرت خود، از این سرزمین گذشته اند. برقراری ارتباط بین انسان های اقوام مختلف در این منطقه منجر به تاثیر گذاری فرهنگ های مختلف بر روی فرهنگ جماعات بومی شده است. نتیجه ی این اختلاط شیوه های مختلف زندگی، پدید آمدن هنر و فرهنگ ایرانی بود که توانسته است تا امروز نیز هویت خود را حفظ کند. پایداری و پویایی زبان فارسی دلیلی بر این مدعاست».
(موزه ی ملی ایران، با همراهی موزه ی تاریخ هنر وین، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، مقدمه ی محمد رضا کارگر، مدیر موزه ی ملی ایران، ص ۱۳)
آن چه تاکنون شنیده ایم از قبیل این توهمات مضحک و محض، از جمله گمان موقعیت ممتاز جغرافیایی ایران! بوده است و چون متن فوق را از کتابی برداشته ام که رسمی ترین شناس نامه ی تاکنون منتشر شده در موضوع هستی و هویت و توانایی های هنری ملتی، به اذعان عنوان کتاب، هفت هزار ساله است؛ اما بر جلد آن تصویر دست ساخته ای قلابی و بی هویت و نوساز منتسب به دوران هخامنشی نصب کرده اند، که تاریخ کوتاه و دم بریده ای در ۲۵۰۰ سال پیش دارند، آن گاه در می یابیم چنین صحنه سازی هایی نه با سبب شناخت تاریخ واقعی ایران، که اسبابی برای هدایت اذهان و اندیشه ها به این مطلب تبلیغی است که عالی ترین دوران رشد و بالندگی و اقتدار سیاسی و توانایی های فنی و هنری ایرانیان را، در این پروسه ی حضور ۷۰۰۰ ساله، عصر هخامنشیان بدانیم!!! همین کتاب که خلاف کتاب سود آور، یک مرجع رسمی و دولتی و حتی بین المللی است و به عنوان هند بوک نمایشگاهی که برای ۴ ماه، از اواخر سال ۲۰۰۰ تا اوایل سال ۲۰۰۱ در وین برگزاربوده، به زبان های مختلف و با قصد معرفی آثار برگزیده و باقی مانده ی تمدن و تولید و هنر ایرانیان، به مردم اروپا منتشر کرده اند، خود سند محکمی برای اثبات آثار مخرب و ضد تمدنی رخ داد پلید پوریم است، که عالی ترین مرکز و مهد و مدرسه علم و فرآوری و هنر و فرهنگ، یعنی شرق میانه ی کهن را، بدل به گورستان و سرزمین ما را بیش از دو هزار سال از عوامل تجمع و تمدن و تولید محروم کرده است. چنان که مقدمه کتاب را محمد رضا کارگر سرپرست موزه ملی قلمی داشته که نمی تواند از اشراف به موضوع حرفه ی خود بی خبر باشد، اما در متن بالا می خوانیم که چون ایران از شمال و جنوب به دریا متصل است، پس پل ارتباطی شرق و غرب بوده است! همین مطلب به ظاهر بی اهمیت نشان می دهد که عمده آگاهی های امروز درباره هستی و هویت ایرانیان را از همین قماش لفاظی ها و تعارفات سر هم بندی شده و فاقد مدرک ساخته اند، چنان که هم او می نویسد نشان تاثیر ارتباط میان بومیان ایران و اقوام مختلف، که گویا در مهاجرت خود از این سرزمین گذشته اند، پایداری و پویایی زبان فارسی است!!! بدین ترتیب احتمال می دهم اگر این اقوام مختلف و مجهول در مهاجرت خود از ایران نمی گذشتند، امروز زبان فارسی در تعارفات پویای کنونی را از دست داده بودیم!!! اینک سالیانی است برای هر یک از این گونه ادعاها اسناد مطمئن تاریخی می طلبم و در پاسخ ناسزا تحویل می گیرم، زیرا که فرماندهان اورشلیمی تدوین تاریخ و ادب دروغین کنونی برای مردم ایران، نیک می دانند که حتی جمله ای سازگار با حقیقت برای حضور مجرد ایرانیان در پس اقدام پلید پوریم تدارک ندیده و آماده ندارند و از عهده ی پاسخ گویی به سئوالات عرضه شده، مگر با توسل به لودگی های کودکانه و اعلام نادانی بیش تر، برنمی آیند!!! اینک به درون این کتاب برویم و ببینیم در این سند رسمی و دولتی، که مراکز مسئول و مربوط بر مطالب آن صحه گذارده اند، چه حکایات آموختنی درباره ی دوران های مختلف موجودیت ایرانی مندرج است.
«گاه نگاری حسنلو، بین ۱۲۰۰ تا ۸۰۰ پیش از میلاد و نشان دهنده ی ساخت و سازهای عظیم انسانی است. به خصوص یک بنای دفاعی که در درون دیواری با برج های دیده بانی بر روی پایه های سنگی قرار گرفته، جالب توجه است. همچنین استفاده از ستون های چوبی بر روی پایه های سنگی نیز در این دوره مشاهده می شود که معرف نوعی معماری است که شاید بتوان از آن به عنوان پیشگام بناهای پاسارگاد و تخت جمشید نگریست. در خانه های مسکونی، سفال های با دیواره ی نازک سیاه با سطح صیقلی شده و بیش از صد مهر و مهر استوانه ای یافت شده است. در اواخر سده ی نهم پیش از میلاد حسنلو با خشونت تمام تخریب شده و به خاکستر تبدیل شد. در خاکسترها و مواد تخریب شده ی این لایه، اشیایی مانند یک جام طلا با صحنه های اساطیری در کنده کاری مسطح، تزیینات سینه ی اسب با کنده کاری و کنده کاری های بر روی عاج دسته یافت شد».
(موزه ی ملی ایران، با همراهی موزه ی تاریخ هنر وین، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۵۸)

آن چه را کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران از هویت کهن تجمع حسنلو ارائه می دهد، علی رغم اعترافات متعدد به گستردگی قدرت و تنوع تولید در آن محدوده، همین پلاک پیش سینه ی اسب و یک مهر سنگی است که باز هم قادرند برتری مسلم و مطلق توانایی مردم حسنلوی کهن را بر امپراتوری هخامنشیان فاقد نشانه های تولید، آشکار کنند.
حسنلو یکی از مراکز تجمع بومیان ایران کهن در دوران پیش از هخامنشی است، که نام دیرین آن را نمی دانیم و گرچه این پلاک مفرغی سینه ی اسب، نمودار کوچکی از صدها یافته در آن سایت کهن آذربایجان به حساب می آید، اما تنها تصویر از مصنوعات فلزی آن محوطه است که رضایت داده اند در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران چاپ شود و هرچند برابر تمام اقوال، جام طلای حسنلو عالی ترین مرتبه و امتیاز را در ساخت و تزیینات، در میان جام های یافت شده در کلاردشت و مارلیک و املش و سراسر ایران، به دست آورده است؛ اما تصویری از آن جام در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران عرضه نمی شود! می پرسم چرا در تصویر روی جلد کتاب، به جای جام طلای حسنلو، که برگزارش اکتشاف ومحل کشف و اشیاء همراه و هویت مسلم تاریخی و قدمت بیش تر متکی است، آن جام طلای قلابی هخامنشی را قرار داده اند، که همین اواخر در کارگاه های تولید نمونه های جعلی ساخته اند، فاقد گزارش و محل کشف است و بر کنار پیاله ی نوساخت دیگری، از همان قماش، برای فریب عمومی و به عنوان سند، آن جمله ی کودکانه «این جام طلای من است» را به خط میخی داریوشی و از قول خشایارشا حک کرده اند؟!! اگر این جام، با فرض هخامنشی بودن، علامت اقتدار یک امپراتوری است، چرا جام طلای حسنلو و هزاران شیء دیگر ممتاز در تکنیک و تولید، که از سراسر ایران کهن چند هزاره پیش از هجوم هخامنشیان یافته ایم، از وجود امپراتوری های کهن و قدرتمند ایرانی ماقبل هخامنشی خبر نمی دهد؟ و اگر خبر می دهد چرا توضیحی بر علت انهدام عمومی و همزمان آن ها نمی خوانیم و چرا اصولا در این باب سئوالی نبوده است؟!!
«تزیینات سینه اسب با نقش رام کننده حیوانات: حسنلو، آذربایجان غربی، شمال غربی ایران، ۸۰۰ -۱۰۰۰ پیش از میلاد. مفرغ، بلندی ۲۱ سانتی متر. درازا، ۴۱ سانتی متر. حد اکثر ضخامت، ۱/۸ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره ی شیء، ۸۶۷۰ ـ گـ م. شماره ی کاوش: حسنلو، ۲۴۱/۷۴.
محل کشف این شیء اتاق شماره ی ۴ «بنای کریدور» بین «بنای سوخته ۴ ای» و «بنای سوخته ۵» در قلعه ی حسنلو در شمال ایران است. این تزیینات سینه ی اسب در هنگام فتح شهر توسط اورارتوییان در سال ۸۰۰ پیش از میلاد مفقود شده و در سال ۱۹۷۴ در لایه ی بی ۴ کشف شد. این شیء همراه با دیگر اشیاء مفرغی در عمق ۴۰ سانتی متری از کف زمین در اتاق شماره ی ۴ قرار داشت و با توده ای از آجرهای فرو ریخته و تیرهای سوخته و خاکستر شده ی سقف پوشیده شده بود. ۵۰۰ شیء فلزی در هنگام فرو ریختن طبقه ی اول بنا مدفون شده اند که این اشیاء و همچنین تزیینات سینه ی اسب دارای خوردگی های عمیقی بود و همگی در موسسه ی مرکزی مرمت در شهر رم، مرمت شدند».
(موزه ی ملی ایران، با همراهی موزه ی تاریخ هنر وین، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۹۳)
تعداد و تعدد ارائه اطلاعات دروغ در همین چند سطر تفسیر درباره یک پلاک مفرغی سینه ی اسب یافت شده در حسنلوی آذربایجان، که نام منطقه ای و واقعی و هستی بومیان آن را ماجرای پوریم از خاطره ی تاریخ سترده، به مقیاسی است که حتی خانم زهرا جعفر محمدی، مسئول همآهنگی های نمایشگاه و امین اموال و مسئول «گنجینه ی مرکزی ذخایر باستانی و تاریخی» در ذیل صفحه تذکر داده اند:
«هیچ کدام از این آثار به منظور مرمت از ایران خارج نشدند، فقط برخی در محل کاوش در حسنلو مرمت شده اند».
(ز. جعفر محمدی، همان، همان صفحه، پاورقی)
آیا مگر شروح بر تصاویر کتاب «هفت هزار سال هنر ایران» را چه کسانی نگاشته اند که متن و اطلاعات آن، حتی مورد تایید سرپرست گنجینه ی موزه ی ملی ایران نیست؟ از این طریق با آسیب اصلی در سازمان های مسئول میراث کهن ایران واقف می شویم که در یک جمله چنین شرح می شود: «این مسئولین، حتی در اندازه ی فراهم آوردن یک متن برای بروشورهای اطلاعاتی هم، اختیاری نداشته و ندارند و فقط مجری فرامین و گوش به فرمان مراکز جهانی ایران شناسی بوده و هستند»! باری، تمدن حسنلو، که دیرینه ای بس کهن دارد، نه به دست اورارتوئیان که همراه همان اورارتوئیان، با خشونت تمام در میانه ی هزاره ی اول پیش از میلاد و در ماجرای پلید پوریم تخریب و سوزانده شده و در سراسر محوطه ی آن جنازه های نامدفون و پراکنده و آثار ثروت و حرکت و حیات متمدنانه ولی ناگهان متوقف مانده یافته اند، این تابلوی یونیفورم، الگویی برای قریب سی مرکز تجمع و تولید و تحرک اجتماعی است که تاکنون و تقریبا تمامی آن ها را به تصادف، در سیستان و کرمان و جیرفت و تل باکون و شوش و ایلام و کردستان و مارلیک و کلاردشت و املش و سیلک یافته ایم و بقیه ی آن ها، به این سبب که مراکز مسئول میراث و باستان شناسی و کاوش، در سطح جهان، برای آشکار نشدن وسعت اقدام و اثرات پوریم، به ایران ماقبل هخامنشی اهمیتی نمی دهند و اعتنایی ندارند، هنوز منتظر قاچاقچیان آثار ایران کهن اند که برای این گونه مراکز مسئول، یک تمدن ممتاز پیش از هخامنشی دیگر، نظیز آن ماجرای دردناک جیرفت را، از زیر خاک بیرون بیاورند!!! چنان که از حسنلو که به اعتراف خودشان در معماری، پیش الگوی تخت جمشید بوده، مردم آن از پیش سینه های منقوش و ممتاز اسب سود می برده اند، که آنان را در صنعت و هنر ریخته گری و ذوب فلز پیش تاز و استاد برجسته معرفی می کند و جام طلای آن در سراسر جهان مشهور و موجب حیرت است، فقط و فقط یک قطعه سردیس عاج و آن پیش سینه ی اسب و یک نمونه ی نه چندان درخشان از صدها مهر سنگی را در کتاب ۷۰۰۰ سال هنر ایران آورده اند، اما در همان کتاب، بیش از ۳۰ تصویر از ابنیه و اشیاء هخامنشی نمایش داده اند، که بخش اعظم آن ها، نظیر لوحه های ایلامی مصادره شده به وسیله دانشکاه شیکاگو و سراسر محوطه ی موسوم به پاسارگاد، اصولا هخامنشی نیست و هنوز کسی از خود نپرسیده است که بر سر سازندگان آن مفرغ ریخته شده و منقوش پیش سینه ی اسب و حکاکان ماهر آن سردیس عاج و تولید و مصرف کننده ی آن جام طلا و سازندگان و کاربران آن مهرهای استوانه ای، که همزمان با دیگر مراکز تجمع ایران کهن سوزانده شده اند، چه آمد، که مردم امروز حسنلو، ۲۵۰۰ سال پس از آن نشانه های بی نظیر تولید و صنعت و هنر و تمدن، از تعمیر یک بیل عاجزند؟!! آیا اگر تمدن حسنلو و دیگر مراکز درخشان علم و دانش در شرق میانه به حیات طبیعی خویش ادامه می دادند، امروز در چه مرحله ای از پیشرفت قرار داشتند و اخلاف سازنده ی آن پیش سینه اسب، که تکنیک ذوب فلز امروز اروپا هم، از تجدید قالب گیری و تولید یکپارچه ی آن عاجز می ماند، در چه مرحله ای از تکنولوژی ذوب فلز بودند و از همه مهم تر این که هنوز نپرسیده اند عامل این سقوط و رکود سراسری و وسیع و عظیم، چه بوده است، زیرا که هر سئوالی در این باره سعی چند قرنه ی معاصر یهود برای اختفای ماجرای پلید پوریم را خنثی و بی اثر خواهد کرد!!!
«ایران در دوران پیش از تاریخ: با توجه به نتایج کاوش هایی که تاکنون ارائه شده به نظر می رسد در سراسر ایران از هزاره ی هفتم تا چهارم پیش از میلاد، به تصویر کشیدن حیوانات به خصوص حیوانات شاخ دار، همچنین حیوانات درنده و مارها، یک ویژگی مشترک باشد... یک ویژگی قابل توجه دیگر هنر ایرانی دوران اولیه، تجسم مکرر هیکل زنانه است. پیکرک های مینیاتوری متعددی از زنان، که مطمئنا به اغلب آن ها باید به عنوان نماد باروری نگریست، زنان باردار و یا زنان با کودک را مجسم کرده اند. در ایران از هزاره ی هفتم پیش از میلاد، سفال منقوش یافت شده است. سازندگان از نقوش حصیری آغاز کرده و همواره الگوها و نقوش پیچیده تری ابداع کرده و با آن سطوح را پوشانده اند. روش ساخت سفال در هزاره ی چهارم پیش از میلاد با ساخت سفالینه هایی با دیواره های نازک به اوج خود رسیده است... در اواخر هزاره ی چهارم و آغاز هزاره ی سوم پیش از میلاد و همزمان با بین النهرین اولین متون مالی در منطقه مشاهده می شود و معلوم می کند که معامله و اداره ی امور معاملات ثبت و حساب داری می شده است. همچنین ابداع مهرهای استوانه ای در نیمه ی دوم هزاره ی چهارم پیش از میلاد با این مسئله در ارتباط است... تاثیر هنر و فرهنگ بابل در آخرین ثلث هزاره ی سوم پیش از میلاد مناطق غربی ایران را فرا گرفت. جام های نقره ای با خط ایلامی که احتمالا در نزدیکی تخت جمشید کشف شده، دارای ترتیب مشابهی مانند مهرهای استوانه ای فرا ایلامی شهداد هستند...».
(موزه ی ملی ایران، با همراهی موزه ی تاریخ هنر وین، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، مقاله ی اریکا بلایبتروی درباره ی ایران پیش از تاریخ، ص ۸۷)
این بررسی که صفحاتی ادامه دارد، گرچه امواج و اوج های مکرر پیشرفت در ایران چند هزاره پیش از هخامنشی، در مقاطع مختلف تاریخی و در زمینه های گوناگون فنون را برمی شمارد، ولی با وقاحت تمام، پنج هزاره پیشرفت فنی و هنری مقدم بر هخامنشیان در این سرزمین را، که نمونه ها و نشان های فراوان هستی خردمندانه و نوآورانه در تولید دارد، پیش از تاریخ ایران معرفی می کند، زیرا مقرر است تمدن ایران را از هخامنشیان آغاز کنند و اگر از آن ها بپرسیم مردمی که در ادوار پیش از تاریخ شان چنین مدارکی از انواع توانایی های خویش عرضه کرده اند، چرا در همان آغاز تاریخ، یعنی اوائل ظهور هخامنشیان، ناگهان در تمام مظاهر هستی به کلی مفقود و گم می شوند، برابر معمول انگشت اتهام را متوجه اورارتوها و آشوری ها و اسکندر و عرب و مغول نگه می دارند، تا عامل اصلی نابودی شرق میانه یعنی پوریم همچنان ناشناخته بماند.
«کلاردشت، دشتی در جنوب دریای خزر است که در آن یافته هایی به طور تصادفی و بدون تعیین دقیق محل کشف به دست آمده است. از جمله ی این یافته ها ظروف پایه دار به شکل حیوانات با شکم های برآمده و کروی در اشکالی است شبیه آن چه در تپه مارلیک دیده می شود. در نزدیکی کلاردشت در گرمابک در هنگام درو یک مزرعه یک گاو کوهان دار سفالی به دست آمد که باعث شد در این محل کاوش هایی انجام شود. با توجه با یافته های سفالی از گرمابک می توان ارتباط با حسنلوی ۴ را نیز محتمل دانست».
(موزه ی ملی ایران، با همراهی موزه ی تاریخ هنر وین، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۵۸)
کار جست و جوی ایران کهن پیش از هخامنشی پیوسته چنین گذشته است که خیش دهقان و کلنگ گنج یابی اثر خیره کننده ای از تمدن ایران کهن را آشکار کرده تا مسئولین میراث ایران به کندی و پس از نابودی کامل، به عنوان تشریفات حفاظت، بر قوز خاکی و تلی کهن، کاه گل بمالند و همه چیز را دوباره و رسما تعطیل و مهر و موم کنند، اما اگر با مسخرگی تمام یک سرستون ناشناس و اغلب دست تراش را در میان بیابانی دفن کنند با سر و صدا و در حضور خبرنگاران و عکاسان دوباره می یابند، بلافاصله کاخ دیگری از امپراتوران ناپیدای هخامنشی نام می گذارند و برای حفاظت از آن زنجیره ی انسانی می بافند!!! این همان نمایش دلقکانه است که در موارد دیگر با کشتی های مغروق و جنازه های مومیایی و قالیچه های پرنده، به صحنه برده اند و توجه ندارند که اجرای این نمایشات کثیف، که سناریوی آن در اورشلیم نوشته می شود، دیگر کسی را نمیفریبد. باری، به دلایل گوناگون و در بررسی های مفصل و مقایسه میان دست ساخته های فلزی و سفالین و آرایه های زنانه و دست بندها و گوشواره ها و نیز تکرار سمبل و توتم ها و شباهت نقوش هندسی و فرم های گرافیکی و همسانی کاربرد رنگ ها و نیز قرائنی که از یکسانی مواد و ترکیبات مصرفی به دست آمده، می توان در میان اقوام و تجمع های ایرانی پیش از هخامنشی، در سطوح مختلف سیاسی و اقتصادی و فرهنگی، چنان همسانی و تشابهاتی یافت که مدعی شویم گرچه در ایران پیش از هخامنشی، حضور واحدهای قومی متعددی را شاهدیم، اما به نظر می رسد که آن ها در پیوندی فدرالیستی و همآهنگ، به ویژه در نوار شمال و جنوب ایران زیسته اند، چندان که تفکیک میان تولیدات اقوام شمالی ایران، از حسنلو تا مارلیک، جز با اشاره به محل کشف آن ها میسر نیست. آن چه مورخ را دچار حیرت بسیار می کند و روابط اجتماعی در میان اقوام ایرانی پیش از هخامنشی را تا سرحد مدینه ی فاضله بالا می برد، نبود سکه های رایج در ارزش های مختلف، در میان این اقوام است که در تضاد کامل با تمایز واضحی است که در طبقه بندی وسائل مصرفی از فلزهای گوناگون دیده می شود. آیا در این مراکز تولید که شاه کارهای بسیاری در صناعت و هنرمندی و کاربرد طلا و نقره به جای گذارده اند، روابط داد و ستد کالا بر اساس چه برابری انجام می شده است؟!! این سئوال که برای نخستین بار در مقابل جست و جو گران خودی و غیرخودی قرار داده می شود، در صورت پی گیری آکادمیک، ممکن است دریچه ی دیگری از اهمیت هستی نابود شده ی مردم ممتاز شرق میانه بر اثر رخ داد پلید پوریم را، در منظر فرهنگ بشری بگشاید.
اینک و پس از این مقدمات و با تذکر این نکته که جز دست ساخته های منتسب به دوران هخامنشی، که مطلقا بی هویت اند، بر هیچ گزارش اکتشاف و تایید هیئت های باستان شناسی متکی نیستند و قریب به تمامی آن ها را می توان بی تردید، نو ساخته هایی جاعلانه و یا مانده هایی از تولیدات دیگر اقوام پیش از هخامنشی معرفی کرد؛ تمام دیگر یافته هایی که از اقوام ایران کهن در کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» معرفی شده، بر اطلاعات مشخص و مطمئنی از محل کشف و گزارش هیئت باستان شناسی و نمایش اشیاء همراه، استوار است و در شناخت ایران پیش و پس از پوریم، چنان زبان و بیان قدرتمند و شیوا و همه فهمی ارائه می دهند که کار آشنا شدن با حقایق تاریخ ایران را بر خواهان آن بسیار سهل می کند. (دامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هجدهم اسفند 1385 و ساعت 22:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴۲
منظور از بررسی اسناد ایران شناسی، که عمدتا و از آغاز به صورت مکتوباتی بر سنگ و پوست و کاغذ و کتاب درآورده اند، استفاده از آن ها برای رد مندرجات و معتقداتی است که عرضه می کنند و هدایت به سوی حقایق نو پدیدی است که در این داد و ستد نقادانه جای گزین مطالب پیشین می شود. در این مبحث تازه گشوده در باب ایران شناسی بدون دروغ هم، نخستین هدف، ارائه ی ادله ای در اثبات و احراز قتل عام گسترده ی پوریم و ترسیم وسعت آسیبی است که اجرای آن پروژه ی آدم کشی عام، بر بدنه ی تمدن بشر وارد کرده است و از آن که پیش تر در رد استقرار تجمع و تمدن و تولید و توزیع، در ۱۲ قرن فاصله ی میان اقدام پوریم و طلوع اسلام به قدر کافی ادله ی نوبنیان عرضه کرده ام، در این مبحث جدید کوشش اصلی، مصروف این شناسایی است که بدانیم در هزار سال نخست برآمدن اسلام در ایران نیز، بر اثر نبود زیربناهای ضرور، ناشی از فقدان درازمدت آدمی، نخستین مهاجران به این سرزمین، از پیشرفت اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی وامانده اند. در مباحث پیش دیدیم که یافتن مظاهر و مبانی رشد و نمونه هایی از ثبت علایم مدیریت سیاسی، چون کاروان سرا و بازار و حمام و پل و مخازن آب، که عموما ابنیه ی عام المنفعه نامیده می شوند و هزینه های آن را دولت دریافت کننده ی مالیات پرداخت می کند، تا زمان ظهور دولت صفوی ناممکن است و با قبول این که بدون زیر بنای اقتصادی و مظاهر سیاسی، ادعای شکوفایی فرهنگی و ظهور عالمان و فیلسوفان و منجمان و زبان شناسان و پزشکان و عارفان و شاعران و سخنوران و از این قبیل، جز گزافه گویی شوخ طبعانه نخواهد بود، سرانجام نتیجه گرفتم که سراپای داده های موجود، در تمام سطوح اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ایران، که با مبدایی مقدم بر دوران صفویه معرفی می کنند، دور انداختنی و مجعول و نادرست است.
اینک و با گذر از پیش درآمد طویلی که به تدوین ۴۱ یادداشت مستند انجامید، چنان که پیش تر نیز متذکر شدم، چند یادداشت بعد را حلقه ی اتصالی میان این مباحث و بررسی های مربوط به ماجرای پوریم قرار می دهم و با نگاه تازه ای به کتاب رسمی «هفت هزار سال هنر ایران» و نیز کتاب باز هم رسمی «سفال های نیشابور»، و از طریق تجزیه و تحلیل مطالب این دو کتاب، نخست معلوم خواهم کرد که چه فاصله ی عظیمی، در زمینه های متعدد، میان مظاهر اجتماعی و تولیدات فنی در ایران کهن ماقبل پوریم، با آن وجیزه هایی وجود دارد که غالبا با حقه بازی و جعل، نشان ادامه ی تمدن ایران در ۲۲ قرن فاصله ی میان پوریم تا صفویه تبلیغ کرده اند تا آشکار شود که در ایران پس از پوریم، تا زمان ظهور صفویه، یک کاسه ی مناسب عرضه به جهان صنعت و هنر، آماده نبوده است.
تصویر این ظرف سنگی بس ممتاز را از صفحه ی ۹۷ کتاب «۷۰۰۰ هنر ایران» برداشته ام. دقت و ظرافت تراش، که این قطعه سنگ مرمرین را به جامی بلورین نزدیک کرده، برای زمانی که تولید آن را بدان منتسب می کنند، سرسام آور است و برای دریافت و درک درست تر از مفهوم تاریخی و تمدنی چنین اجرایی، بد نیست ابتدا به شرح شیء در همان کتاب رجوع کنیم:
«ظرف از سنگ مرمر سفید رنگ: تپه زاغه، سگزآباد، قزوین، شمال ایران مرکزی.۴۰۰۰ - ۴۵۰۰ پیش از میلاد. سنگ مرمر، بلندی ۹/۶ سانتیمتر، قطر دهانه، ۶/۱۰ سانتیمتر، قطر پایه، ۲/۲ سانتیمتر. تهران موزه ی ملی. شماره شیء: ۸۶۲۵ گ.م، شماره کاوش 234-1352.Sag.Z
این فنجان دهانه باز با بدنه ی اندکی زاویه دار و ته کوچک و مسطح، صرف نظر از شکستگی های اندک و چهار قطعه ی شکسته ی وصالی شده و پریدگی های جزئی در لبه ظرف، سالم باقی مانده است. این ظرف چنان ظریف و نازک تراشیده شده که شفافیت و طرح و نقش طبیعی موجود در سنگ، به خوبی دیده می شود. سطح کوچک پایه ی ظرف حاوی یک رگه قرمز مایل به قهوه ای است».
(موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۹۸)
حتی نگاه به این دست ساخته ی یگانه، که تولیدگر آن در ۶۵۰۰ سال پیش، در دشت قزوین می زیسته، آدمی را دچار اوهام می کند. اگر در ۶۵۰۰ سال پیش کسانی در دشت قزوین توانسته اند چنین شاه کار کوچکی را به تمدن و تولید جهان عرضه کنند، پس جامعه ی دارای این توانایی، قرن ها قبل از وصول به این عرصه، در مرحله ی درک تمدن و فراست تولید می زیسته است. زیرا هنوز هم نمی دانیم و نمی توانیم تشخیص دهیم که ابزار چنین تراش دقیق و ظریفی چه بوده، با کدام وسیله پرداخت نهایی شده، تولیدگر این شاهکار مهارت از چه الهام گرفته و چه روابطی با جهان و اشخاص اطراف خویش داشته، آیا این پیاله ی کوچک تنها دست ساخته ی اوست؟ آیا متولد کردن چنین خلقتی در سنگ، محصول کار مجرد یک هنرمند است و در آن دشت وسیع فقط یک سازنده از این دست می زیسته است؟ پاسخ هیچ یک از این سوالات مهم و تعیین کننده را، به سبب بی اعتنایی وسیع به این مراکز تحرک تاریخی ماقبل پوریم ایران نداریم و مطلب دیگری از بنیان این تجمع بس توانای دشت قزوین، جز مجموعه ای از سفال های زیبای فاقد تفسیر، با عمر بیش از هفت هزار سال نمی دانیم، زیرا نگاه کلی به پیشینه ی تمدن در این سرزمین، بر اثر تبلیغات یهودیان، با روی گرداندن از حقیقت، به هخامنشیان نابود کننده ی هستی شرق میانه خیره مانده است!!!
تصویر دست ساخت مفرغی سمت چپ را از صفحه ی ۱۰۹ و تصویر سمت راست را از صفحه ی ۱۹۶ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام. هر دوی این دست ساخته ها، که در دو موقعیت جغرافیایی متفاوت یافت شده، پیام معینی را برای شناخت بومیان ایران پیش از هخامنشی حمل می کنند، که پیش از طرح آن، پیشنهاد می کنم به تفسیر رسمی در این باره توجه کنیم:
«بت مونث مفرغی: پیراوند، لرستان، غرب ایران، سده ی ۷-۸ پیش از میلاد. مفرغ، بلندی ۴/۱۶سانتی متر، پهنا ۷/۵ سانتی متر. تهران، موزه ی رضا عباسی. شماره شیء: ۴۲.
در پیراوند، شمال تاق بستان در مرز لرستان، در یک گور تعداد زیادی اشیاء مفرغی یافت شد که سبکی متفاوت با اشیاء موسوم به «مفرغ های لرستان» دارند و احتمالا متعلق به محدوده ی فرهنگ سیروهیتیتی هستند. اجزاء پیکرک تناسب واقعی با یکدیگر ندارند. سر بزرگ تر از حد معمول است. پیکرک یک کلاه با یک جفت شاخ بر سر دارد، که نشان دهنده ی یک ایزد است. دست های کوچک به سوی بالا آورده شده اند. بدن با یک کمربند بسیار پهن که از زیر سینه شروع می شود، به پاها و ران های فربه ختم می شود. از آن جا که این پیکرک فقط در یک طرف کار شده و در پشت آن نشانه هایی از لحیم دیده می شود، احتمال دارد که به جایی متصل بوده است».
(موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۱۲)
این پیکره ی نیم برهنه و برنزی مونث، که به نظر می رسد بر تکیه گاهی نشسته است، با آن چهره و دهان و چانه و دماغ غیر زنانه، چشم هایی چسبیده به جمجمه ای بدون پیشانی، زائده های آنتن مانندی که در جهات مختلف، بر کلاهی فلزی نصب شده، دست های کوتاهی که به انگشتانی باریک و با تعداد غیرمعمول ختم می شود و شکم بندی بلند، در عین برهنگی کامل، از تصور تجریدی هنرمند، که محرک بیرونی آن نامعلوم است، خبر می دهد. حیرت آورتر از همه قدرت قالب گیری و ریختن یکپارچه ی این پیکره است که وجود مکتب بسیار پیشرفته ای در تکنیک قالب سازی و آلیاژ بندی و ذوب و فرآوری فلز را اثبات می کند و برای اهل فن این حیرت کلان را باقی می گذارد که سوخت کوره ای در حرارت بسیار بالا برای آلیاژ بندی مفرغ و به ویژه جنس ظرف ذوب، که در زمان ما «بوته» می نامند و باید در برابر چنین حرارتی مقاوم باشد، چه گونه فراهم می شده است؟ اگر ساخت این پیکره را در حوالی قرن هشتم پیش از میلاد، یعنی فقط قریب دو قرن ماقبل هخامنشیان تشخیص داده اند، پس نخست بپرسیم بر سر آن تجمع سازنده ی این پیکره ی مفرغی، که به دلیل رشد مستمر و روز افزون در تولید و تکنیک، باید که چند هزاره در شرایط بدون تنش زیسته باشد، تا تدریجا به استخراج فلز و آلیاژ بندی و ساخت کوره ای با حرارت بالا و فن قالب گیری و روش های ریخته گری مسلط شود، چه آمده است که به محض هجوم هخامنشیان به حوزه ی هستی او، دیگر نشانی از آن ها و تولیدات شان یافت نمی شود؟!!! آن گاه سئوال کنیم چرا طرح چنین مسائل بنیانی مربوط به ماهیت و مبدا تاریخ مردم ایران، هرگز در دستور کار هیچ مورخ و محققی نبوده است؟ هرچند که پاسخ این سئوال را نیک می دانیم: هر کنجکاوی در مبدا شناسی تمدن ایران، منجر به لو رفتن قتل عام سراسری پوریم یهودیان می شده است! و در دنبال به سراغ شرح رسمی پیکره ی مفرغی سمت راست رویم:
«پیکرک زن: تپه مارلیک، گیلان، شمال ایران. ۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. مفرغ، بلندی ۸/۲۱ سانتی متر، پهنا ۸ سانتی متر، کلفتی ۵/۳ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره ی شیء: ۲۵۰۷. شماره ی کاوش: ۳۸۱م-۱۳۴۰.
این پیکرک زن برهنه ی ایستاده با پاهای ستبر و ویژگی قومی، کاملا ساده ساخته شده است. سر بسیار کوچک با نوک مخروطی شکل به سمت بالا کشیده شده که احتمالا برای تجسم پوشش بر روی سر بوده است. هر دو گوش دسته مانند مسطح ایستاده، دارای دو سوراخ هستند که احتمالا دارای گوشواره هایی از جنس دیگر بوده است. مچ های باریک دست به صورت افقی بر زیر سینه قرار گرفته اند. کمر که فقط کمی گود شده، در محل اتصال بالای ران های چاق به بدن به وجود آمده است. زانوها و خمیدگی پاها به وسیله ی خط هایی مجسم شده است، ساق پاها به طور مشخصی کوتاه است و روی پاها به خوبی مجسم شده است».
(موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۷۵)
نزدیکی و قرابت نگاه این صنعتگر مارلیکی با آن ریخته گر اهل لرستان، سخت موجب حیرت است! در این جا نیز تصورات غیرطبیعی سازنده، در برآوردن این الگوی زنانه، به ویژه نمایش جهت معکوس آلت زنانگی، که بی شک حاوی بیان و نگاه ویژه و پیام مخصوص در این اثر معین است، اینک به نظر ما نامکشوف می نماید. چنان که نمایش سرین بزرگ و پاهای کوتاه و گردن ستبر و شانه های عریض و مردانه ی پیکره، با صورت بس ظریف و زنانه ی در بنیان غمگین آن، ناهمخوان است. هیچ کس از میان این همه مدعی هنر شناسی در ایران و جهان، که درباره ی هر انحنای خط و ابداع رنگی در کارهای اروپای امروز، پرحرفی های بی حاصل کرده اند، هرگز به دنبال کشف مکتبی در بیان هنری ساکنان ایران کهن نبوده اند، زیرا شناخت مرتبه والای اندیشمندی و طراحی هنری و قدرت اجرای صنعتی، نزد بومیان ایران پیش از هخامنشی، با برملا شدن نسل کشی پوریم، برابر و معلوم می شود که جهانی از سرزندگی و شوخ طبعی و ستایش خردمندانه ی زندگی و دانش و آرامش را، ستیزه خویی حریصانه ی یهودیان، ۲۵ قرن قبل، در خاکستر و خون غرقه کرده است!
تصویر سمت راست را از صفخه ی ۱۷۰ و تصویر سمت چپ را از صفحه ی ۱۷۴ کتاب «۷۰۰۰ سال هنر ایران» برداشته ام. هر دو شیء را از گورهای مشهور مارلیک بیرون کشیده اند و پیش از ورود به ویژگی ممتاز این دو اثر، ابتدا به شرح و تفسیر رسمی آن ها توجه کنید:
«پیکرک مفرغی یک گاو کوهاندار، بر چهار چرخ: تپه مارلیک، گور ۲۴،گیلان، شمال ایران. ۹۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. مفرغ: بلندی ۱۱ سانتی متر، درازا ۵/۱۱ سانتیمتر، پهنا ۶ سانتی متر، وزن ۱۲۳۵ گرم. تهران، موزه ی ملی. شماره ی شی: ۷۶۸۲/۱۴۶۸۲. شماره ی کاوش مارلیک ۱۵.
پیکرک مفرغی گاو کوهاندار بر روی چهار چرخ با صفحه ی مدور قرار گرفته است، کوهان گاو به طرزی مبالغه آمیز بزرگ است. هر چرخ یک میخ به پای گاو متصل شده است. در تپه مارلیک، ظروف آئینی متعددی به شکل حیوانات بارکش یافت شده اند، که بر روی چرخ قرار گرفته اند. این اشیاء احتمالا اسباب بازی نبوده بلکه اشیاء آئینی یا نمونه ای از این اشیاء هستند».
(موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص ۱۷۵)«ظرف به شکل گاو کوهاندار: تپه مارلیک، گور ۱۸. گیلان، شمال ایران.۱۰۰۰-۱۲۰۰ پیش از میلاد. سفال، بلندی ۵/۱۹ سانتی متر، درازا ۲۶ سانتی متر، حداکثر کلفتی ۱۱ سانتی متر. تهران، موزه ی ملی. شماره ی شی: ۷۶۶۹-۱۳۴۰. شماره ی کاوش: مارلیک، ۴۹۱.
پیکرک مجوف سفالین سرخ رنگ این گاو کوهاندار کاملا سالم است و فقط در یکی از پاها شکستگی دارد. این پیکرک در گور ۱۸در تپه مارلیک کشف شده است. بدن حیوان کاملا صیقل داده شده و با زیگزاگ های موازی داغدار گردیده است. سر حیوان در بالا تبدیل به یک لوله ی آبریز شکل می شود که دو طرف آن شاخ ها قرار گرفته اند. گوش ها که به صورت عمودی در زیر شاخ ها قرار گرفته اند، دارای سوراخ و مزین به حلقه های طلای ساده هستند. بر روی سینه یک نوار برجسته، نشان دهنده ی غبغب حیوان است که به پاهای جلویی می رسد. کوهان بسیار بلند از ویژگی های این شیء است. پاها نوک تیز هستند و جزئیات بر روی آن ها نشان داده شده است. یک ظرف مشابه از گیلان به روش ترمولومینسانس سال یابی شده که نتایج آن، تاریخ پیشنهادی برای این ظرف را تایید می کند.
(موزه ی ملی ایران، ۷۰۰۰ سال هنر ایران، ص۱۸۱)
این دو شیء مشابه، یکی فلزی و دیگری سفالین، که نمی تواند کار صنعتگری واحد شناخته شود، یافت شده در گورهای مارلیک، به خصوص که نمونه ی سفالین کاملا همسان دیگری از آن ها در کلاردشت پیدا شده، و هر سه پیکره، شباهتی با الگوی طبیعی خود ندارند و نیز کوهان بسیار برجسته ی حیوان، از گستره اندیشه و برداشت واحد هنری از عناصر اطراف، در حوزه تولید این پیکره ها خبر می دهد. آن چه در این نمونه ها چشم را خیره می کند، تناسب عالی و حتی مدرن خطوط گرافیکی در نمایش حالت ها است، که باز هم وجود مکتب هنری معینی با پیروان متعدد را مسلم می کند. رسیدن به چنین گرافیکی درطراحی و تولید، بی تردید و پیشاپیش نیازمند یک امنیت وسیع فرهنگی، اقتصادی و اجتماعی است، که نمایش ساده ای از آن را در گوشواره ی نمونه ی سفالی بالا شاهدیم. اندیشه ورزی ریاضی با شوخ طبعی هنرمندانه و رعایت نظم هندسی، در عین گریز از تقلید طبیعی، از میدان فراخی برای ابداعات هنری خبر می دهد که در فضایی بدون امنیت و آسایش عمومی هرگز پدیدار نشده و نخواهد شد. آن تناسب شگفت آور زاویه ها و قوس ها در وصالی بی نظیر لوله ی منقار گونه به بدنه ی گاو، در نمونه ی سفالی، که در عین گریز از شمایل معمول حیوان، کم ترین خدشه ای به هیبت پیکره وارد نکرده و آن را به صورت کاریکاتوری از واقعی