به راستی که وفور علائم حضور یونانیان مهاجر در ایران، به حدی است که به هر سو نگاه می کنم، جز مانده های آنان، چیز دیگری را به جای نمی بینم و چون از زمان خشایارشا، تا ظهور اسلام، نشان از هیچ مرکز تجمع دیگری در ایران، جز همین آثار یونانی نمی یابیم، پس برای رفع تردید و سرگردانی می توان مدعی شد که هر عارضه ای بر سنگ و خاک به صورت نقش برجسته و ساختمان و هر تولید عاج و شیشه و سفال و هر سکه ی غیر جاعلانه ی پیدا شده، در این فاصله، هویتی جز یونانی ندارد. شگفت این که در بقایای بازمانده از یونانیان هجرت کرده به ایران، همه جا آثار تمدن مردمی دیده می شود که گرچه از توانایی های تاریخی و بومی خود محروم مانده اند، اما می کوشند با امکانات اندک مهاجرت، لااقل حضور فرهنگی و باورها و مراسم سنتی خود را، در سکه ها و نقش برجسته های سنگی، ادامه دهند، به نمایش گذارند و بشناسانند.

این شاهکار پیکر تراشی، با نام سرنوشت، که بر مبنای تجسم یک میتولوژی یونانی، از قطعه مرمر یکپارچه ای بیرون کشیده اند، یکی از ده ها و صدها اثر بی بدیل و کار دست هنرمندان پیکرتراش یونان است که نسبتا از آسیب حوادث زمانه مصون مانده و به دوران ما رسیده است. تجسم صورت پر تمسخر مرگ، که به صورت مار، علی رغم تلاش پیر و جوان، نیش خود را با لذتی قابل دیدار و آشکار، به پیکر پر نیروی فرزند آدمی فرو می برد، این شاه کار ممتاز را، به تنهایی برای بیان میزان برجستگی و ارزش هنر نزد یونانیان باستان کافی نشان می دهد. این یونانیان که در مهاجرت، پیکر تراشان نخبه ی میهن را به همراه نداشته و مرمر و ابزار و وسایل مورد نیاز را در اطراف خویش نمی یافته اند، ناگزیر برای حفظ و نمایش سنت پیکر تراشی خود، در همان اندازه ی نقش برجسته هایی قناعت کرده اند، که اینک بر صخره های خارایی در نقاطی از ایران محفوظ مانده است.

مهارت در نیزه بازی چوبین، که در اروپا مدرک برتری و توانایی و کسب عنوان شوالیه بود، از آن که در نهایت سرعت و قدرت و سبعیت، به قصد بر زمین انداختن سوار مقابل انجام می شد، چنان که بقایا و بازمانده های آن دوران، در موزه های سراسر اروپا، باز می گوید، از نظر فنی و تدارکاتی، نیازمند مقدماتی مطمئن بود. آن ها از سمت جلو، پیکر و صورت خود و مرکب شان را با لباس و کلاه و ماسکی از ورقه های شکل داده شده ی فولاد می پوشاندند، تا صورت سوار و اسب در برابر ضربه ی نیزه ی چوبی و تراشه های ناشی از خرد شدن احتمالی آن محفوظ بماند و نیز سنگینی آهن مانع سقوط آسان آنان از اسب شود. هنوز هم تعداد این زره و البسه فولادی مخصوص شوالیه ها، در اروپا چندان فراوان است که نه فقط در موزه ها، بل در هر سالن عتیقه فروشی هم، یکی دو نمونه ی آن ها پیدا می شود. ظاهرا داوطلبانی، چنان که رسامی و نقوشی نشان می دهد، گاه به علت اعتماد به خویش و ابراز شجاعت ویژه و یا پرهیز از هزینه های گزاف، بدون این گونه پوشش ها هم وارد میدان مبارزه می شده اند.

این موزه دار آتن، یک نمونه از کلاه های محافظ صورت سوار را نشان می دهد که با قوس های حساب شده ی خود حد اکثر توان مقاومت در برابر ضربه را دارد. رعایت حفاظت از چشم ها در برابر آسیب مستقیم و یا تراشه ی پران نیزه ی چوبی، پنجره ی دید سوار رزمنده را تا اندازه ی شکافی باریک، تنگ کرده است.

این ها انواع دیگری از کلاه نیزه بازان باقی مانده از زمانه است، که یکی از آن ها ظاهرا از طلا و کاملا اشرافی می نماید. چنین نمودارهای وسائل نظامی، که هرگز در مشرق زمین مشابه نداشته است، نشان می دهد که فرهنگ مبارزه و جنگ، در نزد هر قوم و ملتی، در دوران باستان، هویت و نحوه ی مخصوص خود را داشته، چنان که مقابله و دفاع در شرق دور، با نیروی درون، تربیت اراده، آماده کردن ذهن و تمرکز و سرعت و بدون هیچ اسب و زره و کلاه، با ضربه های حساب شده ی دست و پا انجام می شود، که امروز مجموعه ای از این شیوه های شرقی را، علوم و یا ورزش های رزمی نام می دهند.

این نمایی از یک سوار هلنی با همان نیزه های مخصوص چوبین، در تاق بستان کرمانشاه است. مو به مو با سیاه قلم سوار یونانی در رسامی زیر منطبق است. در این نقش برجسته نیز مرد و اسب را از قسمت جلو، با محافظ هایی در حد امکانات مهاجرت، تجهیز کرده اند که به جای زره سنگین فولادین، بافته ای فلزی بر تن دارد و به تبعیت از تجربه و سنت اجداد و سرزمین خویش، گرچه آن کلاه های محافظ را بر سر ندارد، اما صورت خود را از به وسیله ی بافته ای زره گونه پوشانده است.

اگر مقایسه ی این رسامی سیاه قلم یونانی، که صد ها نظیر دیگر دارد، با آن نقش برجسته ی تاق بستان کرمانشاه، معلوم نمی کند که این دو سوار از یک اقلیم و قوم اند، پس به بزرگ نمایی قسمتی از همان حجاری نیز دقت کنید.

این شوالیه برخاسته از میان مهاجران مدعی، که کوشیده است با کم ترین امکانات، خود را با نیاز ها و آرایه های سنت مبارزه ی هلنی بپوشاند و مجهز کند، پاسخ کسانی را می دهد و مانند تفی بر صورت آن ها می نشیند که او را یکی از سلاطین و تاق بستان را بنایی ساسانی معرفی کرده اند. تاق بستانی که بر سر در ارک آن نقش فرشته ی نیکه حک است، از معماری مخصوص رومی و یونانی تبعیت کرده و در گوشه ای از آن شوالیه ای نقش است که با تمام لوازم مخصوص، عازم میدان نبردی برای کسب عنوان و احتمالا به دست آوردن موقعیت و مقام سیاسی است!!!! آیا باستان شناسی و باستان شناسان جهان، پس از این همه جست و جوی فضولانه و توطئه آمیز و خراب کارانه، در مراکز و سایت های باستانی ایران، نه این که نمونه ای از آن کلاه های رزم آزمایی شوالیه ها و نه شمشیر و سپر و لباس فولادین، بل یک کارد میوه خوری ساسانی و یا اشکانی یافته اند که درباره ی جنگ های دویست ساله میان ایران و روم لاف های احمقانه می زنند و گزافه های گوناگون می گویند و می نویسند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیستم مهر 1386 و ساعت 7:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۲
اندک اندک به مراحل نهایی بیان مقدمات صفویه نزدیک می شوم. قصد نهایی، معلوم کردن این مطلب اساسی است که به علت وسعت آسیب پوریم، سرزمین ما و تمام شرق میانه هرگز و تا هم امروز، به داشته ها و دانش پیشین و ماقبل پوریم خود بازنگشته است، چنان که شناخت دقیق آن اقوام زنده ی تمدن ساز بابلی و آشوری و آرامی و ایلامی و ثته گوشی و رخجی و مودرایی و اوژه ای و ده ها تجمع دیگر بومیان ایران، که با داریوش می جنگیده اند، ممکن نیست. زیرا آن مردم، در ماجرای پلید پوریم، با حمله ای ناجوانمردانه و شبیخون وار و برنامه ریزی شده ضعیف و سپس تا آخرین نفر چنان کشتار شدند، که فقدان عامل انتقال، گرفتن خبر از آن نابود شدگان را نامیسر کرده است. اصرار من در اثبات توقف ساخت ابنیه ی تخت جمشید، جعلی بودن حاکمان هخامنشی پس از خشایارشا، دروغ بودن حضور امپراتوری اشکانی و ساسانی و نیز نادرستی ماجراهای مربوط به قدرت های اقتصادی و سیاسی و نیز ادعای ظهور نخبگان فرهنگی در هزاره ی نخست اسلامی، در ایزان، از آن بابت است که معلوم کنم تا زمان صفویه، اقلیم ما با نیروی بومی، قادر به تجدید حیات اجتماعی و ترمیم زخم های ناشی از ضربه ی پوریم نشده و کوشش جاری برای اثبات یونانی بودن مانده هایی که ایران شناسان ابله و مامور و مزدور کنیسه و کلیسا، قسمتی را به نام پارتیان و بخشی دیگر را به نام ساسانیان جا و جار زده اند، از آن است که بدانیم کسانی با سعی فراوان و با قصد پنهان نگه داشتن قتل عام پوریم، سعی در انتقال موهوماتی به نام تاریخ ایران باستان، به ذهن مردم ایران داشته اند.

بار دیگر و با ارائه ی این نمونه از هنر مرمر تراشی کهن یونانیان، که تصویری غیر قابل ارزش گذاری هنری، از امپراتور آنتینیوس است، توجه می دهم که در حواشی گوناگون هستی کهن و باستانی ملل بسیاری، علامات و مشخصه هایی انحصاری وجود دارد که اختصاصا معرف حضور هر یک از آن هاست. علائمی که به دلایل گوناگون، هرگز به وسیله ی دیگران تقلید و برداشت نشده است.

چنان که این شاه کار بی بدیل تظاهرات ایمانی و اعتقادی هندوها، در دهلی نو، که در عین شکوه و عظمت، مهربان و نوازشگر است، از حیطه ی باورمندان به بودیسم و خدایان کهن هند دورتر نمی رود و به دیگران سرایت نمی کند، همان طور که معماری و آرایه های مساجد مسلمین و کلیساهای نصاری اختصاصی است و مثلا صلیب را جز بر فراز صومعه ها و مراکز عبادی و آموزشی مسیحیان در جای دیگری نصب نمی بینیم، بنای زیگورات های کهن در ایران و بین النهرین مورد تقلید چینیان قرار نگرفته، ژاپنی ها میل به ساخت اهرام نداشته اند و روس ها هوس نکرده اند که دیوار چین بنا کنند و اژدهای قدرت چینیان را به نام خود کپی نکرده اند. این قاعده تنها در صورتی به هم می خورد که مثلا مسلمانانی در حد یک کلنی قابل توجه به سرزمین های مسیحیان وارد شوند و مسجدی در کنار صلیب آن ها بسازند و برعکس. بدین ترتیب ادعای این که ابنیه و یادگارهای یونانی چندی که به صورت پراکنده در تیسفون و سروستان و فیروز آباد و طاق بستان و تخت سلیمان در نزدیکی تکاب دیده می شود و در جزییات طراحی و نمایشات معماری و آرایه های حجاری مملو از نشانه های یونانی است، بنا بر تصادف و بدون حضور یونانیان و بر مبنای تفنن و تقلید در ایران، آن هم به میل سلسله ای که به جنگ با رومیان و یونانیان مشهور کرده اند، به وجود آمده است!!!

می توان نهایت شیادی و دورویی و معلق بازی و دوگانه نویسی، برای اختفای حقیقتی عریان را، در تفسیری خواند که گریشمن بر این چند مجسمه ای نوشته است که در نهاوند و کنگاور در کنار یک معبد یونانی یافت شده است.
«هنر یک ملت هرگز نمی تواند در برابر انحطاط سیاسی و فقری که در نتیجه آن حاصل می شود مقاومت کند. وضع هنر ایرانی در دوران اشکانیان همین طور است. در این دوره به نظر می رسد که ما دو اجتماع را می بینیم که یکی از غرب آمده و مشتریان دنیای هلنیستی را تشکیل می دهد و دیگری اجتماع ایرانی است که به فرهنگ یونانی آمیخته شده و هنرمندان بومی را که به شدت تحت تاثیر جریان های غربی قرار گرفته اند به کار وا می دارد. در میان این دو وضع، آن اندک مایه ای هم که از تمدن هخامنشی باقی مانده بود دچار عقب افتادگی مهمی می شود... در معبدی نزدیک نهاوند مجسمه های کوچک برنزی از قرون دوم و سوم پیش از میلاد به دست آمده است که حفریات اتفاقی آن ها را در محل کشف ستون های یادبود ظاهر ساخته اند. در میان این مجسمه های کوچک، زئوس، آتنا، آپولو و دمتر را می توان باز شناخت. این ها را شاید از مصر یا سوریه آورده باشند».
(گریشمن، هنر ایران در عهد اشکانیان و ساسانیان، ص ۱۸)
می بینید که گریشمن به چه حیله گری و توجیه و یاوه بافی فوق شیادانه ای، تا حد ایجاد دو اجتماع در ایران متوسل شده، تا ماهیت یونانی آن چه را که در فاصله زمانی معینی در هستی این سرزمین یافت می شود، پنهان نگهدارد و این وقاحت کثیف و پلید و مهوع تا جایی امتداد یافته است که مجسمه های کوچک خدایان هلنی یافت شده در مرکز ایران و در یک عبادتگاه هلنی را، وارداتی از مصر و سوریه وانمود می کند، بی این که بگوید مردم ایران از چه روی به این مجسمه های هلنیستی محتاج بوده اند؟!!

بر اساس این بحث انحصاری بودن کدها و سمبل هایی نزد ملل گوناگون، این نقش سرستون، که به طور عمده مخصوص معابد هلنی و در جهان به نقش «ایونیک» یعنی نمای یونان و باورهای هلنی معروف است، همانند نقش صلیب، هرگز و در هیچ کجای دیگر، جز در ابنیه ی مقدس یونانی به کار نرفته است و تعدد کاربرد آن در بناهای یونانی حیرت انگیز است. نقشی که انعکاسی از شاخ طرفین صورت یک قوچ با پیچش های گوناگون را در خود پنهان دارد.

این ها فقط چند نمونه از نقوش انحصاری سرستون های معابد هلنی و مراکز آموزشی و ایمانی در یونان باستان است. اگر می خواستم موارد دیگری را نیز انتخاب کنم، تعداد آن ها از پنجاه در می گذشت. گمان ندارم حتی در اروپا، جز حوزه ی تسلط تمدن یونان، جای دیگری چنین نقشی را برای زینت سرستون ها انتخاب کرده باشند. شخصا در این گردش ساده ی قوس ها جلوه ای می بینم که کنجکاوی برانگیز است و میل به باز اندیشی و تفکر آرام را در آدمی زنده می کند.

نقش این گردن آویز یونانی، انعکاسی از آن گرافیک مقدس سرستون های هلنی را در خود نگه داشته است. مسیحیان متعصب یونان از کار برد این گردن آویزها پرهیز دارند و آویختن آن را علامت تعلق به هلنیسم دیرین می دانند و مرا به یاد پلاک هایی فلزی از نوع بال دار اهورامزدا می اندازد که حالا کسانی برای دهن کجی به اسلام، نه بر گردن، که درست روی سیب آدم و زیر چانه ی خود می بندند!!!

این تمبر یادبود یونانی آراسته به تصویر نقش سر ستون مقدس هلنی، برداشت شده از ارکتئوم، معبد مقدس آتنا در کنار آکروپلیس، که در نمای پشت تمبر دیده می شود، اهمیت این نقش ایمانی و انحصاری یونانیان را به روشنی نشان می دهد. در واقع این نقش ملی یونان و حامل پیامی کهن است که به ظاهر فقط یونانیان ارتباط ناگسستنی و مقدسی در فهم آن نشان می دهند.

این بقایایی از معبد خورهه در نزدیکی قم است. حتی گریشمن هم این ستون ها را بازمانده هایی از یک پرستشگاه شناسایی کرده و در باب آن نوشته است:
«تا یک قرن پیش بقایای معبدی که بنا بر یک طرح یونانی ساخته شده بود، هنوز در کنگاور بر سر جاده بین کرمانشاه و همدان مشهود بود. تالار عظیم آن که تصور می شود در حدود سال ۲۰۰ پیش از میلاد ساخته شده، نزدیک به ۲۰۰ متر مربع را فرا گرفته بود. ساختمان دیوارها با تخته سنگ های بزرگ تقلیدی از تخته سنگ های بزرگ صفه تخت جمشید بود و ستون هایی که دارای سر ستون های دوریک بودند، بالشتک های کرنتی داشتند. بدون شک در خورهه نزدیک جاده ی تهران - اصفهان، عدم توانایی در درک عناصر معماری یونانی بیش تر محسوس است. در معبد خورهه که دارای طرح یونانی است ستون ها از حد تناسب کلاسیک بین ارتفاع و قطر تجاوز می کنند و این دلالت بر سلیقه ی ایرانی دارد».
(گریشمن، هنر ایران در عهد اشکانیان و ساسانیان، ص ۲۴)
همان خیره سری معمول ایران شناسان یهود، در برابر حقایق آشکار تاریخی و مانده های معماری در ایران. معبدی را که جز نشانه های یونانی ندارد، تنها به علت تخته سنگ های بزرگ، که اثری از آن ها بر جای نیست، در دروغی آشکار، تقلیدی از تخت جمشید معرفی می شود و آن ستون های سوزنی مخصوص معابد یونانی، در ذهن گریشمن شیاد به نمودارهای موهوم و بی قرینه ای از سلیقه ی ایرانی تغییر فرم می دهد. اگر گریشمن نمی تواند و به تر این که بگویم نمی خواهد ماهیت اصلی این معبد هلنی را شناسایی کند، که از نمونه های دیگر آن، از جمله در کنگاور با خبریم، اینک به آسانی و با تطبیق نقش سر ستون آن با آرایه ی مقدس و انحصاری یونانیان، او را به اعتراف حقایق وادار می کنیم.
اینک نقش سر ستون های خورهه را از نزدیک تماشا کنید. آیا بازهم اثبات حضور یونانیان در ایران برای چنان مدتی که آن ها را به معبد سازی با همان لوگوی معروف ایونی، در کنار کلنی های معینی واداشته، نیازمند توضیح بیش تر است؟!! اینک بایستی کسی را بیابیم تا به ما توضیح دهد کارگزاران تدوین تاریخ جهان باستان چه کسانی بوده اند و تا چه اندازه در کرسی های شرق شناسی و حواشی آن نفوذ داشته اند که اینک حتی مورخین و صاحبان کرسی های تاریخ در یونان نیز، این معبد هلنی را متعلق به پارتیان می دانند؟!!!!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و سوم مهر 1386 و ساعت 22:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۳
به زودی هفت سال از انتشار نخستین مجلد از مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران خواهد گذشت. هفت سالی که ضمن آن، پرستندگان داستان های ایران باستان خواب آرام شبانه نداشته و هر روز شاهد بر باد رفتن اوراق دیگری از دست نوشته های بی مایه ای بوده اند که ماموران کنیسه و کلیسا، با صرف زحمت و زمان و هزینه زیاد تولید کرده اند. اینک هرچند هنوز بی مایگان مسخره ای، پرچم پاره ای را، نا امیدانه بر بلندی آن خاکروبه ها می گردانند که زمانی تاریخ شرق میانه ی باستان نام داشت، اما کثیری نیز، از آن زباله دانی عفن دور شده و به تطهیر خویش از عوارض آلودگی های پیشین مشغول اند.
بنای این بررسی های نو، در موضوع تاریخ کهن شرق میانه، بر پایه ی ستبر و سترگ قتل عام پوریم بالا رفته است که گرچه در اصلی و عمده و عتیق ترین مکتوب موجود، در موضوع تاریخ شرق میانه، یعنی تورات، به وقوع آن اعتراف صریح شده، اما در هیچ نوشته ی تاریخی نشانه و اشاره ای به آن ندیده ایم. مورخ کوشیده است که پرده ی این نسیان عمدی و برنامه ریزی شده را بدرّد و تاریخ پنهان مانده در پس آن را به نمایش گذارد. این مباحث بس کش دار که به صورت کتاب و یادداشت های وبلاگی، لااقل در حجم هفت هزار صفحه عرضه شده، با ورود مکرر، به مدخلی واحد، از روزنی باریک و یا دروازه ای گشوده، تمام راه های گریز را بر جاعلانی بسته است که با تدارک پیچیدگی هایی به ظاهر دانشگاهی و با علمی وانمود کردن دروغ، قصد منصرف کردن کنجکاوان از بنیان اندیشی در این مقولات را داشته اند. حجمی که اگر مانع تراشی نوچه های کنیسه نبود، اینک از ده هزار صفحه نیز درگذشته بود.
به همین ترتیب و با رعایت هایی، سعی تمامی را مصروف دو پاره کردن این تحقیقات کرده ام تا پیش هنگام اذهان معینی را متوجه طرح ماجرای پوریم نکرده باشم. برای من عجیب نبود که شورای جهانی یهود، تمام یاوران پنهان و آشکار خویش را در مقابله با این مباحث جدید به خدمت بخواند و درباب بی توجهی به این تحقیقات، دستور سکوت مطلق صادر کند. دستوری که با دقت تمام در تمام منطقه و به خصوص در این جمهوری رعایت شده و تمام تریبون های رسمی دولتی و نیز اوراق ظاهرا دموکرات ملی، که روز و هفته و ماه و فصل نامه منتشر می کنند، از اشاره به این نوشته ها پرهیز کرده اند، مگر زمانی که بی مایه ای قصد بروز کینه ی قدیم و جدید خود، در ناسزا نامه ای را داشته است؟!! اینک پس از این همه سال که از طرح مسائل کتاب نخست من می گذرد، به شهادت صاحبان نظر، هنوز پاره پاراگرافی در حد ارزش اشاره به آن، در رد این نگاه نو به تاریخ شرق میانه ننگاشته اند و دل را به تنگی روزنه ای خوش داشته اند که این مباحث نو، ناگزیر در چنبره ی آن قرار گرفته است. اما ظاهرا نمی بینند که چه گونه پچ پچه و زمزمه و به زودی و با خواست خداوند فریاد داده های مجموعه تاملی در بنیان تاریخ ایران اندک اندک محیط های فرهنگی و لایه های بیش تری از مردم علاقه مند به حقیقت را به میدان می کشاند. اگر تلقین کنندگان دروغ های ساخت اندیشه و دست یهود، برای یاوه بافت های خویش، در باب تاریخ ایران باستان و بخش های دیگر تاریخ ایران پس از اسلام و هیاهوی موجود در باب ادب پر شکوه فارس، کم ترین اعتبار و اعتقادی قائل اند، تنها یک بار اجازه ی پخش عمومی مستند با شکوه تختگاه هیچ کس را از شبکه ی ملی صادر کنند و فقط یک ماه اجازه دهند که در همان رسانه، از ادبیات به اصطلاح غنی فارس ها سخن بگویم، تا شاهد شوند که چه مقدار از زائران تخت جمشید و امام زاده حافظ آنان در شیراز، به ایمان خود باقی می مانند و چه گونه دکان این همه فال فروش، بسته خواهد شد.
در عین حال و به علت سنگینی و تنوع مدخل در این بررسی ها، که از پنجاه پایگاه نواندیشی در می گذرد، ناگزیر مباحث را برای سهولت جذب و جلب انگیزه ی ورود و عدم ایجاد دل زدگی، تا جای ممکن خرد و هر پایگاه ورود به مدخل تازه را به عبور مرحله ای موکول کرده ام. مثلا آن جا که ادعاهای موجود و نیز تورات، استر را ملکه ی خشایارشا می خواند، بحث را در این باب گشوده ام که اگر کرونولوژی و تاریخ گذاری های کنونی را معتبر بگیریم، استر، که می گویند در زمره ی اسرای بابل بوده است دیگر از فرط پیری، حتی ظاهر مورد نیاز یک ملکه را هم نداشته است مگر این که او را عروس داریوش بدانیم و اجرای پوریم را هم در زمان او قبول کنیم!!! آن گاه با باز کردن متن و مبحث کتیبه های تخت جمشید، نشان داده ام که بر اساس ادعای بخشی از آن کتیبه ها، داریوش و خشایارشا مشترکا حکومت کرده و شاید هم ملکه مشترکی داشته اند!!! و در نهایت به بررسی نقادانه ی کتیبه های تخت جمشید وارد شده و معلوم کرده ام که در زمان آغاز بنای تخت جمشید داریوش هخامنشی زنده نبوده و برای دوران بلند و ۳۶ ساله ی حکومت او سند مطمئنی به دست نیست، آن گاه به ارائه ی نظر نهایی با این محتوا پرداخته ام که کرونولوژی و سال شمار کنونی از دوران استقرار هخامنشیان ساختگی است و به علت سرعت گردش حوادث تاریخی، که زمان را از ورود کورش تا مرگ داریوش بسیار کوتاه می کند، استر می تواند ملکه ی دربار خشایارشا شمرده شود و نتیجه گرفتم که مندرجات تورات در باب حوادث پوریم در بخش عمده درست است و برای تحکیم این داده و ادعای نهایی، به فقدان ناگهانی و بس وسیع و کامل عوامل و عوارض حضور ده ها مرکز تجمع و تمدن در شرق میانه اشاره کرده ام و غیبت کامل اقوامی را پیش کشیده ام که در کتیبه بیستون از سوی داریوش اعلام حضور شده اند و معلوم کردم که پس از ورود کورش به بین النهرین با حمایت لابی های یهود و با وجود قساوت های بی شمار، دار و دسته ی هخامنشی هرگز موفق به تسلط بر خطه ی ما و اقوام ممتاز ساکن آن نشده و نه فقط هیچ نشانی از امپراتوری آن ها به جای نیست، بل وسعت مقاومت منطقه ای، آنان را به ابزار اجرای نقشه ی کنیسه در ماجرای قتل عام پوریم تبدیل کرده است. قتل عامی که به سبب فقدان کامل نیروهای تولید، حتی امکان ادامه ی ساخت ابنیه ی تخت جمشید را هم به زمان خشایارشا متوقف کرده است. مطلبی که گذشته از مباحث کتبی، صحت مطلق آن در مستند با شکوه تختگاه هیچ کس هم مسلّم شده است.
این شیوه ای است که در تمام موارد و موضوعات این بررسی ها رعایت شده و با طرح نقادانه ی مقولات متعدد موجود و حتی ممکن و یا محتمل، به نتیجه گیری نهایی از آن ها پرداخته ام. مثلا نخست به نقد پریشان نویسی های جاری در مدخل اشکانیان و بدون نفی آن سلسله وارد شده و در نهایت نه فقط اثبات کرده ام که تمام مظاهر آن سلسله یونانی است، بل با برداشت از همین نتیجه، به این جا رسیده ام که کسانی با وصله پینه ی اندک مانده هایی از کلنی مهاجران یونانی، کوشیده اند که برای ایرانیان دو امپراتوری قدرتمند با نام اشکانیان و ساسانیان مونتاژ کنند و نگفته پیداست که این خراب کاری در داشته های فرهنگی و در پیش آمدهای تاریخی منطقه ی ما، فقط به سود پنهان کردن عوارض قتل عام پوریم کاربرد داشته است و لاغیر. چنین است که اینک با قدرت تمام می توانیم آن ادا و اطوارهای داستان مضحک تاریخ ایران باستان را، خیمه شب بازی یهودیان معرفی کنیم، که با سرگرم کردن مردم، به نمایشات مهوع تمدن ایران پیش از اسلام، آدم کشی بی منتهای خود در اقدام پلید پوریم را در پس پرده این بازیگری های ابلهانه پنهان کرده اند.
بدین ترتیب تابلوی آن باشگاه پر تعارف تاریخ ایران باستان را، که شرط عضویت در آن، قبول بی چون و چرای دروغ بوده است، پایین کشیده ام و مایملک بی صاحب مانده ی آنان را به حراج گذارده ام. مایملکی که تنها با زرق و برق شیادی پوشیده بود و اینک در زیر آفتاب و باران حقیقت به کلی از سکه افتاده است. در این میانه آن چه را مقدم بر این مایملک به بازار کهنه فروشان فرستاده ام، آبروی این همه دانشگاه غربی پیرو کنیسه و کلیسا و رمه ای از ایران شناسان خودی و بیگانه بوده است که بسیاری از درگذشتگان آن ها، از فوت پیش هنگام و مقدم بر مطالب مطروحه در مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران بسیار شاکرند و اگر تحمل دوباره شنیدن شایعه های ناشیانه ی آنان در بیان تاریخ ایران تا مبداء اسلام را در خود سراغ دارید، در زیر خلاصه ای از شوخی های آنان در این باب را بیاورم:
۱. پیش از ظهور هخامنشیان در پهنه ای که امروز ایران خوانده می شود، هیچ نشانه ای از تجمع متمدنانه در عرصه های سیاسی و اقتصادی و فرهنگی نبوده است!!!
۲. ناگاه کورش نامی از ناکجا آباد تازه سازی به نام پاسارگاد بر می خیزد و مقدم بر سازمان دهی حضور خود در میان بومیان ایران، به بابل می تازد تا یهودیان اسیر و ثروت مصادره شده ی معابد سلیمان را آزاد و زمینه ای بسازد تا بازگشت یهودیان به اورشلیم و بازساخت دوباره معابدشان میسر شده باشد. بعدها این سرکرده را بنیان گذار یک امپراتوری جهانی به نام هخامنشیان خوانده اند، که از هند تا حبشه را در اختیار داشته، بی آن که بگویند سرکردگان این امپراتوری، شب را در کدام بیغوله می گذرانده اند!!!
۳. آن گاه مدعی اند که این امپراتوری حاکم بر نیمی از جهان باستان را، نوجوانی بدون امکانات با نام اسکندر مقدونی، که از آن سر دنیا به ایران لشکر کشیده، به وجهی برچیده است که ناگهان از اهورا مزدای بال دار تا خط میخی آنان از یاد روز گار محو می شود و همین اسکندر ملعون است که نیمه ساختی سنگی و بدون سقف را، که امروز تحت جمشید می خوانیم، به مدد معجزه ای شیمیایی، به آتشی می کشد که کم ترین اثری از آن باقی نمی بینیم، تا از همان مخروبه، ۱۲۰۰۰ بار قاطر طلا و نقره و جواهر بدزدد و کتاب اوستا، که پیش از توضیحات آقای پوتین رییس جمهور روسیه ی امروز، پیامبر حامل آن را نیز نمی شناخته ایم، به یغما ببرد؟!!!
۴. اما بلافاصله و ظاهرا از چشمه ی مخصوصی که فقط در ایران می جوشد و همراه آب آن امپراتوران بزرگ فوران می کنند، سلسله ی دیگری به نام اشکانیان پدیدار می شود، که زندگی آنان، از آن روی که همان نیمه مخروبه ی تخت جمشید را هم بر جای نگذارده اند، بر پشت اسب می گذشته است، کاری جز بیرون راندن دشمنان از ایران و ستیزه با امپراتوران روم نداشته اند و گرچه در خورجین اسب های خود خط و زبان مخصوصی به نام پهلوی اشکانی، بدون این که چیزی با آن نوشته باشند، همه جا به همراه داشته اند، اما برای تفریح تاریخ، سکه های خود را به زبان و با خط یونانی ضرب و بر ذیل آن ها، برای گیج کردن محققان آتی، خود را عاشق یونان معرفی می کرده اند!!!
۵. ناگهان این امپراتوری اشکانیان نیز دل تاریخ سازان یهود را می زند و چون از همان سکه های یونانی، که دست مایه ی اصلی ساخت اشکانیان بود، به سبب بازگشت صاحبان مهاجر آن ها به یونان، دیگر نمونه ای پیدا نمی شد، پس با خواندن وردی در کنیسه هایی به نام دانشگاه های غربی، امپراتوری دیگری با نام ساسانیان برای ایرانیان متولد می کنند که با خود خط و زبان تازه ای به همراه می آورند و حاکمانی دارند که تنها اثر بر جای مانده از آنان، چند خیابان و دبیرستان بود که در حکومت پهلوی ها به نام خویش ساخته اند و نیز سکه های نازکی از نقره، با خطی که خواندن آن میسر نیست، که در زیر زمین و کارگاه های منتسب به اورشلیم ضرب کرده اند.
اینک این داستان های دل آشوب کن به پایان عمر خویش رسیده و قادر به خواب کردن کودکان هم نیست و گرچه هنوز کسانی را می یابیم که با شرمندگی و با تمجمج و تردید، از کورش و داریوش می گویند، اما در میان آنان حتی یک صاحب سواد در اندازه ای نیست که اشرافی به همان فرهنگ قلابی ساخت یهودیان داشته باشد، چندان که سال هاست بر پیشانی بسیاری از سایت ها و وبلاگ های باستان پرستان، لوگوی زیر را به عنوان سند افتخار تاریخی خویش ثبت شده می بینیم.
در میان این همه دلقک شیفته ی ایران پیش از اسلام، که همه جا از همین اطوارها می پراکنند، پس از این همه سال، کسی نبوده که دریابد سازنده ی این لوگوی قلابی به ریش آنان خندیده است، زیرا که اولین لغت سمت چپ سطر اول این به اصطلاح کتیبه، حاوی واژه ی «امام» به خط میخی داریوشی است، داریوشی که ظاهرا و بنا بر این سند، شیعه و حزب اللهی و ولی و امام بوده است؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیست و هفتم مهر 1386 و ساعت 23:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۴
اگر تدوین کنندگان تاریخ توطئه آمیز کنونی، برای ایران باستان، هنوز حتی نتوانسته اند خط و زبانی برای آن دوران معرفی کنند و اگر ناگزیر بخش عمده ای از تلاش کنیسه را، صرف توجیه فرهنگی آن زمان، از جمله تدارک خطوط پوشالی پهلوی اشکانی و پهلوی ساسانی و خط اوستا و از این قبیل موهومات مطلق می بینیم، که کم ترین نمونه ی غیر جاعلانه برای آشنایی و عرضه ندارند، پس همین نبود اصلی ترین ابزار ارتباط آدمی، یعنی خط و زبان، برای اثبات این مطلب اساسی کافی است که از زمان اجرای پروژه ی پوریم به زمان خشایارشا، تا طلوع اسلام، در پهنه ی این سرزمین، حضور هیچ تجمع و تمدن بومی، قابل اشاره و اکتشاف نیست.
«اما یک سخن باقی است: آن (خط و زبان) ایرانی باستان مفروض را هم ایران شناسان بر اساس صداهای ودائی و سانسکریت و اوستایی باز سازی کرده اند و بر این اساس برای روشنی بخشیدن به زبان های پیشین ایرانی، پشیزی ارزش ندارد... بنا بر این اگر زبان شناس این عامل مهم برجسته را در نظر بگیرد، مسلما به این استنتاج خواهد رسید که که اوستایی واقعا زبانی هندی چون ودائی و سانسکریت و گجراتی است و زبان ایرانی نیست... اما در مورد ماهیت زبان های میانی، حتی نام و تقسیمات آن ها، آثار و مدارک و مستندات کافی دستوری و واژگانی در دست نیست و گزارش های نامعین درباره ی پهلوی ، پهلوانیک، پارسیک، پارسی میانه، مانوی و گویش های شرقی و غربی و شمالی و جنوبی، که برخی از به اصطلاح آثار آن ها، چند قرن پس از اسلام تحریر شده، نمی تواند اساسی برای پژوهش های علمی جدی باشد».
(فضل الله نیک آیین، چنین گفت داریوش، صفحات ۱۲۳ و ۱۲۴)
بدین ترتیب بحث در باب مسائل ایران باستان، از دریچه ی اقتصادی، سیاسی و یا فرهنگی، مسدود می ماند، زیرا اگر بنا بر محاسبات و مناسبات بی اساس کنونی، حتی بی توجه به خطوط پیشین، ابداع خط میخی داریوشی و ظهور هخامنشیان را، آغاز عصر تاریخی و تمدنی ایران کنونی شناسایی کنیم، پس خاموشی سریع همین الگوی گویش و فقدان جانشین نگارشی، دوران پس از خشایارشا را، که آخرین کتیبه های قابل تایید هخامنشی در تخت جمشید، به نام او ختم می شود، بیرون از مطالعات تاریخی قرار می دهد و شامل توصیف سکوت می کند. بدین ترتیب هر محققی که نخواهد از حدسیات و آرزوها و نیز داستان های وارداتی موجود تبعیت کند، ناگزیر می پذیرد که در ۱۲۰۰سال فاصله ی میان پوریم تا طلوع اسلام، اثری از حیات و حضور انسان بومی در ایران نمی یابیم، زیرا تظاهرات مادی این حضور، در کم ترین اشل قابل قبول نیز دیده نمی شود، که در صدر آن نبود ساده ترین و مسلّم و مورد نیازترین ابزار ارتباط عمومی، یعنی خط و زبان است!
از این روی، تا آن جا که از داده های جدید درباره ی مسائل ایران باستان استخراج می شود، حاصل تلاش دراز مدت و پنج هزار ساله ی بومیان ایران پیش از هخامنشی، که با ارزیابی مانده های صنعتی و هنری آنان، در زمره ی بنیان گذاران مبانی رشد و توسعه در جهان کهن شناخته می شوند، پس از هجوم نیزه داران بیگانه، که به فرمان و با تدارکات کنیسه برای آزاد کردن اسیران و ثروت بلوکه شده ی یهود به بابل و شرق میانه سرازیر شده اند، متوقف می ماند و سپس در ماجرای قتل عام پلید پوریم مطلقا برچیده می شود. رخ دادی که با وسواس تمام از سبد بررسی های تاریخ برداشته اند و در زمره ی احتجاجات و استنادات و اطلاعات هیچ مورخ، در هیچ دوره ای قرار نداشته است. این مورخ در تحقیقات جدید خویش و در حجمی انبوه، به صورتی کلان و از زوایای گوناگون کوشیده است تا این نسیان عمدی و برنامه ریزی شده را جبران و دلایل عرضه شده در این همه نوشته برای اثبات اجرای پوریم را، به صورت زیر خلاصه می کند:
۱. نقل مستقیم تورات، که فرهنگ و باور یهود وقوع آن را انکار نمی کند.
۲. غروب کامل و ناگهانی قریب سی تجمع و تمدن کهن در شرق میانه، که حضور قدرتمند آنان در کتیبه ی بیستون داریوش ثبت مانده
۳. به اتمام نرسیدن پانل های ساختمانی تخت جمشید و نیمه کاره رها شدن آن ساخت و سازها، که با شفافیت تمام در مستند ارزشمند «تختگاه هیچ کس» به اثبات رسیده و نیز ثبت آخرین پیام ها از زبان خشایارشا بر پانل های نوشتاری آن مجموعه، روشن می کند که حادثه ی بس تعیین کننده و عظیمی ادامه کار و سرمایه گذاری بیش تر برای تکمیل و بهره برداری از آن بناها را، در زمان خشایارشا، غیر ضرور کرده است. قبول ناگزیر این حقیقت مطلق، از دیدگاه تاریخی و از منظر مورخ، به معنای برچیده شدن بساط تسلط سیاسی گروه بندی هخامنشی در شرق میانه، به سبب رخ داد پوریم در همان زمان است.
۴. توقف تظاهرات هستی شناسانه ی هخامنشی، از آن قبیل که درباره ی داریوش از هند تا حبشه ساخته اند. تبلیغ کنندگان این توانایی ها، که در مورد خشایارشا تا حد لشکرکشی پنج میلیونی به یونان توسعه یافته، نیاندیشیده اند که بی تحرکی کامل و حاکم، بر ادامه ی همین تاریخ وصله شده ی هخامنشی، سکوت مستولی بر حضور جانشینان تصوری خشایارشا را عمیق تر و تعارض و تناقضاتی پدید می آورد که توقف مطلق روند تاریخ استیلای هخامنشیان را، در زمان خشایارشا آشکارتر می کند.
۵. قطع کامل کانال های اطلاعاتی درباره ی مناسبات و مردم پیش از پوریم، در تمام زمینه ها. تا حدی که تشخیص نام کهن هیچ یک از اقوام و بومیان ایران، که مجموعه ای از عالی ترین دست ساخته های هنری و صنعتی آنان را به دست آورده ایم و محیط تجمع آن ها را می شناسیم، میسر نیست. چنان که پایگاه جغرافیایی اقوامی را که در کتیبه بیستونی داریوش ذکر شده، نمی دانیم. چنین غفلت و ناآگاهی مفرط و بی انتهایی که اینک در باب مختصه های حضور، در اندازه ی ناشناختگی نام و جغرافیا، نسبت به غالب حوزه های زیستی کهن شرق میانه جاری است، تنها در صورتی میسر می شود که هستی مجرد انسان، یعنی تنها و توانا و موثق ترین عامل انتقال اطلاعات، قطع شده باشد.
۶. جوانه زدن زمینه های رشد عقلی و امکانات تولیدی و تکنیکی و پیدایی خط و رشد فرهنگ و صنعت و هنر در اجتماعات قدیم، مانند یونان و چین و هند، که با سقوط شرق میانه در ماجرای قتل عام پوریم همزمان است. طرح این امکان و احتمال، برای بررسی بیش تر، بحث گریز لایه نازکی از خرد پیشگان خطه ما، پس از هجوم پوریم، به دیگر مراکز تجمع و تمدن کهن و تاثیر در تغییر الگوهای اندیشه ورزی در میان آنان را جذاب می کند. پیش از این، مبحث انتشار چنین تحولی در یونان و غرب، از مرکز آکادمی را گشوده ام، که اشاره ی روشنی به تجمع مهاجران اکدی دارد.
۷. کشف واحد های متعدد تجمع و تمدن تخریب و تخلیه شده، از بابل تا سیستان و از شوش تا مارلیک، که به صورتی یکسان و در دورانی همزمان، آسیب دیده و نابود شده اند. چنین تابلوی انهدامی، وقوع یک فاجعه ی هولناک سراسری، با روش های یکسان و در زمانی معین را اعلام می کند.
۸. بر جای ماندن دارایی ها و دفن ناشدن اجساد پراکنده در این ویرانه ها، نشان می دهد که شدت و وسعت ضربه، بازمانده ای را برای بازگشت و اقدام به ترمیم باقی نگذارده است و چون هیچ حادثه طبیعی قادر به ایجاد چنین تابلویی از انهدام کامل محیط های انسانی و در حوزه ای چنین گسترده نیست، پس می پذیریم که نشانه های بر جای مانده در سایت های کهن شرق میانه، تنها می تواند نتیجه و نموداری از اجرای یک قتل عام به کمال باشد.
۹. غیبت و قطع ناگهانی و بی توضیح پروسه ی تولید، نبود نمایه های دینی و اعتقادی، بر جای نبودن مظاهری از مراکز گسترده ی زیستی به صورت شهر و شهرنشینی و فقدان بقایایی از بناهای عمومی و خصوصی، با وضوح تمام، عدم تشکیل واحدهای تولیدی و تمدنی و نبود تجمع انسانی در حوزه ی اجرای پوریم را، تا طلوع و ظهور اسلام، مسلّم می کند.
۱۰. تبلیغ دروغین ادامه ی تحرکات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، برای دوران پس از پوریم و پر کردن جاعلانه ی فضای خاموش حاکم بر جغرافیای اجرای آن قتل عام، با داستان های اشکانی و ساسانی و حواشی موهومی چون ظهور پیامبران متعدد و برپایی محیط های پوشالی و غیر قابل اثبات آموزشی و وفور کتاب های سیاست و اخلاق و نقر کتیبه های قلابی، برای دورانی که در آن معرفی خط و زبان نیز ممکن نیست، از ماهیت کوشش جاری برای اختفای خاموشی محض در این منطقه پرده بر می دارد و کوشندگان آن را معرفی می کند و چون اینک ایجاد کنندگان این هیاهوهای تو خالی، یعنی مورخان یهود را نیک شناسایی کرده ایم، با مرتبط کردن دو پایه اصلی این بررسی، یعنی انجام قتل عام به دست یهودیان و یهودی بودن موجدان ضربان مصنوعی قلب حیات، در منطقه آن نسل کشی، به این نتیجه روشن وارد می شوم که آنان با وقوف کامل بر وسعت آن رخ داد و عواقب غیر قابل دفاع آن، سعی درمنحرف کردن برداشت های تاریخی درباره ی این ماجرای هول آور و اختفا و انکار کلی آن را داشته اند، تا تبلیغات مورد نیاز آنان در باب مظلومیت قوم یهود با مزاحمی رو به رو نباشد.
۱۱. ورود بی معارض مهاجران مختلف و از مجاری گوناگون، به جغرافیای ایران کنونی، با نمونه ی بسیار واضح حضور کلنی های یونانی، در جنوب و غرب و شرق ایران. در این مورد، هم ناشناخته ماندن مبانی و مبادی دفاع در برابر نفوذ یونانیان و هم منتقل نشدن فرهنگ و صنعت و هنر و معتقدات آنان، که به درازای پنج قرن در این سرزمین زیسته اند، به ترین گواه یافت نشدن نیروی بومی در ایران باستان است.
۱۲. مقایسه ی نخستین فرآورده های صنعتی، پس از اسلام، اعم از تولید دست ساخته هایی از سفال و فلز و یا بالا بردن بناهای عمومی و معابد، گسستگی کامل تکنیک و تولید آن ها را، در تمام زمینه ها، از میراث و سنت مردم شرق میانه در ماقبل رخ داد پلید پوریم، اثبات می کند. ناپختگی و ناشیگری در اجرای نخستین نمونه های تولیدات اسلامی چنان واضح است و چندان با تولیدات پیش از پوریم، از نظر توانایی های فنی و هنری و ابزار تولید فاصله می گیرد که بی مجامله معلوم است اجتماعات انسانی شرق میانه، که عمدتا از صحراهای دور برخاسته اند، در تجدید حیات، به مدد و نیروی اسلام، کار تولید را از مبداء صفر و بدون بهره وری از میراث پیشینیان آغاز کرده اند. پیشینیانی که به زمان ظهور اسلام، قرن های متمادی از انهدام کامل و تولید آخرین نمایه های صنعتی و دست ساخته های آنان، گذشته بود.
۱۳. در این باره می توان مدعی شد که قطع توانایی های شرق میانه، در اثر قتل عام کامل مردم ممتاز آن، در اقدام پوریم، زایش اندیشه ورزی و ارتقاء علم و هنر و تکنیک در تولید و در فاکتورهای روابط اجتماعی را در این خطه، که گهواره ی تمدن بشر خوانده شده، متوقف کرد و ترکش آن در بی نصیب گذاردن دیگر تمدن ها، از تجارب شرق میانه، به حدی بود که دانایی های عمومی آدمی در ۱۵۰۰ سال پیش و در کل جهان، به گواهی مقایسه ی تولیدات و آثار هنری و معماری بر جای مانده از دو دوران، از توان خردمندانه مردم ۳۵۰۰ سال پیش، در شرق میانه بسیار نازل تر بوده است. چنین نمایش غیر قابل تردیدی از عواقب رخ داد پلید پوریم، به سادگی معلوم می کند که اگر توطئه گری یهودیان در فرستادن کورش برای تخریب تمدن بابل، روند طبیعی حرکت منطقی به سوی تعالی در حوزه ی ما را بر هم نزده بود، مسلّما اینک قرون متمادی از پیروزی انسان بر مشکلات زندگی جمعی می گذشت.
۱۴. در نگاهی مقدماتی و گذرا کاملا معلوم است که توسعه اسلامی در بین النهرین و حوزه های غربی آن و بعدها در ایران و آسیای صغیر، همانند مسیحیت، ارکان نظام های مختلف روابط جمعی ماقبل خویش، یعنی یونان و رم را، در معماری بناهای مذهبی و حکومتی و در ضرب سکه و تولیدات مختلف، متصرف نشده و زیر بناهای موجودیت اسلامی، در تمام زمینه ها، مستقل و متکی بر امکانات خویش است. این نشانه واضحی بر این مطلب است که مسلمین در حوزه های رشد نخستین خویش، به تمدن و تجمع پویای شایسته و مناسب تقلید برنخورده اند... و نیز ادله بسیار دیگری که برای پرهیز از تطویل غیر ضرور، اینک از عرضه ی آن در می گذرم.
برای خردمند، حتی یکی از این تغییرات پایه در ارکان هستی مردم شرق میانه، که حوزه اجرای پروژه پلید پوریم بوده است، برای شناخت آن واقعه به عنوان نخستین نسل کشی وسیع و کامل در حیات متمدنانه آدمی و در تاریخ، کفایت می کند. قتل عامی که نه تنها پایه و زیر بنای واپس ماندگی ظاهری در خطه ی ما شناخته می شود، بل بد تر از آن، سبب ساخت تاریخی کثیف تر و در ماهیت خود مخرب تر از پوریم، برای این منطقه و بل بخش غربی جهان باستان، از سوی کسانی شده است که با عرضه ی جعلیاتی به نام تاریخ، کوشیده اند تا آثار ارتکاب آن آدم کشی وسیع از سوی کنیسه را بپوشانند. این تصویر حقیقی از سرنوشت سرزمین های خالی مانده ای است که در اقدام پوریم به طور کامل از حیات بومی چنان تخلیه شد، که بازمانده ای از میان آشوریان و بابلیان و ایلامیان و آرامیان و آن همه قوم ایرانی باقی نماند تا بر زخم های پوریم مرحمی گذارد و هستی پیشین و مشعشع شرق میانه را از گوشه ای باز سازی کند. آن چه در این حوزه شاهدیم و می توانیم گواهان و مستندات عقلی و فنی فراوانی برای آن معرفی کنیم عبارت از سکوت مطلقی است که به عمق ۱۲ قرن، از میانه ی حکومت خشایارشا تا طلوع اسلام، بر منطقه ی پوریم زده و بدون تحرک تاریخی ما حاکم بوده است. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه دوم آبان 1386 و ساعت 22:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۵
در موقعیت کنونی، که هیچ بخشی از علوم انسانی، به خصوص تاریخ و هویت مردم شرق میانه، از آسیب جعلیات یهود مصون نمانده و تل بزرگی از توهمات مختلف را، به سادگی در سراسرجهان جا به جا می کنند، کار اندیشمند و مورخی که نخواهد دلقکانه همراه این کارناوال دروغ، با ماسک خوش دلان خنده رو، به راه افتد، بسیار دشوار خواهد بود. برای نمونه به هیاهوی مولانا و شمس توجه کنید که این روزها سراسر جهان را از غوغای آن انباشته اند تا جایی که پاپ نیز انجیل را کنار گذارده و دیوان مولوی می خواند و در این میان یقه درانی های حزب اللهی های صاحب مقام شده ی مملکت ما از همه دیدنی تر است!!! در این از خود بی خودی خیره سرانه که منبع تغذیه و تدارکات اولیه ی آن در پستوهای کنیسه پنهان است، صدای آن بنیان اندیشی که نخست خواهان آشنایی محکم تاریخی و تعیین ابتدای ظهور مولانای موجود، در ملاء عام فرهنگی می شود، ظاهرا به جایی نمی رسد و در برابر درخواست او، چنان که به عینه می بینیم، تنها دوال کوب ضربه را بر طبل این خیابان گردی لوطی مسلکانه محکم تر فرود می آورند و بیش تر هیاهو می کنند!!! مضحک تر از همه این که بر سر تصاحب این صاحب نام ناشناس و جدّی وانمودن این شوخی بزرگ، دعوای زرگری به راه انداخته و از هند تا افغانستان و از ترکستان میانه تا ترکیه ی امروز، هر یک مطالبه ی مولانای خود را از آن دیگری می کند!!! اما اگر همین جا از صاحبان متعدد این شیء ناشناخته بپرسیم ۸۰۰ سال پیش و زمانی که هنوز قونیه ای نبوده و وجب به وجب بیزانس را کلیسای سخت گیر آن کنترل می کرده چه گونه جنازه ی مولانا را به "آیکونیه" ی مسیحیان راه داده اند تا بر آن گنبد و بارگاه اسلامی بگذارند و اگر بپرسیم چرا مولانای اینان، وسعت سرزمین های اسلامی را رها کرده و در قونیه ی زیر سلطه ی رومن ها و کلیسا به خاک خفته، یکی از میان این همه شیفته ی در حال چرخیدن و جذبه ی سماع، پاسخی برای آن ندارد، چنان که با فریاد بلند، که هر کری را شنوا می کرد سئوال کردم: اگر ردی از شیراز پیش از زندیه بر جغرافیای زمین پیدا نیست، بر سبیل چه معجزه ای حافظ شیرین سخن از وضع بی مثال شیراز گفته و سعدی از تنگ الله اکبر آن گذشته است و هنوز پاسخی نگرفته ام، چرا که نزد خردمند پاسخی جز این موجه نیست که سراپای سرایندگان این ادب مشعشع فارسی، همانند دیگر واعظان و مفسران و طبیبان و مورخان و جغرافی دانان و منجمان و درویشان و سالکان و صوفیان و عارفانی که برای ایران پیش از صفویه فهرست کرده اند، دست بافته ی یهودیان از پس پیدایش صفویه است که برای پوشاندن جنایت بزرگ خویش در ماجرای پوریم، کوشیده اند در سرزمینی، از اثر جنایات آنان تهی و خاموش مانده، جشن بزرگداشت نخبگان بگیرند، کاری که هم امروز نیز مورد تقلید مراکز فرهنگی و تبلیغاتی این جمهوری است و شاهدیم که پیاپی شال تقدیس و تکریم را توام با طبل و بوق و کلید خانه و ماشین و بلیط مسافرت به گردن کسانی می آویزند که حتی به قوزک پای همان اشباح پیش از صفویه نیز نمی رسند.
بدین ترتیب آنان که عادت به لب ورچیدن سریع دارند، هنگام شنیدن مطالب نو با دهان باز اظهار تعجب می کنند، مهارتی در خرد کردن داده های کلان و جسارتی در باقی ماندن بر داشته های دروغ دارند، به تر است از تعقیب این نوشته ها کناره بگیرند، زیرا به مباحثی وارد می شوم که موجب ملال کسانی خواهد شد که به قدر خردلی تعلقات قومی و مذهبی و منطقه ای و زبانی و سنتی در خویش انباشته و گردن را، جز به حقیقت، به چیز دیگری بسته نگاه داشته اند.
باری، سرانجام در این یادداشت ها، از برهوت برقرار در ایران باستان، که نقطه ی مرکزی اجرای قتل عام پوریم بوده است، گذر کردم و به عصر طلوع اسلام گام گذاردم، با جلب این توجه که هیچ معجزه ای، حتی اسلام، قادر نبوده است بر گورستانی که دوازده قرن دستی در آن به کار نبوده و بیلی در زمین فرو نبرده اند، ناگهان چنان چرخشی از هستی و حیات پدید آورد که به سلطان و سلسله محتاج شود، صاحب خرد از آن بجوشد و آوازه ی فرهنگ و هنر و صنعت آن در جهان بپیچد. پس بر اساس بقایایی که اینک بر عرصه ی این خاک یافت می شود، و با این نشانه ی روشن که تا پیش از قرن پنجم هجری در ایران مسجدی بنا و بر پا نبوده، مدعی شدم که تمام داستان هجوم عرب خنجر به دندان به ایران و وقوع جنگ های قادسیه و نهاوند و جلولاء و اتهام تحریق و تخریب و از این قبیل، به مسلمانان، جز افسانه هایی ساخته ی دست همان کسانی نیست که در خرابه ی تخت جمشید نیمه ساخت، جشن های بزرگ نوروز و سده گرفته اند و اسکندر را به آتش زدن و غارت چند قطعه سنگ بر هم چیده و بنایی ناتمام مانده فرستاده اند. سپس نمایه های باقی از اسلام در ایران را، با نشانه های بر جای در بخش غربی سرزمین های اسلامی، از جمله در دمشق و مصر و شمال آفریقا، سنجیدم و نتیجه گرفتم که به طور طبیعی در سرزمینی که جز بقایای هول آور پوریم در خود نگه نداشته بود و اثری از تمدن و تجمع انسانی در آن دیده نمی شد، اعزام مبلّغ اسلامی هم محملی نداشت، چه رسد به حمله سرباز مسلمان شده عرب، که فرماندهی جز دستورات آرام کننده ی قرآن برای خویش نمی شناخت. این برداشت نو از تاریخ اسلام که بعد ها با مجموعه یادداشت های "اسلام و شمشیر" تکمیل و مدلل شد، نشان داد که ساخت چنین افسانه هایی، تا چه اندازه از بیان تاریخ صحیح اسلام، به دور و با چه نیتی مکتوب شده است.
آن گاه به تشریح زیر بنای هستی برقرار در ایران پس از اسلام پرداختم و نشان دادم جماعتی که اندک اندک و در قرون اولیه ی هجری در این خاک جمع شده اند، مبنای بومی ندارند و در هر چهار حاشیه ی قابل سکونت شمال و جنوب و شرق و غرب، مهاجرانی وارد شده به نوار زیستی معینی هستند که هنوز هم پس از این همه قرن، اختلاط ملی در میان آن ها صورت نگرفته و در تمام مظاهر زیستی، از جمله زبان و آداب و رسوم و هنر و موسیقی و لباس و خوراک و حتی مذهب مستقل اند. همین جا و به صورتی پیش هنگام و به عنوان دلیلی برای اثبات تعلق کامل مردم ساکن در این حواشی زیستی، به مبادی بیرونی، توجه دهم که غالب ساکنان این مربع حاشیه ای، هنوز حتی مذهب رسمی و مرکزی ایران را نپذیرفته و تقریبا تمام جمعیت غیر شیعه ی ایران در نوار مهاجرتی اطراف این سرزمین همچنان تغییرات عقیدتی در باورهای نخستین همراه خویش را حفظ کرده اند! این محکم ترین دلیل است بر این که ساکنان چهارسوی ایران در وجه عمده به فرهنگ همسایگان مرتبط اند و این حقیقتی نیست که با برافروختن رخساره و برجسته کردن رگ گردن و تبلیغات ناسیونالیستی و فرقه گرایی های اسلامی منتفی شود، زیرا که تحقیق بی طرفی اثبات خواهد کرد که با تفکیک نسبی آذربایجان، به دلیلی که خواهم گفت، وجه غالب گذران زندگی مادی و گردش امور اقتصادی مردم این حواشی نیز، هنوز در ارتباط با مبادی اصلی آنان و نه بازار ملی می گذرد، تا آن جا که نیم بیش تر کالاهای در گردش و غیر بومی کنونی، از طریق همین ارتباطات ریشه ای ساکنان حواشی ایران تامین می شود.
آن گاه به سهولت معلوم همگان کردم که همین مهاجران حواشی ایران، در زمان ورود به این سرزمین، و به علت برخورد با بقایای ویرانی های سوخته در همه جا، که اندک بر جای مانده های آسیب پوریم بود، به جای گزینش زندگی جمعی و شهری، هر کلنی، خود را به مامن امنی در ارتفاعات کشانده و در ایران قبل از صفویه به جای شهر، فقط شاهد رشد قلاع صعب العبور و با ساختار دفاعی بی ارتباط با یکدیگریم. این مطلب بسیار روشنگر دیگری است که برای نخستین بار، برای بررسی عمیق تر به سازندگان ذهنیت تاریخی سالم، برای ایران در راه، عرضه کرده ام.
اکنون در هر محفل و مرکز آکادمیک می توان با قدرت تمام اثبات کرد که همانند مسائل مطروحه در باب ایران باستان، حتی گوشه ای از داشته ها و دانسته ها و مفروضات کنونی، در باب هستی قرون اولیه اسلامی هم، در زمینه ی مسائل قومی و فرهنگی و سیاسی ایرانیان، صحت ندارد و برابر با واقعیت نیست. آن چه را به یقین می توان مدعی شد و به حجت رساند این که سرزمین ایران تا قرون متمادی پس از اسلام، به علت غریبگی گسترده میان مهاجر نشینان نوپای شرق و غرب و شمال و جنوب، فاقد بافت ملی و یا حتی قومی بوده است. از منظر کلاسیک و به دلیل روشن اعتراضات و تعارضات متعدد و مکرر قومی و منطقه ای، در چند قرن گذشته، که دامنه ی آن تا به امروز کشیده می شود، هنوز هم مردم ایران، به این بافت دست نیافته اند و جز مختصری، ارتباط ارگانیک تاریخی، فرهنگی و سیاسی و حتی اقتصادی، میان چهار حوزه ی مهاجرتی، که در ۴۰۰ سال نخست پس از اسلام در ایران نطفه بسته، دیده نمی شود. دریافت درست از بحث جامع بالا، برای هرکس که در یکی از جهات اربعه ایران سفری ساده و به قصد تفریح کرده باشد، بسیار آسان است و حاصل آن را می توان بار دیگر در چند سرفصل مختصر، که باز هم انقلابی در ادراک مسائل ایران، پس از طلوع اسلام است، خلاصه کرد:
۱. از آن که وسعت نسل کشی یهودیان، در ماجرای پلید پوریم، سرزمین ایران را، به طور کامل از سکنه خالی کرده بود، این سرزمین، پس از تحولات طلوع اسلام، با ورود مهاجرینی از تمام همسایگان و از همه سو، به تدریج دارای کلنی های کوچک انسانی شد که کم ترین پیوندی با بومیان ایران کهن نداشتند و از مراتب و مناسک و فرهنگ و زبان و پوشش و باورهای پیشین سرزمین های اصلی خویش پیروی کرده اند. در این جا عمده ترین سئوال هویت شناسانه می پرسد کدام یک از مجموعه های زیستی پراکنده در سراسر ایران، در موقعیت های نخستین و کنونی و به چه دلیل و نشانه و تشابه، دنباله بومیان ایران کهن اند و چه همخوانی ماهوی در تولید و فرهنگ، میان ساکنان پس از اسلام و اقوام ماقبل پوریم وجود دارد؟
۲. رشد کمی و کیفی این مهاجر نشینان، تا حدودی که با شرایط و فرامین و فرمول های شهر نشینی منطبق شوند و زیر بنای ضرور برای تجمع در مقیاس تولد یک شهر را در جغرافیای متنوع هر منطقه فراهم آورند، لااقل نیازمند چند قرن زمان بوده است. اثبات تعلق این کلنی نشینان به دین اسلام، از آن که جز در خوزستان در هیچ حوزه ی دیگری مساجد اولیه و ابتدایی و خشتی را نیافته ایم، مستندات لازم را ندارد و منطقا نیز پذیرفتنی نیست، زیرا به طور طبیعی، کلنی های تبلیغی مسلمین، برای انتقال مفاهیم قرآن به این همه تجمع غیر همگون و با زبان ها و دیگر ظرایف گونه گون، زمان زیادی را صرف کرده اند. مورخ می پرسد در حوزه هایی که یک مسجد کوچک محلی نیافته ایم، ظهور و وجود این همه مفسر و مورخ و فتوح و سیره نویس مسلط به فرهنگ اسلامی و انبوهی کارشناس آگاه از همه چیز ایران پیش از اسلام، که ابن ندیم بر می شمارد، چه گونه قابل پذیرش است؟
۳. از آن که قدیم ترین مسجد جامع بنا شده در حوزه ی جغرافیایی کنونی ایران، متعلق به قرن پنجم هجری است، پس با در نظر گرفتن زمان لازم برای بنای مسجدی بزرگ، اثبات وجود یک شهر مسلمان نشین، که در حد نیاز به مسجد جامع رشد کرده باشد، لااقل پیش از آغاز قرن پنجم ممکن نیست، چنان که بقایای یک بنای اشرافی غیر حکومتی و غیر مذهبی را، که نشان از تورم و انباشت ثروت و پدید آمدن قشر برگزیده ای که تظاهر به تمول کند، تا حوالی صفویه، یعنی قرن دهم و یازدهم هجری، در سراسر ایران نیافته ایم. مورخ می پرسد اگر ایران دوران نخست اسلامی را بازساخته ی پس از برش ویرانگر و بنیان بر افکن پوریم نیانگاریم، آن گاه چه عاملی، اقوامی هفت هزار ساله را، از معرفی حتی یک خانواده ثروتمند که بقایایی از علاقه مندی های خود باقی گذارده باشد، عاجز کرده است؟
۴. و مهم تر از همه این که اگر زبان رسمی و اجباری کنونی، موسوم به فارسی، از الفبای عرب بهره می برد، که رسوخ فرهنگ و توانایی نگارش آن، چنان که نمونه های معرفی شده القا می کند، حیات آن را به زحمت از قرن چهارم هجری به بعد پذیرفتنی می کند و قطعا نمی تواند نمونه ی پیش از اسلام داشته باشد، پس زبانی فاقد بنیان های تاریخی بومی کهن است، زیرا پیوند تمام اجزاء آن، با توانایی های زبان عرب، در لغت و دستور بیان و حرف نگاری، لاقل تدارک پس از اسلام و پس از قرن چهارم هجری آن را غیر قابل مجامله می کند، اما پرسش بزرگ در این ورودیه چنین طرح است که مهاجران به نوارهای تجمع اطراف ایران، پیش از آشنایی با زبان عرب، در حد استنساخ و استخراج لغت و نگارش آن، هر یک با چه زبانی سخن گفته و با چه خطی نوشته اند؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه هفتم آبان 1386 و ساعت 5:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۶
سرانجام با روش معمول خود و تعقیب مدیریتی دشوار و ویژه، در طرح و دنبال گیری مسائل، مقدمات ورود به کتاب سوم از مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران، برآمدن صفویه» را به پایان رساندم و در سایه تابش نور و نتایج آن، آماده می شوم تا پدیده ی ظهور صفویه در ایران را بررسی کنم. در این نواندیشی های تاریخی، با گردش به دور تمام فورمت ها و احتمالات یک داده ی واحد، عمدتا کوشیده ام هر مدخل را از مناظر گوناگون ببینم و حتی یادداشتی را به حق دفاع قومی و مدد آسمانی نسبت به یهودیان، در ماجرای پوریم اختصاص دادم تا از آن زاویه نیز روزنه را بر فرصت طلبان غوغاگر ببندم و معلوم کنم که آن قتل عام بر مبنای مجوز آسمانی نبوده است، زیرا خداوند تنبیه متجاوز را، به رفتار آزاد و دل به خواه بندگان خویش و یا لااقل یهودیان نمی سپرد. کوشیدم خوراک لااقل هفت کتاب را، در حجم و حوصله وبلاگ، کوچک کنم، از ارائه ی اسناد متعدد و مباحث فرعی چشم پوشیدم و مدخل را در بیانی فشرده عرضه کردم که به طور طبیعی گاه موجب برداشت هایی خام شده است. از منظری می توان گفت که هر یک از ۱۰۵ یادداشت پیش و متمم هایی که خواهد آمد، استعداد گسترش تا میزان یک رساله و پایان نامه ی گزیده را دارد و با تک نگاره ی ویژه و تکمیل اسناد و تصاویر، می تواند عنوان کتابی را در تحقیقات تاریخی صاحب شود، کار نه چندان دشواری که انجام آن به کوشندگان در راه و نسل سخت گیر بعد محول است.
اعلام برداشت و نتیجه نهایی از مباحث مندرج در این همه یادداشت، به سبب حجم و گستردگی مدخل های عرضه شده، آسان نیست و تنوع گفتار و گوناگونی اسناد و تصاویر، به حدی است که حتی فهرست کردن آن ها، زمان و حوصله ی بسیار می طلبد. در عین حال همین وسعت موضوعات، که به زودی یک سال از آغاز طرح آن خواهد گذشت، باز یادآوری برجسته ترین مداخل مطرح شده، برای آماده سازی اذهان در ورود به حقایق مربوط به ظهور صفویه را ضرور می کند. به این دلیل، پیش از شروع بحث از صفویه، تکرار و انتقال مختصری از اصلی ترین ادله و روشنگرترین مطالب گذشته، به چند یادداشت آتی را، به خصوص برای مراجعانی که اخیرا به این وبلاگ پیوسته اند، لازم می بینم. با این توجه که گفت و گو از برقراری سکوت و خاموشی همه جانبه و محض، در ایران باستان، به سبب وسعت آدم کشی در ماجرای پلید پوریم را کافی و پرونده ی آن را بسته شده می دانم و یقین دارم اگر کسی علاقه و استعداد استقبال از حقیقت را در نهاد خود خفته داشته، بر ادله اثبات برقراری ۱۲ قرن سکوت کامل، میان اجرای پروژه پوریم تا طلوع اسلام آغوش قبول گشوده، نادرستی سراسری ادعاهای مغایر و مخالف را قبول کرده و جاعلانه و تخیلی بودن اسناد مربوط به آن دوران را پذیرفته است. اما به خوبی با خبرم و به عینه شاهدم که طرح مسئله ی فقدان تحرک و تمدن، نبود روابط تولید و توزیع و غیبت سازمان ها و مدیران سیاسی، در هزاره نخست حضور اسلام در ایران، که در بطن خود ابطال مطلق ادعاهای موجود در باب فرهنگ غنی نشات گرفته از زبان فارسی و نیز بومی بودن آن زبان را حمل می کند، موجب برآشفتگی و آشوب ذهنی کسانی شده است که هرگز گمان نداشتند این بررسی ها موجب برچیده شدن پرده ی ابهام از چنین پهنه ی وسیعی از تاریخ و فرهنگ شرق میانه خواهد شد. حتی گاه مستمع نصایحی هستم که آشکارا بسته ماندن مدخل صفویه را بیش تر به صلاح می دانند و به بهانه هایی متوسل می شوند که غالب آن ها سیاسی است و به طور طبیعی برای محقق مسائل تاریخ، که مشغول مقوله ای فرهنگی در حوزه شناخت است، ارزش اعتنا ندارد، چنان که همین حکم درباره ی کسانی جاری است که بی هوده و فرصت طلبانه، برای بل گرفتن های سیاسی از طرح مسئله ی صفویه، به سود امیال شخصی و قومی و اعتباری خود، بزخو کرده اند. من پیوسته اصرار داشته ام که نباید پیش هنگام و بدون آماده کردن اذهان، برای ورود به مطالب کلان، به طور دست و پا شکسته و عجولانه مدخلی را گشود و به پایان برد و کوشیده ام تا کاملا و از همه سو، با بها دادن به هر احتمال و امکان و رنگین کردن بساط مقدمات، به تدریج وارد نظر نهایی در هر موردی شوم و به خصوص در موضوع صفویه به میزان و تعداد کافی اصرارهایی را پس زده ام که به طور خصوصی و حتی به اختصار خواستار آگاهی پیش هنگام در قضاوت و توضیح نهایی نسبت به ظهور دوران آن ها بوده اند.
باری، همان طور که مخالفت و مقابله با تبلیغ موذیانه نفوذ اسلام به ایران، به مدد ضربات شمشیر، بدون اثبات برقراری خاموشی و سکوت عام ۱۲ قرنه، ناشی از حادثه ی پوریم، ناممکن بود، برداشت و دریافت از توضیح تاریخی در باب صفویه نیز، بی اثبات نبود نمایه های تمدن و تحرک تاریخی تا مقطع آنان، آسان نخواهد بود. به همین دلیل گمان می کنم که طرح دوباره و حتی بازخوانی متن برخی از ورودیه هایی که به سهولت بی باری تاریخی در دوران مورد بحث را اثبات می کند، کار سازی ویژه ی خود را دارد که در صدر آن اشاره به مدارک منتشره از سوی جبهه ی مخالف این نظریه است که هر صاحب اندیشه مستقل بی تعصبی را، بدون نیاز به درگیری های کلامی بیش تر، قانع می کند که از طلوع اسلام تا زمان صفویه نیز، کم ترین اثری از تجمع تولیدگر و تظاهرات سیاسی و دولتی، در ایران قابل دیدار نیست. مثلا نوشتم که سخت گیرترین منابع موجود، که قصد اثبات هستی اجتماعی ایرانیان و معرفی مراکز سیاسی صاحب اقتدار پیش از صفویه را داشته اند و کوشیده اند توانایی های صنعتی و فرهنگی جهان باستان و دوران اسلامی را، چون هندوانه ای، به زیر بغل ایرانیان منتقل کنند و در انحصار آنان درآورند، هنگام ضرورت عرضه ی نمونه ای برای اثبات ادعاهای خود، دست های خالی خویش را نشان داده اند. چنان که آقای سود آور، یکی از سر سخت ترین باستان ستایان ایران، که خود را کارشناس امور فرهنگی تمام دوران ها می شناساند و بر موجودی موزه های جهان مشرف است، در تالیفی که بر آن «هنر دربارهای ایران» پس از اسلام نام نهاده، در حقیقت سندی ساخته است که به صراحت توضیح می دهد که لااقل در هفت قرن نخست هجری، از این همه دربار و دولت های اسلامی ایران، که شایع است یکی از آن ها روزانه به هند لشکر می برده، حتی نعل اسبی برای عرضه وجود ندارد. به راستی کار سود آور، کتاب دیگری با نام «تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام» را به یادم می آورد که گرچه نام مولف متعصبی چون «احمد تفضلی» را یدک می کشد، اما تنها به این کار آمده است که با تکیه به محتوای آن، اثبات کنیم از ایران پیش از اسلام، به مقدار نیم بیتی هم یادگارهای ادبی نمانده است.
این تصویر بخشی از صفحه ی ۲۷ کتاب سود آور، یعنی فصل آغازین و پس از مقدمه ی تالیف اوست، که معرفی نمونه های هنر در دربارهای ایران را، از دوران مغول، یعنی هفت قرن پس از طلوع اسلام آغاز کرده است. اگر به فهرست کتاب او رجوع کنیم، فصل دوم را به هنر دربار تیمور، فصل سوم را به هنر دربار بایقراء ترک، فصل چهارم را به هنر دربار ترکمانان و بالاخره فصل پنجم را به معرفی هنر دربار صفوی اختصاص داده است تا بر خواننده هوشیار معلوم شود که بنا بر همین توهمات موجود، اگر مغولان و تیموریان و ترکان به ایران نتاخته بودند، سودآور فارس پرست باید کتاب اش را به صورت دفتری بی متن بیرون می داد و این هنوز در حالی است که معرفی هنر مغول و تیمور و غیره نیز، در کتاب سود آور، منحصر به نمایش چند تابلوی یخ کرده ی مینیاتور است که در کارگاه های ساخت فرآورده و لوازم جعلی تاریخ و هنر، در زیر زمین ها و مراکز وابسته به اورشلیم ساخته اند. در پیشگاه یک خرد فروخته نشده و به گروی دروغ نرفته، فقط رجوع به کتاب سود آور برای قبول بی باری کامل اجتماعی در ایران پیش از صفویه معلوم و هر زائده ی مباحثاتی و استدلالی دیگر غیر ضرور می شود. چنین است که دربرخورد با تاریخ ایران پس از اسلام، ما را نه با مظاهر عام المنفعه ي ملي و يا لااقل قومي و منطقه اي، چون مسجد و کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار و پل و معبد و ورزشگاه، بل با آرایه و اسامی فرهنگی، چون شاعر و عارف و مفسر و طبیب و سخن سرا آشنا می کنند!!! اگر سراسر هستی تاریخی ایران پس از اسلام تا زمان صفویه را، تنها به ذکری در دیوان شعرا، مندرجات کتاب ها و چند تابلوی مینیاتور موکول و متکی کرده اند، که همگی در زمره ی عوارض فرهنگی قدرت اند، نه علایم سیاسی و مادی، پس به طور طبیعی اصالت همین نمایشات فرهنگی نیز موکدا مورد تردید قرار می گیرد، زیرا اثبات وجود مراکز قدرت سیاسی در سرزمین و حوزه ای، پیش از تظاهرات فرهنگی، به آبشخور گذران اجتماعی و نمایه های اقتصادی و تولیدی نیازمند است که مجمل و سربسته ترین سر فصل های آن، با چنین شروح و شروطی پیوند می خورد:
۱. مراکز تولید و تهیه ی لوازم مورد نیاز حکومت و مردم، از کارگاه های سازنده ی تازیانه و شمشیر، تا آهنگری که برای اسب و الاغ آدمیان نعل هلالی می خماند، سفالگری که ظرفی برای شام و نهار اهالی می پزد و زرگری که ظواهر پیوند زناشویی آماده و عرضه می کند.
۲. مجموعه ابنیه ی مخروبه، اما بر جای مانده ی حکومتی، که حاکم و سلطانی در آن ساکن بوده و قبه و بارگاهی بر سقف، جای جداگانه برای نشست و خورد و خواب خدم، طویله ای برای اسب و حشم، باغی برای تفرج بزرگان و سالن و سرسرایی برای بار عام، به ضمیمه داشته باشد. در حال حاضر وضعیت به این گونه است که مثلا مقبره ای سخت آراسته از شاه شجاع به شیراز امروز نمایش می دهند ولی خشتی از سکونتگاه او برای عرضه ندارند تا با پادشاه دیوانه ای رو به رو باشیم که گویی از آغاز در گور خویش می زیسته است!
۳. مسجد و مناره و معبدی که وسعت آن، بیانگر جمعیت شهر و استحکام و اسلوب آن، نماینده و معرّف مرتبه ی مدنیت شود و نوع ایمان مردم را اعلام کند.
۴. بازار و سرایی که چیزی به عمده و جمله در آن بفروشند، با سراچه هایی تو در تو که کالا در آن انبار کنند، حجره هایی که محل رجوع دلال و مشتری و مظنه گیر و ربا خوار شود تا بررسی بقایای آن، طول و عرض و وسعت تولید، میزان گرفت و داد و حوزه ی امکانات شهری را به آیندگان بنمایاند.
۵. آثاری از راه های رسیدگی شده ی ارتباط، که در آن کاروان ها بگذرند، شهرهایی به هم متصل و وسیله ای برای امتزاج آدمیان و اقوام شود.
۶. کاروان سراهایی که به شکل پلکانی در یک مسیر و در مواضع معین، امکان باراندازی و استراحت ساربان و استر و جمل را میسر کند، آب و نان و علوفه ای به از راه رسیدگان بفروشد، در نا به سامانی جوی، امکان اسکان چند روزه را عرضه کند و معماری، وسعت و تعداد حجره های آن، به تاریخ بگوید چه میزان رفت و آمد کالایی و در چه حوزه ی جغرافیایی، به زمان ساخت آن کاروان سراها برقرار بوده است.
۷. ضمایم زندگی شهری، گورستان، گرمابه، گلستان، می و مطرب خانه، جایی برای قبول مهمان و اهل عبور، در خود تعبیه داشته باشد.
۸. و بالاخره ظواهر اثبات حضور و وجود طبقات اجتماعی، به صورت لوازم کاربردی زندگی معمول یا ممتاز، خانه های اشرافی بهره برده از حداکثر استحکام و مهارت سازندگان و مصالح گزیده ی روزگار خود، تا معلوم شود که وزراء و صاحبان دیوان و کسب و کار و حجرات و سازندگان و استاد کاران دست اول نیز، بنا بر توان و نیاز خود، عرض اندامی کرده و مرده ریگی از خویش به جای گذارده اند.
اگر جامعه ای نتواند لااقل بخش هایی از این مجموعه علایم و امکانات را، به عنوان پایگاه حضور قدرت و مکنت نشان دهد، چنان که در یونان و روم و چین و مصر و بین النهرین عهد سلوکیه قابل دیدار است، پس ادعای وجود سلطان و حاکم و لشکرکشی و عیاشی شبانه و شاعران قصیده گوی صله گیر و هنرمندان و مغنیان و رقصندگان و خواجگان و عمله جات سیاست و سربری و میل کشی چشمان و از این دست قمپزها، جز خیال پردازی نخواهد بود و تنها در متن مینیاتورها و سطور کتاب ها و ابیات اشعار شاعرانی ناشناخته واقعیت می گیرد. زیرا نخست باید زمینه هایی برای تولید ثروت فراهم باشد، تا حاکمی سهم خود از آن بطلبد، سپس با آن ذخیره مطرب و شاعر و نقاش و سپاهی و طبیب و فالگیر و معمار و معبّر را به بارگاه خویش بخواند و به خدمت بگیرد. بدون این مقدمات هیچ صاحب مقامی، که به قدر ماندگاری تاریخی بیارزد، حتی اگر درصد کتاب نام او را برده باشند، صد خمره سکه به نام او بیابند و صد بیت شعر در اوصاف قهر و لطف او سروده باشند، در طشتک تاریخ ظهور نخواهد کرد، زیرا که شعر و کتاب و سکه و نقش و نگار بر کاغذ را، می توان در هر زمان و با هر متن و ربطی، در فضای کوچک اتاقی، به دل خواه این و آن آماده کرد، که پیوسته حرفه ی اولیه و اصلی یهودیان بوده است.
بدین ترتیب با تابش عظیمی از سرچشمه ی نور حقیقت در باب تاریخ ایران پس از اسلام مواجه می شویم: بنا بر نمایشی که از بقایای علائم و آثار رشد، در زمینه های مختلف، در یادداشت های پیش و به تفصیل و توضیح ارائه داده ام، می دانیم که تا قرن پنجم در ایران مسجد و تا قرن دهم کاروان سرا و بازار و حمام و آب انبار نبوده است، تا در نتیجه تاریخ نوشته های کنونی در باب طاهریان و صفاریان و سامانیان و آل زیار و آل بویه و غزنویان و سلجوقیان و اتابکان و خوارزم شاهیان و مغولان و ایلخانیان و تیموریان و آق قویونلوها و قره قویونلوها را، که از قصه های غریب در باب توانایی سلاطین و رشد اقتصادی و سیاسی و نظامی در سرزمین های آن ها سرشار است، دور بریزیم. زیرا در اقلیم و دورانی که کاروان سرا نمی یابیم، به طور منطقی جیب دولت و حاکم احتمالی آن، حتی در اندازه تامین نان شب هم، به سبب نداشتن منبع درآمد، خالی خواهد بود، چه رسد به لشکرکشی های مکرر، مثلا از سیستان به خوزستان، با سپاهیان چند ده هزار نفری، که تامین آب آنان نیز در بیابان های تفته ی سرزمینی پهناور و فاقد شهر و کاروان سرا، از توان هرکسی خارج است. تاریخ را نمی توان بدون ارائه ی ظواهر مادی، از درون اوراق کتابی بی هویت، سکه ای کارشناسی ناشده، یا از میان رنگ های تابلوی مینیاتوری ناشناخته، معرفی و مسجّل کرد. اگر در مختصر روابط نوبنیان منطقه ای و ملی، در عهد صفوی، لزوم و نیاز به ساخت صدها کاروان سرا و ده ها بازار و حمام و آب انبار سر بلند می کند، پس دورانی که در آن هیچ یک از این لوازم زندگی جمعی را نساخته اند، از محتوای اقتصادی و اجتماعی و مفاهیم قومی و ملی، تخلیه می شود و از تلقینات برگ نوشته های تاریخی موجود به کلی فاصله می گیرد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دهم آبان 1386 و ساعت 12:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۷
سعی یادداشت های پر تعداد اخیر، عمدتا مصروف مباحثی شد، که با نمایش زمان ایجاد بناهای عمومی، که تدارکات و مقدمات اجرای آن، جز در شرایط پیدایی دولت مقتدر و آینده نگر و رشد نفوس و ظهور مراتبی از دانایی و تراکم میزان تولید میسر نیست، اثبات می کرد که دوران درازی از تاریخ ۲۵۰۰ ساله اخیر ایران، یعنی از بروز فاجعه پلید پوریم تا استقرار دولت صفویه، به درازای بیش از ۲۰۰۰ سال، هستی این سرزمین در خاموشی مطلق و یا نسبی گذشته و هر گفتاری در باب تظاهرات اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی در این دوران پر دامنه ی سکوت، مجعولاتی به قصد پوشاندن رد پای مجریان و مجرمان پوریم، یعنی یهودیان بوده است. آن ها با پرده بازی های دوره گردانه و سرگرم کننده و عامی فریب و عرضه انواع نمایشات تاریخی و تمدنی رنگ و روغن زده شاه نامه سان، که کم مانده است طبل و زنگ زورخانه را به دانشکده ها نیز بکشانند، سعی ملتی را برای شناخت هویت و هستی پیشین خویش به انحراف کشانده و به طنازی های کودکانه و افاده فروشی های قوم پرستانه و گمان های گیج و گنگ ارجحیت فرهنگی و مدنی و حتی نظامی، منحصر و محدود کرده اند. امری که کم ترین آسیب آن ناشناختگی و ایجاد دشمنی و طلب کاری و عناد میان اقوام و مردم سرزمین هایی است که صدها دلیل برای بستن خود به محکم ترین رسن اتحاد دینی و تاریخی و منطقه ای آماده دارند.
این یادداشت ها به حقیقت مطلق و مهمی اشاره داشت که سرزمین ایران، از پس بروز فاجعه ی پوریم تا اسلام، به دلیل نبود نیروی انسانی و از اسلام تا صفویه، به علت فقدان سرمایه و ثروت و زیر بنا و تاسیسات لازم برای تولید و توزیع، و نیز طبیعت ناساز آن، کم ترین انگیزه و امکانی برای سازندگی عرضه نکرده و خلاف تلقینات بی ارزش کنونی، اندک تحرک دوباره اجتماعی، به صورت ظهور کلنی های پراکنده ی مهاجران مختلف و از جمله اعراب، از طلوع اسلام آغاز و در عصر صفویه صورت تاریخی و تمدنی به خود گرفته است. این بررسی ها سرانجام معلوم کرد که محدوده بزرگی از شرق میانه کهن و به خصوص ایران، در تاریخ سراسر ادبار خود، جز با دو هجوم بنیان برانداز مواجه نبوده است: نخست کودتای یهودیان و بازوی نظامی خون ریز آنان، یعنی هخامنشیان، که در حکومت خشایارشا، به اجرای پروژه ی پلید پوریم و کشتار عمومی اقوام شرق میانه دست زدند و دوم هجوم دامنه دار و همه جانبه و ممتد سیاسیون و سفیران و جاسوسان و جهان گردان و باستان پژوهان و اسلام و ایران و شرق شناسان و نمایندگان کاسب نمای کمپانی های غربی، از عهد صفوی، که هنوز هم ادامه دارد و جز این دو تعرض، سایر تعزیه گردانی ها در باب جنگ های بابل و آشور و ایلام و اورارتو و ایران و روم و حمله اسکندر و اعراب و مغول و تیمور و هلاکو و غیره، جز اطوار و ادعاهای مضحک بی نشان نیست، که به سعی مراکز دانشگاهی کنیسه و کلیسایی غرب و همصدایی طوطی صفتانه سلسله زنجیری از بی مایگان روشن فکر نمای دشمن اسلام و جیره خواران مستقیم و بی آبروی یهود، به کام ملتی ریخته و این مسخرگی های بی بنیان را، از آن که سازمان دهندگان هر دو تجاوز کهن و جدید یهودیان اند، جای گزین حقایق عریان آن دو هجوم کرده اند تا سردرگمی کنونی در تمام اجزاء اندیشه ی اقوام و مللی، در موضوع هستی و هویت خود ثابت بماند.
اگر این گروه یادداشت های جدید و بلاگی، که ناگزیر و به سبب وسعت نظر مخصوص در مراکز تصمیم گیری فرهنگی این جمهوری، از جمله در وزارت ارشاد آن، در حد اکثر اختصار، علی البدل ادامه انتشار سلسله کتاب های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» قرار داده ام، نتوانسته باشد کسانی را قانع کند که برگ و سطری از آگاهی های کنونی ما در باب تاریخ ایران، از مبداء پوریم تا ظهور صفویه و دنباله ی آن، در موضوع افشاریه و زندیه و قاجار و مشروطه و رضا خان و حوادث ماجرای نفت و انقلاب اسلامی، منطبق با حقایق و همسان با واقع امور نیست، پس بدانید که آسیب تاریخ سازی نوع یهودی برای شرق میانه، چون سرطان سراسر پیکر خود شناسی ملی و قومی را به صورتی درمان ناپذیر آلوده است. اما اگر قانع شده اید که مرکز و مدیریت بزرگ کنیسه و کلیسا، در تدارک و تعریف تاریخی مملو از مجعولات، ما را بازیچه امیالی قرار داده اند، که منبع جدایی از دیگر همسایگان مسلمان و موجب تصورات شلم شوربای کنونی شده، پس به جنبشی بپیوندید که به مدد الهی، آتش آشنایی با حقایق تاریخ ایران را در جان های مشتاق بسیاری شعله ور کرده و نزدیک ترین راه ستیز با جاعلان جا خوش کرده در اورشلیم و اذناب و ابواب شان را، مقابله با دروغ های شان، در موضوع تاریخ شرق میانه می دانند. توطئه ای که پنجه های عالی رتبه ترین مراکز و مسئولان در دانشگاه های غربی و نواله خواران داخلی آخور آنان، تا بالای مرفق، به خون این فریب کاری فرهنگی و گردن زنی حقایق مربوط به هستی و هویت ایران و اسلام، آلوده است.
این یادداشت ها مانیفستی در باب هستی پس از اسلام ایرانیان بود، تا عمق سنجی گودال فاجعه ای ممکن شود که تاریخ ایران سازان یهود در حوزه ی بنیان شناسی تمدن ممتاز شرق میانه حفر کرده اند و مثلا اسلام را، به جای پوریم، عامل و مسئول توقف تقاضای رشد در منطقه ی ما شناسانده اند تا بر مبنای مطالباتی پوچ، مسلمانان را، با شیوه های گوناگون، در برابر هم قرار دهند و به جای وحدت، به جدال لفظی و عملی با همکیش خویش وادارند. کوشش این دشمنان چندان وسیع و چنان متنوع بوده است که حتی با توضیح و تصویر و مستند و فیلم نیز انتقال داده های جدید به معتادان مخدر پیشینی که لااقل دو قرن از زمان نخستین تزریق به شعور ملی و منطقه ای آنان می گذرد، به سهولت ممکن نیست. چنان که علی رغم ارائه ی ده ها مدخل اصلی بیدارگر هنوز کسانی در مساحی پهنای آسیبی وامانده اند که پوریم یهودیان به تمدن آدمی وارد کرده است و نمی توانند صدای سکوت دراز مدتی را بشنوند که آن ماجرا، در پی پنج هزار سال هیاهوی رشد مستمر، بر شرق میانه حاکم کرد.
«تاثیر صفویه بر دوران پس از خود، چندان استوار است که می توان مانند والتر هینتس ادعا کرد که ایران امروز، همان ایران صفوی است. وقتی به وصف شاردن از اصفهان زمان صفوی می نگریم، هنوز می توانیم آن را دقیقا با اصفهان فعلی تطبیق دهیم. به تعبیر یکی از محققان تاریخ دوره ی صفوی: تا زمان حاضر، ایران از بناهای تاریخی و یادگارهای هنری عصر صفوی مملو است و خصوصیات اخلاقی مردم، آثاری از انگیزه هایی دارد که به وسیله ی شاه اسماعیل و جانشینان اش القاء شده است. بدین ترتیب می توان ادعا کرد، عصر جدید ما از دوره ی صفوی آغاز می شود، دوره ای که ایران نوین شکل گرفت، فرهنگ تشیع غلبه یافت و فرهنگ و هنر اصیل دینی، خلاقیت و ابتکار خود را در عرصه های مختلف نشان داد. دوره ای که فقیهان و فیلسوفان به نامی از ایران برخاستند و با تالیف آثار گران بها، حیات فکر دینی را به عنوان فکری زنده و پویا تضمین کردند».
(رسول جعفریان، صفویه در عرصه ی دین، فرهنگ و سیاست، مقدمه مولف، ص ۱۵)
آقای جعفریان، در کتاب سه جلدی و پر گوشه و کنار خود، جز به فقیهان و فرقه بازان مذهبی و پیچ و خم های حوزوی دیگر، در عهد صفوی رسیدگی نکرده اند، به علت و بنیان این همه تغییر ناگهانی اشاره نداشته اند و معلوم نکرده اند که بر اثر کدام تحول ماهوی این همه دگرگونی در عصری معین و در فاصله ای کوتاه چنان بروز کرده است که ایران امروز را متوقف مانده در ایران عهد صفویه شناسایی می کنند و اصفهان پنج قرن پیش را با اصفهان امروز منطبق می دانند و نتیجه نگرفته اند که اگر بروز خلاقیت و ابتکار ملی از عهد صفوی آغاز می شود، پس ایران پیش از صفوی را باید عهد انجماد خلاقیت و چنان که نوشته اند در عرصه ی دین نیز مرده و بدون حیات بدانیم، که هر دوی این برداشت ها به توضیح زیر بنایی نیازمند است، که در کتاب آقای جعفریان گزارشی از آن نمی خوانیم. ایشان به عمد یا به سهو، در باب بروز نحوه ی تغییرات شگرف در توانایی های فنی و تکنیکی و تولیدی آن عهد مطلبی ندارند و برابر روش معمول در بررسی های تاریخ ایران، اشاره به رشد فرهنگی خوش آیند خویش را، برای معرفی تحرکات مثبت تاریخی در جامعه ی صفوی کافی می دانند.
اگر بخواهیم خلاء گفتار در کتاب های آقای جعفریان و دیگر مولفین خودی و بیگانه، در باب عهد صفویه را با برداشت از بقایای بناها و مستحدثات عام المنفعه در ایران جبران و به ترتیب و ترکیب ظهور ارتباطات محلی و شبه ملی توجه کنیم، آشکار می شود که کاروان ها، برای نخستین بار، پس از ۲۰۰۰ سال توقف، بر راه هایی رفته اند که پل های عهد صفوی گذر از آن ها را آسان کرده بود، در کاروان سراهای میان راهی ساخت صفویان بار انداخته اند و کالاهای شان را به بازارهایی رسانده اند که باز هم صفویان سقف زده و بر پا کرده اند و چون از چنین تپش منظم نبض حیات اجتماعی و اقتصادی و تکاپوی مشخص و مرتبط و منضبط انسانی، در ایران ماقبل صفوی علامتی ثبت نیست و مراتب معینی از چنین روابطی در آن ادوار دیده نمی شود، پس توجه دادم که در میان این هیچ عظیم تاریخی، چه گونه این همه شاعر و مورخ و پزشک و هنرمند و مفسر قرآن و مترجم زبان های پهلوی و یونانی و عربی و سریانی و سیره و مغازی و فتوح نویس پدید آمده است؟ زیرا چنین ادعاهای فرهنگی، بدون نمایش زیر بنای استقرار اجتماعی و روابط اقتصادی، تنها به شایعه پراکنی شبیه می شود، چنان که برآمدن دولت و سلسله ی صفویه بر زمینه ی ناداری دراز مدت بومی، که به قول آقای جعفریان بتواند ایران امروز را در پانصد سال پیش بسازد، حیرت برانگیز است.
به همین ترتیب با تفسیری بر شمای کاروان سراهای مخروبه ی موجود و نگاه کاونده ی تیزتری بر آن ها معلوم شد که قریب به تمامی را، در عهد صفویه و زندیه و قاجار ساخته اند و اینک، پس از این آخرین برگ مقدمات، به آن جان مایه ی صفوی وارد می شوم تا معلوم کنم بر اساس چه تحول و تدبیر و تمهید و توسلی، سر زمینی که بر اثر وسعت نسل کشی پوریم، بیش از دو هزاره خاموش بود، ناگهان به این همه راه و کاروان سرا و مراکز تولید و توجه به هنر و ساخت مساجد و خانه و باغ های با شکوه و غیره و غیره رسید، که یافتن خوشه و خشتی از آن ها، در ماقبل صفویه، به دشواری و ندرت بسیار هم ممکن نیست. آن گاه پرسیدم که اگر در دوران نه چندان دراز صفوی این همه کاروان سرا و صدها پل و حمام و بازار و بند و سد ساخته اند، پس سراغ این گونه مستحدثات عمومی را، که باید از عهد هخامنشی تا صفویه ساخته باشند، کجا باید گرفت و چون کسی را یارای ابراز پاسخی نبود، آن گاه با دنبال کردن سئوال، با عرضه ی مجموعه ای از ادله و تصاویر و نمایه های تاریخی، نه به کم کاری این سلسله ها و قدرت ها، که به حذف امپراتوری هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان و ردیف دیگری از قدرت های ماقبل صفوی رسیدم.
و نیز نوشتم که حتی در عهد صفوی هم بازارها چندان پر تعداد نیستند: ۳۵ نام در سراسر ایران، که گواه نو پدیدی و ندرت جوامع کلان شهری در این سرزمین، حتی به دوران صفوی بوده است. با این تذکر غریب که در خراسان و قم، یعنی دو شهر زیارتی بزرگ ایران، تا اواخر قاجار و اوائل پهلوی، بازاری نساخته اند و در نقاط آبادی چون گیلان و مازندران و طبرستان هم، نه فقط بازار کهن که از زمان صفوی نیز بازار ندیده ایم تا در مجموع عدم پیوند تاریخی جوامع پراکنده ی ما، تا همین اواخر آشکار تر شود. اگر آمار بازارهای برآمده در دوران صفوی را بازبینی کنیم، راهی جز این نمی ماند که بگوییم هیچ بازار فعالی در ایران، پیش از ظهور دولت صفوی نبوده است و طبیعت ادواری که در آن پل و کاروان سرا هم نساخته اند، جز نبود بازار نیست. مثلا بازارهای سراسر آذربایجان، در اهر و تبریز و ارومیه و خوی و اردبیل، تماما برآمده در دوران صفوی و پس از آن است، بازارهای اصفهان نیز، یکسره صفوی است. بنای بازار زنجان و سمنان و شاهرود از عصر قاجار، بازار کازرون صفوی و در شیراز بازارها زندی و قاجار است. بازار قزوین را در دوران صفوی ساخته اند و بازار قم برآمده ی پایان روزگار قاجار است. بازار سنندج و بیجار و بم و بروجرد و اراک و نراق و ملایر و همدان هم مانده هایی از زمان قاجار و بازار کرمان و ساوه و تویسرکان صفوی است. چنین مراکز داد و ستد کلی و جزیی را، برابر نقشه ای که عرضه کردم، در انتهای شبکه ای از راه ها و کاروان سراها قرار داده اند، که عملا بازارها به یکدیگر و با مرکزیت اصفهان وصل بوده است. جست و جوی من نه فقط برای یافتن عین و بقایایی از بازارهای پیش از اسلام، بل قید و ذکری مکتوب و ادعایی موجود از مراکز داد و ستد عهد ساسانی و پیش و پس از آن، در هر قسمت و گوشه جغرافیای کنونی ایران ناکام ماند و معلوم شد که بر اثر آن مرگ مغزی ممتد اقتصادی - اجتماعی، که از پوریم آغاز می شود، تا پیش از صفویه، کم ترین شعله و شوری از حیات سیاسی و اقتصادی در پیکره ی این سرزمین دیده نمی شود تا شاهد زایمان تمایلات فرهنگی از درون آن باشیم. پس چه گونه بپذیریم در خراسان و طوس که حتی در صفوی هم هنوز برای آن بازار و حمام و کاروان سرا نساخته اند و تمرکز صنفی نمی بینیم، شاعری به نام فردوسی، با کتابی همانند شاه نامه، در سوت و کوری همه جانبه و کامل قرن چهارم هجری، با اشعار و ابیاتی به زبان و لهجه ی فارسی امروز تهران، ظهور کرده است؟!!!
و سرانجام و به تدریج، با اسلوب مخصوص و در یک بررسی دشوار آشکار شد که ادبیات پیشین در موضوع تاریخ و هستی و هویت ایرانیان، حیله گرانه و با توسل به وسیع ترین صورت بی پروای جعل، در کار تلقین آن ساختار تاریخی ـ اجتماعی و ادبی بوده است که توالی مقتدرانه و موجودیت مستحکم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را در چهارچوب ایران کنونی، از مبداء پیدایی سلسله ی پلید هخامنشی تبلیغ کند و با اطوارهایی غریب جار بزند که گرچه رومیان و اعراب و یونانیان و مغولان به دفعات کوشیده اند تا خللی در بنیان تمدن ایران وارد کنند، اما فره ی ایزدی و فرمان شاهنشاهی و پشتیبانی اهورایی، مانع انهدام این هستی ممتاز تاریخی شده، که گویا ساکنان آن، آگاهی و علم و مسالمت را در جهان پایه ریخته و مرکز انحصاری پخش هنر به جهان بوده اند! این یادداشت ها که با توجه به نمودارهای مادی موجود تنظیم شد و تصویر و توضیحی درست نقطه مقابل آن ادبیات ارائه می داد، به نظر می رسد که اندک اندک زمینه ای برای غلبه بر اوهام قبلی آماده کرده و غنچه هایی از واقع اندیشی را در بستر نازکی از صاحبان خرد رویانده است، تا این سئوال صورت عمومی بگیرد که راستی چه کسانی و برای کسب چه منفعتی، در این همه اوراق مجعول و مجهول، از ایران پر از ویرانه، سرزمینی سرزنده و مملو از شور حیات، در فاصله اتمام اقدام پوریم تا پیدایی دوران صفویه ساخته اند؟
در این بررسی های نوین تاریخ ایران، اصل را بر انهدام کامل هستی شرق میانه در نسل کشی پلید و بی پایان پوریم گذاردم و کوشیدم از طرق گوناگون صحت بروز آن رویداد، گستره و توابع و پی آمد های آن را اثبات کنم و نشان دهم که نه فقط در قرون متوالی پیش از اسلام، اندک نشانه ای از حضور انسان درخطه ی پوریم زده ی ایران دیده نمی شود، بل در طلوع اسلام نیز که چتر سلامت بر اقلیم شرق میانه گشوده شد، هنوز بازسازی اولیه ی این نجد پوریم زده، در مقیاس نمایشی از روابط میان دولت و ملت، به نهصد سال زمان نیاز داشته است. در این مباحث نو گفتم که در سرزمینی بدون روابط اقتصادی و سیاسی، تا حدی که در شیراز و اصفهان و مشهد نیز، تا دوران صفوی و بل زندیه، خدمات عمومی در اندازه ی احداث حمام و بازار و آب انبار و پل و راه و کاروان سرا و اطراقگاه عرضه نشده، سخن از بنای فلان مدرسه و آن صاحب معرفت عالی مقام دیگر، که دو صد کتاب در موضوع عرفان، ادب، سلوک، تاریخ، تفسیر، مذهب و دین نوشته باشد، یا وجود شاعران شیرین سخن و نقاشان و مینیاتور سازان و مراکزی با چند صد هزار جلد کتاب و ظهور معجزه وار وزیران اعظم همه چیز دان، تماما سرگرمی تراشی برای اندیشه های آبکی و ساختن بازیچه برای کودکان بزرگ سالی است که از شنیدن چنین سخنان بوق دار و پر زرق و برق، ذوق زده می شوند! چنان که از محوطه ای در تپه های فراز بیشه غربی مراغه، که تنها به آغل گوسفندان می ماند، به سعی کسانی چون ورجاوند، رصد خانه ای بین المللی توام با سخنان و توصیفاتی ساخته اند، نظیر آن چه در خرابه های موسوم به پاسارگاد، سرپرست امثال ورجاوند، یعنی آستروناخ یهودی، در کشتزارهای چغندر دشت مرغاب ساخت.
ناگزیر و برای تطبیق دشوار تفهیم این مطالب کلان، با اندک توان درک و فهم مدعیان کنونی، شیوه ی این تجسس تاریخی را به نوعی ادامه دادم که دریافت نهایی در هر مقوله ای، با انبان دروغ های انباشته در اذهان، تماس و تعارضی تدریجی داشته باشد و به زبان خاصی بیان کردم که توجه کسانی را نیز که مبانی را به آسانی درک نمی کنند، جلب کند. مثلا نخست، به هر وسیله ای، عرضه و اثبات کرده ام که ساخت مجموعه تخت جمشید، به دنبال قتل عام پوریم، از آن که بومیان سازنده و دست به کار تدارک آن ابنیه نیز مشمول کشتار شده اند، نیمه تمام مانده و برقراری قرار ملاقات های بین المللی و برگزاری مناسبات ملی و آتش سوزی اسکندری در آن محوطه ی در اصل نیمه ساخت مطابق موازین عقل و ظواهر موجود، ممکن نبوده است، آن گاه نتیجه گرفته و پیشنهاد داده ام که شخص و اثر آن مورخ و مولف یونان و روم و ارمنستان و تایید کنندگان امروزین آن ها را، که سطری در باب بارگاه دایر تخت جمشید و یا اسکندر آتش به دست نوشته اند، از فهرست صاحب نظران تاریخ حذف کنیم، به دنبال رسوا کردن جاعلین آن اسامی و آثار باشیم و دست نوشته های به دروغ منتسب به مورخان عهد عتیق روم و یونان را به سبد بفرستیم. شیوه ای که به سبب عمق و طول و عرض بسیار زیاد عوارض و آسیب های پوریم و پویایی مکتب جاعلان یهودی، در پس طلوع اسلام نیز به کارآمد. ابتدا به عینه نشان دادم که بر زمین ایران، بقایایی از کاروان سرا و بازار و پل و حمام و آب انبار و خانه ی اشرافی و رصد خانه و مدرسه و منزلگاه، تا زمان صفویه دیده نمی شود، آن گاه خواننده را مامور کردم تا خود اسامی اشخاص و آثاری را، که خلاف این واقعیت قابل دیدار، وجود این گونه مظاهر و منازل را در این کتاب مسالک و ممالک و آن سفرنامه ادعا کرده اند، از فهرست صاحب نظران و داده های تاریخی اخراج کند و جاعل به حساب آورد و گرچه با این رسم نو، گمان ندارم که دیگر کتابی در قفسه و تاقچه و انباری، در موضوع تاریخ دو هزاره مورد بحث ما، بر سر پا مانده باشد، اما عجب که گروهی، شاید هم سخت تر از پیش، با همان ژست و تلاش که کلاه را در برابر باد تند نگه می دارند، دو دستی و برای حفظ آبروی تالیفات زیر دستی خود، به این گونه نوشته ها و مولفین آن ها چسبیده اند!!!
آن گاه ارتفاع دیگری گرفتم و به شناسایی بقایایی پرداختم که مدارس و مراکز علمی و آموزشی نامیده اند و اعلام کردم که تاکنون مخروبه ی کهنی را نیافته ایم، که با هرگونه ارزیابی، آن را یک مرکز آموزشی پیش از اسلام از مقطع پوریم بنامیم و جست و جوی مراکز و مدارس علمی و آموزشی را، تنها از مبداء اسلام منطقی و میسر دانستم و از آن که هیچ نمونه ی تولید مطمئن و مسلمی از تجمع پیش از صفوی به دست نداریم و هیچ تمرکزی در این میان، فرهنگ مکتوب و مستقلی از خویش به جای نگذارده، پس مراکز آموزشی پس از اسلام نیز، تنها می تواند با پایه ریزی روابط عمومی و سراسری و پیدایی تولید و بازار منطقه ای و دولت سراسری و فرهنگ ملی همزمان شود که باز هم ابتدای آن را از آغاز دوران صفویه شاهدیم و بر این مبنا پرسیدم که آیا ظهور خط و زبان و مکتوبات منتسب به زبان فارسی را هم، فرآورده هایی از همین دوران بدانیم؟ که قریبا به پاسخ آن وارد می شوم. بدین ترتیب اگر آموزش و آگاهی عارضه آخرینی است که بر رخسار و روزگار صاحبان امکانات فنی و اقتصادی و مراتب سیاسی می دمد، پس انتظار یافتن مراکز آموزشی و علمی در سرزمین و شرایط و در میان جوامعی که هنوز کاروان سرا و حمام و آب انبار نساخته اند و شیوه شهر نشینی نمی دانند، کاری بی هوده و فاقد اساس است، زیرا که دولتی حمایتگر برای تدارک و جامعه ای نیازمند به آن، پیش از ظهور صفویه نداریم و درست به همین سبب، صرف نظر از اوهامی در باب دانشگاه جندی شاپور و مراکز علمی منتسب به دولت های ناپیدای سلجوقی و اتابکی، از قبیل و قماش نظامیه ها، که اسامی و ادعاهایی را به شماره هایی بس اندک در کتاب ها صاحب اند، عمده بقایای مراکز آموزشی و علمی موجود را، به تعدادی معین، بنا شده در عهد صفوی و دوران قاجار می شناسیم.
پس وقت آن شده است که به معجزه ی صفویه وارد شوم و ناممکنی را شناسایی کنم که ایران امروز را به قول آقای رسول جعفریان در پانصد سال پیش، بر زمینه ی هیچ بالا برده است!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه چهاردهم آبان 1386 و ساعت 6:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۸
باید جای خود را در این تحقیقات تاریخی تغییر دهم، به پنجره ی دیگری رو کنم، پرده ی نو تری را کنار زنم و به مبحثی وارد شوم که بر موضوع ورود گروهی با عنوان صفوی، به تاریخ اخیر ایران، نوری خیره کننده می تاباند و لازم است به مطلبی بپردازم که گرچه تاثیر آن بر تاریخ ایران، به نحوی که بیان می کنم، هرگز مورد توجه نبوده، اما در این رسیدگی معلوم خواهد شد که بی تردید، از زمانی معین، بررسی تاریخ هیچ خطه ی عالم، بدون در نظر گرفتن تحولات جهانی، ممکن نیست.
«کشف راه دریایی هند، توسط دریانوردان پرتغالی، بی شک یکی از مهم ترین وقایع تاریخ جهان است و عده ای از مورخین آن را آغاز عصر جدید می دانند. پیش از آن که دریا نوردان شبه جزیره ی ایبری، آفریقا را دور بزنند و یا آمریکا را کشف کنند، اجتماعات انسانی، جدا و بی خبر از هم، در نواحی مختلف دنیا به سر می بردند و اطلاع چندانی از حال یکدیگر نداشتند. مردم آسیا و اروپا از اجتماعاتی که در تمام آمریکا و قسمت بزرگی از آفریقا و اوقیانوس آرام وجود داشت، بی خبر بودند. اروپای غربی اطلاع اندکی از تمدن های آسیا و شمال آفریقا داشت. اهالی ناشناخته ی بسیاری از نواحی جدید نیز به طریق اولی، هیچ گونه اطلاعی از اروپا و برخی از نواحی آسیا نداشتند. در سایه ی کوشش دریا نوردان پرتغالی و پیش تازان کاستیلی بود که شاخه های پراکنده ی عالم انسانی به هم نزدیک شدند. چنان که گذشت، البته در این کار نیت خیر بشر دوستانه ای در میان نبود و شاید هم نتیجه برای برخی از ملل کشف شده فاجعه بار بود ولی به هر حال این دوره ی جدید در تاریخ بشر او را از پراکندگی و در عین حال وحدت نژاد خود در سراسر دنیا آگاه ساخت و بزرگی کره ای را که در آن زندگی می کند، آشکار کرد».
(حسن جوادی، ایران از دیده ی سیاحان اروپایی، ص ۱۶۵)
هیچ شکی در این مطلب روا نیست که تشخیص و ترسیم گرافیک جغرافیای جهان، تعیین فرم هندسی و حتی نام گذاری بر قاره ها و سرزمین ها، پیش از کامل شدن تصویر عمومی زمین، ناممکن بوده است. زیرا خطاب بدون شناخت در ردیف اوهام قرار می گیرد و قصه های کنونی که روابط گسترده مثبت و منفی بین المللی، در دورانی را باز می گوید که آگاهی های جغرافیایی آدمی در حد صفر بوده و هنوز بخش بزرگی از ملل جهان صورت سیاسی به خود نگرفته بودند، ایجاد انحراف در شناخت تاریخ است. بدین ترتیب آشنایی های ما نسبت به دنیای اطراف، از زمانی آغاز می شود که دریا نوردانی شجاع به پهنه ناشناخته ی اوقیانوس ها وارد شدند تا برای تاجران مشتری و مواد اولیه ی ارزان بیاورند، برای زمین داران بزرگ نیروی کار برده وار شناسایی کنند و برای کلیسا راهی بگشایند تا کشیشانی نظامی شده و یا نظامیانی صلیب به دست، مردم آرام و بی آزار آفریقا و آمریکا و آسیای دور را با کلیسا و تازیانه و کار اجباری و گلوله آشنا کنند. با خروج ناخدایان کنجکاو و جسور از محدوده سواحل محلی، از میانه ی قرن پانزدهم میلادی، و راه یابی کشتی ها و ملاحان سودا زده به سرزمین های دور، پس از قریب قرنی، سرانجام نقشه برداران و رسّامانی پدیدار شدند که با جمع بندی اطلاعات ناخدایان، اندک اندک و به روش آزمایش و خطا، تصویری از جهان را، ذهنی و یا واقعی، بر کاغذ آوردند، مردم دنیا را که به محدوده بومی خود دل خوش بودند به گستردگی و وسوسه انگیزی جهان پهناور آگاه کردند و آفریقا و آمریکا و خاور میانه و چین و هند و خاور دور، نام های رویایی برای گروه متنوعی از فرصت طلبان و ماجراجویان شد.

کتاب «پایان زمین، ۱۰۰نقشه که مفهوم جهان را تغییر داد»، اثر جرمی هاروود، که نقشه ی بالا را از صفحه ی ۵۸ آن برداشته ام، در زمره ی آن کتاب های جغرافیا نیست که مثلا برای تولید خلیج فارس از ۲۷۰۰ سال پیش شمای کاملی از گرافیک سراسر کره ی زمین را همراه نام خلیج فارس ارائه می دهند!!! این نقشه ی سراسری از قاره ی آمریکا، در آن کتاب، که درست صد سال پس از کشف آن قاره ترسیم شده، نشان می دهد که تلاش نقشه برداران و ملاحظات دیداری ملاحان و ناخدایان، علی رغم صدها سفر اکتشافی، پس از قرنی، هنوز نتوانسته بوده است شمای قابل تایید و مطابق با طبیعتی، برای قاره ی آمریکا فراهم کند.
«نقشه آمریکا، مایکل مرکاتور، آلمان ۱۵۹۵. بیش از بیست سال طول کشید تا ژراردوس مرکاتور (۱۵۱۲-۱۵۹۴)، نقشه ها و اطلس ارزشمندش را تهیه کند. در واقع او هرگز موفق به اتمام کار نشد و این نقشه سالی پس از مرگ او منتشر شد که اعضای جوان تر خانواده اش، از جمله نوه اش مایکل تکمیل کرده بودند. تهیه ی این نقشه نقطه عطفی در شناخت اروپاییان نسبت به جغرافیای «دنیای جدید» محسوب می شد. دوره ای که عصر اکتشافات نام گذارده اند، نتایج بسیار مهمی نه تنها برای اروپا که برای تمام دنیا در پی داشت. در آن زمان ناخدایان جسور کرانه های ساحلی دنیای قدیم را ترک و سفری را به پهنه ی اوقیانوس ها آغاز کردند که در زمره ی بزرگ ترین اکتشافات بشر خوانده شده است».
(جرمی هاروود، پایان زمین، ص ۵۹، متن اصلی)
جست و جو در نقشه های کتاب «پایان زمین» به خوبی وسعت تسلط جعل در داشته های تاریخی، به خصوص در موضوع ایران باستان را اثبات و معلوم می کند که خواب های پریشان سازندگان امثال هردوت در تدارک چند هزار کشتی و میلیون ها سرباز، برای داریوش و خشایارشا، که از مسیرهای دریایی هنوز نامکشوف، خود را به یونان برسانند و جنگ های دریایی بین المللی به راه اندازند، تا چه اندازه بیمار گونه بوده است.
این نقشه ی جهان را، والدسی مارتین مولر آلمانی در سال ۱۵۰۷تهیه کرده است. نقشه، با صورت جهانی که امروز می شناسیم، مدت ها پس از ورود مکتشفانه ی انسان به پهنه ی اوقیانوس ها، هنوز بسیار متفاوت است و فقط قاره ی آفریقای آن به طور نسبی صورت طبیعی خود را دارد. در غرب کاریکاتوری از آمریکا را می بینیم، خاورمیانه و سرزمین های عربی شباهت کمی به فرم واقعی خود دارند، در جای ایران دریایی مربع شکل نشسته است، هند را گویی پشت و رو کرده اند و در آسیای دور یک دماغه و زائده ی بلند و ناشناخته مصور است که از جا به جایی هند در تصورات رسّام و یا از دروغ سازی های معمول ملاحان و نقشه برداران کشتی ها خبر می دهد، که هر یک به نوعی مشغول بافتن اغراق بوده اند. عرضه ی چنین نقشه ای که اندازه ی اعتبار و قدمت آن را در مطلب زیر می خوانید، خود نشان می دهد که آدمی تا قرن شانزدهم نیز نسبت به جهانی که در آن می زیسته، چشم انداز سالمی نداشته است.
«نقشه جهان، مارتین والدسی مولر، آلمان ۱۵۰۷. این نقشه به ابعاد ۱۳۴٫×۲۴۴ سانتی متر، نخستین نقشه ای است که جای آمریکا در موقعیت جغرافیایی جهان را نشان می دهد. نامی که به افتخار کاشف ایتالیایی، آمریگو وسپوچی، نخستین اروپایی که «دنیای جدید» را معرفی کرد، برای این قاره انتخاب کردند. از این نقشه که در زمره ی به ترین رسّامی های زمان خود است، تنها یک نسخه باقی ماده بود که کتاب خانه ی کنگره درسال ۲۰۰۳ برای تصاحب آن ده میلیون دلار پرداخت».
(جرمی هاروود، پایان زمین، ص ۶۶، متن اصلی)
چیزی نگذشت که ماجراجویان و کنجکاوان، برای به چنگ آوردن سود های باد آورده ی کلان، سوار بر هزاران کشتی، با امکانات فنی تازه به دست آمده برای عبور از اوقیانوس ها، راهی اکتشاف جهان شدند و چنین به نظر می رسد که راه شرق و به دست آوردن ادویه ی ارزان هند، خواستاران بیش تری داشته و پیشاهنگ این سودا زدگان حریص را پرتقالی ها تشکیل می داده اند.
«دور زدن آفریقا به تدریج و در مراحل مختلف انجام پذیرفت و درنوردیدن فواصل نسبتا کم برای ملوانان آزموده ی پرتغالی مشکل نبود، گرچه در بازگشت مبارزه با بادهای شمالی و جریان های کنار ساحل سفر را پر مخاطره می کرد ، ولی از همه مهم تر ترس آن ها از دریاهای ناشناخته بود که شاید برای مردم روزگار ما قابل درک نباشد. تقریا تمام دریا نوردان آن دوران کوشش می کردند که از «دماغه نه» فراتر نروند چون فکر می کردند که جنوب این ناحیه، «دریای تاریکی» غیر قابل کشتی رانی است. مردمان تحصیل کرده هرچند کم و بیش از کرویت دنیا با خبر بودند ولی دنیا را به دو ناحیه ی مسکون و غیر مسکون تقسیم می کردند و می گفتند آفتاب در خط استوا چندان به زمین نزدیک است که دریا به جوش می آید و تمام موجودات زنده هلاک می شوند. و سیاهی رنگ مردمان شمال آفریقا و پهنه ی وسیع و لم یزرع صحرای کبیر را به عنوان نشانه ای از عدم وجود حیات در نقاط گرم تر ذکر می کردند. اکثر ملاحان معتقد به اژدها و حیوانات غول پیکری بودند که کشتی ها را درهم می شکستند... با این همه پرتغالی ها به تدریج و در مراحل مختلف دور آفریقا را پیمودند تا به دماغه ی امیدواری رسیدند و با پیشرفت سفرهای دریایی بر معلومات دریا نوردان نیز افزوده می شد».
(حسن جوادی، ایران از دیده ی سیاحان اروپایی، ص ۱۶۷)
به این ترتیب سد سکون و خواب بی خبری از جهان اطراف شکسته شد و در هر دهه گروه های تازه ای با کشتی های تجهیز شده برای گذر از هر دو سوی شرق و غرب اوقیانوس ها آماده ی سفر می شدند. عصر نخستین دنیا گردی ها آغاز شده بود و خطر شناخت ایران خالی از تعلقات تاریخی بر مجریان پوریم آشکار تر می شد. هنوز چند سالی از عبور بارتلومی دیاس از دماغه ی امیدواری در ۱۴۸۷ و رسیدن واسکوداگاما به هند در ۱۴۹۸ میلادی نگذشته بود، که سیاحان دیگری با نام های آفوتسو دوپایوا و پرودو کویلها، به سفارش پادشاه پرتغال، برای جمع آوری اطلاعات جغرافیایی و شناخت مراکز تجاری و کالاها، به سمت شرق حرکت کردند و خطر برملا شدن واقعیت ها در سرزمین پوریم زده ی ایران فزونی ملموس گرفت. هنوز کسی از گزارشات سیاحان پرتغالی درباره ی شرق و به ویژه از اوضاع ایران با خبر نیست و هنوز چیزی در باب سفرنامه های پرتغالی ها به ایران بیرون نداده اند، اما تا بخواهید مسافرانی قلابی، برای دوران مقدم بر صفویه، چون ناصر خسرو و ابن بطوطه و ابودلف و ابن فضلان و ابن حوقل و مارکوپولو و کلاویخو و حتی فیثاغورث داریم که ایران خاموش را از غلغله ی شهرهای بی نشان، صدای زنگ کاروان های دروغین و هیاهوی باربران در کاروان سراهای خیالی پر کرده اند و کتاب های مضحکی با نام مسالک و ممالک از مولفان مختلف وجود دارد، که هیچ را به خوبی در خیال خود آراسته و به نام های دل به خواه خویش، توصیف کرده اند.
«در دوره ی صفویه تعداد سیاحانی که به ایران سفر کردند فزونی گرفت و سفر نامه های جالبی چون نوشته های شاردن، تاورنیه، پیترو دلاواله و غیره چاپ شدند. از این میان سفرنامه های پرتغالی ها و اپانیایی ها در عصر صفوی تا حد زیادی ناشناخته مانده اند. مدارک خطی زیادی در کتاب خانه های لیسبون و مادرید درباره ی ایران وجود دارد که مطالعه نشده اند و آثار عمده ی چاپ شده ی سیاحان این دو کشور نیز به فارسی ترجمه نشده است».
(حسن جوادی، ایران از دیده ی سیاحان اروپایی، ص ۱۶۴)
به خواست خداوند و به زودی و در یک مطالعه ی تطبیقی به خواستاران معلوم خواهم کرد که حتی یک سیاح واقعی از ایران ماقبل صفوی گذر نکرده، و با فرض عبور چنین سیاحی، به مطلبی برای بیان برنخورده و بدون اندک انکار و با ادله ی قانع کننده، اعلام می کنم که صد در صد سفرنامه های منتشر شده در باب ایران ماقبل صفوی، سطر به سطر و بدون ظهور هیچ ابهامی، تولید دروغ برای پوشاندن خلاء موجود در هستی ایران پیش از صفویه است. بدین ترتیب تحولات ناشی از گسترش دریانوردی در جهان، نه فقط موجب کشف آمریکا، بل موجب ظهور سرزمینی به نام ایران شد که گروهی در آن عجولانه مشغول بازساخت زیر بناهایی بودند که پیش تر، نمونه های اندکی از آن نیز بر پا نبوده است. آن ها دیگر صلاح نمی دیدند سرزمینی به بزرگی ایران را، همچنان بدون تاریخ و تولید و ملت و شهر، در معرض تماشای جهانیان بگذارند و دنیای نو شونده و به حرکت درآمده و سیاحان و ملاحان فضول را در باب برهوت ایران به کنجکاوی وادارند. این راز همزمانی نسبتا دقیق تحرک انسانی در عرصه ی دنیای تازه کشف شده با ظهور دولت صفوی در ایران است که سرزمینی دو هزار سال خالی از تجمع و تحرک و تولید را، ناگهان به صورتی غیر عادی و نمایشی، مشغول ریختن توپ، ساختن عمارات عالی، بر پا کردن صدها کاروان سرا و بازار و حمام و پل و سد و بنای مساجدی بی نظیر به همت صفویان می بینیم، بدون این که به ما توضیح داده باشند که سران آن سلسله، از کجا آمده اند و چنین سرمایه ی گزاف و قدرت فنی و زیر بنای تکنیکی را از کدام پیشینه بومی و قومی و از کیسه ی انباشت کدام سرمایه ی ملی برداشته اند!!! پس با این نگاه و نمایه، به توضیح و تشریح و ارائه ی اسناد کافی درباره ی حقیقت سلسله ی صفویه وارد شوم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 و ساعت 17:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰۹
شاید بتوان گفت که در هیچ کجای جهان، حتی در اسراییل، این همه سمبل و نشان یهودی که در صنایع دستی، نقوش کاشی، منابر چوبی، گچ بری و آیینه کاری، آجر چینی و نورگیرهای سقف، که در مساجد و امام زاده های عهد صفوی می بینیم، قابل دیدار نباشد! خوش بینی وافری در حد آن تمثیل انشاء الله گربه است، لازم می شود که چنین پرچم افرازی همه جانبه ی یهودیان در آثار عهد صفوی را، تنها حاصل تصادف و اتفاق در بازی های گرافیکی آن زمان بپنداریم.

این قطعه ای از نقوش خاتم کاری اصفهان و شیراز است که با همین جزییات، در کاشی های مساجد و امام زاده های عهد صفوی در نقاط بسیاری، به تعدّد تکثیر شده و هنرمندی ویژه ای در تکرار سمبل یهودیان در آن به کار رفته است. یادش به خیر که روحانیت ایران، در سال های پایانی دهه ی چهل به چاپ یکی از این نقوش بر پشت اسکناس های بیست تومانی زمان محمد رضا شاه چنان اعتراض کرد که موجب جمع آوری آن ها شد. حالا اگر هزار بار به آقایان تذکر دهید که همان نقش منفور را به هر بهانه و در هر کجا تکثیر می کنند و به رخ می کشند، گوش شنوایی پیدا نخواهید کرد، چنان که بارها گفته و نوشته اند که حفظ سمبل زردشتیان، یعنی همان اورمزدای قلابی، بر سر در بانک مرکزی ایران و مقبره موهوم فردوسی و دیگر ساختمان های رضا شاهی، مقبولیت و توجیه عقیدتی و حتی ملی ندارد، کسی خود را موظف به توجه نمی بیند!
نقش بالا را از کاور بروشور تبلیغاتی شهرداری اصفهان برداشته ام که برای راه نمایی مسافران در کیوسک های شهر توزیع می کنند. آیا هیچ نقش کاشی دیگری جز این یکی، که پر از پرچم اسراییل است، در اصفهان پیدا نمی شد تا به عنوان سمبل معماری صفوی به بازدید کنندگان معرفی کنند؟!!! با این همه سخن اصلی این بررسی ها در این باب است که نه سرمایه و نه برنامه ریزی و نه اجرای پروژه های تولیدی و زیر بنایی صفوی، با پیشینه ی ملی ارتباطی ندارد و به تمامی وارداتی است، زیرا که پیش تر معلوم شد که حتی به یک نمونه از این گونه تظاهرات زیر بنایی در دوران ماقبل صفوی بر نخورده ایم که الگویی ملی برای توسعه ی آن ها قرار دهیم.
«تنوع و ویژگی های کاروان سراهای ایران شگفتی برانگیز است، به طوری که با بررسی و مطالعه می توان دریافت که هر یک از این کاروان سراها با نقشه ی خاصی ساخته شده است و دو کاروان سرا با نقشه ی واحد و مشابه دیده نمی شود».
(محمد یوسف کیانی و ولفرام کلایس، کاروان سراهای ایران، پیش گفتار)
آیا حیرت نمی کنید؟!! در کتاب بالا قریب پانصد کاروان سرا با نقشه و مشخصات جغرافیایی و معماری معرفی شده که حتی دو عدد آن، با اسناد درست، ماقبل صفوی نیست به طوری که بی مجامله باید قبول کرد ساخت این باراندازها آغازی جز در صفویه ندارد و اگر پانصد کاروان سرا را با پانصد طرح و اجرا و مصالح متفاوت در عهد معینی ساخته اند، پس نقشه های اجرایی این مراکز، برای سرزمینی که سابقه ی ساخت این گونه ابنیه را ندارد، یا از آسمان باریده و یا همراه مهاجرانی از اقالیم دیگر وارد شده است.

این چشم اندازی بر کاروان سرای سیاه کوه ورامین و در خط زنجیر سلسله کاروان سراهای ری،کاشان و اصفهان، از مسیر کویر است که در باره موقعیت و دوران ساخت آن از جمله در صفحه ۴۳۰ همان کتاب «کاروان سراهای ایران» آمده است:
« نام کاروان سرا: عباس آباد - سیاه کوه
موقعیت جغرافیایی: جاده ی ری - ورامین
نوع پلان: چهار ایوانی
قدمت: صفوی
تزیینات: سنگ کاری
مصالح ساختمانی: سنگ - آجر»
در چند منبع دیگر که درباره ی بناهای ورامین و کاروان سراهای ایران وجود دارد نیز، همگی به صفوی بودن این بنا اعتراف دارند و از جمله در صفحه ی ۷۰ کتاب «تاریخ اجتماعی ورامین» به تالیف آقایان محمد امینی و همایون رضوان یاد آوری شده است که « قدیم ترین یادگار نوشته های حک شده بر دیوارهای این کاروان سرا تاریخ ۱۰۰۱هجری قمری را دارد». همین جا فرصتی است تا یاد آوری کنم که در بناهای سراسر ایران، و از جمله در مسجد جامع اصفهان و هر ابنیه ی دیگری که مدعی قدمت پیش از صفوی برای آن اند، هرگز یادگار نوشته ای بر دیوارها به خط فارسی ندیده ایم که تاریخ پیش از صفویه را نشان دهد. این مطلب عجیب تنها به ما یاد آوری می کند که یا مردم پیش از صفویه یادگار نویسی بر دیوارها را حرام می دانسته اند و یا با اعتبار بیش تر قبول کنیم که خط و زبان فارسی سوقاتی همراه نورسیدگان صفوی و زبانی مهاجر به ایران از همان عهد است. چنان که زبان ترکی در بیزانس باستانی مهاجر است. موضوعی که باز شکافی آن را به یادداشت های بعد موکول می کنم.

برای آشنایی با تکنیک فوق ممتاز ساخت، در کاروان سراهای عهد صفوی کافی است به بقایای این آب انبار در همان کاروان سرای سیاه کوه ورامین توجه کنید. دیواره هایی آجری با ملاتی نفوذ ناپذیر که محلی ها را از استخراج آجری سالم از میان آن، ناکام گذارده است و از آن مهم تر سیستم تغذیه ی آب به این مخزن است که به راستی از تکنیک اجرایی و تمدنی ویژه حکایت دارد.

این مجرا و کانال سنگی مجوف که سه کیلومتر درازا دارد، آب چشمه ای را از فراز بلندی های شرقی کاروان سرا به آب انبار می رسانده، که از ظرافت و دقتی باور نکردنی در ساخت بهره برده است. آیا کسی قرینه ای برای این لوله کشی سنگی پر کار و زحمت، در ایران باستان و یا در هزاره ی نخست اسلامی در ایران سراغ دارد، تا سیستم تغذیه ی آب در کاروان سرای سیاه کوه ورامین را تقلید و یا تکمیل شده ی آن بدانیم؟!!!

دیوار سازی بیرونی کاروان سرای سیاه کوه تماما با بلوک های سنگی جدا تراش بالا رفته، که نمی دانیم از چه بابت بر بخشی از آن گچ کشیده اند. شاید بنا بر آن چه در سطور بعد می خوانید، بر این سنگ ها نشانه هایی ثبت بوده است که مردم زمان ما برای دیدار از آن نامحرم شمرده می شده اند.

چنان که ظرافت ساخت و طراحی در بناهای داخلی و حجره های صاحبان کالا، در حد فوق تصور است. آیا کسی از ایران ماقبل صفوی، همانندی حتی نسبی، در برآوردن ابنیه ی عمومی و یا اصولا نمونه ای از چنین تدارکات و حجره سازی ها سراغ کرده است، تا این یکی را فرزند بالغ شده ی آن بپنداریم؟!!

اینک به این علائم معماری که تقریبا بر اکثر بلوک های سنگی کاروان سرای سیاه کوه ورامین از عهد صفوی باقی مانده ، نیک توجه کنید. باید در این باره چه بیاندیشیم: معماران ایرانی عهد صفوی دوره دیده ی دانشگاه های معماری اروپا بوده اند یا باور کنیم که تحول دوران صفوی یک تحول وارداتی محض برای تبدیل یک سرزمین پوریم زده، به مرکزی از تجمع و تولید و تجارت و غیره، برای پنهان کردن واقعیت های تاریخ ایران از دید سیاحانی بوده است که به تدریج از راه می رسیده اند؟!! صاحبان علاقه و حوصله باید بگردند شاید در بقایای ساختمانی صفوی، در حوزه های زیستی خود، از این گونه علائم معماری عهد صفوی بیابند که به همت سازندگان اروپایی بر پا شده است. با این توجه که تمام این گونه نشانه های راه نمای اجرا را، با پایان گرفتن کار ساخت، با خمیر پودر سنگ می پوشانده اند که به مرور زمان با ریختگی خمیر، نمایان شده است. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه نوزدهم آبان 1386 و ساعت 12:15
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۰
پیش تر هم، در یادداشت ۷۳، مختصرا درباره قلمدان های زمان صفوی مطلب گذارده بودم، که شاخه و شعبه ای اصلی از صنایع دستی آن زمان حساب می شود. بحث اساسی و اشاره ی اصلی آن گفتار در این باره بود که نه سازندگان آن قلمدان ها و نه نقوش بر آن، پایه ی بومی ندارند و مکتبی ملی را معرفی نمی کنند. در جریان کار بر روی کتاب «کارهای لاکی» باز هم به نکات بسیار روشنگر دیگری برخوردم که به کار آگاهی عمیق تر در موضوع ظهور صفویه می آید:
همان ماجرای تکثیر ستاره ی داود به تعدادی سرسام آور را در نقش فوقانی این قلمدان نیز می بینید.
«سومین اثر مهمی که به فهرست گونه ها افزده شده، یک قلمدان لاکی است که قدیمی ترین نمونه های متعلق به ایران و قلمدانی زیباست که در نیمه ی نخست قرن هفدهم میلادی در اصفهان ساخته شده و در خلال ۲۵۰ سال بعد به طور پراکنده تولید گونه های دیگری از این محصولات را نیز شاهدیم».
(نقل از متن در حال آماده شدن کتاب کارهای لاکی که هنوز شماره صفحات معینی ندارد)
این نقل دست آویز نخستین حیرت من بود که اگر قدیمی ترین و نخستین قلمدان ایرانی را قریب ۴۰۰ سال پیش یافته ایم، پس این همه شاعر صاحب سخن و ادیب و منجم و مفسر و مورخ، که معروف است از قرن نخست هجری در ایران اسلامی قلم به دست و صاحب اثر بوده اند، ابزار نوشتارشان از چه جنس بوده، کجا نگهداری و چه گونه با خود حمل می کرده اند و چرا تاکنون حتی یک دوات زنگ زده ی پیش از صفویه هم نیافته ایم و آیا همین اشاره ی مختصر، تمام ادعاها و اداهای کنونی در باب ادبیات و آثار درخشان زبان فارسی را به هوا ارسال نمی کند؟!!!
«در پس زمینه ی نقاشی این قلمدان، یک پارک با درختان نخل و بوته زاری بر لب ساحل دیده می شود که احتمالا مرتبط به رودی بزرگ و یا کنار دریاچه ای است. در گوشه ای دور دست شهری دیده می شود با برج های کلیسا و صلیب طلایی بر آن ها، یک پل، استحکامات و تپه هایی در پس زمینه نیز قابل تشخیص اند. آثاری از این دست توسط برخی نقاشان و در راس آن ها مصطفی شیرازی ساخته شده است».
(همان)
«قاب مرکزی بزرگ، حامل تصویر کشیشانی ارمنی و جماعاتی از ایشان است که دو کالسکه ی اروپایی در طرفین آن دیده می شود. در قاب های کوچک طرفین زنانی نقاشی شده اند که نزد مردان روحانی تعلیم می بینند».
(همان)
سپس دچار تعجبی دیگر می شدم که مگر استادان این بزرگواران قلمدان ساز، از جمله این مصطفی شیرازی، که نام اش به درد اثبات زیر جلکی وجود شیراز پیش از کریم خان نیز خورده است، اهل کدام خطه و مبلّغ کدام مکتب بوده اند که غالبا کم ترین نشانه هایی از نمایه های بومی زمان خود در آثارشان دیده نمی شود؟ شاید که نقاشان ما در زمان صفویه نیز برای آموزش عمومی به تر عازم پاریس می شده اند، که این همه الگوهای فرنگی را در کارهای شان شاهدیم؟!!!
«تزیینات این قلمدان بزرگ از کیفیت بسیار عالی برخوردار است و از آن به عنوان یکی از به ترین نمونه های لاک الکل صحافان یاد شده است. نقاشی های رو و داخل و در قلمدان دارای ترکیب بندی افقی است. روی آن منظره ای از درختان و بناها به سبک اروپایی دیده می شود. در پیش زمینه سه زوج ایرانی در صحنه های مختلفی از نوازش های عاشقانه و نوشیدن ترسیم شده اند. در انتهای سمت راست نیز دو زن نوازنده دیده می شوند».
(همان)
و چنین فرم هایی هم، باز هم تعلقات دینی این هنرمندان را نامکشوف می کند و چنین به نظر می رسد که در مجموع استادان لاکی کار عهد صفوی نیز مشغول تبلیغ همان خوش باشی بوده اند که عمدتا در شعر فارسی رواج دارد.
«مردمان حاضر در تصویر، همگی در هیات اروپایی اند. حاشیه ای متشکل از طومارهای گل دار به رنگ طلایی روی زمینه ای با خال قرمز ترسیم شده است. وجه بیرونی درب، تصویر دیگری از مردمان اروپایی و در آلاچیق یک دستفروش با پرندگانی کوچک و دو زن و دو کودک دیده می شوند. قابی از پیچک های طوماری به سبک روکوکو بر وجه داخلی درب ترسیم شده، درون آن نقاشی یک زن است که کودکی را نگه داشته و منظره ای نیز در پس زمینه دارد... ظاهر تمامی نقاشی ها کاملا اروپایی است و جملگی کیفیتی بسیار بالا دارند. نقاش این آئینه، همان گونه که از امضای آن پیداست، میرزا محمد باقر مذهب نقاش باشی آستان قدس یعنی بارگاه حضرت امام رضا در مشهد است. محمدعلی کریم زاده تبریزی جهت گشودن مدخل در این باب دو مرجع در اختیار داشته: اول امضای موجود بر این قاب آئینه و دوم، نامه ای که در اختیار خود او بوده است. در متن نامه، به عنوان سوم شخص، چنین خطاب شده است: «حاجی نقاش باشی و خادم امام رضا» و در ادامه آمده است: «مردی فاضل و صاحب هنر که خاندان اش پشت در پشت مشوق کار خیر و اعمال ثواب بوده اند». از مخاطب نامه که احتمالا مقام مهمی در حرم و بارگاه داشته درخواست شده تا امتیاز و مقام پدر را به محمد باقر عطا کند».
(همان)
و بالاخره هنگامی که با چنین درآمیختگی غیرقابل توضیح در نقش اندازی های مسیحی در وجه بیرونی و تظاهر به تشیع در وجه داخلی آثار روبه رو می شدم، جز پناه بردن به خداوند چاره ای نمی شناختم و کلید گشایشی نداشتم. بدین ترتیب در زمان صفوی نیز هنرمندان صاحب اثر، قابل شناسایی دقیق نیستند و مانند این همه نام ظاهرا بزرگ پس از پوریم، که گویی عالم و آدم را از همه چیز دانی و قدرت فصاحت و دیگر دانایی های خویش به حیرت وا می داشته اند، از فردوسی و بیرونی تا حافظ و بهزاد نقاش، هیچ یک، حتی برای نمونه شرح حال و شجره ی قابل تعقیب ندارند!!!
«کاتبان، مدیران و مورخان، به دلیل آن که در کارهای روزمره از خطاطی استفاده می کردند، با این هنر بیش تر آشنایی داشتند تا با هنر نقاشی، که نمونه های آن در گنجینه ها حفظ و نگه داری می شد و دور از دسترس بود. بنابراین، گزارش های آن ها درباره نقاشان و هنر نقاشی، معمولا کلیشه ای و با حداقل توصیفات بود. خواندمیر درباره نقاش معاصر خود، بهزاد (۹۴۱-۸۷۱ ه. ق) می گوید: «استاد کمال الدین بهزاد مظهر بدایع صور است و مظهر نوادر هنر، قلم مانی رقم اش ناسخ آثار مصوران عالم و بنان معجز شمیم اش ماحی تصویرات هنروران بنی آدم».
چنین ستایشی درباره سبک و شایستگی های کسی که سرپرست کتاب خانه-کارگاه سلطنتی صفویه شد، البته اطلاعات چندان زیادی درباره او به ما نمی دهد. شاید بهزاد به دلیل کهولت سن در آن زمان نمی توانست چندان فعال و پرجنب و جوش باشد، ولی حضور و راهنمایی های ارزنده ی او، باعث پیشرفت نقاشان پیر و جوان در عهد صفوی و سرانجام منجر به ایجاد سبک نقاشی جدیدی در قرن دهم هجری شد. به اعتقاد وقایع نگاران ایرانی، بهزاد، آخرین نقاش است و نام اش به جای نام مانی قرار گرفته و نیز در مقایسه با دیگر نقاشان، برتر دانسته شده است. از آن پس، بسیاری از نقاشان آثار خویش را به نام بهزاد جعل می کردند تا بل که بتوانند به آثار خویش اعتبار و ارزشی بخشند که این مساله در تشخیص آثار اصیل بهزاد البته مشکلاتی ایجاد کرده است».
(ابوالعلاء سودآور، هنر دربارهای ایران، ص ۹۵)
چنان که مرسوم است و پیش تر به میزان کافی در این باب سخن گفته و سند ارائه داده ام، مورخان در جای عرضه ی پایه های اقتصادی و تولیدی، در جوامع هزاره ی نخست ظهور اسلام در ایران، بر نمایشات و گمان های فرهنگی و هنری تمرکز کرده اند و اوج تلاش آنان، در عهد صفوی، در بالا گرفتن و بر دست بردن تابلوهای نقاشی کسانی بوده است که گرچه اندک مستندی در اثبات حضور آن ها، جز همین شاید ها نمی شناسیم و زادگاه و مدفنی در ایران ندارند، ولی گویا چنان مکاتب جهانی در هنر نقاشی را بنیان گذارده اند که تالی آن ها در میان ملت های دیگر ظهور نکرده است. با این همه معلوم نیست چرا سلاطین صفوی، کار این هنرمندان پر آوازه ی خودی را قبول نداشته، آن ها را به هیچ گرفته و سفارش نقاشی از شمایل خود را به فرنگیان می داده اند تا در موزه های اروپا جاودانه شوند!!!؟



به گمان من هر یک از این تابلوها، سند مطمئنی برای رد هر مبنایی است که اینک در باب صفویه روایت می کنند اگر فقط از خود بپرسیم که چرا رضا عباسی خودمان تصویری از یک شاه صفوی نساخته است؟!!! بدین ترتیب معلوم نیست از چه طریق می توان هستی ملی این سرزمین را، در عهد صفویه اثبات کرد و چه گونه و با چه منطقی بر پا شدن خیمه های سلطنت سلسله صفوی را باید نشانه ای از آغاز رشد طبیعی و بومی در میان ایرانیان گرفت؟!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 و ساعت 16:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۱
هنگامی که از منظر مورخ و نه متعصبی پان اندیش، به ظهور صفویه می نگرم و با وارد کردن این اصل مسلّم که رد پایی از مدیریت سیاسی و برگه هایی از مفاهیم ملی، در کوچک ترین آمار و آماج خود، در ایران پیش از صفویه قابل دیدار نیست، آن گاه نقش بستن و رسامی خطوط مرزی، در اندیشه ی نخستین سلاطین صفوی، به معضلی ناگشودنی بدل می شود و این سئوال که آن ها چه گونه تعیین کرده اند تا کجا اسب بتازند، چه حدودی را ایران بیانگارند و زیر نگین آوردن کدام جغرافیا و مردمی را حق تاریخی خویش گمان کنند، بدون جواب می ماند.
«ظهور سلسله ی صفویه در تاریخ کهن سال ایران، از چند نظر حائز اهمیت است که مهم ترین آن ها وحدت ملی و رسمیت یافتن مذهب شیعه و ترقی هنر و صنایع است. این سلسله به شیخ صفی الدین اردبیلی که از عرفای نامی زمان خود بوده، و دارای مریدان زیاد بود، منسوب اند... موسس سلسله ی صفویه، شاه اسماعیل صفوی فرزند سلطان حیدر است که در سال ۹۰۵ هجری اصفهان، یزد و کرمان را یکی بعد از دیگری به تصرف خود درآورد و در سال ۹۱۴ هجری بغداد و دیار بکر را از تصرف خاندان آق قویونلو خارج کرد و در سال ۹۱۶ هجری در طاهر آباد مرو شیبک خان ازبک را شکست داد و او را کشت و حدود قلمرو خود را تا رودخانه ی جیحون رساند».
(عزیز الله بیات، کلیات تاریخ تطبیقی ایران،ص ۲۸۵)
حتی اگر همین متن را برای ورود تاریخی به موضوع صفویه بپذیریم، این که پیروان یک شیخ عارف، که منطقا نباید نظامی بیاندیشند و قواعد شمشیر زنی بدانند، ناگهان سوار بر اسب، یکی بعد از دیگری شهرها را بگشایند، از نظر مورخ، به قدر پشت ناخنی اعتبار و ارزش و امکان تاریخی ندارد و به دیگر افسانه های هویت شناسانه ی این سرزمین می پیوندد که مثلا هخامنشیان فاقد یک سر پناه معمول در ایران را گشاینده ی ۱۲۷ ایالت می شناساند، ساسانیان بی اساس را دویست سال به جنگ با رومیان و یونانیان وا می دارد و محمود غزنوی و نادر شاه برخاسته از چند چادر را مگررا به تسخیر هندوستان می فرستد. اینک و خلاف معمول خود، پیش از ورود به جزییات و رعایت آمادگی های ذهنی لازم، تنها با رجوع به پیش زمینه ی قبلی، صفویه را چنین توصیف می کنم: مدیرانی غیر بومی، سرزمینی بدون مدعی را، تا لبه ی برخورد با تجمع های سیاسی همسایه، برابر برنامه و سرمایه ای معین، با ساخت و سازهایی نمایشی، به کشوری دارای تاریخ تبدیل می کنند. امتداد بدون معارض این گسترش را می توان و باید مرکز ثقل اجرای نقشه ی قتل عام بزرگی دانست، که یهودیان در میان حکومت خشایارشا به راه انداختند و خود آن را به نام قتل عام پوریم معرفی کرده اند، امتدادی که در سلسله ای از افت و خیزهای فرهنگی آتی، سرانجام ایران نامیده شد. کاملا درست ادراک کرده اید، اگر گمان می کنید که می خواهم ادعا و اثبات کنم که بنا بر اسناد موجه غیر قابل تردیدی که از این پس و به تدریج ارائه خواهم داد، در ایران سلسله ای به نام صفویه حاکمیت معینی نداشته و تاریخ این سرزمین، در دورانی مشخص، تنها با نمایندگانی از کمپانی های بین المللی مواجه بوده است که سرمایه ی بزرگی را اندک اندک و در طول دو قرن برای تبدیل مرکز اصلی اجرای نسل کشی پوریم، به سرزمینی تاریخی و با روابط ملی، به کار انداخته و آن گاه که نتیجه ی اقدامات شان را در دفترهای قلابی سیاحان فرمایشی ثبت کرده اند، پس از شست و شوی کامل رد پای جنایات پوریم، به بهانه ی حمله افغان های کم توان، آن امپراتوری معظم را بر می چینند و بار دیگر این خاک را به حال خویش رها می کنند تا کاروان سراهای بی کاربرد مانده ی آن، در سرزمینی که بدون آن سرمایه گذاران مجددا به افلاس کشیده شده، به مرور ایام بپوسد.
جذاب ترین بخش تاثیر اجرای این سناریوی طبیعتا دراز مدت بین المللی، زمانی بروز می کند که می بینیم فعالیت ها و ساخت و سازهای آنان، مردم پناه گرفته بر بلندی قلعه ها را به عنوان روزمزدان، به دشت می کشاند، موجب ایجاد دهات پر تعداد و پراکنده، در کنار آب گذرها می شود و در تحولات بعد، تاریخ پس از پوریم ایران، با حضور این تجمع های کوچک به میدان رانده شده و پیشه آموخته و قشر به شهر کشیده شده ی آن، آغاز می شود!!! قبل از این که رگ های گردن خویش برافرازید و صورت را با هیجانات خام ناسیونالیستی برفروزید، از خود بپرسید در سرزمینی که هیچ پیشینه ی تولید و توزیع نداشته، ردیف کردن نمایشی این همه کاروان سرا در تمام مسیرهای اصلی، برای پاسخ گویی به چه نیاز تجاری، برای جا به جایی کدام کالا و محصول چه مانوفاکتور و یا کارگاهی بوده است، هنگامی که تا همین اواخر، اجتماعات اصلی این سرزمین، یعنی عشایر و ساکنان دهات، خود کفا بوده اند؟!!!
به تعدد و تکرار می شنوم که نسبت دادن این همه توانایی به قوم کوچک یهود، به بافتن مالیخولیا می ماند. مالیخولیا را کسانی می بافند که بی خبر از عناصر تاثیر گذار بر تحولات قرون اخیر، قدرت یهود را در سرزمین اسراییل جست و جو می کنند که حتی یک دهم یهودیان جهان را نیز در خود ندارد که ظاهرا مظلومانه مشغول ساختن کیبوتص های دموکراتیک خویش اند. آن ها نمی دانند که مداخلات یهود در تاریخ و تمدن تراشی برای ایرانیان، تنها زنگ تفریح حضور آنان در تحولات اخیر جهان بوده است و نمی توانند رد پای کنیسه را در تولید اروپای نو، در غارت آفریقا، در تصرف سراسر قاره ی آمریکا، در نابود و بی هویت کردن بومیان آن، در تصرف چین و هند، در به هم ریختن پایه های سنت و اصالت در آسیای جنوب شرقی و در ژاپن و کره و در بر پا کردن دو جنگ جهانی ببینند و با خبر نیستند که هفتاد و پنج در صد تمام سرمایه گذاری های رسمی جهان یهودی است و بادبادک اوج گرفته ی غرب و دنباله ی شرقی آن، تنها با فوت پول یهودیان در هوا مستقر مانده و سقوط نمی کند و اطلاع ندارند که از زمان تصرف و تخریب اورشلیم به دست اسکندر بزرگ، تا جنگ جهانی دوم، یهودیان بیش از دو هزار سال، مخفیانه و پراکنده، چون سیب درون کرم، شیره ی جهان را مکیده اند.


شاید برای درک به تر مدخل تازه ای که در باب صفویه می گشایم، توجه به تابلوهای بالا، که باز هم نقاشی صورت سفیران شاه عباس و همراهان آن ها به دست نقاشان اروپایی است، بی کاربرد نباشد. از قرائن و تطابق های زمانی، ظاهرا این ها سفیران شاه عباس اول اند که می نویسند در ۹۹۶ هجری برابر با ۱۵۸۷ میلادی، قریب ۴۲۰ سال پیش در میانه ی قدرت دولت صفویه، به تخت نشسته است.
«بار دیگر به خاطر بیاوریم که در قرن هیجدهم آلمان یک ملت نبود، بل که فدراسیونی نا استوار از کشورهای مستقلی بود که در ظاهر «امپراتور مقدس روم» در وین را به عنوان رهبر خود پذیرفته بودند و گاه گاه نمایندگانی به رایشتاگ یا دیت آن امپراتوری، که وظایف اصلی اش شنیدن نطق ها و تحمل تشریفات و انتخاب امپراتور بود، می فرستادند. این کشورها زبان، ادبیات و هنر مشترکی داشتند ولی از لحاظ آداب،لباس، پول رایج و عقاید مذهبی با یکدیگر متفاوت بودند. این از هم گسیختگی سیاسی منافعی هم داشت. تعدد دربارهای امیر نشینان به تنوع تحرک آور فرهنگ ها کمک می کرد. ارتش های آنان برای ایجاد وحشت در دل اروپاییان با یکدیگر متحد نمی شدند و کوچک بودند و به دلیل سهولت مهاجرت، به میزان قابل توجهی روا داری مذهبی در مذهب، رسوم و قوانین بر کشور کلیسا، و مردم تحمیل می شد».
(ویل دورانت، جلد دهم، روسو و انقلاب، ص ۶۸۵)
ویل دورانت همین مطلب را در جای دیگر و با وضوح و روشنی بیش تری چنین آورده است:
«آلمان، مانند ایتالیا، در قرن شانزدهم، ملتی واحد را، اگر مفهوم آن مردمی تحت یک دولت و قانون باشد، تشکیل نمی داد. آلمان در ۱۸۰۰ به صورت اتحادیه ی سست بنیادی بود، مرکب از ۲۵۰ کشور که هریک قوانین و سیستم مالیاتی مخصوص خود را داشت، و بسیاری از آن ها دارای ارتش و مسکوکات و مذهب و آداب و لباس ویژه ی خود بودند و برخی به لهجه ای سخن می گفتند که برای نیمی از جهان آلمانی نامفهوم بود».
(ویل دورانت، جلد یازدهم، عصر ناپلئون، ص۸۲۱)
اگر تا قرن هجدهم و به اقوال معتبر و دقیق تر تا سال ۱۸۷۱ میلادی، ملتی به نام آلمان با مرکزیت واحد و امپراتوری مشخص وجود ندارد که سفیری را از سرزمینی بپذیرد و به نقل مصاحب که می نویسد: «تاریخ ملت آلمان به عنوان یک ملت واحد از ۱۸۷۱ آغاز می شود»، پس کسی از این معمای بزرگ پرده بردارد که شاه عباس، که برابر قبول کنونی، لااقل دویست سال پیش از تشکیل ملت آلمان به قدرت رسیده، به دربار کدام امپراتور آلمان سفیر فرستاده و رد پای این ردلف دوم را کجا باید یافت؟

نگاهی به نقشه ی اروپای انتهای قرن هیجدهم بیاندازید، که از جلد دهم کتاب ویل دورانت برداشته ام، آیا در آن جا کشور آلمان پیدا می کنید و جز ارباب نشین های مستقل بدون پیوند با یکدیگر که ویل دورانت آن ها را تا دویست و پنجاه نوع شماره می کند، چیز دیگری می یابید؟!! آن گاه در جست و جوی آن ردولف دوم به کسی در مجارستان بر می خوریم که گویی زمانی در مجتمع مقدس امپراتوران رومن در اروپای قرون وسطی سرکرده ای بوده و ظاهرا افتتاح دکان تازه ای در برابر دربار واتیکان شمرده می شده است. یک امپراتوری موهوم که پایتخت و تاریخ ندارد و اسامی درازی از صاحب منصبان آنان را در اطلاعات انسکلوپیک کنونی ردیف کرده اند که لااقل یکی از آنان به خواننده پیش از رجوع به آن اسامی، به شرح زیر هشدار می دهد:
(Redirected from List of Holy Roman Emperors)
Jump to: navigation, search
This article does not cite any references or sources. (October 2006)
Please help improve this article by adding citations to reliable sources. Unverifiable material may be challenged and removed
«اطلاعات این مقاله قابل هیچ استناد و ارجاعی به عنوان منبع و ماخذ نیست»!!! و بعد هم از مراجعه کننده درخواست می کند که با داده های تازه موجب تصحیح و یا حذف کل مقاله شود!!! چنین شرطی تمام نوشته ها درباره ی امپراتوری مقدس رومن را به کشک خشک تبدیل می کند به خصوص که در اصل مقاله به وضوح یاد آوری می شود که نمی توان برای این امپراتوری مکانی را به عنوان پایتخت ثابت معین کرد!!!! آنان که کارد یهودیان را در پس این قصابی تاریخ اروپا ی دو قرن پیش هم نمی بینند، باید که از توانایی های آنان در اجرای پروژه ی پوریم و در اعزام متخصصانی برای باز سازی ایران، با عنوان صفویان دچار ناباوری باشند و برای این که بدانید تا کجا در ساختن صحنه های قلابی تاریخ و تمدن و فرهنگ استاد شده اند، به نامه ی زیر از بوریس گودونف، تزار ناشناس روس در زمانی که هنوز در آن سرزمین هم دولت مرکزی تشکیل نشده توجه کنید که مرا به یاد نامه ای می اندازد که از قول پیامبر گرامی در معاف کردن زردشتیان از پرداخت جزیه و یا نامه هایی به نام عمر و علی و داریوش جعل کرده اند:
نامه ی بوریس گودونف، تسار روسیه به رودلف دوم امپراطور آلمان«بنام ثالوث الاقدس... ،
ماتسار، و دوک بزرگ، بوریس ...،
به برادر عزیر و الاشان خود رودلف دوم، امپراطور متنخب رومیان...،
آن برادر بسیار گرامی به توسط سفیر خود اتی ین کاکاش نامه ی مشفقانه ای برای ما فرستاده نوشته بودند که سفیری بدربار شاه ایران روانه می دارنر تا با ایشان معاهده ای دوستانه بندد و باطلاع ایشان رساند که آن برادر گرامی با ترکان در جنگ است و قصد دارد که این جنگ را ادامه دهد و از شاه ایران خواستار است که ایشان نیز بر متصرفات سلطان عثمانی بتازند و تمام قوای خود را در اضمحلال قدرت وی به کار برند.
ضمناٌ آن برادر گرامی از ما نیز خواسته بودند که در این امر یاری کنیم و وسائل عبور سفیر ایشان اتی ین کاکاش را از ممالک خویش به جانب ایران فراهم سازیم و شاه ایران را از رسیدن او ممالک خود مستحضر نمائیم و کاری کنیم که با توجهات ما ماموریت مشارالیه به خوبی انجام گیرد.
ما بوریس فدورویچ، تسار و دوک بزرگ مستقل سراسر روسیه، نامه ی آن برادر گرامی را از سفیر ایشان دریافت کردیم و با نیک خواهی کامل خواندیم، اوامر اکید صادر کرده ایم که وسایل عبور او را از اسب و آذوقه و آن چه برای رسیدن مشارالیه به ممالک شاه ایران لازمست فراهم سازند تا به آسانی از ممالک وسیع ما بگذرد. به علاوه امر کرده ایم که دسته ای سوار او را همراهی کنند.
برای این که محبت های برادرنه ی خور را نسبت با آن اعلی حضرت نشان داده و موافقت خود را با مقاصد ایشان آشکار ساخته باشیم، با اعلی حضرت شاه ایران نوشتیم و خواهش کردیم که با برادر گرامی ما، ردلف دوم، امپراطور رومیان، مناسبات برادرانه برقرار سازد و با ایشان بر ضد سلطان اتحاد کند.
به همین نظر جناب یاروسلاوسکی را با ملتزمین بسیار به سفارت روانه ی دربار شاه ایران کردیم تا از ایشان خواهش کند که به پاس محبتی که به ما دارند خود فرماندهی سپاهی را که به جنگ سلطان می فرستند به عهده گیرند و به هیچ گونه با او صلح نکنند، و وعده دادیم که در این صورت هر وقت که بر ضد سلطان به جنگ پردازند با ایشان مساعدت خواهیم کرد. اعلی حضرت شاه ایران نیز بنا به خواهش ما خود فرماندهی سپاه را به عهده گرفته از ممالک خود خارج شدند و به جنگ با سلطان که دشمن آن برادر گرامست قیام کردند. ما نیز یکی از رعایای خود آلکساندر گروزینسکی را با سپاه فراوان بیاری ایشان روانه کردیم.
حکام و فرمانروایان دیگری هم که ممالکشان همسایه ی ایران است و پیش از این مطیع ترکان بوده اند بگروزینسکی پیوسته اند. ما تمام این اقدامات را به خاطر دوستی برادر خود رودلف امپراطور رومیان و برای اثبات این که در هر امری با او موافقیم کرده ایم. بیاری خدای و کمک ما شاه عباس بر ترکان شکست ها فاحش وارد آورده و شهرها و ایالات فراوان از ایشان گرفته و بسیاری از آنان را مقتول و اسیر ساخته و در ممالک سلطان از قتل و غارت دریغ نکرده است.
اعلی حضرت شاه ایران بنا به خواهشی که از او کرده ایم جنگ با سلطان را ادامه خواهد داد و اخبار فتوحات خود را به توسط سفیر خویش مهدی قلی بیگ از بستگان خود برای او فرستاده است. همین سفیر مامور است که بدریار اعلی حضرت امپراطور رومیان، برادر ما نیز بیاید و نامه ها و دستورهایی درباره ی مسایل سابق الذکر همراه دارد.
از آن چه گذشت آن اعلی حضرت مراتب اشتیاق ما را بابر از مراسم برادری و ارائه شواهد نیک خواهی در خواهند یافت.
در قصر ما در مسکو، پایتخت کشور روسیه در سال ۷۰۱۲ از خلقت عالم در ماه اوت نوشته شد».
(نصرالله فلسفی، تاریخ روابط ایران و اروپا در دوره ی صفویه، ص۱۸۷)
ملاحظه فرمودید؟ اگر منابع اطلاعاتی امروز هم نمی تواند رد پای مشخص و آشکاری از رودلف دوم در تاریخ آلمان و حتی سراسر اروپا بیابد، پس لازم است که نامه ای خطاب به وی از تزار روسیه در چهار صد سال پیش پیدا شود تا نه فقط رودلف دوم بل مجموعه ای از دروغ های شاخ دار دیگر در موضوع جنگ ایران و عثمانی را تایید کند!!! این بوریس گودونف یک سهراب واره در افسانه های قرون اخیر روسیه است که همانند تعزیه های شاه نامه ای ما، به نام او اپرایی ساخته اند، چنان که ترکان به نام شاه اسماعیل صفوی اپرا نوشته اند و اندازه ی دانایی و اشراف او به جهان را می توان از تاریخ گذاری من درآوردی ذیل نامه ی او دریافت!!! آیا نبض این جعلیات مرتبط با یکدیگر، جز زیر دست خاخام های برنامه ریز کنیسه، در کجا می تپیده است؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 و ساعت 6:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۲
آن منظره ای که اینک از تسلط سلسله صفوی در برابر چشم داریم، مطلقا مجموعه ی سیاسی درخور تفسیر و قابل شناختی را مجسم نمی کند. زیرا اصل مهم تحولات تدریجی را شاهد نمی شویم و اگر شرح زیر را در باب کرونولوژی سلاطین صفویه قبول کنیم، پس با مراجعه به مانده های از صفویان، چنین به نظر می رسد که آن سلسله از شاه عباس اول آغاز و هم به او نیز ختم می شود.
۱. شاه اسماعیل اول، ۹۰۵-۹۳۰ هجری
۲. طهماسب ائل پسر شاه اسماعیل، ۹۳۰-۹۸۳ هجری
۳. شاه اسماعیل دوم پسر شاه طهماسب اول، ۹۸۴-۹۸۵ هجری
۴. سلطان محمد خدابنده پسر شاه اسماعیل دوم، ۹۸۵-۹۹۶ هجری
۵. شاه عباس اول پسر سلطان خدا بنده، ۹۹۶-۱۰۳۸ هجری
۶. شاه صفی نوه شاه عباس اول، ۱۰۳۸-۱۰۵۲ هجری
۷. شاه عباس دوم پسر شاه صفی، ۱۰۵۲-۱۰۷۷ هجری
۸. شاه سلیمان پسر شاه عباس دوم، ۱۰۷۷-۱۱۰۵ هجری
۹. شاه سلطان حسین پسر شاه سلیمان ۱۱۰۵-۱۱۳۵ هجری
۱۰. شاه طهماسب دوم، ۱۱۳۵-۱۱۴۵ هجری
۱۱. شاه عباس سوم، ۱۱۴۵-۱۱۴۸ هجری
با قبول این نمایه، به سلسله ای از حکومتگران بر می خوریم، که گویا بدون هیچ فاصله ای، قریب ۲۵۰ سال بر این سرزمین مسلط بوده اند. اگر مورخی بخواهد آثار حضور این سرکردگان و تغییرات تاریخی و افت و خیزهای اقتصادی و فرهنگی دوران این سلاطین را بررسی کند، او را به تماشای اصفهان می فرستند، چنان که جست و جوگر هخامنشیان، جز این که راهی تخت جمشید شود، چاره ای ندارد. چرا که نشانه های اختصاصی حضور تاریخی این دو سلسله ی مهم، فقط در تخت جمشید و در اصفهان جمع شده است!!!
«غیر از این اطاق ها، در اطراف میدان بناهای بزرگی است که عبارتند از «در قصر سلطنتی» یعنی عمارت عالی قاپو و «در حرمسرا» در سمت مغرب و «مسجد صدر» یعنی مسجد شیخ لطف الله و در مشرق عمارتی که ماشین های متعددی در آن قرار دارد و آن را «ساعت سازی» می نامند. در جنوب میدان مسجد شاه و در شمال آن بازار واقع شده. میدان دارای دوازده مدخل عمده و چند مدخل کوچک است. در مرکز میدان دکل بزرگی است به بلندی ۱۲۰ پا که در روزهای رسمی برای نشانه زدن به کار می رود. در شمال و جنوب میدان به فاصله ۳۵ پا از نهر دو ستون سنگی واقع شده که دروازه های بازی چوگان است. سید عبدالحسین خاتون آبادی، مولف تاریخ وقایع السنین والاعوام، معاصر با جانشینان شاه عباس کبیر، بنای میدان نقش جهان را در سال ۱۰۱۱ هجری ضبط کرده است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص ۳۹۶)
بی تعارف کتابی شامل و کامل تر از تالیف هنرفر، در معرفی گوشه و کنار اصفهان و ثبت درست مشخصه های آثار و بقایای تاریخی آن شهر، که تا حد امکان بر قرینه ها و قول ها و اسناد و کتیبه ها متکی است، وجود ندارد. مورد استفاده ی من از آن کتاب و نیز کتاب اصفهان، تالیف نور صادقی، که داده های یکدیگر را تایید می کنند، مصروف شناسایی عمده ترین آثار صفوی در اصفهان بوده است.
«این مسجد که شاهکاری از معماری کاشی کاری ایران در نیمه اول قرن یازدهم هجری است به فرمان شاه عباس اول ساختمان آن شروع شده و سر در زیبای آن در سال ۱۰۱۲ هجری به پایان رسیده و سال اتمام ساختمان و تزیینات کاشیکاری آن ۱۰۲۸ هجری قمری است. سال اتمام سردر مسجد به موجب کتیبه ای که به خط ثلث با کاشی سفید معرق بر زمینه ی لاجوردی نوشته شده به شرح زیر است: «امر بانشاء هذا المسجد المبارک السلطان الاعظم والخاقان الاکرم محیی مراسم آبائه الطاهرین مروج مذهب الائمة المعصومین ابوالمظفر عباس الحسینی الموسوی الصفوی بهادرخان خلدالله تعالی ملکه و اجری فی بحار التایید فلکه به محمد و آله الطیبین الطاهرین المعصومین صلوات الله و سلامه علیه و علیهم اجمعین. کتبها علی رضا العباسی ۱۰۱۲» و سال اتمام ساختمان مسجد، یعنی۱۰۲۸ هجری قمری، در داخل محراب کاشیکاری معرق بی نظیر آن در دو لوحه به خط نستعلیق سفید بر زمینه کاشی لاجوردی به شرح زیر آمده است: «عمل فقیر حقیر محتاج به رحمت خدا محمد رضا بن استاد حسین بناء اصفهانی ۱۰۲۸». در یک لوحه به خط نستعلیق سفید بر زمینه ی لاجوردی در بالای پنجره کاشیکاری زیبای سردر به خط علیرضا عباسی نوشته شده است: «مایه محتشمی خدمت اولاد علی است». ».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص ۴۰۴-۴۰۱)
این شرح مفصل و ممتاز، که با مراجعه به حواشی مسجد شیخ لطف الله منقور شده، شناس نامه درست آن مسجد در کنار شرقی میدان نقش جهان اصفهان است، تا معلوم شود که این مسجد را هم، درست همانند تمام میدان، در عهد شاه عباس ساخته اند. مورخ در برخورد با القاب این سلطان صفوی، که در بالا آمده، مردد می ماند که مگر لباس علمای دین را بر پیکر او مسماتر و مناسب تر بداند یا نه؟
«این کاخ از بناهای شاه عباس کبیر است که در ربع اول قرن یازدهم هجری ساخته شده و محل حل و فصل امور کشور و دربار پادشاه بوده است و مورخین معاصر با شاه عباس اول آن را به نام «دولت خانه مبارکه نقش جهان» نام برده اند. جابری انصاری در تاریخ اصفهان نوشته است شالوده این عمارت در عهد جانشینان تیمور یا تراکمه ریخته شده بوده و شاه عباس اول در سال ۱۰۱۸ هجری پنج طبقه دیگر بر آن اضافه نموده و در طبقه اول نیز تصرفاتی به عمل آمد که بالنتیجه بنای مزبور از لحاظ سبک ساختمان یکسان نمایش پیدا نمود. تاریخ شروع ساختمان عالی قاپو و زمان اتمام آن معلوم نیست ولی از قرائن موجود چنین استنباط می شود که این عمارت و بنای مقابل آن، مسجد شیخ لطف الله، در زمانی نزدیک به هم باتمام رسیده و در حالی که مشغول ساختمان مسجد شاه بوده اند این دو بنای سلطنتی که یکی قصر شاه و دیگری مسجد مخصوص خانواده سلطنتی بوده است باتمام رسیده است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۴۱۶)
برای آن قول جابری انصاری تره هم نمی توان خرد کرد که شالوده ی نخستین بنای عمارت عالی قاپو را در عهد تراکمه می داند. زیرا اگر شاه عباس پنج طبقه بر آن شالوده افزوده و هنوز به هیبت امروزین است، پس احتمالا سرکردگان تراکمه به قدر طبقه ای هم در زیر زمین عالی قاپو می زیسته اند!!! من در این اکتشاف درمانده ام که اگر عالی قاپو تنها قصر قابل سکونت و شایسته ی شناخت و در حد اعتبار برای سکونت شاهان صفوی بوده و اگر این قصر را شاه عباس اول در پایتخت خود بالا برده، و اگر امور سلاطین، بدون مکان مجللی برای اداره ی امور مملکت و عیالان خود و برای برقراری ارتباطات سیاسی و تشریفاتی نمی گذشته است، پس آن دو اسماعیل و طهماسب و خدا بنده ی پیش از شاه عباس اول، در کجا پای تخت داشته، در کدام عمارت می خسبیده و مدیریت امورات جاری حکومت خویش، در چه محلی می گذرانده اند؟!!
«مهم ترین مسجد دوره صفویه در شهر اصفهان از لحاظ عظمت جنبه معماری و کثرت تزئینات مسجد شاه عباس کبیر است که در ضلع جنوبی میدان شاه در سال ۱۰۲۰ هجری به فرمان شاه عباس اول ساختمان آن شروع شده و در سال ۱۰۲۵ ساختمان سردر و تزیینات کاشیکاری آن به منظور تکمیل آرایش اطراف میدان باتمام رسیده است. ساختمان و تزیین سایر قسمت های مسجد تا آخرین سال حیات شاه عباس اول ادامه داشته و در زمان جانشینان او شاه صفی و شاه عباس دوم نیز ادامه یافته است آخرین سال های تاریخی که در مسجد شاه از عهد صفویه دیده می شود سال ۱۰۷۷ در کتیبه محراب شبستان کاشیکاری ضلع غربی مسجد و سال ۱۰۷۸ هجری در کتیبه سردر مسجد جنوب غربی مسجد است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۴۲۷)
تا همین جا معلوم همگان شد که میدان نقش جهان و عمارت عالی قاپو و مسجد خانوادگی و سلطنتی شیخ لطف الله و مسجد عمومی و پر زرق و برق ضلع جنوبی میدان نقش جهان را، شاه عباس اول ساخته و بدین ترتیب در آن حول و حوش، جز بازار نمی ماند که باز هم از فرآورده های شاه عباس اول شناخته اند.
«در ضلع شمالی میدان شاه سردر قیصریه و بازار شاهی واقع شده در سردر مزبور هنوز هم تزیینات نقاشی دیوارها و سقف مقرنس نقاشی آن قابل توجه است. نقاشی روی دیوارها مناظری از جنگ های شاه عباس اول را با ازبکان نمایش می دهد و چون در مجاورت هوا و در معرض تابش اشعه خورشید قرار داشته است تقریبا محو شده به نظر می آید. آن چه از نقاشی های سردر قیصریه در حال حاضر جالب و قابل نگهداری است نقاشی های جبهه غربی سردر است که موضوع آن معرفی شکارگاه شاه عباس اول است و ضمن این نقاشی ها که به قلم رضای عباسی است شاه عباس اول در حال شکار نمایش داده شده. در جبهه فوقانی سردر قیصریه دو پشت بغل کاشیکاری موجود است که موضوع تزیینات آن نمایش برج قوس است. مورخین مشرق زمین احداث شهر اصفهان را در برج قوس می دانسته اند و استادان کاشیکار دوره صفویه آن را به شکل نیمه انسانی در حال تیر اندازی و نیمه ببری که دم اش به صورت اژدهایی است در سردر قیصریه نمایش داده اند... «شاه عباس ظاهرا پس از بازگرفتن آذربایجان از دولت عثمانی مصمم شد که املاک و مستغلات و قسمتی از اموال خود را وقف پیغمبر اسلام و دوازده امام کند نخست در سال ۱۰۱۴ هجری قمری بازار قیصریه و تمام بازارهای اطراف میدان نقش جهان را با کاروانسرا و حمامی در نزدیکی میدان که همگی در زمان او ساخته شده بود وقف رسول اکرم کرد». ظاهرا سردر قیصریه بعد از ساختمان بازار آن و در سال ۱۰۲۶ هجری به اتمام رسیده است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۴۶۵و۴۶۶)
به نظرتان عجیب نیاید که چرا از میان این همه کاشی های گوناگون در بناهای اصفهان، که همگی در زیر باد و باران و آفتاب، با سلامت کامل باقی مانده اند، همین صحنه ی جنگ شاه عباس اول با ازبکان، در اثر تاثیرات جوی، دچار رنگ پریدگی و امحاء شده است، زیرا نمی توانند اذعان کنند که این تصویر سازی و رنگ اندازی راجع به جنگ ناممکن شاه عباس اول با ازبکان را، همین اواخر و به عهد رضا شاه به دست کاشی سازان ناشی اصفهان، برای جان دادن به تاریخ تازه نوشته صفوی، باسمه کاری کرده اند، چنان که در زیر با قرائن دیگر آن، در تصویر سازی های کاخ چهل ستون نیز آشنا می شویم.
«از نتیجه تحقیقات درباره چهل ستون چنین مستفاد می شود که باغ وسیع چهل ستون را شاه عباس کبیر طرح انداخته و در وسط آن عمارتی به شکل کلاه فرنگی با اطاق های کوچکی در اطراف آن احداث کرده است سپس با شروع سلطنت شاه عباس دوم عمارت مزبور توسعه داده شده و تالارها و ایوان هایی بر آن افزوده اند. اکنون جای تردید نیست که تالار ۱۸ ستون و تالار آینه و تزیینات آینه کاری و مجالس نقاشی سالن پادشاهی چهل ستون، به استثنای دو تابلوی معروف به جنگ چالدران و کرنال که از الحاقات بعد از صفویه است از اقدامات دوره شاه عباس دوم است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۵۵۸-۵۵۷)
پس با خبر می شویم که صحنه های مربوط به جنگ چالدران و کرنال را هم بر تابلوهای داخل سالن چهل ستون پس از صفویه و یا دقیق تر این که به زمان رضا شاه مصور کرده اند، زیرا زمانی که نمی توان وقوع جنگی را با اسناد معتبر دوران خود به اثبات رساند، پس می توان دو تابلوی رنگ و روغنی از آن بر گچ کاری دیواری، تهیه دید!!! با این همه در مرحله ی فعلی اشارات اصلی این بررسی بر این نمایه است که علاوه بر میدان نقش جهان و ضمائم آن، عمارت چهل ستون را نیز به زمان شاه عباس اول ساخته اند!!!
«اصفهان در سال ۱۰۰۶ هجری رسما به پایتختی شاه عباس اول انتخاب شده و از این سال به بعد فعالیت قابل ملاحظه ای برای ساختن قصرها و پل ها و مساجد تاریخی به منظور تزیین پایتخت به عمل آمده است. فکر ایجاد گردشگاهی مانند چهار باغ هم در همین سال برای پادشاه صفوی پیدا شده است و دستور داده شده از محل دروازه دولت، مقابل کاخ فعلی شهرداری، تا دامنه کوه صفه، خیابان طویل و عریض و مشجری احداث شود. در حقیقت چهار باغ بیش تر برای این که گردشگاهی باشد ساخته شده نه خیابان خاصه که این اسلوب خیابان سازی برای عبور و مرور در آن زمان مورد احتیاج نبوده است و از حیث هیئت و ترکیب طوری است که بیش تر برای محل گردش و تفرج بوده تا برای رفت و آمد شهر. به علاوه این خیابان در حاشیه شهر طرح انداخته شده و بیش تر مخصوص گردش خانواده سلطنتی و درباریان بوده است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۴۷۹-۴۸۰)
بدین ترتیب فضای هوا خوری و گردشگاه اصفهان نیز به ابداعات شاه عباس اول افزوده می شود تا کار چندانی برای شاهان پس از عصر او باقی نمانده باشد و باقی است زمان بر پا کردن پل های رودخانه ی عریض زاینده رود را رصد کنیم.
«از قصر جهان نما تا پل اللهوردی خان چهار باغ پایین و از پل مزبور تا باغ عباس آباد یا باغ هزار جریب، چهار باغ بالا نام داشته است و پل چهار باغ به نام «اللهوردی خان» واسطه ی اتصال دو چهار باغ بالا و پایین به یکدیگر بوده است. نقشه هر دو چهار باغ یکسان بوده و فقط باغ های چهار باغ بالا وسعت زیادتری داشته است. این پل که پل سی و سه چشمه و پل جلفا نیز نام دارد در سال ۱۰۱۱ به فرمان شاه عباس اول و به وسیله الله وردی خان که نزد شاه قرب و منزلتی بزرگ داشته و سپهسالار ارتش او بوده بنا شده است و در اصل چهل چشمه داشته لکن امروز سی و سه دهنه بیش تر ندارد و به همین مناسبت به پل سی و سه چشمه نیز مشهور شده است. این پل ۳۶۰ متر طول و چهارده متر عرض دارد».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۴۸۷).
این هم تکلیف پل بزرگ الله وردی خان و برای پرهیز از تطویل بدانید که دیگر پل روزگار صفویه بر زاینده رود را نیز به زمان شاه عباس اول ساخته اند. بدین ترتیب چه چیز از اصفهان پیش از شاه عباس بر عرصه ی زمین باقی می ماند، اگر میدان نقش جهان و عمارت عالی قاپو و مسجد شاه و مسجد شیخ لطف الله و بنای چهل ستون و دو بلوار چهار باغ و پل هایی که دو سوی رودخانه را به هم می رساند و بازار نداشته باشد؟!! آیا این همان هیچ نیست که مفهوم ایران پیش از ظهور صفویه را تشکیل می داده است؟ پس باید به دنبال آن اصفهانی گشت که شاه اسماعیل اول صفوی، از آذربایجان بدان تاخته و مقدم بر یزد و کرمان باز هم به زمان او ناشناس، تسخیر کرده است!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و ششم آبان 1386 و ساعت 18:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۳
انحصار ساخت و سازهای زیر بنایی و یا نمایشی و تدارک تاسیسات متعدد و عام المنفعه ی دولتی، به دوران شاه عباس صفوی، در نفس خود برملا کننده ی نقشه ای است که فراتر از نیازها و رشد طبیعی و موزون جامعه، به صحنه سازی هایی برای محو نشانه های عقب ماندگی پیشین پرداخته است و اگر در جنب اصلی ترین مظاهر مادی سلسله ی صفوی، یعنی معماری ابنیه ی شهری و مذهبی و تجاری و سدها و پل های اصفهان، ایجاد تاسیسات دشوار ساخت میان راهی و رفاهی برای جا به جایی کالا را، به تعدادی غیر عادی، باز هم در دوران تسلط شاه عباس شاهدیم، آن گاه با محاسبه ی فنون و زمان و امکانات مورد نیاز، اجرای این تاسیسات مافوق معمول را، در زمان نه چندان بلند تسلط ادعایی شاه عباس هم، کاملا غیر ممکن می یابیم، مگر این که گروه و گونه های مختلفی از صاحبان حرف و توانمندی های تکنیکی و عملیاتی و فضاهای بزرگی از محوطه های در حال بریدن و تراشدن سنگ و کوره های فراوان تولید گچ و آهک و کاشی و آجر را در کار بیانگاریم، تعداد بی شماری دواب در حال حمل نیاز های این کارگاه های بسیار دور از هم را، در نظر آوریم و سرمایه ی بی شماری را صرف شده در این راه بیانگاریم و از آن که مشاهدات عینی و گواهی های مختلف اسنادی و عقلی و اعتباری، کم ترین ذخیره ای از این همه نیروی کارآزموده ی اجرایی و نیز منبعی برای انباشت این ثروت عظیم و بقایایی از کارگاه های بزرگ تولید مصالح، به خصوص کوره های ثابت پخت آجرهای مقاوم و فوق عالی مصرف شده در این ابنیه را نشان نمی دهد، پس در منظر عقلا چاره ای جز این نمی ماند که، سرمایه، توان تکنیکی، مدیران اجرایی کار آزموده و حتی بخش عمده ای از مصالح این ساخت و سازها را وارداتی بیانگاریم، زیرا اگر در حوالی هر کاروان سرا، لااقل بقایای یک کوره ی بزرگ آجر پزی را نیابیم، پس بی تردید معلوم می شود که این مصالح را از محل دیگری به کارگاه های عملیاتی، حمل کرده اند.
«بسیاری از محققان، دوره ی صفوی را از نظر توسعه ی معماری و تزئینات آن یکی از درخشان ترین ادوار می شمارند. در این دوره که آن را عصر شکوفایی معماری می دانند، بناهای بسیاری چه مذهبی و چه غیر مذهبی در بسیاری از شهرهای ایران به ویژه پایتخت های آن چون قزوین و اصفهان به دست هنرمندان معروف احداث شد. با تشویق شاهان صفوی در پایتخت و حکمرانان در شهرستان ها، احداث بناهای عمومی چون پل، بازار، مسجد، مدرسه و به ویژه کاروانسرا رو به افزایش نهاد. جاده های کاروانی زیادی در سراسر شهرها به وجود آمد و در مسیر جاده ها در فواصل معین کاروانسراهای بی شماری با شیوه های معماری متفاوت ساخته شد. همچنین ایجاد سراها و کاروانسراها در شهرها نیز رو به افزایش گذاشت، چنان که جهانگردان نوشته اند به هنگام حکومت شاه طهماسب در قزوین کاروانسرایی در این شهر بنا گردید که کاروانسرای شاهی نام داشته و حداقل دارای ۲۵۰ اطاق بوده است. همچنین نوشته اند که کاروانسرای مزبور برای میهمانان خارجی احداث شده بود».
(محمد یوسف کیانی، ولفرام گلایس، کاروان سراهای ایران، ص ۱۷)
بی شک مردمانی که قادر به شرکت در این گرد باد ساخت و ساز عهد صفوی باشند، جز به صورت روزمزدان مصالح کش، در ایران آن زمان یافت نمی شدند، پس تنوع باور نکردنی طراحی و اجرا و مصالح کاروان سراهای صفوی، که در عین حال قابل دسته بندی های فنی است، خود گواهی بر رسوخ سنت های گونه گون معماری و اسلوب های متفاوت فضا سازی بیگانه در کاروان سرا سازی های عهد صفوی است و چون به طور اصولی پیش از صفویه، به علت نبود تجمع و تمدن و تولید و توزیع، هرگز کاروان سرایی نساخته اند، پس هرگونه فرض برداشت های بومی و تقلید از سنت و پیشینه در این ساخت و سازها منتفی است. در این صورت دیدار از این همه بازی های معماری، که گاه سرخوشانه می نماید، بیرون از حوزه ی بروز ناگهانی نبوغ قومی و ملی قرار می گیرد و اگر نخواهیم همچنان در اعجاب و بهت بی اثر باقی بمانیم، ناگزیر باید قبول کنیم که صدها گروه کار غیر بومی، با برداشت های گوناگون و مجزا از معماری و فضا سازی، در بالا بردن بنای تاسیسات عمومی در عصر صفویه، به صورت پیمان کارانی آزاد، نقش داشته اند. برای درک صعوبت کوه آسای اتمام هر یک از مجموعه های کاروان سرایی، که غالبا در میان بیابان های کویری بالا رفته اند، کافی است نیازهای مادی و تدارکاتی و نیروهای اجرایی ضرور را، بر مبنای امکانات و ابزارهای پنج قرن پیش ارزیابی و سپس نتیجه گیری کنیم.
«۶. کاروان سراهایی با پلان های متفرقه: این گروه کاروان سراهایی هستند که نقشه و معماری آن، با آن چه در گروه های یک تا پنج اجمالا بررسی شد، شباهتی ندارند. دلایل مختلف چون سلیقه و ذوق معمار، نفوذ معماری خارجی و شرایط و موقعیت جغرافیایی، در احداث این گونه کاروان سراها نقش داشته است. برای مثال می توان کاروان سرای سبزوار را نام برد که به عقیده ی آقای مولر، شبیه کاروان سراهایی است که در بین النهرین ساخته شده است».
(محمد یوسف کیانی، ولفرام گلایس، کاروان سراهای ایران، ص ۱۵)
بدین ترتیب و با این گروه بندی های قابل تشخیص و تفکیک و نیز وجود معمارانی با سلیقه های گوناگون، که از سنت ساخت و ساز در حوزه ی اعزام خویش گرته برداشته اند، غیر بومی بودن اساس فعالیت های عمرانی در عهد صفویه را آشکار می کند. این یکی از عمده ترین وظایف سازمان های مربوطه در دانشگاه ها و مراکز و تجمعات صنفی در حوزه های مرتبط است که به جای پول درآوردن صرف، به شناسایی کامل تر مشخصات اجرایی کاروان سراهای صفوی و به تر بگویم عباسی بپردازند و حدود دخالت فرهنگ و تکنیک غریبه و نیز امکانات و زمان مورد نیاز برای بالا بردن هر یک را دقیقا بررسی و شمای روشن تری از رخ داد های دوران بسیار تعیین کننده ای از روزگار بر ما گذشته را ترسیم کنند. بدون شک اگر هر مهندس مشاور فعال در پروژه های کنونی، که نان چربی برای آنان به تنور می برد، حصه ای از امکانات فراوان خود را، فقط در شناسایی یک کاروان سرای صفوی سرمایه بگذارد و هیئت هایی صاحب صلاحیت، یافته های آنان را تجزیه و تحلیل کنند، پرده از اسرار زیادی در مسائل عهد جدید ایران برداشته خواهد شد.
«محققین، معماری عصر صفوی را به سه دوره شامل:
۱. دوره ی اولیه،
۲. دوره شاه عباس،
۳. دوره ی جانشینان شاه عباس تا انقراض صفویه تقسیم کرده اند.
از آثار باقی مانده ی معماری عصر صفویه، به نظر می رسد عصر طلایی آن متعلق به زمان شاه عباس صفوی باشد. همان طور که پایتخت شاه عباس در اصفهان با بناهای زیبا مزین گشت، در شهرهای مختلف نیز بناهای عام المنفعه، از جمله کاروانسراهای زیادی احداث شد. علاوه بر این، در این دوره تزئینات معماری به ویژه هنر کاشی کاری نیز به حد اعلای ترقی رسیده و هنر خوش نویسی و خطاطی نیز در این زمان شکوفا شد و بسیاری بناها از جمله کاروانسراها با کتیبه های گوناگون به خطوط نسخ و نستعلیق مزین شد».
(محمد یوسف کیانی، ولفرام گلایس، کاروان سراهای ایران، ص ۱۷)
به معنایی، این تقسیم بندی دوران صفویه، کاملا درست است اگر دوره ی صد ساله ی نخست را، که در آن هیچ بنای معینی را بالا نبرده اند، دورانی بدانیم که مصروف مقدمات و تدارکات، تهیه ی پلان ها و مصالح لازم، گزینش و دعوت نیروهای اجرایی و نیز تهیه ی سرمایه ی ضرور از منابع غیر بومی شده است. چنان که بخش دوم دوران اجرای عجولانه ی پروژه ها است و در اسناد موجود منحصر به زمان شاه عباس گفته اند و بالاخره بخش سوم که زمان عملیات تبلیغی، برای معرفی جهانی و ثبت فرهنگی آن ساخت و سازهاست، که به صورت مطالب گاه بس مضحک سفرنامه نویسان، اعم از واقعی و فرضی درآمده و بالاخره انجام مانور نهایی، که رها کردن تدریجی ایران برای بازگشت به شرایط پیشین است. چندان که تاریخ برای آن سکوت دوباره برقرار شده، پس از هیاهوهای ساخت و ساز دوران صفویه، توضیحی ندارد مگر ظهور خشایارشای دیگری، به نام نادر شاه افشار، که این بار به جای یونان، راهی هندوستان می کنند.
«کاپیتولاسیون در اصل ماخوذ از واژه ایتالیایی «کاپیتولاتزیونه» یا واژه لاتین «کاپیتولاره» است. این واژه به معنای انعقاد عهدنامه و فصل بندی و طبقه بندی مطالب و یا نوشته ای که دارای فصول و مواد بوده باشد هست و چون قراردادها و قوانینی که از قرن وسطی به این طرف راجع به مزایا و حقوق اروپائی ها در کشورهای اسلامی تنظیم شده دارای فصول و مواد بوده است، به این جهت به اسم کاپیتولاسیون معروف شده است. چنان که در مورد عثمانی می بینیم، به مجموعه عهدنامه هایی که این کشور از اوائل قرن شانزدهم میلادی تا آغاز قرن بیستم با دول غربی بسته است، عنوان کاپیتولاسیون داده اند... قبل از آن که به بحث در مورد پیدایش کاپیتولاسیون در کشورهای اسلامی، به خصوص عثمانی به عنوان اولین کشور مسلمان پذیرای کاپیتولاسیون، بپردازیم، لازم است وضعیت قضایی اتباع بیگانه را در کشور های اسلامی از دیدگاه دین اسلام مشخص سازیم، از نظر اسلام بیگانگان سه دسته اند:
۱. اهل کتاب
۲. مستامن
۳. کافر حربی
اهل کتاب پیروان ادیان آسمانی را شامل می شوند که دارای کتاب اند. این ها در پناه حکومت اسلامی به شرط پرداخت جزیه می توانند زندگی کنند و از حمایت قانون اسلام برخوردارند.
مستامنان کفاری هستند که دولت اسلامی به آن ها اجازه موقت اقامت به جهت تجارت یا غیره داده است. این گروه تحت این عنوان با کسب اجازه برای مدت معینی سفر می کنند و حقوق و تکالیف خاصی برای آن ها مقرر است.
اما کفار حربی دارای هیچ گونه حقی نیستند.
اگر اختلافی میان مردم اهل کتاب به وجود آید، اسلام با تسامحی که در این دین است، اجازه داده است به محاکم خود مراجعه و طبق حکم آن محاکم عمل کنند. اما اگر اختلاف بین مسلمانان و اهل کتاب یا مستامن باشد، اسلام تنها محاکم مسلمانان را محاکم ذی صلاح می شناسد. زیرا قرآن می فرماید: «لن یجعل الله للکافرین علی المومنین سبیلا. و هرگز خداوند برای کافرین بر مومنان راهی قرار ندهد».
(محمدعلی چلونگر، کاپیتولاسیون در تاریخ ایران، صفحات۹، ۱۱)
پس خداوند تکلیف مسلمین را با اهل کتاب پیشین به روشنی در قرآن معین کرده است: اگر جزیه بپردازند مورد حمایت قوانین اسلامی اند و اگر دشمنی بورزند از همزیستی با مسلمین محروم می شوند. فقیهان و درست از عهد عثمانی و صفویه، باب تازه ای گشوده اند که اهل کتاب در خدمت مسلمین و یا تجاری که به داد و ستد بدون مزاحمت با مسلمین مشغول اند، از امنیت لازم برخوردار خواهند بود، اما هرگز آیه ای در قرآن به مسلمین اجازه نداده است که برای اهل کتاب پیشین و مشرکین کنونی، حقوقی قائل شود که در قوانین کاپیتولاسیون دولت های سرزمین های اسلامی در پنج قرن گذشته دیده شده است.
«دولت عثمانی همزمان با فتح قسطنطنیه مزایایی به بیگانگان و مسیحیان داد که مبنای امتیازات بعدی شد که کاپیتولاسیون را در کشورشان بنیان نهاد. وقتی قسطنطنیه به تصرف سلطان محمد فاتح در آمد وی کلیه نمایندگان کلیسای ارتدکس یونانی و کلیسای ارمنی و بزرگان دین یهود را احضار کرد و به آن ها اعلام نمود که می توانند در آن جا بمانند و کلیه قوانین و مقررات و اصول مذهبی خودشان را به طور آزاد انجام دهند و هیچ کس حق ندارد ممانعتی برای اجرای اصول مذهبی آنها به وجود آورد. سلطان محمد برای نشان دادن اعتقاد خود به این فرمان با رهبران مذهبی در کمال احترام رفتار می نمود. وی همچنین فرمان داد که به جای بطریق سابق که کشته شده بود فرد دیگری را انتخاب نموده و موافق اصولی که امپراتوران سابق در اجرای این کار و تقدیس بطریق معمول می داشتند، رفتار نمایند. سلطان محمد عمارت عالیه را که در شمال کلیسا بود به روسای مذهب ارتدکس واگذار کرد و فرمان داد که کشیشان از مالیات و عوارض دیوانی آزاد و معاف باشند، و مقرر داشت کلیسای آن ها دیگر به مسجد تبدیل نشود و مسیحیان در قواعد شرعی خودشان مثل عقد نکاح و دفن و حقوق مدنی موافق معمول خودشان عمل کنند و اعیاد پاک را یونانیان به همان نحو سابق و با تجملات قبلی انجام دهند و مقرر داشت که جهت انجام جشن مسیحیان به مدت سه شب دروازه هایی را که به محله قالانا باز می شد، نبندند تا آن ها به راحتی رفت و آمد کنند».
(محمدعلی چلونگر، کاپیتولاسیون در تاریخ ایران، صفحه ۱۳)
دلایل کافی و شواهد قابل تاییدی در دست است که ثابت می کند ابتدا دولت عثمانی تحمیلات کاپیتولاسیونی را، خلاف قواعد قرآنی، در سرزمین های اسلامی پذیرفته و به آن رسمیت بخشیده است. این خود روشن ترین دلیل بر این مطلب است که آن جا به جایی مسالمت آمیز دولت و امپراتوری بیزانس، با عثمانیان از راه رسیده، یک تعویض همآهنگ شده بوده است، که به شرط امتداد عمر به جزییات آن ورود خواهم کرد.
«اروپاییان در دروان صفویه موفق شدند با دریافت فرمان ها و انعقاد معاهدات، امتیازانی در زمینه های سیاسی و تجاری از پادشاهان صفوی دریافت کنند. حکام ایران از روی بی احتیاطی، امتیازهای گوناگون کاپیتولاسیونی در طی این فرمان ها و معاهدات به دولت های استعمارگر اروپایی دادند که در بعضی موارد با دادن این امتیازات به طور ناآگاهانه در درون مرزهای ایران، حق حاکمیت به اروپاییان داده شد. جنبه های سیاسی و اجتماعی این امتیازات که اروپاییان از ایران گرفتند، بسیار فراتر از جنبه های تجاری آن است. گروه هایی که در دوران صفویه از کشورهای اروپایی به ایران رفت و آمد می کردند و موفق به کسب امتیازات مختلف مذهبی، سیاسی و تجاری شدند عبارتند از :
۱. هیئت های سیاسی، ۲. تجار اروپایی، ۳. هیئت های مذهبی کلیسا...
ورود هیئت های تجاری و سیاسی انگلیس به ایران از زمان شاه طهماسب شروع شد. در سال ۹۷۶ ه.ق هیئتی تجاری از طرف شرکت انگلیسی مسکوی به ایران اعزام شد. این هیئت موفق شد که امتیازاتی از شاه طهماسب بگیرد که اساس قرار دادها و امتیازات بعدی شد. مفاد این امتیازات به قرار ذیل است:
۱- تجار انگلیسی آزادند. به میل خود به گیلان یا هر کجای ایران که بخواهند سفر کنند.
۲- اگر یکی از کشتی های انگلیسی غرق شد، رعایای ایران غرق شدگان را یاری خواهند کرد و جان و مال ایشان را نجات خواهند داد.
۳- اگر یکی از تجار انگلیسی در نقطه ای از ایران فوت کرد حکام ایرانی موظفند اموال او را حفظ نموده به بازرگانان دیگری که آن را مطالبه می کنند، واگذار نمایند.
۴- تجار انگلیسی در انتخاب چاپاداران خود مختارند و هیچ قزلباشی نباید مزاحم آن ها شود. چاپاداران مسئول حفظ مال التجاره و شترانی خواهند بود که به ایشان سپرده می شود.
۵- باربران حق ندارد مقداری بیش از آنچه توافق شده مطالبه کنند.
۶- هرگاه تاجری مایل باشد در محلی اقامت کند می تواند کالاهای خود را نگاه دارد و خدمتکاران خود را جواب گوید.
۷- تجار انگلیسی می توانند برای خود خانه ای در ایران بسازند یا بخرند و کسی نمی باید از مردم ایران مزاحم آن ها شود.
مهمترین فصل در تاریخ مناسبات ایران و غرب، دوران شاه عباس بود. چون در این دوران جهانگردان و سوداگران مشهور متوجه ایران شدند و یک بار دیگر نظر کشورهای اروپایی متوجه اهمیت استقرار روابط تجاری و سیاسی با ایران شد». به موازات ورود این هیئت ها به ایران، شاه عباس هم طی فرمان ها و معاهداتی، امتیازاتی از جمله حق قضاوت کنسولی در ایران را به آن ها داد. با ورود برادران شرلی به ایران شاه عباس در سال ۱۶۰۰ م / ۱۰۰۹ ه ق. به موجب فرمان مخصوصی، حقوق و امتیازات مهمی به تجار اروپایی که مایل به تجارت با ایران بودند، اعطا کرد. از جمله این امتیازات حق قضاوت کنسولی به نفع اتباع انگلیسی در ایران بود. می توان گفت که این فرمان سنگ بنای کاپیتولاسیون در دوره ی صفویه و بعد از آن بود. به دنبال آن پادشاهان دیگر صفویه به تبعیت از شاه عباس چنین امتیازات و حقوقی به بیگانگان دادند و در عرض سیصد سال بعد از آن اتباع خارجی مقیم ایران از این امتیازات کم و بیش استفاده کردند».
(محمدعلی چلونگر، کاپیتولاسیون در تاریخ ایران، صفحات ۴۱ به بعد)
حتی قرارداد بالا با تجار انگلستان را نمی توان یک متن کاپیتالسیونی شناخت، زیرا در آن اشاره ای به حقوق قضاوت کنسولی و رفع مزاحمت های قانونی و حقوقی و برقراری محاکم اختصاصی بیرون از قوانین جاری و عمومی برای تجار انگلیسی نشده، که اصلی ترین بند استقرار روابط کاپیتولاسیونی است. بنا بر این برای شناخت گروهی که در عصر صفوی از حقوق کامل کاپیتولاسیونی برخوردار شده اند، به اسناد دیگری روی می کنم.
«قصبه جلفا در ساحل جنوبی زاینده رود به فرمان شاه عباس اول برای سکونت ارامنه ای که در سال ۱۰۱۳ هجری از ارمنستان به اصفهان کوچ داده شده بودند اختصاص داده شده و بر جمعیت آن به تدریج افزوده شد زیرا گروهی از عیسویان دیگر ایران هم از هر فرقه به حکم اشتراک مذهب در جلفا که شهر کوچکی شده بود منزل گزیدند. شاه عباس برای ارامنه جلفا حقوق و امتیازات خاص قائل شده بود چنان که می توانستند برخلاف سایر عیسویان به آزادی خانه و ملک و هر چه بخواهند بخرند و برای خود حاکم و قاضی و کلانتر ارمنی انتخاب کنند و در اجرای مراسم و تشریفات دینی خود آزادی تام داشتند. شاه فرمان داده بود که هیچ مسلمانی در جلفا منزل نکند و هر گاه یکی از مسلمانان نسبت به افراد ارمنی بدرفتاری کند او را به سختی کیفر دهند و همچنین اجازه داده بود که ارمنیان جلفا اعم از زن یا مرد مانند ایرانیان لباس بپوشند و سران آن ها مانند بزرگان و اعیان ایرانی در اسب سواری خود زین و لگام زرین و سیمین به کار برند. در ماه شوال ۱۰۲۸ هجری شاه عباس تمام زمین های کنار زاینده رود را که ارامنه جلفا در آن جا برای خود خانه ساخته بودند و ملک شخصی وی بود به موجب فرمان زیر به ایشان بخشیده است».
(لطف الله هنرفر، گنجینه آثار تاریخی اصفهان، ص۵۰۵)
بدون شک این نخستین فرمان قبول قوانین کاپیتالیسیون در ایران است و ذره ای با فرامین کاپیتلاسیونی که در عهد محمد رضا شاه در تفویض حقوق قضاوت کنسولی به اتباع اروپایی و آمریکایی داده شده بود، تفاوت ندارد. چنین گشاده دستی بی نظیر در اعطای اختیارات کامل به یک گروه ارمنی کوچ داده شده، به کلی بی اساس و بدون محمل و مناسبت است، مگر این ارامنه را گروه اصلی از همان تکنوکرات هایی بشناسیم که شاه عباس برای نمایش بزرگ ایجاد زیر بناهای تمدنی در ایران به تخصص آن ها نیاز داشته است.

این نقشه ی اصفهان در عهد شاه عباس اول است که از صفحه ی ۱۵۶ کتاب «روند شکل گیری شهر و مراکز مذهبی در ایران» کار آقای حسین سلطان زاده برداشته ام. اصفهانی که دو محله بیش تر ندارد، حوالی و حواشی و ضمائم میدان نقش جهان، که شاه عباس ساخته است و محله ی بزرگ ارامنه ی جلفا، که باز هم شاه عباس آن ها را برای اجرای طرح های ایران سازی خود به مدد طلبیده و در اصفهان با اختیارات کامل کاپیتالسیونی ساکن کرده است. عجیب این که ارامنه ایران هنوز هم به عنوان تکنسین های ماهر در رده های گوناگون معماری و صنعت شناخته می شوند. آیا با حذف این دو محله چیزی از اصفهان پیش از شاه عباس باقی می ماند و آیا سخن من با این کروکی گواه تازه ای نمی یابد که گفت و گو از تجمعات متمدنانه و سیاست گردانان پرآوازه و صاحب قلمان لطیف گفتار، در ایران پیش از عهد صفویه، توطئه پردازی تاریخی و خام خیالی مغرضانه است؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 11:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۴
معجزه ی ساخت و ساز صفوی و در حقیقت شاه عباسی، به مظاهری بسنده نمی کند و منحصر نمی شود که به صورت صدها باب کاروان سرا و ده ها دستگاه حمام و آب انبار و بازار و مساجد ممتاز می شناسیم. شاه کار شاه عباس، بنیان گذاری نهضت برپایی مقابر و امام زاده ها بود، که در حال حاضر احتمالا به صد هزار شماره، از آراسته و ساده ساخت، سر زده است.
قم ، خبرگزاري جمهوري اسلامي
۱۳۸۶/۰۸/۲۷ نشست تخصصي "بررسي و تحليل ورود امام زادگان به قم" از سلسله نشست هاي جشنواره فرهنگي و هنري كريمه اهل بيت (س) شنبه شب در شبستان نجمه خاتون حرم مطهرحضرت معصومه (س) در قم برگزار شد.
به گزارش ايرنا، استاد دانشكده تربيت معلم شهيد مدني قم دراين نشست گفت: دراستان قم ۴۴۰امامزاده از فرزندان و نوادگان اهل بيت (ع) مدفون بوده كه تاكنون ۲۵۰امامزاده در ۱۰۰بقعه در اين استان شناسايي شده است.
دكتر سيد حسن قريشي با اشاره به اينكه مرقد ۲۵امام زاده در داخل شهر قم قرار دارد گفت: قم يكي از تاريخيترين شهرهاي ايران است و قدمت آن به پيش از اسلام ميرسد. وي اظهار داشت: بعد از ورود دين اسلام به ايران، قم به يكي از شهرهاي ديني و مذهبي كشور تبديل شد. وي افزود: با ورود حضرت فاطمه معصومه (س) به قم، اين شهر مورد توجه شيعيان و سادات علوي قرار گرفت و برخي از شيعيان و سادات به قم مهاجرت كردند و امروز آرامگاه آن ها ماوا و زيارتگاه شيعيان شده است. قريشي با بيان اينكه، قم در دوره آل بويه به يك مركز حديثي در دنياي اسلام تبديل شده بود، گفت: بسياري از محدثان به قم ميآمدند و روزگاري بيش از ۶۰۰محدث در قم زندگي ميكردند.
وي خاطرنشان ساخت: در زمان شاه اسماعيل صفوي اول حرم مطهر حضرت معصومه (س) گسترش يافت و صحن عتيق ساخته شد به گونه اي كه ۱۱امامزاده اطراف حرم مطهر در طرح توسعه از ميان رفت.
قريشي با بيان اين كه شجره نامه برخي از امامزادگان توسط كارشناسان و اهل فن تاييد نشده است، افزود: تاكنون شجره نامه ۴۴۰امامزاده به تاييد كارشناسان رسيده است.
اين سلسله نشستها تا ۲۹آبان ماه در شبستان نجمه خاتون حرم مطهر حضرت معصومه (س) ادامه دارد. جشنواره فرهنگي و هنري كريمه اهل بيت(س) از ۲۱آبانماه درحرم مطهر حضرت فاطمه معصومه(س) آغاز شده و تا ۳۰آبان ادامه دارد. ك/۲ ۵۴۸/۵۵۰/۷۴۰۶
(پایگاه خبری ایرنا)
جنبش بازبینی و کارشناسی، حتی در حوزه باورهای سنتی، که مثلا شجره نامه ی امام زاده هایی در قم را مورد تردید قرار می دهد و حتی ابطال می کند و نیز مقبره هایی، چون امام زاده ابولولو، در کاشان را، دکان دامن زدن به تفرقه بیش تر در میان پیروان مذاهب می شناساند، آغاز مبارزه ای مبارک با خرافاتی است که غالبا از میان دیوارهای همین امام زاده ها به بیرون نشت و فرهنگ بومی و محلی مردمان زحمت کش و ساده دل بسیاری را دچار توقف و توسل های بی پایه می کند. در میان اسناد مکتوب و منتشر شده ی کنونی، به هیچ مجموعه ی کاملی بر نمی خوریم که اختصاصا به معرفی مبنا و احصاء امام زاده ها پرداخته باشد، اما اگر قم را ملاک بررسی در این باره قرار دهیم، که اینک ۴۴۰ امام زاده ی تایید شده و تعداد نامعلومی با شجره نامه ی ناموثق دارد و اگر در نظر بیاوریم که در ایران امروز، افزون بر شصت و پنج هزار ده و قصبه و محلات پرت افتاده فهرست کرده اند که در گم نام ترین و دور افتاده ترین آن ها نیز، لااقل یک امام زاده بر سر پاست، پس قبول صد هزار امام زاده در سراسر ایران، چندان دشوار نخواهد بود و اگر تعداد مراجعان به مشاهد و مقابر مورد عنایت و رجوع و محل التجاء مردم را، در درجات مختلف و متفاوت، به حد اقل نیز برشماریم، غریب نیست که مجموعه زائران روزانه ی این امکنه را، در مرحله ی کنونی، به چند صد هزار برسانیم، تا بر سودا زدگانی که با جوجه کشی از موهومات ذهنی خویش، به بازگشت زردشتیگری دروغین می اندیشند و نیز بر روشن فکری غزل پرداز و بی سواد و لغز خوان ایران، با محاسبه و اعلام آمار سالانه ی این زائران، معلوم کنیم که در میان چه مردمی و با چه مراتبی از باورهای پایه زندگانی می کنند، مردمی که در مقیاس عام و تمام، حتی نمی توانند نام زردشت را تلفظ کنند و نمی دانند که با ذال و یا ز بنویسند!!!
«آمار مشاهد و بقاع متبرکه سادات و معصوم زادگان در پهنه ایران: پراکندگی سادات در تمام نقاط این پهنه یکسان نبود. به جاهایی که احساس امنیت بیش تر می کردند تعداد زیادتری روی می آوردند، همانند کوهستان ری و طبرستان و پاره ای نقاط مرکزی، با این حال بعضی از ایشان گرفتار مخالفان می شدند و به شهادت می رسیدند. امروز مراقد اکابر این بزرگواران باقی و مزار و مطاف است. از برسنجیدن تعداد آن ها در نقاط مختلف می توان پی برد که این نقاط به چه نسبت مورد توجه ایشان بوده است، گرچه برخی از این بقاع در طی زمان خراب و آثار آن ها محو شده است. بر طبق آماری که به وسیله ی سازمان اوقاف تهیه شد و به سال ۱۳۵۲ ش در روزنامه ی کیهان انتشار یافت، در سراسر ایران حدود ۱۰۵۹ امام زاده احصا شده است که استان مرکزی از این لحاظ مقام نخست را دارد. در تنها استانی که امام زاده دیده نشد، استان سیستان و بلوچستان است. در کتاب تاریخچه ی وقف در اسلام، نام مساجد، امام زاده ها، بقاع متبرکه و مدارس قدیمه در شهرستان ها به ترتیب نام شهرستان درج آمده و آمار ذیل در باب امام زاده ها به جز بقاع متبرکه ی دیگر، بر آن اساس فراهم و احصا گردیده که به ترتیب تعداد امامزاده های از ۹ بیش تر، در ذیل درج می افتد. در این کتاب جمع کل نام امام زاده های کشور بر ۸۷۲ بالغ می شود. تهران و حومه یا ری قدیم ۱۱۲، تهران ۱۳، حومه ۹۹، کاشان ۸۶، شیراز ۵۲، قم ۴۶، داراب ۳۰، فسا ۲۷، گروس ۲۷، گرگان ۲۶، جهرم ۲۵، نطنز ۲۵، محلات ۲۴، قائم شهر ۲۱، ملایر و تویسرکان ۱۷، ساوه ۱۶، خمین ۱۵، کرج ۱۵، اصفهان ۱۴، سبزوار ۱۴، اراک ۱۲، نایین ۱۲، بابل ۱۱، بوشهر ۱۱، بیرجند۱۱، همدان ۱۱، دامغان ۱۰، رفسنجان ۱۰، کرمان ۱۰، تحقیق در احوال این معصوم زادگان و شناخت فرد فرد این بزرگواران اغلب در نهایت صعوبت و گاه غیر ممکن می نماید».
(دایرةالمعارف تشیع، جلد دوم، ص ۳۹۳)
این مباحث، جامعه شناختی نیست و مورخ اثرات مثبت و منفی حضور امام زاده در کوچک ترین واحد اجتماعی ایران را بررسی نمی کند، بل فقط با نمایش نمایه های فنی و رسمی، قصد دارد نشان دهد برآمدن این همه امام زاده در ایران، یک مستند ثابت و کهن تاریخی ندارد و چنان که به شرح بیاورم، از مبداء صفوی آغاز می شود و مثلا اگر آن مراکز رسمی آماری ایران، که اطلاعات شان صلاحیت انعکاس در دائرة المعارف تشیع را داشته،از جمله سازمان اوقاف، تعداد امام زاده های قم در سال ۱۳۵۲ را ۴۶ فقره و در سرشماری امروزین آقای قزیشی، این تعداد در همان استان، به ۴۴۰ باب می رسد، پس در ۳۴ سال گذشته امام زاده های محدوده ی قم ده برابر شده است، که نه فقط غیر تاریخی بودن مبحث را اعلام می کند، بل از کوششی پرده بر می دارد که ساخت هرچه بیش تر امام زاده ها، در مراتب گوناگون را، به سود خویش می شمرده و با اهداف معینی همسو می دیده است.
اجازه می طلبم یک فقره از مشاهدات شخصی خویش، در مسیر جاده ی تهران آمل را، که قطعا گواهان بسیار دیگری نیز خواهد یافت، مختصرا و برای استحکام منظور بیاورم. در اوائل دهه ی ۷۰، که به علل برخی بررسی ها دائما در راه آمل و بابل بودم، در فاصله میان پلور و آب اسک و در کناره ی شنی جاده، ناگهان مرد میان سال سبز پوشیده و پرچمی با همان رنگ به دست، ظاهر شد که بر سنگی می نشست و در گفت و گوی میان ما، مدعی بود که در رویاهای خویش آن محل را مدفن امام زاده ی واجب التعظیمی دیده است. اندک اندک مسافران عبوری و مردم محلی بر او گرد آمدند و چیزی نگذشت که چهار دیوار مختصری با گنبدکی برآن بالا رفت و به محلی برای مراجعه و تقدیم نذورات تبدیل شد. هنوز چراغ های بسیاری نیفروخته، لرزش زمین، کوه را درست بر سر آن امام زاده و بانی اش فرود آورد و تمام آن مجموعه زیارتی همراه کاشف آن را به میان رودخانه برد. شعله ی حیرت من زمانی سرکشید که هنوز مرمت های اداره ی راه برای گشودن دوباره ی جاده تمام نشده، مرد میان سال دیگری را، با همان لباس و پرچم سبز، در همان محل دیدم که بر سنگی می نشست و منتظر بود تا به محض جمع شدن ادوات اداره ی راه، چراغ امام زاده ی به خواب دیده شده را بار دیگر روشن کند. طبیعتا جست و جوی شجره نامه برای چنین امام زاده های پر تعدادی، که مستلزم عبور از خواب اشخاص می شود، بی حاصل است.
«بقعه و بارگاه امام زاده آقا علی عباس. واقع در حدود بادرود نطنز، یکی از زیارتگاه های معتبری است که در طول یک قرن اخیر بیش از پیش مورد توجه سکنه ی آن حدود قرار گرفته است. طبق تذکره ی خطی بقعه علاوه بر دو تن از فرزندان موسی بن جعفر به نام علی و محمد، ده نفر دیگر از امام زادگان در آن جا مدفون شده اند. بنای گنبد و رواق و صحن و سراهای وسیع با غرفات متعدد آن در همین اوان توسعه یافته است. چنان که گوینده ی نامی کاشان، ابونصر فتح الله خان شیبانی، می نویسد:
«بیست و چهار سال در بیابان بادرود نطنز مبالغی خرج کرده و زحمت ها کشیده ام... و در آستانه ی امام زادگان واقعه در آن بیابان که مطلقا آثار عمارتی نبود، بنای مدرسه و صحن و عمارت و غیره نموده و این بنده ی درگاه نیز مبلغ یک هزار تومان کمک این کار خیر کرده و الحق جایی خوب و مرغوب شد».
از آن پس نیز بر اثر توجه و اعتقاد روز افزون سکنه ی دور و نزدیک به این امام زاده و افزایش عواید و نذورات آن، رونق به سزایی پیدا کرده است».
(حسن نراقی، آثار تاریخی شهرستان های کاشان و نطنز، ص ۲۹۵)
مورخ میان سعی آن پرچم سبز به دست ناشناس، در جاده ی آمل و این اعتراف ابونصر فتح الله خان شیبانی در بادرود نطنز، ذره ای تفاوت نمی بیند و می تواند اثبات کند که جنبش بس وسیع امام زاده سازی در دهات و محلات و قصبات و شهرهای ایران، که آغاز آن باز هم از عصر شاه عباس صفوی است، یک هدف معین سیاسی و فرهنگی را تعقیب کرده، که توام با شگردهای متنوع دیگر، قصد کنترل شناخت اسلامی در میان مردمی را داشته است، که پس از دو هزاره، با کوشش ناشناسانی بار دیگر به تاریخی دیگر وارد می شدند.
«تعداد بقاع و امام زادگان کاشان. مولف کتاب زینت المجالس ضمن اوصاف کاشان می نویسد: «از مزار اکابر در نفس شهر شش نفر از اولاد ائمه ی اثنی عشر علیهم السلام آسوده اند». چون تعداد واقعی بقاع و مقابر قدیمه ی امام زادگان مدفون در شهر کاشان، با رقم مذکور وفق نداده و بیش تر است، چنین به نظر می رسد که به عقیده ی مولف نام برده شش نفر آن ها معلوم النسب بوده و شجره آنان صحیح و معتبر شناخته شده است. اما تعداد بقاع محوطه ی شهرستان کاشان که از دوران پیش از عهد صفویه زیارتگاه مردم بوده و کم و بیش دارای گنبد و بارگاه و ساختمان هایی هستند، همچنان که شاردن فرانسوی تصریح کرده و مورد تایید صاحب نظران دیگر است، بالغ بر دویست باب می شود. از آن جمله سهیل ضرابی اواخر قرن سیزدهم قمری می نویسد: «مختصر آن که به قدر دویست گنبد و بارگاه و بقعه و خرگاه از امام زادگان در اصل شهر و نواحی و کوهسار کاشان هست و هر یک موقوفاتی علی حده دارند».
(حسن نراقی، آثار تاریخی شهرستان های کاشان و نطنز، ص ۲۹۸)
اگر این مولفان و کتاب های شان را واقعی بپنداریم و اگر در فاصله میان اوایل قرن یازدهم، که می گویند زمان نگارش زینت المجالس مجدی است، تا زمان تدوین کتاب مرآت قاسان ضرابی در قرن سیزدهم هجری، تعداد امام زاده های کاشان از شش باب به دویست باب رسیده است، پس مکرر شده ی همان حکایت امام زادگان قم را می خوانیم و نهضت نوین امام زاده سازی از عهد صفویه را، یک واقعیت تاریخی قابل بررسی می یابیم که ما را در شناخت دوره ی تازه ای از تب و تاب های زمانه، در این سرزمین، آشناتر می کند که در آن، توجه به مظاهر دین، بسیار بیش تر از مبانی آن است.
«مطابق جهت یابی دقیق پیشوایان شیعه برای تشخیص جهت حقیقی قبله در زمان شاه طهماسب صفوی، که به فتوای شیخ عبدالعلی عاملی به عمل آمده، چون در محور محراب بزرگ گچ بری شبستان قدیم مسجد جمعه اندک انحرافی مشاهده می شود، بدین جهت اقدام به ساختن محراب های جدید مسجد نموده اند، که در کتیبه ی آن نیز آیات مناسبی از قرآن مبنی بر بطلان جهت قبله در محراب قدیم، گچ بری و نوشته شده و برای بی اعتبار ساختن محراب سابق کتیبه و نقوش گچ بری های زیبای آن را هم خراب کرده اند».
(حسن نراقی، آثار تاریخی شهرستان های کاشان و نطنز، ص ۳۰۰)
عدم دقت در تعیین قبله، که خلاف نوشته ی بالا اندک هم نیست، نه فقط در مسجد جمعه ی اصفهان، بل تقریبا در تمام ابنیه ی اسلامی، از مساجد و مشاهد و امام زاده های عهد صفوی، امری قابل پی گیری و اثبات است و اگر تا زمانی معین، حتی تعیین جهت دقیق قبله نیز میسر نبوده، در آن باب اقدامی نشده و تصحیح سمت و سوی ادای نماز در محراب ها را، چنان که می نویسند، به یک کارشناس دیگر وارداتی از جبل عامل در زمان صفویه سپرده اند، پس یقین بدانید که تاریخ اسلام در ایران نیازمند یک بازنگری و بازخوانی جدی، بدون ملاحظه و سخت گیر است و تحقیقات نوین، نه فقط با داشته های کنونی ما منطبق نیست، که با آن مخالفت می کند.
«اصلاح قبله ی مسجد جامع کهن : در سال ۹۳۸ هجری که شیخ علی ابن عبدالعالی عاملی به دعوت شاه طهماسب برای ترویج مذهب شیعه وارد تبریز شد، امیرغیاث الدین منصور شیرازی که به علت جامعیت در علوم او را معلم ثالث می خواندند منصب صدارت داشت. بین آن دو دانشمند روابط دوستانه برقرار گردید و در مباحث علمی از یکدیگر استفاده می کردند، اما طولی نکشید که دوستی آن دو به اختلاف و بدبینی انجامید. تا روزی که شیخ در محضر شاه پیشنهاد لزوم اصلاح و تغییر قبله ی مساجد عراق را نمود. امیر غیاث الدین از راه مخالفت با شیخ گفت که: «تغییر قبله مساجد بدون اطلاع کامل از هندسه و هیئت و علوم دقیقه و ریاضیات مقدور و صحیح نیست». اما شاه طهماسب به پیروی از سیاست کلی خود، عقیده ی شیخ را تصویب و احکام لازم مبنی بر اطاعت کامل از نظریه شیخ را به همه بلاد صادر و ابلاغ نمود. در شهر کاشان نیز که جهت سکونت و اقامت شیخ و مرکز حکومت شرعی او معین گشته بود، به دستور شیخ اصلاح لازم و تغییراتی در جهات قبله های مساجد به عمل آمد».
(حسن نراقی، آثار تاریخی شهرستان های کاشان و نظنز، ص ۳۷۱)
غمض عین آشکار مجتهدین و مورخین و مومنین، نسبت به انحراف قبله در غالب ابنیه ی دینی صفوی، که گاه نزدیک است به سمت قبله ی نخست بگردد، محل پرسش بزرگی است که ظاهرا پاسخ گویی برای آن پیدا نمی شود. ماجرا این جاست که همین مکتوبات، که به امیر غیاث الدین شیرازی نامی، در عهدی اشاره می کند که هنوز شیراز بر زمین نبوده است، ما را به تیزبینی همه جانبه فرا می خواند، تا بدانیم در پس هر سطر و اسم و خط و معماری و محراب و سنگ نوشته و شعر و شائبه ای، یک برنامه ریزی عامدانه برای انحراف عمومی اندیشه ی تاریخی و ادبی و دینی ایرانیان پنهان است.
«از آن زمان که صفویان روی کار آمدند و آیین تشیع مذهب رسمی کشور شد، زیارت بقاع و اماکن مقدس این آیین رونقی دیگر گرفت. رفتن شاه عباس با پای پیاده به زیارت حضرت امام رضا، خود یکی از دلایل بارز این دعوی تواند بود. از سلاطین این سلاله شاه طهماسب را در امر تعمیر مراقد مقدس اهتمامی خاص بود. وی ظاهرا تمامی مراقد و بقاع مقدس معصوم زادگان را مورد مرمت و تعمیر قرار داده بوده است. سلاطین قاجار مانند فتحعلی شاه و ناصرالدین شاه نیز در این باب گاه اهتمام می کرده اند. ولی در واقع اهتمام تمام در مرمت و تعمیر و نگهداشت امام زادگان در قرن حاضر و در دوره ای که اکنون در آن زندگی می کنیم انجام پذیرفته است.
۱. امام زاده آقا سید ابراهیم، واقع در بخش رانکوه گیلان. بنای چهار گوشه ای که از چوب و گل بنا شده که در محل به آن «زگالی» گویند. چهار جانب بقعه را چهار ایوان ستون دار با سرستون های بزرگ پرکار در دو نوع فرا گرفته اند، یکی از ستون های ایوان شرقی به شیوه ی لاچ لنگری کار شده است. ورودی بقعه در دیوار شرقی جای گرفته است. نسب امام زاده را به امام موسی کاظم (ع) می رسانند».
(دائرة المعارف تشیع، جلد دوم، ص ۳۹۴)
علاوه بر آستانه ها و بقاع متبرکه ی امامان، که مدخل مفصل دیگری دارد، دائرة المعارف تشیع، درست برابر قرار بالا، قریب پانصد امام زاده را در جلد دوم مجموعه ی خود معرفی کرده است که از آقا سید ابراهیم در رانکوه گیلان تا امام زاده یحیی بن موسی در سمنان را شامل می شود. برای سبک کردن کارها، نگاهی اجمالی به صد عنوان نخست آن انداختم، نسب قریب شصت درصد آن ها، به امام موسی کاظم می رسید و آن ها که شناس نامه ی ابنیه و کتیبه داشتند، با فرض صحت، از بناهای عهد صفویه بودند. بدین ترتیب باید که بنیان گذاری نهضت شناسایی اخلاف امامان شیعه و بالا بردن زیارتگاهی برای آنان، به تعداد لازم را نیز در زمره ی تلاش صفویه برای بازسازی ایران پوریم زده دانست. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 و ساعت 11:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۵
معمم میان سال خوش سیمای نه چندان بلند بالای لاغر اندامی بود، در نهایت سادگی و آراستگی. با خضوعی راستین اجازه طلبید و وارد دفتر کارم شد. حرکات آرامی داشت با نگاهی کاونده و سنگین ولی مهربان. می گفت مجموعه ی «اسلام و شمشیر» را خوانده و از قم به آشنایی با مولف آن آمده است. پرسش هایی اصولی داشت. زبان عرب را به کمال می دانست و بر مفاهیم و اشارات آیات قرآن به صورت طبقه بندی شده مسلط بود. تذکر داد که برخی آیات را می توانستم با دیگر نمونه های گویا تری جای گزین کنم و در اغلب موارد حق با او بود. جواب دادم که قرآن پژوه نیستم و تنها با نگاه و برداشت مورخ به قرآن نگریسته ام، و از حواشی کار حاصل و بهره ی فراوان و متنوع برده ام، که تعیین کننده بوده است. بسیار سخن گفتیم و در مجموع دریافت من این بود که دنبال سر نخی برای گشودن کلاف ابهامی است که وقوف به چند و چون آن آسان نبود. دوستانه می شنیدیم و می گفتیم و اندک اندک بر ناباوری او افزوده می شد. برابر معمول از اساتید و درجات آموزشی ام پرسید. به او نیز همان حقیقتی را گفتم که به دیگران: بیرون از علوم محض، تحقیق در مراتب و مسائل انسانی، با تبعیت از داده های دیگران، و به خصوص اساتید، به معنای توقف است، چنان که آثار این در جا زدن را در تحقیقات اسلامی به او نمایاندم و تصدیق کرد. یاد آور شدم که مدت هاست دائما از قرآن دورتر می شویم و در ابتلای فرقه بازی، به کلام کسانی دون خداوند، در کتبی متوجه و مشغولیم که با فرض صحت و اصالت هم، در نهایت حرف بنده ای است. از اعتقاد مطلق ام به وسعت عرصه و عرضه ی جعل در مکتوبات اسلامی گفتم و از آسان پسندی که نظایر کتاب الفهرست ابن ندیم به فرهنگ مسلمین وارد کرده است. کم کم حرارت سخن، ما را به وادی پختگی و صراحت بیان های دو طرفه ی دیگری کشاند. سئوالاتی داشت که علاقه مند بود، بدون ملاحظه کاری، در باب آن ها نظر مستقیم بدون حاشیه بیاورم. گفتم اندازه ی تقاضا و تحمل او را نمی دانم و می ترسم به جام تعصب درون او لطمه ای زنم. نگاهی اندک خوار کننده نثارم کرد و با صدایی مغرور مطلبی آورد که بند های بدنم را لرزاند. گفت: شما که به هر حال در نظر اهل آن محقق اید، بی سر و پایانی، از داخل و خارج، به قصد آزار و تمسخر، برابر امثال ما می نشینند و با زبان گزنده منکر خداوند و نبوت و نزول قرآن می شوند. حرف های شان را می شنویم، می کوشیم با ادله ی خود آن ها را قانع کنیم، چای در برابرشان می گذاریم و با تعارف و امید به هدایت الهی بدرقه شان می کنیم. چنین جدل هایی برای ما غریبه نیست و اساس حوزه را بر اثبات و انکار گذارده اند. بعد هم استدلالی اضافه آورد که تردید را از ذهن من زدود. گفت: می دانید که خداوند، به صراحت و تاکید قرآن، برترین دشمن ایمان آورندگان را یهود گفته است. مسلمین پیوسته حضور این دشمنان مسلّم را در کنار خود تحمّل کرده، با نیکی و مهربانی در مراودات معمول، کوشیده اند تا آن ها را به اسلام بخوانند و از یکدندگی و توطئه چینی باز دارند. چنان که امتداد یهود آزاری تاریخی، به کلیسای صلیب به دوش و به هیتلر ختم می شود و نه به مجتهدین اسلامی.
ما حرف های مان را زدیم وعده ی عمل نشده ی دیگری گذاردیم که مرا در قم ببیند. هنگامی که به جای نشست خود بازگشتم و در باب او اندیشیدم، باورم شده بود که صاحب نظران و جست و جو گران عقلانیت و اصلاح، بیش تر در لباس آن شیخ اند که راه درازی را شاید هم به نیابت از هماندیشانی، برای محک صاحب نوشته ای پیموده بود و ناخواسته سخنان مدعی دیگری را به یاد آوردم، که گرچه با ژست های معطر، لزوم رعایت دموکراسی و احترام به عقاید دیگران را چون آدامسی کثیف پیوسته در دهان می گرداند، اما در دفتری که سند ماندگاری برای تمام زمان هاست، به لابه هایی افتاده است، که او و امثال او را در جای کشیشان انگیزاسیون می نشاند. موضع او را با معتقدات عملا دموکراتیک این شیخ عالی جاه سنجیدم و ذلت امروزین روشن فکری اندک مایه ی کم خرد و بی خبر را بر آنان مبارک دیدم.
«هشدار به دولتیان. تلاش نامیمونی در میان است از سوی کسانی که برای آشفته کردن ایران و آسیب زدن به یکپارچگی ملی و سرزمینی ایران، جدایی ایران و اسلام را هدف دارند. اینان که پیشینههای تودهای تخریب و تفرقه افکنی را تجربه کردهاند در نوشتههایی حیرت انگیز، میکوشند برخی از برجستگان عالم دین در ایران را قانع کنند که هر آنچه در ادبیات مستند جهان از تمدن پیش از اسلام ایران آمده دروغی بیش نیست... همانند بعث پیشین عراق، تاریخ باستان ایران را یکسره مخدوش و تمدن هخامنشی را افسانههایی جلوه میدهند که ساخته و پرداخته دست یهود است... درباره این فتنه گری و نفاق افکنی دهشت انگیز باید پرسید: کدام عقل سلیم میپذیرد که یک زن در دین یهود به مقام پیامبری برسد؟ پیامبرانی که در دین یهود از آن ها نام برده شده است در دو دین مسیحیت و اسلام از پیامبران سلف شمرده میشوند که هیچ یک از آنها زن نبودهاند که به همسری کوروش در آمده و ملکه ایران شده باشد... دولتیان در ایران باید توجه کنند که این گونه نفاق افکنیها میتواند پایههای اقتدارشان را متزلزل کند. فتنه انگیزیها و جدایی افکنی میان اسلام و ایران که به بهانهی افسانههای دروغین و ننگینی چون چندین قرن سکوت به خورد سادهلوحان داده میشود، از کسانی است که نه میتوانند گذشته مارکسیستی-لنینیستی خود را پنهان کنند، نه میتوانند بر پیوندهای امروزین خود با محافل جدایی خواه پانترکیستی و پان عربیستی در ایران، جمهوری آذربایجان، ترکیه، قطر و ایالات متحده ... سرپوش گذارند. به دولتیان هشدار میدهم که نگذارند گفتهها و نوشتههایی از این دست ملاک تشخیص برخی از سرآمدان دینی-سیاسی جامعه قرار گیرد. آنچه در این زمینه میتواند برای آنان ملاک تشخیص و داوری باشد نوشتههای پژوهشی عالمان حقیقی دینی است چون استاد شهید مرتضی مطهری که به درستی با ما از "خدمات متقابل ایران و اسلام" سخن گفته است».
همه می دانیم که این سخنان از کیست و تفصیل کامل آن را می توانید در "اطلاعات سیاسی ـ اقتصادی" شماره ۲۲۵ و ۲۲۶ بخوانید. نوشته ی او روی فاشیسم فرهنگی استالین را هم سفید می کند و درست با حرف های آن همپالگی های دیگرش، در نشست مرکز گفت و گوی تمدن ها، برابر است که آرزو داشتند مولف مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» را در برابر تمام دانشگاه های کشور شلاق بزنند. در جملات نقل بالا دقت کنید. قطعه یخی است که در برابر تابش نور و گرمای حقیقت، اندک اندک به لکه تبدیل می شود و ملتسانه سرمای جهل را به حمایت می خواند و گرچه او و نظایرش دیگر همان لکه هم نیستند، اما هنوز ته صدای شان را از این همه تریبون و بلند گوی تعارفی دیگران می شنویم که روحانیت ایران را کم تحمل و خود را آزار دیده از تعصب اسلام می گویند!!! برای من مسلّم است آن سلسله ی ناسالمی که مثلا در مقابل ادامه ی انتشار کتاب های من ایستاده است، نه فلان مجتهد این و آن حوزه، بل به تصریح شجاع الدین شفا، دلقک فرهنگی معروف دربار محمد رضا شاه، که در نشست چند سال پیش دانشگاه سوربن قصد خود را برای بازگشت زردشتیگری قلابی به ایران علنی کرده بود، دست نشاندگان او و اربابان او در مراکز فرهنگی این جمهوری اند که اینک خود را به ریش و تسبیح و شاید هم جای مهری آرایشی در پیشانی، مزین کرده اند. نگاهی به اطراف خویش بیاندازید. همه جا مملو از کاغذ های باطله ی زیر دست و پا مانده ای است که هنوز جرات نکرده اند مقامات فرهنگی و مراکز مربوطه را به بازبینی و تصمیم گیری در باب مستند با شکوه «تختگاه هیچ کس» بخوانند، در حد همنوشی کاسه دوغ و بنگ مولانا متوقف اند و بی اعتنا به عقل مزاحم، در هپروت گستره ای از تبلیغات، به دور خویش چرخ می زنند. چنان که گردانند گان اطلاعات سیاسی - اقتصادی گرچه به اجیری میدان داده اند تا مولفی را به ناسزا ببندد و تقاضای قصابی او را کند، اما هرگز حتی به اختصار هم ننوشته اند که جرم این مولف، پرده برداری از چه حقایق و یا انتشار چه دروغ هایی بوده است!!! زمانه شاهد بلند مرتبه ی عادل و تصویر بردار قابلی است که زردی رخسار و نیز پاچه های شلوار این به اصطلاح روشن فکران و مدعیان ضرورت آزادی بیان را، در آرشیو فیلم خانه ی رخ دادهای فرهنگی این دوران، برای همیشه حفظ خواهد کرد و آنان زیر دست تمام دیگر گروه های اجتماعی قرار خواهد داد. پس بار دیگر به بازدید امام زاده هایی برگردم که معتقدم اکرام آن ها از عهد صفویه آغاز می شود.
«مراد از امام زاده ها، بنا یا مجموعه بناهایی است که بر مدفن فرزندان یا فرزند زادگان ائمه ی اطهار و بزرگان سادات در طول دوره ی اسلامی بنا شده است. در ایران شمار زیادی از این گونه بناها موجود است که بخش قابل توجهی از آن ها دارای آثار تاریخی و هنری ارزشمندی هستند. بر اساس آمارهای موجود، در ایران بیش از چهار هزار امام زاده وجود دارد که در استان های مختلف پراکنده اند. تمام شخصیت های مدفون در این مکان ها بر ما شناخته شده نیستند و تنها تعداد کمی از آن ها از شجره نامه ی مورد قبولی بر خوردارند و تعداد قابل توجهی نیز تنها بر اساس اعتقادات عوام شاخته و پرداخته شده است».
(دائرة المعارف بناهای اسلامی ایران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۸۵)
این مجموعه ی مفید که بناهای آرامگاهی، امام زاده ها، برج ها، بقعه ها و گنبد های ایران را فهرست کرده و بر هر کدام شرحی در مجموع روشنگر گذارده، گرچه در مقدمه می نویسد که چهار هزار امام زاده در ایران قابل شناسایی است، اما در آن تنها شروحی بر ۴۱۸ امام زاده را با ذکر نام و محل می خوانیم. اگر فقط در شهر قم و حوالی آن، ۴۴۰ امام زاده ی مورد وثوق و تعداد نامعینی غیر قابل تایید احصا شده است، این قول که در سراسر ایران فقط چهار هزار امام زاده باشد، پذیرفتنی نیست. دائرة المعارف بناهای اسلامی ایران، ساخت ۱۴۱ فقره از این امام زاده ها را مقدم بردوران صفوی و ۲۷۷ نمونه ی آن را بناهای پس از صفویه شناسانده است.
امام زاده زین العابدین، ساری: بنای این امام زاده در شهر ساری و در نزدیک میدان بار فروش واقع و بنایی است چهار ضلعی با گنبد رک هشت ضلعی به ارتفاع کل ۲۰ متر که از لحاظ ساختمانی و تزیینات کاشی کاری و صندوق و در نفیس چوبی، در زمره ی مهم ترین ابنیه ی تاریخی ساری به شمار می آید.... صندوقی بسیار ظریف و پر کار، مرقد را پوشانده است. مطالب بدنه ی شمالی از فرط فرسودگی خوانا نیست و بدنه ی جنوبی آن نیز نوسازی شده است. آن چه بر بدنه ی شرقی باقی مانده، به شرح زیر است: صاحب هذا الصندوق المرقد المبارکة الشریف السلطان الاعظم الاکرم برهان السادات و الاشراف المرحوم المغفور سلطان امیر شمس الدین امیر کمال الدین حسینی طب ثراهما فی التاریخ وفات یوم الاثنین خامس عشرین شهر جمید الثانی سابع عشر خورداد ماه سنة تسع و خمسین و ثمانمائه، (۸۵۹).
(دائرة المعارف بناهای اسلامی ایران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، امام زاده ها، ص ۱۲۵)
همین یک نمونه از امام زاده های پیش از صفویه، که در دائرة المعارف موصوف آمده، مورخ و محقق را در صحت این کتیبه نویسی ها دچار تردید می کند. بر مبنای این متن، نخست معلوم می شود که در زیر صندوق این امام زاده یک حاکم محلی و نه اولاد و احفادی از امامان شیعه خوابیده است وانگهی آن تاریخ گذاری فارسی و عربی نامعهود و نایاب و غریب و تا حد زیادی مسخره، که وفات صاحب مقبره را دوشنبه روزی مصادف با ۲۵ جمادی الثانی سال ۸۵۹ هجری قمری، برابر با ۱۷ خرداد همان سال می نویسد، پرده از جعل واضحی بر می دارد که عمل به آن در کتیبه نویسی های سراسر ایران از حد و حصر درگذشته است. زیرا لااقل در این مورد با اطمینان کامل می توان گفت که روز ۲۵ جمای الثانی سال ۸۵۹ دوشنبه نیست و با ۱۷ خرداد هم منطبق نمی شود. آیا چه گمان کنیم، نو حکاکان این قبیل کتیبه ها حوصله ی محاسبه را نداشته اند و یا برابرهای تقاویم شمسی و قمری را نمی دانسته اند؟!!
«امام زده شاه زاده قاضی یزد: بقعه ی شاه زاده فاضل با توجه به کتیبه ی آجری کم خیز و نمای ساده ی آن، از نظر معماری جلوه ای ندارد. بدنه ی داخلی بقعه با کاشی کاری طرح هندسی، مرکب از ستاره های شش پر و شش ضلعی ها و حاشیه ای از کاشی معرق، زینت شده است. درون بنا قبری قرار دارد و برآن، کتیبه ای از کاشی معرق دوره ی تیموری نصب شده است که به معرفی صاحب مزار می پردازد. بر اساس این کتیبه، صاحب دفن، فضل بن امام موسی کاظم متوفای ۲۰۲ هجری قمری است. نصب این کتیبه ی کاشی دوره ی تیموری باید از آثار قطب الدین خضر شاه باشد که مولف «جامع مفیدی» به اشاره می نویسد: «قبر را از کاشی ترتیب داد». علی رغم این کتیبه، مولفان «تاریخ یزد» و «تاریخ جدید یزد»، این بنا را تحت عنوان «مزار پیر برج» آورده اند. زردشتیان نیز این مزار را گرامی می دارند و آن را مدفن یکی از شاه زادگان ساسانی می دانند. به روایتی دیگر، این بقعه مدفن یکی از مضروبین واقعه ی فهرج در سال ۷۴۷ هجری است».
(دائرة المعارف بناهای اسلامی ایران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، امام زاده ها، ص ۱۴۶)
پس مقبره ای داریم که بر مبنای کتیبه ای که ۵۰۰ سال پس از مرگ صاحب آن، در عهد تیموری نوشته اند، در سال ۲۰۲ هجری قمری متوفی شده است. زردشتیان، این تاریخ وفات را، بی توجه به کتیبه ی آن، پانصد سال به عقب و به زمان ساسانی می کشانند و کسانی دیگر، ۵۰۰ سال به جلو می برند! پس کتیبه را برای چه می نوشته اند و بودن و نبودن آن چه تفاوتی داشته است؟!!! با این همه برای رد تاریخ گذاری های کنونی در باب تعلق بنای امام زاده ها، به پیش از دوران صفویه، تنها یک استدلال تاریخی تکلیف این نزاع را معین می کند: اگر امامان و امام زادگان شیعه، پیش از تسلط صفوی، پیوسته مورد هجوم و آزار حاکمان ملعون غیر شیعه بوده اند، پس آن خبیثان چه گونه بر این همه تظاهرات آشکار، که قصد اکرام امام زادگان شیعه را داشته ، چشم خود را بسته اند که لااقل بر کاشی های ده ها نمونه ی آن، نام و مدح ائمه ی عظام ثبت است؟!!
«امام زاده درب آهنین نور آباد: این آرامگاه در دو کیلو متری شهرستان نورآباد، کنار جاده ی کازرون به خوزستان و در جوار بقعه ی شاه زاده علاء الدین واقع است. امام زاده ی مدفون در بنا بر اساس کتیبه ی تاریخی آن، خواهر شاه زاده علاء الدین و دختر امام کاظم (ع) است... بر لوحه ی سنگی بالای در، کتیبه ی جالب توجهی در ده سطر به خط ثلث برجسته مرقوم شده که بر اساس قرائت آقای مصطفوی بدین شرح است: در ایام دولت جناب عدل کیش امیر رعیت پرور مرتضی ممالک اسلام، بهرام زمان، افتخار و مرزبان جهان، بهادر خلد الله ایام دولته ادام علی المسلمین ظلال نصفته، این عمارت که به مشهد فروزان مشهور است، و مرقد مطهره و مضجع منوره مهد عصمت ام المؤمنین بنت الامام المعصوم موسی الرضاء رضی الله عنهما است فی تاریخ شهور سنة احدی و سبعین و سبعمائه (۷۷۱) از فواضل صدقات عمیمه ی آن عالی جناب هعدلة شمار تجدید یافت.
چون کام جاودان متصور نمی شود
خرم کسی که زنده کند نام جاودان
کتیبه ی فوق به علت این که به زبان فارسی و در قرن هشتم هجری نوشته شده حائز کمال اهمیت است».
(دائرة المعارف بناهای اسلامی ایران، پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی،امام زاده ها، ص ۱۱)
برابر تذکره های موجود، وفات دختر امام موسای کاظم باید که در اواخر قرن دوم هجری رخ داده باشد، اما کتیبه مقبره اش را به قرن هشتم نوشته اند. مفسر بخش امام زاده های دائرة المعارف بناهای اسلامی ایران، از یافتن کتیبه ای به زبان فارسی، با تاریخ پیش از صفویه، اظهار شگفتی و ذوق زدگی می کند! اگر شاعران ما در قرن چهارم به حجم شاه نامه شعر فارسی داشته اند، راستی چرا باید دو سطری نوشته فارسی از قرن هشتم هجری موجب شگفتی او شده باشد؟!! آیا درست نمی گویم که یافتن فارسی نوشته ای از عهد ماقبل صفوی، مگر در هیئت جعل، ممکن نیست؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه هفدهم آذر 1386 و ساعت 1:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۶
بحث درباره ی امام زاده ها، عرضه ی استدلال برای اثبات این مطلب است که انتساب ساخت هیچ امام زاده ای به دورانی مقدم بر صفویه، از هیچ بابی منطق اجرایی و امکان تاریخی و تدارکاتی ندارد و برای رسیدن به این چشم انداز واقعی، در باب ساخت و سازهای صفوی است که ناگزیر باید نمونه هایی از تفسیرهای موجود بر این گونه ابنیه را زیر ذره بین گذارد و حقایق در گرد مانده ی ساخت آن ها را، با رسوب زدایی آشکار کرد. مهم و موثر ترین راه اثبات انحصار آغاز ساخت امام زاده های ایران، به دوران صفویه، نخست توجه به این نکته بدیع و بدیهی است که بالا بردن آشکار بنای زیارتگاهی برای امام و امام زاده ای، مقدم بر تسلط تشیع بر امور سیاسی و فرهنگی ایران، امکان و آزادی اجرا نداشته و بنا بر همین روایات تاریخی موجود، شرایط برای برگزاری چنین نمایشات پر زرق و برقی به سود تشیع آماده نبوده است. سپس بازخوانی شجره نامه و کتیبه هایی که ناشیانه برای قدمت بخشیدن مصنوعی به معماری و مدفون در امام زاده ها نوشته اند و ارائه ی اطلاعات غلط و نامفهوم و غیر ممکن در این مکتوبات، چنان که پیش تر با نمونه هایی از آن آشنا شدیم، نشان می دهد که حتی یک نمونه ی منطبق با تقاضا، از میان آن ها قابل استخراج نیست.
«امام زاده عون علی و زین علی، تبریز: این آرامگاه بر بالای بلندترین قله ی کوه سرخاب که مرتفع و مشرف به همه ی شهر است، واقع و به اعتقاد مردم، مدفونان در آن، عون بن علی و زید بن علی هستند که در تداول عام، به صورت «عین علی» و «زین علی» تحریف یافته است. اعتقاد مردم بر این است که هر دو، فرزند بلاواسطه حضرت امیرالمومنین علی (ع) هستند، ولی در کتب معتبر از جمله ارشاد شیخ مفید در بین فرزندان علی بن ابی طالب (ع) اسامی عون و زید وجود ندارد. ولی در همین کتاب، از فرزندی به نام یحیی که مادرش اسماء بنت عمیس بوده، نام برده شده که محدث قمی، او را عون نامیده و به گفته ی صاحب روضة الشهدا، در دشت کربلا به دست دشمنان کشته شده است. به هر تقدیر ظاهرا عون به ایران نیامده و زین نیز وجود خارجی نداشته است».
(دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص۱۹۷)
پس جنازه ی دو شهید عرصه ی کربلا، معلوم نیست چه گونه از مرتفع ترین بلندی کوه سرخاب تبریز سر درآورده است. این مطلب، چنان که از تفسیر دائرة المعارف بر آن نیز بر می آید، در هیچ مقیاس و منطقی امکان بروز و شهود ندارد و نسب شناسی موضوع نیز قابل اتکاء و ارجاع نیست. با این همه در دنبال همین تشکیک عام می خوانیم: «این بقعه در دوره ی صفویه تجدید بنا شده است». این که سلطان پر کاری، چون شاه عباس اول، در حالی که خود مقبره ای ندارد، به صرافت مواظبت از امام زاده ای در قله ی کوه سرخاب تبریز افتاده باشد، خواهان آن را از توجهاتی کاملا غیر معمول در امام زاده سازی عصر صفوی با خبر می کند.
«امام زاده فاضل،قم: این آرامگاه در بالای کوهی مشرف به قریه ی بیدهند واقع است. بنایی متشکل از بقعه، چهار ایوان، چهار حجره و چهار غرفه در بالای حجرات است. این بنا در سال ۱۲۶۰هجری قمری به استناد توهمات عامیانه ایجاد گردیده و فاقد ارزش هنری و تاریخی است».
(دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۱۹۸)
این هم امام زاده ی دیگری در قم، که گرچه باز هم بر سر کوهی است، اما معلوم نیست چرا مورد بی مهری مفسران بخش امام زاده ها در دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران، قرار گرفته و استثنائا و رسما آن را برخاسته از توهم و فاقد هر ارزشی شناخته اند!!! در حالی که موهوم شناختن امام زاده های بسیار دیگری نیز در آن مجموعه، با ادله و اساس محکم تری امکان ادعا داشته است.
«امام زاده آقا سید محمد، لاهیجان: این امام زاده در دهکده ی پینجای آستانه واقع شده است. بنای چهار گوشی است که در سه سمت آن، ایوان های ستون داری قرار دارد. سقف بقعه شیروانی و سفال سر و طول هر ضلع بنا ۴۵/۶ متر است. بر روی در قدیم بقعه کتیبه ای مورخ ۷۸۰ هجری قمری با این متن وجود دارد: «هذا مسجد المبارک لصاحبه و مالک الفقیر المحتاج الی رحمة الله تعه. فقیه احمد بن ابوالرضی بن علی پینچایی سنه ثمانین و سبعمائه».
(دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۸۸)
این که پایداری یک بنای با زیر ساخت چهل متر شیروانی دار و سفال سر را، در طول هفت قرن، آن هم در جغرافیایی که تنه ی درختان و سنگ های کوهستان نیز از فراوانی نم به سرعت می پوسد، تنها به ادعای در نوشته ای قبول کنیم، کار بس دشواری است و دشوار تر از آن این که این مجموعه ی کوچک را که به قید کتیبه ساز آن، مسجدی برآورده ی ابوالرضی نامی است، امام زاده ای بپنداریم.
«امام زاده فضل، آمل: این آرامگاه در دهکده ی «زیارو» از دهکده های دشت سر آمل واقع و بنایی مستطیل شکل شامل بقعه و مسجد است. هم در ورودی و هم صندق امام زاده، دارای کتیبه است. در، دو لنگه است و بر حاشیه بالای لنگه ی سمت راست آن چنین خوانده می شود : «هذا المشهد ابلفضل بن موسی کاظم» نام سازنده و تاریخ بر بائوی آن چنین کتیبه شده است : «صاحب العمارة المشهد و خادم کمینه حاجی زیاد مزین محمد بن داود بن سماع بن هدی بن اسمعیل عمل ابراهیم نجار بن سلیمان نجار این [...] سنة ثلاث و ثمانین و تسعمائه» (۹۸۳). صندوق مزار در وسط اتاقی چهار گوشه است. کتیبه های روی صندوق بزرگ امام زاده، شخصیت صاحب قبر را به گونه ای دیگر معرفی می کند و در حاشیه ی صندوق آورده است: «هذا روضة منورة لامیر اعظم السعید الشهید المرحوم الامیر محمد بن الامیر الشهید المغفور المبرور الامیر افضل طاب ثراه و جعل الجنة مثواه فی اوائل رجب سنة احدی اربعین و ثمانمائه (۸۴۱).
(دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، ص ۱۹۸)
پس معرفان این امام زاده دو نفرند که با ۱۴۲ سال تفاوت، برای صاحب مکانی واحد، دو گمانه ی مختلف زده و دو کتیبه ی متفاوت نوشته اند! یکی مدفون را ابوالفضل نامی فرزند امام موسای کاظم می شناساند و دیگری مقبره را متعلق به امیری با نامی غیر قابل کشف می گوید. کتیبه نویس صندوق از عناوین و خطاب های معمول برای این گونه امور نیز بی خبر است و مدفون را، هم به لقب شهید آراسته و هم با قید مرحوم همراه کرده است، حال آن که مقام شهید، برای برخورداری از مجموعه ی رحمات الهی کافی است و برابر رسم و به رعایت مقام، با عنوان شهید لفظ مرحوم را نمی آورند. حالا چه گونه باید صاحب واقعی این مقبره را شناخت و از چه راه می توان لقب امام زاده را درباره ی آن لحاظ کرد؟!!
«امام زاده یحیی، ورامین، این آرامگاه در محله ی معروف به کهنه گل در جنوب شرقی ورامین و در نزدیکی مسجد جامع واقع است. سبک معماری مقبره شباهت زیادی به مسجد جامع و مقبره ی علاءالدین دارد... در مورد اتاق و تزیینات آن چهار تاریخ ذکر شده است. «بازل» در حاشیه گچ بری، سال ۷۰۷ هجری قمری را خوانده است. محرابی از کاشی که تصور می شود متعلق به این بنا باشد، دارای تاریخ ۶۶۳ هجری قمری است. تعداد زیادی از کاشی های ستاره ای این بنا که اکنون در مجموعه های مختلف محفوظ است، متعلق به سال ۱۲۶۱ تا ۱۲۶۳ میلادی است. سنگ قبری که از کاشی و به شکل محراب و تصور می رود که متعلق به این بنا باشد، تاریخ ۷۰۵ هجری قمری را دارد. از این اطلاعات به نظر می رسد بتوان تاریخ ساختمان و تزیینات آن را به دست آورد. به نظر می رسد که کالبد این ساختمان متعلق به دوره مغول باشد... دیولافوا محرابی از کاشی در محل خود دیده است. مالک فعلی این محراب می گوید که مالک ثروتمند قریه، آن را به پاریس آورده و فروخته است... اگر تاریخ این محراب ۶۶۳ هجری قمر ی نباشد، به طور قطع بعد از ۷۰۷ هجری نخواهد بود. سنگ قبر محراب شکلی که تاریخ آن ۷۰۵ هجری قمری است و اکنون در موزه ی ارمیتاژ قرار دارد، دارای عبارتی است که این سنگ برای مقبره ی امام زاده یحیی ساخته شده است و ضمنا حاوی امضای دو نفر از افراد خاندان کاشی ساز معروف کاشان است... حرم به صورت کثیرالاضلاعی هشت ضلعی است که بر روی چهار کنج آن، چهار اشکفت مقرنس کاری شده با قوس جناغی بر پا گردیده است. در این قسمت از بنا، گذشته از گچ بری های تزیینی و یک ضریح چوبی خانه مربع و بندکشی مهری و هشت پنجره مشبک و هشت پنجره کور و ازاره ای به ارتفاع ۲۰/۱ متر با کاشی های منقش به شاخ و برگ به ابعاد ۶۰×۳۲ سانتی متر، دارای کتیبه ای به خط ثلث برجسته است که گرداگرد حرم و اطراف جای محراب ربوده شده آن دور می زند. این کتیبه با یک حدیث از پیامبر اکرم آغاز می شود و دنباله آن با سوره جمعه تا «ذلک فضل الله» ادامه پیدا می کند و سپس با قسمت مهمی از آن که حاکی از بنای بقعه به وسیله ابومحمد در تاریخ ۷۰۷ هجری قمری است، پایان می پذیرد. این کتیبه چندان قدمتی ندارد».
(دایرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره اسلامی، بناهای آرامگاهی، صفحات ۲۲۲ و ۲۲۳)
بدین ترتیب و بر مبنای کتیبه ای که چندان قدمت ندارد، و از روی کاشی های ستاره ی داودی، که اکنون در جای خود نیست و با خواندن چهار تاریخ مختلف در این جا و آن جا، از جمله بر کاشی محرابی که اینک در پاریس است و تصور می کنند مربوط به همین بنا بوده و سنگ قبری با نام یحیی، در موزه ی ارمیتاژ روسیه، که در این سرزمین پر از امام زاده یحیی، گمان دارند به صاحب قبری در ورامین متعلق است و بسیاری فرضیه های دیولافوایی و بازلی و چند شیاد دیگر، سرانجام صاحب امام زاده ای از عهد مغول شده اند. آیا می توان به نوعی بر این یافته ها گمان صحت برد؟!!
از این طریق و روش های دیگری که استاد بزرگ آن را پروفسور پوپ غارتگر می شناسانند، برای دوران اسلامی پیش از صفویه، که در آن حتی پیاله ی سفالینی نساخته اند، مجموعه ابنیه ی معمولا زیارتی و مذهبی و مقابری بالا برده اند، که در حال حاضر به کورترین گره و معارض ترین نمودار، بر این مدخل نوین بدل شده است که دوران پیش از صفویه، در ایران اسلامی را، فاقد مظاهر تولید و توزیع و عوارض مادی زیست متمدنانه می داند. وجود همین تعداد محدود از مقبره و مناره و میل و بقایایی از چند مسجد کهن، موجب ایجاد گمان برقراری روابط اجتماعی معینی، در بخش هایی از ایران پیش از صفویه شده است و شگفت این که تمام چنین مظاهر معماری پیش از صفوی، به صورتی کاملا مجرد و معمولا در بیابان هایی بدون نمایه های تجمع شهری بر پا شده است!!!
«معماری در ایران بیش از ۶۰۰۰ سال تاریخ پیوسته دارد، دست کم از ۵۰۰۰ سال پیش از میلاد، تا به امروز، با نمونه های اختصاصی که در ناحیه ی پهناوری از سوریه تا شمال هند و مرزهای چین، قفقاز تا زنگبار پراکنده است. بناهای ایرانی متنوع است، از کلبه های دهقانی، قهوه خانه ها، کوشک ها تا زیباترین و شاهانه ترین ساختمان هایی که جهان به خود دیده، بگذریم از برخی پل های عظیم و با شکوه. سیمای ممیزه معماری ایران در طول تاریخ شکل های ساده و موقری با آرایش های غنی است. معماری آثار تاریخی ایران در وهله ی اول دارای مفهوم و هدف دینی و خصلت جادویی و دعایی است. طرح راهنما و شکل دهنده، نماد گرایی کیهانی بود که انسان به وسیله ی آن با نیروهای آسمانی انبازی و پیوند می یافت. این مایه، که تمام آسیا در آن معنا شریک بود و حتی در عصر جدید هم دوام یافت، نه تنها به معماری ایران وحدت و استمرار بخشید، بلکه سر چشمه ی ماهیت عاطفی آن هم بود».
(ا. پوپ، معماری ایران، ص ۹)
برای دریافت پیش پا افتاده ترین اطلاعات، مثلا روند تکاملی معماری در ایرن، از دیر زمان تا دوران اخیر، برابر معمول، با پریشان بافی های بی سر و تهی ازقماش بالا مواجهیم که مثلا به جای ورود عالمانه به بیان علت اصلی نابودی همزمان این همه ابنیه ی زیگوراتی و یا سبب توقف کامل ساخت و ساز در ایران اسلامی تا زمان صفویه، شعارهای دکان دارانه ی وقیحی از این دست می شنویم که نشانه های معماری ایران از سوریه تا مرزهای چین و زنگبار پراکنده است و از کلبه دهقانان و قهوه خانه های میان راهی تا زیبا ترین قصور جهان را نمونه های معماری ایران می داند و کار را به فلسفه بافی می کشاند تا مجبور نباشد محل یکی از آن قهوه خانه های کهن ایرانی دارای مفهوم و هدف دینی و خصلت جادویی و دعایی، در مرز چین، زنگبار، قفقاز و یا حتی در خود ایران را نشان دهد.
«یکی از جالب ترین بناهای شناخته شده در سرزمین کوهستانی، در سیلک بود از هزاره ی پنجم قبل از میلاد. قدیم ترین اقامتگاه در آن جا مربوط به اوایل هزاره پنجم، ظاهرا عبارت بود از کلبه هایی از شاخه درختان، گرچه ساکنان اش به باغبانی ابتدایی می پرداختند و گاو و گوسفند را اهلی کرده بودند. به علاوه، برای خودشان سه نوع ظرف سفالی دست ساز داشتند، که همگی تلاشی را در جهت ارزش های هنری ولو ابتدایی، نشان می دهد. نوعی دارای سطح دودی، دیگری سرخ و سومی دارای نقش های ابتدایی با خطوط و رگه های سیاه است. در مرحله ی بعد بود که ساختمان با خشت های دست ساز آغاز شد، یک گلوله گل را با دست شکل می دادند و در آفتاب می خشکاندند. ولی حتی در این مرحله هم به بهتر کردن فنون ساختمانی توجه می شد، چون در لبه های این خشت ها فروریختگی هایی است که با انگشتان به وجود آمده، تا ملاط بیش تری را در اعماق خود نگهدارد. همچنین، در این عصر آرایش معماری ابتدایی معرفی شد و دیوارهای اتاق را با زنگار مخلوط با شیره میوه ها نقاشی کردند. خشت های چهار گوش مسطح، که با قالب زده می شد، در هزاره ی چهارم پدید آمد و ظاهرا آن هم یک اختراع ایرانی بود».
(پوپ، معماری ایران، ص ۱۵)
توصیف این به اصطلاح پروفسور ایران شناس و متخصص نمایه های معماری، از خشت های سیلک، که قصد تمسخر و تحریف دارد و نیز توضیحح فنی خوارکننده ی او درباره ی این زیگورات بزرگ ماقبل پوریم، تنها از باغبانی ابتدایی، پرورش جوجه و مرغ، خانه سازی با شاخه های درخت، گلوله کردن بی شکل گل، ظروف سفالی دست ساز رنگارنگ و حد اکثر نقاشی دیوار با آب میوه می گوید!!! زیرا اگر بنا را بر توضیح تکنیک فوق تصور ساخت زیگورات های کهن در نجد ایران بگذارد، آن گاه بالا بردن بیلبورد احمق فریب تبلیغاتی زیر درباره ی ویران کنندگان همان زیگورات ها ناممکن می شود.
«این عقیده ی متداول که تخت جمشید در وهله ی اول مجموعه ای از کاخ های جالب بوده که در پایتخت یک امپراتوری بزرگ ساخته شده تا عظمت سیاسی را اظهار و غرور شاه را اقناع کند، یک فکر غربی است: فکری مبتنی بر ظواهر امور، الفاظ و اصول تعقلی. این بینش قادر به درک ستارگان ذوق ها، بینش ها و امیدهای شرق باستان نیست که از اعتمادی دیرینه بر عواطف و نمادها زاده شده اند. تخت جمشید به شیوه ای سنتی، کامیابی ها و قدرت شاهان هخامنشی را مغرورانه بیان می کرد، ولی در عین حال بر منصب آسمانی شان هم تاکید داشت این نه یک زیارتگاه دودمانی بود و نه هرگز پایتخت سیاسی: هیچ کدام از هزاران سندی که در آن جا به دست آمده سیاسی نیست و محل آن برای حکومت بر یک امپراتوری مناسب نبود. شاهان بزرگ جز به ندرت در آن جا اقامت نمی کردند، که آن هم فقط موقتی بود، شوش، بابل و اکباتان که همه در محل های کارامدتری قرار داشتند، مقر حکومت بودند. در حقیقت تخت جمشید یک زیارتگاه مقدس ملی بود، وقف منظوری خاص: جای بسیار مناسبی برای جشن های نوروزی. همه ی نیروهای آسمانی به کمک همه ی منابع نمادی به اعطای نعمت و برکت فراخوانده می شدند. خود تخت جمشید هم مبین عظمت، قدرت و ثروت بود، با نیرویی مسلط که برای برانگیختن آن نیروها کافی بود. بنابراین اگر شاهان هخامنشی تخت جمشید را به صورت معبد بزرگ تلقی می کردند، این محل می باید مقدس و محترم باشد. ممکن است این توضیحی باشد برای ناشناس ماندن یک چنین اثر مهمی که می توانست یکی از عجایب دنیای معلوم باشد، در کشورهای دیگر. مثلا در عهد عتیق ذکری از تخت جمشید نشده، با این که منبع اطلاعات مهمی در باب سایر بناهای امپراتوری ایران در شوش و اکباتان است. در هیچ سند بابلی، آشوری یا فنیقی هم از آن ذکری نیست و کتسیاس مولف تاریخ ایران، که خود بیست و چهار سال در دربار ایران زیسته، اشاره ای به آن نکرده است. بی شک تخت جمشید در ایران مکان مقدسی بوده، یعنی یک «قدس الاقداس» واقعی، با حرمتی خاص یک دین شرقی. جریان نیروهای جادویی ناپیدا و مشکوک نسبت به ناپاکی حساس است و امکان دارد بر اثر حضور بیگانگان ناپدید گردد. بنابراین بیگانگی که اعضای امپراتوری نبودند، نمی باید در آن شرکت می کردند. شرکت در مکاشفات آن حق اصلی آنان بود».
(پوپ، معماری ایران، ص ۳۰)
بفرمایید، این هم شیرین زبانی های این بی سواد درگل مانده ی مامور کنیسه و کلیسا، در باب یک خرابه ی سنگی در اصل نیمه ساخت!!! توصیف او از تخت جمشید را بارها بخوانید و در برابر حقایقی قرار دهید که در مستند با شکوه تختگاه هیچ کس ثبت شده است. از دو حال خارج نیست یا او با آن همه دانایی های ادعایی که در باب معماری ایران به او می بندند، نیمه ساخت بودن و به خود رها شدن مجموعه ی تخت جمشید را تشخیص نداده، یا با علم به ناتمامی ساخت و ساز در آن محوطه، چنین داد سخن داده است. در هر دو حال و یکی بدتر از دیگری، ما را با گنگ بزرگ یهودیانی آشنا می کند که در هدایت ایرانیان به امور تاریخ و فرهنگ و ادب سرزمین خویش، جز بی راهه را نشان نداده اند. این که چنین نادان بزرگی در موضوع معماری، کوشیده است برای چند بنای پراکنده ی بر جای مانده، در این یا آن گوشه ی ایران، با اصرار فراوان، شناس نامه ی ماقبل صفوی صادر کند، چشم حقیقت بین و گوش سخن درست شنو را، بر آن کسان که دریچه را بر انجام وظیفه ی طبیعی این اعضاء نبسته باشند، باز می کند. بنا بر این به ارزیابی ادعاهای بی اندازه مضحک او بپردازم و گوشه ای از پرده ی دیگری را بالا زنم که قرار را از ایران پژوهان حقیقت خواه و خردمند، خواهد ربود. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیستم آذر 1386 و ساعت 22:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۷
در آغاز مباحث جدی و جدید در پیش، شاید هم بنا بر ضرورت بیان گاه به گاه مطایبه ای، با قصد تلطیف و تمدد، به یاد خاطره ای افتادم که در حوزه ی گذران بخش اعظم نوجوانی ام، یعنی در محله ی امام زاده یحیای تهران شاهد و ناظر آن بوده ام. در آن زمان مسجد محله ما را شیخ دهان گرمی با نام سرخه ای می گرداند که بیش تر وقت منبر پس از نماز مغرب و عشای اش، به ذکر تاریخ اسلام می گذشت و از همین روی مشتاقان نقل های او، صرفا کسبه و مومنین سنتی نبودند و از میان محصلین و نو روشن فکران و صاحب منصبان نظامی و اداری و یکی دو طبیب اتو کشیده محل نیز مستمعینی داشت. شیخ سرخه ای، بنا به عادت عام واعظین، در انتهای منبر خود، دعاهایی از قبیل فرج ظهور، دفع و ذلت دشمنان اسلام و نیز شفای عاجل تمام بیماران داشت، که با سوز و اخلاص مخصوص خود بیان می کرد. در انتهای شب کسانی بر گرد شیخ جمع می شدیم و از هر بابی پرسش و خواهشی داشتیم و شد شبی که طبیب محله را نیز، که مرد معتقدی بود، نشسته نزد شیخ دیدم که با تاکیدی راستین و با خلوص کامل و تقریبا به التماس می گفت: آقا از آن که شما را مستجاب الدعوه می دانم، عنایتا دعای شفای تمام مریضان را از انتهای دعاهای منبرتان بردارید، زیرا که نان اهل و عیال ما بریده می شود!!! حالا گاهی این جا و آن جا شاهدم که ساده لوحانی، در تعارض با داده های جدید تاریخی، مطالبی می گویند و می نویسند که بدون مکث مرا به یاد آن التماس طبیب، نزد شیخ سرخه ای می اندازد!!!!
باری، به فرمان عقل، با بررسی امکانات و عبور دشوار از ده ها مدخل نو، که ایران پیش از ظهور صفویه را، فاقد مظاهر متمدنانه، به خصوص ابنیه ی عام المنفعه ی مورد نیاز تجمعات شهرنشینی، از کاروان سرا و بازار و حمام و پل و آب انبار و حتی مظاهر مستقل اشرافیت نشان می داد و این برداشت، که بالطبع تحولات پدید آمده در دوران صفویه، نمی توانست بر سرمایه و توان فنی و قدرت تولید بومی و ملی متکی باشد، به این حاصل روشن مقدمات رسیدم که انقلاب اجتماعی صفویه و نهضت نوسازی پدید آمده در آن دوران، یک دکور بندی سریع، بر ایرانی بوده است که پس از دو هزاره هنوز از آسیب قتل عام پوریم قد راست نکرده بود و مرتکبان پوریم دیگر صلاح نمی دیده اند تابلوی آن ایران مطلقا ویرانه ی پیش از صفوی را، که فقط گروه های کوچک پراکنده و نگرانی را در حفاظ قلعه های کوهستانی صعب العبور جای داده بود، همچنان برابر چشمان کنجکاو رقیبان فضول پرتقالی خود باقی گذارند که برای نخستین بار، بر اثر رشد ابزارهای دریا نوردی، با عبور از مانع اقیانوس ها، به مشرق زمین می رسیدند و فصل جهان گردی و جهان گردان آغاز می شد. زیرا خالی بودن سرزمین پهناوری چون ایران، از نمایه های حیات جمعی، بدون شک پرده از آن قتل عام بزرگ بر می داشت و مشت یهودیانی را می گشود که پیوسته قوم خود را مظلوم ترین گروه در تاریخ بشری معرفی کرده بودند.
«دومین شاه راه قم و کاشان به طول هیجده فرسنگ از گردنه ی شوراب و قسمتی از دامنه های کوه رود می گذشت. در فواصل این راه بعد از کاروان سرای پاسنگان سه کاروانسرای معتبر شاه عباسی دیگر هم در مزارع شوراب و سن سن و قریه نصرآباد احداث شده بود که به واسطه ی استحکام بنیان آن تاکنون سالم و برجا مانده است. در حالی که مدت پنجاه سال اخیر که مورد استفاده قوافل نبوده هیچ گونه سرپرستی و مرمتی از آن ها نشده است. یکی از مسافرین این راه در آغاز قرن حاضر می نویسد: «چون منزل امروز ما بیش از شش فرسخ نبود به کاروانسرای سن سن رسیدیم و به محض این که آن کاروان سرای زیبا و محکم و وسیع را دیدیم فهمیدم که از آثار صفوی است. به عقیده چهارپاداران در تاریخ ایران فقط دو دوره ی مقرون به سعادت بوده که یکی دوره فریدون و دیگری دوره ی شاه عباس می باشد و کاروانیان تمام ابنیه و آثار صفوی را از شاه عباس می دانند».
(حسن نراقی، آثار تاریخی شهرستان های کاشان و نطنز، ص ۲۲۴)
نراقی می نویسد که این نقل را از کتاب یک سال در میان ایرانیان ادوارد براون برداشته است، اگر چنین نقلی به زبان چهارپا داران عهد قاجار گذشته باشد، و اگر اشاره به زمان فریدون را، مثالی بر ایران پیش از هخامنشیان، یعنی پیش از رخ داد پلید پوریم بگیریم، آن گاه این چهارپا داران به مقدم و عالی مقام ترین مورخان ایران و بل جهان مبدل می شوند، زیرا که فاصله ی میان فریدون و صفویه را، خالی از رونق و سعادت می دیده اند!!! بدین ترتیب و در نخستین مرحله ی ورود به برآمدن صفویه، از جمله با نشان دادن علائم و نشانه های یونانی و لاتین معماران، در سنگ های بنای کاروان سرایی، که نظایر بس متعدد دارد، به خوبی آشکار کردم که مجریان آن پروژه ی عظیم ایران سازی شتاب زده و موقت، از مدیریت و تخصص و به طور مسلم سرمایه ی وارداتی بهره برده اند، مطلبی که به خواست خدا در یادداشت های آتی نیز، قرینه های محکم تر دیگری بر آن خواهم افزود و نشان خواهم داد که صفویه جز تلاش مرحله بندی شده ی یک گروه کار بین المللی و از جمله و به خصوص کاربران ارامنه، برای ایجاد تحولات نمایشی در زمینه های مختلف اجتماعی، به ویژه نمایه های پا بر جای معماری نبوده اند که جزء جزء ملزومات ساختمانی را تهیه و درطی دو قرن و نیم و اندک اندک، به اشکال و کاربردهای مختلف بالا برده اند. آن گاه با ورود به شناخت ابنیه ی امام زاده هایی که برای انحراف در برداشت های تاریخی، با جعل کتیبه، بنای آن ها را به دوران پیش از صفویه کشانده اند و با عرضه ی نمونه های لازم و نیز پیش کشیدن این بحث اصولی که تظاهرات مذهبی، به صورت بنای آرامگاه های معمولی و یا پر زرق و برق و دارای شناس نامه ی مشهود، اگر مبنا را همین تفسیرهای کنونی در مظلومیت تشیع بگیریم، پیش از استقرار صفویه ممکن نبوده و تدارک چنین مظاهر آراسته و علنی برای امامان و امام زادگان، در منطق موضوع، تنها از دورانی میسر شده که شیعه به اقتدار سیاسی و سرکردگی و امنیت لازم رسیده است.
«شیعیان از شروع خلافت بنی امیه، به دلیل قیام های مکرر خود، مورد آزار خلفا و حکم رانان سنی مذهب آنان بودند. این امر در زمان خلافت عباسیان هم ادامه یافت. آزار حکم رانان سنی موجب شد که شیعیان از مرکز خلافت مهاجرت کنند و هرچه می توانند به نقاط دور دست روند».
(رضا نیازمند، شیعه در تاریخ ایران، ص ۱۰۸)
اگر این سخنان منزلت تاریخی دارد و اگر ایران پیش از صفویه در حوزه ی مدیریت خلفا بوده و در تسلط سنیان می گذشته ، پس قبول بر پا شدن مراکز رسمی و پر رونق و روشنایی شیعیان، به صورت مقابر امام زادگان و امامان، در چنین حال و هوایی، غیر ممکن بوده است، مگر این که تشریفات رایج کنونی بر این مقابر و از جمله ساختمان پر شکوه آنان را، آغاز شده از عهد صفویه بدانیم.
«شاه اسماعیل پس از ورود به تبریز، بی درنگ تصمیم گرفت مذهب شیعه را مذهب رسمی قرار دهد. تا زمانی که مدرکی مغایر این مطلب به دست نیاید می توان پذیرفت که او به دلیل اعتقاد دینی، و نه از روی مصلحت اندیشی های سیاسی، از یک عزم قطعی پیروی نمود. علاوه بر این اعتقاد شاه اسماعیل به شیعه چه مفهومی داشت، یعنی او تا چه حد قوانین و احکام شیعه را می شناخت و آن را رعایت می کرد؟ در این جا ذکر این مطلب کفایت می کند که اسماعیل مذهب سنت و تکریم خلفای راشدین را منسوخ کرد و به جای آن تایید و تکریم علی (ع) و یازده امام دیگر را متداول ساخت».
(هانس روبرت رویمر، ایران در عصر جدید، از انتشارات دانشگاه تهران، شماره ۲۵۳۵، ص ۲۵۸)
تواریخ صفوی موجود، بدون استثناء، از خشونت بی حساب و شمار شاه اسماعیل تا حد آدم خواری و آدم سوزی و آدم کشی، برای برقراری مذهب تشیع بسیار نوشته اند، که قصد انتقال نقل های متعددی از آنان را به این وبلاگ ندارم. مصلحت علما و اندیشمندان شیعه در این بوده است که چنین ورودیه ای برای این مذهب به ایران را نپذیرند، زیرا تشیع را از ظواهر یک تحول استراتژیک تاریخی و نگاه اعتقادی نوینی به اسلام خارج می کند و به سوقات منفرد یک اندیشه ی فاشیستی و تحمیل کاملی از سوی یک فرد ناشناس، با هدفی نامعین، تغییر ماهیت می دهد.
«آشکار است که برقراری تشیع در کشوری که حد اقل به طور رسمی، قسمت اعظم جمعیت آن سنی بودند، بدون مخالفت یا بدون تعقیب و آزار کسانی که از قبول آن خود داری می کردند، میسر نبود. مجازات نافرمانی تا حد مرگ می رسید و تهدید به کاربرد زور از ابتدا اعمال می شد. در مورد مردم عادی، وجود این تهدیدات برای تغییر مذهب کافی بود، اما علما سرسخت تر بودند. برخی از آن ها کشته شدند، عده ی بیش تری به مناطق سنی نشین گریختند».
(راجر سیوری، ایران عصر صفوی، ص ۲۶)«در دوران شاه اسماعیل علمای شیعه ی اثنی عشری، پس از قرن ها یک شاه شیعه و یک کشور اثنی عشری به دست آوردند و به جای زندگی در خفیه و تقیه کردن از باورهای خود، دارای احترام خاصی شدند. بدین جهت تمام آدم کشی ها و آدم سوزی ها و مصادره ی اموال و قساوت های شاه اسماعیل را، که به باور آن ها «در راه دین» بود جایز شمردند و حتی به شراب خواری او اعتراضی نکردند».
(رضا نیازمند، شیعه در تاریخ ایران، ص ۱۴۳)
چنان که معتقدند و اعتراف می کنند، در این صورت، تشیع نه در یک تعامل عقلایی و اعتقادی و یا در مبادله ی مباحث رایج قرآنی، بل با توسل به تهدید و کشتار و ارعاب به ایران وارد شده است!!! آیا قبول این تحول، به نحوی که بیان می شود، از آغاز موجه شمردن آن کشتاری نیست که هنوز هم سقف سوخته ی مساجد طرفین را بر سر نماز گذاران آن، ویران می کند؟!!
«ما می دانیم که مشاوران اسماعیل درباره ی نیت وی تردید جدی نشان دادند، زیرا محتمل بود که اهالی تبریز که کلا سنی بودند، از قبول مذهب شیعه به شدت امتناع ورزند. با این حال اسماعیل از قصد خود منصرف نشد و در انجام آن موفق گردید. از آن جا که در آن زمان فقهای مبرز شیعی به ندرت در شمال غرب ایران می زیستند و حتی اگر فقهای شیعی نیز در آن جا وجود می داشتند، باز هم دوران نخستین حکومت صفوی از این نقطه نظر وضع مناسبی نداشت. توضیحات دقیق تر درباره ی احکام شیعه سخت به دست می آمد. حتی کتبی وجود نداشت که بتوان این احکام را از آنان گرفت. در جست و جوی کتابی در این زمینه، بالاخره یک جلد کتاب «قواعد الاحکام فی معرفة الحلال و الحرام» اثر ابن مطهر حلی، که مشهور ترین فقیه شیعی در عهد مغول بود به دست آمد. البته این کتاب به عربی تالیف شده بود و از این رو قبل از آن که به فارسی ترجمه شود، برای عموم مردم که مسلما در این زمان به زبان عربی آشنا نبودند، قابل استفاده نبود».
(هانس روبرت رویمر، ایران در عصر جدید، از انتشارات دانشگاه تهران، شماره ۲۵۳۵، ص ۲۵۸)
حتی اگر همین نقل و نقد را، که خود بر هیچ مدرکی استوار نیست و داستانواره ی دیگری از آن قبیل است که در سراسر تاریخ ایران زیر دست و پا ریخته اند، جدی بگیریم؛ هیچ گره ای از تاریخ صفویه گشوده نخواهد شد، زیرا شاه اسماعیلی را خواهیم داشت که بدون مراجعه به منبع و مدرک و یا حتی فقیهان شیعه، که به زمان او در شمال غربی ایران نبوده اند، چنان به اندیشه ی تشیع رو کرده است که بدون ملاحظه مردم کلا سنی تبریز و سراسر ایران، قصد می کند که تشیع را پایه ی پذیرش اسلام در ایران قرار دهد!!! شوخی ترین قسمت این بررسی آن جا بروز می کند که می خوانیم فقیهی در عهد مغول، که به راستی نشانی از آنان در ایران نیافته ایم، کتاب احکام تشیع به زبان عرب می نوشته و مردم از آن بهره می برده اند، اما استفاده و رجوع به همین کتاب احکام، به زمان و در دربار شاه اسماعیل هم، نیاز به ترجمه ی فارسی آن داشته است!!! مورخ به شنیدن چنین مطایباتی در موضوع فرهنگ ایرانیان سخت عادت کرده است، زیرا در سرزمینی که در چشم بر هم زدنی خط و زبان ایلامی کهن را به میخی داریوشی و در لمحه ای دیگر، به خط و زبان اشکانی و سپس پهلوی ساسانی و اوستایی و عربی متحول می کنند، خط زدن بر حافظه ی عربی خوان اقوام ایرانی، در فاصله ی کوتاه میان مغول و صفویه، مثل آب خوردن می شود، اگر بتوانند پاسخ دهند مردمی که از قرن چهارم هجری شاه نامه به زبان فارسی امروز داشته اند، چه گونه و با چه نیازی به کتاب احکام با زبان عرب رجوع می کرده اند؟!!
«به علت اهمیت زیادی که رواج شیعه برای آینده ی اسماعیل و برای ایران داشت، ضرورتا این سئوال مطرح می شود که انگیزه ی او در اتخاذ این تصمیم چه بوده است؟ یافتن پاسخ به این سئوال دشوار است. ما با اطمینان نمی دانیم که اولین بار چه کسی در خانواده ی مؤسس سلسله، به شیعه گرویده است، آیا اسماعیل خود اولین فرد شیعه بود یا آیا پدر و نیای اش قبلا پیرو مذهب شیعه بوده اند، یا آیا باز هم به عقب برگردیم، اگر چه نه تا شخص شیخ صفی، اما شاید حد اقل لازم باشد تا شیخ خواجه علی به عقب برویم؟ مدارک گوناگونی که برای اثبات این قضیه آورده اند، هیچ کدام حقیقتا قانع کننده نیستند... هیچ یک از این تاملات نباید موجب این اشتباه شود که در این میان به این سئوال که تشیع و تسنن در قرن نهم هجری واقعا چه مفهومی داشتند، نمی توان پاسخ دقیق داد. برای این منظور لازم است تالیفات فقهی زمان مورد نظر که در حال حاضر به حد کفایت در دسترس نیست، به دقت مطالعه شود».
(هانس روبرت رویمر، ایران در عصر جدید، از انتشارات دانشگاه تهران، شماره ۲۵۳۵، ص ۲۵۸)
روبرت رویمر یک محقق معاصر است که تا ده سال پیش زنده بود، کتاب بالا را در اواخر عمر منتشر کرده، در آن به بررسی تاریخ ایران در فاصله ی میان قرن چهاردهم تا هیجدهم میلادی پرداخته، نسبت به مسائل موجود در مذاهب اسلامی حساس بوده و با این همه خواندیم که به سبب فقدان منابع مطمئن حتی نتوانسته است واقعا توضیح دهد که چه چیز را تسنن یا تشیع می گویند، این دو مذهب از چه بنیانی برخاسته، بر چه اسناد واقعا مطمئنی متکی است و از چه زمان و چه گونه این فرقه ها در معتقدات اسلامی رخنه کرده است؟!!! اگر خداوند اراده کند و هجوم متعصبان دکان دار متوقف شود، با دلایل عقلی لازم به مسلمین غرقه در احزاب بازی های بی بنیان مذهبی خواهم گفت که تسنن و تشیع، همراه دو زبان مهاجر ترکی و فارسی، پدیده هایی نوظهور در دین کامل اسلام است، که یکی را عثمانیان و دیگری را صفویه، تقریبا به طور همزمان، به حوزه شمالی و شرقی حضور جغرافیایی اسلام، برای تضعیف زبان عرب، ممانعت از گسترش بیش تر و مؤثرتر مفاهیم قرآن و برداشتن خلوص از دین مبارک اسلام وارد کرده اند. حالا کسانی از سر شادمانی دست ها را به هم می سایند که الحمد الله از امروز ترکان هم به صف مخالفان پور پیرار ملحق می شوند و علما فرمان و فتوای رجم مرا می دهند!!! با این همه هنوز زمان ورود به مباحث اصلی نیست مگر این که پیشاپیش تکلیف کامل معماری های اصطلاحا کهن تر از عهد صفویه را معلوم کنم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیست و سوم آذر 1386 و ساعت 14:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۸
اگر در این بررسی ها، یهودیان در بروز عوارض و اقدامات مغایر با همزیستی و رشد، مجرم معرفی می شوند، از آن باب نیست که مورخ دشمن قوم یهود بر اساس تعصبات اسلامی است، بل نگاه آگانه به علل سیر منفی و معکوس تاریخ، در تمام ادوار تمدن، چنان یهودیان را در مرکز و مسبب این گونه اقدامات نژاد پرستانه و توطئه گرانه معرفی می کند، که خود به خود، قرآن به عنوان تنها سند صریح و بی خدشه و دیرین، در برحذر داشتن انسان از دام فریب کاری آنان شناخته می شود. آگاهی نسبت به دست کاری های یهود در موضوع تاریخ جهان، برای پوشاندن رد پای قوم خود، در سیاه کاری های رخ داده در سرنوشت آدمی، لاجرم مورخ را از بیان مجرد صورت ظاهر حوادثی بر حذر می دارد که می گویند در زمانی معین یا نامعین، در این یا آن نقطه عالم روی داده است. چنین حواشی حادثی را، آن هم به شرط اطمینان و دریافت ناممکن یقین، شاید بتوان «روزنامه ی تاریخ» نامید، ولی محتوا و محرک تاریخ نیست. مثلا اگر ترور ولیعهد اتریش در سارایوو را موجب بروز جنگ جهانی اول شناخته اند، مورخ به دنبال علل و عوامل و طراحانی است که با تدارک آن ترور و سپس به بهانه ی آن، برای حفظ و یا به دست آوردن منافع معینی، جنگ ویرانگری را به مردم اروپا تحمیل کرده اند و از مقدمات و محکمات و آن مبانی می گوید که به جان هم انداختن تاجران و تولید کنندگان بزرگ جهان را، راه کاری برای رونق صنعت ربا خواری شناخته بود که سرمایه ی بی کار مانده و کلان شده ی یهودیان، در غارت مستقیم و چند قرنه ی آفریقا و آمریکا، بدان احتیاج داشت. به همین صورت، شروح کنونی در باب حوادث ۵ قرن گذشته در شرق میانه، از جمله آشفته داستانی که در باب صفویه و عثمانی بر سر زبان هاست، تاریخ این خطه نیست، نخست به این سبب که شواهد تاریخی قاطعی برای صورت معمول چنین تحولاتی نداریم و در ثانی ظواهر مطالب، منطق لازم برای قبول این گونه دگرگونی های ناممکن را ارائه نمی دهد. مثلا مورخی که فروریزی امپراتوری قدرتمند و یازده قرنه ی بیزانس را، که بر فرهنگ و توان فنی و اقتصادی و نظامیگری پردامنه ی رم کهن و بی رحمی مسیحیت نوپا متکی بود، به دست یک قبیله ی ناشناس و بدون نشانه و پیشینه ی تاریخی، به نام سلجوقیان و رهبر ناشناس تر آن آلب ارسلان نمی پذیرد و توضیحات کنونی در این باره را سینمایی و ناباورانه و حتی مضحک می داند، ناگزیر است مسئله تسلط ترکان سلجوقی و عثمانی بر امپراتوری بیزانس را، از وجوه مختلف بازبینی و آن قدرت واقعی و اهداف اش را بجوید که به سادگی و با بهانه ی تکراری و بدون توضیح «ضعف و انحطاط» بیزانسیان، نیم قاره ای به نام آسیای صغیر را از یک هستی تاریخی مقتدر و مستحکم یازده قرنه می ستاند و به از راه رسیدگانی ناشناس می سپارد، که منبع فرهنگ، مرکز تجمع اصلی و قدرت نظامی آنان نامعین است! چنین کنکاشی از نظر محقق موجه است و از منظر دانش نامه ای، در ورای آن قصد ستیز با اشخاص و اقوام و زبان ها و مذاهب و ادیان و هر حاشیه فرعی دیگری دیده نمی شود. طبیعی است که گشودن چنین مدخل غول آسایی، که عامدانه هرگز در دستور بررسی های تاریخی شرق میانه نبوده است، دریافت درست از آن را معطل گذارد و دیگ تعصب های تازه ای را به جوش آورد، که هنوز در پستوی مفاخرات مسخره و مصنوعی باز هم یهود ساخته برای مردم خطه ی ما محبوس اند. پس فعلا به یادگارهای معماری بپردازم، که مانده هایی از دوران پیش از صفویه می دانند و در مقدمه به حاشیه ای مشغول شوم که یافتن مقبره ای از سلاطین صفوی در ایران، حتی پر کارترین آن ها در امور ساخت و ساز، یعنی شاه عباس اول را نیز، ناممکن می کند.
«یکی از مظاهر رشد و آثار شایستگی ملل اصیل کهن سال دنیا آن است که همواره از تجلیل مفاخر تاریخی و بزرگ داشت رهبران ملی خویش غفلت نورزند تا بدین وسیله علاوه بر اظهار حق شناسی از خدمت گزاران گذشته ی جامعه ی خود، راه و روش کسب شرف و نیک نامی ابدی را به آیندگان نیز بیاموزند... چنان که اخیرا هم با بنای آرامگاه مجللی بر مزار نادر شاه افشار یکی دیگر از آرمان های ملی برآورده شد. اینک نیز شایسته و سزاوار است که درباره ی مزار و مرقد شاهنشاه عظیم الشأن صفوی، یعنی شاه عباس کبیر تصمیم مساعدی اتخاذ و اقدام مناسبی به عمل آید». (حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۰)
مقاله نسبتا مفصل و تهی از استدلال آقای نراقی، در باب آرامگاه شاه عباس اول در کاشان، که التماس نامه ای برای تدارک گوری برای آن سلطان در دوران جدید است، به وضوح می گوید که تا ۴۰ سال پیش، نه فقط شاه عباس اول در ایران آرامگاهی نداشته، بل کسی هم در غم تدارک قبری برای او نبوده است. این مطلب بس مضحک که به جای جانشینان شاه عباس، آقای نراقی غصه ی فقدان مقبره ی شاه عباس اول را می خورد، بهانه ی کافی برای نثار پوزخند به محتوای کنونی تاریخ صفویه برای مورخ فراهم می کند. به طور عمده محل شگفتی فراوان است که پس از ورود نکبت آلود هخامنشیان به بین النهرین و ایران، تا ظهور دولت قاجار، تنها دو مقبره ی تاریخی روی هم رفته قابل تایید، از این همه سلطان نشسته در کتاب ها سراغ کرده ایم، نخست مقبره ای برای داریوش اول هخامنشی در نقش رستم که کتیبه ای بر خود دارد و سپس ۲۴۰۰ سال بعد قبرهایی برای شاهان قاجار در شاه عبدالعظیم و قم!!! باور کردنی نیست که مقابر دیگر سلاطین را، چون گور نخبگان فرضی فرهنگ ما، از قبیل حافظ و سعدی و عطار و خیام و ابن سینا و فردوسی و نادر شاه و غیره، همگی را پس از استقرار مشروطه و به خصوص در عهد پهلوی ها، بالا برده اند و در میان این بی قبری عام، هیچ یک سئوال برانگیزتر از شاه عباس اول نیست که گرچه کشوری را از برهوتی تاریخی، به نمایشگاهی از تصورات و تصویر تحرکات اجتماعی و اقتصادی بدل کرد و حتی شکوفایی امام زاده ها را نیز از قلم نیانداخت، اما قبری برای زیارت خوانی، از خود به جای نگذارد!!!
«در این زمان که پاره ای از ملت های نوبنیاد حتی مواریث تاریخی و مسلّم دیگران را هم ربوده و به خود می بندند، جبر زمان و مصالح عمومی ملک و ملت چنین تقاضا می کند که محض استفاده از نام پرافتخار وی با کمک و همکاری هنرهای زیبای کشور زمینه و طرح ساختمان آرمگاه آبرومندی که در خور شئون تاریخی ملت ایران بوده باشد فراهم گردد تا اگر مقابر تاریخی دیگران مانند پادشاهان بابری هندوستان به واسطه عظمت و زیبایی بنا شهره ی جهان گشته، همچون ساختمان های عالی بقاع باشکوه اکبر در سکندره و جهانگیر ـ معاصر و هم پیمان شاه عباس در لاهور ـ و یا تاج محل در آگراه که باعث شهرت و اهمیت آن سرزمین می باشد، آرامگاه شاه عباس کبیر نیز بر اثر شخصیت بزرگ و تاریخی او قطعا جالب و مورد توجه جهانیان قرار گیرد».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۱)
گرچه هیچ بهانه ای مورخ را برای این همه بی نشانی طولانی از این انبوه سلاطین ظاهرا پر قدرت تاریخ ایران قانع نمی کند، ولی سازندگان پازل یخ کرده و بی رنگ و معنا و غیر قابل باز سازی کنونی برای روند تاریخ ایران، مشکل خویش در این باره را، که مثلا خلاف هند، گوری دارای مستندات، حتی در حد سنگ قبری قدیمی، از عالی جاهی سیاسی و یا فرهنگی در ایران نمی یابند، به طور عمده با این شگرد پوشانده اند که گویا شاهان نو، قبر فرمان روایان ماقبل خویش را تخریب کرده و از بین می برده اند!!! این سمفونی بد صدای تخریب، با این همه مجرم متوالی، که در قله ی هرم آن اسکندر و عمر و چنگیز خان نشسته اند، جز ایجاد هیاهویی نیست که صدای خراب کاری اصلی یهودیان در ماجرای پوریم را بپوشاند. چنان که یکی از آخرین شگردهای آنان در این باره، نبش قبر و حمل استخوان های کریم خان زند به راه پله های قصر شمس العماره در تهران به وسیله ی آغا محمد خان قاجار است!!! حالا کسانی تخریب گور رضا خان به وسیله ی این جمهوری را، به عنوان نمونه ی تاریخی مثل خواهند زد، بی این که پاسخی برای این مطلب تراشیده باشند که همین جمهوری تخریب کننده ی گور رضا خان، گورهای دیگر مشاهیر مثلا فردوسی و حافظ و غیره را محترم می دارد، دائما چراغانی می کند و در کنار ساختمان آن ها سمینار ناهار خوران می گذارد.
«مثلا رفتار ناروایی را که با جسد کشته و کاسه سر بریده شیک خان اوزبک نمودند باعث آن شد که اوزبک ها نیز قهرا در هر فرصت و پیش آمدی با شدت و لجاجت انتقام جویی کنند، همچون اعمال شاقه و رفتار ناجوانمردانه ای که در حق زن و بچه و اسرای بی گناه ایرانی روا می داشتند. چنان که در قتل عام و سیل خونی که موقع استیلای بر خراسان در سال دهم سلطنت شاه عباس در آستانه مشهد جاری ساختند صفه شاه طهماسب را زیر و رو کرده استخوان های مدفونین آن جا را بیرون آروده مورد نهایت خوار و اهانت قرار دادند به طوری که شاه عباس برای برطرف کردن آثار سوء آن پیش آمد از افکار مردم، به تدارک نمایش و صحنه سازی دیگری پرداخت بدین ترتیب که جنازه ای را به اسم استخوان های شاه طهماسب با سر و صدا تشریفات فراوانی از مشهد به اصفهان و از آن جا به عتبات فرستاد و چنان که محقق فقید عباس افبال ضمن مقاله ای در شماره ی دوم سال دوم مجله ی یادگار می نویسد: «شاه عباس برای این که مردم در باب بردن استخوان های شاه طهماسب به دست اوزبکان در شبهه بمانند انبر دار مخصوص خود را به آن ماموریت فرستاد و آن نقل و انتقال ساختگی را فراهم آورد. داستان دفن کردن مخفیانه ی جسد شاه طهماسب و حفر چند قبر برای او در ابتدای کار در ضریح حضرت رضا همه به همین قصد ساخته شده است».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۲)
آیا احساس نمی کنید که به دیدار نمایش نامه و سیاه بازی ناشیانه ای در موضوع تاریخ صفویه نشسته اید و آیا بدین ترتیب ذره ای اعتبار برای تاریخ و سلاطین صفوی باقی می ماند، اگر شاه عباس کبیر هم به قصد فریب مردم، برای جدش نعش قلابی می سازد و به عتبات می فرستد و آیا عاملین چنین جعل های ناشیانه ای که صدای آن در تاریخ صفویه پیچیده است را، شاه عباس و یا مورخان یهودی تاریخ ایران بدانیم؟ پس ماجرای شیبک خان ازبک و سراسر تاریخ کنونی و پر ابهام صفویه هم، همانند حمله ی اسکندر به خرابه های نیمه ساخت تخت جمشید، راه کار اورشلیمی دیگری برای ترمیم زخم های بد نما و چاله های پر ناشدنی مجهولات موجود در دست نوشته های یهودیان، درباره ی تاریخ ایران است، تا بدین ترتیب و با این داستان عجیب شیبک خان، برای بی قبری یک سلطان ناموجود دیگر صفوی مستمسک ساخته باشند.
«پس از آن که شاه عباس در مازندران زندگانی را بدرود گفت ارکان دولت جنازه اش را برداشته و روانه پایتخت شدند و به گفته اسکندر بیک، منشی مخصوص شاه عباس در تاریخ عالم آرای عباسی: «چون به دار المومنین کاشان رسیدند خلایق آن دیار با دیده های گریان و دل های نالان و کسوت سیاه و حال تباه به استقبال شتافته چون به نعش مقدس رسیدند سینه ها چاک کرده به ناله و افغان درآمده خاک بر سر افشاندن آغاز نهادند... الحاصل آن جنازه را در پشت مشهد بیرون کاشان که مدفن امام زاده عالی قدری است موسوم به امام زاده حبیب بن موسی به امانت گذاشتند که انشاءالله به یکی از اماکن مشرفه و آستان های متبرکه نقل شود. حافظان خوش الحان تعیین فرمودند که روز و شب خالی از تلاوت حفاظ نبوده باشد و همیشه بر سر مرقد مطهر بخور کرده از اول شب تا بام شمعدان ها افروخته دارند و جهت اطعام حفاظ و خدمه مزار کثیر الانوار و فقرا و مساکین اقسام حلاوه و اطعمه الوان و مایحتاج سرانجام داده. مهدی قلی بیک زیاد اغلی قاجار را که از میرزاده های طایفه مذکور و صوفیان و صوفی زادگان این دودمان است با چند نفر دیگر به انجام خدمات تربت مقدس منور تعیین نموده در آغاز کتاب دیگر خود به نام «ذیل عالم آرای عباس» گفته سابق خود را چنین تکرار می کند: «... چون به کاشان رسیدند نعش مطهر را در آستانه فایض الانوار امام زاده حبیب بن موسی گذاشته سه روز به لوازم تعزیه و سوگواری پرداخته بعد از اطعام فقراء و تعیین خدمه و حفاظ و غیرها کوچ کرده... ولیکن از مجموع قرائن و منابع پراکنده ی دیگر چنین بر می آید که شاه عباس خود وصیت کرده بود که پس از مرگ جسدش را در مزار حبیب بن موسی در کاشان دفن نمایند و همچنین از وصایای دیگر او که تاورنیه ی فرانسوی هم می نویسد، این بود که قبرش باید گم نام و بدون تجمل و تشریفات شاهانه باشد. اما نظر به این که در آن هنگام شاه صفی جانشین وی در اصفهان بوده و همراهان جنازه دسترسی به او نداشتند تا عقیده و دستورات او را در این باره جویا شوند از این جهت نعش را که به کاشان آوردند در محلی که متوفی وصیت کرده بود به عنوان امانت در سردابه ی وسیعی گذاشتند که بعدها اگر شاه صفی فکر دیگری در سر داشت نقل و انتقال آن جنازه خالی از اشکال بوده باشد. ولی همین که شاه صفی وصیت جد خود را تصویب نمود و اجازه داد آن گاه نعش را در همان سردابه ای که امانت گذارده بودند و در یکی از سه قبری که در کف دخمه کنده شده بود به خاک سپردند. و دیگر آن که نظر به وصیت دیگر شاه متوفی که مایل بوده قبرش گمنام باشد از این جهت اسباب و وسایل تجلیل و احترام و تشریفاتی هم که برای آن جا فراهم ساخته بودند برچیده شد و برطرف نمودند و حتی سنگ بزرگ و گرانبهایی هم که از دورترین نقاط کشور برای آن مزار آورده بودند بدون نوشتن هیچ گونه نام و نشانی بر آن روی قبر گذاشته شد. از طرفی هم برای ظاهر سازی و اقناع مردمی که یک باره موقوف کردن کلیه مراسم تجلیل و وسایل احترام مقبره شاهنشاه محبوب شان برای آن ها قابل تحمل نبود، به گفته گوینده تاریخ منظوم صفویه چنین وانمود کرده و شهرت دادند، که به امر شاه صفی شبانه دور از دیدگان مردم نعش شاه عباس به یکی از اماکن مشرفه فرستاده شده است:
پس از چند روز آمد از اصفهان، رقم از صفی شاه رضوان مکان
که در طوس با کربلا یا نجف، شود قبر جدم برای شرف
ولیکن به نحوی که باشد نهان، که شد در کجا قبر گیتی ستان
سه محفل نمودند در خفیه بار، که هر یک رود جانب یک دیار
شبی قبر خاقان گیتی ستان، یکی شد از آن آستان ها نهان
از اشعار سست این منظومه چنین برمی آید که در این باره لااقل صحنه سازی صوری هم به عمل نیامده و جنازه ساختگی هم در کار نبوده بل که برای رفع نگرانی های مردم فقط به حرف برگذار شده است زیرا به طوری که توضیح خواهم داد پس از چند ماه شاه صفی خود برای زیارت تربت جدش به همین آرامگاه او در کاشان آمده و احترامات لازمه را به جا آورده است».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۲)
تمام این طوطی نامه ی کودکانه قصد دارد به نوعی بر نبود مقبره ای از شاهان صفوی و در این مورد شاه عباس صفوی، لباس فاخر تمهیدات و توضیحات شاهانه بپوشاند و از وصیت نامه ای می گوید که گویا نه در مدارک و اسناد و مکتوبات معتبر، که در خزانه ی ملی بتوان سراغ آن را گرفت، بل در حجره خانه ی ذهن تاورنیه ودیعه بوده است.
«میان صفه ای واقع در رواق جنوب غربی بقعه ی جبیب بن موسی، سنگ سماق سیاه رنگ مکعب مستطیل بسیار خوش تراش و زیبایی، قبر شاه عباس اول را مشخص می کند. این سنگ کم یاب و گران بها که به گفته ی کارشناسان، نزدیک ترین معدن آن در سرزمین قفقاز است، دارای ۹۲/۱ متر طول در ۶۰ سانتی متر عرض و ۵۶ سانتی متر ارتفاع است. در پیشانی و صفحه ی روی سنگ چنین حجاری شده است: «کل شیء هالک الا وجهه الحکیم و الیه ترجعون». و بر کتیبه های سه طرف دیگر آیة الکرسی به خط برجسته ی ثلث یا امضای محمد المحلاتی، عمل مبارک شاه، نقر شده ولی متن سطوح پنج گانه ی سنگ صاف و صیقلی است و نمی توان تشخیص داد که از اول روی آن نوشته و حجاری شده بوده و یا به طوری که افواها مشهور است، بعدها نوشته ی اولیه ی روی سنگ را حک و صاف کرده اند».
(حسن نراقی، آثار تاریخی شهرستان های کاشان و نطنز، ص ۱۱۲)
داستان غریبی است! گویی کسانی به تحقیر و تردید در عقلانیت ملتی مشغول اند و بی محابا گمان های رنگارنگی را به عنوان واقعیتی مسلّم به کتاب ها می سپارند. بر این اساس هر کجا سنگ صیقلی بی صاحبی دیدید، بدون مکث آن را به نام سلطان و یا هر کس دیگری که می پسندید، مصادره کنید و اگر با اعتراضی مواجه شدید، بهانه بیاورید که مدفون علاقه ای به ذکر نام بر لحد خویش نداشته است! مورخ حتی قادر نیست منطقی در این اقدام صاحب گوری معمولی بیابد که به جای نام و نشان، آیات قرآن را بر سنگ خود بگذارد. زیرا بر گور گم نامان قربانی جنگ ها نیز، لااقل همان قید گم نام را قرار می دهند.
«آقای آندره گدار مدیر کل پیشین اداره باستان شناسی و موزه ایران باستان در نتیجه بررسی و تحقیقات خود از منابع ایرانی و خارجی در این باره در صفحه ۱۰۶ جزوه دوم از جلد اول نشریه های فرانسه (آثار ایران) می نویسد: «پس از آن که شاه عباس در سال ۱۰۳۸ هجری، در فرح آباد مازندران بدرود حیات گفت جسدش را بر حسب وصیتی که نموده بود به کاشان برده در مزار حبیب بن موسی که از اجداد دودمان صفویه است به خاک سپردند». و نیز جای دیگر در حاشیه صفحه ۳۱۵ جزوه دوم از جلد دوم (آثار ایران) هم درباره مزار حبیب بن موسی چنین گوید: «قبر شاه عباس اول بزرگ ترین شاهنشاه دودمان صفوی در جوار این امام زاده می باشد و شاه عباس که خود را از اولاد و اخلاف حبیب بن موسی می دانسته وصیت کرده بود او را در کنار مزار جدش دفن کنند. همچنین در زیرنویس گراور سنگ قبر شاه عباس به طوری که در عکس آن ملاحظه می شود محل قبر را نیز به همین نام معرفی و تصریح نموده است». توضیح آن که: این سنگ گران بها و کمیاب بنا به گفته آندره متعلق به معادن قفقازیه بوده است و دارای ۱.۹۲ متر طول در ۶۰ سانتی متر عرض و ۵۶ سانتی متر ارتفاع می باشد. در پیشانی سنگ فقط نوشته شده «کل شیئی هالک الاوجهه اله الحکیم و الیه ترجعون». و بر کتیبه ی دور سنگ هم آیة الکرسی با امضای محمد المحلاتی و عمل مبارک شاه کنده شده نمودار است. بقیه متن سطوح پنجگانه سنگ صاف و صیقلی می باشد».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۴)
حالا نوبت گدار است که این آش شله را به هم زند و بر اطلاعات تاریخی ما درباره ی شاهان صفوی، از منبعی مخفی در اورشلیم، بیفزاید. او نه فقط نسخه ای از وصیت نامه ی شاه عباس را، ۳۵۰ سال پس از درگذشت او، در جیب خود دارد، بل حتی از نسب و آباء او نیز بی خبر نیست و شاه عباس صفوی را امام زاده ای از امام زادگان شیعه معرفی می کند.
«دلیل دیگر آن که به غیر از همین قبر معین و مشخص در حبیب بن موسی در هیچ کجای دیگر قبری که منسوب و حتی مظنون به این باشد که قبر شاه عباس بوده وجود ندارد. و در هیچ کتاب و ماخذ معتبری هم دیده نشده که تاریخ یا چه گونگی انتقال جسد او از کاشان به جایی دیگر نوشته و تصریح شده باشد. و هر جا هم چنین عنوانی به میان آمده بدون ذکر ماخذ و سند و بل که به شک و تردید و از جمله شایعات افواهی بوده است مانند تذکره آتشکده آذر یا کتاب دانشمندان آذربایجان که با ابهام و اجمال نوشته اند: «شاه عباس در مازندران وفات کرد و در نجف اشرف مدفون است».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۶)
نراقی، چنان که به استقرار جسد شاه عباس در زیر زمین بقعه ی امام زاده ای در کاشان، با نشان دادن سنگ قبری بدون نام مطمئن شده باشد، بر عقیده ی هر کس دیگر، که درست همانند خود او، بر اساس فرض و فن، جنازه شاه عباس را به نقطه ی دیگری، حتی نجف اشرف فرستاده باشد، مهر شایعه سازی مبهم و مجمل گویی فاقد استناد می زند!!!
«در پایان این گفتار نظر به این که ممکن است در حال حاضر بودجه و اعتبار مکفی برای احداث بنای یادبود مجلل و با شکوهی در آرامگاه شاه عباس کبیر موجود و در دسترس نباشد علی هذا پیشنهاد می شود که به وسیله گشودن حساب و صندوق خاصی به نام هزینه و مصارف آرامگاه شاه عباس کبیر با اعانه و کمک های عمومی تحت نظر یک یا چند تن از اعضاء انجمن آثار ملی نخستین قدم این کار نیک برداشته شود تا با پشتیبانی احساسات ملی و کمک مردم حق شناس ایران سرانجام پذیرد».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۷)
حالا معلوم می شود این اساس که نراقی مصمم است خلاف باور خود بر وصیت شاه عباس، که می گویند بر ناشناختگی گور خود اصرار داشته، قبر شناخته و مشخصی برای او برآورد، همین کاسه گردانی آشکار است تا امام زاده ای سلطنتی، به نام امام زاده شاه عباس اول صفوی، که خود مبتکر و استاد این گونه امور بود، بر این همه امام زاده ی کاشان و اطراف آن بیفزاید. بدین ترتیب لااقل و تا این مرحله می دانیم که شاه عباس اول صفوی گور معینی در ایران نداشته است. این که او چرا بدون خجالت از تاریخ و از مردم زمان خویش، دستور ساخت مقبره ی با شکوهی، در گوشه ای از میدان نقش جهان و یا در صحن و زیر طاق های مسجد جمعه ی اصفهان برای خود نداده، تابلوی روشنگری از بی هودگی سعی کسانی است که مقاطعه کاران شهر ساز وارد شده بر این سرزمین را، به عنوان شاهان صفوی به تاریخ ایران خورانده اند!!! آیا شاهان دیگر صفوی نیز مقبره ای در ایران ندارند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 و ساعت 0:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱۹
ناگزیر، در مقطع این بررسی های صفویه نیز، بار دیگر یاد آور می شوم که دانایی های موجود درباره ی تاریخ ایران و اسلام و به طور کلی جهان باستان، برخاسته از تفسیرهایی است که یهودیانی مدعی ایران و اسلام شناسی، با مراجعه به متونی که می گویند قدیم است، تبلیغ کرده اند. متونی که هیچ یک از آن ها سطری باقی مانده از تحریر نخستین به جای ندارد و تاکنون نوشته ای غیر قرآنی، به ویژه با خط و زبان فارسی، که عمری کهن تر از چند سده ی اخیر داشته باشد، ندیده ایم.
« این کتاب از روی چهار نسخه تصحیح شده است: دو نسخه ی چاپی و دو نسخه ی خطی که ذیلا درباره ی ارزش هر یک جداگانه بحث می شود.
۱. نسخه چاپی کلکته که ما آن را نسخه مورلی می نمامیم و در حواشی به رمز بو نشان می دهیم. این کتاب چنان که گفتیم از روی چند نسخه هندی تهیه شده است. این نسخه ها ظاهرا همان چند نسخه ایست که اکنون در موزه بریتانی است و در فهرست ریو وصف شده است و همه نسخه هایی است نسبة جدید که هیچ یک ظاهرا از قرن نهم و بلکه دهم قدیمتر به نظر نمی آید.
۲. نسخه ی چاپی تهران یعنی چاپ مرحوم ادیب که ما در حواشی به رمز یب نشان داده ایم. مرحوم ادیب در تصحیح کتاب خود نسخه چاپی کلکته را بعلاوه بعضی نسخه های دیگر در دست داشته است چنان که از بعضی از حواشی آن مرحوم استفاده می شود. اوضاع و احوال کتاب حاکی است که این چاپ را از روی نسخه یی غیر از چاپ کلکته نوشته اند زیرا مواردی هست که میان دو چاپ راسا اختلاف است از جمله در مقدمه کتاب که در چاپ تهران و در چاپ کلکته اصلا نیست و امثال این. متن این چاپ نمونه یی از نسخه های تهران است و چنان که گفتیم این نسخه ها خالی از دستخوردگی و تصرف به نظر نمی رسید و حتی با یک نسخه خطی تهران که نزد ماست این اختلاف را دارد که در مورد عبارات مشکل و لایقر غالبا بنا را بر حذف گذاشته است در صورتی که در نسخه خطی ما بنا به تصحیح بوده ولو با تصرف شخصی.
۳. نسخه خطی متعلق به مدرسه فاضلیه مشهد که فعلا در کتابخانه مدرسه نواب آن جاست. این نسخه که در حواشی ما بر مزفا نموده شده نسخه ی است با کاغد کشمیری و خط نستعلیق شیوه ی قدیم. تاریخ کتابت ندارد. در آخر آن نوشته شده است: «با تمام رسید تاریخ امیر بیهقی علیه الرحمة و المغفره به خط فقیر حقیر سید محمد ابن محمود الحسینی غفرالله تعالی ذنوبهما و ستر عیوبهما». بر ورق آخر و جاهای دیگر کتاب مهرهای مختلفی هست از جمله یکی باین عبارت: «از سیصد و شصت و شش مجلد است که نواب فاضلخان وقف مدرسه خود نموده» این فاضل خان در سال ۱۰۷۳ در کتیبه مدرسه به عنوان متوفی ذکر شده از این جا حدی برای تاریخ کتابت می توان به دست آورد. از سیمای کتاب احتمال قرن دهم داده می شود و هم چنین احتمال آن که در هند نوشته شده باشد.
۴. نسخه خطی متعلق به کتابخانه مجلس که مادر حواشی بر مزمج نشان داده ایم این نسخه نسبة بسیار تازه است. تاریخ کتابش ۱۲۶۵ هجری است و روی کاغذ الوان فرنگی با خط نستعلیق خوب و با سودانه ی نوشته شده ولی سقط کلمه زیاد دارد و بعلاوه در مقایسه با سایر نسخه ها آثار دستکاری و تصرفات برو جناتش نمایان است. در موارد اختلاف غالبا با چاپ طهران موافق است تفاوتی که با آن دارد اینست که در موارد عبارات مبهم در این جا بنا بر تصرف بوده و در چاپ طهران غالبا بر حذف، با همه ی این ها مورد استفاده است. با کوششی که کردیم نسخه یی غیر از این ها نیافتیم و هیچ یک از این نسخه ها با وضعی که گفته شد چنان نبود که بتوانیم آن را اساس قرار بدهیم و باقی را به صورت نسخه بدل ثبت کنیم. بدین جهت روش التقاطی مناسب تر به نظر آمد باین معنی که در موارد اختلاف عبارت هر نسخه یی که صحیح تر به نظر برسد در متن گذاشته شود و بقیه عنوان نسخه بدل داشته باشد، و همین روش را پیش گرفتیم.
(تاریخ بیقهی، باهتمام دکتر غنی و دکتر فیاض)
این تکلیف رونویسی از مشهور و معتبرترین کتاب تاریخ ایران، از مولف پرآوازه ای چون بیهقی در قرن چهارم هجری است. نمونه ها، برابر معمول، شش قرن پس از تحریر احتمالی نخستین، در هندوستان زاده شده و جز دو نسخه ی خطی دویست و سیصد ساله ندارد. اگر تاریخ بیهقی را، که با این نشانه های نامطمئن و ساختگی، باید که در حوالی ظهور سلسله قاجار بیرون داده باشند، از زمره ی اسناد دوران غزنویان بیرون گذاریم، حتی نام سلطان محمود و مسعود غزنوی نیز از تاریخ بیرون گذارده خواهد شد و شاهد عمق چاله ای از چاله های پوریم خواهیم بود.
«درست ۴۷ سال پیش به درخواست موسس ارجمند انتشارات امیر کبیر، به خواندن چاپ سنگی «تاریخ عالم آرای عباسی» مطبعه ی تهران، ۱۳۱۴ هجری، پرداختم. ایشان خواسته بود آن متن چاپی را از نظر حروف چینی مطبه ای طوری آماده کنم که حروف چین بداند کدام عبارت را به سر سطر بیاورد، عناوین را چه گونه قرار دهد و کلمات به هم پیوسته ی کاتبان قدیم را طوری از هم بگشایم که خلاف شیوه ی روز نباشد... این کار را که انجام می دادم در خلال خواندن ملتفت شدم مقاله های دوم تا دوازدهم از صحیفه ی اول در چاپ سنگی ساقط شده است. پس آن قسمت افتاده را با تطبیق دو نسخه ی خطی در صفحات ۱۰۹۷ تا ۱۱۱۶ قرار دادم».
(اسکندر بیک ترکمان، تاریخ عالم آرای عباسی، مقدمه ی ایرج افشر، ص پنج)
بدین ترتیب با خبر می شویم که آقای افشار، این کتاب شناس و مصحح عالی جاه، تا سی سالگی هم با تاریخ عالم آرای عباسی آشنا نبوده و به وجه غالب، تاریخ دانان ما نیز منبعی برای مطالعه ی عهد صفویه تا پنجاه سال پیش در دسترس تداشته اند!!! آن چه را هم که افشار به نام تاریخ صفوی به بازار آورده، انتقال مجدد همان متنی است که در ۱۳۱۴ هجری، سالی پس از ترور ناصرالدین شاه، به صورت چاپ سنگی پیدا می شده است. اینک هنوز به این نکته نمی پردازم که مولف تاریخ عالم آرای عباسی، از فرط شباهت صحنه سازی های سراسر درگیری های تمام ناشدنی معرکه گیرانه، تنها می تواند همان مدون کتاب های امیر ارسلان نام دار و اسکندر نامه و حسین کرد شبستری باشد، می خواهم توجه دهم که همین تنها متن تاریخی قابل اعتنا که می گویند در زمان شاه عباس صفوی قلمی شده، تا چه پایه فاقد هویت و اصالت است. کافی است یکی دو یادداشت دیگر حوصله کنید تا معلوم تان کنم با ما چه کرده اند؟!!
«نسخ خطی عالم آرای عباسی متعدد است. دوست و همکارم احمد منزوی در جلد ششم «نسخه های خطی فارسی» ۱۱۶ نسخه از آن کتاب را تا سال ۱۳۵۳ بر اساس فهرست های منتشر شده ی کتاب خانه ها شناسانده و اقدم آن ها در آن مآخذ در سال ۱۰۴۳ هجری به قلم آمده است... طبعا اگر روزی صاحب همتی پیدا شود که بخواهد این متن گران قدر را با نسخه ای معتبر و اساسی به تصحیح انتقادی درآورد، ناگزیر خواهد بود که نسخه های کتابت شده تا سال ۱۰۶۰ را تطبیق دهد و اختلاف ها را که متنوع و متعدد است به ثبت برساند. مخصوصا ضبط اعلام ومشکوک و مغلوط و مخدوش را مشخص سازد».
(اسکندر بیک ترکمان، تاریخ عالم آرای عباسی، مقدمه ی ایرج افشار، ص شش)
این چند سطر، جز اعتراف آشکار ایرج افشار نیست که کتاب او با عنوان تاریخ عالم آرای عباسی اساس و اعتباری ندارد و اگر او بدون مراجعه به ۱۱۶ نسخه ی خطی که می گوید از سال ۱۰۴۳ هجری، یعنی زمان درگذشت مولف آن، در گنجینه ها موجود است، به انتشار متنی با اختلاف های متنوع و متعدد دست زده و اگر خلاف معمول و در حالی که برای تصحیح هر دیوان شعری، این همه کار کرده اند، اما هنوز صاحب همتی در ایران و غرب پیدا نشده، تا تنها تاریخ صاحب شناس نامه از دوران پر اهمیت صفوی را به تصحیح انتقادی برساند و کار را به تعارف به یکدیگر می گذرانند، از آن روست که چنین تصحیحی منجر به تکثیر تاریخ عالم آرای عباسی تا ۱۱۶ متن مختلف می شود و در صورت برخورد نقادانه، چیزی از آن کتاب و اسکندر بیک منشی بر جای نخواهد ماند!
«۳. تصاویری که با آثار و پدیده های ایرانی مطابقت می نماید: در این جا آن دسته از تصاویر تجزیه و تحلیل شده که حقیقت واقع را نمایانده است. چنین تصاویری را عده ی معدودی از سیاحان تهیه نموده اند. آن ها یا می بایستی مانند هربرت قدرت طراحی خوبی داشته باشند و یا این که چون شاردن هنرمندی همراه داشته باشند و یا این که همانند براون خود هنرمند باشند. این سیاحان اسناد تصویری حقیقی تهیه کرده اند که تجزیه تحلیل آن ها موضوع اساسی این مجلد را تشکیل می دهد».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران،جلد دوم، ص ۸)
درست تر این که تاریخ کنونی صفویه را، نه بر مبنای تالیف اسکندر بیک منشی، بل عمدتا از اوصاف و اورادی برداشته اند که گروهی سیاح اروپایی، تاورنیه ، شرلی، شاردن ، پیترو دولاواله، اولئاریوس و چند نام دیگر، به تعریف رسانده و بر آن ها شهادت دیداری داده اند. ورود به متن این سفرنامه ها و تطبیق گفته های آنان با یکدیگر، در موضوعی واحد، که نمونه هایی از آن را عرضه خواهم کرد، کاری سرگرم کننده و رسوایی برانگیز است. فعلا همین قدر نگاهی به نقاشی های آنان بیاندازیم که آقای غلام علی همایون، در ردیف تصاویر واقعی و قابل قبولی که هنرمندی ناظر اوضاع کشیده، دسته بندی کرده است. بدون شک پس از تماشای همین چند نمونه، هر دیدار کننده ی بی تعصبی باور خواهد کرد که سیاحان و سفرنامه نویسان دوران صفویه نیز در زمره ی مخلوقات زیر زمینی جاعلان اورشلیمی اند.
نمای مقبره حضرت معصومه در قم، به شهادت شاردن نمای گرافیکی همان مقبره و مدفن لااقل در دو سده ی گذشته
از قم آغاز کنم. هم در جلد دوم سفر نامه ی شاردن و هم در جلد دوم کتاب اسناد مصور اروپاییان، نقاشی سمت راست را به عنوان منظری از قم در قرن هفدهم میلادی ثبت کرده اند. شاردن در باب این بنا نوشته است:
«مرقد حضرت فاطمه تا زمان حاضر سه بار تعمیر و ترمیم شده. چون خلفای بغداد شیعیان حضرت علی (ع) و همه ی ائمه ی اطهار را مورد شکنجه و آزار قرار می دادند، امام موسی کاظم پدر آن حضرت وی را به شهر قم انتقال داد. حضرت فاطمه طی مدت اقامت خود در این شهر بناهای بزرگی ساخت. و سرانجام در همین شهر جان به جان آفرین تسلیم کرد. شیعیان بر این اعتقادند که به اراده و مشیت باری تعالی آن حضرت پس از مرگ به آسمان ها عروج کرده و در مرقدش چیزی نیست، و این بناهای عالی به یاد وی بر پا شده است».
(سفرنامه شاردن، ص ۵۲۶)
پاسخ اطلاعاتی که شاردن در باره ی تاریخچه و مسائل جنبی زندگانی حضرت معصومه می دهد، به عهده ی علما است. در این جا تنها به این نکته می پردازم که آیا بارگاه حضرت معصومه هرگز به صورت این نقاشی شاردن بوده است؟ اگر پاسخ سئوال را مثبت بدانیم، پس پذیرفته ایم که در حال حاضر مجموعه ای که به نام مدفن و صحن و مقبره ی حضرت معصومه می شناسیم، از هیچ نظر با اصل آن در زمان شاردن شبیه نیست و در تمامی اجزاء چنان باز سازی و دچار تغییر شده، که دیگر نمی توان آن را مدفن حضرت معصومه نامید و اگر پاسخ منفی بیاوریم، آن گاه شاردن و نقاش همراه او به صف اشباح دروغینی می پیوندند که هرگز از قم عبور نکرده اند!
«از بناهای یادگاری نیز سیاحان به اندازه ی کافی طرح هایی از خود به جای نگذارده اند، چون که از چندین نوع بنای یادگاری فقط یک نوع یعنی گنبد بر روی چار طاقی نمایش داده شده است، مانند تصویر مقبره شیخ صفی الدین از براون و یا مقبره ی حضرت معصومه... مقبره ی اخیر کنار رود اناربار به قسمی قرا گرفته که چهار حیات پشت سر هم به وسیله ی سه درگاه به هم وصل شده است. حیاط اول که به وسیله ی باغچه های منظم تزیین شده نسبت به جریان رودخانه به طرف چپ تمایل پیدا کرده است. سر در معظم این حیاط همان سر دریست که به وسیله ی شاه عباس ثانی ساخته شده است».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۴۲)
شرح نه چندان فصیح مقبره در کتاب همایون نیز، روی هم رفته با نقاشی قدیمی عرضه شده در کتاب شاردن تطبیق می کند. در صورت قبول صحت این نقاشی باید بپذیریم که تمام اجزاء بارگاه کنونی حضرت معصومه، به کلی نوساخته است، زیرا که در نقاشی برداشته از کتاب شاردن و همایون، حتی بر مزار، گلدسته ها را هم نمی بینیم. آن چه را که عقل سلیم توصیه می کند این که شاردن هرگز از قم نگذشته و این نقاشی در زمره ی خیالات سازنده ی جدید سفر نامه ای به نام او، نشسته در کنیسه و کلیسایی اروپایی، در باره ی بنای مقبره ی حضرت معصومه در قم است.
«چیزی که در قم خیلی قابل ملاحظه است، مسجد خیلی بزرگی است که ایرانیان احترام آن را کم تر از مسجد اردبیل به جا نمی آورند و در همان جا است که مقبره شاه صفی و شاه عباس ثانی دیده می شوند، و همچنین مقبره سیدتی فاطمه دختر امام حسین پسر علی (ع) و فاطمه زهرا(ع) دختر محمد صلی الله علیه و آله است».
(سفرنامه تاورنیه، ص ۸۲)
تاورنیه که زمان ورودش به قم، فقط دو سه سالی با شاردن متفاوت است، مقبره را به صورت مسجدی خیلی بزرگ وصف می کند و آن را قبر فاطمه دختر امام حسین فرزند علی و فاطمه ی زهرا دختر پیامبر اسلام می داند؟!!!! با مزه تر از آن لقب سیدتی برای فاطمه و نیز آن صلی اللهی نیست که بر زبان تاورنیه در تکریم پیامبر اکرم می گذرد. زیرا روال ترجمه نشان نمی دهد که این تفصیلات و تفضیلات افزوده مترجم باشد. باید این نقل تاورنیه را در یاد نگهدارید تا به خواست خدا و به زودی، موضوع آن دو مقبره ی شاهان صفوی در کنار بارگاه حضرت معصومه را نیز روشن کنم تا معلوم شود که هیچ یک از شاهان صفوی جز در افواه، مقبره ای با سند لازم، حتی در مقیاس یک سنگ قبر، در ایران به جا نگذارده اند.
«به اختصار می گویم که واقعه از چه قرار گذشت: جماعتی از مردم دو دسته شده و در وسط میدان ایستاده بودند و محوطه را خلوت و آزاد نموده که برای مصاف دو حیوان کفایت نماید. هر یک از آن دو دسته گاو نری را گرفته نگاه داشته و اسم یکی از گاوها را محمد! و دیگری را علی! گذارده بودند. یا بر حسب اتفاق یا به واسطه ساخت و ساز قبل از وقت و حقه بازی صاحبان گاوها بعد از جنگ به سختی، که هر دو حیوان بر دهان کف آورده و منتها درجه شدت را نسبت به یکدیگر بروز دادند محمد بالاخره مغلوب شد و فرار کرد و میدان را به علی واگذار نمود».
(سفرنامه ی تاورنیه، ص ۸۴)
این خاطره ای است که تاورنیه از مراسمی عمومی، برگزار شده در قم روایت می کند. آیا باور کنیم که مردم قم در زمانی که تاورنیه ادعای حضور در آن شهر را دارد، چنین مراسمی برگزار می کرده اند؟!! اگر آری، پس قم را باید شهر کفار دانست و اگر نه، پس سرانجام کسی از میان مسئولین این گونه امور، مرد میدان شود و تکلیف عمومی را با این همه حقه بازی و جعل و دروغ تعیین کند، که از زبان امثال تاورنیه ی ظاهرا سیاح و آن عتیق نیشابوری مفسر قرآن و ابن ندیم فهرست نویس، در تمام شئونات فرهنگی و مذهبی موجود جاری شده است تا راه بازگشت دوباره به قرآن و اسلام گشوده شود.

این ها هم ظاهرا نقاشی از دو کاروان سرای عهد صفوی است که بنا بر متن زیر، به چشم سیاحانی به نام توماس هربرت و گرلو رسیده است. نقاشی سمت چپ با آن دو صلیب بالای ورودی میانی و آن پنجره های کلیسایی، هر صاحب چشمان سالمی را قانع می کند که راوی و مصور کننده ی این کاروان سرای نوظهور و دیده ناشده در ایران، حتی نمی دانسته درباره ی چه خطه و با چه مردم و مذهبی قلم می دوانده است و احتمالا هرگز شتری ندیده تا دریابد که آن حیوان از ورودی تنگ چنین کاروان سرایی، بدون بار هم، به درون نمی رفته است و عجیب تر آن آسمان خراش سمت راست است که گرلو نشانی آن را به عنوان بار اندازی در آذربایجان می آورد. آسمان خراشی که تنها در خیال گرلو، اگر اصولا چنین مخلوقی واقعی باشد، پس از سرکشیدن نوشابه ی سرشب اش نقش بسته است!!!
«توماس هربرت در سال ۱۶۲۸ میلادی اولین طرح از یک کاروانسرا را تهیه کرده است که جبهه یک بنای چند طبقه و بسته ای را نشان می دهد. گرلو عمارت پنج طبقه ای در صفی آباد، در شمال آذربایجان را نمایش می دهد که قسمت مرکزی حیاط کاروانسرا را شامل شده و به منزله آسمان خراشی به شمار می رود».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۶۳)
این ها و ادامه ای که در یادداشت های بعد به اراده ی الهی خواهم آورد، هنوز در زمره ی نقاشی هایی است که به تشخیص همایون در ردیف نمونه های منطبق با حقیقت دسته بندی شده اند!!! آیا همین قضاوت نشان نمی دهد که دست اندر کاران تهیه ی این گونه منابع نیز، معمولا مطلب چندانی درباره موضوع مورد کنکاش خویش نمی دانند؟!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه سی ام آذر 1386 و ساعت 3:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۰
برای درک این که سازندگان اسناد و توصیفات کنونی از ماجرای صفویه، تا چه حد ما را کودن فرض کرده و دست انداخته اند و چه لفاظی های داستان گونه ی پر اغراق و ناممکنی را، در تمام زمینه ها، از هخامنشیان پس از خشایارشا تا زمان قاجار، به خورد تاریخ وادب و فرهنگ این سرزمین داده اند، کافی است به نمونه ی زیر توجه کنید که یکی از الگوهای معمول چنین جعلیاتی است.
«پایتخت صفویه ـ در نیمه ی قرن هفدهم بنا به اظهارشاردن در داخل محیط ده فرسخی اصفهان ۱۵۰۰ دهکده وجود داشته و گرداگرد شهر ۲۴ میل راه بوده است و در درون دیوارهای آن که ۱۲ دروازه داشت، ۱۶۲ مسجد، ۴۸ مدرسه، ۱۸۰۲ کاروانسرا، ۲۷۳ حمام و ۱۲ قبرستان بوده است. تخمین کل جمعیت آن بین ۶۰۰.۰۰۰ و ۱.۱۰۰.۰۰۰ بوده و رقمی که اولئاریوس قید نموده، ۱۸.۰۰۰ خانه و ۵۰۰.۰۰۰ نفر جمعیت بوده که با میزان مندرج در سفرنامه ی شاردن زیاد اختلاف ندارد».
(ایران و قضیه ایران، جرج. ن. کرزن، جلد دوم، ص ۲۷)
روایت کرزن از هر دو کتاب شاردن و اورلئاریوس، کاملا با متن اصلی آن ها و نقل های مشابه برابر است. اینک در سراسر ایران و با محاسبه کاروان سراهایی که در عهد زندیه و قاجار ساخته اند، بقایا و نشانه ی کمی بیش از ۸۰۰ کاروان سرا بر پاست، اما شاردن، در میانه ی ایام به اصطلاح دولت صفوی، فقط در شهر اصفهان ۱۸۰۲ کاروان سرا و در محیط ده فرسخی اطراف شهر ۱۵۰۰ دهکده را شمرده است، این ارقام همان اندازه قلابی است که گمان کنیم اصفهان عهد صفویه، درست برابر جمعیت امروز آن، بیش از یک میلیون نفر جمعیت و چنان مساحتی داشته است!!! برای شناسایی اعضای این باند بی حیای دروغ پرداز، درباره ی همه چیز در تاریخ ایرانی و ایرانیان، کافی است سری هم به آمار کتاب ناصر خسرو قبادیانی بزنیم که ظاهرا او هم در قرن پنجم هجری قمری، تقویم شمسی بسیار معتبری در بغل داشته است: «پنجم محرم سنه ی ثمان و ثلاثین و اربعمائه، دهم مرداد ماه سنه خمس عشر و اربعمائه، از تاریخ فرس، به جانب قزوین روانه شدم و به دیه قوهه رسیدم». حال آن که پنجم محرم سال ۴۳۸ هجری قمری با ۲۳ خرداد سال ۴۲۶ شمسی برابر است، نه دهم مرداد ماه سال ۴۱۵ شمسی!!!؟
« از آن جا برفتیم، هشتم صفر سنه ی اربع و اربعین و اربعمائه بود که به شهر اصفهان رسیدیم. از بصره تا اصفهان ۱۸۰ فرسنگ باشد. شهری است بر هامون نهاده آب و هوایی خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فرو برند، آبی سرد خوش بیرون آید و شهر دیواری حصین بلند دارد و دروازه ها و جنگ گاه ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ها ساخته و در شهر جوی های آب روان و بناهای نیگو و مرتفع. و در میان شهر مسجد آدینه ی بزرگ نیکو. و باروی شهر را گفتند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر، همه آبادان، که هیچ از وی خراب ندیدم، و بازارهای بسیار. و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هر بازاری را دربندی و دروازه ای و همه ی محلت ها و کوچه ها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروان سراهای پاکیزه بود و کوچه ای بود که آن را کوطرازی می گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروان سرای نیکو و در هر یک بیاعان و حجره داران بسیار نشسته».
(ناصر خسرو قبادیانی، سفرنامه، به کوشش دبیر سیاقی، ص ۱۶۵).
هنگامی که این مقدمة الجیش دروغ نویسان، ناصر خسرو قبادیانی، در یک کوچه ی اصفهان پنجاه کاروان سرا سراغ دارد، آیا شاردن که پشت سی ام این قافله سالار سیاحان یاوه باف است، حق ندارد در تمام اصفهان ۱۸۰۲ کاروان سرا بیابد؟!! برای اثبات درهم ریختگی سرسام آور کنونی، در این گونه موضوعات توجه کنید که ناصر خسرو در میان قرن پنجم هجری مسجد جامع اصفهان را دایر نوشته و اسکندر بیک، منشی بی خبر شاه عباس، گمان کرده است که مسجد جمعه را در زمان صفویه ساخته اند!!!
«آن چه در صفاهان جنت نشان احداث فرموده اند اولا در شهر مسجد جامع عالی واقع در جانب جنوبی میدان نقش جهان که طاق مقصوره اش نشانی از گنبد هرمان و با طاق نه رواق فلک توامان است و آن مقدار سنگ های مرمر که در جدار آن ثانی بیت المعمور به کار رفته، سیاحان عرصه ی گیتی کم تر نشان داده اند. مجملا آن معبد فردوس نما، در زیب و زینت و دل گشایی رشک مسجد اقصی است».
(اسکندر بیک، تاریخ عالم آرای عباسی، ص ۱۱۱۱)
![]()
این تصویر شماره ی ۱۹ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان از ایران» است، با شرحی بر آن که در زیر می خوانید. این نقاشی نیز در زمره ی همان گروه از تصاویری است که سازنده ی کتاب اسناد مصور، بر صحت و مطابقت آن با حقیقت گواهی داده است، اما در توضیحی که بر آن آورده، حکایت دیگری را قرائت می کنیم و با انکاری شیوا مواجهیم.
«براون تصویری از خود به جای گذارده به نام خرابه های شهر «مویر» این شهر که مابین قم و کاشان قرار گرفته بود گویا به کلی از بین رفته است. شاید اکنون دهی به این نام وجود داشته باشد که پذیرش آن نیز برای نگارنده مشکل است، ولی چنان که از قلاع مستحکم این شهر که در تصویر آمده معلوم است که در قرون وسطی عظمت به سزایی داشته است. در هر حال این تصویر سندی است مهم از یک شهر که گویا به کلی نابود و فراموش شده و مهم تر از آن، سندی است برای مطالعه ی قلاع نظامی قرون وسطایی ایران».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، جلد دوم، ص ۲۰)
دارالمجانین پر و پیمانی است که برای مجانین ایران شناس بیگانه و خودی، دیگر یک تخت خالی هم ندارد! آن ها در حالی که کاسه طلای مخصوص خشایارشا را، از ۲۵۰۰ سال پیش، پشت به پشت و صحیح و سالم در بل نگه داشته اند، از قبیل چنین شهرهای کاملی را، که می گویند چهار صد سال قبل یرپا بوده، گم شده می گویند!!! یافتن چنین حصار طویلی، با این همه برج مراقبت نزدیک به هم، در هیچ اقلیمی از زمین ممکن نیست. بازی سرمستانه، شوخ طبعی شنگول و خیال پردازی شیطنت آمیزی است که کسی با نام براون ناشناس، بر روی فرمی از معماری انجام داده و بنا بر حاصل آن، مدعی دیدار و وجود شهری در میان کاشان و قم به نام فرنگی «مویر» شده است. طبیعی است از این پندار سرخوشانه ی براون، در عالم واقع، بقایایی حتی به صورت ویرانه هایی با آوار بر هم انبار شده، قابل عرضه نباشد. مدون کتاب اسناد مصور اروپاییان، که پیش تر صحت و موجودیت مادی و اصلیت و هویت این تصاویر را تضمین کرده بود، در این جا ابتدا مردد است و پذیرش چنین نمایی از شهری بدون آثار را موجب بروز تردید می داند، اما این تزلزل، حتی به میزان طول سطری از کتاب اش نمی پاید و بلافاصله همین رسامی مسخره را به عنوان سندی برای قبول عظمت ساخت و سازهای نظامی در ایران قرون وسطی، به رخ تاریخ می کشد!!!

گمان می کنید این رسامی که به شماره ی ۱۲۱ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» ثبت است، به کدام ماجرای مهم در زندگانی مردم زمان صفویه اشاره دارد؟ به مراسم ختنه ی ارامنه!!! تمام البسه افراد و کلاه های کشیش و مطران و نیز لوازم و آرایش موی زن خانه و پرده فرنگی است و تدوین کننده ی کتاب اسناد اروپاییان شرحی چنین برای آن تدارک دیده است.
«از مراسم ختنه ی ارامنه دو تصویر در دست است که یکی از آن ها در نسخه ی هلندی سفرنامه پیترو دلاواله آورده شده و دیگری نیز در نسخه ی هلندی سفرنامه ی توماس هربرت است که البته هیچ یک از آن ها نمی تواند مستند باشد و فقط از روی نوشتجات سفرنامه ها، هنرمندان تصوراتی کرده آن ها را به وجود آورده اند. چون نه پیترودلاواله و نه توماس هربرت هیچ یک طرحی از این مراسم نکشیده بودند».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۱)
پس در سفر نامه ی پیترو دلاواله و توماس هربرت از ختنه ی ارامنه در اصفهان گفته شده و کار مصور کردن آن به دست کسانی انجام شده است که در خیال خود صورتی برای آن نوشتجات آفریده اند. به نظر می رسد که اعتراض مدون کتاب «اسناد اروپاییان» متوجه نقاش است که نحوه ختنه و مراسم آن را درست نمایش نداده و احتمالا از ذهن او هم نگذشته است که از این سیاحان عالی مقام دروغ پرداز بپرسد که مگر در بین ارامنه هم ختنه ی فرزندان، آن هم در این سن و سالی که در تابلو آمده، رواج داشته است؟!! حالا کسانی احتمالا خواهند نوشت که این تصویر از مراسم ختنه ی یک ارمنی مسلمان شده است تا نه فقط اصل ختنه غریبه و خنده دار بنماید بل شرکت کشیش و مطران در مراسم ختنه ی یک ارمنی مسلمان شده نیز عجیب و غیر عادی و کاملا دموکرات منشانه جلوه کند!!!

این هم یک نقاشی دیگر، با نام مراسم دفن، که به شماره ی ۱۲۴ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» چاپ شده و ظاهرا گورستانی را نشان می دهد که کسانی در حال دفن مردگان اند. تصویری است کاملا محصول خیال و بازتابی است از یک تصور بیمار گونه ی مالیخولیایی. در محوطه ای بسته و دیوار کشیده، چند مرده ی ملبس و ایستاده را با تیرک هایی به دیوار دوخته اند و کسانی با کلاه فرنگی مشغول کشیدن نعش هایی با دست های باز و پاهای برهنه به داخل گورند. هیچ عقل سلیمی زهره ی تفسیر این باسمه ی مسخره را ندارد، اما مدون کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» گره کار این قبرستان را نیز، با تیز هوشی استثنایی، گشوده است.
«از مراسم کفن و دفن تصویری در دست است که کمی حیرت انگیز است و نمی توان تفسیری از آن نمود. این مراسم کفن و دفن شورشیان است که همین طور با لباس آن ها را در قبر می گذارند، یا شاید اصولا زنده به گور کردن را نشان می دهد، در هر حال این تصویر مستلزم مطالعه عمیق است».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۲)
همایون راه حل برخورد با چنین نقاشی های احمقانه ای را، که از سوی جاعلانی بیمار به عنوان آثار حیات اجتماعی در ایران عهد صفویه به هم بافته اند، نه اعتراض به اصل اثر و رد امکان صحت آن، بل در این یافته است که آن مردگان بی صدای در حال ایستاده به دیوار دوخته را، شورشی شناسایی کند!!! آیا به گمان شما ما در دست کدام یک بیش تر اسیریم: مفسران وصله کاری که با هر تمهید در اعتبار دادن به این گونه به اصطلاح اسناد، استاد شده اند و یا خالقین اصلی کنیسه و کلیسایی این آثار؟!!

به این تصویر نیز که به شماره ی ۱۲۶ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» و با عنوان مراسم سوگواری ارامنه ی جلفا ثبت است، و به آن ابنیه ی اروپایی و سقف های شیب دار و پنجره ها و نور گیرهای سراسری و آن اتاق های زیر شیروانی نگاه کنید که بیننده را به یاد گذرگاه شهرستانی در آلمان، هلند و یا فرانسه می اندازد. ظاهرا این جا محله ی ارامنه ی جلفای اصفهان در عهد صفویه است. مدون کتاب در شرح این نقاشی آورده است:
«از مراسم سوگواری ارامنه نیز تصویری در سفرنامه ی براون آورده شده است که خانم های ارمنی را در قبرستان ارامنه و طریق سوگواری آن ها را نشان می دهد. در طرف راست گویا خود براون نقش گردیده است. مراسم سوگواری ارامنه ی جلفا برای سه پادشاه مقدس (سه مغ) در تصویری در سفرنامه ی پیترودلاواله به نمایش درآمده است که یگانه سند تصویری از این نوع به شمار می رود».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۳)
از طریق دقت در این میراث و متون بی پایه، که قصد نمایش ناشیانه گوشه هایی از روابط اجتماعی عهد صفویه را دارد و نیز توجه به داده های بی بنیان و مضحکی، که از قول سیاحان اروپایی در این همه سفرنامه ی قلابی ثبت کرده اند و نیز از راه کنکاش در متن تواریخی که به نام صاحبان تالیفی چون اسکندر بیک، برای آن دوران ساخته اند، مورخ در می یابد درست همانند توصیف هایی که در باب ایران پیش و بعد از اسلام رایج است، کسانی در کار ایجاد اغتشاش در ذهن ایرانیان در باب صفویه با مقاصدی مشخص اند. بدین ترتیب عمده ترین اطلاعات امروزین ما درباره ی روابط و مسائل اجتماعی عهد صفویه از مطالبی ماخوذ است که هیئتی ظاهرا سفر نامه نویس و دیدار کننده ی ایران آن زمان، در یادداشت های گوناگون به شرح آورده اند. جهت عمده ی این کوشش تالیفاتی، که سریعا در اروپا رواج داده اند، در وحله نخست تثبیت و رسمیت دادن به شاهان بی نشان و بدون گور صفوی، القاء سرزمینی کهن و آباد و با روابط اجتماعی گسترده به نام ایران و در عین حال نمایش نحوه ی مدیریت فرمان روایانی است که از تجاوز جنسی به مهمان فرنگی خود نیز پرهیز نداشته اند، با هر بهانه در برابر چشمان خارجیان آدم می کشته اند، گوش و بینی می بریده و شقه می کرده اند، تا کسانی در غرب وسوسه نشوند که پیش از اتمام پروژه ی ایران سازی آن ها، میل دیدار از این سرزمین را داشته باشد.
«در سفرنامه های مختلف صحنه هایی از سر بریدن، پوست کندن، کور نمودن، بینی بریدن و غیره نمایش داده شده که یکی از آن ها صحنه ای است که در سفرنامه ی ته ونو، از بریدن بینی مشاهده می شود. در سفرنامه ی شاردن تصویری از کارهای ژوزف گرلو آورده شده که یک نجیب زاده را در بند نشان می دهد».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۸)
چنان که مشهود است این یادداشت ها جز اشاره های گذرایی به عیوب باورهای کنونی ما در عرصه های متنوع نیست. به گمان من بررسی عالمانه و منتقدانه ی متون سفرنامه هایی که در باب ایران پیش و پس از صفویه، تا مقطع پایان قدرت شاه عباس اول نوشته شده و تطبیق دادن مطالب آن ها در زمینه هایی یکسان، کار غول آسای روشنگرانه ای است که فصل مشبع و پر باری از کوشش محققان آتی ما را پر خواهد کرد و پرده از بی فرهنگی کامل غربیان و بی ارزشی ایران شناسی جا داده شده در دانشگاه های کنیسه و کلیسایی موجود نیست. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دوم دی 1386 و ساعت 0:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۱
تا شناسایی کامل عواملی که با نام سلاطین عالی جاه صفوی به تاریخ ما قالب زده اند، به خواست خدا تنها یکی دو یادداشت فاصله داریم. اگر موضوع رسیدگی به منابع معمول و مجعول صفویه، چنین کش دار می نماید، از آن روست که بدون تعارف معلوم شود، تاریخ کنونی صفویه، از راه خواندن سفرنامه ها و یا دیدار از نوشته هایی که می گویند از مورخین آن زمان مانده، نه فقط قابل ادراک و برداشت نیست، بل از فرط نادرستی و آشفتگی، اهل خرد را مطمئن می کند که همان سازندگان افسانه های شاه نامه و اشکانیان و ساسانیان، در این جا هم واقعیتی هولناک را، در ورای جملات و تصاویر این سفرنامه ها و تواریخ باسمه ای، از دید و دانایی تاریخ دور کرده اند. اینک مورخ مطمئن است که با مبنا قرار دادن قتل عام وسیع و غیر قابل انکار پوریم، جست و جوی خود درتاریخ ایران را، بر زمینه ای هموار و بدون بن بست طی کرده است، زیرا تنها با تکرار این سئوال اولیه و بی پاسخ مانده، که به کدام علت ادامه ساخت و اتمام ابنیه، در محوطه ی تخت جمشید را متوقف مانده است و چرا هیچ قدرت سیاسی و اقتصادی پس از هخامنشیان، در طول دو هزاره، آن محوطه ی نیمه ساخت را به سود خود مصادره و اجرای آن را کامل نکرده، به آسانی وسعت ویرانی حاصل از پوریم و نیز فقدان هرگونه قدرت سیاسی بومی و محلی و منطقه ای در ایران پس از آن واقعه را اثبات کرده است.
پیوستگی منطقی و پرهیز از گسست مادی در این بررسی های تازه از موضوع تاریخ ایران، ناگزیر مورخ را، در مدخل ورود به موضوع صفویه، به عرضه سئوال مقدماتی دیگری وادار کرده است که: در سرزمین ۲۰۰۰ سال بدون نمایه های اقتصادی و اجتماعی ایران، ناگهان این همه معمار و شهر ساز و صنعتگر و هنرمند عهد صفویه، چه گونه و بر چه زمین و زمینه ای ظهور کرده اند و اگر این گونه توانایی ها را وارداتی بدانیم، پس چنان واحد ملی و یا حتی بومی سرمایه گذار در چنین پروژه ی نوسازی عظیم، از چه منابع و ذخایر اقتصادی تغذیه شده و برداشت کرده است و چون دست مایه ی قابل تاییدی، از چنین انباشت دارایی، در هیچ صورت آن به دست نداریم، پس تحولات عصر صفویه، در برنامه ریزی و سرمایه گذاری و اجرا، بر پایه ی ملی متکی و مستقر نمی شود و به بررسی مخصوص خود نیازمند است. با نگاه دقیقی به چنین تصویر روشنگر تاریخی، که درستی و صحت آن را، هم نبود عینی و مادی و دراز مدت مظاهر و لوازم تولید و توزیع و ابنیه ی عمومی، چون پل و سد و آب انبار و حمام و بازار و کاروان سرا، در دوران پیش از صفویه و هم برافراشته شدن ناگهانی نمودار و نمونه هایی از عالی ترین مصادر سازندگی به زمان صفویه تایید می کند، آن گاه بی نیاز به مباحث فرعی، معلوم می شود که شمایل و پازل تاریخ ایران تنها از سه قطعه ی عمده تشکیل شده است:
۱. دوران شکوه کهن، از قریب هفت هزار تا ۲۵۰۰ سال پیش، که کاوندگان میراث های این سرزمین و مورخین غالبا یهودی، در وجه عمده ندیده گرفته و می گیرند و باز شناسی کامل آن به خانه تکانی لازم در مراکز ایران شناسی کنونی نیازمند است. روند توسعه ی درخشان و رو به پیش این دوران، در برخورد با قتل عام پر دامنه و نسل کسی کامل پوریم، متوقف ماند.
۲. دوران دو هزار ساله ی سکوت مطلق و یا نسبی، ناشی از آن کشتار و ویرانگری عام، که کم ترین نشانه تجمع و تمدن در ایران باقی نگذارد و به سبب امحاء کامل مبانی و زیر بناهای زیستی و نیز نبود نیروی نوساز انسانی، حتی سطری مستندات غیر جاعلانه برای نمایش تحرک اجتماعی در آن دوران به دست نداریم.
۳. دوران نوسازی جدید، معروف به عهد سلاطین صفوی، که مرتکبان قتل عام پوریم، برای مخفی نگهداشتن عوارض آن کشتار بزرگ، از دید کسانی که پس از امکان گذر از اقیانوس ها، برای نخستین بار به مشرق زمین سرازیر می شدند، دکور سازی اجتماعی موقت و بی ریشه ای را، با به صحنه آوردن نمایشی از بناهای عام المنفعه و عمومی متنوع، در ایران آغاز کردند و باسمه هایی از آن را به صورت تصاویر و یادداشت های سیاحان قلابی به جهان فرستادند تا ماسک دیرینگی تمدن دروغینی بر سیمای سرزمینی بنشانند که قرون متمادی در آوار پوریم مدفون بوده است. آن گاه با تولید حجم قابل اعتنایی از مناظر و تظاهرات فرهنگ ایرانیان، در دوران های مختلف، به صورت کتب و دواوین و مکاتب گوناگون، بر این دکور بندی خشک صورت زنده تر و جذاب تر و کهنه تری دادند و کسانی را موظف کردند تا در قرن اخیر به عنوان تنها نشان حیات فرهنگی خویش، اجناس قلابی این بازار مکاره ی سراپا جعل و فریب را، برق اندازی و عرضه کنند و از جمله به تبلیغ حافظ شیرین سخن و لسان الغیبی مشغول شوند، ساکن شیرازی که سیصد سال پس از دوران حیات ادعایی او ساخته شده است!!!
بنا بر این پی کاوی نقادانه و مستمر اسناد صفوی، از جمله یادداشت ها و رسامی های متعلق به سیاحان ظاهرا گذر کرده از ایران آن زمان، که در نگاه سخت گیر نخست، ساختگی بودن تمامی آنان محرز می شود، در فروریزی پایه های اسناد فرهنگی و بی اثر کردن تلقینات موجود در باب آن سلسله، نقش اساسی دارد. در این جا نیز برخورد و بررسی های نقادانه به همان نتایجی خواهد رسید که در باب دیگر مقاطع تاریخ ایران به دست آمد. یعنی اگر قابل اثبات است که از قول سیاحی دروغین مطالبی نادرست در باب دولت و اقتدار و هنر و صنعت و رسوم و سنت صفوی تولید کرده اند، پس آن سلسله محتاج لفافی از دروغ برای پوشاندن زشتی معینی بوده است، تا تاریخ ایران توان کشف و اشاره بدان را نداشته باشد. این همان شیوه ای است که برای بخشیدن هویت به سلسله ی موهوم ساسانی، یک دانشگاه پرآوازه ی آمریکایی را واداشته است تا در نقش رستم، به خط فرضی پهلوی، برای آن سلسله کتیبه ی نوکنده فراهم کند!!! با همین اشاره معلوم می شود که کارگزاران تاریخ ساز برای ایران و اسلام و شرق میانه، واحد معینی با اهداف و مراکز و سرمایه و شیوه های عمل یکسان است.

این تصویر یکی از مراسم تنبیه در زمان صفویه است که از تصویر شماره ی ۱۳۰ در جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...»، با نام «بریدن بینی» برداشته ام، که در آن اغتشاش عجیبی برقرار است. مردی در میانه ی رسامی، با شمشیری برکمر، گریبان مرد کوتاه قامت دیگری را گرفته و ظاهرا با دست آزاد خود مشغول برداشتن کلاه از سر اوست. گروه گوناگونی از مردم در صحنه می لولند و در آن میان مرد بلند قامتی، کلاه مخصوص کوه نشینان آلپ را بر سر دارد. در سمت راست قسمت پایین رسامی، ساختمانی با ستون های سنگی رومن و پنجره هایی با کرکره های چوبی دیده می شود. در انتهای تصویر نیز با الگوهای دیگری از بناهای کلاسیک اشراف اروپایی رو به روییم. چه گونه می توان تعیین کرد که نقاش این تابلو شاهد اجرای مراسم بریدن بینی، به اصفهان و در عهد صفوی بوده است و یا در قلب پاریس و به دوران سلطنت لویی چهاردهم؟!!
این تصویر شماره ی ۱۲۲ از جلد دوم کتاب «اسناد مصور اروپاییان...» با عنوان «مراسم عید عمر» است که گویی اجرای آن در شهر قزوین گذشته است. در ابتدای سمت راست تصویر مردی با دامن و جوراب بلند اسکاتلندی در حال حمل شیئی ناشناس است، سگی بازیگوشانه بیرون از حلقه ی مردم می دود و در میانه کسانی در اطراف هیمه ی پر دودی جمع اند که اشیای نامعینی را در میانه ی آن می سوزانند. در اطراف میدان چنان ساختمان های بلندی با اسلوب کلاسیک اشراف اروپایی صف کشیده، که بر مبنا و با مراجعه به آن ها می توان مدعی شد که این مراسم عمر سوزان را، نه در قزوین قرن یازده هجری، بل اخیرا در وین پای تخت اطریش برگزار کرده اند!!!
«از مراسم عید عمر نیز تصویری در مجموعه ی فاندرآ در دست است که آن هم بدون طرح قبلی، از روی نوشتجات آنتونی شرلی تهیه شده است. این تصویر مراسم، عید عمر را در شهر قزوین نشان می دهد. این عید سابقاٌ بسیار با عظمت گرفته می شده و در نهم ربیع الاول اجرا می گردیده است. البته مسائل سیاسی در این موضوع دخالت تام داشته است. ایرانیان می خواستند در مقابل عثمانی ها بخصوص این عید را با مراسم هر چه با شکوه تر برگزار نمایند تا بدین وسیله ی روح ملیت را در مردم بیدار نمایند. اصولاٌ مذهب شیعه را ایرانیان از لحاظ حفظ ملیت خویش در مقابل اعراب به منزله ی عامل مهمی انتخاب نموده، تحقیقات و خدماتی در آن به عمل آورده آن را در قرن سیزدهم با ظهور شیخ صفی الدین اردبیلی تقویت کردند».
(غلامعلی همایون، اسناد مصور اروپاییان از ایران، ص ۱۳۲)
با این مقدمات، که به طور کامل، ادعاهای ثبت شده، داده های رسامی و متون مندرج در سفرنامه های اصطلاحا عهد صفویه را ابطال و بی اعتبار می کند، به موضوع مقابر شاهان صفوی در ایران باز می گردم تا معلوم شود که نه تنها پرآوازه ترین شاه آن سلسله، یعنی شاه عباس اول در ایران آرامگاهی نداشته ، بل از دیگر سران آن سلسله نیز تاکنون مقبره ای که با وضوح لازم قابل انتساب به هر یک از سلاطین صفوی باشد، نمی شناسیم.
«قم دارای دومین بارگاه بسیار مقدس مذهبی در ایران و آرامگاه چند تن از پادشاهان آن است. قبلا هم اشاره کردم که امام رضا (ع) به واسطه ی علاقه ی سرشار، عده ای از منسوبان خود را در زمان حیات به قصد خدمتگزاری و بعد از مرگ هم نعش آن ها را در نقاط متعدد ایران که دوست می داشته پراکنده ساخت. در قم آرامگاه خواهرش حضرت فاطمه است که می گویند به واسطه ی مظالم خلفا از بغداد گریخته بود و در این محل رحل اقامت افکنده و درگذشته است. روایت دیگر این است که در راه سفر طوس که به عزم دیدار برادر می رفته در این نقطه بیمار شده و رحلت کرده است و می گویند که برادرش هم به پاس این واقعه هر روز جمعه از بارگاه خود در مشهد برای بازدید خواهر به قم می آید...
مقبره های سلطانی ـ از قرن هفدهم به این طرف قم آرامگاه چندین تن از سلاطین ایران شده است. در آن جا شاه صفی اول و شاه عباس دوم و شاه سلیمان و شاه سلطان حسین از سلسله ی صفویه مدفون شده اند و از سلاطین قاجار فتحعلی شاه با دو فرزندش در عمارتی جداگانه کنار شهر و محمد شاه در آن جا مدفون اند. بایستی که نعش های متعددی در نقطه ی واحدی دفن شده باشد، زیرا که بنا بر اطلاع از منابع ایرانی ۴۴۴ قبر مقدسان و شاهزادگان در آن جا است و مقبره ی آن ها را که از مرمرهای سفید و مرمر و عاج و چوب آبنوس و چوب کافور تهیه شده است با پرده های گرانبها پوشانیده اند و ملاها شب و روز به تلاوت قرآن مشغول اند».
(ایران و قضیه ایران، جرج. ن. کرزن، جلد دوم، ص ۸ و ۱۰)
بی توجه به توضیح شگفت آور کرزن در باب پراکنده کردن نعش اقوام امام رضا، ترافیک دفن شاهان و شاه زادگان در کنار مزار و مدفن حضرت معصومه، در نوشته ی او، چنان در هم پیچیده است، که گویا ۴۴۴ سلطان و شاه زاده را در نقطه ای واحد و احتمالا به صورت طبقاتی دفن کرده اند؟!!! جست و جوهای کنونی در این باره، درست همانند آن چه در باب آرامگاه شاه عباس اول در کاشان گذشت، لااقل و تا آن جا که به سلاطین صفوی مربوط می شود، با بن بست فقدان اسناد قابل اعتنا مواجه است.
«از آن جمله درباره شاه صفی که قبر او در قم می باشد کتاب خلد برین پس از بیان درگذشت وی در عمارت دولتخانه کاشان می نویسد: «ارکان دولت بعد از تجهیز و تکفین نعش او را به رسم آیین سلاطین بر دوش کشیده گریان و نالان به دارالمومنین قم روانه گردانیدند و در جوار مزار فایض الانوار مدفون نمودند». با این حال مولف کتاب قصص خاقانی تالیف سال ۱۰۷۳ هجری می نویسد: «در باب تعیین محل دفن آن پادشاه امراء ایران بساط کنکاش گستردند. رأی ها بر آن قرار گرفت که چند نعش نقل به اماکن مشرفه نمایند و فردای آن روز سه نعش را تجهیز نموده یکی را به سمت نجف اشرف یکی را به جانب مشهد و دیگری را به بلده دارالمومنین قم. ظاهرش آن که در قم مدفون شد». همچنین راجع به شاه عباس دوم که در آرامگاه مخصوصی در قم به خاک سپرده شد باز هم شایعه مزبور بر زبان ها جاری بوده از جمله مصحح چاپ دوم سفرنامه تاورنیه در حاشیه کتاب بدون ذکر ماخذی توضیح داده که: «جنازه شاه عباس دوم را به مشهد بردند». و نیز شاردن فرانسوی پس از شرح و وصف مفصلی که از تزیینات و تشریفات شاهانه آرامگاه شاه صفی و شاه عباس دوم در قم می دهد اثاثه زرین و اسباب گران بهای آن را می شمارد تا جایی که می گوید قریب به هشتاد درصد از بودجه کل عوائد آستانه قم به مصرف این دو آرامگاه می رسد. باز هم بر اثر شایعات آن ایام می گوید: «مع هذا من گمان نمی کنم که اجساد آن ها در همین مزار مدفون باشد زیرا رسم پادشاهان این کشور آن است که مدفن حقیقی خود را مکتوم بدارند به همین جهت هنگام تدفین اجساد سلاطین معمولا شش تا دوازده دستگاه تابوت به اسم پادشاه معرفی می کنند...» بدین ترتیب معلوم می شود از زمانی که شایعه خالی از حقیقت مذکور درباره قبر شاه طهماسب به دستور شاه عباس کبیر ساخته و به دهان مردم انداخته شد، دیگر از میان نرفته و بل که روز به روز آن را بزرگ تر نمودند و نسبت به اخلاف وی هم ادامه یافت تا جایی که تعداد نعش های ساختگی را در افواه به دوازده تابوت هم رسانیدند».
(حسن نراقی، نظری به آرامگاه شاه عباس کبیر در کاشان و مدارک تاریخی آن، هنر و مردم، شماره ی ۲۴، مهر ماه ۱۳۴۳، ص ۱۳)
پس بنا بر این تفصیل شاردن ناشناس، اصولا شاهان ایران به داشتن قبری شناخته عادت نداشته اند. این مطلبی است که باور به آن دشوار نیست، زیرا شاهانی که نتوانسته اند از پس پوریم تا دوران صفویه، کوچک ترین نشان حیات از خود باقی گذارند ، طبیعی است که برای قرارگاه پس از مرگ خود حساسیت ویژه ای نشان نداده باشند!!! چنان که می خوانیم داستان نعش های ساختگی و دفن های قلابی، نه فقط شامل حال شاه عباس اول، که به سایر مردگان سلاطین صفوی نیز سرایت کرده است. این سئوال که چرا جسد این صاحب منصبان پر قدرت و سلاطین سازندگی، که به ترین کاشی پزان و گچ بران و سنگ تراشان و آیینه کاران را در اختیار داشته اند، قبر خانوادگی معتبری، شاید بر صفای کنار زاینده رود و یا بر صحن وسیع این همه مسجد با شکوه اصفهان باقی نگذارده و نعش خود را بی نشانه های لازم و همراه با انواع صحنه سازی های سینمایی، در به در شهرها کرده اند، جز این پاسخی ندارد که چنان شاهانی، با چنین مشخصات و زمان تسلط که برشمرده اند هرگز در ایران آن عهد ظهور نکرده اند تا در گوشه ی مشخصی از خاک های این سرزمین افول و غروب کنند. اگر مسجد شاه و عالی قاپو را به وضوح تمام بنا شده به دست شاه عباس اول گفته اند، پس شاه عباس و دیگر شاهان صفوی یک موضوع پنهان مانده در تاریخ ایران نیستند که قبرشان را مفقود و پنهان و سفارش شده به اختفا بدانیم، مگر این که آنان از سرنوشت آرامگاه خویش، پس از مرگ بیمناک بوده باشند، که خود به توضیح و دلیل مفصل دیگری محتاج است، که تاکنون ارائه نکرده اند. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه ششم دی 1386 و ساعت 23:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۲
تلاش جاری، برای برملا کردن وسعت توسل به دروغ، در تدوین تاریخ ایران، تنها گوشه ای کوچک، به مقیاس فضای یک وبلاگ، از ویرانگری هایی است که در باب هستی و هویت و پیشینه و ادب و آداب و فرهنگ و هنر و رسوم ایرانیان به بار آورده اند و دادن خط و راهی است تا نسل منتظر، در تحقیقات آتی خود، به بی راهه نیفتد، از نام و آوازه ی دهل وار این همه حقه باز که به نام ایران و باستان و اسلام شناس به ما تحویل داده و تحمیل کرده اند، هراس نکند و مطمئن باشد که حتی یکی از آن ها، به طور استثنا هم، از وجوه تعاریف و اوصافی چون شیاد و جاعل بیرون نمی ماند و بدتر از آن، بخش بزرگی از این اسامی در زمره ی اشباح غیر قابل شناخت اند. مثلا در این مرحله، که گفت و گوی نایابی آرامگاه شاهان صفوی به طور عام است، می خواهم از ساده ترین راه، به نادرستی هر گونه اطلاع، که از سوی هر کس و در باب قبر هر یک از سلاطین صفوی، تاکنون به ما عرضه کرده اند، اشارات کوتاهی بیاورم. اختصار و سادگی این اشارات و عبارات، در عین حال نزد خردمند چندان معتبر خواهد افتاد که از نگارش چند کتاب در همین باب نیز قابلیت رجوع بیش تری دارد.
نقاشی برون ازمقبره شاه عباس دوم در قم.
نقاشی برون ازمقبره شاه صفی اول در قم.
نمونه ی شماره ی ۴۰ از مجموعه نقاشی های
نمونه ی شماره ی ۴۱ از مجموعه نقاشی های
جلد دوم کتاب اسناد مصور اروپاییان از ایران
جلد دوم کتاب اسناد مصور اروپاییان از ایران
این دو نقاشی هم، از جمله ی همان تصاویری است که بازدید کنندگان اروپایی، برای ما در جلد دوم کتاب اسناد مصور اروپاییان باقی گذارده اند. این دو رسامی را لااقل دو سیاح همزمان وارد شده به ایران، شاردن و تاورنیه، گور دو شاه صفوی، شاه عباس دوم و شاه صفی در قم معرفی کرده اند.
«وقتی به قم نزدیک می شدم در هر طرف و هر جا مسجدهای کوچک و مقبره هایی که مدفن نبیره های حضرت علی بود مشاهده می شد. مردم ایران نواده ها و نبیره های این خلیفه را امام زاده می نامند که به مثابه حواریون حضرت مسیح می باشند. در سراسر ایران عده زیادی امام زاده مدفونند، و همه در نظر ایرانیان مقدس می باشند. در قم و دیه ها و آبادی های مجاور آن افزون بر چهار صد امام زاده وجود دارد».
(اقبال یغمایی، سفرنامه شاردن، ص ۵۱۹)
این که یک سیاح در حال گذر توانسته باشد، آمار امام زاده های یک خطه را با این دقت به دست آورد، خود از عجایب روزگار و لااقل بیان کننده ی این است که شاردن توجه خاصی مبذول قم و حواشی آن کرده است. اگر سیاهه ی چهارصد امام زاده، کسی را در قبول این دقت استثنایی قانع نمی کند، پس به اوصافی گوش دهد که شاردن در باب این دو آرامگاه صفوی، در کنار قبر حضرت معصومه آورده و در آن حتی ویژگی انبرها و زباله دان ها و خاک اندازهای این دو مقبره را نیز شرح کرده است!!!
«دو ساختمان دو طرف آستان مقدس حضرت فاطمه آرامگاه دو تن از پادشاهان اخیر ایران است. سر در این دو آرامگاه کوتاه تر و کم پهناتر از مدخل بارگاه حضرت فاطمه است. اما درهای آن ها همچنان از صفحه های سیمین پوشیده شده است. هر دو بنا از نظر وسعت برابرند و هر دو در آخر دالاتی که دوازده پا عرض و سی و پنج پا طول دارد واقع اند. نزدیک مدخل اتاقی است که مخصوص نگهداری تزیینات و نفایس می باشد. مزار شاه عباس ثانی دوازده ضلعی غیر منظم است، و مزار دیگری که شاه صفی در آن به خاک سپرده شده چهار ضلعی غیر منظم می باشد. سطح مخازن، دالان ها، و بارگاه همه پوشیده از قالی های زیبا و گران بهاست، اما در آرامگاه قالی های زرتار ابریشمین گسترده شده است. شکوه و عظمت و زیبایی این دو بنا در وصف نمی گنجد، و به راستی بی نظیر است. قسمت های پایین بارگاه با سنگ های بزرگ سماق که با طلا و لاجورد آذین یافته پوشیده شده است. طاق ها و سقفها در نهایت زیبایی و ظرافت ساخته، و چنان با نقوش طلا و لاجورد هنرمندانه پرداخته شده که چشم راخیره و بیننده را حیران می کند. در ساختمان این بناها چندان طلا و لاجورد به کار رفته که بیننده می پندارد همه از زرو لاجورد ساخته شده است. پایین بارگاه بیست و چهار پنجره در دو ردیف تعبیه شده، بزرگترین آن ها رو به باغی خوش منظر گشوده می شود، و یکی که کوچک تر است روبه بارگاه دارد. همه پنجره ها با شیشه های بلورین که با طلا و لاجورد تزیین یافته در قاب های سیمین تو پر جا دارد... بلندی قبر شاه عباس ثانی، چهار، پهنایش چهار، و درازایش هشت پاست. سه قندیل طلای تو پر از سقف آرامگاه آویخته شده که بزرگ ترین آن ها بیست و چهار، و دو تای دیگر هر کدام دوازده مارک وزن دارند. این قندیل ها وسیله میله های سیمین از سقف آویخته شده اند، مزار از کاشی های بسیار زیبایی تزیین یافته، و روی آن پارچه های زربفت و بسیار گران بهایی که هر ذراع آن افزون بر نهصد لیور بها دارد پوشیده شده است. گرانبهاترین روپوش مرقد با منگوله های زرین روی مقبره تعبیه شده، و پایین روپوش بزرگ، نوارهای ابریشمین زیبایی دارد که از حلقه های زرین توپر متصل به قالی می گذرد، و آن دو را به هم می پیوندد. همه ی چنگک ها و قلاب های گوشه ها نیز طلاهای تو پر می باشند... آرامگاه شاه صفی از نظر جلوه و جلال و شکوه همتای مقبره ی شاه عباس ثانی است. روپوش آن از پارچه زربافت بسیار عالی و گران بهاست. روپوش ارغوانی رنگ دیگری که با نهایت ظرافت و هنرمندی با تارهای طلا ملیله کاری شده زینت دیگر آن است. این روپوش مانند روپوش مرقد شاه عباس دوم در پایین روبانی ابریشمین دارد. این نوار از حلقه های زرینی که با گیره های طلا به قالی متصل شده می گذرد، و قالی و روپوش را به هم متصل می کند، میزی که از چوب های معطر چنان ساخته شده که باز و بسته و کوچک و بزرگ می شود برابر آن است. در طاقچه های قشنگی که سراسر آن از پارچه های زربفت پوشیده شده مقدار زیادی کتاب های مذهبی قرار دارد.... همه ظروف و اوانی و آلات و ابزار متعلق به این بارگاه ها از طلا یا نقره است. این وسایل عبارت اند از شمعدان های طلا که هر کدام پنجاه تا شصت مارک وزن دارد. مجمعه های بزرگی که با آن بینوایان و مستمدان را اطعام می کنند، ظرف های مخصوص جای آب دهان و زباله، انبر، خاک انداز مخصوص بخاری، آتشدان، روغندان و گلابدان ها. از ظروف و آلات طلا و نقره منحصرا در روزهای عید استفاده می شود».
(اقبال یغمایی، سفرنامه شاردن، ص ۵۳۰-۵۲۶)
از این راه برای هر صاحب اندیشه، ذره ای تردید نمی ماند که شاردن مشغول انتقال شکوه دو مقبره از سلاطین صفوی مدفون در جوار مدفن حضرت معصومه، به یادداشت های سفرش است: شاه صفی و شاه عباس دوم. این مطلب عیان که در حال حاضر اندک نشانه ای از این دو مقبره، در کنار بارگاه حضرت معصومه دیده نمی شود و معمّری در قم نیست که وجود این گونه ابنیه را در محل مورد اشاره ی شاردن در زمان دور نیز تایید کند، هنوز مورد بحث این مقاله نیست. می خواهم توجه دهم که این توصیف دو گور شاهان صفوی را شاردن در حال عبور به سوی اصفهان و قبل از ورود به کاشان آورده است و کاملا معلوم است که برخورد نخستین خود با این دو مقبره را توصیف می کند.
«ژان شاردن سیاح مشهور فرانسوی (متولد پاریس ۱۶۴۳ م. متوفی ۱۷۱۳ م. در لندن) نویسنده بزرگ ترین سفرنامه درباره ی ایران است که ترجمه آن به ده جلد بالغ گردیده است. این جهانگرد که پدرش جواهر فروش بود نخست به عزم خرید جواهر در سال ۱۶۶۵ م. عازم هندوستان شد که از اروپا به ایران آمد و از راه هرمز به هند رفت و سپس به ایران بازگشت و جاذبه های ایران موجب شد که او زبان فارسی بیاموزد و شش سال در تحت حمایت خاص شاه عباس دوم صفوی در اصفهان پایتخت ایران به سر برد و در این مدت اوضاع تاریخی و سیاسی و اجتماعی و نظامی ایران را مطالعه کرد و توسط نقاشی که با خود از قسطنطنیه آورده بود از مناظر دیدنی ایران مانند تخت جمشید و از پیکر مردمان در آن زمان و لباس های آنان تصویر برداشت و با مجموعه هایی گران بها درباره ی ایران به فرانسه بازگشت و د ر آن جا کتاب شرح تاجگذاری شاه ایران سلیمان صفوی را در سال ۱۶۷۱ در پاریس منتشر ساخت».
(به اهتمام منوچهر دانش پژوه، سفرنامه، تا پخته شود خامی، ص۲۴۳)
بر مبنای این نقل دانش پژوه و با توجه به تاریخ سفر شاردن و نیز سال وفات شاه عباس دوم، که بر اساس تمام زمان سنجی های موجود از مراتب زندگانی و حکومت شاهان صفوی، فاصله ی آن ها فقط یک سال است، شاردن در سال ۱۶۶۵ میلادی عازم اصفهان پایتخت صفویان بوده تا شش سال تحت حمایت شاه عباس دومی باشد، که نه فقط قرار است سال بعد و در ۱۶۶۶ میلادی بمیرد، بل شاردن حتی پیش از رسیدن به اصفهان، قبر او را بر سر راه و در شهر قم دیده و در جزییات توضیح داده است!!!؟ در واقع متن پریشان بالا نشان می دهد که شارحین مسائل مربوط به صفویه نیز همانند مولّدین آن مهملات، از سنگینی کار بافتن دروغ، سخت دچار پریشان گویی و فراموشی شده اند!!!
«شاه عباس دوم، (۱۰۵۲ ـ ۱۰۷۷ هجری قمری، ۱۶۴۲-۱۶۶۶ میلادی). عباس میرزا فرزند شاه صفی بود که هنگام درگذشت پدر بیش از سه سال نداشت. به همین جهت میرزا تقی خان اعتمادالدوله به عنوان نیابت سلطنت زمام امور را در دست گرفت. در سال ۱۰۵۲ هجری شاه جهان پادشاه هندوستان فرزند خود را مامور تسخیر قندهار کرد و به فرمان شاه عباس رستم خان سپهسالار مامور جلوگیری او شد، اما بر اثر سهل انگاری این سردار، قندهار از دست رفت... در سال ۱۰۶۲ هجری در اثر تحریکات طهمورث خان گرجی روس ها به حدود داغستان آمدند و در آن نواحی چندین قلعه بنا کردند، لیکن طولی نکشید که به دست حکام شروان و گرجستان خراب شدند. در دوران سلطنت شاه عباس دوم، گرجستان همواره مطیع ایران بود. در سال ۱۰۷۱ هجری طهمورث خان گرجی به دربار شاه عباس پناهنده شد و مورد عفو قرار گرفت... در سال ۱۰۷۷ هجری نواحی مجاور دریای خزر به تحریک گراندوک مسکوی در معرض تاخت و تاز قزاقان راهزان استنکارازین قرار گرفت و موجب نگرانی دولت ایران شد به همین جهت دولت ایران به امرای نواحی خزر از استرآباد تا در بند قفقاز دستور داد که تمام نیروهای جنگی خود را آماده کنند. شاه عباس در بیست و سوم ربیع الاول سال ۱۰۷۷ هجری (۱۶۶۶ میلادی) در نزدیکی دامغان درگذشت. جسدش را به شهر قم بردند و در آن جا به خاک سپرده شد».
(کلیات تاریخ تطبیقی ایران، عزیزالله بیات، ص ۳۰۵)
نه فقط این خلاصه تاریخ حیات و حکومت شاه عباس دوم، که با دیگر شروح مربوط به او یکسان است، اوضاع اسف بار تاریخ سازی برای صفویه، از قول سیاحان را افشا می کند، بل آن کتاب هایی نیز که با قصد اثبات شاردن دروغین در تبیین زندگی نامه او فراهم کرده اند نیز، بر این مطربی های مکتوب آهنگ تازه ای می نوازد و رنگ تازه ای می زند:
«از اطلاعاتی که تاورنیه و رافائل دومان روحانی و خود شاردن به ما داده اند می توان بر آورد کرد که وی در ژانویه ۱۶۶۶ وارد ایران شده و کمی پس از نیمه ی ماه فوریه به دربار شاه عباس دوم در مازندران رسیده است. این مسافرت، از مرز تا اصفهان و از آن جا به فرح آباد، ایران دوران صفویه را به شاردن شناسانید».
(دیرک وان در کرویس، شاردن و ایران، ص۵۸)
بدین ترتیب برای ورود شاردن به ایران و نیز دیدارش از شاه عباس دوم در مازندران، شاهدان دیگری نیز پیدا شد که تاریخ این رخ داد های مبارک را با جزییات بیش تری تشریح می کنند. شاردن در ژانویه سال ۱۶۶۶وارد ایران می شود و کم تر از دو ماه بعد به دربار و دیدار شاه عباس دومی می رود، که بر سر راه اصفهان و در قم مدفون بوده و شاردن پیش از رسیدن به اصفهان، حتی وزن و جنس قندیل ها و نوع بافت شال های قبر او را نیز توضیح داده است!!!!
«شاردن دقیقا می گوید که این «مرگ شوم و غم انگیز مقارن ساعت چهار بامداد و در نخستین روشنایی های سپیده دم روز بیست و ششم ماهی که ربیع الاخر می خوانند به سال ۱۰۷۷ هجری که به حساب تقویم مسیحی برابر می شود با ۲۵ سپتامبر ۱۶۶۶ روی داد و دست اجل بدین سان پرده ی ظلمت مطلق و جاودان را بر چشمان این فرمانروای بزرگ فرو بست. ربیع الاخر یا ربیع ثانی در تقویم قمری محمدی ماه چهارم به شمار می آید».
(دیرک وان در کرویس، شاردن و ایران، ص ۸۰)
بدین گونه از زمان دقیق مرگ شاه عباس دوم، که حتی شامل ساعت آن رخ داد مولمه نیز می شود، به شهادت و نظارت و حضور همان شاردنی با خبر می شویم، که پیش تر و بر سر راه عبور خود به اصفهان، ابعاد و موقعیت قبر همان شاه را در قم اندازه گرفته بود!!!؟
«در سال ۶۹۶ هجری برابر ۱۴۹۰ میلادی پادشاهان صفوی که از اخلاف شیخ صفی بودند، و ایران را زیر فرمان خود گرفته بودند مقر حکومت خویش را از اردبیل وطن خود به تبریز منتقل کردند. پادشاه صفوی که به سبب نزدیک بودن تبریز به کشور عثمانی از مواقع شهر و تثبیت سلطنت خود مطمئن نبود، از این جهت قزوین را به پایتختی برگزید. دو سال پس از این انتقال سلطان سلیم پادشاه عثمانی در سال ۱۵۱۴ میلادی بر تبریز مسلط شد. در آن بسیار نماند و پس از استقرار پادگان بزرگی به عثمانی بازگشت، اما غنیمت های بسیار برگرفت به علاوه قریب سه هزار تن از صنعتگران و هنرمندان شهر را که بیشتر آنان ارمنی بودند با خود به قسطنطنیه برد و در آن جا مسکن داد».
(اقبال یغمایی، سفرنامه شاردن،ص ۴۸۵)
این قطعه را هم از سفرنامه ی شاردن از آن روی آوردم که بدانید به نظر این سیاح و شارح بزرگ روزگار صفویه، ظهور آن سلسله در قرن هفتم هجری و دویست سال زود تر از شایعات موجود آغاز می شود!!! ضمن این که آن تاریخ میلادی نیز ابتدای حکومت صفویه را ده سالی زود تر از فرضیه های کنونی اعلام می کند. باید انصاف داشت و پذیرفت که جمع و جور کردن این همه دروغ درباره ی هستی تاریخی ملتی، به گونه ای که مو لای درز آن نرود، حتی از عهده ی یهودیان نیز ساقط بوده است.
«تاورنیه، ژان ـ باتیست، (۱۰۱۴ ـ ۱۱۰۰ هجری قمری،۱۶۰۵ ـ ۱۶۸۹ میلادی)، جهانگرد و بازرگان معروف فرانسوی که بارها به ایران و مشرق زمین سفر کرد. سفرنامه ی او در شرح وقایع دوره صفویه بسیار حائز اهمیت است... او ۱۱ ماه در قسطنطنیه ماند و سپس به همراه کاروانی از طریق توقات، ارز روم و ایروان، عازم اصفهان شد و در میان سال های ۱۶۳۱ ـ ۱۶۳۲ میلادی وارد این شهر شد. وی در مدت اقامت ۲ تا ۳ ماه خود در اصفهان به بررسی موقعیت بازرگانی اصفهان و چگونگی برقراری روابط بازرگانی میان فرانسه و ایران پرداخت در این سفر او نخستین بار ساعت سازی از اهالی سویس را به ایران آورد. این سفر مصادف با پادشاهی شاه صفی (۱۰۳۸ ـ ۱۰۵۲ قمری) بود... او در نخستین سفرش به ایران پارچه ها و سنگ های گران بهایی خریداری کرد و با خود به فرانسه برد و در آن جا با سود فراوان فروخت. این موقعیت انگیزه سفرهای بعدی او را به شرق به قصد تجارت تقویت کرد... تاورنیه در ۱۶۳۸ میلادی سفر دوم خود را به ایران آغاز کرد و به همراه برادرش دانیل، به عنوان بازرگان از راه حلب و بصره وارد ایران شد. این سفر با تولد لوئی چهاردهم (سال ۱۶۴۳ ـ ۱۷۱۵ م)، پادشاه فرانسه مصادف بود و تاورنیه این خبر را به دربارهای عثمانی، هندوستان و نیز ایران رسانید... تاورنیه در ۴ شوال ۱۰۵۳ قمری، ۶ دسامبر ۱۶۴۳میلادی از راه حلب سومین بار راهی مشرق زمین شد. او در این سفر به عنوان خاورشناس وظیفه ی تعلیم ماموران سیاسی و هیت های تبلیغی مذهبی را که به شرق سفر می کردند، بر عهده داشت تاورنیه در حلب به اتفاق دو کشیش و سفیر کبیر و نیز، دومینیکو د سانتیس که از طرف پاپ، پادشاه لهستان و جمهوری و نیز حامل پیغامی برای شاه عباس دوم بودند، راهی اصفهان شد. او در این سفر مدتی طولانی در اصفهان نماند و از طریق بندرعباس به هند و از آن جا به جاوه رفت و از راه اقیانوس هند به اروپا بازگشت... تاورنیه در ۹ رجب ۱۰۶۱ قمری، ۱۸ ژوئن ۱۶۵۱میلادی سفر چهارم خود را به شرق آغاز کرد و از راه اسکندریه و حلب به بندرعباس رفت و از آن جا راهی هندوستان شد و از شاه اسحاق خان خلعتی فاخر دریافت کرد... تاورنیه در ۱۰۶۷قمری، ۱۶۵۷ میلادی سفر پنجم خود را به همراه چند تاجر و ماجراجوی فرانسوی در پیش گرفت در این سفر از راه ارزروم و ایروان به اصفهان رفت و با شاه عباس دوم ملاقات کرد و سنگ های گرانبهایی که همراه خود داشت، به او فروخت و از او خلعتی فاخر دریافت کرد، آن گاه در ادامه سفرش به هندوستان رفت و در سورات از شاه اسحاق خان مجوزی برای سفر در قلمرو پادشاهی مغولان هند گرفت... تاورنیه در ۷ جمادی الاول ۱۰۷۴ قمری، ۲۷ نوامبر ۱۶۶۳ میلادی، ششمین سفر خود به شرق را همراه تنی چند از صاحبان حرف و مشاغل گوناگون و نیز آندره دولیه دلاند، جهانگرد معروف فرانسوی آغاز کرد. این سفر بیش از دیگر سفرهایش موجب معروفیت وی گردید. او در این سفر اشیاء تجملی و تزیینی مانند ساعت، گلدان های کریستال و انواع سنگ های گران بها را با خود همراه داشت و از راه ازمیر به ایروان و تبریز رفت و کالا های تجارتی خود را پیش از دیگر تاجران هم سفرش به اصفهان فرستاد. هدف آنان از این سفرها، فروش کالا به دربار ایران بود. در این سفر شاه عباس دوم خلعتی فاخر به همراه خرقه ای زرین و خزی اعلا به تاورنیه هدیه داد».
(دائرة المعارف بزرگ اسلامی، ذیل مدخل تاورنیه، جلد چهاردهم، ص ۳۶۷)
حتی آخرین سفر تاورنیه به ایران نیز، هنوز سه سال مقدم بر مرگ شاه عباس دوم است و چنان که دائرة المعارف بزرگ اسلامی شهادت می دهد، شاه عباس دوم در همین سفر آخر، به تاورنیه خلعتی فاخر، جامه خز و خرقه زرین هدیه داده است و اگر مبنای توشیحات او را به طور طبیعی، یادداشت های سفر اول او به اصفهان قرار دهیم، چنان که خواندیم، زمان آن با حیات و سلطنت شاه صفی هم برابر می شود، اما همین تاورنیه ی نمک به حرام، بدون اعتنا به نیکی هایی که این دو شاه صفوی در حق او روا داشته اند، هنگام گذر از قم به سمت اصفهان، در سفرنامه اش نوشته است:
«چیزی که در قم خیلی قابل ملاحظه است، مسجد خیلی بزرگی است که ایرانیان احترام آن را کم تر از مسجد اردبیل به جا نمی آورند و در همان جا است که مقبره شاه صفی و شاه عباس ثانی دیده می شوند، و همچنین مقبره سیدتی فاطمه دختر امام حسین پسر علی (ع) و فاطمه زهرا(ع) دختر محمد صلی الله علیه و آله است».
(سفرنامه تاورنیه، ص ۸۲)
اگر هنوز برای بی ارزش خواندن تمام داده های کنونی در باب دولت و سلسله ی صفویه و یا لااقل نقل ها و نقاشی های مربوط به مقابر شاهان آن، از قول تواریخ مکتوب آن زمان و نیز تلقینات سفرنامه نویسان مرددید، پس حوصله کنید تا به خواست خدا نشانه های دیگری بیاورم که شناخت درست شاهان صفویه را آسان تر می کند. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه نهم دی 1386 و ساعت 19:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲۳
توسل با هر تمهید و بهانه، به یادداشت های سیاحانی ناشناس، که سراپای ادعاهای آنان با هرگونه حقیقتی نامنطبق است، برای بر پا کردن موجودیت و مترسکی به نام سلسله ی صفویه، چنان که با موارد متعدد آن آشنا شدیم، خود برترین دلیل برای رد آن سلسله و استیلای سلاطینی است که در فاصله های مختلف آن دوران جورچینی شده اند. در واقع آن افسانه های بی بنیانی، که به قصد ایجاد قبرکی برای هر یک از حکم رانان صفوی به هم بافته شده، خود دلیل محکمی بر نبود چنان عالی مقامانی در حاکمیت ایران بوده است. هر علاقمندی که زمانی را در بررسی و ارزیابی یادداشت های هر یک از سیاحان عهد صفویه صرف کند، به آسانی مجموعه ای از مطالب ناباب را خواهد یافت که به خوبی جاعلانه و دست ساز بودن سراپای داده ها و ادعاهای آنان را تایید می کند.
«سه گروه از نویسندگان در ایران شهرت دارند، نخست مصنفان و مؤلفان معروف یونانی، که آثارشان مورد توجه ما اروپاییان نیز می باشد، دوم نویسندگان و مولفان عرب که قرن ها پیش تصنیفات یونانیان را تجزیه و تحلیل کرده اند و بی آن که نوشته های آنا را تحریف و تبدیل کرده باشند نظرات و آرای خود را بر آن افزوده اند... زبان فارسی دارای بیست و نه حرف است و آخرین آن ها حرف «لا» است که از پیوند دو حرف «ل» و «الف» ترکیب یافته است... در پایان این فصل یاد آوری کنم که نه تنها در ایران بل که در سرسر آسیا هیچ کس به زبان یونانی و لاتین آشنا نیست، اما بعضی از ارباب دانش ایران تا پیش از ظهور اسلام به زبان یونانی آشنا بوده اند ولی پس از طلوع اسلام کسی به آموختن این زبان نپرداخته است». (شاردن، سفرنامه، جلد سوم، صفحات ۹۲۲، ۹۵۴ و ۹۵۸)
شاردن در یادداشت های اش مکررا از تسلط خود به زبان فارسی گفته و با این همه آخرین حرف الفبای این زبان را ترکیب دو حرفی «لا» می نویسد، که حتی پی بردن به قصد او نیز ناممکن است!!! چنان که از غور و تجزیه و تحلیل محققان عرب در آثار مؤلفان یونان دم می زند و در عین حال مدعی است که پس از اسلام در مشرق زمین کسی زبان یونانی نمی دانسته است!!! سبب چنین پریشان بافی ها آن است که کنیسه و کلیسا در پخت چنین ادعاهای تاریخی ناگزیر بوده اند چنان آشی بار گذارند که با تمام تاملات و تحملات مریض تاریخ ایران سازگاری کند. آنان که در اوراق متعدد از ترجمه های عهد برمکیان و دوران امین و مامون و هارون الرشید از کتب یونانیان دم زده اند، لاعلاج باید در این گونه تمهیدات موازی، روزنی را برای گریز باز گذارند.
«از زمانی که شاهنشاهی ایران بر اثر حمله ی تازیان سقوط کرد تا دوران پادشاهی شاه عباس کبیر که فاصله ای به مدت نه قرن در میان است، سرزمین ایران همواره ناآرام و گرفتار ستیز و آویز بوده است. هرچند گاه یک بار پادشاهی می رفت و سلطنت به دیگری می پرداخت. هنگامی که شاه عباس بر اریکه ی پادشاهی برآمد اوضاع ایران سخت آشفته و نا به سامان بود. کشور تقریبا به بیست قسمت کوچک تقسیم شده بود و بر هر قسمت کسی حکومت می کرد. آنان غالبا با هم در جنگ بودند، گفتی کشوری بیگانه به پیکار کشور دیگری برخاسته است». (شاردن، سفر نامه، جلد سوم، صفحه ۱۱۵۱)
آن تفسیر فرهنگی بی اساس شاردن بر خط و زبان فارسی و یونانی، با چنین سخن رانی های سیاسی بی پایه تر تکمیل می شود، که بسیار به لفاظی های کسانی شبیه است که در دوران ما و به عرصه تلویزیون داستان های تاریخی مناسب پای کرسی و یا کنار ایران رادیاتور به هم می بافند. همان حمله ی منهدم کننده ی تازیان، همان نادانی در باب زمان حکومت شاه عباس، همان تقسیم بندی ایران به بیست استان بیگانه و همان قصه پردازی های معمول در باب جنگ های بی پایان داخلی بدون ارائه ی حتی یک کارد آشپزخانه ی ساخته شده در دورانی دورتر از زمان صفویه. مورخ با اسلوب خود و برای به هوا فرستادن بخار متعفن این گونه یاوه بافی ها، سئوال های ساده ای آماده دارد، می پرسد اگر به زمان شاه عباس برای عبور مردم دو سوی زاینده رود، چند پل ماندگار و مقاوم در برابر سیل های بهاری آن مسیل عریض لازم شده، پس یکی جواب دهد که مردم دو طرف زاینده رود در دوران پیش از صفویه چه گونه از آن پهن آبه ی عمیق عبور می کرده اند؟!! و از آن که همین سئوال مختصر موجب ابطال حضور و وجود شهری به نام اصفهان در عهد پیش از صفویه می شود، آن گاه نان خوران تاریخ نویسی معمول، در جای پاسخ نویسی، ناسزا ردیف می کنند.
«پس از این که (اسکندر بیک) به سلک منشیان بارگاه معلی درآمد، در سال ۹۹۵ هجری که بیست و شش ساله بود، به خدمت سپاهیگری در خطه ی عراق منصوب شد. مجددا در سال ۱۰۰۱ هجری در دارالانشاء به خدمت گمارده می شود و در سلک «منشیان عظام قرار می گیرد. در این منصب اخیر است که افتخار ملازمت دائم و سمت منشی خاصه شاه عباس را پیدا می کند... اهمیت و امتیاز خاص عالم آرای عباسی در این است که مؤولف آن خود شاهد و ناظر و شاید هم دخیل در بسیاری از وقایع و حوادث آن دوران پر هیاهو و هنگامه بود و بالطبع در نقل اخبار و شرح مربوط به آن سوانح اصل صحت و دقت را تا آن حد که مضر به حیثیت و مخالف طبع و نظر شاه نبود، رعایت می کند». (اسکندر بیک ترکمان، تاریخ عالم آرای عباسی، مقدمه، ص شانزده و هفده)
من به راستی در پی آن نیستم که پوست از این تاریخ صفویه نویسی تازه باب شده و مرکز اشاعه کنیسه و کلیسایی آن بردارم و اثبات کنم که تمام تدارکات در این باره، همانند غالب دانسته های کنونی ما در باب مسائل تاریخ و زبان و حکمت و ادب ایرانی، برساخته هایی از میانه ی دوران تسلط قاجار است و فعلا صلاح نمی دانم تا مسوده های سالمی را عرضه کنم تا معلوم شود که حتی دربار و شخص ناصرالدین شاه نیز با کلامی از مکتوبات و مطالبات کنونی ما آشنا نبوده و این بازی ابلهانه را عمدتا از زمان&n