مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱
به ملاحظه ی معده های ضعیف و ثقیل و زخمی شده، ناشی از تناول طولانی دروغ، تاکنون معمول و روال من نبوده است که انبوه یافته های هول آور تاریخی و فرهنگی تازه به دست آمده را، یکجا عرضه کنم. چرا که می دانم بسیاری کسان نه فقط تحمل هضم این خوراک فراوان را ندارند، بل چنان که معلوم شده، جلا و درخشندگی ظاهر این حقایق نیز، چشم هایی را خیره، چهره هایی را درهم و خشن و فخلق هایی را چاله میدانی کرده است. به این نشان باید بر این دست صاحب نظران متفرعن و نادان، نور را روزن به روزن بتابانم، داروی تلخ این دانسته ها را قطره قطره به کام شان بچکانم و مائده ی آگاهی را لقمه لقمه به حلق شان بریزم تا بلع آن را از عهده برآیند و امید را به آینده ای ببندم که شکوفه های هوشیاری کنونی بار دهد، مدخل ها و دعوت های سرنوشت ساز مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» و تذکرات مندرج در یادداشت های «اسلام و شمشیر» و نیز این سلسله یادداشت های جدید، مردم ممتاز اما در آوار دروغ مانده ی شرق میانه ی جاوید را به خود آورد.
اینک حلقه ی مفقوده ی تاریخ شرق میانه و بل سراسر جهان باستان را یافته ایم: نسل کشی کامل پوریم، که لااقل یهودیان به تایید تورات، تا درجه ای وقوع و اقدام به آن را تایید می کنند و چندی است، پس از قرن ها پنهان کاری، سرانجام خردمندان و مترصدان دریافت حقیقت نیز با خبر شده اند که به سبب ناکامی کامل داریوش در استیلا بر مردم این نخستین مرکز و محور دانایی، یعنی شرق میانه ی نام دار، یهودیان با همکاری بازوی نظامی هخامنشی نام خویش، در توطئه ای به نام پوریم، منطقه ی ما را ویران کرده اند، به آتش خشم و ترس سوزانده و به سکوت و خاموشی فرو برده اند، چندان که حیات و هستی مردم ممتاز این خطه ی خردخیز، با تمام نشانه های رشد پنج هزار ساله ی خود، از مقطع و مرحله ی آن نسل کشی وسیع و عظیم، چنان که منظر عمومی اکتشافات باستانی نشان می دهد، به کومه هایی از خرابه های بی ترمیم و توده هایی از اجساد پراکنده ی نامدفون، مبدل شده است.
برای اثبات قطعی این رویداد و فاجعه بزرگ، در مسیر تمدن آدمی و تعیین محدوده و میزان عوارض ناشی از آن، سلسله مباحثی را می گشایم تا به عیان معلوم شود از پس آن ماجرای پر هراس، نه فقط سرزمین ایران به درازای ۱۲ قرن به کلی از سکنه ی بومی خالی مانده، بل ترمیم و تدارک تجمع و تولید و تمدنی جدید، بر آن ویرانه های خاموش، و باز آفرینی ده ها زیرساخت و ظواهر مادی مورد نیاز اجتماعی، به کوشش مستمر هزار ساله و همه سویه، پس از طلوع اسلام نیاز داشته است تا بار دیگر شاهد تولد هویت تازه ای از ترکیب آدمیان و تدارکات بومی و محلی و منطقه ای، در روزگار صفویان در قرن دهم هجری شویم!
می خواهم در این یادداشت های جدید معلوم کنم که رخ داد پلید پوریم، نه فقط ۵۰۰۰ سال سعی بومیان کهن سرزمین ما را در عبور موفق و مرحله ای به سوی رشد بر باد داد و متوقف کرد، بل وسعت بی نهایت آن قتل عام و ویرانی تا به اندازه ای بود، که تا ۲۰۰۰ سال پس از آن کشتار، هنوز ردی از برقراری معمولی ترین روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در میان اقوام تازه پدیدار و متشکل شده ی ایران نمی یابیم، که بر مبنای یک گفتار مستقل دیگر، خود حاصل مهاجرت گروه های بی شکلی از حاشیه نشینان مجاور ایران بوده اند. این بررسی مشغول به این است تا معلوم کند تمام مبانی زندگی در ایران پس از اسلام، از نقطه ی صفر و بر زمینه ای مطلقا تهی آغاز شده و در برهوتی سراسری، به مدد نعمت و نم اسلام روییده است. در عین حال مورخ مناسب می بیند برای ایجاد ارتباط موضوعی بین مراتبی که در این یادداشت ها عرضه خواهد شد، خلاصه ای از آن بررسی پیشین درباره شکل گیری دوباره ی تجمع کلنی نشین های مهاجر، در حواشی مرزهای چهار سو و محدوده ی مرکز ایران کنونی را، بار دیگر به عنوان بابی برای ورود به پهنه ی این داده های جدید بگشاید.
اکنون در هر محفل و مرکز آکادمیک می توان با قدرت تمام اثبات کرد که حتی واژه ای از داشته ها و دانسته ها و مفروضات کنونی، در باب تمدن ماقبل و قرون اولیه ی اسلامی، در زمینه ی مسائل قومی و فرهنگی و سیاسی ایرانیان، صحت ندارد و برابر با واقعیت نیست. آن چه را به یقین می توان مدعی شد و به حجت رساند این که سرزمین ایران تا قرون متمادی پس از اسلام، به علت غریبگی گسترده میان مهاجر نشینان نوپای شرق و غرب و شمال و جنوب، فاقد بافت ملی و یا حتی قومی بوده است. از منظر کلاسیک و به دلیل روشن اعتراضات متعدد و مکرر قومی، که دامنه ی آن به امروز هم کشیده می شود، هنوز هم مردم ایران، به این بافت دست نیافته اند و هیچ ارتباط ارگانیک تاریخی، فرهنگی و سیاسی بین چهار حوزه ی مهاجرتی، که در ۴۰۰ سال نخست پس از اسلام در ایران نطفه بسته، وجود ندارد.
هم اینک در شرق ایران مجموعه ی زیستی مستقلی را شاهدیم که در تمام اجزاء و شاکله، مهاجر نشین و اختلاطی از فرهنگ و زبان هندیان و قبایل مختلف افغان و ترکان خراسان بزرگ است. آن ها از تیپولوژی، زبان، آداب و رسوم، لباس، خوراک، رقص، آواز و باورهای ویژه ای سود می برند، که عمق قبول آن بیش از دویست کیلومتر به داخل ایران نیست. به محض عبور از شهری که یهودیان حیله گرانه نیشابور معروف کرده اند، به سمت غرب، حوزه ی فرهنگ شرق ایران در تمام زمینه ها بسته و حیطه اقتدار فرهنگ مستقل دیگری پدیدار می شود که کم ترین ارتباطی با نمودارهای تجمع شرقی ایران ندارد. در نوار زیستی شرق ایران، مظاهر اصلی حیات، در وجه عمده به ترکان و مغولان و تاتارها متعلق است وکنجکاوی های کاوشگرانه ی تاکنون، اثری از هیچ تجمع کهن، در فاصله ی حادثه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، در اجتماع و عناصر غیر بومی و مهاجرانه ی شرق ایران، معرفی نکرده است.
همین پروسه را، در غرب ایران نیز شاهدیم. در این جا آمیزه ای از فرهنگ مهاجرانی از روم شرقی، سواحل شرقی مدیترانه و فرهنگ سامی و عربی حاکم است، که کم ترین شباهت و همآهنگی، از هیچ بابت، اعم از مردم شناسی، چهره نگاری، استخوان بندی و بلوک آدمی، آداب و رسوم و زبان و هنر و غذا و لباس و موسیقی و رقص با تجمع شرقی ایران ندارد. در غرب ایران در عین حال که موجودیت و حضور و فرهنگ مستقل اعراب کاملا قابل رد گیری است، اما در عین حال بیش ترین شکل التقاط میان نژاد عرب و رومیان گریخته به شرق را در سیمای اقوام لر و کرد و عشایر متعدد پراکنده در منطقه شاهدیم، مردم توانای بالا بلندی که نشان از بین النهرین کهن دارند، اما در اثر اختلاط با رومیان، غالبا با چشم های رنگی، پوست سفید و موهای غیر مجعد دیده می شوند. عمق اقتدار و تاثیر گذاری این نوار نیز بیش از دویست کیلومتر نیست و از همدان که به شرق برویم، نشانه های فرهنگ و رسوم و دیگر مشخصات مردم شناسانه ی تجمع غرب ایران کم رنگ و کم رنگ تر می شود. شناسایی کاوشگرانه ی هیچ اثری از هستی انسانی، در فاصله ی حادثه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، در نوار تجمع غیر بومی و مهاجرانه غرب ایران نیز هنوز میسر نشده است.
همین روند در شمال ایران نیز قابل تعقیب است، تجمع مردمی که باز هم در تمام مظاهر زیستی مستقل اند و از زبان تا آداب و رسوم و غذا و لباس و ریخت شناسی و موسیقی و رقص و غیره، به کلی با مردم شرق و غرب ایران متفاوت و نا مرتبط اند. غیر بومی بودن تشکل و تجمع انسانی در شمال ایران چندان واضح است که حتی تیپولوژی آنان را با جغرافیای محیط منطبق نمی بینیم و مردمی که به طور معمول و به سبب زندگی در شرایط دشوار جنگل و کوه و رود و دریا، باید فیزیکی ورزیده و مناسب شکار و تبرکشی داشته باشند، غالبا با اندام درهم فرو رفته و ضعیف جلگه نشینان دیده می شوند. در این باب باید با دقت بسیار تاریخ پس از اسلام نواحی جنوبی دریای خزر را بررسی کنیم تا معلوم شود به جز اسلاوهای جلگه های پایین دست روسیه، مهاجرین ساکن نواحی جنوبی دریای خزر از کدام ناحیه کوچ کرده اند. در این باره نمی توان وسعت حضور کلنی های یهود در شمال ایران، تا حدی که بخش بزرگی از آن جغرافیا را، «استرآباد» خوانده اند، ندیده گرفت. به هر حال میان مردم ساکن در حاشیه ی جنوبی دریای مازندران و تجمع های شرقی و غربی این سرزمین نیز کم رنگ ترین خط ارتباط ملی و تاریخی دیده نمی شود. عمق حضور و تسلط مظاهر زیستی مردم شمال ایران، با دشواری و مسامحه، به صدکیلومتر می رسد و هنوز در میان بلندی های البرز مرکزی قرار داریم که آثار حضور فرهنگ گیلکی و مازندرانی و طبری محو می شود. در این نوار تجمع غیر بومی و مهاجرانه ی شمال ایران هم، شناسایی اثری از هستی انسانی، در فاصله ی حادثه ی پلید پوریم تا طلوع اسلام، ممکن نبوده و معرفی نشده است.
به چهارمین نوار تجمع انسانی و باز هم مهاجرانه، در جنوب ایران بر می خوریم، مردمی با فیزیک و فرهنگ عمدتا آفریقایی، یمنی و اعراب جنوبی، که در تمام ابواب و به خصوص زبان و فیزیک و مراسم و غذا و موسیقی و باور و رقص، تحت تاثیر مردم شرق آفریقا قرار دارند، با استیلای فرهنگی باز هم به عمقی کم از دویست کیلومتر، که پس از شیراز به سمت مرکز، اندک اندک بی رنگ و محو می شود. فاصله میان چهار نوار تجمع در چهار سوی ایران، که چون قاب و چهارچوبی در اطراف این سرزمین کشیده شده، چندان عمیق و وسیع و غیر قابل اختلاط و مستقل می نماید که خود به خود نو بودن روابط تاریخی میان مردم ساکن در این نوارها را اثبات می کند. زیرا اگر بخواهیم عمق حیات تاریخی و ارتباطات ملی مردم ساکن این نوارها را، برابر آثار تمدنی اثبات شده ی ایران پیش از پوریم، هفت هزاره بیانگاریم، به طور قطع در طول این هزاره های دراز و به مدد اختلاط های طبیعی فرهنگی و تولیدی و تجاری و خانوادگی، همآهنگی های عمومی و ملی در تمام مظاهر اجتماعی در درون این نوارها بروز می کرد و بدین ترتیب می توان پا برجایی جدایی اولیه و ماهوی میان ساکنان این نوارها را، ناشی از کوتاهی عمر تاریخی و طی نشدن فرصت استراتژیک لازم دانست. بی شک اقدامات اخیر و هشتاد ساله ای، که از زمان رضا شاه، الحاق و اتصال تاریخی مردم ساکن در این چهار نوار و ایجاد یک واحد ملی و سراسری را، در اعزام سپاهیان و سرداران مافوق احمق و جانی ارتش و تبلیغ اجباری زبان و نشانه های من در آوردی به اصطلاح قوم فارس دانسته است، به کلی ناکام و ناتوان از کار درآمده و جز ایجاد جدایی و دشمنی و نفرت، در جای بی خبری و بی اعتنایی قبل، میان مردم این چهار نوار، حاصل دیگری به بار نیاورده است.
بدین ترتیب تشخیص این مطلب دشوار نیست که واحد های زیستی و تمدنی موجود در ایران، از هیچ مرکز معین و مقتدر ملی تغذیه نشده و تعیین تکلیف نکرده و به جز دین کبیر اسلام و اکثریت گرویده به مذهب تشیع، در حال حاضر هم، از هیچ پیوند ارگانیک و بنیادین و کم ترین همگونی سنتی و بومی، ناشی از دیرماندگی تاریخی، که به طور طبیعی موجب تشکیل و تشکل ملی است، پیروی نمی کند. اینک می توان اثبات کرد که خلاف تلقینات پریشان بافانه ی باستان پرستان، فرهنگ جاری در چهارچوب اصلی ایران کنونی، از مبداء طلوع اسلام، بیش تر حاشیه ای بر فرهنگ و تمدن جوامع بیرونی و منطقه ای است و هیچ نشانی از توانایی های بومیان ساکن ایران کهن، به سبب امحاء کامل آنان در ماجرای پلید پوریم، بر خود ندارد. بر این چهارچوب اصلی باید صورت بندی کلنی های رسمی و غیر رسمی عرب را، در دهه ها و سده های نخستین اسلامی افزود، که قصد تبلیغ این دین مبارک، در میان مهاجرین و جانشینان جدید مردم ایران کهن را داشته اند، کلنی هایی که همه جا آثار ویژه ی خود را بر جای گذارده و پذیرش مشهود و سراسری اسلام، در چهار چوب اصلی ساکنان جدید ایران و نیز قبول زبان عرب در میان نخبگان فرهنگی، پس از گذشت زمان لازم، به عنوان روش و جهشی در برداشت های عالمانه از زبان فخیم قرآن، حضور به میزان نیاز این کلنی ها را گواهی می دهد. بی شک برای شکل گیری و سپس حاکمیت فاضلانه ی فرهنگ ممتاز قرآن و ظهور صاحب نظران دینی و سیاسی و اجتماعی و علمی، به گذشت سده های متوالی نیاز بوده، که با ادعاهای یهودیان در کتاب هایی از قماش الفهرست ابن ندیم، در تضاد مطلق قرار می گیرد که ایران خالی مانده از سکنه، به سبب وقوع پوریم را، درست با هدف پوشاندن رد پای آن فاجعه، از نخستین روزهای طلوع اسلام، مملو از اساتید و نام آوران عالی مقام در تمام رده های علوم و فنون و ادبیات و اخلاق تبلیغ می کند. در عین حال این نکته ی اصلی و بسیار مهم را نباید ندیده گرفت که سعی یهودیان در ساخت و پرداخت تاریخ و فرهنگ افسانه گون، برای دوران پیش از این مهاجرت ها، و به قصد انکار پوریم، به این دلیل ساده موفقیت آمیز بوده است که هیچ یک از این گروه های مهاجر، آگاهی و حساسیت و تعصبی نسبت به درست و یا نادرست بودن روایت هایی ازعمق تاریخ ایران نداشته اند و همین مطلب تلقین هر ناممکنی در میان آنان را سهل و میسر کرده است، چنان که رسوخ و قدمت آموزه های بومی و سنتی، نزد هر گروه از این مهاجران شرقی و غربی و شمالی و جنوبی، و نیز فعالیت فوق معمول یهودیان، به خصوص در تدارک و تبلیغ زبان در اصطلاح فارسی، استیلای مطلق زبان عرب را ناممکن و دشوار کرد. و ده ها نکته ی ناگفته و شگفت انگیز دیگر که ذکر پاره ای از آن ها را در ادامه ی این یادداشت های جدید خواهم آورد و برای دریافت عمومی از آن ها باید که انتظار انتشار ادامه ی مجموعه ی «تاملی در بنیان تاریخ ایران» را کشید.
بدین ترتیب به دنبال تحولات ناشی از طلوع خورشید اسلام در شرق میانه، سرزمین خالی، در سکوت مانده و پوریم زده ی ایران، اندک اندک پذیرای مهاجرینی از اطراف شد که چهارچوب نخستین و مستقل شکل گیری و نیز موقعیت تاریخی، جغرافیایی و فرهنگی آنان را، اجمالا شناسایی کردیم. اینک به تغییرات پس از اسلام، در مربع عظیم و پهناور و باز هم خالی از زندگی، در درون این چهارچوب، با اضلاعی به طول ۸۰۰ کیلومتر بپردازم، که با برداشت های کنونی، ایران مرکزی خوانده می شود. مربعی که علی رغم گستردگی غول آسا، مورد عنایت طبیعت نبوده و نیست، نزدیک به تمامی آن لم یزرع است و جز زاینده رود، نهر بزرگ دیگری در آن جریان ندارد. در واقع موقعیت این مربع کویری پهناور، نه فقط جذابیت طبیعی فراخوانی مهاجرین به درون خویش را نداشته، بل خود اصلی ترین علت جدایی و انزوای تجمع های تازه تشکیل شده ی پس از اسلام، در چهار چوب مرزهایی بوده است، که اینک ایران نامیده می شود. زیرا نبود ایستگاه های متوالی، در درون این مربع، به صورت شهرهای بزرگی که داد و ستد فرهنگی و سیاسی و اقتصادی، ایجاد راه های ارتباطی و در نتیجه درهم آمیزی اقوام را ضرور و سهل کند، دور افتادگی و انفراد جوامع مهاجر نشین نخستین را موجب بود و بدین ترتیب نقاط قابل تجمع، در این مربع را، که پاسخ گوی نیاز جمعیتی در اندازه ی اطلاق نام شهر باشد، از دیر باز تاکنون، جز در چند حوزه مختصر نیافته ایم که به نسبت پهناوری مربع، بسیار ناچیز می نماید: حوزه ی ری، حوزه ی کاشان و قم، حوزه ی اصفهان و حوزه ی یزد.
نبود نشانه ی مستقل و محکم هویت شناسانه، از آن دست که در تجمع های مهاجر نشین اطراف ایران می شناسیم و نیز فقدان فرهنگ و نشانه های هنری و سنتی و باورهای دیرینه و لباس و به ویژه موسیقی و درهم آمیزی تیپولوژی انسانی در این مربع، معلوم می کند که برآمدن شهرهای مختصر و معین، در محدوده ی مرکزی ایران، یک اتفاق ثانوی و متعاقب بسته شدن پروسه ی تجمع های دیگر در چهار چوب اطراف ایران است و هویت بومی کهن و حتی مهاجرانه ی پس از اسلام ندارد. درک و دریافت از موقعیت تمدنی این مربع مرکزی، در سده های آغازین اسلامی، چندان دشوار نیست، که در همین یادداشت ها به آن خواهم رسید. بدین ترتیب کاملا مسلم می شود که باز ساخت ایران پس از اسلام، به مدد امواج مهاجرین و همسایگان میسر شده و بازیافت کم ترین نشان از بومیان کهن این خطه، پس از قتل عام پوریم، جز مانده هایی از لوازم زندگی و اجساد پراکنده، در بقایایی سوخته و ویران شده، به دست نیاورده ایم.
اینک به قصد بستن مدخل و پس از نصب فهرستی از ابنیه ی مساجد کهن و تاریخ بنای آن ها، به موضوعی اشاره می کنم که یکی از ناب ترین و ناگفته ترین و درعین حال شیرین ترین مباحث هویت شناسی در ایران پس از طلوع اسلام است و آن این که پیش از قرن پنجم در سراسر ایران، نشانی از مسجد شهر، که به طور معمول مسجد جامع می گفته اند، نیافته ایم. مطلب روشنگری که نخست معلوم می کند که جز اعراب غربی هیچ لایه دیگری از مهاجرین به ایران از نخست مسلمان نبوده اند و گرنه ساخت مساجد کلان، که مکان تجمع و عبادت مردم شهری باشد تا این حد عقب نمی ماند و از آن قابل اعتنا تر این که هیچ شهری در ایران، تا پیش از قرن پنجم، هنوز به ارقام و ارتفاعی از جمعیت، که نیازمند مکان معین و مناسبی برای تجمع های دینی باشد، نرسیده بوده است:
مسجد جامع شوشتر، از قرن سوم هجری. مسجد جامع نایین، قرن چهارم. مسجد جامع تربت حیدریه، قرن پنجم. مسجد جامع اصفهان، قرن پنجم. مسجد جامع اردستان، قرن ششم. مسجد جامع ارومیه، قرن هفتم. مسجد جامع دزفول، قرن هفتم. مسجد جامع زواره، قرن ششم. مسجد جامع قزوین، قرن ششم. مسجد جامع بروجرد، قرن هفتم. مسجد جامع کاشان، قرن هفتم. مسجد جامع بسطام، قرن هشتم. مسجد جامع کرمان، قرن هشتم. مسجد جامع شیراز، قرن هشتم. مسجد جامع دماوند، قرن هشتم. مسجد جامع ابرقو، قرن هشتم. مسجد جامع قائن، قرن هشتم. مسجد جامع کاج اصفهان، قرن هشتم. مسجد جامع ورامین، قرن نهم. مسجد جامع نطنز، قرن نهم. مسجد جامع سمنان، قرن نهم. مسجد جامع نیشاپور، قرن دهم. مسجد جامع گرگان، قرن یازدهم.
دریافت از بحث جامع بالا، برای هرکس که در یکی از جهات اربعه ایران سفری ساده و به قصد تفریح کرده باشد، بسیار آسان است و حاصل آن را می توان در چند سرفصل مختصر، که باز هم انقلابی در ادراک مسائل ایران، پس از طلوع اسلام است، خلاصه کرد:
۱. از آن جا که وسعت نسل کشی یهودیان، در ماجرای پلید پوریم، سرزمین ایران راکاملا از سکنه خالی کرده بود، پس از ظهور اسلام، این سرزمین با ورود مهاجرینی از تمام همسایگان و از همه سو، به تدریج دارای کلنی های کوچک انسانی شد که کم ترین پیوند بومی با ایران کهن نداشتند و از مراتب و مناسک و فرهنگ و زبان و پوشش و باورهای پیشین سرزمین های اصلی خویش پیروی کرده اند. در این جا عمده ترین سئوال هویت شناسانه می پرسد کدام یک از مجموعه های زیستی پراکنده در سراسر ایران، در موقعیت های نخستین و کنونی و به چه دلیل و نشانه و تشابه، دنباله ی بومیان ایران کهن اند و چه همخوانی ماهوی در تولید و فرهنگ، میان ساکنان پس از اسلام و اقوام ماقبل پوریم وجود دارد؟
۲. رشد کمی و کیفی این مهاجر نشینان، تا حدودی که با شرایط و فرامین و فرمول های شهر نشینی منطبق شوند و زیر بنای ضرور برای تجمع در مقیاس تولد یک شهر را در جغرافیای متنوع هر منطقه فراهم آورند، لااقل نیازمند چند قرن زمان بوده است. اثبات تعلق این کلنی نشینان به دین اسلام، از آن که جز در خوزستان در هیچ حوزه ی دیگری مساجد اولیه و ابتدایی و خشتی را نیافته ایم، مستندات لازم را ندارد و منطقا نیز پذیرفتنی نیست، زیرا طبیعتا کلنی های تبلیغی مسلمین، برای انتقال مفاهیم قرآن به این همه تجمع غیر همگون و با زبان ها و دیگر ظرایف گونه گون، زمان زیادی را صرف کرده اند. مورخ می پرسد در حوزه هایی که یک مسجد کوچک محلی نیافته ایم، ظهور و وجود این همه مفسر و مورخ و فتوح و سیره نویس مسلط به فرهنگ اسلامی و انبوهی کارشناس آگاه از همه چیز ایران پیش از اسلام، که ابن ندیم بر می شمارد، چه گونه قابل پذیرش است؟
۳. از آن که قدیم ترین مسجد جامع بنا شده در حوزه ی جغرافیایی کنونی ایران، متعلق به قرن پنجم هجری است، پس با در نظر گرفتن زمان لازم برای بنای مسجدی بزرگ، اثبات وجود یک شهر مسلمان نشین، که در حد نیاز به مسجد جامع رشد کرده باشد، پیش از آغاز قرن چهارم ممکن نیست، چنان که بقایای یک بنای اشرافی غیر حکومتی و غیر مذهبی را، که نشان از تورم و انباشت ثروت و پدید آمدن قشر برگزیده ای که تظاهر به تمول کند، تا حوالی صفویه، یعنی قرن دهم و یازدهم هجری، در سراسر ایران نیافته ایم. مورخ می پرسد اگر ایران دوران نخست اسلامی را بازساخته ی پس از برش ویرانگر و بنیان بر افکن پوریم نیانگاریم، آن گاه چه عاملی، اقوامی هفت هزار ساله را، از معرفی حتی یک خانواده ثروتمند که بقایایی از علاقه مندی های خود باقی گذارده باشد، عاجز کرده است؟
۴. و مهم تر از همه این که اگر زبان رسمی و اجباری کنونی، موسوم به فارسی، از الفبای عرب بهره می برد، که رسوخ فرهنگ و توانایی نگارش آن، چنان که نمونه های به جا مانده القا می کند، از قرن چهارم به بعد محرز و مسلم است و نمی تواند نمونه ی پیش از اسلام داشته باشد، پس زبانی می شود فاقد بنیان های تاریخی بومی و کهن، زیرا پیوند تمام اجزاء آن، با توانایی های زبان عرب، در لغت و دستور بیان و حرف نگاری، خود تدارک پس از اسلام و پس از قرن چهارمی آن را غیر قابل مجامله می کند. پرسش بزرگ در این ورودیه چنین طرح می شود که مهاجران به نوارهای تجمع اطراف ایران، پیش از آشنایی با زبان عرب، در حد استنساخ و استخراج لغوی و نگارشی از آن، هر یک با چه زبانی سخن می گفته و با چه خطی می نوشته اند؟
بررسی عالمانه و فارغ از تعصب این چهار مدخل کاملا نوبنیان و بیان، ما را با مظاهر و مدارکی از دلایل متعدد وقوع پوریم و تبعات ضد تمدنی آن و نیز حصه ای از مقدمات و فضای ظهور صفویه آشنا می کند. مطالبی که کارگزاران فرهنگی دولت مکتبی، به دلیلی که بیان نمی کنند و بر خردمندان پنهان نمانده، انتشار آن را بلوکه کرده اند و ناگزیر شمه ای از آن را به تدریج به این وبلاگ منتقل خواهم کرد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه بیست و هفتم آبان 1385 و ساعت 16:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، 2
«طاهریان: ۲۵۹-۲۰۶هجری قمری
۱. طاهر بن حسین، ۲۰۶-۲۰۷ هجری قمری. مامون همین که به یاری طاهر و یاران او به خلافت رسید، در سال ۲۰۵ هجری طاهر را به پاس خدماتش به حکومت خراسان منصوب کرد. طاهر یک سال بعد نام مامون را از خطبه انداخت و دعوی استقلال کرد. در سال ۲۰۷ هجری طاهر در مرو درگذشت. چنین مشهور است که مرگ او در شب همان روزی روی داد که دستور داده بود خطبه به نام خلیفه خوانده نشود.۲. طلحه بن طاهر ۲۰۷ - ۲۱۳ هجری قمری. بعد از درگذشت طاهر فرزندش طلحه جانشین او شد. رویداد مهم دوران امارت او جنگ هایی است که با خوارج سیستان کرد و بر آن ها غالب شد.
۳. عبدالله بن طاهر ۲۱۳ - ۲۳۰ هجری قمری. عبدالله بعد از مرگ برادرش به امارت رسید. ابتدا خوارج را سرکوب کرد، سپس در سال ۲۲۷ هجری به فرمان معتتصم رهسپار جنگ با مازیاربن قارن شد و بر او غلبه کرد.
۴. طاهربن عبدالله ۲۳۰ - ۲۴۸ هجری قمری. بعد از مرگ عبدالله فرزندش طاهر جانشین پدر شد. دوران زمامداری وی جز پاره ای زد و خوردهای محلی رویداد مهم دیگری دربر ندارد.
۵. محمدبن طاهر ۲۴۸ - ۲۵۹ هجری قمری. محمد آخرین فرد امرای طاهری است که به دلیل ضعف نفس و بی کفایتی، عمالش در ولایات با مردم در نهایت ظلم و ستم رفتار می کردند و در همین زمان دو حریف نیرومند، یکی داعی کبیر و دیگری یعقوب لیث صفاری موجودیت حکومت محمد را به خطر انداخته بودند. در سال ۲۵۰ هجری داعی کبیر سلیمان عامل محمد را از طبرستان راند و در سال ۲۵۹ هجری یعقوب لیث پس از تصرف هرات و نیشابور به حکومت طاهریان پایان داد».
(عزیزالله بیات، کلیات تاریخ تطبیقی ایران، ص ۱۳۵)
این نخستین تصویر تاریخی، پس از قصه های شاهنامه است، که با دو قرن فاصله، در باره ی حوادث سیاسی ایران، از آغاز قرن سوم هجری تا دهه ی ششم آن، تدارک دیده اند. سبک و سیاق این بررسی نیز با نگاه فردوسی همآهنگ است، در آن با نام های بی نشانی آشنا می شویم که در روابطی نامعین و بی بنیان و غیرممکن و افسانه وار و غالبا حماسی، به یکدیگر پیوند خورده اند و به حوادثی بر می خوریم که در واقع امر، وقوع هر یک از آن ها به پیش زمینه های مفصلی از مقدمات تاریخی نیازمند است؛ مقدماتی که کم ترین نشان و اشاره ای از آن در متن فوق نمی بینیم، جملاتی فاقد سند و صورت بندی معقول است که ظاهرا طلوع و غروب و سرنوشت و سیر یک سلسله شصت ساله را در اوان ظهور دوباره ی تحرک تاریخی، در نوار شرقی ایران تعیین می کند، نواری که فقط با حضور بی اقتدار مهاجران نو پای غیر بومی، در آن آشناییم. می توانید به آسانی داده های کنونی درباره ی طاهریان را معکوس و یا جا به جا و از زمان خود و حتی به کلی از تاریخ بیرون کنید، آب از آب تکان نخواهد خورد، کم ترین خلاء اطلاعات تاریخی پدیدار نخواهد شد، شهر و شخص و بنا و مقبره و بازار بی صاحبی معترض نمی شود و بدون صاحب نمی ماند!!! در این نوع تاریخ سازی های نخستین، حتی به توضیحی در باب گودال دویست ساله و خالی مانده ی تاریخی، از ابتدای اسلام تا آغاز قرن سوم هجری بر نمی خوریم و تلویحا چنین گمان می کنیم که در اثر هجوم بی رحمانه ی اعراب مسلمان، بومیان کهن ایران تا دو قرن حیرت زده و بدون تحرک تاریخی مانده اند. اما اگر از این مورخین بی پروا در دروغ بافی بخواهیم حضور هراس آور آن عرب متجاوز را، با نشانه ای معین، مثلا بنای یک مسجد قرن دوم اثبات کنید، این بار نوبت اینان است که هاج و واج و ساکت و درمانده به مقابل خود خیره شوند! بدین سان و از این طریق است که در چهار سطر، تکلیف دو شاه مقتدر، یکی با نام «طاهر بن عبدالله» و دیگری «عبدالله بن طاهر» را تعیین می کنند! اگر کسی مایل باشد می تواند در میان و یا پس از آنان شاه دیگری با نام «طاهر بن عبدالله بن طاهر» قرار دهد و دوران اقتدار طاهریان را بیست سالی به عقب برد، بدانید که اتفاقی نخواهد افتاد، معارضی نخواهد داشت و شاید هم به مذاق کسانی گوارا تر بیاید و دل نشین تر شود!!!
نادرستی این تصاویر همان در طبیعت تاریخ سرزمینی مصور است که ساکنین نوارهای تجمع چهار سوی آن، پیشینه ی بومی، تاریخ محلی و حتی نشانه های مشخص فرهنگ ضبط شده در زمان مورد ادعای حضور طاهریان در خراسان و سیستان و غیره ندارند، میان شمال و جنوب و شرق و غرب آن، هشتصد کیلومتر بیابان قفر است و ساخت حکایت هایی در باب اقتدار و ادعای حکومت های محلی در حد لشکر کشی های پیاپی، در طول و عرض هزار کیلومتر و درافتادن با خلیفگان وقت، که نمی دانیم چه گونه به خراسان رسیده اند و به نوبه ی خود مظاهر معمول تاریخی در مکان مورد نظر مدعیان ندارند، در جای هذیان می نشیند، چنان که بر جای ماندگی یک زمام دار، در حد تثبیت نامی در دفتر تاریخ را، به صرف ذکری در چند بیت شعر، قیدی دربرگ های کتاب، نمایش چند سکه در اندازه ها و اجناس مختلف و حتی نقر کتیبه ای بر سینه ی سنگ، نمی توان اثبات کرد.
تاریخ و نشانه های حضور هیچ ملت و اقلیمی، چنان که در باب تاریخ ایران باب کرده اند، با آرایه و زیور فرهنگی آغاز نمی شود و به همان ها پایان نمی گیرد. اگر سراسر هستی تاریخی ایران پس از اسلام تا زمان صفویه را، چنان که در اجزاء بررسی خواهم کرد، به ذکری در دیوان شعرا، مندرجات کتاب ها، چند تابلوی مینیاتور و تعدادی سکه و ظرف در اندازه و جنس های مختلف، موکول و متکی می کنیم، که همگی در زمره ی عوارض فرهنگی قدرت اند، نه علایم سیاسی و دلیلی بر حضور عینی آن، پس در اصالت این اسناد موکدا تردید کنید، زیرا که مراکز قدرت سیاسی در سرزمین و حوزه ای، پیش از این تظاهرات فرهنگی، به معرفی آبشخور گذران اجتماعی و تظاهرات اقتصادی و تولیدی نیازمندند که مجمل و سربسته ترین سر فصل های آن، با چنین شروح و شروطی پیوند می خورد:
۱. مراکز تولید و تهیه ی لوازم مورد نیاز حکومت و مردم، از کارگاه های سازنده ی تازیانه و شمشیر، تا آهنگری که برای اسب و الاغ آدمیان نعل هلالی می خماند، سفالگری که ظرفی برای شام و نهار اهالی می پزد و زرگری که ظواهر پیوند زناشویی آماده و عرضه می کند.
۲. مجموعه ابنیه ی مخروبه، اما بر جای مانده ی حکومتی، که حاکم و سلطانی در آن ساکن بوده و قبه و بارگاهی بر سقف، جای جداگانه برای نشست و خورد و خواب خدم، طویله ای برای اسب و حشم، باغی برای تفرج بزرگان و سالن و سرسرایی برای بار عام، به ضمیمه داشته باشد.
۳. مسجد و مناره ای که وسعت آن بیانگر جمعیت شهر و استحکام و اسلوب آن نماینده و معرف مرتبه ی مدنیت شود و نوع ایمان مردمی را اعلام کند.
۴. بازار و سرایی که چیزی به عمده و جمله در آن بفروشند، با سراچه هایی تو در تو که کالا در آن انبار کنند، حجره هایی که محل رجوع دلال و مشتری و مظنه گیر و ربا خوار شود تا بررسی بقایای آن، طول و عرض و وسعت تولید، میزان گرفت و داد و حوزه ی امکانات شهری را به آیندگان بنمایاند.
۵. آثاری از راه های رسیدگی شده ی ارتباط، که در آن کاروان ها بگذرند، شهرهایی به هم متصل و ابزاری برای امتزاح آدمیان و اقوام شود.
۶. کاروان سراهایی که به شکل پلکانی در یک مسیر و در مواضع معین، امکان باراندازی و استراحت ساربان و استر و جمل را میسر کند، آب و نان و علوفه ای به از راه رسیدگان بفروشد، در نا به سامانی جوی، امکان اسکان چند روزه را عرضه کند و معماری، وسعت و تعداد حجره های آن، به تاریخ بگوید چه میزان رفت و آمد کالایی و در چه حوزه ی جغرافیایی، به زمان ساخت آن کاروان سراها برقرار بوده است.
۷. ضمایم زندگی شهری، گورستان، گرمابه، گلستان، می و مطرب خانه، جایی برای قبول مهمان و اهل عبور، تعبیه داشته باشد.
۸. و بالاخره ظواهر اثبات حضور و وجود طبقات اجتماعی، به صورت لوازم کاربردی زندگی معمول یا ممتاز، خانه های اشرافی بهره برده از حداکثر استحکام و مهارت سازندگان و مصالح مصطلح روزگار خود، تا معلوم شود که وزراء و صاحبان دیوان و کسب و کار و حجرات و سازندگان و استاد کاران دست اول نیز، بنا بر توان و نیاز خود، عرض اندامی کرده و اثری در محیط خویش به جای گذارده اند.
اگر جامعه ای نتواند لااقل بخش هایی از این مجموعه علایم و امکانات را، به عنوان پایگاه حضور قدرت و مکنت نشان دهد، چنان که در یونان و روم و چین و مصر و بین النهرین عهد سلوکیه قابل دیدار است، پس ادعای وجود سلطان و حاکم و لشکرکشی و عیاشی شبانه و شاعران قصیده گوی صله گیر و هنرمندان و مغنیان و رقصندگان و خواجگان و عمله جات سیاست و سربری و میل کشی چشمان و از این دست قمپزها، جز خیال پردازی نخواهد بود و تنها در متن مینیاتورها واقعیت می گیرد. زیرا نخست باید زمینه هایی برای تولید ثروت فراهم باشد، تا حاکمی سهم خود از آن بطلبد، سپس با آن ذخیره مطرب و شاعر و نقاش و سپاهی و طبیب و فالگیر و معمار و معبّر را به بارگاه خویش بخواند و به خدمت بگیرد. بدون این مقدمات هیچ صاحب مقامی، که قدر ماندگاری تاریخی بیارزد، حتی اگر درصد کتاب نام او را برده باشند، صد خمره سکه به نام او بیابند و صد بیت شعر در اوصاف قهر و لطف او سروده باشند، در طشتک تاریخ ظهور نخواهد کرد، زیرا که شعر و کتاب و سکه را می توان در هر زمان و با هر متنی در فضای کوچک اتاقی به دل خواه این و آن آماده کرد، چنان که در متن زیر درباره ی طاهریان، بدون نمایش سجده گاه و سراپرده ای از آنان، آماده کرده اند:
«طاهریان: طاهر بن حسین از سرداران بزرگ مامون بود که او را در رسیدن به قدرت و خلافت یاری نمود. او امین برادر مامون را شکست داده، مقتول ساخت و خلافت را از آن مامون کرد. در دوره خلافت مامون، طاهر امیر خراسان شد. طاهر ایرانی بود و قصد داشت برای خود حکومتی مستقل تشکیل دهد. به همین جهت، به محض آن که فرصت را مناسب یافت، نام مامون را از خطبه حذف کرد و بدین ترتیب اولین حکومت مستقل ایرانی در دوره اسلامی تشکیل شد. این حکومت به نام طاهر، موسس آن، به طاهریان معروف شد. طاهریان پس از آن که به طور کامل حکومت خراسان را در دست گرفتند، نیشابور را به پایتختی برگزیدند، سپس به جنگ خوارج مشغول شدند و آنان را شکست دادند، طاهریان توانستند علاوه بر خراسان، سرزمین های دیگری، مانند سیستان و قسمتی از ماوراء النهر را به تصرف خود درآورند، آن ها به عمران و آبادی و حمایت از کشاورزان علاقه بسیار داشتند. طلحه، پسر طاهر در سال ۲۰۷ هجری به جای پدر حاکم خراسان شد. قلمرو او تا حدود ری را شامل می شد. سپس برادرش، عبدالله و بالاخره طاهربن عبدالله و محمد فرزند او قریب نیم قرن حکومت کردند. این سلسله به دست یعقوب لیث صفاری منقرض گردید. در کتب تاریخ شروع حکومت طاهر را ۲۰۵ هجری نوشته اند، اما براساس بررسی سکه های او که در سال های ۲۰۰ و ۲۰۱ هجری ضرب شده، معلوم می گردد که قبل از تاریخ مذکور حاکم خراسان بوده است، همچنین قبل از رسیدن به حکومت خراسان از طرف مامون اجازه ضرب سکه داشته است. درهمی که سال ۱۹۵ هجری در محمدیه (ری) ضرب شده، از هر حیث شبیه سایر سکه های مامون است، اما نام طاهر در زیر نام خلیفه نوشته شده است. سکه های طاهریان در شهرهای هرات، سمرقند، بخارا، نیشابور، زرنج، بست و محمدیه ضرب شده است. مسکوکات طاهریان کاملا شبیه سکه های عباسی است و به جز سکه هایی که در اواخر حکومت طاهر ذوالیمینین ضرب شده، در سکه سایر جانشینان او نام خلیفه عباسی با نام حاکم طاهری همراه است».
(علی اکبر سرفراز، فریدون آور زمانی، سکه های ایران، ص ۱۷۹)
آیا متوجه شدید؟ نشان تمام این بگیر و ببندها و رفت و آمدهای تاریخی، که سلسله ی طاهریان نام داده اند، فقط بر صفحات کاغذ و در کتاب های بی صاحبی از قبیل تاریخ سیستان ثبت است و در سکه هایی که اصل آن ها از کس دیگری است، اما اگر ذره ای از آن علایم حیات مقدر و مقدور و برشمرده ی قدرت ها را بخواهید، که تنها علت و محور حضور هر تجمع تاریخی در سراسر عالم شناخته می شود، همچنان دست خالی خواهید ماند و قصه خواهید شنید. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 و ساعت 13:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۳
اگر در پایان این گروه یادداشت های جدید، که ناگزیر و به سبب وسعت نظر موجود و مخصوص در مراکز تصمیم گیری فرهنگی این جمهوری، از جمله و به خصوص در وزارت ارشاد اسلامی آن، علی البدل ادامه ی انتشار مجموعه کتاب های «تاملی در بنیان تاریخ ایران» قرار داده ام، هنوز در صف تردید باقی مانده و نپذیرفته بودید که سطر و برگی از آگاهی های کنونی ما در باب تاریخ ایران، از مبداء پوریم تا ظهور صفویه و در باب قاجار و انقلاب مشروطه و دوران رضا خان و حوادث ماجرای نفت و غیره، منطبق با حقایق و همسان با واقع امور نیست، پس بدانید که در زمینه و زمره ی مشتاقان دریافت حقیقت نیستید، بدون دروغ های موجود بی مایه می مانید و جرات نگریستن به خویش در آیینه ی بی غبار تاریخ را ندارید. اما اگر قانع شدید که مرکز بزرگ کنیسه و کلیسا، از جمله و به خصوص در تدارک و تعریف تاریخی مملو از مجعولات، ما را بازیچه ی امیال خویش، به قصد ایجاد غروری کاذب قرار داده اند، که منبع جدایی از دیگر همسایگان مسلمان و موجب تصورات شلم شوربای شاه نامه ای شده است، پس به جنبشی بپیوندید که به مدد الهی، آتش آشنایی با حقایق تاریخ ایران را در جان های مشتاق بسیاری شعله ور کرده و نزدیک ترین راه ستیز با اورشلیم و اذناب و ابواب اش را، مقابله با دروغ های آنان در موضوع تاریخ شرق میانه می دانند. توطئه ای که پنجه های عالی رتبه ترین مراکز و مسئولان در دانشگاه های غربی و نواله خواران داخلی آخور آنان، تا بالای مرفق، به خون این فریب کاری فرهنگی و گردن زنی حقایق مربوط به هستی و هویت ایرانیان، آلوده است.
یادداشت موجود، به خصوص اعلام و اعلامیه و مانیفستی در باب هستی پس از اسلام ایرانیان است، تا اندازه گیری عمق فاجعه ای که تاریخ ایران سازان یهود به بار آورده اند، تا حدودی میسر شود و معلوم کنم که باز ساخت دوباره ی این سرزمین و پل زدن بر بخشی از توانایی و هستی بومیان و اقوام کهن ایران زمین، در فراغت و امنیتی که طلوع اسلام میسر کرد، گرچه به همت مهاجران جدیدی انجام گرفت که کم ترین پیوندی با نابود شدگان در ماجرای پلید پوریم نداشته اند، اما سخت کوشی همین مهاجران نفوذ کرده به داخل ایران، برای تبدیل سرزمینی خالی مانده و بی استعداد و بدون امکانات رشد و توسعه، که از سخاوت جغرافیای وفور محروم بود و ۱۲ قرن فقدان حضور انسان و برقراری سکوت کامل در آن، زیر بناهای لازم برای آغاز مدنیت، از جمله راه های ارتباطی و زه کشی آب و ایجاد قنات و تسطیح زمین و غیره را به کلی متروک و نابود کرده بود، به هزار سال تلاش در حوزه هایی معین و با مردمی کم تعداد و تنگ دست نیاز داشت، تا سرانجام از اواخر دوران ایلخانیان و به ویژه از آغاز صفویه، بروز نخستین علائم هستی بومی و قومی و به صورتی کم رنگ تر، ارتباطات ملی و تولیدات مانوفاکتوری را شاهد شویم. این بررسی بر منابع و مدارکی استوار است که جای اندک تجاهل و انکاری باقی نمی گذارد و در اولین قدم و مقدمتا بر اسنادی قرار داده ام که کتاب قطور و پرکار، اما شتاب زده فراهم آمده ی «کاروان سراهای ایران»، اثر محمد یوسف کیانی و ولفرایم کلایس در باب کاروان سراهای موجود در ایران عرضه می کند. کتابی که با وجود نقائص نه چندان اندک خود، به ترین و کامل و امین ترین منبع آشنایی با موضوع ساخت کاروان سرا در ایران شمرده می شود.

نقشه بالا را از همان کتاب برداشته ام، که بقایای قریب ۸۵۰ کاروان سرای موجود در جغرافیای ایران را، همراه توضیحات مختصری شامل نام و موقعیت استقرار و قدمت و مصالح ساختمانی اغلب آن ها و تعدادی نقشه ی بنا ارائه می دهد. این نقشه ها و اطلاعات همراه آن، گرچه ناقص است، اما و در عین حال کامل و سالم ترین برگ های تاریخ نخستین هزاره ی ایران پس از اسلام را عرضه می کند. معماری قریب یک چهارم این ۸۵۰ کاروان سرا، که در نقشه به صورت مربع های تو خالی نمایش داده شده، بررسی کامل نشده و غالبا فاقد نقشه و توضیحات ضمیمه است، مطلبی که از ارزش کتاب اندکی می کاهد و نشان می دهد که شناخت دقیق کاروان سراهای ایران، که برگ زرین و سند قاطعی برای رسوا کردن مورخین بیگانه ومغرض و بدطینتی است که برای ما تاریخ ایران پیش و پس از اسلام نوشته اند، هنوز به کوشش فراوانی نیازمند است. برای ورود به توضیح و تفسیر و برداشت های تاریخی از داده های این کتاب و برای ترمیم ذهن خالی مانده ی علاقه مندان به حقایق تاریخ ایران و نا آشنایان با ارزش و اهمیت شناخت کاروان سراها در روشن شدن ماجراهای تاریخ و دریافت درست از پروسه رشد ملی، لازم است مقدمات کم تر بیان شده ای در باب پیشینه و ملزومات کاروان سرا سازی در ایران را بیان کنم.

کاروان سراها مجموعه ابنیه ی مسلسلی است که میان دو شهر، در فاصله ای که به طور معمول با قدرت عبور آرام شتری بار برداشته در هشت ساعت روز، یعنی ۳۵ کیلومتر برابر است، ساخته شده اند. ضرورت بنای این کاروان سراها در اقلیمی همانند ایران، که فواصل میان اغلب شهرهای آن، تا چهارصد کیلومتر بیابان فاقد امکانات لازم برای رفع معمولی ترین نیازهای آدمی و قفر مطلق است، در زمره ی لوازمی است که نساختن آن، با فقدان ارتباط محلی و ملی، نبود مطلق داد و ستد فرا بومی و به بیان دیگر نداشتن قدرت تولید انبوه و تجارت و توزیع، یکسان می شود. این مطلبی است که در جغرافیای وفور، که فواصل شهرها اندک است و در مسیر می توان برای تامین آب و خوراک، با چراندن آزاد و بدون نیاز به علوفه ی دواب، برداشت از رودخانه ها و چشمه ها و نیز از راه شکار، طبیعت خام و بدون خدمه را به خدمت گرفت، مصداق ندارد، چنان که در بخش های بزرگی از جغرافیای سخاوتمند شمال ایران، آن طور که نقشه ی بالا نشان می دهد، به علت عدم نیاز به خدمات، هرگز کاروان سرا نساخته اند، در حالی که وفور منطقی کالاهای کشاورزی و چوب و میوه جات جنگلی و گوشت شکار، احتمال نبود داد و ستد محلی در منطقه را منتفی می کند. مساحت و مراکز خدمات این کاروان سراها بسته به آمد و شد مسافر و کالا در جاده ها، تغییر می کرده، ولی در یک مسیر واحد، مثلا میان اصفهان و شیراز تمام نمونه ها با اسلوب و اندازه ی یکسان ساخته شده اند.

در این نقشه ی از کردستان نیز، که از همان کتاب برداشته ام، با فقدان کاروان سرا در مسیر میان شهرها مواجهیم. با این تفاوت که در این جا استحکام روابط بسته ی قبیله ای، تمایل به جدا سری درون قومی، عدم مبادله تجارب تولیدی و اصرار در انحصار باورها و دست آوردها و نیز صعوبت شرایط اقلیمی و شمایل جغرافیایی و تمایل سران قبایل به حفظ و حفاظت هویت بومی و قومی از دستبرد اختلاط، که دولت ها و قدرت مرکزی و مسلط را از دسترسی به منطقه و مشارکت دادن مردم آن در برنامه ریزی های عمومی باز می داشت، عمده ترین دلیل عدم نیاز به کاروان سرا، فقدان بازار و توزیع درونی و بیرونی در این خطه گرفت. شرایطی که هنوز هم به نحوی کردستان را در انزوای بدون توضیحی در پروسه ی گریز ناپذیر رشد قرار داده و بی اعتمادی و هراسی دو سویه و چند سویه را، نه تنها بادولت مرکزی که با سایر اقوام ایجاد کرده است.

پلان کاروان سرای باجگاه، شرق شیراز، قاجار، برگرفته از صفحه ی ۲۰۵ منبع
نقشه ی بالا در بررسی موقعیت و مقدار کاروان سراها، احکام دیگری را به ما تفهیم می کند. این پلان که نمونه و یونیفورمی میانه حال از بنای کاروان سراهای موجود در ایران و با وسعت تقریبی ۴۵۰۰ متر مربع است، آن گاه که در یک مسیر پانصد کیلومتری، در فاصله ی اصفهان و شیراز، به نمونه های متعددی از آن بر می خوریم، با توجه به معماری بسیار محکم و ماندنی و استادانه و مصالح و نقشه ی اجرایی مافوق عالی و نیز عدم دسترسی به مصالح لازم در محل ساخت، که مستلزم انتقال آجر و آهک و گچ و سنگ و گروه مجریان از فواصل بسیار دور است، کاملا اعلام می کند که تدارک ساخت کاروان سراها از قدرت و ثروت و امکانات مردم عادی و به تعبیر امروز، بخش خصوصی بیرون و نیازمند سرمایه گذاری و برنامه ریزی مفصل و پر هزینه ی دولت ها بوده است و از آن که بی شک ارائه ی خدمات و خوراک و آب و علوفه و انبار و مکان خواب و استحمام و غیره، در این کاروان سراها، بدون دریافت وجوهات و هزینه ها از صاحبان کالا و ساربان ها انجام نمی شده، پس وجود این کاروان سراها، خود به خود چند تصویر اجتماعی ـ اقتصادی تاریخ ساز را پیش چشم ما می گشاید. نخست این که ظهور این کاروان سراها معلوم می کند که رشد تولید، اعم از کشاورزی و صنعت مانو فاکتوری و رفت و امد بین شهری، به درجه ای از وسعت رسیده بود که ضرورت انتقال محصولات و دست ساخت ها به بازارهای منطقه ای و محلی و ملی، دولت را نه فقط به سرمایه گذاری برای ایجاد این تسهیلات لازم ناگزیر کرده باشد، بل فراوانی رفت و آمد و کاربرد، بتواند بازگشت این سرمایه گذاری کلان دولتی را تضمین کند، مطلبی که به مورخ عالی ترین کمک را برای دریافت درست از مراحل رشد ملی ارائه می دهد، زیرا که روی دیگر این سکه نیز گواه اعتبار دیگری در مناسبات اقتصادی و میزان رشد و پیشرفت بومی و ملی و محلی است: حجم و میزان و ارزش و تنوع تولید و قدرت خرید عمومی و گردش پول و نیروی کار و نیاز مصرف جامعه و کثرت جمعیت به میزان و مبلغی رسیده بوده است که تولید کننده و تاجر را در پرداخت حقوق بار اندازی در این همه کاروان سرا، مثلا در مسیر کرمان تا تبریز، راضی و حرفه ی او را با صرفه نگهدارد.
اما نکته ی بس حیرت آور این که ساخت تقریبا تمام این کاروان سراها به دوران صفویه و پس از آن متعلق است و از میان ۸۵۰ کاروان سرای موجود، سازندگان و مولفین کتاب «کاروان سراهای ایران» فقط ۲۵ کاروان سرا را عمدتا به سبب کاربرد مصالح متفاوت، متعلق به دوران پیش از صفویه دانسته اند! نگاه دقیق تری به این کاروان سراها، که ساخت آن را به دوران پیش از صفویه نسبت می دهند، مورخ را قانع می کند که به دلایل زیر، غالب این ۲۵ کاروان سرا نیز، یا متعلق به اواخر ایلخانی و اوائل صفویه اند که به علت نبود الگو وپیشینه، هنوز هنر و معماری کاروان سازی به پختگی لازم از نظر طرح و مصالح و وسعت و نحوه ی اجرا نرسیده بود، یا این که تعدادی از این ابنیه را به طور اصولی نمی توان کاروان سرا شناخت.
از جمله دلایل روشنی که در رد قدیم شناختن این ۲۵ بنا، نسبت به اواخر ایلخانی و اوایل دوران صفویه می آورم، این که نمی توان یک واحد منفرد در میان و مسیر یک سلسله کاروان سرا، مثلا کاروان سرای «رباط قمصر» در مسیر اصفهان و کاشان را، که دیگر نمونه های زنجیره ی آن را صفوی تشخیص داده و تعیین کرده اند، متعلق به صدر اسلام شناخت، زیرا اصولا یک بنای مجرد، میان دو شهر، که قریب دویست و پنجاه کیلومتر فاصله دارد، نمی تواند کاربرد کاروان سرا داشته و به قصد بار انداز ساخته شده باشد، زیرا میان بارانداز و مبداء بیش از صد کیلومتر فاصله می افتد که دور از عقل و امکان و مسخره است. وانگهی وسعت این ابنیه و تطابق آن ها با دیگر نمونه های مسیر، از نظر گستره ی زیر بنا و نه مصالح، لزوم ساخت و نیاز به آن را در فاصله ی زمانی چنین دور، که هنوز مقدمات اجتماعی - اقتصادی لازم برقرار نیست، منتفی می کند. علت وجود برخی تفاوت ها در کاربرد مصالح، در این الگوها را هم می توان وفور طبیعی آن مصالح، مثلا قلوه سنگ و یا خاک مناسب برای تولید خشت خام مقاوم در محل دانست. بدین ترتیب با تابش عظیمی از سرچشمه ی نور حقیقت در باب تاریخ ایران پس از اسلام مواجه می شویم: بنا بر نمایشی که از بقایای علائم و آثار رشد، در زمینه های مختلف تاکنون ارائه داده ام، تا همین جا می دانیم که تا قرن پنجم در ایران مسجد و تا قرن دهم کاروان سرا نبوده است و پیش از این که به فقدان دیگر مظاهر مورد نیاز تاریخ ادعایی موجود، در ده قرن نخست اسلامی بپردازم، فعلا تاریخ نوشته های کنونی در باب طاهریان و صفاریان و سامانیان و آل زیار و آل بویه و غزنویان و سلجوقیان و اتابکان و خوارزم شاهیان و مغولان و ایلخانیان و تیموریان و آق قویونلوها و قره قویونلوها را، که از قصه های غریب در باب توانایی سلاطین و رشد اقتصادی و سیاسی و نظامی آن ها سرشار است، به دور بریزید تا به زمان خود به واقعیت ها درباره ی آن ها رجوع دهم. زیرا در سرزمین و دورانی که کاروان سرا نمی یابیم، به طور منطقی جیب دولت و حاکم آن، حتی در اندازه ی تامین نان شب خویش هم، به علت نداشتن منبع درآمد، خالی خواهد بود، چه رسد به لشکرکشی های مکرر و با سپاهیان چند صد هزار نفری، مثلا از سیستان به خوزستان، که تامین آب آنان نیز در بیابان های تفته ی سرزمینی پهناور و بدون شهرهای نزدیک و کاروان سرا از توان هرکسی خارج است. و پیش از این بیان کردم که تاریخ را نمی توان بدون ارائه ی ظواهر مادی، از درون اوراق کتابی بی هویت، متن سکه ای کارشناسی ناشده، یا از میان رنگ های تابلوی مینیاتوری بدون امضا و زمان، معرفی و مسجل کرد، چنان که به تک تک آن ها خواهم رسید تا معلوم شود اگر در همان روابط نوبنیان و مختصر منطقه ای و ملی، در عهد صفوی، لزوم و نیاز به ساخت صدها کاروان سرا سر بلند می کند، پس دورانی که هیچ کاروان سرایی در این سرزمین نساخته اند، از نظر محتوای اقتصادی و اجتماعی و مفاهیم قومی و ملی، هزاران فرسنگ از صفویه عقب می ماند. مطلبی که با محتوای برگ نوشته های تاریخی موجود به کلی در منازعه و مغایرت است. و اگر برای ایجاد زمینه ی تفریح از مدافعان مهملات ردیف شده درباره ی تاریخ ایران باستان سئوال کنم که بر سر کاروان سراهای عهد هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان شما چه آمده، بلافاصله و با صدا و سیمایی طلب کارانه و سوزناک، جواب خواهند داد که تمامی آن ها را اعراب خراب کرده اند و اگر دوباره بپرسم آن بقایا و خرابه ها کجاست، احتمالا و بنا بر سنتی که از سوزاندن کتاب های ایران در حمام های قاهره به یاد دارند، جواب می دهند که اعراب بقایای کاروان سراهای عهد باستان را هم به مصر برده و با آن اهرام ساخته اند!!!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه یکم آذر 1385 و ساعت 2:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۴
اینک که فرصتی فراهم است، تفسیر بیش تری بر شمای کاروان سراهای موجود در ایران بگذارم و نگاه کاونده ی تیزتری بر آن ها بیاندازم، که قریب به تمامی را، در عهد صفویه و قاجار ساخته اند. اکنون و در بحث موجود نمی خواهم به آن جان مایه ی صفویه وارد شوم و بگویم بر اساس چه تحول و تدبیر و تمهید و توسل، سر زمینی که بر اثر وسعت نسل کشی پوریم، بیش از دو هزاره خاموش بود، ناگهان به این همه راه و کاروان سرا و مراکز تولید و توجه به هنر و ساخت مساجد و خانه و باغ های با شکوه و غیره و غیره رسید، که یافتن خوشه و خشتی از آن ها، در ماقبل صفویه، در مواردی به دشواری و ندرت بسیار هم ممکن نیست. اما بدانید برای بیان این تحول به ظاهر ناگهانی دلایل روشن تاریخی در دست است، که زمان طرح آن نیز، اگر اراده خداوند بر آن باشد، فراخواهد رسید. قابل ذکر در مدخل باز و قابل عبور و اثبات کنونی، این که از بقایای آن صد کاروان سرای به دست آمده در مسیر راه های استان اصفهان، شاید نتوان ساخت یکی را هم، با ادله ی درست، به پیش از صفویه منتقل کرد! زیرا با مراجعه به نام و مکان آن پنج کاروان سرایی که در منبع ما و در محدوده ی استان اصفهان با عنوان مجرد و نامعین اسلامی و نه صفوی قید شده، یعنی کاروان سراهای: چاه قاده ۳، در مسیر جاده ی کاشان به قهرود. رباط قمصر، در مسیر جاده ی اصفهان به کاشان. شاه نشین، در مسیر جاده ی اصفهان به ابرقو. مقصود بیگ، در مسیر جاده شهرضا به امین آباد و بالاخره کاروان سرای نطنز، در مسیر جاده ی اصفهان به نطنز، در حال حاضر و چنان که نقشه نمایش می دهد در خط زنجیر دیگر کاروان سراهایی که صفوی است، قرار دارند. پس از دو حال خارج نیست: یا کاروان سرا نبوده اند و یا غیر صفوی شناخته نمی شوند و به هر حال، حتی اگر این پنج مورد بقایای ابنیه ی بین راهی در استان اصفهان را غیر صفوی هم بیانگاریم، باز هم در مقایسه با ۹۵ نمونه صفوی دیگر، به قدر کافی معلوم می شود که اصفهان پیش از دوران صفوی، در اندازه ی رفت و آمد منظم کالا و مسافر هم اعتبار نداشته و اعتنای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی ندیده است. آن گاه برای رفع خستگی و تفریح و نیز دریافت وسعت و درازا و رنگ به رنگی گلیم بافتی از تار و پود دروغ، که اینک تاریخ ایران می نامیم، بد نیست به مختصری از سرنوشت این شهر توجه کنید، که از منابع موجود استخراج و خلاصه شده است:

نشانه های بقایای ابنیه ی کاروان سرایی موجود در استان اصفهان، به نقل از صفحه ی ۶۱ منبع
«سرزمین اصفهان به علت حاصل خیزی خاک و قرار گرفتن بین زاگرس و دشت های مرکزی ایران و وجود رودخانه ی بزرگ زاینده رود و چشمه ها و بلندی های کوهرنگ، از دیر زمان مورد توجه و محل تقاطع راه ها بوده است. در داستان ها بنای آن را به کیکاووس نسبت داده اند . به احتمال قوی در دوران باستان جزء مملکت انشان و در دوره ی هخامنشی با نام گابایگی محل قصور ییلاقی شاهان بوده است. این نام در دوران ساسانیان به جی تبدیل شده و به زمان حمله ی اعراب اصفهان مشتمل بر دو شهر جی و یهودیه بود. در خلافت معتز، به سبب شورش، مردم آن را قتل عام کردند . بعد از ۳۰۰ هجری به دست سامانیان افتاد . رکن الدین دیلمی شهر را وسعت داد. محمود غزنوی شهر را از آل بویه پس گرفت. ملک شاه سلجوقی اقامت در اصفهان را دوست می داشت. در قرن ششم هجری از حمله اسماعیلیه آسیب دید. مدتی پایتخت طغرل سلجوقی بود. در حمله ی مغول جلال الدین منکبرنی آن را از ویرانی نجات داد. امیر تیمور شهر را گرفت و چون مردم علیه او شورش کردند، همه را قتل عام کرد. و به امر او با هفتاد هزار سر بریده مردم مناره و هرم ساختند. بعد به دست سلطان سلیمان عثمانی افتاد».
(دایرة المعارف مصاحب، ذیل اصفهان، تلخیص شده)
خدا را سپاس گزار باشید که برای معرفی افسانه های اصفهان به همین نقل مختصر و مفرح مصاحب اکتفا کردم و گرنه اگر وادار می شدید منقولات دائرة المعارف بزرگ اسلامی را هم در موضوع اصفهان بشنوید، به ۵۰ برگ بلند پر از مطلب و مطایبه بر می خوردید که اصفهان را، حتی پیش از ظهور صفویه، از قول اصطخری و بلاذری و یاقوت و ابوالفدا و غیره، که از پیش با آنان آشناییم، تا حد مرکز جهان متورم کرده اند و کسی نیست بپرسد آثار آن ابنیه ی ییلاقی هخامنشی و یا بقایای آن قصری که شب ها ملک شاه سلجوقی را در خود می پذیرفت، کجای اصفهان دیده می شود و یا این سیاحان و جغرافی دانان بزرگ صدر اسلام، مثلا در گذر از ری به اصفهان، شب را کجا بیتوته می کرده و چه می خورده اند آن گاه که تا پیش از صفویه، مختصر چهار دیوار هم برای حفاظت و مراقبت و پرستاری از مسافر و کاروان به راه ها و کم بها ترین بنای اشرافی در شهر اصفهان نبوده است؟!

نشانه های بقایای ابنیه ی کاروان سرایی موجود در استان فارس به نقل از صفحه ی ۱۹۶ منبع
بقایای کاروان سراهای یافت شده در استان فارس به سبب وسعت بیش تر خاک و راه، از استان اصفهان افزون تر است و به ۱۲۶ کاروان سرا می رسد که محققین کتاب کاروان سراهای ایران، شش بنا از میان آن ها را دورتر از صفویه و با عنوان کلی اسلامی و احتمالا بدان سبب که کلامی از فارس نمی تواند و نباید بدون ذکر از ساسانیان بگذرد، حتی ساسانی شناخته اند: کاروان سراهای تپه کوشک، در مسیر جاده شیراز به کازرون. آب گرم، در مسیر جاده ی لار به خنج. پاتوه، که محل آن تعیین نشده. تل کشک، در مسیر جاده ی شیراز به بیشابور. تنگ زنجیران، در مسیر جاده ی شیراز به فیروز آباد. دروازه گچ، در همان مسیر. مقصود بیگ، در مسیر جاده ی شیراز به امین آباد و بالاخره یک کاروان سرای بی نام که نوشته اند ساسانی است و در مسیر جاده ی نور آباد به بیشابور قرار دارد و صلاح می بینم شما را به تماشای تصویر این کاروان سرای ساسانی در صفحه ی ۲۶۶ منبع رجوع دهم تا با پلان یک چهار دیوار کوچک پنج در پنج متر مواجه شوید که اگر آن را کاروان سرای عهد ساسانی قبول کنیم، پس باید کاروان های آن امپراتوری را مرکب از یک کاروان سالار و یک شتر بدانیم! بدین ترتیب می ماند که نزدیک به تمام ۱۲۶ کاروان سرای زنجیره ای را که بقایای آن در مسیر راه ها و فاصله ی میان شهرهای فارس ساخته اند، از معجزات زمان صفویه شناخت. آن گاه مورخ می خواهد بپرسد این همه کاروان که شیخ علیه الرحمه، سعدی بزرگ ار شیراز بیرون فرستاده و یا بدان وارد کرده، از چه مسیر به آن شهر می رسیده و یا عازم کجا بوده اند، که به اطراقگاه های میان راه محتاج نمی شده اند؟!
«از آثار مشهور پارس می توان به پاسارگاد و تخت جمشید و نقش رستم اشاره کرد. فارس در عهد ساسانیان به پنج ناحیه ی ارجان و اردشیر خره و دارابجرد و شاپور خره تقسیم شده بود. مسلمانان نخستین بار در دوره ی خلافت عمر اقدام به تسخیر فارس کردند. سپس احنف بن قیس، عثمان بن ابی العاص و ابو موسی اشعری به فارس لشکر کشیدند و با وجود مقاومت ایرانیان عاقبت شهرهای توج و استخر و دارابجرد و فسا و شیرار به تصرف مسلمانان درآمد و ظاهرا با تصرف فیروز آباد در ۲۸ هجری تمامی فارس تحت استیلای مسلمانان درآمد. خراج این ایالت در ابتدا سی و سه میلیون درهم و در خلافت متوکل سی و پنج میلیون درهم تعیین شد...»
(دائرة المعارف مصاحب، ذیل فارس)
اجازه دهید این گردونه ی بی لگام و اختیار دروغ را همین جا متوقف کنم و دنباله ی تاریخ فارس در منابع موجود را نگیرم که سر به رسوایی های عظیم می زند. زیرا کافی است از تدوین کنندگان این توهمات بپرسیم این همه سردار و لشکر عمر و عرب، که فارس را در آغاز قرن اول هجری تصرف کرده اند، به کدام دلیل به خیال شان نرسیده برای سرزمینی که یک کاروان سرا ندارد، اما معلوم نیست از چه منبعی قادر بوده است سی و پنج میلیون درهم خراج بپردازد، از محل همان کوه درهم های خراج، لااقل مسجد جامعی به پا کنند؟! کسی به من حضورا پاسخ داد که اعراب و مسلمین نخستین، عامدا در ایران مسجد نساخته اند تا مردم کم تری مسلمان شوند تا خراج و جزیه ی بیش تری بستانند!!! نبوغ را ملاحظه می فرمایید؟ به او گفتم چنین سیاست و شیوه ی پول سازی را، چرا در سرزمین های غربی اسلام اجرا نکرده و ادامه نداده اند؟ چشم های اش را دراند و خاموش ماند.

نشانه های بقایای ابنیه ی کاروان سرایی موجود در استان هرمزگان به نقل از صفحه ی ۳۰۹ منبع
حالا به بقایای ابنیه ی بین راهی استان هرمزگان سری بکشم که خرابه های ۴۸ کاروان سرای یافت شده در آن را، تماما صفوی شناخته اند و رجوع به موقعیت استقرار آن ها توضیح می دهد که حتی در عهد صفوی نیز بنادر جاسک و میناب و لنگه فعال نبوده و مهم ترین بندر شناخته شده و قدیمی خلیج پیوسته و همیشه و دائما و بدون غیبت فارس! یعنی بندر عباس هم، که اثبات بندر بودن آن در ادوار کهن ناممکن است، پیش از صفویه، هرگز به جایی کالا نفرستاده، کاروانی از آن گذر نکرده و مورد اعتنا نبوده است و آن گاه که در نقشه از هیچ نقطه ی کناره ی این خلیج راهی به شهر و منطقه ای گشوده نمی بینیم که در مسیر آن کاروان سرایی برای عرضه ی خدمات به کاروانی ساخته باشند، پس کاملا عیان است که کناره های این خلیج تا پیش از صفویه مورد استفاده ی تجاری نبوده و هیچ کشتی و کالایی در کنار آن پهلو نمی گرفته که جنسی را از جای دیگر جهان و یا از اقالیم همسایگان، به دربار و بازاری در ایران برساند و به همین دلیل از آن احمقی که کشتی در عمق ۷۰ متری خلیج را اشکانی شناسایی می کند، بپرسیم که این کشتی قرار بوده است بار سفال خود را کجا و در چه بندری تخلیه کند و از چه راه و با چه کاروان هایی مثلا به شیراز برساند و این کاروان های حامل سفال شب را کجا بیتوته می کرده و چه گونه آب و آذوقه به دست می آورده اند؟ و سرانجام اضافه کنم که بررسی کاروان سراها در استان های خراسان و یزد به چنان نقاط باریک و تاریکی ختم می شود که یا از بیان آن در می گذرم و یا به فرصتی دیگر موکول خواهم کرد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه دوم آذر 1385 و ساعت 13:36
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۵

نشانه های بقایای ابنیه ی کاروان سرایی موجود در استان خراسان، به نقل از صفحه ی ۳۵۵ منبع
این نقشه ی استان خراسان، همراه نشانه ی کاروان سراها، پیش از تقسیم بندی های جدید است. ۱۳۰ کاروان سرا در مسیرهای مختلف و در نظم منطقی قرار دارد، که از آن میان تنها ساخت سه کاروان سرا را به پیش از صفویه برده اند: رباط سپنج، رباط شرف و ماهی رباط چاهه، که باز هم یا کاروان سرا و یا قدیم تر از صفوی نیستند، زیرا در زنجیره ی کاروان سراهای میان شهری، وجود تک ساختمانی کهن، بدون نمونه های دیگری در فواصل منظم، کاروان سرا شمرده نمی شود. این اوضاع ارتباطات در اقلیمی است که نمود اسلام در ایران را از آن آغاز می کنند، چنان که نمایه ی تجمع های ضد اسلامی را نیز در اوهام موجود، باز هم از خراسان می گیرند و منطقه ای فاقد اطراقگاه و بار انداز بین شهری را، در تاریخ نوشته های موجود، کانون تجدید استقلال سیاسی ایران پس از به اصطلاح هجوم عرب می گویند، سیاه جامگان و سپاهیان بی شمار عباسی را از آن جا به تختگاه بنی امیه می فرستند، می گویند زبان فارسی در آن سرزمین زاده و بالیده، شاعران و حماسه سرایان بزرگ: رودکی، فردوسی، سنایی، عنصری و خیام از آن سر بر آورده و خواجه نصیرالدین طوسی، خوارزمی، بلخی، ابوریحان و مولوی در آن جا ظهور کرده اند، مرکز استیلای هارون الرشید و امین و مامون می شمارند و داستان های مفصل فرقوی دیگر که بی وقفه درباره ی این اقلیم زمزمه می کنند. اما چنین سرزمینی، چنان که در همین یادداشت بررسی خواهم کرد، تا قرن ها پس از طلوع اسلام، نه فقط جاده و کاروان سرا ندارد، که نشان از مسجد و سجده گاهی برای مسلمانان، در آن نیافته ایم.
«لشکر کشی اعراب به خراسان در سال ۳۱ هجری به فرماندهی احنف ابن قیس، مامور ابن عامر صورت گرفت. احنف طخارستان را گرفت و مردم بلخ تسلیم وی شدند. مردم خراسان به سرعت اسلام را پذیرفتند ولی به سبب نخوت و گردن کشی اغلب سر به شورش بر می داشتند. خراسان محل قیام ابومسلم خراسانی و نشر دعوت عباسیان بود که منجر به سقوط خلافت امویان گردید. نصر ابن سیار فرمان روای عرب خراسان در سال ۱۰ هجری در کوچه های مرو از لشکریان ابومسلم شکست خورد و گریخت. و کمی بعد تمام خراسان مسخر طرف داران عباسیان شد. با تاسیس سلسله ی طاهریان در سال ۲۰۵ هجری به دست طاهر ذوالیمینین که از طرف مامون بر خراسان حکومت داشت، خراسان استقلال یافت. در ۲۸۳ هجری عمرولیث صفاری خراسان را ضمیمه ی متصرفات خود در سیستان کرد و سپس در ۲۸۷ هجری اسماعیل سامانی آن را ضمیمه ی امارات ماوراء النهر نمود. در سال ۳۸۴ هجری محمود غزنوی آن را تصرف کرد. در ۴۲۹ هجری طغرل بیک سلجوقی نیشابور را گرفت ولی در ۴۳۰ هجری که سلطان مسعود غزنوی خراسان را باز ستاند مردم نیشابور بر سلجوقیان شوریدند، اما سال بعد سلطان غزنوی از طغرل بیک شکست قطعی خورد. پس از وفات سلطان سنجر به سال ۵۵۲ هجری ترکان غز بر خراسان تاختند و آن جا را ویران کردند. پس از آن، هرج و مرج فراوان راه را برای حملات خوارزم شاهیان و غوریان باز کرد و بالاخره خراسان به تصرف خوارزم شاه درآمد. با فتوحات چنگیز خان در سال ۶۱۷ هجری استقلال خراسان به کلی از میان رفت. در ۷۸۳ هجری امیر تیمور بر خراسان حمله برد و سپس این ناحیه مرکز دولت فرزند او شاهرخ تیموری گردید».
(دائرة المعارف مصاحب، ذیل واژه ی خراسان، مختصر شده)
این هیاهوی تاریخی و این همه آمد و رفت سرداران شمشیر دار و حکما و علما و مجاهدین ملی و مذهبی و خواب و خیال های تمام نشدنی شبانه روزی و بدون مهلت و مکث، آیا بر روی زمین نشانه ای همزمان، در اندازه ی خوابگاهی برای زندگی و یا مرگ سلطان محمود و طغرل سلجوقی یا نمازخانه ای کهن، برای این همه زعیم بزرگوار و خلفای غدار و تابعین عباس و پیروان ابومسلم و طاهریان و غوریان و غزنویان و خوارزم شاهیان و این و آن، به جای مانده است؟ مسلم بدانید که خیر. این همه مطلب را چنان که گفتم و در اجزاء باز خواهم گفت و نشان خواهم داد، یا در کتاب ها نوشته اند، یا در ابیات شعر و دیوانی سروده اند، یا چند سکه ای با نام آن ها در کیسه و کوزه ای یافته اند و یا در پرده ی رنگین و پر از غمزه ی مینیاتوری نقش کرده اند! کاری که نه فقط اجرای آن در هر زمان و مکان و به اراده و امکان و اهداف و امیال هرکسی میسر است، بل در زمره ی عوارض و آثار فرهنگی نام برده می شود، که پیشاپیش و برای اثبات صحت و سلامت خویش، به معرفی مظاهر و زمینه های اقتصادی و سیاسی لازم و کافی و منطبق نیازمند است، که در مورد خراسان، تا زمانی معین، بازمانده ای در اندازه ی دکمه و دستگاهی نمی بینیم.
باری، از آن که نبود و بود مسجد را لااقل در اقلیم خراسان، نمی توان سرسری گرفت و هر یک از آن اجزاء تاریخی، که در منقولات مفصل کنونی دنبال هم قرار داده اند، حتی اگر ادعای نطقی از زبان ابومسلم، یا اعلام شکست و پیروزی این یکی بر آن دیگری باشد، باز هم در عرف زمان، در قدم نخست به منبر و شبستانی برای ادای خطبه به نام تازه وارد دارد، و باز از آن که سینمای رخ داده هایی که خواندید، در قرون نخست هجری می گذرد، پس اگر نتوانیم در مشهد و سرخس و طوس و آن حوالی، پایه های برجا یا ویرانه ی مسجد کهنی را نشان دهیم، به تر است معرکه ی چنین تاریخ نویسی را برچینیم و به دنبال معرکه گردانی بگردیم که بساط اش را به معبر اسلام و مسیر مسلمانان گشوده و خود به اورشلیم گریخته است!
«مسجد جامع افین. این بنا در آبادی افین ، از توابع شهرستان بیرجند، در جنوب استان خراسان واقع گردیده و از آثار دوران تیموری است. بنای مسجد مشتمل بر یک ایوان اصلی در وسط و دو شبستان در طرفین و شبستانی دیگر در پشت آن است.
مسجد جامع بجستان. در ۵۱ کیلو متری شمال غربی گناباد در جنوب استان خراسان واقع گردیده و بنای اولیه ی آن بر اساس مدارک موجود مربوط به دوره ی تیموری است.
مسجد جامع بیدخت گناباد. این بنا در روستای بیدخت گناباد در جنوب استان خراسان واقع و در اواخر قرن دوازدهم هجری، به هزینه حاجی عبدالباقی بیدختی ساخته شده است.
مسجد جامع پایین قلعه ی مزینان. این بنا در حاشیه ی غربی روستای مزینان، از توابع داورزن، در ۵۰۰ متری رباط شاه عباسی واقع شده و از بناهای دوره ی صفوی است.
مسجد جامع جاجرم. این بنا در جنوب شرقی تپه قلعه، در محدوده ی شهر قدیم ، داخل دروازه شرقی و جنوبی شهر جاجرم، از توابع بجنورد، واقع شده... بر پیشانی ایوان جنوبی، سه عدد کاشی قدیمی نصب کرده اند که بر روی یکی از آن ها تاریخ ۵۷۷ هجری خوانده می شود... با توجه به سبک ساختمانی، خاصه چهار تاقی، میتوان بنای اصلی مسجد را مربوط به قرن پنجم و ششم هجری دانست.
مسجد جامع جویمند. این بنا در روستای جویمند در شهرستان گناباد و جنوب استان خراسان واقع شده و بنای اولیه ی آن بر اساس سنگ نوشته ی سر در در سال ۱۰۴۰ هجری توسط شاه حسین منجم و به سعی خواجه محمد قاسم محولاتی بنا شده است.
مسجد جامع چشم. این بنا در روستای چشم، از توابع داور زن سبزوار واقع شده و مربوط به دوره ی صفویه و دارای صحن و ایوان و دو شبستان است.
مسجد جامع خواف . این بنا در خواف، از توابع تایباد، در استان خراسان واقع است... در پشت یک اسپر منبت منبر، کتیبه ای است که بر اساس آن منبر را در سال ۹۰۸ هجری ساخته اند... با توجه به ویژگی های معماری مسجد به نظر می رسد که بنای گنبد خانه را در زمان مغول ساخته و ایوان و تالار را در زمان تیموری به آن افزوده اند.
مسجد جامع رشتخوار. این بنا در خارج شهر رشتخوار از توابع تربت حیدریه به صورت نیمه ویرانی از قرن هفتم هجری باقی مانده است.مسجد جامع رقه. این بنا در روستای رقه، در ۱۸ کیلومتری بخش بشرویه شهرستان فردوس در جنوب استان خراسان واقع گردیده و از معدود آثار قرن هفتم هجری است.
مسجد جامع سبزوار. این بنا در ضلع جنوبی خیابان بیهق، رو به روی امام زاده یحیی واقع است... بر اساس روایت های غیر مستند بنای اولیه مسجد در دوره ی سربه داران در قرن هشتم هجری ساخته شده است.
مسجد جامع طبس. این بنا در شهرستان طبس در خراسان واقع شده و از آثار دوره ی قاجار است، که در اوایل قرن سیزدهم هجری توسط میر حسن خان شیبانی حاکم وقت ساخته شده است.
مسجد جامع عتیق تربت جام. این بنا در شهرستان تربت جام واقع است... از نظر سبک متعلق به ثلث اول قرن هشتم هجری، و از نظر مطالعه ی تطبیقی مشابه آن را می توان در بسطام و سلطانیه و اشترجان یافت.
سجد جامع فردوس. این بنا در میانه ی شهر فردوس در جنوب استان خراسان و از آثار ارزشمند قرن هفتم هجری است.
مسجد جامع قائن. این بنا در مرکز شهر قائن در ۱۰کیلومتری شمال بیرجند واقع است و بر اساس کتیبه ی تاریخی موجود از آثار دوره ی تیموری است.
مسجد جامع قوچان. این بنا متشکل از مسجد جامع و مدرسه ی عوضیه در سال ۱۱۱۱ هجری توسط حاج عوض وردی فرزند حاج محمد علی خبوشانی بنا شده است.
مسجد جامع کاخک. این بنا در کاخک گناباد در جنوب استان خراسان واقع شده... بنای مزبور توسط شاه زاده سلطان خانم، خواهر شاه طهماسب صفوی، ساخته شده است.
مسجد جامع کاشمر. این بنا در فلکه ی مرکزی شهر واقع شده است. در حدود سال ۱۲۱۳ و در سلطنت فتح علی شاه قاجار ساخته شده است.
مسجد جامع گناباد. این بنا در جنوب استان خراسان و در شهر گناباد واقع شده و از بناهای ارزشمند قرن هفتم در ایران است.
مسجد جامع گوهر شاد مشهد. این بنا در مجموعه ی آرامگاهی آستان قدس رضوی و جنوب حرم مطهر واقع شده و به سبب ویژگی های ساختمانی و دارا بودن تزیینات غنی کاشی و کتیبه از برجسته ترین بناهای تاریخی ایران است. ساخت این مسجد به همت گوهر شاد همسر شاهرخ تیموری و در سال ۸۲۱ هجری انجام شده است.
مسجد جامع نیشابور. این بنا در شهر نیشابور واقع شده و بر اساس کتیبه ی تاریخی آن در سال ۸۹۹ هجری توسط پهلوان علی بایزید، معاصر سلطان حسین بایقرا، ساخته شده است.
مسجد جامع هندوالان. این بنا در روستای هندوالان، حدود هفتاد کیلومتری شرق بیرجند، واقع شده است... تاریخ این بنا با توجه فیلپوش ها و کادر بندی های زیر گنبد، مربوط به دوره ی تیموری، قرن نهم هجری است.
مسجد رباط زیارت. این بنا در رباط زیارت در ۴۴ کیلومتری مغرب خواف از توابع تربت حیدریه در جنوب استان خراسان از قرن پنجم هجری و بقایای ویرانه ی آن در کشفیات باستان شناسی به دست آمده است.
مسجد شاه، آرامگاه امیر غیاث الدین ملک شاه، مشهد. این بنا در ناحیه ی سرشور و در نزدیکی حرم مطهر واقع و به مسجد هفتاد و دو تن مشهور است. با توجه به کشف قبور، فقدان محراب و عدم تطابق صحیح جهت بنا با قبله، آن را آرامگاهی از عهد تیموریان، قرن نهم هجری دانسته اند.
مسجد شیخ زین الدین نشتیفان. این بنا در مرکز قصبه قدیمی نشتیفان واقع شده است. بنای کوچک زیبایی است که توسط شیخ زین الدین خوافی متوفی ۸۳۸ هجری بنا شده است.
مسجد کبود گنبد. این بنا در شهرستان کبود گنبد در شمال مشهد و نزدیک مرز واقع شده و از بناهای عهد نادر شاه افشار است.
مسجد کرمانی. این بنا در کنار بنای ایوان و گنبد آرامگاه تربت شیخ جام در شهرستان تربت حیدریه واقع شده و از ساخته های اواخر قرن هشتم هجری است.
مسجد کوشک. این بنا در روستای کوشک در شمال شرقی شهرستان فردوس و جنوب استان خراسان واقع شده است... در داخل محراب و روی دیوار گچ بری به سبک واحد و تاریخ ۵۵۴ هجری دارد.مسجد گنبد. این بنا در سگان خواف در جنوب استان خراسان واقع است. شیوه ی نگارش کتیبه قابل مقایسه با کتیبه های تاریخ دار قرن ششم است. ظاهرا در گذشته کتیبه ای مورخ ۵۳۵ هجری در سمت چپ محراب داشته است.
مسجد ملک زوزن. این بنا در روستای زوزن در ۶۶ کیلو متری جنوب غربی شهرستان خواف در جنوب استان خراسان واقع شده است. و در پایان کتیبه ایبا محتوای مدارس حنفی سوریه تاریخ ۶۱۶ هجری دیده می شود.مسجد مولانا، تایباد. این بنا در ابتدای جاده ی تایباد به خواف در جنوب استان خراسان واقع گردیده و از آثار ارزشمند معماری تیموری است که به سال ۸۴۸ هجری توسط پیر احمد خوافی وزیر شاهرخ تیموری در جوار آرامگاه شیخ زین الدین ابوبکر تایبادی عارف معروف قرن هشتم هجری بنا شده است.
مسجد نو، تربت جام. این بنا در شرق مزار شیخ احمد جامی در شهرستان تربت جام واقع شده و در سال ۸۴۶ هجری توسط جلال الدین فیروز شاه ساخته شده است».
(پژوهشگاه فرهنگ و هنر اسلامی، دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره ی اسلامی، شماره ی ۳، مساجد، مساجد خراسان، ص ۱۲۳)
همین ۳۲ مسجد را، به ۱۴ قرن حیات اسلام، در استان بزرگ خراسان یافته ایم. هیچ یک کهن تر از قرن پنجم هجری نیست، آغاز نهضت ساخت مساجد در خراسان را از قرن هفتم هجری می بینیم، در مشهد فقط یک مسجد و آن هم از ضمائم بارگاه امام رضا و از آثار قرن هشتم برپاست که خود می رساند اگر با صرف نظر کردن از نشانه های مورد نیاز، مشهد را درقرون نخست اسلامی، در وسعت شهری بیانگاریم، پس جذبه ی روحانی آرامگاه، به تنهایی، انبوه ملتمسان دعا و عابدان و مومنان را در تمام ادوار کفایت کرده و نیازی به بنای مسجد در محلات ندیده اند، هرچند سندی نداریم تا به ضرس قاطع و استحکام لازم، زمان بنای اولیه ی آرامگاه امام رضا را، جز آن چه درباره ی «بقعه ی هارونیه» در قرن سوم هجری به عنوان مقبره ای مشترک نگاشته اند، عرضه کند. در این باره نیز، آثار استقلال و استحکام اسناد آن بقعه و بارگاه متبرک، از قرن پنجم هجری پدیدار می شود. به علاوه ساخت غالب مساجد خراسان را در جنوب استان و به روستاهای کم نشان می بینیم تا به سهولت بر خواستار حقیقت معلوم شود که بافت اجتماعی خراسان، حتی در قرون میانی اسلامی، آن گسترش اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و تجمع و تظاهرات شهر نشینی را نداشته است تا این همه سلطان و سلسله و گرفت و گیر و جنگ و ستیز را در خود جای دهد، چنان که نبود کاروان سراها بر همین برداشت صحه می گذارد و آن چه در یادداشت های بعد عرضه خواهم کرد، به روشنی و بر همگان می فهماند که پس از نسل کشی کامل پوریم، بارقه های تجمع در ایران اسلامی هم، تا به شعله ی بلند و آشکار و روشنی بخش برسد و زیر بنای بومی و هویت قومی و تاسیسات عمومی مستحدثه بخواهد، لااقل ۹۰۰ سال علاوه بر سکوت ۱۲ قرنه ی پیش از اسلام، زمان و کار برده است. و اضافه کنم شرح یک مسجد را از فهرست فوق حذف کرده ام که اعتبار ارائه نداشت.
«مسجد جامع نیشابور. این بنا که در حال حاضر هیچ اثری از آن در دست نیست، در آغاز سده ی سوم هجری توسط ابومسلم خراسانی در نیشابور ساخته شده و تاریخ نگاران از آن یاد کرده اند».
(همان، ص۱۲۳)
زیرا نمی توان وجود مسجدی را، که هیچ اثری از آن در دست نیست، به صرف یاد کتبی تاریخ نگاری قبول کرد که تضمین و تایید و عینی در باب صحت بیان و وجود و حضور شخص او هم نداریم و آب جعل از گفتارش سرازیر است که عرق ریزان و عامدانه، برای جان دادن به مرده ای تاریخی، به نام ابومسلم خراسانی، مشغول بنای مسجدی در خیال و ناپیدا در صحنه ی زمین، برای اوست. نقل فوق تنها به کار استحکام بیش تر حجت این نظر می خورد که از نخست گفته ام ثبت های مجرد فرهنگی را نمی توان دلیل صحت رخ داد ها و تایید حضور این و آن در برگه دان تاریخ گرفت، و این شگفتی دیگر، که ابومسلم مثله شده به حیله ی منصور، در میانه ی قرن دوم هجری، چه گونه در آغاز سده ی سوم هجری، به نیشابور مسجد ساخته است؟!!! به راستی که چه می شد اگر دروغ خناق بود؟ (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه پنجم آذر 1385 و ساعت 0:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۶
مطالب این وبلاگ برای تحریک تفکر است و نه ابراز تعجب! اگر کسانی هنوز افسانه های شاهنامه و هرودت و مطالب کتاب های سیره را می پسندند و بدین دل خوش اند که گرچه بر شانه های ضحاک دو مار مغز آدمی خوار می زیسته، ولی او هزار سال سلطنت کرده، یا بوی شتران سپاه کورش اسبان کرزوس را رمانده، یا زخمی کردن گاو مقدس آپیس در مصر کمبوجیه را به دیوانگی کشانده و یا شیهه ی اسب، داریوش را به سلطنت رسانده، پس در همین قصه ها و دیگر ردیف های موازی آن باقی بمانند، زیرا ظاهرا این گروه برای تعیین تکلیف با تاریخ، زبان حیوانات تاریخ ساز را به تر درک می کنند و کوشش آدمی در تبلیغ و تبیین حقیقت به آنان بی حاصل است!
سعی این یادداشت های جدید مصروف این است که از ساده ترین مسیر، یعنی نمایش زمان و مکان ایجاد مستحدثات عمومی - که تدارکات و مقدمات اجرای آن، جز با پیدایی دولت مقتدر و آینده نگر و رشد نفوس و ظهور مراتبی از دانش و تراکم میزان تولید میسر نیست - اثبات کند که دوران درازی از تاریخ ۲۵۰۰ ساله اخیر ایران، یعنی از بروز فاجعه ی پلید پوریم تا استقرار دولت صفویه، به درازای ۲۰۰۰ سال، هستی این سرزمین در خاموشی مطلق و یا نسبی گذشته و هر گفتاری در باب تظاهرات اقتصادی و سیاسی و نظامی و فرهنگی در این دوران دراز سکوت، مجعولاتی به قصد پوشاندن رد پای مجریان و مجرمان پوریم، یعنی یهودیان است. آن ها با پرده بازی های دوره گردانه و سرگرم کننده و احمق فریب و عرضه ی انواع نمایشات تاریخی رنگ و روغنی شاه نامه سان، سعی ملتی را برای شناخت هویت و هستی پیشین خود به انحراف کشانده و به طنازی های کودکانه و افاده فروشی های نژاد و قوم پرستانه و گمان های گیج و گنگ ارجحیت فرهنگی و مدنی، منحصر و محدود کرده اند. امری که کم ترین آسیب آن ایجاد دشمنی و طلب کاری و عناد میان مردم سرزمین هایی است که صدها دلیل برای بستن خود به محکم ترین رسن اتحاد دینی و منطقه ای دارند.
این بررسی مصروف بیان این حقیقت مطلق و مهم است که سرزمین ایران، از پس بروز فاجعه ی پوریم تا صفویه، به سبب فقر کامل و فقدان سرمایه و ثروت و زیر بناهای لازم برای رشد و نیز طبیعت ناسازگار آن، کم ترین محرک و انگیزه ای به مهاجمان برای دست اندازی عرضه نمی کرده و درست برعکس تلقینات بی ارزش و سند کنونی، تحرک دوباره ی تاریخی و تولیدی و فرهنگی و سیاسی، در این سرزمین، با حضور اعراب و طلوع اسلام آغاز و در ظهور مهاجرانه ی مغول کامل می شود. این تحقیق سرانجام و به شرط بقای محقق آن، خواهد گفت که محدوده ی بزرگی از شرق میانه ی کهن و به خصوص ایران، در تاریخ سراسر ادبار خود، تنها با دو هجوم بنیان برانداز مواجه بوده است: نخست هجوم یهودیان و بازوی نظامی خون ریز آنان، یعنی هخامنشیان، که سرانجام و در پایان حکومت مشترک داریوش اول و خشایارشا، به اجرای پروژه ی پلید پوریم دست زدند و دوم هجوم دامنه دار و همه جانبه ی سیاسیون و سفیران و جاسوسان و جهان گردان و اسلام و ایران و شرق شناسان و نمایندگان کاسب نمای کمپانی های غربی، از میانه ی عهد صفوی، که هنوز ادامه دارد و جز این دو هجوم، دیگر تعزیه گردانی ها در باب جنگ های ایران و روم و حمله ی اعراب و مغول و غیره، که درباره ی تاریخ ایران ساخته اند، نه فقط جز اطوارهای مضحک و بی نشان تاریخی نیست، که به سعی مراکز دانشگاهی کنیسه و کلیسایی غرب و سلسله زنجیری از بی مایگان روشن فکر نمای دشمن اسلام و جیره خواران مستقیم و بی آبروی یهود، با ساز و آواز و سرود و انواع مطربی و دلقکی، به کام ملتی ریخته اند، بل این مسخرگی های بی بنیان را، از آن که سازمان دهندگان هر دو تجاوز کهن و جدید یهودیان اند، جای گزین حقایق عریان آن دو هجوم کرده اند تا سر در گمی کنونی را در تمام اجزاء اندیشه ی ملتی ابدی کنند.
پیش از این، نشانه های روشن توقف رشد، از مبدا پوریم تا طلوع اسلام و نادرستی ادعاهای عظیم هخامنشی و اشکانی و ساسانی را، علی رغم این همه قصه های دل نشین، بیان کردم و شمه ای از ادامه ی همان توقف رشد در ایران اسلامی را، با اثبات نبود مراکز تجمع و تولید و حتی مکان های عبادت و آموزش اسلامی، تا قرون میانی پس از هجرت، باز گفتم و معلوم کردم که تاریخ ساخت مساجد در ایران به قبل از قرن پنجم هجری نمی رود و قریب تمامی ۸۵۰ کاروان سرایی که در پهنه ایران، در حوزه ارتباطات اجتماعی و اقتصادی کاربرد داشته، به پایان دوران حضور مغول و به ویژه آغاز رسمی تسلط سراسری و حاکمانه ی ترکان، یعنی دولت صفوی بر می گردد و اینک به متمم اثبات کننده ی دیگری رو می کنم تا به وجه ممتازی بدانیم که داشته ها و داده ها و دانایی های کنونی در باب موقعیت سیاسی و اقتصادی و فرهنگی ایران، پیش از مغول و صفویه، تا چه حد نادرست و مجعول است و آن هم بررسی زمان ساخت و محل احداث پل هایی است که بقایای آن در پهنه ی جغرافیای ایران پراکنده است و بیان آن را با توضیحات فنی مبسوطی شروع می کنم که چون چراغ نوری بر سراسر اشارات این فصل از یادداشت ها می تاباند.
بر مبنای منطق و عقل، پل ها و کاروان سراها، به واقع امر، اجزاء یک اقدام اند. سرزمین قدیم بدون کاروان سرا، زنجیره ی پلهای متصل و ممکن کننده ی رفت و آمد انبوه را ندارد و جاده های بدون سلسله پل های ارتباطی امکان استفاده از کاروان سراها را معطل می گذارد. پس طبیعی است که زمان برآمدن آن ها را توام بگیریم، چنان که بررسی ما هم ظهور آن ها را توام می بیند. پل ها، از آن که در دشوارترین شرایط استقرار، یعنی در مسیر ساینده و کاهنده و نفوذ های مخرب آب و سیلابه های پر قدرت فصلی و به قصد تحمل سلسله زنجیری از ثقل مبادلات کالایی و کاروان های اسب و استر و جمل ساخته می شوند، چنان که نمونه های موجود قدیم و جدید آن ها اعلام می کند، از نظر معماری و مصالح و محاسبات و رعایت ضرورت های پا بر جایی و تحمل و دیرپایی، از زبده ترین شاه کارهای معماری بشری در تمام دوران ها و سرزمین ها حساب می شوند و به همین سبب باور این مطلب که پلی در هر فصل از حیات تمدن بشری و در هر گوشه ی عالم، بر آب گذری اصلی و مهم بسته شده و امروز به کلی بی بقایا و آثار ظهور مانده باشد، بسی دشوار است. بنا بر این شناسایی زمان ساخت پل ها، نه فقط با ابزارهای متعدد سبک و مصالح و بررسی ممکنات هر زمان و مکان، به دقت لازم میسر است، بل پل ها نیز همانند کاروان سراها حیاتی زنجیره ای و مسلسل دارند. یعنی یا راهی میان دو شهر در هیچ بعدی برای عبور منظم گشوده نیست و یا اگر قرار بر گذر کاروانی در مسیری پر رفت و آمد باشد، پس باید که بر تمام حفره ها و بریدگی ها و دیگر عوارض طبیعی زمین، چون دره های عمیق و شکاف های عریض و آب راهه ها و رود های بزرگ و کوچک، پل هایی به خورند و نیاز ببندند و سخن از وجود یک پل مجرد و بی پیوند با قرینه های پیش و پس از خود، در مسیری پرت افتاده و بدون تسلسل جاده ای، تنها سعی کوچکی برای ایجاد ارتباط محلی میان دو ایل و ده و قبیله و یا ایجاد سهولت در جا به جایی های فصلی - عشیرتی را بیان می کند که در اغلب موارد از مصالح و شیوه ی ساخت و طول عمر مناسبی بهره نمی برند. اما درست خلاف این گونه موارد، پل های دراز عمر و عظیم و دهانه بندی شده بر مبنای حد اقل و حد اکثر عبور آب، چنان که این بررسی اثبات خواهد کرد، در خط زنجیر یک راه تجاری و ارتباطی فعال قرار دارند و بدون شک محصول کار و برنامه ریزی معین و معلوم دولتی، در دوره ی مشخصی از نیازهای اقتصادی و اجتماعی اند.
چنین است که در پایان این رسیدگی به وضوح معلوم می شود همان طور که نزدیک به تمامی کاروان سراها و بار اندازهای میان راهی و درون شهری، حاصل کوشش های صفوی در ایجاد تسهیلات و تدارکات برای پاسخ به نیاز تازه ی بازار منطقه ای و ملی بود، پل ها نیز درست با همان میزان و ابعاد، بخش دیگری از تلاش های دولت صفوی برای برقراری ارتباط عمومی و کالایی از طریق ایجاد راه های اصلی و فرعی و بر طرف کردن موانع عبور را بیان می کند تا استری حامل بار گندم و نمک و پوست و نخ، مجبور به غوطه زدن در آب، در عبور از آب گذری میان راه نباشد. نو پدیدی این پل ها در زمان دولت صفوی، بدون هیچ مجامله، اثبات می کند که در ایران پیش از صفویه، هنوز تجمع و تولید و توزیع صورت ملی و حتی منطقه ای نداشته و در اندازه ی روابط بومی و بازارهای مصرف محلی محدود بوده است. مورخ می داند که در چنین شرایط و در سرزمینی که جاده و کاروان سرا و پل نیست، بحث درباره ی عبور و هجوم پیاپی مثلا محمود غزنوی به هند، شوخی یخ کرده ای است که با قبول معجزه نیز ممکن نیست. زیرا نخست باید وجود غزنویان و سپس محمود را با نشانه های مادی و نه فرهنگی، ذکری در شعر شاعرکی یا نقش و نامی بر سکه ای اثبات کرد، آن گاه او را رستم در تعصبات اسلامی در ایران شناخت، گرچه هنوز نمی دانیم محمود غزنوی ترک نژاد، که از اقلیم دیگری برخاسته، در صورت اثبات تاریخی هم، به کدام دلیل ایرانی شناخته می شود و چرا به سرودن شاه نامه علاقه داشته است؟! بدین ترتیب و بر مبنای بررسی ها معلوم می شود که از مجموع ۲۰۰ پل هنوز قابل استفاده و یا متروکی که در سراسر ایران کنونی پراکنده است، اگر چند انتسابات نادرست به ساخت پیش از اسلام آن ها را حذف کنیم، باز هم نزدیک به تمامی پل ها را تدارکاتی از اواخر ایلخانی و عهد صفوی می بینیم.

شاید صفوی بودن تمام سدها و بند ها و پل هایی که در آب و ره گذری از حوالی اصفهان در این شما ترسیم شده، تا حدودی منظور این بررسی را برساند و گرچه مسیرهای تجاری متصل با بار انداز شهر اصفهان، در محدوده آن استان، فاقد آب راهه های وسیع و بزرگ است، با این همه فهرست پل های استان اصفهان، که در عهد صفوی ساخته اند، تقریبا تمام پل های شناخته شده ی درون و بیرون شهری آن محدوده را شامل می شود: پل اژیه، پل الله وردی خان، پل بابا محمود، پل چوم، پل خواجو، پل دشتی، پل ساسون، پل سعادت آباد، پل کله، پل ماربین، پل ورگون، پل و بند الله قلی بیک، پل و بند خرچان، پل و بند شانزده ده، پل و بند مارون. و از این که با تاسف تمام، نقشه ی مفصل و کامل و سراسری از مکان استقرار پل های تاریخی ایران را نیافتم، اما بازبینی مجدد و محدودی از نقشه ی پل و کاروان سراهای کردستان و گیلان و آذربایجان، که زبان گویای بی تحرکی کامل و نسبی در اقلیم ایران، از مبدا پوریم تا ظهور دولت صفوی است، نه فقط دقت داده های این بررسی را معلوم می کند، بل نشان می دهد که جست و جوی آثار حضور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی هر سلسله ای در ایران، ماقبل ورود مغول، تلف کردن اوقات و تسلیم به یاوه های بافته در مراکز تاریخ سازی یهودیان برای ایران و به قصد گم کردن رد پای پوریم است، زیرا نمی توان مدعی استقرار امپراتور گونه ی دولت سلجوقیان و کشاکش های مکرر نظامی آن ها در سراسر جغرافیای منطقه شد، بی این که پیشاپیش راه و پل و آب انبار و سد و کاروان سرایی را که ساخته اند معرفی کنیم و نیازی به توضیح و تذکر نیست که آن سیستم حکومتی که در سرزمین اش کاروان ها به راه نیستند، استعداد و امکان بدل شدن به قدرت را ندارد.

ملاحظه کنید اصالت و دقت و صحت و سلامت این دیاگرام اقتصادی از ایران عهد صفوی را: در گیلان پر آب، گرچه به دلایل پیش گفته، کاروان سرایی نساخته اند، اما پل های فراوانی در سلسله زنجیر جاده ها ترسیم است که تمامی آن ها مانده هایی از دوران صفوی و به ندرت، قاجار است: پل انبوه، پل پونل، پل تجن گوگه، پل تمیجان رانکوه، پل حاجی یحیی پردسر، پل دیم آبی، پل سیم رود، پل شاه عباسی بلاردکان، پل کسما، پل کیسم، پل گاز رودبار، پل گوکه، پل لاله دشت، پل لنگرود، پل لوشان، پل یشاوندان (قاجار)، پل مدیریه، پل مناره بازار، پل منجیل، پل میرزا (قاجار)، پل نیاکو و پل ویرانه. اما در کردستان پر آب، باز هم به دلایل پیش گفته، از آن که کالایی برای عرضه به بازار ندارد، نه کاروان سرا و نه پل ساخته اند، چنان که در راه های آذربایجان پر برکت، به سلسله زنجیری از تسهیلات عبور کالایی و ارتباطی، به صورت ردیف پل ها و کاروان سراها بر می خوریم، که باز هم تمامی آن ها را مانده هایی از دوران صفویان می شناسیم: پل آذرشهر، پل جلفا، پل چیکان مراغه، پل دختران ملکان، پل سنگی مراغه (قاجار)، پل شهر چای میانه، پل غرب تبریز، پل گردنه ی شبیی (قاجار)، پل لیلان چای، پل مزرعه، پل وینار تبریز (قاجار)، پل های خدا آفرین بر رود ارس (مغول)، پل ارمنی پل دشت، پل مار اندوز (قاجار)، پل چشمه ماکو، پل چنقرالو (قاجار)، پل خاتون خوی، پل ساروق تکاب، پل سرخ مهاباد، پل سیاه ماکو، پل قلعه جوق ماکو، پل میرزا رسول میاندوآب (قاجار)، پل میمند (قاجار)، پل ابراهیم آباد اردبیل، پل الماس، پل بالاچای (قاجار)، پل ججین، پل سامیان، پل سید آباد اردبیل، پل قره سو یا زاغالان اردبیل، پل کلخوزان، پل نیر و پل یعقوبیه.
مورخ می پرسد اگر در دوران نه چندان دراز صفوی ۸۵۰ کاروان سرا و صدها پل و حمام و بازار و بند و سد ساخته اند، پس سراغ بقایای این گونه مستحدثات عمومی را، که باید از عهد هخامنشی تا صفویه ساخته باشند، کجا باید گرفت؟ دنبال کردن این سئوال نه به کم کاری این سلسله ها و قدرت ها، که به حذف امپراتوری هخامنشیان و اشکانیان و ساسانیان و طاهریان و صفاریان و غزنویان و سلجوقیان و ردیف دیگری از قدرت های ماقبل صفوی خواهد کشید. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه ششم آذر 1385 و ساعت 10:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب،۷
باز سازی ویرانه های دو هزار ساله ی ایران، به دست و همت صفویان، که پوریم یهودیان به بار آورده بود، آبیاری زمین خشکی به قطره های باران مدیریتی ملی اندیش بود. این که ابرهای این ریزش از کجا می رسید، بحثی است که به خواست خداوند و به استمهال اجل، در پی این همه خواهد آمد و خواهم گفت که ظهور مغول و ایلخانی و تیموری در ایران، چه مضمون و محتوایی داشت و موجبات کدام دگرگونی بنیانی را فراهم کرد. انقلابی که حاصل شجاعت ذاتی و بی بدیل آنان در باور نکردن نفرین و نفرتی بود که همسایگان متوجه ی سرزمین پوریم زده ی ایران می دیدند و نظیر پابرجاتر همان استقلال عملی بود که دل بستگان به قدرت خدایان هلنیستی را، ماقبل اسلام، چنان که توضیح آن در بررسی دوران به اصطلاح «اشکانیان» آمد، برای ورود و اقامت دراز مدت در گورستان ایران دچار تردید نکرد. در انتهای یادداشت های این مبحث جدید، که به مدد الهی پر شمار خواهد شد، بدون کم ترین ابهام، بر قبول همگان افزوده خواهد شد که وسعت خرابی بار آمده در پوریم و این که جنبنده ای در آن ویرانه های وسیع در حرکت نبود، تا زبان توضیحی بر فقدان حیات در آن کومه ها بگشاید، در آن فرهنگ اوهام ساز دیرین، اختصاص خطه ی ایران به ارواح را، تا به حدی در خیال مبتدی و مستعد مردم اطراف جدی می نمود که به درازای دوازده قرن، تا ظهور اسلام، برابر پرده ای که در برابر دیدگان خواهان آن خواهم گشود، تاریخ صاحب شهامتی آماده ی ورود و سکونت در این پهنه ی بی صاحب مملو از مخروبه و بی نصیب از جغرافیای بخشنده و طبیعت وسوسه گر، معرفی نکرده است.
آن ها که ممکن است این دیدگاه را تراوش ذهن بدانند ، با خبر باشند که در انتهای این رسیدگی، چندان در قبول خالی بودن این خاک از حضور بومیان، در پی رخ داد پلید پوریم، به یقین خواهند رسید، که برای نبود دراز مدت انسان و خاموشی مطلق آن، جز توسل به همین به ظاهر ذهنیات در توضیح تهی ماندن این سرزمین، در دوره ای چنین دراز، چاره ای ندارند و بدانید که تشریح اعمال و امیال و آثار مردمان کهن، با مقیاس و مقبول های آدم امروز، هر چیز را به کاریکاتوری از نمونه های واقعی آن بدل خواهد کرد و ناگزیرم مثالی بیاورم که دوستی در مراجعه به نظیری برای این گونه مقولات بیان می کرد و می گفت: از دیدگاه یک مهندس معمار، که از تاریخ مصر کهن بی خبر مانده باشد، اهرام قاهره، که در مقابر داخلی آن سنگ های یکپارچه ی فراتر از ۶۰ تن در ارتفاع غیر معمول نصب شده، شاهکاری مستحق ستودن است، ولی اگر بگویید این شاهکار را آدمیانی در بیش از ۳۵۰۰ سال پیش عمل آورده اند، با پوزخند و سیمای حق به جانب متخصصین می پرسد: مگر در آن دوران جرثقیل ۱۰۰ تنی داشته اند؟ و نخواهید توانست او را قانع کنید که آن سنگ را مردمی در ۳۵ قرن پیش، بی مدد جرثقیلی که در ذهن اوست، به ارتفاع مورد نیاز بالا کشیده اند. با این همه انکار مدرن او، واقعیت در پیش چشم، یعنی اهرام ایستاده در حوالی قاهره، با تمام عجایب معماری و فنی، و هستی و حضور تاریخی سازندگان آن را معیوب نمی کند که ممکن است در برابر صدای انفجار صاعقه هم با ترس و فریاد می گریخته اند! پس، از دیدگاه مورخی که دنیای قدیم را می کاود، اثبات روی داد ها کفایت می کند و جست و جوی بیش تر در موضوع و کشف چه گونگی اجرا و نحوه ی عملیات آن را از خود ساقط می داند و تنها این گونه دریافت ها را، بی اعتنا به بهت کارشناسان، فرصتی می شمارد تا غموض گذشته را بشکافیم، زیرا انکار و تمرد و تمسخر، اهرام را از پیش چشم بر نمی دارد، چنان که گورستان وسیع پس از پوریم ایران، با حاشای فنی، از جوشش حیات و تمدن پیش از آن پر نمی شود. پس چنان که بیان شد وظیفه ی این بررسی و تحقیق فقط اثبات وقوع و نیز تعیین انگیزه و گستره و حاصل قتل عامی است که یهودیان در ۲۵۰۰ سال پیش، در شرق میانه و در پروژه ی پوریم مرتکب شده اند، که منجر به انهدام کامل حضور انسان و قطع تولید مثل و دیگر تظاهرات حضور شد، نه تشریح نحوه و مدت زمان این قتل عام، زیرا که مشاور نظامی رابی های یهودی اقدام کننده نبوده ام و خود به تحقیق مستقل دیگری نیازمند است.
اینک هم، چنان که بقایای بناها و مستحدثات عام المنفعه در ایران نشان می دهد، ترتیب و ترکیب ظهور ارتباطات محلی و شبه ملی می گوید که کاروان ها، برای نخستین بار، پس از ۲۰۰۰ سال توقف، بر راه هایی رفته اند که پل های عهد صفوی گذر از آن ها را آسان کرده بود، در کاروان سراهایی توقف کرده اند که صفویان ساخته بوده اند و کالاهای شان را به بازارهایی رسانده اند که برابر بررسی زیر، باز هم صفویان بر پا کرده اند و چون از چنین تپش منظم نبض حیات اجتماعی و اقتصادی و تکاپوی مشخص و مرتبط و منضبط انسانی، در ایران پیش از صفوی علامتی ثبت نیست و مراتب معینی از چنین روابطی در آن ادوار دیده نمی شود، پس مورخ توجه می دهد که در میان این هیچ عظیم تاریخی، امکان ظهور این همه شاعر و مورخ و پزشک و هنرمند و مفسر قرآن و مترجم زبان های پهلوی و یونانی و عربی و سریانی و سیره و فتوح نویس وجود ندارد! زیرا چنین ادعاهای فرهنگی، بدون نمایش زیر بنای استقرار اجتماعی و روابط اقتصادی، تنها به شایعه پراکنی شبیه می شود.
با این همه حتی در عهد صفوی هم بازارها چندان پر تعداد نیستند: ۳۵ نام در سراسر ایران، که گواه نو پدیدی و ندرت جوامع کلان شهری در این سرزمین، حتی به دوران صفوی است. با این تذکر غریب که در خراسان و قم، یعنی دو شهر زیارتی بزرگ ایران، تا اواخر قاجار و اوائل پهلوی، بازاری نساخته اند و در نقاط آبادی چون گیلان و مازندران و طبرستان هم، نه فقط بازار کهن که از زمان صفوی نیز بازار ندیده ایم تا در مجموع عدم پیوند تاریخی جوامع پراکنده ی ما، تا همین اواخر آشکار تر شود. اگر آمار بازارهای برآمده در دوران صفوی را بازبینی کنیم، راهی جز این نمی ماند که بگوییم هیچ بازار فعالی در ایران، پیش از ظهور دولت صفوی نبوده است و طبیعت ادواری که در آن پل و کاروان سرا هم نساخته اند، جز نبود بازار نیست. مثلا بازارهای سراسر آذربایجان، در اهر و تبریز و ارومیه و خوی و اردبیل، تماما برآمده در دوران صفوی و پس از آن است، بازارهای اصفهان نیز با اندک نشانه های نامعین و غیرمطمئن از اواخر ایلخانی، یکسره صفوی است. بنای بازار زنجان و سمنان و شاهرود از عصر قاجار، بازار کازرون صفوی و در شیراز بازارها یا صفوی یا زندی و یا قاجار است. بازار قزوین را در دوران صفوی ساخته اند، بازار قم برآمده ی پایان روزگار قاجار است. بازار سنندج و بیجار و بم و بروجرد و اراک و نراق و ملایر و همدان هم مانده هایی از زمان قاجار و بازار کرمان و ساوه و تویسرکان صفوی است. چنین مراکز داد و ستد کلی و جزیی، برابر نقشه ای که در یادداشت های پیش عرضه شد، در انتهای شبکه ای از راه ها و کاروان سراها قرار دارد، که عملا بازارها را به یکدیگر و با مرکزیت اصفهان وصل کرده اند. جست و جوی من نه فقط برای یافتن عین و بقایایی از بازارهای پیش از اسلام، بل قید و ذکری مکتوب و ادعایی موجود از مراکز داد و ستد عهد ساسانی و پیش از آن، در همین اسناد پریشان و بی پرنسیب و مجهول و بی صاحب کنونی، در هر قسمت و گوشه جغرافیای کنونی ایران، ناکام ماند و معلوم شد که بر اثر آن مرگ مغزی ممتد اقتصادی - اجتماعی، که از پوریم آغاز می شود، تا پیش از مغول و صفویه، کم ترین شعله و شوری از حیات سیاسی و اقتصادی در پیکره ی این سرزمین دیده نمی شود تا شاهد زایمان تمایلات فرهنگی از درون آن باشیم. پس چه گونه بپذیریم در خراسان و طوس که حتی در صفوی هم هنوز برای آن بازار نساخته اند و تمرکز صنفی نمی بینیم، شاعری به نام فردوسی، با کتابی همانند شاه نامه، در سوت و کوری همه جانبه و کامل قرن چهارم هجری، با اشعار و ابیاتی به زبان فارسی امروز، ظهور کرده است؟!
اینک به مبحث و موضوع تمام کننده ی دیگری رجوع دهم که هرچند مدتی است صاحبان پیشین این گونه آراء تاریخی سخیف و بی بنیان از تکرار علنی این اراجیف ساخت یهود طفره می روند، اما تکلیف یاوه پردازان ضد اسلام را در طرح مسئله ی ویرانگری های مسلمین در ورود به ایران معلوم و زبان های نیمه بریده شان را به کلی کوتاه می کند و آن هم شناسایی بقایای حمام های کهن، در شهرهای مختلف ایران است. حمام، از ارکان زندگی و گذران جوامع شهر نشین اسلامی است و با تاکید به طهارت مستمر، که در دین اسلام عمده است، هیچ مسلمانی از رجوع مکرر به آن بی نیاز نیست. یاد آوری این قید که با رجوع به نمونه های بازمانده ی کنونی، که یقینا به دید مستقیم بسیاری از خوانندگان این وبلاگ هم رسیده، معلوم است که حمام ها، از نظر استحکام و دوام و کاربرد مصالح ویژه، حتی از پل ها و کاروان سراها نیز نخبه تر است و همانند آنان در ردیف بقایای معماری نابود ناشدنی قرار دارد و نمی توان ادعای امحاء کامل آن ها را، حتی اگر ساخت شان از هزاره ای هم فراتر رود، قبول کرد. چنان که بسیاری از قدیم ترین حمام های محلی، در شهرهای توریستی کنونی، هنوز هم، گرچه نه به عنوان حمام، اما با جلای نخستین، مهمان پذیر زینتی برجایی است که تلاش سازندگان نخستین آن را در تدارک محیط دل چسبی برای طهارت و رغبت رجوع مکرر موفق جلوه می دهد و از آن که تا روزگار نزدیک به ما، نبود حمام های خانگی، مگر در زیر سقف منزلگاه حاکم، عام و خاص را، ناگزیر به گرمابه های عمومی می کشاند، پس کنجکاوی در موقع و محل و مقدار حمام های بر جای مانده، خود وسیله ای برای به دست آوردن تعداد شهرهای بزرگ و جمعیت ساکن در آن ها است.
این بررسی ویژه باز هم به این نقطه و نکته ختم می شود که از قریب صد حمام یافت شده در شهرهای سراسر کشور، نزدیک به تمامی آن ها صفوی و یا ساخته هایی پس از صفوی است و این خود گواهی است که در پیش از صفویه شهر بزرگی، که به تعبیه و تدارک معمول و مصطلح ترین نمودار خدمات عمومی، یعنی حمام هم بیارزد، وجود نداشته است. و بالاخره این یاد آوری که گرچه بنای حمام ها به سرمایه گذاری کلان دولتی، از آن دست که در ساخت کاروان سرا و پل لازم است، نیاز ندارد و بازگشت سرمایه گذاری معمول در ساخت آن تضمین شده است، باز هم غالب حمام های عمومی را حتی به زمان صفوی و قاجار برساخته ی مشخصی از سوی اشراف غیر حکومتی نمی بینیم که خود از فقدان نازک ترین لایه ی اشراف ملی حکایت می کند و اگر با همین نگاه به دور تر از صفویه چشم بدوزیم پس تا پوریم نمونه ای از اشراف برای نمایش در موزه نیز نمی یابیم، مطلبی که در جزییات به آن خواهم رسید.
باری، پرس و جوی مکرر مرا به این جواب رساند که معیار ساخت حمام در هر محله، یک باب در برابر هر ۲۰۰ خانوار و یا ۱۰۰۰ نفر و نفوس بوده است و با این قیاس، پس از رسیدگی به ۱۰۰ حمام یافت شده در پهنه ی ایران، که غالبا مانده هایی از دوران صفوی است، آمار شهرنشینان کشور را، در آن عهد به صد تا دویست هزار می رساند. و با این برداشت پس به بازخوانی فهرست حمام های قدیم برویم: حمام روستای ترک در میانه، از عهد قاجار. حکام کردشت اهر، از عهد صفوی. حمام لیوارجان مرند، از عهد صفوی. حمام ایل و حمام محمد بیگ خوی، از عهد قاجار. حمام کهنه ی میاندوآب، از زمان قاجار. حمام قراچه ی ارومیه، از عهد صفوی. حمام لج مهاباد، از عهد صفوی. حمام اوچ دکان و حمام پیر و حمام زرگر اردبیل، از عهد قاجار. حمام حاج شیخ و حمام حاج محسن و حمام قره دکنک و حمام کهنه و حمام میرزا حبیب اردبیل، از عهد صفوی. حمام افوشته و حمام بیگدلی و حمام جارچی و حمام خان و حمام خسرو خان و حمام دردشت و حمام ذوالفقاری و حمام ساروتقی و حمام شاه و حمام شاه زاده و حمام شیخ بهایی و حمام علی قلی آقا و حمام کاروان سرای مادر شاه و حمام وزیر اصفهان، همگی از زمان صفوی است. در اصفهان یک حمام را با نام شاه علی قدیم تر از دوران صفوی و ظاهرا سلجوقی خوانده اند که در صورت قبول باز هم می رساند که اصفهان زمان سلجوقی تنها دهکی تک حمامه بوده است! حمام میرعماد و حمام ملا قطب و حمام فین و حمام عبدالرزاق وکاشان از عهد صفوی و حمام سربازار و حمام سلطان میر احمد و حمام طاهر و منصور کاشان از دوره ی قاجار است. تنها حمام مشهد اردهال صفوی است. حمام خواجه و حمام کوچه فاره ی نطنز قاجار است و بالاخره تنها حمام نایین با نام حمام کلوان احتمالا ایلخانی است. هر سه حمام حاج عبدالله و حمام خان و حمام درب امام زاده در چهار محال صفوی و قاجار است. حمام حضرت و حمام سرسوق و حمام شاه و حمام شاه وردی خان مشهد صفوی و حمام چهار درخت بیرجند قاجار است. حمام کهنه و حمام رخت شوی خانه ی زنجان قاجاری است. حمام پهنه و حمام قلی و حمام ناسار سمنان صفوی و حمام و حمام نخست همان شهر قاجاری است. حمام امیریه و حمام بازار و حمام بید آباد و حمام حاج تقی و حمام خوریای شاهرود قاجاری و حمام چهار سوق آن شهر صفوی است. در شیراز به جز حمام های داخل خانه های اشرافی، تنها یک حمام عمومی از دوره ی زند با نام حمام وکیل یافت شده است! آیا سعدی و حافظ و خواجوی کرمانی و وصاف و صاحب مزارات شیراز خمام عمومی نمی رفته اند؟!!حمام قجر قزوین صفوی و حمام صفای همان شهر قاجاری است. حمام شاه عباسی تاکستان صفوی است. حمام ابراهیم خان و حمام وکیل کرمان قاجار و حمام گنج علی خان آن شهر صفوی است. حمام نگار کرمان را بدون عرضه ی دلیل سلجوقی گفته اند که در صورت قبول باز هم کرمان عهد سلجوقی از صورت شهر خارج می شود. حمام انصاری و حمام سید عباس بم قاجار است. در کرمانشاه حمام قدیم یافت نشده، اما حمام حاج اصغر خان و حمام حسن خان و حمام قلعه ی کنگاور قاجاری است. حمام پیرسرا و حمام حاجی محمد جعفر رشت و حمام پنج شنبه و حمام شاه و حمام علی اف بندر انزلی و حمام رستم آباد رود بار قاجاری و تنها حمام قدیم لاهیجان با نام حمام گلشن صفوی است. حمام اشرف سلطان آمل صفوی و حمام میرزا یوسف بابل قاجار است. حمام چهار فصل اراک قاجار و حمام کلبعلی خان ساوه از زمان زندیه است. تنها حمام قدیم بندر عباس با نام گله داری قاجاری است و همدان حمام قدیم ندارد! حمام خان و حمام نوعقدای یزد صفوی و حمام خرم شاه همان شهر قاجاری و حمام مسجد جامع یزد را ایلخانی گفته اند.
بدین ترتیب می توان با یقین کامل مدعی شد که تا اواخر ایلخانیان و حتی زمان تیموریان، شهر بزرگی که به بنای حمامی برای عموم محتاج شود، در سراسر ایران نبوده است! آیا یهودیان در ماجرای پوریم چه میزان کشتار کرده اند که تا ۲۰۰۰ سال بعد، کسی در این سرزمین در تدارک و اندیشه ی ساخت حمامی برای جماعت شهر نشین نبوده و آیا ناصر خسرو چه گونه در هر شهر و دهکی به محض ورود به حمام رفته است؟ آیا حمام های این حقه باز نخبه ی ساخت یهودیان نیز همانند ۲۰۰ صرافی و ۵۰ کاروان سرایی است که در اصفهان قرن پنجم، یعنی اصفهانی یافته است که تا ۵۰۰ سال بعد از آن هم هنوز حمام ندارد؟!!!
«اصفهان شهری است بر هامون نهاده و آب و هوایی خوش دارد و هر جا که ده گز چاه فروبرند آبی سرد خوش بیرون آید و شهر دیواری حصین بلند دارد و دروازه ها و جنگ گاه ها ساخته و بر همه بارو و کنگره ساخته و در شهر جوی های آب، روان و بناهای نیکو و مرتفع و در میان شهر مسجد آدینه ی نیکو و باروی شهر را گفته اند سه فرسنگ و نیم است و اندرون شهر همه آبادان که هیچ از وی خراب ندیدم و بازارهای بسیار. و بازاری دیدم از آن صرافان که اندر او دویست مرد صراف بود و هربازاری را دربندی و دروازه ای و همه محل ها و کوچه ها را همچنین دربندها و دروازه های محکم و کاروان سرای پاکیزه بود و کوچه ای بود که آن را کوطراز می گفتند و در آن کوچه پنجاه کاروان سرای نیکو و در هر یک بیاعان و حجره داران بسیار نشسته و این کاروان که ما با ایشان همراه بودیم، یک هزار و سیصد خروار بار داشتند ، که در آن شهر رفتیم، هیچ بازدید نیامد که چه گونه فرود آمدند، که هیچ جا تنگی موضع نبود و نه تعذر مقام و علوفه».
(ناصر خسرو، سفرنامه، ص ۱۶۵)
با چنین ادبیاتی سروکار داریم که این یکی را می گویند داعی دروغین اسماعیلیه، ناصر خسروی قبادیانی به جای گذارده که فقط در یک کوچه ی اصفهان قرن پنجم، پنجاه کاروان سرا و در شهری که تا زمان صفویه حمام ندارد، بازارهای بسیار، مسجد آدینه ی آباد و ۲۰۰ صرافی و کاروان هایی با نیم میلیون کیلو بار آدرس می دهد و کم مانده است از میدان نقش جهان و عمارت چهل ستون بگوید، و عجیب است که این سیاح بزرگ جهان اسلام که کار او ساخت بر کاغذ کشور آبادی با نام ایران فارس زبان در قرن پنجم هجری است، به اصفهان رودخانه ی پهناور زاینده رود را ندیده است!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه هفتم آذر 1385 و ساعت 23:54
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۸
«سفر نامه ای را که هم اکنون در دست همگان قرار گزفته و چندین بار تجدید چاپ شده، مبتنی بر دو نسخه خطی است که در کتاب خانه ملی پاریس نگهداری می شود. خاور شناس نامی، شارل اوگوست شفر، نخستین بار در سال ۱۸۸۱ میلادی آن را چاپ کرد. تاریخ تحریر نسخه های خطی مورد استفاده ی شفر سال های ۱۸۷۴ و ۱۸۷۷ است و نشان می دهد که این هر دو نسخه در هند قلمی شده و از رسم الخط غلط و املای نادرست کلمات و قراینی دیگر این گمان حاصل می شود که نویسندگان نسخ مزبور از فارغ التحصیلان موسسات آموزشی کمپانی هند شرقی بوده اند».
(فیروز منصوری، نگاهی نو به سفرنامه ناصر خسرو، صفحه ی ۴)
سه سالی قبل از انتشار کتاب من، در نقد زندگی نامه ی متعارف سعدی، با نام «مگر این پنج روزه»، استاد و محقق ممتاز، فیروز منصوری، نقد کتاب سفر نامه ی ناصر خسرو را منتشر کرده بودند که در نوع خود پیش تاز شمرده می شوند. آقای منصوری، به شرحی که می آورم، در تدوین کتاب با ارزش خود بسیار محتاط عمل کرده و صراحت دارند که منظورشان از عرضه ی نقد، تنها رد انتساب تالیف سفرنامه بوده است، نه تردید در موجودیت و مقام ناصر خسرو:
«چون نوشته های سفرنامه ی منسوب به ناصر خسرو در تمام شاخه های ادب و فرهنگ ایرانی در ابعادی بس گسترده نفوذ یافته و اثر گذاشته، و این اثر از مآخذ مهم تاریخ، جغرافیای تاریخی و مردم شناسی به شمار است، نقد و بررسی عمیق و تفصیلی آن از جهات گوناگون فوایدی در بر دارد... از این پس، هرجا که نام ناصر خسرو برده می شود اشاره به سفر نامه است نه حکیم و شاعر ارجمند قبادیان و نویسنده ی زاد المسافرین و جامع الحکمتین».
(همان، ص ۳۴)
در این جا منصوری و به تصریح، قصد خود بیان کرده اند که حکیم و شاعر ارجمند قبادیان را، که خدا می داند کجای جهان است، طرف خطاب ندارند و تنها ادعا می کنند که با سوء استفاده از نام آن حکیم و بر مبنای دو نسخه ی خطی نوساز، که مرجع کهن استنساخ ندارند و در اواخر قرن نوزدهم در هند تولید شده اند، کتابی به مثلا گنجینه فرهنگ ایرانیان افزوده اند، که فقط ده سال پس از یافتن آن دو نسخه خطی ساخت هندوستان، شارل اوگوست شفر نامی، آن را در اروپا چاپ کرده و چیزی نگذشته است که این سفرنامه ی در قرن نوزدهم نوشته شده، به اعتراف منصوری، «در تمام شاخه های ادب و فرهنگ ایرانی در ابعادی بس گسترده نفوذ یافته و اثر گذاشته» است. صاحبان عقل سلیم، بر مبنای دنبال کردن خط سیر جعل، تنها در همین مورد سفر نامه ی ناصر خسرو، از نگارش دست نویسی در هند بر مبنای باد هوا، تا ترجمه ی عجولانه ی آن به زبان های اروپا و باز گرداندن مکرر و بی انکار آن، به زبان فارس ها، با شعبه ی کوچکی از آن مراکز فرهنگ سازی مجعول برای ایرانیان در دو سده اخیر آشنا می شوند که گنگ و گروه های مسلسل دار مافیا، در برابر این حضرات اتو کرده ی قلم به دست مزدور کنیسه و کلیسا، تنها معصومینی مستحق و در خور پرستش حساب می شوند!
«با کسب آگاهی از پیشینه ی افسانه سازی در شرح حال ناصر خسرو، سزاوار است به این نکات توجه شود که سفر نامه ی چاپ شفر کم تر از ده سال با نگارش نسخه های مورد استفاده فاصله ی زمانی دارد و نسخه ی خطی قدیم تر تاکنون پیدا نشده و نسخه ای که اساس چاپ شفر بوده است مشهور نیست و در تذکره ها و مراجع نیز یادی از سفر نامه ی حاضر دیده نمی شود».
(همان، ص ۶)
استنتاجات منصوری در باب بی اعتبار و مجعول و نوساز بودن سفر نامه ی ناصر خسرو، که به مقدار خود و نیز از آن بابت که فتح بابی بر حکمت نقد بی تعارف کتاب های کهن شمرده می شود، بسیار قابل ستایش و به میزان کافی مستحکم است و به خصوص ورود ایشان به مقوله ی رد تاییدیه های بعدی سفر نامه، وسعت اقداماتی را می رساند که مافیای قاچاق مخدر تاریخ وفرهنگ قلابی برای ایرانیان، قادر به انجام آن بوده و اعمال کرده اند.
«جای تعجب است که کتاب های یاد شده در آخرین اثر ناصر خسرو، جامع الحکمتین، مفقود است، ولی نخستین کتاب ناصر خسرو، یعنی سفر نامه، در عین این که در هیچ یک از آثار وی معرفی نشده، موجود است. نه تنها خود ناصر خسرو از سفر نامه نامی نبرده، بل در هیچ یک از تذکره ها و سفینه ها و مراجع دیگر قرن پنجم و قرون بعدی نیز از چنین کتاب و عنوانی یاد نشده است. ممکن است که خوانندگان گرامی و اهل مطالعه، بر این سخن نگارنده خرده بگیرند و مقدمه ی شاهنامه ی بایسنقری را پیش بکشند که از سفر نامه ی ناصر خسرو یاد کرده و مطالبی هم درباره ی فردوسی نوشته است، یا این که جغرافیا و مجمع التواریخ سلطانیه ی حافظ ابرو ، بخش خلفای علویه ی مغرب و مصر، را در نظر بگیرند که از سفر نامه ی ناصر خسرو یاد کرده است. ضمنا تاریخ اسمعیلیه، بخشی از زبدة التواریخ ابوالقاسم کاشانی، نیز ممکن است طرف توجه قرار گیرد که صفحات متعددی از سفر نامه ی ناصر خسرو در آن نقل شده است. در کتاب حاضر، قسمت هایی از مندرجات جغرافیای حافظ ابرو و زبدة التواریخ نقل خواهد شد. آن گاه که اصل سفر نامه، بر اثر تحقیق و بررسی، بی اساس از آب درآمد، الحاقی بودن این گونه نوشته های منسوب به قلم حافظ ابرو و ابوالقاسم کاشانی نیز خود به خود ثابت خواهد شد».
(همان، ص ۱۱)
در کودکی بازی دل چسبی به کوچه های تهران ما جاری و معمول بود، که اینک با امکانات نو در جهان مشتاق بسیار یافته است: با حوصله و زحمت، آجرها را با فاصله ای معین، به دنبال هم و با پیچ و خم های متعدد می چیدیم، آن گاه آجر نخست را با ضربه ی کوچک نوک پا بر روی آجر دوم هل می دادیم، در اندک زمان، تمام آجرها، هر یک با ضربه ی آجر ماقبل خود، بر روی هم خراب می شدند. نمی دانم در آن از پای در آمدن های پیاپی و خود کار و کوتاه مدت آجرها، چه لذتی بود که ساعت ها با حوصله و دقت تمام، به شکل گروهی، برای دنبال چیدن آن ها زحمت می کشیدیم، تا سقوط سهل و سریع بعدی شان را ناظر شویم! چه قدر مفاهیم پنهان در این بازی کودکانه ی دوران ما به کل امورات بی خبران جهان شبیه است! اینک همین رفتار را با همان نتیجه می توان با مکتوبات تاریخ و فرهنگ قلابی ایران کرد: کافی است یکی را به روی دومی هل دهید، تا ناظر انهدام پیاپی و تا پایان این سلسله مجعولات شوید و ببینید برای تذکره ها و سفینه ها و فهارس چیزی جز مشتی الفاظ بدون عین و یا با هستی از عقل و استدلال و امکان بی بهره، باقی نمانده که مهجور و منتفی ماندن آن ها، بار دوش ملتی دل خوش به آن موهومات را سبک خواهد کرد.
«دعوی رساله ی حاضر این است که ناصر خسرو مصنف سفر نامه ی موجود نیست. با این دعوی طبعا چنین سئوالی پیش کشیده خواهد شد که مولف سفر نامه چه کسی بوده و چه هدف و منظوری از این تالیف داشته است؟ پاسخ این پرسش را به آن موکول می کنم که دعوی نگارنده در پیشگاه اهل نظر مقبول افتد یا دست کم سزاوار توجه شناخته شود».
(همان، ص ۳۴)
دعوی و ادعای به قدر کافی محکم منصوری، چنان که انتظارش بود، در پیشگاه به قول او «اهل نظر» مورد قبول قرار نگرفت و سزاوار توجه شمرده نشد. منصوری در چنبره ی روابط معمول و نامعقول میان روشن فکری بی بنیان این زمان فشرده شد، از وفای به وعده ی خود باز ماند و دیگر در این باب که چه کسان، با چه هدف و به قصد چه بهره ای به نام ناصر خسرو، در قرن هیجدهم میلادی و به هندوستان سفر نامه نوشته اند، مطلبی نخواندیم و به اصطلاح اهل تمثیل، قلم اش را غلاف کرد. اما موضوع دعوی من دیگر است. می گویم چنان که تاریخ و دانسته های موجود در باب امتداد هخامنشیان پس از داریوش اول و خشایارشا، امپراتوری اشکانیان و ساسانیان، زردشت و اوستا، مزدک و مانی و سلمان و کوله بارهای دیگری از کودهای بدبوی موجود، از دوران باستان، مطلقا جعل یهودیان و برای پر کردن چاله ی سکوت کامل ناشی از پوریم بوده، آن چه را هم در باب فرهنگ و سیاست و اقتصاد ایرانیان، تا سده های میانی طلوع اسلام، به هم بافته اند و ناصر خسرو و محمود غزنوی و فردوسی و ابن ندیم و بیهقی و بیرونی و ابن اثیر، فقط چند نام کوچک و هنوز کم آوازه در آن فهرست طویل است، جز مجعولاتی به هم پیوسته نیستند و همانند همان بازی که مثال زدم و نیز برابر آن چه منصوری در موضوع حافظ ابرو و کاشانی و مقدمه ی شاه نامه ی بایسنغری بیان کرد، با ضربه ی کوچک نوک پا، یکی یکی بر هم آوار خواهند شد و بر همان سیاق و بنا بر مثال، اگر ممکن شود که تدوین شاه نامه را به دوران پس از صفوی بکشانم، که در آن تردید ندارم و به قدر کافی برای اثبات آن مستند و مطلب فراهم آورده ام، پس به همراه این جا به جایی زمان نگارش شاه نامه، صدها سند و سخن تایید کننده ی شاهنامه ی سلطان محمودی محکوم و مسخره خواهد شد، چنان که اثبات نیمه تمام بودن ابنیه ی تخت جمشید، طویله بزرگی از مورخین قلابی یونان را، که مصیبت نامه ی آتش زده شدن تخت جمشید به دست اسکندر را قرائت می کردند، تخلیه کرد و مبلغین آن ها را به بازار بی آبرویان برد.
باید برای بازبینی بسیاری از مفاهیم آماده شویم و در نظر بیاوریم که این مجموعه بنای در حال احداث تاریخ و فرهنگ نوین شرق میانه، که به قصد تعیین تکلیف و ستیز با مهاجمین بر هویت مردم ممتاز این خطه تدوین می شود، با دست های تنهایی بالا می رود که خلاف این و آن، به زیر سنگی نبرده ام، ترسی از بنده ای ندارم، از بازو و اندیشه ی خود به دشواری و قناعت نان می خورم، بی تعارف جماعت مدعی موجود را به چیزی نمی گیرم، شکل لب ورچیدن و متن وراجی های آنان مرا می خنداند و ذره ای تردید ندارم که درست همانند پیش از اسلام و تاریخ ایران باستان، اگر خدا بخواهد، از به باد دادن کاه بی مغز دانه ی تاریخ و فرهنگ قلابی پس از اسلام خودمان، لااقل تا قرن هشتم هجری، به مدد ادله و اسناد بی تردید و مسلم، باز نخواهم ماند، زیرا که بنیان اندیشی به آدمی این قبول را تکلیف می کند که انتظار برپایی دربارها و درگیری جنگ ها و مظاهر هنرها و سرودن دیوان ها و ظهور مورخ و مفسر و شیمیست و طبیب بلند پایه و صوفی و صورتگرها، از همان قرون نخست پس از هجرت، چنان که در حواشی و حاشاهای موجود قلمی شده، آن هم در سرزمینی که ۱۲ قرن متوالی در سکوت محض به سر برده، سایه ی کار انسان منفردی بر عرصه ی آن تاثیر نگذارده، از کم ترین اثر زیر بنای ضرور برای تجمع، در اندازه زه کشی جوی آبی بهره نداشته، به معجزه هجرت معدودی از همسایگان و در سایه سلامت اسلام، تجدید حیات پس از سکوت دراز مدت حاصل پوریم را آغاز کرده و تا ۹۰۰ سال پس از اسلام، عملا کاروان سرا و پل و بازار و حمام و آب انبار نساخته، دل خوش کردن و دل سپردن به اوهام غیر ممکن است و بس!
«رئیس مویدالدین مظفر بعد از املاک و ظرایف و حمل ها که به الموت فرستاده بود، سی و شش هزار هزار دینار (سی و شش میلیون) بر دعوت نزاریه خرج کرده بود و دوازده هزار دینار نقد به الموت فرستاده بود، و دوازده هزار دینار در خرج سرای عمارت کرد و دوازده هزار دینار خرج دو چاه صرف کرد. به غیر از بهای الموت که داده بود».
(ابن اثیر و نیز قلاع اسمعیلیه، به نقل از همان، ص ۱۵۴).«چون از طبس دوازده فرسنگ بیامدم قصبه ای بود که آن را رقه می گویند. آب های روان و زرع و باغ و درخت و بارو و مسجد آدینه و مزارع تمام دارد. نهم ربیع الآخر از رقه برفتیم و دوازدهم ماه به شهر تون رسیدیم. میان رقه و تون بیست فرسنگ است. بر صحرایی نهاده و آب روان و کاریز دارد. و بر جانب شرقی باغ های بسیار بود و حصاری محکم داشت. گفتند در این شهر چهارصد کارگاه بوده که زیلو بافتندی».
(ناصر خسرو، سفرنامه، ص ۱۷۰)
نیک که بنگریم وظیفه ی نخست نوشته های منسوب به قرون چهارم هجری به بعد و نیز آن چه را که از قرن اول و دوم و سوم شمرده اند، انتقال همان اقتدار موهوم و نایافته ی سرکردگان و امپراتوران پیش از اسلام، به خانان و دربارهای بی نشان تر پس از اسلام است. این جا یک لاقبایی مفقود، در ده کوره ای ناشناس، سی و شش میلیون سکه ی طلا، که به تسعیر امروز ۶۰۰ میلیارد تومان برآورد می شود، نذر فرقه ای بی اثر با نام نزاریه می کند، چنان که زرین کوب در پستوی تیسفون و از پس دست درباریان در حال گریز ساسانی، چهار میلیارد سکه ی نقره یافته بود و ناصر خسرو به قصبه ای در بیابانی بی آب و علف، رودخانه به راه می اندازد، مسجد آدینه می سازد و در شهرچه ای که به یقین در آن زمان کم از هزار نفوس داشته، چهارصد کارگاه زیلو بافی علم می کند و من یکصد قرینه در مقام های مختلف می دانم که اثبات کند ساخت و سامان جدید تاریخ بیهقی و سفرنامه ی ناصر خسرو به کار و قلم و اقدام دست مزد بگیری واحد صورت گرفته است!!! می پرسم اگر سرزمین ایران، در واقع امر، تا قرون میانی اسلامی، هنوز در اندازه ی فقدان مسجدی بی تحرک نبود، محتاج این دروغ های وهمناک و این آبادانی های در خیال و این ثروت های بی حساب، در سطور کتاب ها می شدیم؟ و بپرسم چه کسان و به چه نیاز این همه سرمایه برسر اشاعه ی این اوهام کرده اند؟ خردمند را این اندک اشاره برای قبول طاعون زدگی فرهنگی موجود کفایت است و اکنون بررسی های خویش دنبال کنم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه نهم آذر 1385 و ساعت 22:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۹
ذخیره کردن آب مورد نیاز شرب وشست وشو، تقریبا در تمام سطوح جغرافیای مرکز وجنوب وشرق ایران، بخش عمده ای از نخستین تدارکات مورد نیاز برای سامان و سازمان دادن تجمع های شهری، رفع احتیاجات بین راهی، امورات درونی کاروان سراها، باراندازها، منازل مسکونی، معابد، مساجد، کارگاه های تولیدی و نیز آبیاری محیط گیاهی منضم به آن ها است و ساختمان آب انبارها در زمره ی نخستین مستحدثات عمومی و خصوصی قرار می گیرد که در صورت قبول یک تجمع و تشکل شهرنشین، ضرورت احداث آن ها، حتی بر بنای پل ها، کاروان سراها و بازارها، مقدم می شود. زیرا نخستین جوامع، پیش از ورود به جریان تولید و تبادل و توزیع، برای گذران معمول ترین امور روزمره و از جمله نیازهای تولیدی و ساختمانی خود، در اقلیم های خشک ایران، به ذخیره ی آب، محتاج و مجبور بوده اند.
معماری این منابع آب و آب انبارها، همانند حمام ها و پل ها، به دلیل برخورد دائم با عامل نفوذ کننده و مخرب آب، نیازمند مصالح و طرح و اجرای ویژه ای در دیواره و پی بندی است که در عین حال بقای دراز مدت کهن ترین نمونه های آن را تضمین کرده است. بدین جهت اگر وجود شهرها و مراکز تجمع در ایران را موضوعی قدیم بیانگاریم، باید که صدها و صدها نمونه ی آب انبار عمومی و کارگاهی و مسکونی و بین راهی را، به صورت باقی مانده هایی از قرون اسلامی و سده های متوالی پیش از اسلام بیابیم.

ورودی آب انبار حاج کاظم در قزوین، بنایی از دوره ی قاجار
آب انبارهای درون شهری، به طور معمول، و بسته به حجم و میزان سرمایه و کار، از پس طلوع اسلام، غالبا به عنوان اقدامی نیکوکارانه، در جوار حسینیه ها و بازارها و مساجد، به همت شخص، خانواده و یا سرمایه گذاری گروهی و محلی، احداث می شده است. اما ساخت منابع ذخیره آب در خارج از شهرها و آب انبارهایی که میان دو کاروان سرا ساخته شده، از آن که به سرمایه گذاری و نظارت اجرایی ویژه نیاز داشته، غالبا مستحدثاتی از سوی دولت ها بوده است.
با این همه، گرچه در اکتشافات محیط های کهن ایران پیش از پوریم، از جمله در شوش، وجود آثاری از مخازن آب مسلم است، اما میان پوریم و طلوع اسلام، که به دوران ایران باستان شهرت داده اند، آب انباری در سراسر ایران نیافته ایم، که خود بدون مجامله نبود مراکز تجمع انسانی، روابط تجاری و برقراری سکوت کامل، در ایران پیش از اسلام را اثبات می کند. قدیم ترین آب انبار شناخته شده ی دوران اسلامی، که در یزد است، بنا بر متن کتیبه ی سر در، به سال های آخر قرن نهم هجری، یعنی عهد تیموریان و با فاصله ی اندکی پیش از استقرار دولت صفوی بنا شده و از قریب یکصد آب انبار موجود، که برخی هنوز مورد استفاده است و تعدادی دیگر بقایا و آثار واضح و کامل و قابل شناخت و گاه مستعد تعمیر به جای دارند، همگی در زمره ی تدارکات عمومی عهد صفوی و پس از آن دوره اند.
پس با قبول این اصل غیر قابل تردید، که بدون منابع و مکان های ذخیره آب شرب و شست و شو، ادامه ی حیات عمومی و معمول، در بخش های بزرگی از این سرزمین ممکن نبوده و نیست و همچنین با اطمینان از این مطلب که نمی توان از دوران پیش از صفوی، آب انبارهای عمومی، اعم از شهری یا بین راهی معرفی کرد، پس بدون تردید و چنان که به زودی و به خواست خدا نشانه های قاطع تاریخی آن را عرضه خواهم کرد، معتقدم که رسم شهرنشینی و ورود به مقدمات و ضمائم تولید و توزیع و مبادله ی کالا و داد و ستد و کاسبی و حجره داری بازار، و نمایشات گوناگون رو بنایی و فرهنگی، تا دوران صفویه و یا اواخر تیموریان برقرار نبوده و همین جا به کم حوصلگانی که ممکن است دچار سرگیجه شوند و به پرسش های پریشان رو کنند، توصیه دارم به جای اظهار نظرهای عجولانه، تا پایان یادداشت های این بررسی صبور باشند، زیرا عمده و اصلی ترین مسائل مربوط به این فصل نوین، از مدخل ایران شناسی بدون دروغ را، که می تواند اصلی ترین ابهام ها را مرتفع کند، هنوز نگشوده ام.
کاهل اندیشانی که برای همکاری با یهودیان، در امحاء رد پای آدم کشی بی منتهای پوریم، از جمله معتقدات حیرت آوری درباره ی رعایت احترام و قبول قداست آب و پرستش الهه ی مفقود الاثری با نام آناهیتا از سوی ایرانیان پیش از طلوع اسلام را، بنا بر توصیه ی دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب و صاحب نظران مضحک و جاعل و مطلقا بی سواد آن ها، تنها با ارائه ی مجسمه ای یونانی از زنی و گاوی، پذیرفته اند؛ بد نیست به دنبال آثار حضور این الهه، در خشک ترین بخش های جغرافیایی این سرزمین، یعنی سراسر مشرق و جنوب و مرکز تشنه مانده ی ایران، لااقل به صورت احداث یک آب انبار کهن وقف شده بر این الهه، بگردند و اگر نیافتند برای برقراری میان اوضاع و موضوع، لااقل نام این خدای فرتوت شان را به الهه ی بی آبی تغییر دهند!
اینک و پیش از معرفی عمده ترین آب انبارهای موجود در پهنه ی ایران، بد نیست از این نکته ی پنهان مانده و پر مایه نیز باخبر شوید که گرچه کتاب های به ظاهر کهنه ی مانده از قرون نخست و میانی اسلامی، خلاف صحنه و صحن زمین قابل باز بینی، مملو از نمایش کاروان سرا و پل و بازار و مساجد کهن است، اما تا آن جا که به اختیارم بود، جایی ندیدم که ذکری از آب انباری به موضعی در کتاب کهنه ای رفته باشد و گواه حاضر آن مدخل آب انبار در دائرة المعارف بزرگ اسلامی است، که رجوع به منبع کهنه ندارد و هنگامی که این فقدان را حتی در کتاب تاریخ یزد جعفر بن محمد جعفری نیز یافتم که تدوین آن به قرن نهم هجری است و به انفراد، در عرضه ی دروغ های شاخ دار پر غمزه و فریب، از مجموع جعلیات قدیم سبقت می گیرد، لاجرم و از این طریق بر من قاطعانه مسلم شد که خوراک ساز و صحنه پرداز تمامی این فرهنگ مکتوب و منتسب به قرون نخست و میانی اسلامی، طباخی واحد و تک نمایش نامه نویسی نه چندان ماهر در دوران اخیر داشته است و گویی تمامی این گونه مکتوبات و تالیفات به ظاهر کهن اسلامی، اجرای دستور العمل واحدی را دنبال کرده اند، که احتمالا به سهو، تبلیغ آب انبارها را، در الگوی اقدام آن ها نیاورده اند و گرنه چه گونه ممکن است که این همه کتاب، همآوا و همسان، چنین با آب و تاب و به دروغ، از کاروان سرا و بازار و حمام و قبور و خانه و باغ و وفور ناموجود در قرون اولیه و میانی اسلامی بنویسند، اما هیچ کدام، از آب انبارهای باز هم ناموجود تا قرن نهم هجری، چیزی نگویند؟! مسلم است که چنین هارمونی و همآهنگی در تدوین دروغ، بدون رهبر ارکستر میسر نیست.
«در این کتاب مطالب و اطلاعات دست اول راجع به تمام دوره ها به دست داده می شود. اطلاعاتی که راجع به مدرسه ها و مسجد ها و باغ ها و قنات ها و دیگر آثار یزد در این کتاب هست، همه مفید و تازه و در حد خود دقیق است.
نسخه های متن: سه نسخه از تاریخ یزد در تصحیح این متن مورد استفاده قرار گرفته است. برای من مایه ی دریغ است که با تجسس بسیار نسخه های دیگری که کهن باشد، به دست نیامد، در فهرست های چاپ شده نسخ خطی فارسی کتاب خانه های ایران و خارج از ایران، نشانی از نسخه های این کتاب نیست و متاسفانه کتابت این هر سه نسخه که من دیده ام، تازه است... و متاسفانه در هر سه نسخه اغلاط و اشتبا هات و افتادگی های بسیار هست. البته به حد امکان و مقدور در تصحیح کوشیده ام، اما تا کجا توفیق اصلاح و تصحیح نصیب شده باشد بر نکته سنجان است که نیک و بد را بنمایانند. چه بسا که عیب های نادیده و نقص های پنهان مانده و نکته های آسان گرفته در آن بسیار باشد. ناگفته نگذارم که من برای به دست آوردن نسخه ای قدیمی از این کتاب در تهران و یزد تجسس به اندازه کردم ولی توفیق رفیق نشد و نسخه ی نسبتا قدیمی هم به دست نیامد».
(جعفر بن محمد جعفری، تاریخ یزد، صفحه ی ۱۱، مقدمه ایرج افشار)
همان بوی تعفنی را استشمام نمی کنید که از دست نویس های جعل شده در هند، برای به اصطلاح سفرنامه ی ناصر خسرو بلند بود؟ آدمی در انگیزه ی این همه تلاش می ماند که گرفتار و پر کاری چون ایرج افشار را به تصحیح کتابی وا می دارد، که خود می گوید هیچ نسخه و منبع و مدرکی از آن، جز سه نسخه ی تازه نوشته ی مغلوط و معیوب نمی شناسد؟!!! به راستی چه حکمتی در این مدخل فرهنگ و تاریخ اسلامی - ایرانی ما خفته است که تقریبا تمام مدارک ارائه شده ی کنونی آن، در فاصله ی قرن اول تا نهم هجری، نسخه ی اصل ندارد؟!! و آن گاه در همان چند سطر نخستین متن تاریخ یزد رمز و چرایی این تلاش بر ما گشوده می شود:
«و صدها هزار صلوة و صلوات نثار بارگاه معلای آن خوار کننده ی لات و عزی و آن ویران کننده ی قصر قیصر و کسری، ماهی که از فروغ طلعت او و نور شرع انور او «نار موقده»ی مجوس منطفی شد، شاهی که از آبروی رسالت او دریای ساوه از خاک تیره مختفی گشت.
آن شب که ز مادر او جدا شد، عالم همه از بلا رها شد
هم آب بحیر ساوه برده، هم آتش تیز فارس مرده
آن غنی که با وجود گنج دنی در آستین دم از فقر زد که «الفقر فخری».
(همان، ص۱۷)
شش سطر است و چهار حکم مطابق میل و مورد نیاز باستان پرستان و صوفیان را از قول احادیث ساختگی رسول گرامی، هم از آغاز کتاب، تایید کرده است: زندگی کسری را، دین مجوس را، آتشکده ی آن دین را، و بالاخره اتصال پیامبر گرامی به فرقه ای از متصوفه را!!! آیا نباید چنین کتابی را، اگر دست خطی از ده روز پیش هم فراهم داشته باشد، برای کسب فیوضات نیازمندانی که ماهیت آنان را می شناسیم، به سرعت و بی معطلی تصحیح کرد؟!! و اگر زیاده می خواهید، پس به قسم هشتم کتاب جعفری در صفحه ی ۹۴ رجوع کنید که در این موضوعات است: «مساجد جمعه ی شهر یزد در خارج و داخل و مدارس و مزارات سادات و علما و مشایخ و مقابر مسلمین از قدیم و جدید و بانیان و تاریخ هریک بر طبق اجمال». و ببینید به عیان که یزد، گرچه تا پیش از صفویه هنوز آب انبار ندارد و کاروانی به راه اش نمی رود، اما در کتاب جعفری به بیش از ده مسجد جمعه و پنجاه مدرسه و مزار متبرکه و شفا خانه و بازار و حمام و کاروان سرا و عمارت اشرافی و مقابر عالی مقامان مفقود و محشر کبرای تمامی بر می خوریم، با چنین قول و قبول ها که گرچه ربطی به تاریخ شهری ندارد، اما سرگرم کننده و سودا ساز است:
«در زمانی که محمد بن مظفر باروی نو کشید و حفر خندق می کرد در بیرون شهر همه مقابر بود، قطعه ای زمین نبش کرد. قبری ظاهر شد و شخصی به غایت مهیب در آن قبر بود، همچنان درست نپوسیده و کفن تازه و مصحفی بر سینه نهاده. این خبر به محمد بن مظفر بردند. بفرمود که او را نبش نکنند و درآن مقام بگذارند و فصیل (دیوار) گرد قبر او بسازند و او در همان مقام مدفون است. آورده اند شبی زنی و مردی بد کار در آن مقام رفتند و به فعل فواحش مشغول شدند. در زمان آتش به هر دو افتاد و بسوختند. یک موزه از زن و یکی گیوه از مرد آن جا بماند».
(همان ص ۱۵۴)
باری، بگذرم از این فعل فواحش در قبرستان، که زن و مردی سخت در تنگنا و با جگر شیر می طلبد، بگویم که در آذربایجان شرقی و غربی، که وفور آب است، آب انباری هم نساخته اند، اما در یزد ۴۲ آب انبار یافته ایم تا بدانیم مظاهر اصلی تجمع، برحسب تجمل و افاده نیست و در پی هر نشانه و یا بی نشانگی حضور انسان، پرده ای من باب تعقل اهل نظر پنهان است. در استان اصفهان بقایای ۱۲ آب انبار ویرانه و یا به کار می یابیم، که تنها یک نمونه ی آن را در شهر اصفهان، که زاینده رود و سهم منظم آب محلات دارد، از عهد صفوی، با نام آب انبار مادرشاه یافته ایم. شش نمونه از ۹ آب انبار یافت شده در کاشان، با نام های آب انبار کوی کوشک صفی، آب انبار بقعه ی چهل تن، آب انبار مسجد سر پله، آب انبار مسجد وزیر، آب انبار مسجد و مدرسه ی میان چال و آب انبار میر سید علی، مانده هایی از عهد صفوی است، دو نمونه دیگر، آب انبار حاجی سید حسین صباخ و آب انبار گذر نو، قاجاری است و آب انبار عبدالرزاق خان را مانده از دوره ی زندیه گفته اند. در تهران جدید التاسیس نیز که شهر قنات ها و دارای سیستم منظم تقسیم آب در محلات بوده است، غالب آب انبارها خانگی است و جز دو آب انبار عمومی: آب انبار سید اسماعیل و آب انبار امام زاده یحیی دیده نشده است. در خراسان بقایای ۷ آب انبار دیده می شود که آب انبار بازار نوی نیشابور قاجاری ، آب انبار تربت شیخ جام، صفوی، آب انبار حاج ملک بیرجند، قاجاری، آب انبار کاروان سرای زعفرانیه ی سبزوار، قاجاری، آب انبار لنگ تربت جام، تیموری، آب انبار قریه خشت کلات، صفوی و آب انبارهای مشهد نیز صفوی است. در استان سمنان ۹ آب انبار یافت شده که آب انبارهای امام زاده علوی، آب انبار کهنه دژ و آب انبار ناسار سمنان و آب انبار علی آباد گرمسار قاجاری و آب انبار سرخه و آب انبار قلی در سمنان، و آب انبار بیابانک صفوی است. در استان فارس هم ۹ آب انبار قدیم یافت شده که چهار آب انبار آن، با نام های آب انبار آقا، آب انبار بام بلند، آب انبار سید جعفر و آب انبار گراش، در لار، آب انبار سبزکوه و آب انبار شاه عباس بنارویه و آب انبار اوز، همگی از عهد صفوی مانده اند، آب انبار وکیل شیراز زندی و آب انبار حاجی آقا جانی شیراز قاجاری است. در قزوین هر سه آب انبار حاج کاظم، اب انبار حکیم و آب انبار سردار، قاجاری است. تنها آب انبار مدرسه ی دارالشفای قم صفوی است. آب انبار گنج علی خان کرمان و آب انبار قلعه سنگ سیرجان صفوی و آب انبار حاج علی آقای کرمان قاجار است. آب انبار بلور تفرش و آب انبار حاج مهدی نراقی در نراق و آب انبار حاج میرزا حسین در ساوه قاجاری است. آب انبار قلعه در جزیره ی هرمز و آب انبار شیخ علی خان در اسدآباد همدان صفوی است و ۲۹ باب از مجموع ۴۲ آب انبار در استان همیشه تشنه ی یزد، با نام های آب انبار باغ گندم یزد، برسه در تفت، ابوالمعالی در یزد، پای برج در یزد، توده در رکن آباد، جنک در یزد، چهارسوق در یزد، خانقاه در فیروزآباد، خلف باغ در یزد، خواجه در یزد، خورمیند بالا در مهریز، دروازه شاهی در یزد، دروازه مال میر در یزد،دروازه مهر یزد، زیر زیر آب در خرانق، شاه ابوالقاسم در یزد، شاه علی در تفت، شاه ولی در تفت، فهادان در یزد، کلار در میبد، کوشک نو در یزد، محله بالا در فیروزآباد، مصلای عتیق بزرگ در یزد، مصلای عتیق کوچک در یزد، مسجد سرحوض در عزآباد، ملاحسین در فیروزآباد، آب انبار ساعت یزد، همگی از دوران صفوی و دو آب انبار میرچخماق و وزیر در یزد، تیموری شناسایی شده است. آب انبارهای تخت استاد یزد، جوهر هر یزد، حاج حسین عطار یزد، حاج سید حسین یزد، حاج کریم وهاباد، حاجی یادگار فیروزآباد، حمام گودک یزد، شش باد گیر یزد، شهدای فهرج، صفه باغاده عقدا، نصرآباد یزد را قاجار و یک نمونه ی دیگر از آب انبارهای یزد، با نام رستم گیو را، ساخت دوران پهلوی می دانند. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دوازدهم آذر 1385 و ساعت 6:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۰
تضاد پدید آمده میان نو داده های این یادداشت های جدید و تصورات تاریخی - اجتماعی پیشین، در هر زمینه، سیمای آشکار و عبوسی به خود گرفته است. این جا صحنه ی جدال دانایی و تعصب و دو راهی تصمیم است و اگر خدا بخواهد به جایی کشیده خواهد شد که ندیده انگاری در باب این داده ها بر هیچ کس، که در مسیر آگاهی از آن قرار گیرد، میسر نباشد. به زودی به مقطعی خواهم رسید که خواننده ی این سطور را به صف بندی معینی می برد: دنبال کننده ی دروغ یا دوست دار درستی، و در میانه جایی نخواهد بود تا فرصت طلبی در پس آن پنهان شود و سنگر بگیرد . فماذا بعد الحق الاالضلال.
اینک به تدریج بر همگان آشکارتر می شود که ادبیات پیشین در موضوع تاریخ و هستی و هویت ایرانیان، حیله گرانه و با توسل به وسیع ترین صورت بی پروای جعل، در کار تلقین آن ساختار تاریخی ـ اجتماعی و ادبی بوده است که توالی مقتدرانه و موجودیت مستحکم اقتصادی و سیاسی و فرهنگی را در چهارچوب ایران کنونی، از مقطع پیدایی سلسله ی پلید هخامنشی تبلیغ کند و با اطوارهایی غریب جار بزند که گرچه رومیان و اعراب و یونانیان و مغولان به دفعات کوشیده اند تا خللی در بنیان تمدن ایران وارد کنند، اما فره ی ایزدی و فرمان شاهنشاهی و پشتیبانی اهورایی، مانع انهدام این هستی ممتاز تاریخی، که گویا آگاهی و علم و مسالمت را در جهان پایه ریخته و بنیان گذارده، شده است! این یادداشت ها که با توجه به نمودارهای مادی موجود تنظیم شده، و تصویر و توضیحی درست نقطه مقابل آن ادبیات ارائه می دهد، به نظر می رسد که اندک اندک زمینه ای برای غلبه بر اوهام قبلی آماده می سازد، غنچه هایی از واقع اندیشی را در لایه ی نازکی از صاحبان خرد می شکوفاند و در مراتبی این سئوال صورت عمومی می گیرد که راستی چه کسانی و برای کسب چه منفعتی، در این همه اوراق مجعول و مجهول، از ایران پر از ویرانه، سرزمینی سرزنده و مملو از شور حیات، در فاصله اتمام اقدام پوریم تا پیدایی دوران صفویه ساخته اند؟
باید هنوز هم به جزییات بیش تر و ظریف تری رو کنم و اطمینان دهم که در دو سه مبحث آتی، که به زودی و به خواست خداوند خواهم گشود، پردگانی را به تمامی از برابر دیدگانی برخواهم داشت، که هنوز نبود شیوه ی شهر نشینی در ایران پیش از صفویه را باور ندارند و به غلط ابطال فهرستی از اسامی و القابی در زمره ی سیاست مداران پر اقتدار و صاحبان کتاب و سخن والا مقدار را، موجب سقوط سربلندی و تهی کیسه گی تاریخی خود گمان می کنند و از یاد می برند که حقیقت مسئول مواظبت از اوهام و اذهان نیست و به سهولت یا دشواری، سرانجام احکام خود را بر خواهنده ی آن دیکته خواهد کرد، زیرا شناخت دوستان و دشمنان تاریخی، بسیار سودمند تر از داشتن و نداشتن فلان غزل و قصیده سرا و آن شمشیر بر کمر قلابی دیگر و از این قبیل مترسکان است.
پس باز هم به شناخت و شناسایی بیش تر مانده هایی از ابنیه ی عمومی، که معرف زیر بنای اجتماعی گذشته است مشغول شوم، که با توجه به عمده ترین ویژگی ظهور دولت صفوی، یعنی استقرار مذهب شیعه، در مجموع و به صورتی معقول، ادعای وجود تکیه و حسینیه را، پیش از سلطنت صفویان، نا به جا و غیر ضرور می کند، چنان که بنای تقریبا تمام ۵۵ تکیه و حسینیه موجود در سراسر ایران را، با معدودی استثنای منتسب به عهد صفوی، که نادرست است، از عهد قاجار گفته اند. پس به بقایای دیگری رجوع کنم که بر آن ها نام مصلا گذارده و با حیرت تمام، علی رغم پاره ای گمانه ها، ساخت حتی نمونه ای از آن را، به زمان صفویه نیز نیافته ایم! اگر این زلزله های حقیقت هنوز علامتی در اذهان منجمد و غریزی شده ی کسانی ثبت نمی کند، پس با خبر باشید که تکان های دیگری با قدرتی که کند ترین و از کار افتاده ترین دستگاه های حقیقت سنج را به نوسان وادارد، در راه است.
بر اساس و قاعده ی مسما، مصلا محوطه ای باز و با آلایش و آرایش کم تر است که فضایی مناسب و به میزان لازم را، برای جنبش و جوشش عمومی ادای نمازهای عیدین و برگزاری فریضه ی جمعه در اختیار اهالی شهری می گذارد و زمانی که به نشانه هایی واضح، تا زمان قاجار هم هنوز مصلایی نساخته اند، پس بدانید که اثبات وجود شهرهای پرجمعیتی در ایران، که نیازمند مسطحی مجهز با نام و کاربرد مصلا باشد، بسیار دیر انجام شده، که پیام تاریخی همه جانبه ی واضحی عرضه می کند. در منابع موجود از هفت مصلای قدیم به شرح زیر نام برده اند، که علت الصاق چنین برچسبی بر مانده های قدیم ترین آن ها، چنان که نقشه ها گواهی می دهد، لااقل برای من روشن نیست: مصلای طرق، در خراسان که بنایی از میانه ی قرن نهم و نزدیک به ظهور صفویه می دانند. مصلای نایین که بنایی از عهد قاجار شناسایی کرده اند. مصلای سبزوار و مشهد که می گویند از عهد صفوی است. مصلای شاهرود و شیراز که باز هم مانده هایی از عهد قاجار گفته اند و بالاخره مصلای یزد که بدون شناسایی مانده و با توجه به مباحث پیش در باب آب انبارهای یزد، بدون تردید دورتر از عهد قاجار نیست. این تمام بضاعت موجود از مصلاهای قابل ذکر در سرزمین ایران است! اما ببینیم آن بخش از این ابنیه که سابق بر قاجار می شناسانند و یا حتی همان را که به عهد قاجار منتسب می کنند، واقعا مصلی بوده است؟

پلان مصلای نایین
این پلان مصلای نایین است که بر مبنای مقیاس ترسیم شده، در مجموع و با تمام حواشی و زوایای آن ۳۵۰ متر بنا، به وسعت یک آپارتمان بزرگ امروزی است که محوطه ی باز آن، اگر فضای اختصاص داده به مقبره و زاویه هارا از آن کسر کنیم، ۳۰ متر مربع، یعنی جمع و جورتر از نشیمن یک خانه ی متوسط و حد اکثر مناسب صف بندی برای ۳۰ نماز گزار است. آیا نایین در زمان قاجار چند نفر ساکن داشته، که چنین فضایی برای برگزاری مثلا نماز عید فطر، برای مومنین آن کفایت می کرده است؟ وانگهی کدام حساب دان و زاویه سنجی می تواند بگوید که اگر این بنا اختصاص به مصلا دارد، پس قبله در این محوطه ی میانی و باز، آن گاه که زاویه های بنا به ۴ سمت کامل و بدون شکستگی قبله باز می شود، در کدام جهت و اساس بوده و محراب پیش نماز در کجاست؟ پس این بنا هرچند که برآمده ای از دوران قاجار است، اما در ماهیت خود معماری و مساحت مناسب یک مصلی را ندارد و نمی تواند محلی برای برگزاری نمازهای عمومی باشد.

پلان مصلای طرق
در این پلان از مصلای طرق هم، گرچه فضا باز تر و بدون عارضه تر است، اما بیش از ۶۰ مترمساحت ندارد و بیش از ۶۰ نماز گزار را در خود جای نمی دهد و از آن که نقشه، شمای جهت نما ندارد، تعیین محراب در آن ممکن نیست و به قرائنی از آن که در پلان حوض مرکزی نمی بینیم و در طرق هم، چنان که پیش تر خواندیم، نشانی از آب انبار نبود، که به ترین مکان احداث آن باید در کنار همین مصلا باشد، پس مصلا خواندن این بنا نیز دچار اشکال می شود. به ویژه این که بدانیم این بنا را در میان بیابان و با فاصله ای زیاد از طرق یافته اند!
«مصلای طرق: این بنا در ۱۴ کیلومتری جنوب غربی مشهد، کنار جاده ی مشهد - نیشابور و در وسط دشتی واقع گردیده و از آثار دوره ی تیموری سال ۸۳۷ هجری قمری به شمار می رود. با توجه به دوری بنا از مراکز جمعیتی و همچنین وجود قبوری در مجاورت آن، تعدادی از محققان احتمال داده اند، که مصلای طرق بنای آرامگاه است. لیکن با توجه به شباهت معماری و شهرت آن به مصلا نمی توان این نظر را پذیرفت».
(دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوره ی اسلامی، شماره ی ۵، ص ۱۱۲)
بدین ترتیب گویا مصلا نباید دارای فضای کافی و در خور جمعیت و صاحب آبریز گاه و محل وضو و نزدیک به محل تجمع مردم باشد، بل برای مصلا خواندن یک مجموعه ی کوچک میان بیابان، که هیچ تدارکاتی برای نماز گزاران فراهم ندارد، اشتهار و نام گذاری آن به مصلا کافی است!!!

پلان مصلای مشهد
در این جا نیز قضیه از همان قرار است: کم تر از ۵۰۰ متر بنا در خارج شهر و با فاصله ی نسبتا زیاد از تجمع مردم، با ۱۰۰متر محیط باز، که جواب گوی ۱۰۰ نماز گزار است و بنای آن را به عهد صفوی گفته اند. این جا نیز تعیین مکان قبله میسر نیست و آثاری از محراب در اطراف محوطه ی باز بنا دیده نمی شود، که بی تامل ساخت اختصاصی آن برای مصلا را منتفی می کند و اعتماد السلطنه در صفحه ی ۳۳۴ مطلع الشمس در توصیف آن آورده: «در خارج شهر مشهد، تنها بنایی که دیده می شود مصلاست که در هزار و هشتاد و هفت در عهد شاه سلیمان ساخته شده». چنان که در باب مصلای شاهرود نیز می آورد:
«در بیرون شهر شاهرود مصلایی است عبارت از چهار دیوار و محرابی و آن بنا با وجود سادگی ظریف و با روح است کتیبه و تاریخی ندارد که بانی آن معلوم شود ولی پیداست که از بنای آن بیش از پنجاه سال نگذشته است. این بود ابنیه ی معتبره ی شاهرود که هیچ یک قدمتی نداشت... در سفح جبل غربی شاهرود بعضی از قبور است که به گورستان جهودان معروف می باشد و از این فقره و اسامی اسراییل و ارمیا و غیره معلوم می شود که عیسوی و یهود تا خیلی وقت در اصقاع مملکت بوده اند».
(اعتماد السلطنه، مطلع الشمس، ص ۱۰۴۴)
پنجاه سال پیش از سفر اعتماد السلطنه به خراسان، میانه ی برقراری قدرت قاجار است و بر این مبنا تنها دو موج مصلا سازی مسلم، آن هم به تعداد اندک، در ایران دیده می شود: از میانه ی قاجار و نیز به دولت جمهوری اسلامی موجود. مورخ براساس یافته های تاکنون و نیز آن چه در پی خواهد آمد، وسوسه می شود تا سئوال کند: آیا اسلام به ایران، به صورت عام، در زمان ترکان صفوی و با مذهب شیعه وارد شده است؟! اگر آری، پس این همه افسانه شمشیر کشی عرب به عهد عمر را چه کسان و بر سبیل چه قرائنی ساخته اند و اگر نه، پس نمایشی از حضور وسیع مسلمین و مسلمانی ایرانیان و اصولا نشانه های استقرار متمدنانه و مجتمع های مناسب برآمدن نمایندگان قدرت سیاسی و عناصر فرهنگی را، پیش از عهد صفوی، در کجای این سرزمین و با کدام علائم و آرایه ها بیابیم؟ اما پیش از رجوع به پاسخ های ممکن، به تر این که هنوز به اسناد رسیدگی کنم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه چهاردهم آذر 1385 و ساعت 11:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۱
در تجسس های بنیانی، از عمده حرکت می کنند، بنا را بر اصلی اثبات شده می گذارند و تناقض های مزاحم و معدود را مانع نمی شمرند. مثلا اگر قبول کرده ایم که هرکس به طور ژنتیک نقش سرانگشت ویژه ای دارد، بر فرض یافت شدن دو اثر همسان، اصل ابطال نمی شود، بل در بروز این استثنا یا باید به دنبال کشف حقه بازی تازه ای بود و یا علت این رخ داد ژنیتیکی غیر معمول را جست و جو کرد. چنان که انسان با فیزیک معینی به دنیا می آید و در موارد معدودی نیز با فیزیک غیرمعین و نامانوس.
درباره بررسی های نوین تاریخ ایران، از مبدا پوریم تا ظهور دولت تیموری و صفوی نیز، اصل بر انهدام کامل هستی شرق میانه در آن نسل کشی پلید و بی پایان است و این مباحث نو، که دنباله و داده های مختلف و متنوع و مطولی خواهد داشت، می کوشد از طرق گوناگون صحت بروز آن رویداد، گستره و توابع و پی آمد های آن را، در مقداری که طرح کرده ام، اثبات کند و نشان دهد که نه فقط در قرون متوالی پیش از اسلام، اندک نشانه ای از حضور انسان درخطه ی پوریم زده ی ایران دیده نمی شود، بل در طلوع اسلام نیز که چتر سلامت بر اقلیم شرق میانه گشوده شد، هنوز برای بازسازی اولیه ی این نجد، در مقیاس نمایشی از روابط میان دولت و ملت، به نهصد سال زمان و تلاش نیاز داشته ایم تا آثار و ابعاد تخریب پوریم و تخلیه ی دراز مدت ایران از حضور آدمی، اندک اندک ترمیم شود. این مباحث نو می گوید در سرزمینی که اثری از روابط اقتصادی و سیاسی پدیدار نیست و در شیراز و اصفهان و مشهد نیز، تا دوران صفوی، خدمات عمومی در اندازه ی احداث حمام و بازار و آب انبار و پل و راه و کاروان سرا و اطراقگاه عرضه نشده، سخن از بنای فلان مدرسه و آن صاحب معرفت عالی مقام دیگر، که دو صد کتاب در موضوع عرفان، ادب، سلوک، تاریخ، تفسیر، مذهب و دین نوشته باشد، یا وجود شاعران شیرین سخن و مراکزی با چند صد هزار جلد کتاب و ظهور معجزه وار وزیران اعظم همه چیز دان، همگی تراشیدن سرگرمی برای اندیشه های آبکی و ساختن بازیچه برای کودکان بزرگ سالی است که از شنیدن چنین سخنان بوق دار و پر زرق و برق ذوق زده می شوند! چنان که از محوطه ای در تپه های فراز بیشه غربی مراغه، که تنها به آغل گوسفندان می ماند، به سعی کسانی چون ورجاوند، رصد خانه ای بین المللی توام با سخنان و توصیفاتی ساخته اند، نظیر آن چه در خرابه های موسوم به پاسارگاد، سرپرست امثال ورجاوند، یعنی آستروناخ یهودی، در کشتزارهای چغندر دشت مرغاب ساخت.

پلان اولیه و باز سازی جدید آن با نام رصد خانه ی مراغه!!!
مثلا با نمایش رسامی بالا می خواهند قبول کنیم که در قرن هفتم هجری هلاکو خان مغول در تپه های غرب مراغه رصد خانه ساخته است. این که ناگزیرند از سویی هلاکو را مغولی خون ریز بخوانند و از سوی دیگر دارایی های ظاهرا ملی مورد افتخار و ورم خویش، از قماش این رصد خانه را به او ببخشند، به ترین گواه است که پوریم حضور بومی هیچ قومی را در ایران باقی نگذارد تا از پس اسلام اظهار وجود مستقل کنند و به دلیل همین فقدان آدمی و آثار تمدنی او در پیش و پس اسلام است، که به دعوت این همه مهاجم مجبور شده اند تا گناه این خلاء را به گردن آنان بگذارند و دائما تبلیغ کنند که اسکندر و اعراب و یونانیان و رومیان و ترکان و مغولان و افغان ها و این و آن به سرزمین ما تاخته و مردم ایران را غارت و قتل عام کرده اند! اما اگر از آن ها بپرسیم که آن غارت و قتل شدگان از کدام قوم بوده اند، احتمالا و با مسخرگی پاسخ می دهند که از پارسیان!!! حالا پارسیان مثلا در نیشابور و مراغه چه می کرده و در لوا و زیر نام چه حکومتی با مغول و غیره جنگیده اند، هیچ یک جوابی ندارند.
«آثار باقی مانده از رصد خانه ی مراغه، منحصر به شالوده و پی بناست و بر این اساس در خصوص جزییات معماری و تزیینات آن نمی توان مطلب زیادی بیان داشت با این حال و با توجه به همین آثار اندک مکشوفه و مقایسه بنا با نمونه های دیگر و خصوصیات معماری همزمان با آن، می توان به نتایج کلی دست یافت».
(دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران، جلد پنجم، ص ۴۲)
باید خدا را سپاس گزارد که بر اساس بقایای موجود از این به اصطلاح رصد خانه ی قلابی نمی توانسته اند چیز زیادی بیان کنند و گرنه نمی دانیم که درباره ی این مجموعه ی سر هم بندی شده، که ناگهان و بی هیچ نشانه واقعی و مادی و ظاهری بر کاغذ سبز و رسم کرده اند، بیش از تعارفات زیر چه می گفتند؟!!
«کار ساختمان رصدخانه مراغه، که به روزگار آبادانی یکی از بزرگ ترین و معتبرترین مراکز علمی جهان، به ویژه در زمینه نجوم بود و سرآمدترین دانشمندان جهان اسلام در آن به کار و پژوهش اشتغال داشتند، در سال ۶۵۷ هجری به پیشنهاد و تشویق و سرپرستی دانشمند شهیر، خواجه نصیر طوسی و به دستور و هزینه ی هولاکوخان مغول آغاز شده و ظاهرا حدود یک دهه به طول کشیده است. در متون تاریخی معمار اصلی بنا را «فخرالدین احمد بن عثمان امین مراغی» نوشته اند ولی همین منابع تأکید دارند که وظیفه ساخت مسجد رصدخانه، کوشک محل اقامت هولاکو و آلات و ابزار نجومی رصدخانه بر عهده مهندس و دانشمند معروف «مؤید الدین عفرضی» بوده است. خواجه نصیرالدین طوسی که سرپرستی رصدخانه و کارهای علمی آن را بر عهده داشته است، یکی از دانشمندان بزرگ تمدن اسلامی است که در زمینه های مختلف علمی، از جمله ریاضی، نجوم و هیئت و رمل، اخلاق، تفسیر، معدن شناسی، تاریخ، فقه، جغرافیا، طب، شعر، منطق، کلام، فلسفه و حکمت تبحر داشت. او به ویژه در زمینه ی نجوم و رصد، سرآمد تمام دانشمندان زمان خود بود و تألیفات بسیاری داشته که عده ای تعداد آن ها را ۱۹۰ نوشته اند.... دانشمندان مستقر در رصدخانه پیرامون موضوعات مختلف به پژوهش، تحقیق و نگارش می پرداختند که از جمله مهم ترین آن ها، تهیه و تدوین زیج ایلخانی، انجام پژوهش های ستاره شناسی و محاسبات نجومی، ساخت ابزار و آلات پیشرفته نجوم، ترجمه و نگارش کتاب و رساله ها، جمع آوری مدارک و اسناد و به ویژه آموزش نجوم و علوم مربوط به آن به طالبان علم، بوده است. یکی از بزرگ ترین خدماتی که خواجه نصیرالدین با تاسیس این مرکز به انجام رسانید، جمع آوری دانشمندان، کتب و اسنادی است که در جریان هجوم مغولان بیم نابودی آن ها می رفت، مانند کتب و اسناد بسیار ارزشمندی که بعد از سقوط قلاع اسماعیلیه و یا دستگاه خلافت عباسی در بغداد، به دست مغولان افتاد. در خصوص هزینه ساخت، راه اندازی و اداره رصدخانه مراغه، در متون تاریخی آمده که هلاکو، خواجه نصیرالدین طوسی را به سرپرستی اوقاف کل ممالک مفتوحه برگزید و به او اجازه داد تا درصدی از درآمد حاصله را صرف رصدخانه نماید و همچنین دستور دارد اموال و هزینه مورد نیاز برای ساخت رصدخانه را از خزانه در اختیار خواجه قرار دهند. بدین ترتیب رصدخانه مراغه هیچ نوع محدودیتی در گسترش فعالیت های علمی و عمرانی خود نداشت. بعد از مرگ خواجه نصیرالدین طوسی به ترتیب صدرالدین علی و اصیل الدین، دو تن از پسران اش، عهده دار سرپرستی و اداره رصدخانه مراغه شدند».
(دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران، جلد پنجم، ص۲۱)
این که سرزمینی فاقد حمام و آب انبار و پل و کاروان سرا، سرپرست اداره ی اوقاف بخواهد، رصد خانه ی جهانی بسازد و دانشمندان دنیای اسلام را گرد هم آورد، از تفریحی ترین قسمت این خیمه شب بازی است که به نام تاریخ ایران پیش و پس از اسلام به راه انداخته اند. اگر برای این همه ادعا و ادا درباره ی به اصطلاح رصد خانه ی مراغه ذره ای نشانه و دلیل بخواهید، مثلا بپرسید نام آن سازنده ی رصد خانه را بر کدام سنگ و گلی در حوالی رصد خانه یافته اید، چنان که خواندید، خواهند گفت که «در متون قدیم آمده» و اگر اصل آن متون را مطالبه کنید شما را دور خود می گردانند و به دنبال نخود سیاه می فرستند و از همه شیرین تر این که اگر سئوال کنید بر سر این رصد خانه چه آمده، جوابی چنین برای شما آماده کرده اند:
«فعالیت رصد خانه مراغه ظاهرا تا دوره ی حکومت سلطان ابوسعید بهادر خان بوده است. اما کمی بعد از رونق افتاد و در حدود سال ۷۴۰ هجری ، به نوشته حمدالله مستوفی، به حالت مخروبه درآمد. شاید دلیل اصلی این خرابی را بتوان مرکزیت یافتن تبریز و تاسیس مراکز علمی بزرگ در آن، همچون ربع رشیدی و شنب غازان دانست. مراکز علمی جدید در تبریز بسیاری از دانشمندان، علما و طالبان علم را به خود جلب کرد و این احتمال نیز وجود دارد که کتاب ها و ابزار و ادوات رصد خانه ی مراغه توسط غازان خان و یا رشید الدین فضل الله همدانی به مراکز علمی تبریز منتقل شده باشد. اما انهدام و ویرانی کامل رصد خانه ی مراغه را می توان به تهاجم تیمور لنگ و دوره ی تیموری نسبت داد».
(همان، ص ۲۲)
فاصله ی مراغه تا تبریز فقط چند ایستگاه قطار است، و چنان که می خوانیم آن فعالیت علمی دیده نشده و مخفی مانده و باز هم بدون آثار تبریز، چنان که در کتاب بدون اصل دیگری نوشته اند، معلوم نیست به کدام حاجت و دلیل، باید که موجب توقف فعالیت های علمی پیشین در مراغه و انتقال آن به تبریز شده باشد؟!! این بهانه ها که در اندازه ی مغزهای علیل و بی کاره است، آن گاه درخشش ویژه ی خود را می یابد که مدعی می شوند رصدخانه مراغه را، که مغولی به نام هلاکو ساخته، مغول دیگری به نام تیمور خراب کرده و این تیمور اتفاقا کسی است که در سمرقند یک رصد خانه ی واقعی دارد، که هنوز با تمام ابهت خود بر سر پاست و من عظمت و استحکام آن را با چشمان خویش در سمرقند دیده ام، که آن سنگ چین به دروغ رصد خانه خوانده شده ی مراغه، یک آجر آن را هم ندارد.
«رصدخانه مراغه با هیچ یک از رصدخانه های قبل یا همزمان خود قابل مقایسه نبود، به صورتی که بعدها الگوی ساخت رصد خانه هایی در نقاط مختلف جهان شد که از جمله می توان به رصد خانه ی سمرقند در دوره ی تیموری اشاره کرد که با الگوگیری از رصد خانه ی مراغه ساخته شده است».
(همان، ص ۲۱)
این هم یک تیمور لنگ عجیب و غریب که دستور تخریب یک رصد خانه در مراغه را می دهد تا عین آن را در سمرقند بسازد و این همه اطلاعات شاخ دار را باید به آن سبب بپذیریم که گویا در کتابی نوشته اند! برای پی بردن به موهوم بافی و لفظ پرانی صاحب این بیانات کافی است از او بخواهید نام یک رصد خانه قبل و یا همزمان با رصد خانه ی مراغه را بیاورد!!! اما هنوز دلقکانه ترین نشان از این به اصطلاح رصد خانه در همان بازسازی ورجاوند پنهان است. به ضرورتی، مدتی نسبتا طولانی را به سال های دور و پیش از اعزام ورجاوند برای زایمان یک رصد خانه، در مراغه گذرانده ام و کنجکاوی لازم برای دیدار به دفعات از این به اصطلاح رصد خانه را داشته ام که در آن زمان مغاره ی خاکی متوسطی بر فراز تپه های غربی مراغه بود. به یاد ندارم که چنین دایره ی آمده در پلان بالا و یا حتی تکه سنگی عمل آمده را در آن محل دیده باشم و همان زمان میان چند نفری که به بازدید دیدنی های محدود مراغه می رفتیم، اسباب سئوال بود که با کدام نشانه آن گوسفند سرای به طور طبیعی مسقف را، رصد خانه شناخته و معرفی کرده اند و برای ما عجیب بود که این چه گونه رصد خانه ای است که روزنی به سوی آسمان ندارد! ظاهرا هیچ یک از رصد خانه های کهن ایران نیاز به چشم انداز رو به کهکشان نداشته است، زیرا کس دیگری را می شناسیم که او هم بنای کیپ بسته و بدون پنجره ی مکعب نقش رستم را رصد خانه شناخته است!!!
پس بیایید تا آثار حقه بازی را در همان دو پلانی نشان دهم که از بقایا و باز سازی رصد خانه عرضه می کنند. می گویند شمای سمت چپ، نمایش بقایای بر جای مانده و موجود از رصد خانه ی هلاکوخانی با چند ردیف چینه ی ضخیم خشتی است و در پلان سمت راست، بازسازی فرضی همان بقایا را نشان می دهند، که کپی مو به مو از رصد خانه ی موجود در سمرقند است!!! آدمی اگر به قدر بردن دو زنبه خاک عملگی هم کرده باشد، به سادگی در می یابد که از آن بقایای سمت چپ نمی توان پلان مدرن دست راست را بیرون کشید، زیرا که آن چینه ها نه فقط در این بازسازی مفقود شده، بل جهت آن از صورت افقی به عمودی تغییر شکل داده است!!! و غرض از این مقدمه ی طولانی بازگویی مطالبی است که پس از این، در باب بقایای مدارس و مراکز علمی ایران خواهم آورد، انشاء الله. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه پانزدهم آذر 1385 و ساعت 11:43
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۲
ناگزیر و برای تطبیق دشوار تفهیم این مطالب کلان، با اندک توان دریافت مدعیان، شیوه ی این تجسس تاریخی، زبان خاص خود، برای جلب توجه کسانی که مبانی را به آسانی درک نمی کنند، یافته است. مثلا نخست، به هر وسیله ای، عرضه و اثبات می کنم که ساخت مجموعه ی تخت جمشید، به دنبال قتل عام پوریم، از آن که بومیان سازنده و دست به کار تدارک آن بنا هم شامل کشتار شده اند، نیمه تمام مانده و برقراری قرار ملاقات های بین المللی و برگزاری مناسبات ملی و آتش سوزی اسکندری در آن محوطه ی در اصل نیمه ساخت مطابق موازین عقل، ممکن نبوده است، آن گاه نتیجه می گیرم و پیشنهاد می دهم که شخص و اثر آن مورخ و مولف یونان و روم و ارمنستان و تایید کنندگان امروزین آن ها را، که سطری در باب بارگاه دایر تخت جمشید و یا اسکندر آتش به دست نوشته اند، از فهرست صاحب نظران تاریخ حذف کنیم و به دنبال رسوا کردن جاعلین آن اسامی و آثار بیفتیم. این همان شیوه و شگردی است که به سبب عمق و طول و عرض بسیار زیاد عوارض و آسیب های پوریم، در پس طلوع اسلام نیز کاربرد دارد. ابتدا به عینه نشان می دهم که بر روی زمین، بقایایی از کاروان سرا و بازار و پل و حمام و آب انبار و خانه ی اشرافی و رصد خانه و مدرسه و منزلگاه، تا زمان ظهور صفویه در سراسر ایران دیده نمی شود، آن گاه خواننده را مامور می کنم تا خود اسامی اشخاص و آثاری را، که خلاف این واقعیت قابل دیدار، ادعای وجود این گونه مظاهر و منازل و گرمابه ها و کاروان سراها را کرده اند، از فهرست صاحب نظران و داده های تاریخی اخراج کند و جاعل به حساب آورد و گرچه با این رسم نو، گمان ندارم که دیگر کتابی در قفسه و تاقچه و انباری، در موضوع تاریخ دو هزاره ی مورد بحث ما، هنوز بر سر پا مانده باشد، اما عجب که گروهی، شاید هم سخت تر از پیش، با همان ژست و تلاش که کلاه را در برابر باد تند نگه می دارند، دو دستی به این گونه نوشته ها و مولفین آن ها چسبیده اند تا قرینه ای برای این گونه اشارات الهی قرار گیرند....والذین کذبوا بآیاتنا صم بکم.
پس سیمای مشکلات و مسیر مجاهدین این سعی تازه برای شناخت درست تاریخ خطه ی ما، روشن است: مسلم می دانیم که یهودیان قتل عامی با نام پوریم در انتهای حکومت مشترک داریوش اول و خشایارشا، در شرق میانه به راه انداخته اند و در بخش بزرگی قانع شده ایم و در انتهای این سلسله یادداشت ها قاطعانه قبول می کنیم که گرچه بر اثر تبعات این آدم کشی بی قرینه و دلیل، که به نظر می رسد حاصل وحشت یهودیان از شکست هخامنشیان و بازگشت شان به اسارتگاه های بابل بود، در راه رویی به طول دو هزار سال و در دو دوره ی تاریخی، یا با بی نشانی و فقدان کامل آثار حیات رو به روییم و یا در دوران اسلامی چندان اثری از تجمع و تولید وتوزیع در حوزه ی اقدام پوریم، تا زمان معینی نمی یابیم. با این وجود پیاپی خوانده ایم و می خوانیم که همراه ارائه و به بهانه ی چند سکه و کتاب و دیوان شعر و پاره اشیاء پراکنده ی بدون صاحب و نیز اختراع سلسله ای از دشمنان غدار دروغین، چون مقدونیان و یونانیان و رومیان و اعراب و چنگیزیان و هلاکوییان و تیموریان و حتی افغان ها، نه فقط مرتکبین قتل عام پوریم را معصوم جلوه می دهند، بل اذهان مردم ما را با تصورات نادرستی انباشته می کنند که حاصلی جز کینه توزی و دشمنی بی دلیل ملی و منطقه ای به بار نیاورده است، چنان که اینک بخش بزرگی از ایرانیان، حتی در میان اقوام غیر فارس، خود را فرزندان اشباح تاریخی با توانایی های افسانه ای در زمینه های گوناگون می شمارند و بدون اندک درنگی در مراتب زیستی موجود، تقصیر روزگار ناباب و نا به سامان کنونی را، نه حاصل پوریم، که متوجه ی اقوام دیگری می دانند که گویی در زمانی دور هستی آنان را جارو کرده و به باد سپرده اند!!!
پیش تر به سهولت معلوم شد و پس از این با وضوح بیش تر روشن می شود که ترکیب قومی و بومی کنونی، به علت امحاء کامل پیشینیان مان، در قتل عام پوریم، قدیم و کهن نیست و شامل مردم مختلفی است که از پس اسلام به داخل ایران خالی از سکنه، از همه سو، با کندی و چنان که پس از این خواهم گفت با کراهت و وحشت بسیار، مهاجرت کرده اند و از آن که شناخت مراودات ملی در میان آن ها، حتی در مقدار داد وستد کالا هم، عمر و آغازی دورتر از پانصد سال پیش ندارد و هنوز هم موفق به شناسایی رسمی و برابر حقوق یکدیگر، در زمینه های گوناگون، به عنوان گام نخست اتحاد داوطلبانه نشده ایم، پس اینک و به سعی ممتاز فرهنگ و تاریخ نویسان بیگانه مزدور کنیسه و کلیسا، مشتی افسانه ی کودکانه ی خفیف و عنیف را، ابزار خود ستایی های سفیهانه ی قومی قرار می دهیم، گرز فرضی رستم و افراسیاب را بر سر یکدیگر می کوبیم و در باب فرهنگ های نایافته ی کهن خویش داد سخن می دهیم و گرچه در این مسیر انگشت بلند اتهام به سوی فارسیان متکی به اسناد یهودیان پیش گفته دراز است، اما آن ترک مدعی قدمت حضور ۷۰۰۰ ساله در بین النهرین و یا کردی که خود را مانده ای از دوران مادان بی نشان می داند، به همان نسبت در ایجاد اغتشاش برای شناسایی یکدیگر مقصراند. هرچند به نظر می رسد که ادعاهای اخیر از سوی قوم پرستان غیر فارس، به عنوان بدلی در برابر قدرت نمایی های مضحک فارسیان و با همان شگرد و شبهه به کار رفته است.
بی شک این سخنان موی بر اندام کسانی می جهاند، که با دیدن نیزه ی دست سرباز سنگی نیمه تراشیده ای در تخت جمشید احساس غرور می کند و در عین حال که به اسلحه ی دست حاکمیت های این دوران و شمشیر موهوم بسته بر کمر عرب و چنگیز معترض است، معلوم نیست چرا بر تاخت و تاز اجداد فرضی خویش می نازد و اصولا چرا همانند بدویان، دیرینگی قومی را اسباب ریش سفیدی تاریخی و امتیاز می شمارد، آن هم زمانی که توانا ترین ملت کهن و مجتمع انسانی، با مظاهر و مفاخری زبده، که مورد ستایش توام با شگفتی تمام جهانیان است، یعنی مردم مصر را «عرب سوسمار خور» می نامد؟! آیا زمان آن نیست که گفت و گوی بر مبنای حضور نو و کهن را کنار بگذاریم و ارجحیت دیرپایی را، که حضور اروپای هشتصد ساله و روسیه و آمریکای ۵۰۰ ساله آن را به تمسخر می گیرد، فراموش کنیم و اگر توسل به این اعتبارات هم ضرورت است، دیرینگی اسلام را علم کنیم که فرهنگ مندرج در قرآن آن، تا عمق حیات آتی آدمی نیز، افتخار آفرین است.
اینک و از آغاز این بررسی جدید، بر آن گروه از صاحبان اندیشه که عنادی با حقیقت ندارند، لجوجانه علیه دانایی طغیان نمی کنند و اصراری برتوقف در دروغ ابراز نمی کنند، به آسانی مسلم شد که تحرک دوباره تاریخی و اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در جامعه ی کنونی ایران، پس از اقدام پوریم، عمری به زحمت ۵۰۰ ساله دارد و روابط بدون آثار پیش از آن، میان مهاجران ساکن شده در ایران، از مبداء اسلام، حتی شناسنامه ی بومی و قومی ندارد و صرف نظر از ترکان، که از آغاز با نام و عنوان دیرین خود، به ایران خالی مانده کوچ کرده اند، نام گذاری های کنونی بر لر و کرد و فارس و گیلک و مازندرانی و غیر آن، به خصوص که تذکرات و تقریرات کتاب ها و اصل آن ها را مجعول بدانیم، مستند دورتر از پانصد سال ندارد که اگر هر کدام به عمق ده هزار سال نیز به دور می رفتند، به قدر پر کاهی اختیار زیاده خواهی حقوقی و امتیاز طلبی قومی نداشتند و نمی توانستند مدعی دیگران باشند. مورخ همه را به اندیشه ورزی در این عمق دعوت می کند که اگر بنا بر شواهد و اسناد کنونی، بنیان گذاران روابط ملی و مذهب واحد و دولت سراسری را ترکان صفوی بشناسیم، پس ادعای دیرینگی فرهنگ و زبان فارسی، در اقالیمی چنین پراکنده و با مردمی از ریشه با یکدیگر بیگانه را، که در اصل حامل هویت و فرهنگ و سنت و زبان بیرون از این خاک بوده اند، چه گونه و با چه ضرورت و تمهید و به سعی چه کسانی میسر و ممکن کنیم؟
اینک ارتفاع دیگری می گیرم و شما را به گذر از پله فراتری بر این نردبان صعود به حقیقت فرا می خوانم که صورت ظاهر شناسایی بقایایی را دارد که مدارس و مراکز علمی و آموزشی نامیده اند و اعلام می کنم که تاکنون مخروبه ی کهنی را نیافته ایم، که با هرگونه ارزیابی، آن را یک مرکز آموزشی پیش از اسلام از مقطع پوریم بنامیم، چنان که شناخت مراکز و مدارس علمی و آموزشی پیش از پوریم ایرانیان، که به علامت وسعت تولید و تدارک هنر و تنوع فرا آوری تکنیکی و کاربرد خط و سنت نگارش و وجود پر عظمت معابد و مظاهر قدرت سیاسی و فرهنگی، نیاز به آن ها در دوران پیش از پوریم مسلم است و به سبب تخریب عمدی و حساب شده و دقیق یهودیان، که منجر به محو کامل آثار حیات و هستی بومیان و اقوام کهن ایران شد، دسترسی به نمونه هایی از آن، موکول به کاوش های موظف و معتبر است، که در شرایط موجود امیدی به آغاز آن نیست، پس جست و جوی مراکز و مدارس علمی و آموزشی، تنها از مبداء اسلام منطقی و میسر است و از آن که هیچ نمونه ی تولید مطمئن و مسلمی از تجمع بومی پیش از صفوی به دست نداریم و هیچ تمرکزی در این میان، فرهنگ مکتوب و مستقلی از خویش به جای نگذارده، پس مراکز آموزشی پس از اسلام نیز، تنها می تواند با پایه ریزی روابط عمومی و سراسری و پیدایی تولید و بازار منطقه ای ودولت سراسری و فرهنگ ملی همزمان شود که باز هم ابتدای آن را از آغاز دوران صفویه شاهدیم. آیا ظهور خط و زبان و مکتوبات منتسب به زبان فارسی را هم، فرآورده هایی از همین دوران بدانیم؟ ورود به پاسخ آن مهلتی مناسب می طلبد که به خواست و یاری خداوند فرا خواهد رسید. بدین ترتیب اگر آموزش و آگاهی عارضه ی آخرینی است که بر رخسار و روزگار مردمی صاحب امکانات فنی و اقتصادی و مراتب سیاسی موظف می دمد، پس انتظار یافتن مراکز آموزشی و علمی در سرزمین و شرایط و در میان جوامعی که هنوز کاروان سرا و حمام و آب انبار نساخته اند و شیوه شهر نشینی نمی دانند، کاری بی هوده و فاقد اساس است، زیرا که علتی برای نیاز و دولتی حمایتگر برای تدارک آن، پیش از ظهور صفویه نداریم و درست به همین سبب، صرف نظر از اوهامی در باب دانشگاه جندی شاپور و مراکز علمی منتسب به دولت های ناپیدای عمدتا سلجوقی و اتابکی، از قبیل و قماش نظامیه ها، که اسامی و ادعاهایی را به شماره هایی بس اندک در کتاب ها صاحب اند، عمده بقایای مراکز آموزشی و علمی موجود را، به تعداد بسیار و برابر فهرست مطول زیر، باز هم مانده هایی از اواخر دوران تیموری و عهد صفوی و دوران قاجار می شناسیم:
پلان سه بعدی مدرسه ی شاه زاده ی یزد، از بناهای دوره ی قاجار، با مساحت پنج هزار متر مربع
مدارس و مراکز اواخر تیموری و عهد صفوی: مدرسه ی غفاریه ی مراغه. مدرسه ی مسجد جامع مراغه. مدرسه ی جعفریه ی تبریز. مدرسه ی صادقیه ی تبریز. مدرسه ی طالبیه ی تبریز. مدرسه ی علوم دینی اهر. مدرسه ی مسجد جامع مهاباد. مدرسه ی آقا کافور اصفهان. مدرسه ی احمد آباد اصفهان. مدرسه ی اسماعیلیه اصفهان. مدرسه ی الماسیه ی اصفهان. مدرسه ی ترک های اصفهان. مدرسه ی نصر آباد اصفهان. مدرسه ی ایلچی اصفهان. مدرسه ی جده بزرگ اصفهان. مدرسه ی جده کوچک اصفهان. مدرسه ی جلالیه ی اصفهان. مدرسه ی چهار باغ اصفهان. مدرسه ی حاج حسین نورالدینی اصفهان. مدرسه ی ذوالفقار اصفهان. مدرسه ی ساروتقی اصفهان. مدرسه ی شاه علاء الدین اصفهان. مدرسه ی سلیمانیه ی اصفهان. مدرسه ی شاه زاده ی اصفهان. مدرسه ی شفیعیه ی اصفهان. مدرسه ی شمس آباد اصفهان. مدرسه ی عباسی اصفهان. مدرسه ی عربان اصفهان. مدرسه ی کاسه گران اصفهان. مدرسه ی مبارکه ی اصفهان. مدرسه ی ملا عبدالله اصفهان. مدرسه ی خالصیه ی اصفهان. مدرسه ی میرزا حسین اصفهان. مدرسه ی نوریه ی اصفهان. مدرسه ی نیم آورد اصفهان. مدرسه ی میان چال اصفهان. مدرسه ی هارونیه ی اصفهان. مدرسه ی ابدال مشهد. مدرسه ی بالاسر مشهد.مدرسه ی دو رد مشهد. مدرسه ی سید میرزای مشهد. مدرسه ی مریم بیگم خوانسار. مدرسه ی بهزادیه ی مشهد. مدرسه ی خواجه رضوان مشهد. مدرسه ی خیرات خان مشهد. مسجد باقریه ی مشهد.مدرسه ی صالحیه ی مشهد. مدرسه ی عباس قلی خان مشهد. مدرسه ی میرزا جعفر خان مشهد. مدرسه ی فاضل خان مشهد. مدرسه ی عوضیه ی قوچان. مدرسه ی فصیحیه ی سبزوار. مدرسه ی نجومیه ی گناباد. مدرسه ی حبیبیه فردوس. مدرسه ی غیاثیه ی خواف. مدرسه ی شاهرخیه ی بسطام. مدرسه ی خیر آباد بهبهان. مدرسه ی حاج فتح علی بیک دامغان. مدرسه ی خان شیراز. مدرسه ی منصوریه ی شیراز. مدرسه ی خان جهرم. مدرسه ی سعیدیه ی ارسنجان. مدرسه ی صالحیه ی کازرون. مدرسه ی پیغمبریه ی قزوین. مدرسه ی مسعودیه ی قزوین. مدرسه ی غیاثیه ی قم. مدرسه ی جانی خان قم. مدرسه ی خان قم. مدرسه ی مومنیه ی قم. مدرسه ی گنج علی خان کرمان. مدرسه ی محمودیه ی کرمان. مدرسه ی معصومیه کرمان. مدرسه ی شیخ علی خان کنگاور. مدرسه ی عمادیه ی گرگان. مدرسه ی چهار سوق بابل. مدرسه ی کاظم بیک بابل. مدرسه ی زنگنه ی همدان. مدرسه ی شیخ علی خان تویسرکان. مدرسه ی شفیعیه ی یزد. مدرسه ی باوردیه ی یزد. مدرسه ی خان زاده ی یزد. مدرسه ی خواجه ابوالمعالی یزد. مدرسه ی صاعدیه ی یزد. مدرسه ی چهار منار یزد. مدرسه ی قطبیه ی یزد. مدرسه ی سر بلوک یزد. مدرسه ی نصرتیه ی یزد. مدرسه ی مصلای یزد و ...
مدارس و مراکز پس ازصفوی (یکی دو تا زندی و افشاری و بقیه قاجاری): مدرسه ی شیخ بابای مراغه. مدرسه ی اکبریه ی تبریز. مدرسه ی تومانیان تبریز. مدرسه ی حاج صفر علی تبریز. مدرسه ی حسن پادشاه تبریز. مدرسه ی خواجه علی اصغر تبریز. مدرسه ی کاظمیه تبریز. مدرسه ی میرزا علی اکبر اردبیل. مدرسه ی سلطانی کاشان. مدرسه ی درب یلان کاشان. مدرسه ی صدر بازاراصفهان. مدرسه ی آقا بزرگ اصفهان. مدرسه ی رکن الملک اصفهان. مدرسه ی سید اصفهان. مدرسه ی دارالفنون تهران. مدرسه ی سپهسالار تهران. مدرسه ی شیخ عبدالحسین تهران. مدرسه ی صدر تهران. مدرسه ی فیلسوف الدوله ی تهران. مدرسه ی محمدیه ی تهران. مدرسه ی فخریه ی تهران. مدرسه ی مشیر الدوله ی تهران. مدرسه ی قنبر علی خان تهران. مدرسه ی حکیم باشی تهران. مدرسه ی خازن الملک تهران. مدرسه ی معیر الممالک تهران. مدرسه ی معمار باشی تهران. مدرسه ی امامیه ی شهر کرد. مدرسه ی حاجی آقا جان مشهد. مدرسه ی خان طبس. مدرسه ی سلطانیه ی بجنورد. مدرسه ی شریعتمدار سبزوار. مدرسه ی چهل ستون زنجان. مدرسه ی مسجد جامع زنجان. مدرسه ی ملای زنجان. مدرسه ی بازار شاهرود. مدرسه ی مطلب خان دامغان. مدرسه ی موسویه ی دامغان. مدرسه ی آقا بابا خان شیراز. مدرسه ی علمیه ی داراب. مدرسه ی امیر کبیر قزوین. مدرسه ی حیدریه ی قزوین. مدرسه ی سردار قزوین. مدرسه ی صالحیه ی قزوین. مدرسه ی مولا ی قزوین. مدرسه ی حاج سید صادق قم. مدرسه ی حاجی قم. مدرسه ی فیضیه ی قم. مدرسه ی دارالاحسان سنندج. مدرسه ی ابراهیم خان کرمان. مدرسه ی جم کرمان. مدرسه ی حیاتی کرمان. مدرسه ی کریم مینو دشت. مدرسه ی صدر رشت. مدرسه ی مستوفی رشت. مدرسه ی امام جعفر صادق بروجرد. مدرسه ی حجتیه ی بروجرد. مدرسه ی شاه زاده ی بروجرد. مدرسه ی صدر بابل. مدرسه ی آقا ضیاء اراک. مدرسه ی سپهداری اراک. مدرسه ی آخوند همدان. مدرسه ی شاه زاده ی یزد. مدرسه ی خان یزد. مدرسه ی ملا اسماعیل یزد و ...
تقریبا بیست و پنج درصد تمام مراکز آموزشی قدیم ایران، در اصفهان و از دوران صفوی به جای مانده است، که خود در زمره ی آخرین مهاجران به ایران، در دوره ی متاخر اسلامی اند، دوران چهارده قرنه ای که سایه ی کم رنگ و یا حکومت چند روزه ای هم از فارس ها در آن دیده نمی شود، که ناگهان در عهد رضا شاه ادعای مالکیت ایران را کرده اند! آیا هنوز آغاز بلوغ دوباره و پس از پوریم این سرزمین، به همت مردمی که در پی طلوع اسلام، در موج های کوچک، به این بوم کوچیده و در آن زیسته اند، معلوم نشده است؟! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در شنبه هجدهم آذر 1385 و ساعت 0:10
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۳
در پی طلوع اسلام، زمانی که بانگ بلند و آرام کننده ی اذان، اندک اندک سایه های ترس و خرافه را از محیط شرق میانه و اطراف آن دور می کرد، به تدریج و با تردید و تعلل و تاخیر، گروه های کوچکی از حوالی و همسایگان، پس از ۱۲ قرن سکوت، به خاک خالی مانده و به ظاهر نفرین زده ی ایران، از چهار سو کوچ کرده اند و آن یهودیان لجوج ایستاده در برابر پیامبر نیز، که با غیظ تمام، شاهد پیروزی و پذیرش اسلام، از سوی مردم ممتاز خطه ی ما و باز سازی و تجدید حیات شرق میانه، در روشنی تابناک قرآن بودند، در زمره ی نخستین گروه هایی قرار گرفتند که بار دیگر به ایران خزیدند و با راه نمایی تورات و خاطرات خاخام ها، به تبعیدگاه ها و مکان های استقرار پیشین، در شمال و جنوب و شرق و غرب و مرکز این سرزمین گسیل شدند و قلاع و پایگاه های جدید خود را بنا کرده و بالا بردند. قومی که به پیشینه ی این اقلیم و شقاوتی که علیه آن انجام شده بود، آگاهی کامل داشتند و طبیعتا و از آغاز، برای ایجاد امکان زیست بدون تنش خویش، مایل نبودند داستان آن گذشته ای که خود در خرابه ها مدفون کرده بودند و سرنوشت خونین بومیان کهن این سرزمین، برای تازه واردین شناخته و بازگو شود، چنان که هنوز هم تمایلی به انتشار این آگاهی در میان جوامع انسانی ندارند و برای اختفای آن نسل کشی بی منتها، سراسر تاریخ جهان باستان، از یونان و روم و مصر تا افغانستان و ایران و هند و خراسان بزرگ و جنوب روسیه و ارمنستان و کرانه های شرقی و غربی و جنوبی دریای خزر را، به افسانه های کثیف جاعلانه آلوده اند.
در این قسمت از بررسی جدید تاریخ پر از مصیبت و پوریم زده ایران، که دوران دراز دوازده قرنه ای را، در سکوت قبرستانی گذرانده بود، با حقیقت آشکار بی خدشه ای مواجهیم که انکار آن، با اعلام نادانی و غرض ورزی محض برابر می شود و آن نتیجه ای است که از بازبینی شکل گیری مجدد تجمع در ایران، پس از طلوع اسلام، به دنبال سکوت درازی که قتل عام پوریم بر آن حاکم کرده بود، به دست می آوریم.

نگاهی به نقشه ی بالا، ما را با موقعیت استقرار قریب ۶۰۰ قلعه ای آشنا می کند که ساخت آن ها بلافاصله از پس طلوع اسلام در ایران آغاز شده و اعجاب آور تر و روشنگرتر از این نیست که گرچه تاکنون احداث بناهای عام المنفعه و تدارکات زیر بنایی در ایران، چون کاروان سرا و پل و بازار و آب انبار و حمام و بنای مساجد اصلی و باشکوه را، آغاز شده از صفویه دیده ایم ؛ درمورد این قلاع، با قرائن کاملا معکوس مواجهیم و نیاز به آن ها را درصفویه، که به حوزه تمرکز و تولید شهرنشینی وارد شده اند، متوقف می بینیم. چندان که تمام قلعه های سوق الجیشی موجود در ایران، ساخت پیش از صفویه دارند! از واماندگانی که از این اشاره ی بی بدیل، که شناس نامه و آغاز دوران تمدن و حیات نوین و پس از پوریم ایران را عرضه می کند، چیزی نیاموزند، قطع امید کنید و آنان را در زمره ی حقوق بگیران موظفی که در این مورد جز به خواسته های کنیسه و کلیسا اعتنایی ندارند و یا دشمنان لجوج حقیقت قرار دهید، که برای حفظ نام و مقام، جز به داستان های یهود ساخته، در موضوع تاریخ ایران، به مطلب و مبحث و مدرک دیگری توجه نمی کنند.
در بررسی نسبتا طولانی که درباره ی قلاع ایران خواهم داشت، به خواست خدا، مطالبی را عرضه می کنم، که بدون واسطه و ابهام، اسرار و رموز بسیاری را از تاریخ ایران خواهد گشود. نخست این که به استثنای چند زیگورات ایلامی کهن و مرتبط با تمدن ایلامیان پیش از پوریم، انتساب حتی فقره ای از این قلاع، به دوران سکوت پیش از اسلام، جز حاصل ابراز علاقه شخصی و گروهی و حدس و گمان های ناسالم و بی اساس و ادله و الگو نیست و به یقین حتی ساخت خشتی از این همه قلعه را نمی توان به ماقبل اسلام برد. در حقیقت وجود این قلاع، چنان که در ادامه بررسی خواهد آمد، خود پاسخ بسیار محکم و معتبر و مقنع و موجهی بر این پرسش پیشین است که چرا مقدم بر استقرار دولت صفوی، در ایران چندان اثری از امکانات و ارتباطات اجتماعی در زمینه های اقتصادی و سیاسی و طبیعتا فرهنگی نمی بینیم؟ بر این قیاس، اگر حتی بخشی از این قلاع را به زمان پیش از اسلام منتقل کنیم، بنا بر توضیحات بعد، خود به خود، با نبود روابط گسترده ی اجتماعی در زمان به اصطلاح ساسانیان برابر می شود و باید همان شرایط اجتماعی و تاریخی را در دوران پیش از اسلام برقرار بدانیم، که نخستین مهاجران وارد شده به ایران، پس از طلوع اسلام با آن مواجه و به قلعه سازی و قله نشینی ناگزیر شده اند.
سپس به پراکندگی و کهنگی و نیز تعداد فراوان و غیر عادی این قلاع می رسیم که بیان واضحی در این باب است که این همه قلعه، جایگزین و لازمه ای ناگزیر، برای ادامه ی زیست در موقعیت سرزمینی است که اثری از شهرهای بزرگ و سیستم های معمول خدمات عمومی و خانه های اشرافی، تا دوران صفویه در آن ندیده ایم و از آن که حضور مهاجرانه ی انسان در این دوران، خلاف ۱۲ قرن پیش از اسلام، آثار متعدد و مسلمی از جمله همین قلاع را دارد، پس این که از همان قرون نخست اسلامی تجمع های انسانی در ایران را گرد آمده در قلاع می بینیم، گواه آشکاری بر محیط وحشتی است که نخستین از راه رسیدگان با آن رو به رو بوده اند و از آن که این قلاع نخستین را، بدون استثنا، فراز بلندی های غیر قابل دسترس و با تمهیدات متنوع و تعبیه ی الزامات مختلف، برای تسهیل در امر دفاع می بینیم، از گستردگی و عظمت بقایای آن ویرانی با خبر می شویم که آثار خود را بر ذهن وارد شوندگان به این خاک، در چهارده قرن پیش، بلافاصله و در همه جا، در همان نخستین دیدار از محیط، بر جا گذارده است؛ زیرا که قادر به تعیین موجب دیگری برای این گزینش و گریز آشکار به انزوا و احتیاط، برابر نخستین کلنی های وارد شده به این آب و خاک نیستیم.
در این جا مضمون پرسش تاریخی بزرگ و بروز کرده چنین است که از چه باب در سراسر ایران و از نخستین قرون اسلامی، صرف نظر از محیط و شرایط و امکانات جغرافیایی، تجمع های زیستی را پناه گرفته در قلاع و بر بلندی های دشوارگذر و برای غریبه ها، دور از دسترس می یابیم و انتخاب چنین شیوه ی نامعمول اسکان، از سوی مهاجران، که بی شک در سراسر جهان مشابهی ندارد و دشواری توسل و تدارک آن بر کسی پوشیده نیست، بر مبنای چه الزام و نیاز و ضرورتی پیش آمده است؟ آن چه در نگاه نخست مورخ را دچار حیرت می کند، رو به رو شدن با این نمونه ی حیرت انگیز و بی قرینه است که تجمع های تازه ی انسانی کوچ کرده به ایران، خلاف عرف و طینت، به اندیشه ی بار اندازی و توقف در محیطی با وفور خدمات طبیعی، چون چشمه و رود و علفزار و دشت های باز قابل کشت و گله داری و شکار نبوده اند، بل به عکس، با صرف نظر کردن عمدی و آشکار از این گونه مواهب و مایه های طبیعی، که در غالب موارد به وفور در فاصله ای نه چندان دور، دسترسی به آن ها میسر بوده، از همان بدو ورود، چنان که معماری این قلاع بیان می کند، بیش و پیش از همه در صدد ایجاد شرایط و امکانات به تر و مطمئن تری برای دفاع از جان خویش بوده اند؟ آن ها، چنان که اغلب در این قلعه ها به بقایا و لوازم آن بر می خوریم، زحمت حفر چاه آب در صخره و سنگ و تدارک چاله هایی برای ذخیره و جمع آوری آب باران را بر خود هموار کرده اند، اما کنار چشمه و یا رودخانه ی نزدیک به قلعه را برای اسکان خویش مناسب ندیده اند!؟ و چون نمی توان از نظر تاریخی، دلیل و بهانه ای برای این عزلت گزینی مدافعانه یافت، پس باید پذیرفت که انبوه خرابی های مانده بر زمین، که هنوز داستان واضح وسعت تخریب و کشتار پوریم را باز می گفت، در ذهن وارد شونده ای که پیشینه و تاریخ این سرزمین را نمی دانست، از آغاز ذهنیت حضور در حوزه ای نا امن را تلقین می کرد و به ایجاد تدارکاتی برای دفاع بر می انگیخت و از آن که این انتخاب نخست در فراهم آوردن امکانات پناه و دفاع، پدیده ای سراسری در ایران پس از اسلام است و شمال و جنوب و شرق و غرب ندارد، پس با به ترین و محکم ترین دلیل سرکوب و ویرانی و کشتار سراسری بی حساب، در ماجرای پلید پوریم مواجهیم، چندان که پس از دوازده قرن، هنوز چنان آثار آشکار و قابل دیداری بر زمین باقی داشته، که ریسک ورود به حوزه ی آن را با تدارک شرایط دفاع دائم توام کرده است و این همان رمز خالی ماندن دراز مدت این سرزمین از انسان و عدم علاقه به مهاجرت پیش از اسلام به حوزه ای است، که تنها ظهور فضای اسلامی در منطقه ی ما گشود، طلسم آن را شکست و گشود.
در عین حال، این که تا آخرین نمونه های این قلاع پیش از تیموری و صفوی را، فرآورده هایی با خشت و گل خام یافته ایم، اگر برابر معمول، پدیده های ناظر بر احوال تاریخی مردم ایران را تفنن زمانه نمی پندارید، مورخ می پرسد چه فضا و ضرورتی، انتقال این بار کلان و باور نکردنی خاک و گل را، به بلندی های صعب العبور و غالبا سنگی، برای کوچ کردگان به ایران، تا مدت های دراز، ناگزیر کرده و چرا سازندگان این قلاع در بنای آن ها، اعم از مصالح و اسلوب، علی رغم گذشت قرون، پیشرفت چشم گیری نکرده اند؟ اگر هنوز کسانی یافت می شوند تا ادعا کنند مردم ایران از ترس سپاه عرب و مغول و هلاکو و تیمور به قلعه هایی در قله های کوه ها کوچ کرده و پناه برده اند، نخست باید بدانند که ساخت این قلاع خلق الساعه نیست تا به محض دیدار دشمن تدارک شود و در مرتبه بعد ناگزیرند در کنار و یا لااقل قرینه نزدیک به هر یک از این قلاع، بقایای آن محیط زندگی پیشین و بیرون از قلاع مردمی را نمایش دهند که از ترس دشمن شمشیر به دست، به داخل این قلعه ها گریخته اند! باید کمی دیگر حوصله کنید تا معلوم شود ایران محدود به اجتماعات کوچک قلعه نشین و بدون محیط و امکان و نمونه ی تمدن و ثروت و تولید، از پس پوریم، هرگز آن جذابیت اقتصادی و فرهنگی و امتیاز طبیعی و جغرافیایی را نداشته است که همسایه ای را به تصرف آن تحریص و تشویق کند.

موقعیت دو قلعه ی دفاعی از قرون نخست اسلامی، که در ارتفاع ساخته شده و با موقعیت دیگر قلعه های قدیم ایران برابر است.

موقعیت دو قلعه ی اشرافی و اربابی از دوره ی قاجار که در دشت باز و با کاربرد غیر دفاعی و یکسان با قلعه های زمان خویش است
از میان بقایای قریب ۶۰۰ قلعه ای که در حال حاضر در سراسر ایران قابل شناسایی است و با صرف نظر از قلاعی که بدون عین قابل دیدار، تنها ذکری در کتاب های معمولا جعل شده قدیم دارند، تنها اندکی بیش از صد نمونه را ساخته هایی از پس دوران صفوی می یابیم و عجیب تر این که به زمان صفویه جز چند قلعه نساخته اند و نزدیک به تمامی قلاع جدید را برآمده هایی از زمان قاجار می بینیم. مقایسه ی معماری و موقعیت چند نمونه از این قلاع، برابر آن چه در بالا آمده، باز هم پرده های تیره ی دیگری را از برابر چشم مشتاقان دریافت حقیقت در باب تاریخ ایران بر می دارد و آن بیان این نکته ی بدیع است که قلاع پس از صفویه، درست خلاف نمونه های پیشین آن، کاربرد دفاعی ندارد، به جای ستیغ کوه ها، در دشت های باز و همعرض با موقعیت اسکان قبایل، کنار رودخانه ها و علف چرها بر پا شده و غالبا قرینه و نمایی است تا صاحبان قدرت محلی و خان ها و سران عشایر و زمین داران بزرگ، در شرایط نوین تاریخی و امنیت حاصل از تسلط دولت مرکزی و برقراری امکانات ذخیره ثروت، از راه داد و ستد و تامین نیازمندی های شهری و گله داری انبوه، درست همانند خانه های مجلل شهری، با ساخت این قلاع غالبا از نظر مصالح و معماری پرکار، که گاه در درون حصارهای آن کوچه و بازار می یابیم، نمایشی از قدرت عشیرتی و خانوادگی به راه اندازند. چنان که تمام هشت قلعه ی موجود در بوشهر و ده قلعه ی پراکنده در اقلیم چهار محال و بختیاری را، ساخته هایی اربابی و در جوار زندگی معمول ایل، از زمان قاجار می یابیم تا معلوم شود که قلعه های پس از صفوی، ماهیتا با قلاع دربسته و غیر قابل نفوذ برای بیگانه، در پیش از صفویه متفاوت اند و نشان دهد که این قلاع جدید نه ابنیه ای پرت افتاده و دور از دسترس و دفاعی، بل مظهری از تجمع ثروت حاصل از داد و ستد بندری و تجارت کالایی و یا فعالیت های عشیرتی و دام پروری و گلیم بافی و کشت و زرع است، که پیشاپیش امکان انتقال حاصل آن ها به بازار مصرف شهرهای تازه برآمده و بزرگ را، پل ها و جاده ها و کاروان سراهای صفوی فراهم کرده بود. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در دوشنبه بیستم آذر 1385 و ساعت 10:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۴
باید درباب قلاعی که به دنبال طلوع اسلام در این آب و خاک ساخته اند بیش تر بدانیم، که علائمی از نخستین تحرک دوباره ی انسان در سرزمین ایران را، پس از ۱۲ قرن سکوت، نمایش و برگ ناآلوده به دروغی از تاریخ پس از اسلام ایران را گزارش می دهند. مشکل پژوهش در باره ی تاریخ بی نقاب ایران و شرق میانه در این است که پیش از این یادداشت ها، هیچ مدخلی در این موضوع را با فرض وقوع پوریم بررسی نکرده اند، آمار مورد نیاز برداشت از مظاهر زیستی متاثر از پوریم را ارائه نداده اند و محققی از این دریچه به مسائل تاریخ ایران نگاه نکرده است؛ پس همه چیز را باید از آغاز و دوباره بخوانم و گرچه سرانجام کسانی، به سبب باور ساده لوحانه ی پیشین، دچار بیزاری از خویش می شوند، اما برای علاج سوداهای ناسالم و سرسام آور کنونی، چاره ای جز سریع و لاجرعه سرکشیدن این داروی تلخ حقیقت نیست، زیرا که دروازه ایران شناسی رسمی و موجود بر این روال و پاشنه می گردد که هر چاله معمولی و یا سنگ چین منادی و معرف عقب ماندگی و جعل، از قماش و قبیل پاسارگاد را، با هیاهوی فراوان، نشان تمدن باستانی ممتاز ایرانیان می دانند، یهودیان سریعا به ثبت جهانی می رسانند و آدم های ناوارد هندوانه در بغلی را وا می دارند تا با ورم تاریخی، کنار هر سنگ چکش خورده ی خودی، بی آن که هویت آن را بشناسند، یقه درانی کنند، نطق ملی سر دهند، سرسره بازی باستانی به راه اندازند، خود را به بهانه های خنده دار، طلب کار جهانیان بگویند، دست های شان را برای تصرف دارایی های عهد باستان دیگران، بر سبیل مالیخولیاهای خام، تا آن سوی صحرای شمال آفریقا دراز کنند و ظاهرا این بلایی است که انحصارا بر سر مردم ما فرود آورده اند و بس.
این جنگل عظیم ابنیه ی کهن تاریخی، که دوربین عکاس قادر به ثبت عرصه ی آن نبوده و تخت جمشید در برابر آن جز مخروبه ی مضحک نیمه کاره ای نیست، فقط گوشه ای از بقایای معماری یونانی - سلوکی در پالمیرای سوریه است، که افزون بر دو هزار سال، با ابهت نخستین خویش برپاست. در باره تاریخ ساخت این مجموعه، باز هم تاریخ نویسان پیرو کنیسه، سخنان سر در گم زیاد به زبان و قلم آورده اند و سرانجام نیز در نهایت نادانی بنای آن را، گرچه هر انحنا و درگاه آن با فصاحت تمام از هنر و معماری هلنی می گوید، به سلسله ی اشکانیان نسبت داده اند که خود بیابان گردانی بی سر و سامان می گویند و در سراسر ایران یک درگاه از این قبیل به یادگار ندارند!!! بی تردید آن امپراتوری بی بنیانی که سکه هایی به زبان یونانی با تاریخ گذاری سلوکی و ستایش خدایان هلنی و شعار زنده باد یونان را صاحب شده، جز این چاره ای نداشته که گوشه ای از معماری هلنی منطقه را نیز برای تطبیق با سکه های عاریه ای، برای خود بردارد و تمام این کاسه ی استفراغ و قی، واریز شده بر روی اسناد واضح تاریخی را، تنها از آن روی بر سفره ی نادانایی های باستانی ایرانیان گذارده اند که تعریف پیشینه ی این مردم، چنان شکل بگیرد که تصویری از آدم کشی پوریمی یهودیان، که منجر به ۱۲ قرن سکوت مطلق و غار و قلعه نشینی وارد شوندگان پس از اسلام بر این سرزمین شد، به نمایش عمومی درنیاید و مخفی بماند!!!
و این هم نمونه ی بسیار کوچک دیگری، از مجموعه ای بی انتها از ابنیه ی سلوکی، بنا شده در پترای اردن، که قصر صخره ای نام دارد، یکپارچه و بدون درز، از شکم یک قوز سنگی عظیم از مرمر سرخ بیرون کشیده اند، و به تعریفی هنر شناسانه و نه تاریخی، در مستند ممتازی که از تمام آن بنا موجود است؛ زیباترین، ظریف ترین و در عین حال پیچیده ترین ابنیه ی سنگی ساخت دست بشر، در تمام ادوار و در سراسر دنیا نامیده اند. از قبیل چنین آثار معماری هلنی، قصرها، معابد و ورزشگاه ها، که ساده ترین آن ها تیسفون در اطراف بغداد است، در گستره وسیعی از ترکیه تا لبنان و سوریه و اردن و مصر و جزایر مدیترانه و شمال آفریقا، با تنوع وشکوهمندی ممتاز، چندان فراوان است که مثلا موزه ی لیبی جز بقایای حضور یونانیان و رومیان در شمال آفریقا چیز دیگری برای نمایش ندارد و بدانید ترکان و لبنانیان و سوری ها و اردنی ها و مصری ها و مراکشی ها و لیبیایی ها، ذره ای ادعای بومی و قومی و ملی نسبت به این بقایا ندارند، با کمال احترام و حافظانه آن ها را هلنی و سلوکی می شناسند، نام شهر اسکندریه را مثلا با فرعونیه یا فرعون آباد تعویض نمی کنند، ابنیه بی بدیل هلنی ترکیه را به عثمانیان نمی بخشند و هیچ عربی گمان نمی کند که قصر سرخ پترا را اجداد او ساخته اند؛ چرا که ظاهرا ویروس این بیماری کشنده ی شعور را تنها به ذهن مردم ما و به دست چند یهودی استاد در فن جعل و دروغ، تزریق کرده اند که در نتیجه قرنی است گرفتار در تب تاریخی شدید، هذیان گویان، بر ارابه ی باد هوا سواریم، با خیالات خوش باستان ستایانه، در دو هزاره موجودیت سرشار از داستان و افسانه ی نادرست و ساخت یهود، از پوریم تا صفویه، سیر می کنیم، تا مگر در اندیشه و علت یابی این همه مخروبه ی به جا مانده از هستی کهن این سرزمین نباشیم، احساس خلاء تاریخی نکنیم و پرده از رسوایی یهودی پوریم برنداریم!
در یادداشت پیش با اوضاع واقعی نخستین تدارکات و تحولات پس از حضور مجدد انسان در ایران، به دنبال طلوع روشنایی اسلام، تا هشت قرن پس از آن، با خبر شدیم و هجرت کردگانی را شناختیم که از وحشت ابتلا به تجدید سرنوشت کسانی که پیش از آنان، در ویرانه های وسیع و بی حساب اطراف شان می زیسته اند، خود را به بلندی های دربسته ای رسانده و کشانده اند که مقصد اصلی برآوردن آن ها تدارک وسایل و سامانی برای قطع ارتباط مدافعانه با دیگران، در قلاعی از نظر معماری مستحکم و مقاوم در برابر تخریب زمانه و هجوم دشمنان و با تمهیدات و تدارکات جدا سرانه ی عمدی آنان آشنا نخواهید شد، مگر شرح نمونه هایی را، مثلا در آذربایجان و از جلد ششم مجموعه ی «دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوران اسلامی» ارائه دهم:
«قلعه ی آغجا، ورزقان: دسترسی به قلعه آغجا از طریق جاده معدن مس امکان پذیر است. این قلعه نسبت به جاده مزبور حدود ۵۰۰ متر ارتفاع دارد و به غیر از بخش جنوبی آن، در جهات دیگر پرتگاه بوده و با درختان جنگلی پوشیده شده است. تنها جهت جنوبی قلعه سطح شیب دار و قابل دسترسی دارد و احتمالا دروازه اصلی قلعه نیز در همین سمت قرار داشته است.
قلعه آق گنبد، جزیره اسلامی: بنای اولیه قلعه به قرون نخستین اسلامی برمی گردد. از این قلعه امروزه آثار چندانی برجای نمانده، شاید شهرت مدفون شدن گنجینه هولاکوخان مغول، ویرانی گسترده این بنا را سبب شده است. سه جانب این قلعه به پرتگاه منتهی می شود که این مسئله دفاع از قلعه را آسان می کرده است. در بخش جنوبی قلعه بقایای دیوار سنگی به عرض یک متر و ارتفاع باقی مانده ۳ متر دیده می شود.
قلعه آوارسین، کلیبر: صخره ای که قلعه بر بالای آن ساخته شده، بر تمام نقاط پیرامون اشراف دارد. بر فراز این صخره، قلعه در جهت شرقی ـ غربی و به ابعاد ۴۵� ۲۵۰متر ساخته شده که امروزه بقایای دیوارها، برج ها و تاسیسات داخلی آن بر جای مانده است. ضلع جنوبی قلعه مشرف به دره بسیار عمیقی است و سه جانب دیگر آن نیز به پرتگاه منتهی می شود. دسترسی به داخل قلعه از جهت شمالی و از داخل جنگل است. در این مسیر تعداد ۳۴ عدد پلکان در قسمت شرقی دیواره صخره ای کنده شده است. این راه پله تنها راه بزرو مانندی است که به درب اصلی قلعه منتهی می شود.
قلعه بابک، کلیبر: مرتفع ترین قله این بخش حدود ۳۰۰۰ متر ارتفاع دارد. دره های عمیق و گردنه های صعب العبور و خطرناک و پوشش جنگلی انبوه از دیگر ویژگی های این بخش از آذربایجان است. احداث قلعه ای نظامی و پناهگاهی مطمئن در این نقطه کوهستانی که دسترسی به آن، به ویژه برای لشکریان دشمن بسیار دشوار است، مطمئنا با مطالعه و بررسی صورت گرفته است، چرا که حفاظت از این قلعه با تعداد کم نیرو امکان پذیر بوده است.
قلعه بختک، ملکان: قلعه بر بالای صخره سنگی که وسعت چندانی ندارد، به صورت شمالی ـ جنوبی ساخته شده و دسترسی به سطح آن تنها از طریق باریکه راهی خطرناک که به صورت راه پله ای در صخره کنده شده، امکان پذیر است. جهات دیگر این صخره پرتگاه و دیواره صخره ای است. راه پله مذکور متشکل از ۲۵۰ پله است که طول آن ها در نقاط مختلف بین یک متر تا ۲۰ سانتی متر و ارتفاع هر کدام از آن ها از ۳۰ تا ۱۰ سانتی متر متغیر است. موقعیت قلعه پشتو بر روی این صخره به مدافعان آن این امکان را می داده تا با نیرو و امکانات اندک از قلعه در برابر دشمنان دفاع کنند.
قلعه یکان، یزید قلعه سی، کلیبر: وضع طبیعی صخره و طرز وقوع آن و همچنین دیواره های غیرقابل نفوذ، مکان مناسبی را برای ساخت قلعه و پناهگاه نظامی فراهم آورده است . کوه قلعه پیکان در قسمت شرقی و جنوبی خود دارای دیواره های غیرقابل نفوذی است و تنها یک معبر از سمت شمال غرب دارد. قسمت فوقانی کوه به صورت سه سطح یا طبقه است که در هر سطح تاسیسات دفاعی ساخته شده است. در بلندترین طبقه، باروی قلعه دور تا دور لبه کوه را فرا گرفته است.
قلعه دختران ملکان: قلعه دختران ملکان بر بلندای چندین قله که به شکل نعل اسبی به هم پیوسته اند و دهانه آن به سمت جنوب است، قرار دارد. ارتفاع کوه و قلعه روی آن در قسمت دهانه کم تر است و این ارتفاع با شیب تندی تا قسمت مرکزی افزایش می یابد. شکاف های صخره در این قلعه با سنگ های تراشیده و به ابعاد مختلف مسدود شده است.
قلعه سنگ،داش قلعه ضحاک، عجب شیر: تنها یک راه دسترسی از جانب شرقی و پشت روستای بازار دارد و بقیه جهات آن پرتگاه بوده و بدون تجهیزات کوهنوردی غیرقابل صعود است. با توجه به این وضعیت قلعه در جهات مختلف نیازی به برج و بارو و استحکامات اضافی نداشته و بقایای برج های موجود نیز عمدتا جهت دیده بانی است.
قلعه سنگ، میانه: قلعه سنگ در زمینی به مساحت ۵ هکتار و بر روی صخره ای که صعود به بالای آن تنها از جانب شمال غربی امکان دارد، ساخته شده است. در این سمت با کندن پلکانی در بدنه صخره ای، دسترسی به بالای صخره را ممکن ساخته اند.
قلعه علی بیک، علمدار: ساختمان قلعه علی بیک بر پستی و بلندی های کوه بگونه ای بنا شده که دسترسی به آن غیر از دو راه کوهستانی، غیر مقدور می باشد. مصالح مورد استفاده در قلعه، سنگ لاشه و به مقدار کم تری سنگ تراشیده با ملات ساروج است.
قلعه قهقهه، اهر: از درگاه قلعه که دامنه آن کوه است تا فراز قلعه راهی است سربالا تا نیم فرسخ در غایت تنگی که عبور یک سوار از آن ها در نهایت دشواریست که یک نفر مانع خروج کثیر می تواند باشد.
قلعه نودوز، قلعه داغ، اهر: دسترسی به این قلعه تنها از یال شمالی کوه امکان پذیر است که با ایجاد دیواره بلندی این راه مسدود شده است.
قلعه بردینه، بوکان: قسمت فوقانی تپه، صخره ای است و دسترسی به بالای آن تنها از یک جهت امکان پذیر است. در این جهت با ایجاد راهی به دروازه قلعه که به صورت راه پله ای در صخره کوه تراشیده شده، می توان رسید.
قلعه جم جم، ارومیه: بقایای این بنا بر فراز کوهی در ۲۶ کیلومتری شهرستان ارومیه و بر سر راه این شهر به اشنویه و در نزدیکی روستاهای تفمترو، بزرگ آباد و پولاوده واقع بوده و به نام های «شهر خرابه»، «قلعه خرابه جم جم» و «قلعه خرابه دفمدم» نیز شهرت دارد. طول قلعه در حدود یک کیلومتر و عرض آن در حدود ۳۰۰ متر و ارتفاع آن از سطح جلگه در حدود ۲۰۰ متر است. دیواره های صخره ای کوه حفاظ طبیعی برای قلعه به وجود آمده است. از این قلعه می توان تمامی مناطق پیرامون را تا مسافت بسیار در معرض دیدی قرار داد. صعود به قلعه دم دم از طرف جنوب و شمال تقریبا محال است زیرا این دو جبهه از تخته سنگ های عظیم و یک پارچه با دره های عمیق تشکیل یافته است... قلعه مذکور بر بالای کوه بلندی از سنگ یکپارچه طولانی کم عرض واقع شده که سطح آن پشت ماهی است که طرف شمالی و جنوبی آن دره عمیقی است که از پایین به بالا جزء با نردبان خیال نتوان رفت و از غایت ارتفاع محتاج به حصار نبوده و حصار نکرده، از دو طرف دیگر که عرض قلعه است شرقی آن در بلندی است که به جبال اتصال دارد و حصاری مرتفع و بروج عالی ساخته یک دروازه دارد و ضلع غربی آن به زمین نزدیک تر است و حصار استوار ترتیب داده یک دروازه در جانب جنوبی قلعه قرار دارد که از دروازه تا روی زمین راهی است در میان سنگ در نهایت تنگی و پیچ و خم که عبور یک سوار از آن جا به غایت دشوار است.
قلعه ساری قورخان، تکاب: بخش فوقانی تپه ای که قلعه بر روی آن قرار گرفته به صورت صخره ای لخت است که تنها از باریکه راهی و با پلکان سنگی ایجاد شده در آن، به بالا می توان راه یافت. اضلاع دیگر به صورت پرتگاه بوده و امکان صعود از آن ها بدون تجهیزات کوهنوردی مقدور نیست. در نقاطی از این دیواره صخره ای که امکان نفوذ وجود داشته با احداث دیواره های مستحکمی، آن را نفوذناپذیر ساخته اند.
قلعه کاظم داشی، ارومیه: بر سطح این قلعه که تنها از طریق یک ورودی و جاده سنگی به کنار دریاچه متصل می شود، بقایای ساختمان هایی از سنگ های بزرگ تراشیده به چشم می خورد. در بالای این قلعه همچنین حوضچه ای به طول و عرض ۵/۲ متر و عمق ۸ متر وجود دارد که آب حاصل از بارندگی در آن جمع آوری می شده است.
قلعه ماران، نقده: سطح قلعه در حدود ۱۳۵ متر طول و ۵۵ متر عرض دارد. در قسمت غربی، دیواره صخره ای کوه به ارتفاع ۱۵ متر، حفاظ طبیعی برای این قلعه به وجود آورده است. بر طبق نوشته «تاریخ مفصل کردستان» امیر بداق بن میر ابدال در دوره صفویه ماران را در تصرف داشت و آن را تعمیر کرده است.
قلعه ارشق، مشکین شهر: قلعه ارشق از سه طرف به پرتگاه عمیق کوهستانی منتهی می شود و تنها از بخش شرقی می توان بدان دسترسی پیدا کرد.
قلعه دیو، مشکین شهر: در قسمتی از کوه که مشرف به رودخانه و پرتگاه است، با ایجاد دیواری سنگی و پشت بنددار شکاف های طبیعی و حفره های کوه را گرفته و مسدود ساخته اند. طول این دیوار در کل به ۵۰۰ متر می رسد. دیوار مزبور از تخته سنگ های فرم داده شده و به صورت خشکه چین ساخته شده است.
قلعه قشلاق زاخور، مشکین شهر: قلعه قشلاق زاخور بر روی صخره و در ارتفاع ۲۰۰ متری از پای کوه قرار گرفته و سه جانب آن به پرتگاه منتهی می شود و تنها از یک سمت و توسط راه صعب العبوری می توان بدان راه یافت».
آیا در این تصاویر جز اصرار از روی ترس، در جدا سری و انفراد دیده می شود و اگر در قرون نخست اسلامی جدای این قلعه ها، مکان دیگری برای تمرکز آدمی در ایران نیست، پس چه گونه می توان از چنین مجموعه های زیستی پرت افتاده و انزوا جو، سلاطین قدر قدرت شمشیر به دست فاتح هند و از چنین منافذ عبور مناسب گذر یک فرد، جنگ جویان بی شمار و در حیطه هایی فاقد یک مزرعه جو ، گنج های چند میلیون دیناری بیرون کشید و از چه طریق گستردن زبان یکسان و فرهنگ و هنر ملی در این واحدهای پراکنده، که هر بخش آن از حاشیه ای به ایران کوچیده اند و راهی به روی بیگانه ای نمی گشایند، ممکن می شود؟ پس برای جواب حوصله کنید تا به خواست خدا، همراه هم در مراتب بس شگفت آور دیگری از تاریخ بی دروغ ایران وارد شویم. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385 و ساعت 12:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۵
زمانی که این بررسی بسیار مفصل و متمایز به پایان رسید و به خواست خدا، با وضوح کامل و بی کم و کاست بر همگان معلوم شد که یهودیان در اقدام پلید پوریم و با قتل عام کامل مردم ممتاز شرق میانه، چنان ضربه ای بر پیکر تمدن و تاریخ بشر وارد آورده اند که آدمی، در عین نا آگاهی به منبع این آسیب عمومی، هنوز در حال پرداخت تاوان و رفع ضایعات آن است؛ آن گاه با گذشت زمان، شاید که سپاهی از محققان نواندیش پدید آیند تا به تدریج و درکوششی مشتاقانه و مداوم، بر مبنای داده های این تجسس تازه، کارنامه ی سیاه حضور یهود در میان جوامع بشری را بگشایند، ابعاد خیانت آنان به آدمی و به میزبانان خویش را آشکار کنند و روایتگر مصیبت عظیمی شوند که احتمالا تصویر و مبحث زیر، بیان گوشه و نمونه ی آن سرنوشتی است که بومیان کهن و قتل عام شده و اجداد از دست رفته ی ایرانیان، در مواجهه و چاره اندیشی برای مقابله با رخ داد پلید پوریم، از سر گذرانده اند.

«قلعه زیرزمینی گلستان، نیر: غار یا دژ زیرزمینی گلستان در کنار روستای گلستان و ۱۲ کیلومتری شمال شرقی شهرستان نیر واقع شده است. دهانه این غار در دامنه جنوبی کوهی موسوم به قفرقچی داغ قرار دارد که به صورت دو منفذ کوچک است. از منفذ سمت چپ به صورت سینه خیز می توان وارد غار شد و پس از طی ۳ تا ۴ متر وارد تالار وسیعی به طول ۱۸ متر شد. از داخل این تالار ۶ تونل در جهات مختلف کنده شده که برخی به اتاق های کنده شده منفرد منتهی می شوند، اما برخی دیگر به اتاق هایی منتهی می شوند که داخل آن ها نیز تونل هایی وجود دارد. از موارد جالب توجه در این مجموعه، چاه های متعددی است که در کف و مدخل فضاها و نیز در وسط تونل ها کنده شده اند. این چاه ها احتمالا برای به تله انداختن دشمنان، مخفی شدن و یا مخفی کردن اموال کاربرد داشته است. راه دسترسی به تعدادی از فضاها نیز به صورت چاهی در کنج اتاق ها کنده شده است. به دلیل پیچیدگی و گسترش این مجموعه که امروزه تنها بخش مرکزی آن شناسایی شده، احتمال می توان داد از آن به عنوان یک مجموعه نظامی، پناهگاه و غیره استفاده می شده است. در خصوص تاریخ گذاری مجموعه مدرکی در دست نیست و احتمال می توان داد از ساخته های قبل از اسلام باشد».
(دائرة المعارف بناهای تاریخی ایران در دوران اسلامی، جلد ششم، ص۴۸)
این مجموعه را نه در فراز کوه های استان اردبیل کنونی، که در زیر زمین دشت های آن ساخته اند و شمای بالا، که تنها ترسیمی از بخش مرکزی آن است و فلش های نقشه، ادامه و محدوده ی نامعینی را در جهات مختلف نشان می دهد، پانصد متر مربع مساحت دارد. مجموعه را می توان به دلایل چند، تدارک یک مخفیگاه برای گریختگان از پوریم شناخت و چون یابندگان این زیستگاه زیز زمینی، کم ترین تصور تاریخی از آن قتل عام نداشته اند، از این باب بدون بررسی مانده است. نکته ی عجیب، پهنای بس اندک ورود و خروج است که به زحمت کفاف عبور یک جثه ی معمول را می دهد و این مطلب همان اندازه در اختفاء و دفاع مهم است که تله ای برای ساکنان آن محسوب می شود، زیرا در صورت شناسایی چنین پناهگاهی مسدود کردن همین دو باریکه ی ورود و خروج، برای مدفون کردن ابدی ساکنان درون آن کافی است. سر انجام و عاقبتی که وقوع آن برای ساکنان این قلعه زیر زمینی محتمل و ممکن تر می نماید و آشکار است که پناه بردگان به این راهروی زیر زمینی، از قتل عام سالم نجسته و در نجات جان، از انتقام جویی یهودانه گروه تصفیه پوریم و در بازگشت به زندگی معمول موفق نبوده اند، زیرا سازندگان چنین مجموعه ی عجولانه ای در زیر زمین، که در موقعیت خود بالنسبه مهندسی است، در صورت نجات و رفع خطر و ایجاد آرامش و آزادی و احساس امنیت، به آسانی قادر می شدند که در زمین اطراف این پناهگاه موقت و یا حتی بر روی آن، شهری بسازند که برای جغرافیای تاریخ قابل شناخت شود، شهری که هرگز نیافته ایم. زیرا مسلم است چنین زحمت توان فرسایی را برای تفریح و سرگرمی به جان نخریده اند و پرداختن به این اقدام دشوار و بی مثال، هدفی جز پنهان ماندن از دیدگانی خون ریز نداشته است، عرصه و صحنه ای که جز مورد قتل عام پوریم، بر هیچ دوره ای از تاریخ ایران پیش و یا پس از اسلام ضرورت و مصداق ندارد و منطبق نیست. آیا این همه افسانه ی هجوم موهوم به ایران را، به عنوان پوشش و پاسخی برای یافت شدن احتمالی این گونه مراکز اختفاء علم نکرده اند؟!!
پس تدارک چنین سرپناه مفصلی، که هدف نخستین آن مطلق اختفای جمعی و برای زمان دراز و نه ایجاد وضعیت دفاع است، به خوبی شرایطی را تایید می کند که در آن صرف دیده شدن، موجب انهدام می شده و معکوس موقعیتی است که مهاجران پس از اسلام قلاع را براساس دفاع و بربلندی های به آسانی قابل دیدار بنا کرده اند. برای روشن تر شدن موضوع باید وسایل مکشوفه در این زیستگاه زیرزمینی، دوران شناسی و وضعیت استقرار جنازه های احتمالی و نحوه ی مرگ آن ها شناسایی می شد. معماری این مجموعه، گرچه نشان از ساختی شتابان و توسعه یافتگی تدریجی و بدون پلان اولیه دارد، اما در عین حال از وجود اندیشه ی منظم ریاضی و پیشینه ی شناخت سازندگان آن از امکانات محلی، برای حفاری در مکانی مناسب و بدون عوارض زمین خبر می دهد که به طور طبیعی در عهده و اختیار و مورد نیاز از راه رسیدگان نبوده است. شاید هم یابندگان این قلعه ی زیر زمینی، که به طور معمول باستان شناسان خودی و بیگانه ی مارک کنیسه و کلیسا خورده اند، از آن که با ماجرای پوریم نا آشنا نبوده اند، از ادامه اکتشاف این مجموعه نادر صرف نظر و گزارشی از یافته های آن منتشر نکرده اند تا دوران شناسی دقیق تر آن میسر نباشد. آیا ممکن است در جایی از این مغاره ی ظاهرا وسیع و طویل، لوحه و یادگار نبشته ای، مثلا به خط اورارتویی، متضمن شرح و یا اشاره ای به پوریم یافت شود و آیا چه مقدار از این گونه مقدمات برای گریز از قتل عام پوریم، به علت بی اعتنایی و ناباوری، هنوز نامکشوف مانده و اگر غالب نزدیک به تمام غارهای طبیعی در ارتفاعات و دره ها و درون جنگل های ایران را نیز سرپناهی با آثار زیست موقت و توده هایی از اسکلت انسانی یافته ایم، که در مقیاس و مدتی مطابق با تدارکات همراه گروه زنده بوده اند، آن گاه بپرسیم چه زمانی بررسی این گونه بقایا، بر اساس امکان آن رخ داد پلید و شناخت وسعت نسل کشی عمدی پوریم، آغاز می شود؟!
بنا براین مراتب، تصویر تاریخ واقعی ایران، از آغاز ظهور مزدوران هخامنشی، که سرانجام به اقدام پلید پوریم انجامید، تا عمق دو هزار سال، تا پیدایش دولت صفویه، جز نمایش صحنه هایی از تجاوز و مقاومت و قتل عام و ستیزه نیست و جز ویرانی و نابودی و مرگ و انهدام و ترس و اختفا، کم ترین اثری از هستی آزاد و مراتب رشد مردمی نمی یابیم که برابر فهرست سنگ نوشته ی داریوشی بیستون و یافته های باستان شناسی مطمئن، در حجم سی ملت و قوم و ملت تولیدگر و با فرهنگ و هنرمند و استقلال طلب، تا زمان وقوع پوریم، در مدارج عالی تمدن و تولید می زیسته اند. در عین حال دشواری بررسی کامل و دقیق قلاع ساخته شده ی دوران اسلامی ایران در این است که غالب این قلاع در طول هزار سال و به وسیله ی نسل های متمادی مورد استفاده بوده اند و گرچه در میان آن ها از قلعه ی ۲۵۰ متری، همانند قلعه بلده نور، تا قلعه ای با مساحت بیش از یک میلیون متر، چون قلعه بختک ملکان در آذربایجان شرقی، یافت می شود، اما بررسی تاسیسات داخلی این قلاع، موی بر اندام محقق می جهاند، زیرا در هیچ قلعه ی پیش از صفوی، جز گودال روباز ذخیره ی آب باران و یا آب انبارهای مسقف و ندرتا مکانی برای انبار کردن گندم و جو، ابنیه ی عمومی دیگری احداث نکرده اند و اثری از حمام و مسجد در آن ها نیست!!!؟ آیا همین نشانه کوچک، آتش در اوراق سراپا دروغی نمی زند که مدعی هجوم مخرب عرب مسلمان شمشیر به دندان، به سرزمین ساسانیان است، تا چنان که مشهور و معمول کرده اند، مردم را ظالمانه و با زور به پذیرش اسلام وادارند؟ آیا اسلام بدون مقدمات طهارت و مراکز عبادت معنا می گیرد و زندگی مسلمین بدون نیاز به مسجد و حمام می گذرد؟! این اشاره را آن گاه در اندازه ی یک دوره ی کامل تحقیق آزاد، مفید و موثر می یابیم که در این قلاع آثاری از هیچ نیایشگاهی، اعم از یهودی و مسیحی و بودیسم و آتش پرستی دروغین زردشتیان نیافته ایم! در این صورت اگر بر فرض این قلاع را برساخته ی دفاعی بومیان قدیم در برابر هجوم مسلمین بدانیم، پس این قلعه نشینان در کجا و چه گونه از خدای خود استمداد می کرده اند و اگر دیرینه و پشتوانه ی بومی داشته اند، چرا بر سر کوه ها رفته و معتقدات ایمانی خود را علنی نکرده اند و اگر این گریزی از سوزش شمشیر عرب مسلمان است، پس نیازمندان به این همه قلعه برای پناه، چرا ده شهر پیش از قلعه نشینی ندارند؟ و اگر این قلاع را مراکزی برای استقرار نو مسلمانان از راه رسیده بدانیم، پس این پیروزمندان به جای اشغال شهرهای شکست خوردگان، چرا به ارتفاعات پناه برده اند و بر سئوالات این را هم اضافه کنید که از چه باب سطح زندگی عمومی در این قلاع از آغاز اسلام تا ظهور صفویه سر مویی تغییر نکرده است؟!! این مولفه ای آشکار در اثبات بی هویتی تمام و پراکندگی کامل مبنا در نزد مهاجران به ایران خالی از سکنه در آغاز طلوع اسلام و نیز قبول نبود ارتباطات موجب توسعه و پیشرفت در میان مردم ساکن این قلاع، تا میزانی است که حتی دسته بندی فرهنگی و اعتقادی و قومی و قبیله ای آنان نیز میسر نیست، زیرا جز یک مورد استثنا، که شرح آن را بیاورم، در هیچ یک از این قلاع نشانه های معمول شناخت ماهوی ساکنین آن را، از نوشته و شیء، به دست نیاورده ایم.
بدین ترتیب به الگوی محکم و مدرک مسلم دیگری دست می یابیم که ضرورت بازبینی تاریخ ایران پس از اسلام، بر مبنای قبول رخ داد پلید پوریم و مهاجرت دسته های پیشاهنگ همسایه به داخل نجد خالی مانده ی ایران را مسلم و توسل به ادعاهای کنونی در باب نحوه ی ورود اسلام به ایران و تلاطمات سیاسی - اجتماعی پس از آن را محدود و قبول دولت صفویه به عنوان آغازگر دوباره ی حیات اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی و مذهبی ایرانیان، دو هزاره پس از پوریم را، القاء می کند. مورخ در این مرحله می پرسد اگر ساخت مساجد بزرگ ایران را، به تعداد محدود و معین، آغاز شده از قرن پنجم هجری و اوج آن را باز هم به دنبال ظهور صفوی شاهدیم، پس آن غازی شمشیرکش اسلام، محمود غزنوی، که می گویند به دفعات تا هندوستان تاخته و سرودن شاه نامه را به مبلغ گزاف سفارش داده، بارگاه خود را کجا و در کدام بنا بر پا کرده، شب را با ایاز و دیگران زیر چه سقفی گذرانده و آن شاعرک که خواب در کنار تنور را در تقابل با شب خز و سمور محمود به مقابله ی منقدانه گرفته، نظر به کدام بنا داشته، محمود در چه مکان به گور رفته و چرا در حیات و حکومت ظاهرا متعصبانه نسبت به اسلام او، از حاصل آن همه غارت خیالی که در هند کرده، فرمان ساخت مسجدی را به هند و یا لااقل به غزنه نداده است تا مغولان به گمان مورخین یهود، از خدا بی خبر، تسامح و سهل انگاری این متعصب در اسلام را جبران کنند و این همه مسجد و مقبره ی خیره کننده در پهنه ی هند بسازند؟!! چنان که همین محمود و کسان دیگری را بر دار کشنده ی پیاپی شیعیان ایران می گویند تا فقدان فرقه ای از شیعیان، پیش از صفویه در این جا را توجیه کرده باشند. پس به افسانه های کنونی که در باب مراتب تاریخی پس از طلوع اسلام، همانند آن چه درباره ی امپراتوری های مقوایی پیش از اسلام ایرانیان، سبد بافی کرده اند، توجهی نکنیم که ابزار و شگردی برای محو آثار و عواقب پوریم ارزیابی می شوند و به هستی و هویت واقعی خویش بپردازیم که می تواند اساس اتحاد ملی و همآهنگی اسلامی در منطقه قرار گیرد.
اینک به سیاهه ای بپردازم که بقایای تاسیسات عمومی مختصر و محدود در این قلعه ها را فهرست و به شرح چند نمونه از همان منبع پیشین قانع شوم که زمان ابداع این تاسیسات عمومی را بیان می کند: در میان این همه قلعه تنها پنج نمونه، قلعه ی چهریق در آذربایجان، قلعه ی بردوک در ارومیه، قلعه ی قورتان در اصفهان، قلعه ی ایزد خواست در راه فارس و قلعه سنگ سیرجان در کرمان، بقایایی از بنای مسجد نشان می دهد، که جز یکی، که منبری سنگی چند پله و چنان که به شرح بیاورم، نامطمئن و نامعلوم، از قرن هشتم هجری دارد، احداث دیگر مساجد قلعه ای به دوران پس از صفویه محول است؛ ده قلعه را با بقایای حمام و غالبا منحصر به پس از صفویه دیده ایم؛ دو قلعه بقایای کوره ی سفال پزی دارد و فقط در قلعه ی شیروان نشانه هایی از کوره ی آجر پزی سراغ کرده ایم و همین!
«قلعه بردوک، ارومیه: قلعه بردوک در دوره صفوی و برای کنترل این تنگه، بر بالای کوه مشرف بر آن ساخته شده است. بقایای معماری بر جای مانده در این محل مشتمل بر برج و بارو و تاسیسات داخلی آن، آب انبارها، ساختمان سه طبقه و برج دیده بانی است.... در دامنه شرقی کوه و به فاصله ۵۰۰ متری قلعه، بقایای مسجد زیبایی قرار دارد که بر اساس کتیبه تاریخی موجود، دو سال بعد از بنای قلعه ساخته شده است. مجموعه بناهای قلعه بردوک به شماره ۱۷۲۲ در فهرست آثار ملی به ثبت رسیده است».
«قلعه سنگ سیرجان در میان دشت مسطحی، بر روی یک تپه ی صخره ای از سنگ آهک سفید که بلند ترین نقطه ی آن از سطح زمین های اطراف حدود صد متر است، ساخته شده است. ابعاد این قلعه با احتساب دیوارهای پیرامون به ۴۰۰�۳۰۰ متر می رسد و به جهت قرار گرفتن در دشتی مسطح اشراف کامل بر مناطق پیرامون دارد... در جبهه جنوبی صخره، مکان دره مانندی وجود دارد که به مقتضیات طبیعی اکثر آب های جاری حاصل بارندگی از آن محل جریان می یابد. سازندگان قلعه در تنگ ترین قسمت دره، دیواری با آجر و ملات ساروج ساخته اند تا آب جاری را جمع آوری و به مصرف قلعه نشینان برسانند... در شرق آب انبار یا حوضچه، کتیبه ی محو شده ای وجود دارد که در اصل به خط ثلث نگارش یافته بود و حکایت از ساخت حمامی توسط امیر اعظم حسین بن علی می کرده است. سر پرسی سایکس که در دوره ی قاجار از این محل بازدید کرده، تاریخ کتیبه را ۴۲۰ تا ۴۳۰ هجری دانسته است. خرابه های این حمام که داخل یکی از غارهای صخره است، هنوز دیده می شود. یکی از آثار قابل توجه قلعه سنگ سیرجان، منبری سنگی و چند پله است که بر یک طرف آن کتیبه ای حجاری شده است. این منبر در قسمت شمالی قلعه و ۵ متری حصار داخلی و احتمالا در مکانی که در گذشته مسجد بوده قرار داشته است. ارتفاع این منبر که دارای ۸ پله می باشد، ۲ متر است. متن کتیبه ی منبر در پنج سطر و به خط ثلث نگاشته شده و در آن نام عماد الدین احمد و تاریخ ۷۸۹هجری خوانده می شود. رو به روی این منبر و به فاصله ی ۴ متری آن، پایه ستون سنگی و مکعب شکلی وجود دارد که احتمالا مربوط به مسجدی بوده است. پرویز ورجاوند در مقاله ی خود احتمال داده است که منبر مذکور در اصل آتش دانی از نوع دوران هخامنشی بوده است که بعدها از آن به جای منبر استفاده کرده اند».
باز هم تکه سنگ بی صاحبی پیدا شد تا علی رغم پله ها و کتیبه ی آن، جاعلان دست تنگ مانده ای، از قماش ورجاوند، از سر ناچاری، آن را به سود دین بدون آثار هخامنشیان مصادره کنند و نادان دیگری با نام سر پرسی سایکس، بدون این که لااقل تاریخچه ی کاربرد خط ثلث را بداند، بر قطعه سنگ ناخوانای دیگری، فضولانه و از سر نافهمی تاریخ نقر غلط بگذارد. اما اگر تمام این داده ها و از جمله مکان شمالی این به اصطلاح منبر و پایه ستون نزدیک به آن را معتبر بدانیم، پس بدون تردید این منبر کاربرد وعظ در مسجدی قدیم را نداشته است که مستمعین مقابل منبر را باید رو به قبله نگهدارد؛ قبله ای که نزد مسلمانان، بنا بر موقعیت مضبوط این منبر سنگی و ستون ضمیمه ی آن، رو به شمال سیرجان نیست! و جالب تر این که این منبر را، به علت نزدیکی اش با حصار قلعه، نمی توان در حالتی قرار داد که مستمعین مقابل آن، به گونه ای رو به قبله بنشینند!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه بیست و چهارم آذر 1385 و ساعت 19:30
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۶
این بررسی های جدید، براساس و استناد به بقایای آثار و ابنیه ی تاریخی مانده بر زمین تنظیم شده، که برای محقق وسیله ی رصد محیط و سنجش توان فنی و فرهنگی در اجتماع معینی است. مورخ قدرت دفاع جانانه از یافته های خویش را در برابر منکران و مدعیانی دارد که با مباحث نو، دچار مشکل عمده ای شده اند: نمی توانند بنای تاریخی جدید بسازند، بازمانده های کنونی را خراب کنند یا در آن ها تغییراتی پدید آورند، دیواری را جا به جا و جهات قبله ی نو نشان دهند و به چنان بحرانی در ادامه ی اعلام بزرگ انگاری های مسخره ی پیشین گرفتارند که گویی تمام کاروان سراها و قلاع و بازار و آب انبار های تاریخی و بر جای مانده را بر مغزشان کوبیده ام! آیا این ضربه ی غول آسا، لااقل آن ها را از خواب و خرناسه ی باستان ستایی بیدار خواهد کرد؟ بعید می بینم!
باری به ترتیب و شرحی که گذشت، با ساده ترین شکل زندگی در ششصد مجموعه ی زیستی کوچک و متوسط، به صورت قلاعی دفاعی بر سر کوه ها و در سراسر ایران مواجهیم که درمسیر قرون، گذران امور اجتماعی در آن ها بی تغییر مانده، آدمیان ساکن آن، با گودال گردآوری آب باران ساخته اند، کارگاه مسگری و طلا سازی و آهنگری که هیچ، حمام نیز نساخته اند و در گزارشی نیامده که ضمن جست و جوهای جدید، از درون این قلاع، قطعه جواهر و جام نقشین و کوزه ی پرکار و سکه ی با ارزشی به شمایل و نام کسی یافت شده باشد که تاریخ او را بشناسد. چه گونه تعلقات قومی، زبانی، سنتی و آیینی این منجمد شدگان در ترس را معلوم کنیم، که ظاهرا تقلای تاریخی ـ اجتماعی نکرده اند، توان تغییر در مبانی هستی خویش نداشته اند، با حداقل ممکن درسلسله ای از نسل ها زیسته اند، برگه ی هویت شناسانه مکتوب و قابل ردیابی و نشان فرهنگی و تولیدی ندارند و نمی توان از آن مانع بلند گذر کرد که کدام ساخت و کارغریب، تداخل و تعاون میان ساکنان این قلاع را ناممکن کرده و توهم اولیه ی نیاز به حفاظت و دفاع و تفرد را، تا آخرین نمونه های بررسی شده ی این قلعه ها پابرجا نگه داشته است؟ چه گونه دریابیم که چرا از آن بلندا و انزوا به دشت نیامده اند، شهر و بازار و کاروان سرا و آب انبار و حمام نساخته اند و این چه بی هویتی هول آور است که با چنین رمز و غمز ناگشودنی، به برج و دیواره های این قلاع چسبیده است؟! زیرا نمی توان گمان کرد که این قلعه های بی استثنا دشوار ساخت، که خاک و آب هر بیل گل آن، از دشت و دره ای به بلندای کوهی کشیده شده، محض تفنن بوده، اربابان ایام طرب و استراحت پایان عمر خویش را در آن گذرانده و از مردم معمول خالی بوده است؟ زیرا بدون مکث این سئوال سر برمی آورد که پس مسکن اصلی این خوش نشینان صاحب قدرت و نیازمند تفنن، در کدام شهر و محال بوده و آثار حضور بیرون از قلاع آنان از چه راه قابل دیدار است؟
و آن گاه که حتی در همین اوراق مجعول و بویناک کنونی، که در جای شرح تاریخ و گذران پس از اسلام مردم ایران با نمایش حضور قلدران سیاسی و نظامی و فرهنگی قلابی و غول آسا، از همان سده های نخستین هجری نوشته اند، تعلق و توجهی نسبت به یک یا مجموعه ای از این قلاع ثبت نیست، پس دامنه ی ناآشنایی با پیشینه ی عمومی و ملی کنونی، هولناک می شود و آن گاه که این جا و آن جا با آثار اندک، اما قطعی و بی تردید و مسلم حضور مسلمین، از قرون پنجم هجری به بعد، در شمایل و با نمای ساخت مسجد و مناره و مقبره و منبر و مظاهری از دانایی و توانایی پیشرفته، در زمینه های گوناگون و به میان دشت بر می خوریم، پس ابهام گسترده تر می شود و سئوال وسعت می گیرد که به کدام نیاز و دلیل، در میان این دو طیف قلعه نشین بدون هویت و مسجد و محراب و مقام سازان پر هنر، در میانه ی قرون اسلامی، ارتباط اجتماعی برقرار نمی بینیم و ذره ای از الگوهای زندگی پرجلال و جلای صاحبان این مناره ها و مساجد و مقبره ها، به داخل این همه قلعه منتقل نشده است؟ این جا گرهگاه اصلی تاریخ درست ایران پس از اسلام است که برای گشودن آن، در آغاز و ناگزیر و برای تسهیل و تفهیم در عرضه ی مدخل، باز هم باید بکوشم آن انبان دروغ و نادانی را که به منزلگاه ذهن ایرانیان، به عنوان تاریخ پس از اسلام سپرده اند تخلیه کنم، تا آماده و قادر شویم تفاوت تصویر واقعیت از دروغ را، با دشواری کم تر تشخیص دهیم.
«ضرابخانه ها: در زمان بنی امیه بعضی از شهرهای ایران و عراق جولانگاه خوارج گردیده بود، آن ها گاهی بر ناحیه ای مسلط شده، حتی اقدام به ضرب سکه می نمودند. سکه هایی از بنی امیه موجود است که خوارج بر حاشیه آن ها شعار معروف خوارج (لا حکم الا الله) را نقش کرده اند. در منابع به بیش از هشتاد ضرابخانه اموی اشاره شده که در آن ها به ضرب سکه می پرداختند و به جز ضرابخانه های دمشق، افریقیه (قیروان) و اندلس (قرطبه)، بقیه در ایران و عراق، یعنی سرزمینی که قبلا قلمرو امپراتوری ساسانی بود، قرار داشتند. نخستین سکه دینار اموی ضرب سال ۷۷ هـ و بدون نام ضراب خانه است. مسلما سکه در شهر دمشق، پایتخت خلافت، ضرب شده است و اولین درهم در تاریخ ۷۸ هـ در ضرابخانه شق التیمره، در ایران مرکزی، ضرب گردیده است. بر طبق مدارک موجود این ضرابخانه ها فعالیت خود را در یک زمان آغاز نکردند و برخی از آن ها پس از مدتی کوتاه کارشان متوقف گردید. با داوری از روی سکه های یافت شده چنین برمی آید که فعال ترین ضراب خانه مربوط به شهر واسط بوده است. مشهورترین ضراب خانه های اموی عبارتند از: ابرشهر، ابرقباد، آذربایجان، اران، اردشیرخوره، ارمنیه، استخر، افریقیه، انبار (پیروزشاپور)، انیبار، اندلس، ابهر، باب، برم قباد، بصره، بلخ، بهرسیر، بهقباد اسفل، بهقباد اعلی، بهقباد اوسط،، تستر، تفلیس، تیمره، جزیره و جسر، جنزه، جسر شادهرمز، جندی شاپور، جور، جی، حران، حلوان، حیره، دبیل، دربجرد، دستوا، دشت میشان، دمشق، روان، رامهرمز، ری، زرنج، سابور (بیشاپور)، سامیه، سجستان، سرخس، سرق، سوس، سوق الاهواز، شق تیمره، طبرستان، العال، عمان، غرجستان، فرات، فسا، فیل، قم، قومس، کرمان، کسکر، کوفه، ماه، ماه بصره (نهاوند)، ماه کوفه (دینور)، ماهی (ماهی دشت)، مبارکه، مدینه بلخ بیضا، مدینه العتیق، مرو، ماسبذان، مناذر، موصل، مهر جانقدق، میسان، نهر بوق، نهر تیری، واسط، هرات و همدان».
(علی اکبر سرفراز، فریدون آورزمانی، سکه های ایران، ص ۱۵۲)
اینک نهال این سلسله بررسی های جدید بار می دهد و جار می زند آن سرزمین که به زمان اموی، یعنی قرن اول هجری، با احتمال زیاد، هنوز نخستین گروه مهاجرین را به خود ندیده و نخستین قلاع هم ساخته نبود، چه گونه در متن این سکه های اموی، صاحب قریب پنجاه شهر در اندازه ی امکانات ضرب سکه شده و اگر در هیچ یک از این ششصد قلعه، ذره ای خرده فلز، که حکایت از این توانایی ها کند به جای نیست، پس معلوم شد آن مظاهر هستی ایران پیش و پس از اسلام، که به صورت نقلی در کتابی، دیوان شعری یا بر صورت سکه ای، به عنوان دلیل ادعای حضور سلطان نشینان بی آثاری، چون ساسانیان و طاهریان و صفاریان و غزنویان و این و آن، بدون عرضه و ارائه ی عین مادی امکانات چنین بلند پروازی های فنی و فرهنگی، به ما ارائه می دهند، جز حقه بازی تمام عیار نیست که از جمله در متن این سکه های مجعول اموی، به صورت شهری به نام «نهر بوق» هم ظهور کرده است، چنان که طاهریان و صفاریان آن ها را تنها در کتاب بی صاحب «تاریخ سیستان» و غزنویان پر آوازه و بی آثار را در سطور کتاب دیگری به نام تاریخ بیهقی و در شعر چند شاعر ناشناس می یابیم، و دامنه ی این دروغ سازی ها، چندان آشکار و مستعد رسوایی است، که می توان مدعی شد ساخت دولت غزنوی، جز زمینه و مقدمه برای تولید شاه نامه و انتساب آن به عهد قدیم نبوده است. اگر وجود این بیش از چهل شهر ایرانی، در این مسکوکات اموی در قرن اول را، آشکارا و به عینه دروغ می بینیم، اما چنین سکه هایی را به عنوان مستندات تاریخ و حوادث صدر اسلام عرضه می کنند، پس بدانید با چه جانوران فرهنگ خواری رو به روییم، چه گونه زیر و بم ما را شناخته اند، با مضراب تعصب و با تحریک سیم های نژاد پرستی کسانی، نغمه ها و ترانه های تاریخی و دینی و مذهبی دل خواه خویش سر داده اند، سالیان دراز ما را به ترقص قومی و ملی واداشته و با سهولت و دل سیری تمام، به ریش ما خندیده اند. در اتاقی به نام امویان در هشتاد شهر سکه زده اند، که قریب پنجاه شهر آن، چنان که برملا شد، به ایران خالی از آدمی منتسب است و تنها با حک و افزودن کلام «لا حکم الا لله» در کنار برخی از این سکه ها، وجود گروه مورد نیاز و ابزار اختلاف سازی آغازین در جهان اسلام، به نام خوارج را، بدون هیچ مستند دیگر و با سهولت تمام، به ما ابلاغ کرده اند! آیا هنوز بیدار نمی شویم؟!!

تصویر بالا را از صفحه ی ۱۰ همان منبع، یعنی کتاب «سکه های ایران» برداشته ام که نمی دانم اصل آن در کدام مأخذ دیگر بوده است، اما طراح این دو قالب سکه، با خردمندی تمام، سخن خویش را به گوش باور کنندگان تاریخ و اسناد اسلامی نادرست موجود خوانده است: سکه هایی با شعارهای اسلامی در یک رو، که بر روی دیگر آن، ستاره ی داود حک شده است!!! پس بدانید که در این واویلای دروغ و جعل و دغل یهودانه، تاریخ اسلام در ایران را نه از روی کتاب های ظاهرا کهنه و دیوان های شعر و سکه های به نظر له شده و سوراخ و زنگ خورده ی این و آن، بل باید با ملاحظه ی مظاهر مادی پا بر جا شناخت، که در این رده، جز از راه بررسی بناهای اسلامی میسر نیست. بناهایی که وجود و حضور قطعی آن ها در ایران تنها از قرن پنجم هجری قابل قبول است.

جدول مطالب مندرج بر پشت سکه های هرمز چهارم که از صفحه ی ۹۴ کتاب «هرمزد چهارم، ۱۲ سال سلطنت، سیزده سال سکه» برداشته ام.
این به اصطلاح جدول تاریخ گذاری بر پشت سکه های ناشناسی به نام هرمز چهارم ساسانی است، که حضور تاریخی او جز همین سکه ها مستند دیگری ندارد و بدانید آن اعداد سال شماری که در این جدول آمده، نحوه ی شمارش و نام گذاری و الفاظ و تلفظ یهودی و عبری است، آن خطی که در کنار آن می بینید، حتی با خط پهلوی قلابی، از آن دست که در کتیبه های دروغین و نوساز ساسانی آمده هم منطبق نمی شود، چنان که سراپای سکه های ساسانی موجود در گنجینه های سکه شناسی جهان و در دست عوام، جز حاصل کارگاه های جعل یهودیان در دوران های مختلف پس از طلوع اسلام نیست و درست همانند کتیبه های ساسانی حک شده بر دیواره های مکعب سنگی موجود در نقش رستم، غالبا جعل جدید و بنا بر نیاز اثباتی و سند سازی برای سلسله ای است که تنها در شاهنامه معرفی شده و به خواست خداوند معلوم همگان خواهم کرد که اصل آن کتاب کهنه وانمود شده نیز، تدارک و ساختی از زمان صفویه دارد و تردید نکنید که سراپای داستان سکه های ساسانی نیز، تکرار همان حکایت سکه های اموی ضرب شده در پنجاه شهر ایران است، که با شرح آن ها در فوق آشنا شدیم. آیا مایلید فهرست شهرهایی را هم بخوانید که می گویند سکه های این هرمز چهارم مفقوده، که اعداد را به لفظ و لغت عبری می شمرده، در آن ها ضرب کرده اند؟!!
«اپر شهر، آترا، اردشیر خوره، ارمنستان، استخر، اهواز، ایران شهر شاپور، ایران (!!!؟)، بلخ، بیشابور، تای، تچی، جی، خلم، دارابگرد، رامهرمز، رخواده، ریوارشهر، ری، زوزن، سکستان، سمرقند، چاچ، شیز، پرات، کرمان، گرگان، گرزوان، گندی شابور، مرو، مرورود، میبد، نهرتیری، نهاوند، وه اردشیر، ویسپ شاد خسرو، همدان، هرات، سج».
(همان، صفحات ۹۶ تا ۹۸، نقل به اختصار)
به تعبیر و تقریب، این همان شهرهایی است که اسامی آن ها را بر پشت سکه های اموی نیز یافته ایم و گویا از چند قرن پیش از اسلام، احتمالا در میان ابرهای آسمان دایر و برقرار بوده است، زیرا که بر سطح زمین ایران در جای این شهرهای دارای ضراب خانه، آن هم فقط بر بلندی های دشوار عبور، تنها بقایای قلاعی از دوران اسلامی به جای مانده است که جز حوضچه جمع آوری آب باران، هنوز نشان و اثر دیگری از هستی متمدنانه در آن ها نیافته ایم. بدین ترتیب این اساتید جعل وجود پنجاه شهر را از طریق ارائه ی ۵۰ سکه ثابت می کنند!!! زیرا گرچه دیگر نمی توانند شهر کهنه بسازند، اما قادرند در گوشه ی هر زیر زمینی، به نام و دوران هرکسی و در هرشهر و محله و سرزمینی، هزار سکه ضرب کنند و بر پشت هر میز و چهار پایه ای ده ها و صد ها کتاب شعر و نثر در استحکام اشارات همان سکه های قلابی بنویسند!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه بیست و ششم آذر 1385 و ساعت 14:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۷
«هیچ کس جرات ندارد»، در میان شبه روشنفکران و شبه صاحب نظران و شبه مسئولان فرهنگی و شبه مراکز دانشگاهی و شبه گروه های تحقیقاتی و شبه روحانیون ایران، مصداق تازه ای یافته است. زیرا یهودیان، برای حفظ موقعیت و اقتدار و بقای ماسک مظلومیت دروغین بر سیمای قوم خود، برای تاریخ جهان و به خصوص مردم شرق میانه، که پوریم را در میان آنان اجرا کرده اند، چنان گزافه های محکمی بافته اند، چندان دانه ی زنجیر دروغ درهم جوش داده اند و به میزانی دلقک حقوق بگیر موید گفتارهای درهم و برهم خویش اجیر گرفته اند، که اینک نه تنها سالیان مدید است خردمند صاحب اندیشه ی مستقلی جز مکرر نویسان و کپی کشان از همان تلقینات دانشگاه های کنیسه و کلیسایی غرب و کتاب های کهنه ی غالبا مجعول نداشته ایم، بل حتی دعوت به نواندیشی نیز چندان موجب هراس این خیل متکی به دیگران شده، که صلاح را در پشت کردن به موضوع و پناه را به همان سازمان دهندگان شیاد برده اند و برای رهایی از رو به رو شدن با رخسار حقیقت، به نظر می رسد چشم به راه ظهور شبه گریشمن های دیگرند که از بخت نامناسب آنان دیگر ظهور نخواهند کرد، زیرا که ظاهرا یهودیان نیز از تولید نظیری بر صاحب عناوین غالبا درگذشته ی پیشین، در برابر استدلال های فولادین نو، درمانده به نظر می رسند!
«کتاب هیچ کس جرات ندارد کتابی بسیار جدال برانگیز خواهد بود. ابتدا تبلیغات زیادی پیرامون آن به راه نخواهد افتاد زیرا کسانی که نقشه های شان در آن افشا گردیده، سعی خواهند کرد با حربه ی سکوت آن را خفه کنند. به دلایلی که با خواندن کتاب بر شما آشکار خواهد شد، این کتاب نه در محافل «ذی ربط» مورد نقد و بررسی قرار خواهد گرفت و نه در کتاب فروشی های محلی در دست رس عموم خواهد بود. افراد و سازمان هایی که در این کتاب افشا شده اند، سرانجام ناچار خواهند شد با حمله به کتاب و یا نویسنده اثرات آن را خنثی کنند این حضرات چنان منافع حیاتی و عمیقی دارند که ناچارند شما را از کشف حقایق بازدارند و برای حمله به این کتاب وسیله ی ارتباط جمعی را در اختیار دارند... در مبارزه علیه این کتاب بر غلط های چاپی انگشت خواهند گذارد یا نکته ای قابل بحث را مطرح می کنند و در صورت لزوم حتی به دروغ پردازی متوسل خواهند شد تا کتاب را لکه دار و از این راه موقعیت خود را حفظ کنند. از لحاظ روانی بسیاری از مردم ترجیح می دهند گفته های کسانی را که می خواهند اطلاعات مندرج در این کتاب را تخطئه کنند، باور نمایند زیرا آدمی طبعا دوست دارد خبرهای ناخوش آیند را نادیده بگیرد. ما این کار را به بهای قبول مخاطرات شخصی مرتکب می شویم».
(گاری آلن. هیچ کس جرات ندارد، مقدمه، ص ۱۵)
آیا متوجه شباهت در شیوه ها می شوید؟! این جاست که سیمای مشترک وجهانی آن آنوسیان فرهنگی که وظیفه ای جز حفظ اعتبار و منافع آشکار و پنهان یهود ندارند، دیده می شود. هرکس در هرکجا و به هر ترتیب بخواهد دست یهود را در هر زمینه رو کند، با عکس العمل یونیفورم و یکسان و دیکته شده ای از اورشلیم رو به رو خواهد شد که گرچه شرح فوق بیان شیوه فرهنگی آن در غرب است، اما سر مویی با رفتار ماموران اورشلیم در ایران برای مقابله با مجموعه ی تاملی در بنیان تاریخ ایران تفاوت ندارد، چنان که اجرای روش های یکسان دیگری در آدم کشی را هم در فلسطین و عراق و لبنان و افغانستان شاهدیم. اینک با مراجعه به متن بالا هرکس می تواند جایگاه خود و مدعیانی را بیابد که گاه متعصبانی در ستیزه با یهود جلوه می کنند، اما عجیب است که با مقابله ی یهود، به وجهی که در شرح و درد دل فوق گفته شد، رو به رو نمی شوند و نباید منتظر باشید در سرزمینی که مسئولین میراث فرهنگی آن، در اندازه و به نمونه ی زیر بی خبرند، صاحب مقامی فرهنگی برای کشف حقیقت، به مردم عادی، به نوعی کمک برساند و برای درک درست از نادرست قدمی بردارد، هرچند که آن حقیقت به مطلب عمده ی هویت ملی باز گردد.
«سیفی (رییس سازمان میراث فرهنگی استان یزد)، استان یزد را از نظر معماری اسلامی منحصر به فرد دانست و تصریح کرد: مسجد جامع یزد با گلدسته های سر به فلک کشیده با زیبایی و معماری بی نظیر خود گردشگران و پژوهشگران را شگفت زده می کند. وی اضافه کرد اولین و تنها مسجد ایرانی و اسلامی که قدمت آن به دوره ی ساسانی باز می گردد نیز در شهرستان فهرج یزد قرار دارد».
(همشهری، ۲۶ آذر ۸۵، شماره ی ۴۱۶۰، صفحه ی ۱۷)
مسجد جامع فهرج مانده ای از قرن پنجم هجری است، ولی رییس میراث فرهنگی یزد آن را مسجدی ساسانی می شناسد!!! تا معلوم شود او را بی جهت به جایگاه ریاست مرکز تعیین و تشریح و حفاظت از هویت و دیرینه مردم ما نرسانده اند. مسئولینی که در حد اکثر شایستگی برای تناسب با مقام و مسند خویش، دانشگاه ها و کورس ها و مراتبی را گذرانده اند، تغذیه شده با چنین کتاب های درسی وارداتی مهمل، که مطالب آن به تراوشات مغز یک مبتلا به مالیخولیای مزمن شبیه تر است:
«شکار در هنر پارتی جای برتری دارد. در سنت های اجدادی هنر لرستان، همواره ایرانی مسلح به کمان دیده می شود. در «دورا اوپوس» صحنه های شکار متعددی در نقاشی های دیواری و طرح های قلمی و گچ بری ها وجود دارد. در یکی از خانه های «دورا»، صحنه ی شکار در یک نقاشی گورستانی آمده است و این نشان میراث هنر هخامنشی است که به غرب و آسیای صغیر منتقل شده است و تزیینات دیواری گورهای پنتی کاپه هم در روسیه ی جنوبی آن را ثابت می کند. جام های سیمین ایرانیان شرقی و سکاهای و پارتیان با نقوش شکار تزیین گشته بود. در قسمت برآمده ی مرکزی یکی از این جام ها که با گل و بته تزیین شده مشارکت هنر یونانی مشهود است. در این نقوش موضوع هنری ایرانی است و از هنر لرستان برمی خیزد. این موضوع را بار دیگر روی قسمت برجسته ی مرکزی یک جام در گنجینه ی جیحون باز می یابیم. در این نقش دو گروه سه نفری از شکارچیان دیده می شود که در یکی از آن ها شکارچیان با یکدیگر رو به رو می شوند. این قطعه گویا متعلق به دوره ی پارتی است. موهای ببر در این نقش همان طور است که در حیوان برنزی مجموعه ی برونسون دیده می شود و دو شیری که به شکل متقاطع قرار گرفته اند و نشان فلکه بر شانه دارند، شبیه همان شیرانی هستند که بر روی یک ابریق سیمین ساسانی متعلق به «تالار مدال ها» در پاریس دیده می شود. اکنون آثار این هنر را که در آن زندگی مردمان اسب سوار طنین می اندازد، به سوی شرق دنبال کنیم و به سیبری برویم. یکی از زیباترین لوحه های زرین مجموعه ی پتر بزرگ متعلق به آن جاست. بر روی این لوح زرین صحنه ای پرکشاش و احساس از شکار نقش شده که در هنر ایرانی تا دوره های جدید ادامه یافته است. یک صحنه ی مشابه با آن بر روی یک بافته ی زری ایرانی قرن شانزدهم آورده شده است. نقش همان شکارگر کماندار که بر روی اسب به چهار نعل تاخت می کند و موضوع مورد توجه هنرمند پارتی است، به چین می رسد و در آن جا بر روی گوری متعلق به دوران «هان» کنده گری می گردد و یا بر سفالی قالب زده می شود. صحنه های بزم و ضیافت که از مجموعه ی کهن موضوع های هنری ایرانی برخاسته و هنر هخامنشیان آن را باز گرفته است، در هنر پارتی دوباره نمودار می شود. بنا بر این هنر پارتی دیگر بار به سنت های گذشته می پیوندد. موضوع این نقوش گاهی یک مجلس ضیافت مربوط به مراسم مذهبی و تدفینی است که با یک صحنه از شکار شخص در گذشته تکمیل می شود و نقاشی از اهالی «دورا» آن را بر دیوارهای یک خانه نمایش داده است. همین نقش بر جدارهای گور پنتی کاپه تکرار می شود. بر روی صفحه های کوچک استخوانی کنده گری شده که در «اولبیا» در روسیه ی جنوبی یافت شده مجالس جشن و مهمانی همراه با موسیقی و رقص و بند بازی دیده می شود. هنر گنداره که آثاری از خود در شمال جیحون باقی گذاشته است، این موضوع هنری را می گیرد و با غنی ساختن جزئیات آن به کار می برد».
(رمان گیرشمن، هنر ایران، صفحه ی ۲۶۵)
چه فهمیدیم؟ هیچ! آسمان و ریسمان بافی محض! پر حرفی های فاقد اساس، از زبان مخبطی که آشکارا قصد کلاه برداری فرهنگی دارد و اگر دانشگاه های ما هنوز هم چنین خزعبلات بی ضابطه و شیادانه ای را، به عنوان منابع آموزشی در اصلی و اعلاترین رده های علوم انسانی به کار می برند، پس از دو حال خارج نیست، یا قدرت ارزیابی مستقل مطالبی را ندارند که به آن ها تحویل شده و یا مامور سرپوش و مسکوت گذاردن بر عیوبات کنونی در حوزه ی تاریخ و هویت و هنر و فرهنگ ایرانیان اند.

قبلا هم این عکس را، که آشکارا دست کاری عمدی در کتیبه ی راه نمای کنار این حجاری در نقش رجب را نمایش می دهد، با توضیحات لازم، در قسمت نخست کتاب ساسانیان عرضه کرده بودم که کتیبه ی هفت سطری مقابل صورت سوار را، که در کادر آمده، در حجاری محو کرده اند. از اندک بقایای به جا مانده می توان یونانی بودن خط کتیبه ی عامدانه محو شده را پذیرفت و از آن که تعداد نفرات حجاری شده در کتیبه نیز هفت نفرند، شاید بتوان گمان کرد که کتیبه حاوی نام های یونانی افراد تصویر شده در حجاری بوده است. من در مدخل قدرتمندی که در قسمت چهارم کتاب توقیف شده ی ساسانیان آمده، با وضوح تمام اثبات کرده ام که تابلوهای سنگی نقش برجسته های موجود در نقش رجب و نقش رستم و غیره، یادگارهایی از یونانیان مهاجر به ایران است، که حقه بازان غربی به ما اشکانی معرفی کرده اند و اینک نیز پیش از ورود به مدخل های بسیار روشنگری که در مقابل دارم، ضرورت است که نمونه های دیگری از توطئه های انجام شده در حجاری ها و بناهای باستانی ایران را عرضه کنم که می تواند سر نخ محکمی برای شناخت مسائل دوران میان قرن پنجم تا دهم هجری در ایران باشد.

در بالا، به تصویر سمت راست که از صفحه ی ۱۲۰ کتاب کاملا رسمی «فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی، اولین نشریه سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران» آورده ام، دقیق شوید و با تصویر سمت چپ که از صفحه ی ۱۲۱ همان کتاب برداشته ام، مقایسه کنید. حجاری سمت چپ در پل زهاب را بر مبنای کتیبه ی همراه آن، متعلق به آنوبانی، ثبت شده به شماره ی ۱۴۹ و نقش سمت راست را به نام «حجاری شیخ خان» باز هم در پل زهاب، ثبت شده به شماره ی ۳۰۵ و با شرح زیر معرفی کرده اند:
«حجاری شیخ خان شامل نقش مرد جنگی است که به تیر و کمان مسلح است. در زیر پای این مرد جنگی اسیری افتاده و اسیر دیگری در مقابل آن زانو زده و در حال استرحام و طلب بخشش است. خطوط کتیبه ی این اثر را محو کرده اند. در حال حاضر باستان شناسان این نقش را قدیم ترین اثر حجاری در ایران می دانند. سنگ تراشی این نقش بسیار ساده است و می رساند که حجاران آن مبتدی بوده اند».
خصوصیات حجاری سمت راست را، خلاف نمونه سمت چپ، از تظاهرات معمول در نقوش سفارشی از جانب یک قدرت سیاسی - نظامی، از قبیل نشان و لباس و کلاه و ریش و موی سر مجعد و فر خورده و اصحاب همراه فرمانده و رشته طناب متصل کننده ی اسیران دست بسته و نقش خدای پشتیبان و غیره، خالی می بینیم. اثری است زمخت تراش، از حجاری آماتور و آزاد، که با کار خود گزارش مستقل و موحشی به تاریخ عرضه کرده است. این جا نبرد و ستیزی مصور نیست و در برابر مهاجم، نیروی نظامی نمی بینیم، خانواده ای است مواجه شده با هجوم شبیخون وار یک کمان به دست، که تبری بر کمر و پیشانی بندی به سر دارد. لباس و رفتار مهاجم، نظامی و تربیت شده نیست، تیر دان و کمان خود را، برابر عرف بردوش نمی برد، که با دست یدک می کشد و سپر دفاعی ندارد، چنان که خانواده ی وحشت زده رفتار مدافعانه ندارند و صحنه از درگیری با مهاجم و اسارت و دست بستگی آن ها نشانی نمی دهد؛ مرد ترس خورده ای است زانو زده بر سکوی استراحت خانه، با زیر اندازی بر آن، که دست ها را به درخواست نجات در مقابل صورت آورده، زنی با چشم های درشت و چهره ی کشیده و ظریف، با زینتی بر زلفان، تکیه داده به پای شوی و دستی حفاظ صورت کرده، به کمان دار التماس می کند و کودکی به پهلو چرخیده و با هاله ای از نیم رخسار، که مادر به گونه ی خود چسبانده است، زیر پای مهاجم فشرده و له می شود. این تابلو می توانست روایت روشن و سندی ماندگار از حادثه ی پلید و خالی از ترحم پوریم شناخته شود، اگر متن کتیبه ی توضیح صحنه را پاک نکرده بودند!!! پرسش ساده این است که چرا از میان این همه سنگ نوشته در ایران، متن این کتیبه ی ظاهرا بی اهمیت را سترده اند؟!!

اگر محو متون کنار پانل تصویری نقش رجب و سر پل زهاب را بتوان اتفاقی بر سبیل تصادف و یا دخالت نامعین و تفننی رهگذری مخرب بشناسیم، که معلوم نیست چرا به جای تصاویر، توضیحات بالاتر از دست رس در کتیبه ی نقش رجب را حک کرده، در مورد بنای بالا، که به برج طغرل در شهر ری معروف و به شماره ی ۱۴۷ در سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ثبت شده، چنین تصوری ناممکن است.
«برج طغرل مقابل بقعه ی ابن بابویه در شهر ری، بنای آجری عظیمی است که بلندای آن در حدود بیست متر است. بدنه ی این برج ترک ترک است. این برج که در وسط محوطه ای قرار گرفته، باید مدفن طغرل اول پادشاه سلجوقی باشد. ضمن تعمیری که در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در این برج به عمل آمده است، کلیه ی آثار و علائم تاریخی و معماری، از قبیل کتیبه ی کوفی و نقش و نگار آجری آن را از بین برده اند به طوری که اکنون این برج تاریخی، که در عداد بناهای نیمه ی اول قرن پنجم هجری قرار دارد، به صورت بنای تازه ای درآمده است».
(فهرست بناهای تاریخی و اماکن باستانی، اولین نشریه سازمان ملی حفاظت آثار باستانی ایران، ص ۱۶۶)
۱۳۰ سال پيش، سيزده سال مانده به پايان عمر و سلطنت ناصر الدين شاه قاجار، زماني که هيچ گفت و گويي از ترميم بناهاي تاريخي نبوده، ناشناساني به بهانه ي مرمت، به بناي دربسته ي کهني هجوم مي آورند تا هويت آن را با محو کتيبه ي کوفي و نقش ونگار آجري، نابود کنند تا سپس برج طغرل خواندن آن بلامانع شود! آيا آن کتيبه ي کوفي چه نامي را برجسته مي کرده است که چنين سراسيمه و در زمانی غیر معمول، عواملي را به حک آن فرستاده اند و اگر اين بناي بي شناسنامه برج طغرل است، پس صحت نام گذاري چندين نظير آن را، که اين جا و آن جا، باز هم مانده هايي از سلجوقيان مي گويند، چه گونه و از چه راه تاييد مي کنيم و اصولا با کدام اسلوب معلوم مي شود بناهاي بدون کتيبه، همين سرنوشت را از سر نگذرانده اند و بر هويت تلقيني آن بقاياي معماري، که کتيبه هايي شکسته و جا به جا شده و ناهمخوان با منطق و معماري عمومي بنا دارند، چه گونه و چرا صحه بگذاريم؟! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385 و ساعت 15:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۸
بررسی تاریخ ایران، از مبداء برآمدن اسلام، بی قبول عواقب پوریم و بدون منظور کردن فاکتور ناتوانی مطلق و فقدان کامل امکانات رشد و همآهنگی، در آغاز این دوره، از بی راهه می گذرد و به دروغ و افسانه ختم می شود. چنان که معلوم شد سرزمین خالی از جذابیت های جغرافیایی ایران، که قرن ها از مداخله ی نوسازانه ی آدمی محروم بود، زیربنایی برای آغاز دوباره عرضه نمی کرد و میراثی جز بقایای ویرانه های هنوز کاملا مدفون نشده ناشی از پوریم نداشت، نخستین وارد شوندگان پس از اسلام به این سرزمین را، به دنبال دوازده قرن سکوت سراسری، به گزینش اسلوبی متکی بر تفرق و تشکیک و تدارک تجمع های کوچک و متوسط دفاعی، مجبور کرد که به صورت ظهور تدریجی ششصد قلعه ی بنا شده بر بلندی ها، در سراسر خاک ایران درآمد و دیدیم در هزاره آغازین اسلامی، هنوز آثاری از زمینه های برقراری روابط اقتصادی و سیاسی و فرهنگی، در میان مردم ساکن این قلعه ها مشهود نیست و پیش نیازهای رشد، مانند راه و پل و کاروان سرا، و ملزومات تجمع و تمدن و تولید و شهر نشینی، چون بازار و حمام و آب انبار، و مظاهر اشرافیت و قدرت نمایی سیاسی، چون کاخ و کوشک و دیگر نمایه های حکومتی، فراهم نبوده و نشانه هایی از بقایای آن ها به جای نمانده است.
هیچ عقل سلیم آزاد مانده از تعصبات، در برابر این تابلوی نامخدوش درماندگی و بلاتکلیفی و ترس، جز نوباوری و تازه اندیشی، در باب تاریخ بومی و قومی و ملی خویش، چاره ای نمی بیند و دشواری کار آن جا پدید می شود که درست خلاف این مناظر و مرایا، در انبوهی از اسناد مکتوب و اندک مانده هایی از نشانه های حضور مادی، با آثار وسیعی از دست بردگی و تخریب و جعل زمان و مکان و مفاهیم رو به روییم که جهت و غرض اولیه و اصلی تمام این گونه دخالت های عوام فریبانه را، عقب کشیدن زمان و ایجاد قدمت دروغین در نمایه های فرهنگی و نشانه های مادی حضور در ایران پس از اسلام می بینیم، که برجسته ترین نمودار آن را در تغییر دوران شناسی برج معروف به طغرل دیدیم و کوه آسا ترین مظهر جعل فرهنگی در سراسر کره زمین را، در اوراق کتابی آورده اند که اصلی ترین سرگرمی روشن فکری بازیچه شده ی موجود در قرن گذشته بوده و بر آن نام شاهنامه ی فردوسی طوسی گذارده اند، چنان که می توان با آسانی تمام و با روش هایی جداگانه اثبات کرد مدارک تاریخی موجود و متعلق به ادوار مختلف ایران اسلامی، از جمله غالب سکه های آن، همانند آن چه درباره ی اشکانیان و ساسانیان و هخامنشیان پس از دوران داریوش اول و خشایارشا ساخته اند، دروغ بافی دلقکانه کسانی است که خواسته اند تهی ماندن حیات دوازده قرنه ی پیش از اسلام و افلاس تاریخی مطلق هشت قرنه ی پس از آن، یعنی حاصل قتل عام بی قرینه ی پوریم را، از هستی تاریخی ایرانیان حذف کنند و ما را در مردابی از عظمت ها و امکانات دروغین و ناممکنی بغلطانند تا حین غرق شدن، آخرین توان خود را در پرتاب لجن به یکدیگر و به دیگران تلف کنیم.

هرچند متن بالا، که عینا از صفحه ی ۱۳۴ کتاب سکه های ایران برداشته ام، پر از اظهار فضل های نادرست درباره خط قلابی پهلوی و خود شگردی است تا تظاهر کنند گوش به زنگ و دقیق اند و جز این یکی و چند نمونه ی همسان، دیگر سکه ها را سالم شناخته اند و نمی دانند که همین تدارک سکه های واضحا قلابی نیز برای ایجاد انحراف و رفع شبهه از سکه های به ظاهر صحیحی است که با دلایلی درست، صد بار از این نمونه ها قلابی تر است، اما لااقل از همین طریق بر ما روشن می شود که جعل و ساخت سکه، به هر نام و برای هر دوره، چنان که با مختصر نگاهی به سکه های اموی تا پنجاه نوع آن را دیدیم، از آسان ترین شیوه های مستند کردن و دخالت دادن طلب کارانه ی دروغ در حقایق تاریخی است و به همین دلیل سند شمردن هر سکه ای از ایران، برای دوران شناسی حکومت ها و اشخاص، در پیش و یا پس از اسلام و تا ظهور صفویه، به سخت گیری و بازبینی های چند وجهه و همه جانبه نیاز دارد که برای ممانعت و گسترش رسوایی، به ضرورت آن پی نبرده و به مبحث آن وارد نشده اند!
باید اشاره کنم هنوز حتی به مقدمات ادله ی اثباتی رخ داد پلید پوریم و تبعات هستی برافکن آن در حوزه شرق میانه ورود نکرده ام و انبوهی فاکت های مقابله ناپذیر در مقابل خویش دارم که مگر با مدد الهی و به مرور زمان از پس عرضه ی آن ها برآیم. یادداشت های جدید، گرچه در پیوند کامل با ادله و اسناد مستقیم آن رخ داد پلید است، اما در وجه عمده به وسعت میدان جعل در مراکز ایران شناسی می پردازد و در کار اثبات این مطلب اصلی است که نه فقط آن چه در باب ایران باستان در هر زمینه شنیده ایم، داستان های خیالی کودکانه و پوششی بر فقدان مطلق و ۱۲ قرنه ی حیات ساده ی آدمی در این سرزمین، از مبداء پوریم است، بل غالب ادعاهای اقتصادی و سیاسی و فرهنگی و نظامی موجود در باب فاصله ی میان طلوع اسلام تا ظهور صفویه نیز، دست ساخت همان جاعلان و پوشش و پرده ی دیگری، بافت اورشلیم، بر ناتوانی کامل حوزه های زیستی نوظهور، متشکل از نخستین وارد شوندگان بر این نجد است. ناتوانی ممتدی که برابر تصاویر روشنی که از میان رسیدگی به مبانی تجمع و تمدن و تولید و نیازمندی های عمومی بیرون می زند، لااقل تا ۹ قرن پس از اسلام، پا برجا بوده است، زیرا قبول فقدان ۱۲ قرنه ی مدنیت و غیبت و کشتار کامل اقوام و بومیان تصفیه شده در ماجرای پوریم، بازسازی های پس از اسلام را، در شرایط و موقعیت قلعه نشینی که باز نمودم، منطقا نیازمند صرف زمانی طولانی و تحولی بسیار کند و تدریجی کرده است.
مورخ در این باب فقط و فعلا به این نکته ی کوچک و کامل کننده رجوع می دهد که هیچ صاحب نظر بی غرضی قادر نیست نمونه ی معماری بومی و ملی و کهن آن مردمی را عرضه و معرفی کند، که برابر اسناد و یافته های مسلم و مطمئن باستان شناسی، زیست متمدنانه در این سرزمین را از هفت هزاره پیش آغاز کرده اند، زیرا معماری پیش از پوریم ایران، در آن ماجرای پلید، همراه سازندگان و معماران و محاسبه گران، در آوار کینه و تخریب و کشتار یهودیان، به کلی مدفون شد و تنها با نشانه های به جای مانده از خط زنجیر زیگورات های ایلامی در سراسر جنوب و مرکز ایران، از عظمت و ارزش قسمتی از آن ها آگاه می شویم که بنا بر مظاهر و بقایای موجود، به راستی می توان از چنان معماری پر عظمت و حساب شده و ممتازی سخن گفت که حتی بنیان برافکنی های عمدی یهودیان در پوریم نیز قادر به انهدام کامل آن ها نشد. آن گاه پس از تقلید و الگو برداری ناکامانه ی هخامنشیان از مظاهر معماری بین النهرین، در ساخت تخت جمشید، دیگر در این سرزمین، جز چند یادگار معماری یونانی، بر جای مانده از دوران مهاجرت ارشکوسیان، چون تیسفون و فیروزآباد و سروستان، که به ما دوران اشکانیان شناسانده اند، در کانالی به درازای دو هزار سال، شاهد برآمدن هیچ صورتی از معماری بومی و قومی و ملی نیستیم و پس از بیست قرن، ساخت نخستین کاخ های حکومتی و منازل اشرافی را در صفویه و سپس به دوران قاجار شاهدیم که به سبب فقدان الگوی اجرایی پیشین، جز کپی کشی از معماری روسی، فرانسوی، لندنی و اسپانیایی نیست، چنان که آثار این سرگردانی لاعلاج در انتخاب سبک و ساخت سرپناه را، که با افزایش تازه به دوران رسیده های نوپسند، دائما وسیع تر و عمیق تر و البته خنده آورتر می شود، تا هم امروز شاهدیم. حال آن که در اروپا، طلوع و افول سبک های مختلف و متعدد معماری اشرافی و بومی را، از جمله با اسامی معروف باروک و گوتیک و روکوکو شاهدیم که در تظاهرات مسرفانه ی ثروت و نمایش تکنیک و تدارکات خلاقانه ی زیبایی و هنر، هر یک از آن ها پله ای بالاتر از ماقبل خویش می نشیند. مطلبی که در هند و ژاپن و چین و روسیه و جنوب آسیا نیز، در گونه های دیگر مصداق دارد و سیر رو به پیش توانایی های فنی و حضور اشرافیت دائما مقتدرتر و پرکیسه تر این ملل، از طریق معماری آن ها لااقل در هزار ساله ی اخیر قابل شناسایی است، سبک هایی که هرکدام به نوعی تاثیر خود را در سر پناه های معمول مردم نیز به جای گذارده اند. اما در همان هزار سال، نمونه ی معماری بومی و قومی و ملی ایرانیان، منحصر و محدود به بنای صدها قلعه ی خشن و بی جلا و با معماری ابتدایی و چند نمایه ی مذهبی کم تعداد است که به توضیح تک تک آن ها خواهم رسید. آیا هنوز هم دنبال کردن مطلب و عرضه ی ادله برای اثبات توابع و عواقب بنیان برانداز رخ داد پلید پوریم را ضروری می بینید؟
به زودی به بررسی هنر ایرانی - اسلامی از قرن اول تا دهم هجری وارد می شوم تا با چنان مکتبی از چشم بندی یهودانه آشنا شوید که در نوع خود لایق دریافت جایزه ی نوبلی در حقه بازی و شیادی و جعل است، جایزه ای که عمدتا در حوزه ی علوم انسانی و جست و خیزهای فرهنگ نمای ساخت آمریکا، که ظاهر دانشگاهی دارد، در میان گوش به فرمانان اورشلیم تقسیم می کنند. اما اینک می پرسم در سرزمینی که در دورانی معین قادر به عرضه ی هیچ نمونه ای از توانایی های فنی و فرهنگی در هیچ عرصه ای نبوده و تا قرن پنجم حتی یک عروسک گلین که دست کودکی به آن رسیده باشد نیافته ایم، چه گونه وجود بنیادی برای تدارک و تهیه و تدوین کتاب تاریخ شاهنامه قابل پذیرش است تا احتمالا نقالان قدیم، قلعه به قلعه، با گذر از ده ها مانع ورود و عبور سینه خیز از دروازه های غیر قابل نفوذ، آن سند افتخار ملی را، در قهوه خانه های قلاع بر مردمی بخوانند که بنا بر قاعده، زبان آن ها را نمی فهمیده اند، چندان که هنوز هم پس از این همه سال، تقریبا هیچ دهی زبان ویژه ی ده بالا و یا پایین دست خویش را نمی فهمد و به قول استادی لااقل قریب دویست لهجه بومی و زبان قومی می شناسیم که غالبا زبان بیان عزلت و اندوه و محدودیت است. مردمی که پس از ترک قلاع هم، که داستان شنیدنی دیگری دارد، در نیاز تکثیر عددی و در شرایط امنیت و اعتمادی که از حوالی صفویه آغاز می شود، هر یک در اطراف همان قلاع، پایه های بدوی ترین نوع استقرار را، که در واقع ادامه ی کم تر دفاعی همان زندگی قلعه نشینی در دشت و دامنه ی کوه ها است، با توانایی کوچکی، حداکثر در مقدار و مدار تولید نعل الاغ، در جای آن همه آثار حیرت ساز پیش از پوریم ایرانیان بالا برده اند و امروز اسامی روشنگر و شناسنامه ی مختصر و موجز تاریخی خود را در چند ده هزار واحد کوچک زیستی عرضه می کنند که از آغاز، بنیان برآمدن خانوادگی و فارغ از هویت قومی و حتی بومی خود را با روشنی تمام اعلام می کند: احمد آباد، محمود آباد، حسن آباد، حسین آیاد، تقی آباد، نقی آباد، حیدر آباد، حجت آباد، علی آباد، شریف آباد، عبدل آباد، جعفر آباد، قلی آباد، یوسف آباد، موسی آباد، فیض آباد، نصر آباد، نظر آباد و حتی شموییل آباد در اطراف نیشابور کنونی که از برآمدن تازه پای ده ها هزار حوزه ی تجمع کوچک محدود به طویله و باریکه آب و جوکاری و جوراب بافی خبر می دهد، که تا قرن پیش نزدیک به تمامی جمعیت ملی ایران را در خود جای می داد که آگاهی آن ها از پیشینه ی تاریخی خویش، در نهایت همان حسن و حسین و جعفری بودند که نام آن ها را بر عزلتکده ی خویش می نهادند. اسامی شناخته ای که آشکارا از نوپدیدی همان دهات، باز هم در حوالی ظهور صفویه حکایت می کند. آیا ششصد سال پیش از ظهور این شمای مختصر هستی و حضور، یعنی به قرن چهارم هجری، که همین دهات نیز نام و نشانه ندارند و زندگی در پستوی قلاع می گذرد، می توان شاه نامه سرا یافت یا چنان فرهنگ سراسری برقرار کرد که نیازمند و خریدار و خواننده ی شاه نامه باشد؟ این جاست که به خوبی علت تغییر صاحب و ساختار ابنیه ی کهن ایران، از طریق حک و جعل معلوم می شود. زیرا محیط تولید و تکثیر شاه نامه، به دربارهای بی نشان محمود غزنوی و طغرل سلجوقی نیاز دارد، که باید از هیچ و پوچ تدارک شود. پس درخشان ترین مبحث شاه نامه شناسی جهان را بگشایم که به خواست خدا انقلابی در نواندیشی و باریک بینی ملی محسوب خواهد شد، دکان های بسیاری را خواهد بست، آب به زیر بنای نان دانی های فراوانی خواهد رساند، مشتی مزاح گو و مسخره نویس مدعی شاه نامه شناسی را به حیرت فرو خواهد برد و ملتی را از شر اباطیلی خواهد رهاند که مسئولین فرهنگی رده ی اول حکومتی آن، به تقلید از رضا خان، شاه نامه را قباله ی هویت ملی مردم می خوانند!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه سوم دی 1385 و ساعت 14:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۱۹
در آغاز بگویم که این مدخل نوگشوده و در میان، از فرط بدایت بیان، تنها به کار حقیقت طلبان و مترصدان دریافت و درخواست مباحث نو پخت و ناکپک زده می آید و به چنان ظرافت نظر می رسد که جز صاحبان حوصله و مایلان به حق را به خود نمی خواند و از آن که می دانم معجزه ی همین گفتار منفرد، آسیب های فرهنگی بدنمای بسیاری را علاج می کند، میکرب و مولد آن ها را می شناساند و راهی به دورانی جدید در منطق و مبحث شناخت می گشاید، پس بی کاران لغز پران در این باب اتلاف اوقات نفرمایند و بدون ادراک و انتظار لازم سخن نپراکنند، که بی اعتنایی کامل می بینند و مصداق آن گفتار عرض و زحمت می شوند.
باری نخستین سئوال در باب شاهنامه این که: چرا در اطراف تالیف این اشعار، چنین افسانه های ناممکن و متعدد و مغایری جمع است و چرا با توجه به هزینه های گزاف از آب درآوردن کار، هنوز در باب مرکز و منبع و محرک و مشتری و موافق تولید شاه نامه به نقل و عقیده ی واحد نرسیده ایم؟ زیرا با خواندن سطور مقدمه های بسیار متفاوت نسخه های مختلف به اصطلاح قدیم شاه نامه و نیز شروح و تفاسیر جدید بر آن ها، معلوم ما نمی شود که سرانجام محمود غزنوی فرضی و تصوری را مشوق و یا دشمن شاه نامه سرایی بشماریم:
«دومین پادشاه غزنوی، محمود پسر سبکتکین، ۳۸۷-۴۲۱ هجری، بیش از پیشینیان از خلافت دوری گزید و هرچند مسلمانی متعصب بود برای استقلال سیاسی از هیچ چیز فرو نگذارد. در دربار او برای پرورش زبان فارسی چنان اهتمامی شد که هرگز تا آن روزگار سابقه نداشت. فارسی حتی چنان در اداره ی کشور رسوخ یافت که ابوالفضل بن فضل وزیر به کار بردن زبان عربی را لغو کرد. دربار این نیرومند ترین و جنگاورترین پادشاهان دوران، یک آکادمی واقعی بود. هرشب در کاخ پادشاهی یک انجمن ادبی برپا می شد که اهل ذوق شعرهای خود را در آن جا بر می خواندند و در حضور پادشاه به ارزیابی و انتقاد می پرداختند و شاه از این کار سخت لذت می برد. محمود به سان پادشاه پیشین، بیش از هر چیز شعرهای ملی و تاریخی را می پسندید و از شنیدن سرگذشت پادشاهان و پهلوانان ایران باستان خسته نمی شد».
(شاهنامه به کوشش پرویز اتابکی، مقدمه مول، صفحه ۲۲۹۳)
تنها دلیل صحت این صحنه های مسموم، که اندازه و علت لذت سلطانی در هزار سال پیش را سنجیده است، احتمالا وجود مجری ممتاز شب های شعر و مجالس شعر شویی و تعارف بافی امروز در تلویزیون است که به نشانی نام و خبرگی و کهنه کاری، شاید هم از توابع و اخلاف و باقی ماندگان همان برگزار کنندگان شب های شعر دربار محمودی است و اگر معتادان و مشتاقان به نشست های ادبی متداول، برای دیر رسیدن به این شب های شعر سلطان محمودی آه می کشند، دل داری شان دهم که با نفس تنگی دود معهود، که غالبا بدان دچارند، صعود به ارتفاع یکی از قلاع غزنه برای حضور در انجمن ادبی سلطان محمود، بسیار بر آنان دشوار می بود و به تر آن که به تمهیدات و ممکنات روزگار بسازند و از یاد نبرند خلاف تعارفات ژول مول، شهر و کاخ شاهی به دوران محمود غزنوی، در زمره ی تصورات بی بقایا مانده است. پس سخن رانی مول را حلال کسانی بدانیم که یوغ داده های باطل موجود را، بی هیچ احساس آزاری، بر گردن می برند و با باز گذاردن گریبان، مفتخرا و با طیب خاطر به تماشا می گذارند. ما با اسلوب معمول خود می پرسیم اگر محمود این همه فارسی می پسندید و وزیرش کار با زبان عرب را جرم و حرام می شناخت، پس چرا همین یکی دو سکه ی قلابی عهدش را با عربی غلیظ و فصیح نوشته و مگر القاب موجود بر این سکه ها را، که در اساطیر بی بنیان دیگر، بذل و بخشش سپاس گزارانه ی بغداد به او می گویند، به سبب عرب ستیزی از خلیفه گرفته است؟!!
«این مطالب با آن چه صاحب چهار مقاله در احوال فردوسی و رفتار سلطان محمود یاد کرده، مغایر است. اگر محمود ارج «شاهنامه» را نشناخت و با فردوسی دشمنی ورزید درست برای این بود که محمود بدگویی از ترکان و عربان و ستایش پادشاهان باستانی ایران را نمی پسندید... چنان که خواهیم دید محمود از تخمه ی ترکان بود به زندگانی و کارنامه ی پادشاهان ایران باستان رغبتی نداشت و همین بزرگ ترین دلیل نفرت او از فردوسی و شاه نامه بوده است».
(پیشین، پاورقی همان صفحه و صفحه ی بعد)
تا همین جا صاحب دو محمود شدیم که چشم دیدن یکدیگر را ندارند، یکی به روایت مول و دیگری از زبان مترجم مقدمه ی او بر شاهنامه، جهانگیر افکاری، که هر کدام منظور و مقصد خویش دنیال می کنند! مایلم گریبان هر دو را بگیرم و بپرسم این احکام و بدایع و ودایع چشم دریده و مقابل نشسته را چه گونه و از چه گنجینه ی مصون مصادره کرده اند؟ و اگر بخواهم تمام دیگر خیالات در باب محمود را به دنبال بیاورم بیم آن می رود که خواننده از فرط دل زدگی از این همه دروغ و مغایرت، ادامه ی مطلب را پی نگیرد. زیرا به راستی گرداگرد ماجرای سرودن و بودن شاه نامه و فردوسی و محمود و دیگر متعلقات مربوط، چندان افسانه پدیدار است که عین و متن شاه نامه در مقابل آن ها مختصر می نماید و این پر حرفی های غیر مستند که هوش و حواس و حوصله را از هم می پاشد، نخستین مشخصه ی هر داده ی بی بنیان و ساخت دست یهودیان است.

بالا: سکه ی نقره که می گویند ضرب بلخ و از آن سلطان محمود بوده، به تاریخ ۴۱۵ هجری و به وزن ۱۷ گرم که متن روی آن: عدل، یمین الدوله و امین المله، نظام الدین ابوالقاسم و متن پشت آن: لله، لا اله الا الله وحده لا شریک له، القادر بالله محمود. گویی تمام تاریخ محمودی را تا آن جا که فضا اجازه می داده، بر این سکه منعکس کرده اند و اگر خدای ناکرده چنین سکه ای یافت نمی شد نمی دانستیم سلطان محمود سفارش دهنده ی شاه نامه که بوده، زیرا که نشان دیگری از او به دست نداریم!!!
وسط: سکه ی طلا، سلطان مسعود غزنوی، ضرب همدان! به تاریخ ۴۲۳ هجری و به وزن ۳۴/۳ گرم.
پایین: سکه ی نقره ی سلطان مودود غزنوی، بدون نام ضراب خانه و به تاریخ ۴۴۰ هجری، وزن ۷/۲ گرم. ظاهرا این غزنویان هرچه در سفارش و ستایش شعر و خدمت گزاری زبان فارسی ماهر و دل سوز و حساس بوده اند، در ضرب سکه پس پسکی رفته اند، زیرا در ۲۵ سال فاصله زمانی میان این سه سکه، از نظر کیفیت و ارزش سقوط کرده اند. چنین که می بینید لااقل در این سکه ها، اگر نسبت های آن را هم جعل نپنداریم، از فارسی پرستی غزنویان و فاصله گیری آنان از خلیفه، در هیچ دوره ای، نشانی نیست!
«انتشار شاهنامه ی فردوسی در اکناف جهان سرگذشتی شنیدنی دارد. چه از وقتی سرودن این منظومه ی بلند و پایدار آغاز شد و تحریر آن در سال ۳۸۴ قمری به پایان رسید و در سال ۴۰۰ تحریر نهایی آن آماده شد، تاکنون که اندکی از هزار سال گذشته است، این حماسه ی اقوام ایرانی به اشکال و صور گوناگون در دسترس جهانیان قرار گرفته است. ملت ایران و دوست داران راستین زبان فارسی در جهان، در مدت ده قرن تمام، به وسیله ی خواندن متن و شنیدن آن از دهان قصه خوان ها و شاهنامه خوان ها (مخصوصاٌ در قهوه خانه ها و زورخانه ها و مجالس خاص شاهنامه خوانی) بر پهنای اندیشه ی انسانی و هنر گران سنگ و جاودانی شاعر وقوف یافته و از معانی و دقایق آن لذت ها برده و از گنجی چنین کم مانند و بیش بها فواید اندوخته اند».
(ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۳)
با این نقل از کتاب ایرج افشار، به وادی بدون انتها و بی بر و باری وارد می شوم که به صداقت و شهادت و سوگند می توان مدعی شد در سراسر حقه بازی های جاری در موضوع تاریخ و فرهنگ و ادب ایران پیش و پس از اسلام، این یکی، یعنی تراش نسخه های کهن برای شاه نامه و انتقال آن به جهان، از ویژگی ممتازی در بافتن بی محابای مهمل برخوردار است، که یکی از نمونه های آن را در متن بالا عرضه کرده ام: معرفی دوست داران زبان فارسی، در ایران و در جهان، که از هزار سال پیش، در قهوه خانه ها و زور خانه ها و مجالس خاص شاه نامه خوانی مشغول افزودن بر پهنه ی اندیشه ی خویش از راه خواندن شاه نامه اند!!! زور خانه ها و قهوه خانه هایی که در ایران هم زمان ظهور کوتاهی دارند و زورخانه و قهوه خانه های جهان را هم، که محل و مجلسی مخصوص نقالان شاه نامه برای شیفتگان زبان فارسی داشته باشد، چنان که شاهد شدیم فقط ایرج افشار می شناسد. زمانی که صاحب نظران پرآوازه ی موجود، در انتقال مطالب دل خواه و هدف دار خویش، تا به این مرحله بی اسلوبی و تاراج بی تعقلی می کنند، پس جز انتظار از جوانان، چه امیدی به تغییر و یا لااقل تدقیق در میدان های خیال بافی این چنینی است؟
«از شاهنامه، نزدیک به سیصد نسخه تاریخ دار، در فهارس کتابخانه ها شناسانده شده و اگر نسخ بی تاریخ یا جدید را بر این تعداد بیفزاییم، از هزار می گذرد. در این نسخه ها طی قرون کاتبان، خواسته و ناخواسته کاست و فزودهایی اعمال کرده اند و اینک هرچه نسخه ای از زمان فردوسی دورتر و به زمان ما نزدیک تر باشد، پرغلط تر و کم اعتبارتر است.».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۲، مقاله ی امین ریاحی با نام جهان شاه نامه شناسی)
امین ریاحی افغانی در زمره ی کسانی است که عمر خویش بر سر کار شاه نامه کرده اند. بی حاصل و خام، با قرینه های بسیار، که جز تطویل بی بار کلام و جهاندن اسب خیال از موانع تردید، چیزی برای اثبات ندارد. نقل فوق را از آن باب آوردم که به درستی بر تعداد از هزار افزون نسخ خطی شاه نامه اشاره می کند، وگرنه در میان بافته های او چنان بیانات واضحا کم خردانه ای یافت می شود که لاجرم گمان صحت عمل و مقصد و منظور در کاربران امور شاه نامه را از آدمی می رباید:
«پس از این که پای اروپایی ها به هند باز شد و رواج زبان فارسی و محبوبیت شاه کار فردوسی را در آن دیار دیدند، از آن جا که برای توفیق در اداره ی آن سرزمین پهناور نیازمند شناخت مردم و فرهنگ آن ها بودند، تهیه ی نسخه ی بالنسبه صحیحی از شاه نامه و تحقیق در محتویات آن را لازم شناختند و به دستور کمپانی هند شرقی ماتیو لمسدن از معلمان فارسی در کلکته به کمک چند تن از هندیان فارسی دان تصحیح شاه نامه را بر اساس ۲۷ نسخه آغاز کرد و فقط جلد اول آن را در ۱۸۱۱ در کلکته به چاپ رساند. متن کامل شاه نامه به تصحیح ترنر ماکان از افسران انگلیسی مامور در هند در چهار مجلد با مقدمه ای فارسی در سال ۱۸۲۹ در کلکته انتشار یافت و این نخستین چاپ بالنسبه معتبر شاه نامه به مقیاس آن روز بود، که بعدها اساس چاپ های سنگی متعددی در ایران و هند قرار گرفت».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۹، مقاله ی امین ریاحی با نام جهان شاه نامه شناسی)
یافتن استعدادی چنین شگرف در مخفی کردن دم خروسی بدین بلندی و اعمال و ایراد چنین شگردی، نه فقط برای پوشاندن این حقیقت که کمپانی هند شرقی در صدور شاه نامه برای ایرانیان چه رسالتی به عهده داشته و اجرا کرده، بل تطهیر آن به عنوان اقدام فرهنگی قابل ستایش از سوی کلنل های ارتش استعماری اشغال کننده ی هند، از سوی محققی که می خواهد بی طرف بماند، چندان و چنان موجب اعجاب است که ناچار باید به دنبال یافتن نام امین ریاحی در فهرست حقوق بگیران کمپانی هند شرقی باشیم! اگر آن مرحوم در دسترس بود از او می پرسیدم که چرا کمپانی هند شرقی برای جذب قلوب هندیان، که احتمالا با فارسی زبانان هند به افزونی شمار قابل قیاس نبوده اند، به تصحیح وداها دست نزده است؟!!
«از شاهنامه تا دویست و اندی سال پس از پایان سرایش آن، دست نویسی در دست نیست و از سده ی هفتم نیز تنها دو دست نویس مانده است که کهن تر آن ها، یعنی دست نویس فلورانس، مورخ ۶۱۴، نیز ناقص است و تنها نیمه ی نخستین شاهنامه را در بردارد. ولی از سده ی هشتم تعداد دست نویس های آن بیش تر می گردد و هر چه جلوتر می آییم، بر شمار آن ها می افزاید، تا آن جا که شاید امروزه رقم دست نویس های کامل و ناقص این کتاب که در کتابخانه های عمومی و مجموعه های شخصی در سراسر جهان پراکنده اند، از هزار بیرون باشد. پیداست که دسترسی به همه ی این دست نویس ها کاری است نه شدنی و نه سودمند. بل که اگر مصحح شمار بزرگی از دست نویس های سده های هفتم تا دهم را فراهم آورد، وظیفه ی تصحیح انتقادی را در این یک مورد به جای آورده است. هم چنین تنظیم یک جامع نسخ از همین دست نویس ها نیز اگر هم شدنی باشد، کاری بیهوده است، بل که بسنده است که مصحح از میان آن ها معتبرترینشان را برگزیند و اساس تصحیح قرار دهد، ولی البته در برخی موارد ـ چنان که نگارنده کرده است ـ به دست نویس های دیگر نیز نگاهی بیافکند».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص۵۲، مقاله ی جلال خالقی مطلق با نام دانشی به نام شاه نامه شناسی)
اگر امین ریاحی را محققی شناسا و ساعی در امور حقوقی و ادبی فردوسی و شاه نامه بدانیم، بی تردید جلال خالقی مطلق در میان مصححان شاه نامه، ممتازترین در سطح جهان است که او نیز عمر خویش بر سر کار بی حاصل و غیر ممکن تصحیح شاه نامه گذارده است، زیرا که اوضاع در این قضیه ی نسخه شناسی و تطبیق با وجود نمونه های کنونی از شاه نامه چندان آشفته است که در فرصت بعد به آن خواهم رسید و اینک در این اندازه بسنده می بینم که گوشه هایی از شکایت های شخص خالقی مطلق در این باب را بخوانید:
«نخست درباره ی خویشاوندی دست نویس های شاهنامه، این نکته گفته شود که دست نویس های این کتاب را می توان به چند شاخه ی کلی بخش کرد، ولی ترسیم نمودار یا درخت خویشاوندی آن ها شدنی نیست، چون تنها میان چندتایی از آن ها خویشاوندی ثابت و نزدیک هست. یکی از خویشاوندی میان دست نویس های استانبول ۷۳۱، قاهره ۷۹۶ و برلین ۸۹۴ و دیگر خویشاوندی میان دست نویس های لنینگراد ۷۳۳ و پاریس ۸۴۴. خویشاوندی میان دیگر دست نویس ها یا دور است یا گردنده. برای نمونه دو دست نویس لندن ۶۷۵ و قاهره ۷۴۱ پس از آن که در بخش بزرگی از آغاز کتاب با یکدیگر نزدیک اند، سپس دست نویس قاهره ۷۴۱ از لندن ۶۷۵ کمی دور می گردد و به دست نویس فلورانس ۶۱۴ نزدیک می شود، ولی هر سه دست نویس در یک شاخه باقی می مانند. هم چنین دو دست نویس واتیکان ۸۴۸ و لنینگراد ۸۴۹ که در آغاز خویشاوندی بسیار نزدیک دارند، در داستان سیاوخش از یکدیگر دور می گردند، دست نویس نخستین به دست نویس لندن ۶۷۵ نزدیک می شود و دست نویس دومین به دست نویس های لنینگراد ۷۳۳ و پاریس ۸۴۴ می پیوندد و یا دو دست نویس لیدن ۸۴۱ و آکسفورد ۸۵۲ که در آغاز کتاب از اعتبار بیش تری برخوردارند، از آغاز داستان سیاوخش، ناگهان دچار فساد می گردند و در عین حال با یکدیگر خویشاوندی بسیار نزدیک پیدا می کنند، تا آن جا که جای گمانی نمی ماند که این دو دست نویس در این داستان در یک یا دو پشت خود از یک دست نویس واحد و فاسد جدا گشته اند. علت این خویشاوندی های گردنده این است که دست نویس اساس کتابت، همه ی دفترها یا همه ی داستان های شاهنامه را نداشته است و یا برخی جاها صفحه هایی چند از آن افتادگی داشته و کاتب ناچار در این جاها دست نویس دیگر را اساس کتابت قرار داده است. گذشته از این، برخی از دست نویس های شاهنامه دارای خویشاوندی آمیخته هستند. یعنی وابستگی آن ها را حتی در یک داستان واحد هم نمی توان شناخت. این آمیختگی از این جا پیدا شده است که کسی دست نویسی را با دست نویس دیگر از شاخه ای دیگر مقابله کرده و برخی اختلافات را در بالا و پایین بیت ها در کنار صفحه ها و میان ستون ها نوشته است. سپس چون این دست نویس اساس کتابت دیگر قرار گرفته، کاتب این اصلاحات را درون متن نموده است و از این جا دست نویسی با خویشاوندی آمیخته پیدا گشته است».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۵۵، مقاله ی جلال خالقی مطلق با نام دانشی به نام شاه نامه شناسی)
پس برای گریز از تورم اوراق، از انتقال داده های دیگران در می گذرم که اعتراف می کنند در فهارس موجود، اعم از مقید به تاریخ و نام نسخه نویس و یا آن ها که بی نشان اند، بیش از هزار نسخه ی دست نویس از شاه نامه شناسایی شده است. آیا چه مقدار از این هزار نسخه را، نسبت به زمان تالیفی که شایع است، در فاصله ی زمانی پانصد ساله ی مقدم بر صفویه نوشته اند؟ اگر از حیرت تعادل خود از دست نمی دهید و پس نمی افتید، بگویم که هیچ!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در سه شنبه پنجم دی 1385 و ساعت 13:41
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۰
ایرج افشار علاوه بر این که کتاب شناس زبده ای است، در محیط و خانواده ای سخت دل بسته ی ایران باستان پرورش یافته و نقل او را در این باب که ایرانیان و شیفتگان زبان فارسی و شخص فردوسی، از هزار سال پیش، در قهوه خانه ها و زورخانه های جهان، برای افزودن بر پهنای اندیشه ی انسانی خویش، شاه نامه می خوانده اند، در یادداشت پیش دیدید. هم او که با اشتیاق و ذوق زدگی نامتعارف، فردوسی و کتاب اش را هزار ساله می شناساند و به گونه ای حرفه ای و آموزش دیده و آکادمیک از فهرست ها و منابع معرفی کتاب های خطی فارسی خبر دارد، سالیان پیش جزوه ای برای یک فیلم تبلیغاتی اختصاصا در همین موضوع و با نام «شاه نامه، از خطی تا چاپی» نوشت که در دومین جشن طوس در سال ۱۳۵۵ با اصطلاح جدید و عجیب این روزها «رونما» شد! اصطلاحی که آدمی را به یاد مراسم سنتی شب زفاف می اندازد و چون غالب کتاب های اخیرا و مرتبا رونما شده، پسند اجتماعی ویژه پیدا نکرده اند، به نظر می رسد علی رغم بزک و دوزک های متفرقه ی قبلی و چنین رونمایی های تشریفاتی پر هزینه جدید، رونما شد گان مورد قبول داماد قرار نگرفته اند!
باری، انتظار است نوشته چنین صاحب نظر و نسخه شناسی، در باب موضوع مورد پسند و علاقه اش، به میزان لازم جامع و کامل باشد که نیست و با متن مختصر و عجولانه و با اطلاعات اندک مواجهیم که مثلا تنها دو نسخه شاه نامه ی تحریر پیش از صفویه را آدرس می دهد و در صفحات آن جز «خبر نداریم» و «ندیده ایم» و «نمی دانیم» و ممکن است و شاید و اما و اگر نمی بینیم، که به معنایی صداقت ایشان را می رساند. اشکال در این است که از نگاه منتقدان و خرده گیران، ابراز چنین صداقت هایی با اظهار چنان ستایش هایی از شاه نامه و فردوسی، همخوان و منطبق نمی شود.
«هیچ نمی دانیم نسخه ای از شاهنامه که علی الظاهر در دیه باژ از آبادی های طوس تهیه و به غزنین فرستاده و در آن جا به پیشگاه سلطان محمود غزنوی تقدیم شد، به چه صورت بود... به نقل مجتبی مینوی از روایات قدیم، چون کتاب بسیار مفصل و بزرگ بود به ناچار آن را در چندین مجلد، مثلا هفت دفتر یا دوازده دفتر یا حتی بیست دفتر، هر دفتر حاوی دو هزار و پانصد تا سه هزار بیت نویسانیده و ترتیب داده بوده است. به هر تقدیر تردید نیست که فردوسی خود دست کم یک نسخه از شاه نامه به دست خویش نوشته بوده است و مانند هر نویسنده و شاعری در آن تصرفات و کم و بیشی ها کرده بوده است، اما بسیار جای افسوس است که ورقی هم از چنان نسخه ای عزیز به واسطه ی کثرت و سختی حوادث روزگار برای ما باقی نمانده است».
(ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۵)
به محض این که در باب آن «کثرت حوادث و سختی های روزگار» توضیحی بخواهید، از حمله مغول و هلاکو و تیمور ترک می گویند که به ترین شاه نامه های شان نیز به همان ها متعلق است!!! حالا نوبت من است که ندانم این دیه باژ در حوالی طوس و یا حتی خود طوس، اگر مقیاس را دهات و شهرک های ایران عهد قاجار نیز بگیریم، در قرن چهارم هجری، با چه نیاز و از چه راه، استثنائا صاحب مکتب خانه و مکان پرورش ذوق شده، تا کسی چون فردوسی از آن برآید و مگر چه امکاناتی ذخیره داشته است که در آن کتاب هایی با چنین مشخصات و صفحاتی نوشته شود و شاعر، این همه پوست آماده و مناسب نگارش را، که بی شک بهایی بارها بیش از تمام دارایی مفروض ده باژ می طلبیده، با کدام توان مالی و فنی و چه پیشینه ی تولیدی در طوس و یا ده باژ و یا حتی غزنین به دست آورده است؟!!
«قدیم ترین نسخه ی شاه نامه: فردوسی در سال ۴۰۰ هجری از تحریر نهایی شاه نامه فارغ شد. قدیم ترین نسخه ی خطی موجود و شناخته شده از آن کتاب متعلق است به سال ۶۷۵، که اگر احتمال خدشه ای در تاریخ کتابت آن نرود و همه ی اوراق اش یکدست دانسته شود، نسخه ای است که حدود ۲۷۵ سال پس از تصنیف اثر کتابت شده است. ناچار احتمال تصرفات و تصحیفات و تحریفات هم در آن می رود. این نسخه اکنون در موزه ی بریتانیا نگهداری می شود، چند ورق اش به خط نستعلیق گونه است و بقیه به خط نسخ».
(ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۹)
معلوم نیست آن قید و شرط افشار در متن بالا که می گوید: «اگر همه اوراق آن یکدست دانسته شود»، در نتیجه گیری او چه تاثیری داشته است، زیرا در عین حال که اوراق نسخه را یکدست نمی بیند، آن را قدیم ترین نسخه معرفی می کند!!! احتمالا در این جا با یک مطایبه فرهنگی مواجهیم. اگر بعدها خواندید تاریخ کتابت این قدیم ترین نسخه را، که سی سالی است دیگر قدیم ترین نسخه نمی گویند، بر همان چند برگ الحاقی به خط نستعلیق یافته اند، که در قرن هفتم هجری هنوز ابداع هم نشده بود، حیرت نکنید، از بی خیالی چنین کتاب شناسانی حیرت کنید که برای اعتبار دادن به آرزوها و اوهام خویش، هر گنجشک رنگ شده ای را به جای طوطی شیرین سخن قبول می کنند و نسخه ای چنین آشکارا دست برده و از اصل مجعول را، نه فقط بر سر سازندگان و جاعلان جای خوش کرده در موزه ی بریتانیا نمی کوبند، بل در شمار قدیم ترین نسخه خطی شاه نامه می آورند و فهرست می دهند، با اندکی غمزه درقالب همین اگر و مگرهای آبکی که خواندید.
«شاه نامه ی بایسنغری: یکی از عالی ترین نمونه ها، شاه نامه ی معروف به بایسنغری است از کارهای هنری مکتب هرات و مربوط به سال ۸۳۳ هجری. این نسخه به خط نستعلیق خطاط مشهور جعفر بایسنغری است. بیست و دو مجلس تصویر دارد با جلد ممتاز سوخت طلاپوش از بیرون و معرق از درون و اوراق سرلوحه و ترنج دار و مرصع در آغاز و جداول مذهب برای خزانه ی غیاث الدین بایسنغر نواده ی تیمور. این نسخه از شاه نامه دارای مقدمه ای است به نثر که بعدها به مقدمه ی بایسنغری شهرت یافت. در آن گفته شده است که گرچه نسخه های متعدد از شاه نامه در کتاب خانه همایون موجود بود، در سال ۸۲۹ اراده ی امیر زاده بر آن قرار گرفت که نسخه ای «از چند کتاب یکی را مصحح ساخته مکمل گردانند».
(ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص ۱۷)
نقد و رد قدیم بودن این نسخه هم کاری است موکول به یادداشت های بعد، اما اینک که دفتری در این باب گشوده است، تذکر دهم رجوع به چنین فضل فروشی های ناگزیر، دل آدمی را نسبت به حال باستان پرستان و ترک و عرب ستیزان کنونی کباب می کند که از سویی عرب و چنگیز و هلاکو و تیمور را بر باد دهندگان هستی ملی خویش می شمارند و از سوی دیگر، از آن که در اطراف خود جز مختصر آثار کهنی از عرب و ترک نمی بینند، در لاف و گزاف های ناسونالیستی مورد نیاز، دست گدایی به همان سو دراز می کنند که از ممتازترین آن ها را همین شاه نامه ی معروف به بایسنغری می گویند!!! و گرچه سال ۸۳۳، بسیار به ظهور دولت صفوی نزدیک است، اما زمانی که به نقد این شاه نامه ی به اصطلاح بایسنغری پرداختم روشن می شود که از کلاه برداری عظیم ساخت نسخه ی بایسنغری شاید به زحمت قرنی بگذرد، کافی است به آن جمله آخر نقل بالا رجوع کنید که مدعی است کار مقابله و تصحیح نسخ، که در تمام جهان شیوه ای بسیار جدید است، در ایران از زمان نواده ی تیمور آغاز شده است، تا به صرف این گنده گویی خنده دار وجود نسخ متعدد شاه نامه را در صندوق خانه ی امیر زاده ی تیمور مسجل کنند، شاه نامه هایی که چشم سالم اشخاص هنوز اصلی از آن ها ندیده است.
«شاه نامه های تیموری: بسیاری از شاه نامه هایی که در عهد تیموری نوشته و آراسته می شد، چون برای اهداء به پادشاه زادگان هنر دوست تیموری و حکام و امرای عصر و نیز ارسال به دربار عثمانی بود، شاهانه بود. یعنی مزین و هنری بود. افسوس که عده ی کثیری از آن ها از دست رفته است. مثلا شرف الدین علی یزدی مورخ و وزیر عصر شاهرخ تیموری ابیاتی دارد در ماده تاریخ جلد و طلبه ی نسخه ی مصوری از شاه نامه که برای امیر شمس الدین محمد میرک فرزند جلال الدین امیر چخماق شامی در مدت سه سال از ۸۳۹ تا ۸۴۱ تهیه شده بود. نیک معلوم است که اگر نسخه و جلد و غلاف آن نسخه اهمیت هنری نداشت و از نفایس به شمار نمی رفت ماده تاریخ در باب آن گفته نشده بود... مصور ساختن شاه نامه، از نخستین قرن پس از سروده شدن آن اثر مرسوم بود و دو بیت سوزنی سمرقندی، شاعر قرن شسم هجری، اگرچه به منجیک ترمذی هم نسبت داده شده، ضمن مدیحه ای، دلالت بر این معنی دارد».
(ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، ص۱۱ و ۱۸)
از همین جا تبعات دست تنگی در ارائه ی نمونه های شاه نامه ی پیش از دوران صفوی آغاز می شود. افشار که جز همان دو نسخه ی مجعول، اصل قدیم دیگری را نمی شناخت، حالا به اشعار دیوان ها برای اثبات وجود انواع شاه نامه ها متوسل می شود، که دو نمونه ی آن را در نقل فوق خواندیم، حتی اگر شاعر یکی از آن ها را نیز به درستی نمی شناسد!!! او که از طریق علم غیب معهود و معمول این جماعت، اختصاصا از وجود نسخه های مصور شاه نامه از قرن پنجم، یعنی قرنی پس از سرودن اصل آن خبر دارد، نمی دانیم چرا نخستین شعر را از قرن ششم می آورد! اشعاری که دو صد بیت ان را می توان در یک نیمه ی از روز سرود و با خط و اسلوب هر دورانی در هر دیوانی جای داد، که نوع سوزنی سمرقندی آن بدان دلیل شایسته ی دقت ویژه می شود که این هجو باف ناشناس، نسب خود را به سلمان فارسی رسانده است!!! اگر گمان می کنید توسل به دیوان و ابیات برای اثبات شاه نامه ای نوشته به دوران پیش از صفوی، تنها شگرد آنان برای رفع تنگناهاست، اشتباه می کنید!
«نسخه های مصور: از این میان نسخه های مشهور به مغولی، یعنی از عصر ایلخانیان ایران، واجد اهمیت است. مخصوصا آن نسخی که دارای مجالس تصویر است همیشه مورد توجه تام و تمام عتیقه دوستان و متمولین و اعیان و پادشاهان مختلف بوده است و نمونه هایی از آن ها در آمریکا، مملک اروپایی، ترکیه، ایران و شبه قاره ی هندوستان موجود است. کثرت علاقه به مجالس تصویر این نوع نسخ چندان بوده است که در موارد بسیار، نسخ قدیم و مهم را اوراق و متن آن را فدای تصویر کرده اند. شاه نامه ای که اوراقی چند از آن باقی است و به نام دموت شهرت یافته، یکی از نمونه های این نوع تضییع است... امروزه شاه نامه های مصور و خطی و حتی اوراق منفرد و جدا شده ای که از مجالس شاه نامه های قدیم در دست است، زینت بخش کتاب خانه ها، موزه ها و مجموعه های شخصی است و فهرستی از آن ها که زیر نظر الگ گرابار تهیه شده است بازگوینده و راه نما است...».
(ایرج افشار، شاه نامه از خطی تا چاپی، گزیده هایی از صفحات ۱۰ تا ۱۴).

اسکندر و درخت سخن گو، مینیاتور قرن هشتم، نگارستان فریر، واشنگتن
این یکی از آن ده ها و ده ها برگ مصور از به اصطلاح شاه نامه های کهن پیش از صفویه است که هر یک را سند حضور و دلیل وجود یک شاه نامه ی کامل قدیم می گیرند و به جای یک شاه نامه ی مغولی و تیموری و غیره قرار می دهند، زیرا که شاه نامه دیوان حافظ نیست که پنجاه نسخه ی پیش از صفوی از آن بسازند، مطول است و باز تولید نسخه های کامل و قدیم از آن ها، از جلد و کهنه کردن آن همه کاغذ و نگارش بدون الگوی خطوط قرن ششم تا دهم هجری، بسیار پر هزینه و زمان بر و دشوار بوده و بعدها خواهم نوشت که در همین چند نسخه ای که به هزار زحمت کهنه کرده اند و به عنوان منبع تصحیح به شیوه هایی بس شامورتی وار به کار می برند، به سبب پیچیدگی و دشواری کار، تا چه میزان خطا یافت می شود. پس برای گذر از این تنگنای سخت، با به کار زدن شگردهای اورشلیمی و جعل سریع و سرپایی، با نوشتن چند بیت و کشیدن یکی دو مینیاتور، با یک تیر چند نشانه زده اند: نخست این که یکی دو برگ مصور را، با آه و افسوس و لعنت و ننه من غریبم بازی های فرهنگی و البته خنده های زیر لب و پنهان، علی البدل و شناس نامه و دلیل وجود شاه نامه های ده و بیست جلدی کهن گرفته اند، دوم این که هر برگ آن را به بهای مخارج ساخت و جعل نسخه ی کامل و نیمه کامل دیگری، به خوش خیالان خر پول فروخته اند و بالاخره با سهولت تمام و بدون نیاز به امضای خطاط و نساخ و تدارک مقدمه و موخره و ثبت تاریخ برای کتاب، بر هر یک از این برگ ها، به بهانه ی کارشناسی هنری تابلوی مینیاتور آن، به دل خواه خویش تاریخ زده اند، چنان که نمی دانیم تصویر بالا را با چه شیوه ای قرن هشتمی معرفی می کنند!!؟ زمانی که نوبت بررسی بازمانده های هنری هزاره ی نخست ورود اسلام به ایران رسید، آن گاه احتمالا با پهنای پیکره ی این هیولا و وسعت حوزه ی دروغ پردازی و جعل انجام شده در تدارک نسخه های قدیم شاه نامه، آشنا خواهید شد، ان شاء الله. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در پنجشنبه هفتم دی 1385 و ساعت 6:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۱
معلوم شد نسخه شناس معروف ایران، ایرج افشار، در سال ۱۳۵۵، از میان بیش از هزار دست نویس قدیم شاه نامه، که خود آمار داده اند، فقط دو نسخه ی پیش از صفویه می شناخته است: نسخه ی موزه ی بریتانیا و نسخه ی معروف به بایسنغری. در این مرحله هنوز به درستی و نادرستی همین تشخیص مختصر و محدود او وارد نمی شوم و فقط نسخه های منتسب به پیش از صفویه را، با قبول اولیه ی اقوال در جریان، شمارش می کنم و شناخت فنی و توضیحات دیگر را به حوزه ی خود می برم که در پایان معلوم شود هیچ نسخه ای از شاه نامه نمی شناسیم و نداریم که اثبات نگارش پیش از صفویه ی آن، با اسناد درست، میسر باشد. مطلبی که صحت دریافت و بیان آن، با سایر نمایشات هستی اجتماعی ایرانیان، در دوران پس از اسلام، برابر است و معلوم می کند در سرزمینی که هنوز جاده و پل و کاروان سرا و بازار و آب انبار و حمام و مصلی و دولت و خدمات عمومی و اسلوب شهر نشینی نیست و اندک جماعت پراکنده ی آن، در قلاعی فراز کوه ها زیست می کنند، گفت و گو از این یا آن سراینده ی شیرین سخن و این و آن نسخه ی قدیم، به صرف ارائه ی دو و یا چند دست نویس، که تولید و محتوای آن مبنا و مقدمات ضرور اجتماعی را ندارد و ساخت آن به هر صورت و در هر زمانی میسر است، نه فقط خیال بافی که توطئه چینی است. باید سرانجام به بنیان اندیشی عادت کنیم، این حرارت تب گونه ی ادعاهای هری پاتری را، که برای دیرینه ی خود قائلیم و آمیب انتقال آن تبلیغات و تمایلات تفرقه افکنانه ی کنیسه و کلیسا بوده، علاج کنیم و برای شناخت یکدیگر، زبان روشن تاریخ و نه افسانه های شاه نامه را به کار بریم. زیرا ملتی که در جای ارائه ی آثار و علائم مادی حضور متمدنانه، چنان که شاهدیم، خود را در ابیات و اشعار به تاریخ می شناساند و به لفاظی و معرکه گیری فرهنگی رو می کند، مستحق تحقیر و تبسم خردمندان است. ابهام واقعی و سایه های پهناور ناسلامتی آن جا پدیدار می شود که شاهدیم همین ادعاهای کاغذی کنونی را، مراکز به ظاهر علمی و بزرگ جهان، نه تنها بی مجامله می پذیرند، بل با علاقمندی غیرعاقلانه و مقدم و مفصل تر، به بوق می فرستند، بر آن ها تیم های بزرگ تصحیح و تبلیغ می گمارند و چنان که فرزندان خویش بپرورانند، برای حفظ و باور و انتشار آن ها به دل شوره دچارند!!!؟
«چنان که معلوم است، اولین متون کامل و علمی شاه نامه که در قرن گذشته به توسط ماکان و ژ. مول انتشار یافته و در زمان انتشار از موفقیت های مهم به شمار می آمدند، پاره ای از خواست های اساسی متن انتقادی و علمی را برآورده نمی ساختند. نه مول و نه ماکان در مقدمه های متن های انتقادی خود صراحتا تذکار نداده اند که کدام نسخه ها را مورد استفاده قرار داده، کدام متن ها را مرجح دانسته و کدام شیوه ی انتقاد متن را به کار برده اند. هر دو ناشر، چنان که معلوم است، شماره ی زیادی از نسخه های نه چندان قدیمی شاه نامه را گرفته، آن ها را با یکدیگر مقایسه نموده، متن اصلی را نسبتا خود سرانه انتخاب نموده و واریانت های نسخه های دیگر را ابدا ذکر نکرده اند. بدین شکل متن هایی به دست آمده است که قرائت آن ها آسان ولی رابطه شان با متن اصلی فردوسی نامعلوم است».
(برتلس، متن انتقادی شاه نامه ی فردوسی، پیش گفتار، ص ۵)
حکایت غریبی است این نگرانی های بی منتهای غربیان غالبا یهود، در باب یافتن متن مطمئنی از شاه نامه، تا به تلویح بر وسعت و منظور این حقه بازی های ظاهرا دل سوزانه و فرهنگ ستایانه واقف شویم که چه گونه صاحبان عقل و نظر ملتی را، با فرض سلامت، به جست و جوی نخود سیاه در انبار زغال مکتوبات و مجعولات قدیم می فرستند تا به جای دعوت ملی برای فهم و تعیین تکلیف با اشعار بی مایه ی مندرج در شاه نامه، کسانی را قرنی است در التهاب درست خوانی بیت این و آن می بینیم و برای موجه کردن همین منظور، عامدانه دو نسخه ی نزدیک به هم از متن شاه نامه ننوشته اند و آدمی در می ماند این همه دغدغه، با ظاهری مقدس، در باب یافتن ناممکن و عمر فنا کن اصل سخن فردوسی، هنگامی که به روایت خودشان، قدیم ترین دست نویس را سیصد سال دورتر از زمان فرضی تالیف آن یافته اند، برای چیست و چه معنایی به خود می گیرد؟!!
«جای خوشبختی است که با امکانات علمی و فنی که در دوران ما فراهم است، قدیم ترین نسخه های شاهنامه و تحقیق و تصحیح علمی و محققانه ی آن ها قابل دسترسی است و همچنان که یان ریپکا در مراسم هزاره ی فردوسی در سال ۱۳۱۳ گفته است: «بزرگ ترین احترامی که مجمع ممتاز ما می تواند به مقام فردوسی بگذارد، این است که تصمیم قاطع گرفته شود که یک چاپ انتقادی از متن شاهنامه تهیه گردد، ما این را به شاعر، به شعر جهان و ایرانی و به عالم علم مدیون هستیم».
مرحوم فروغی نیز که از پیشگامان شاهنامه پژوهی در ایران است، ترتیب یک شاه نامه را که نسخه ای معتبر و حجت شناخته شود، از واجبات می داند و معتقد است که حتی الامکان باید مشکلات و موانع این کار را از پیش پا برداشت: «یکی از دردهای بی درمان که ضمن تتبع در شاهنامه به آن برخورد می شود این است که ترتیب دهندگان نسخه ها، به هیچ وجه مقید نبوده اند که متابعت از اصل فردوسی بنمایند و عمدا یا سهوا غلط نقل کرده اند... در بعضی موارد مشاهده می شود که فراهم کنندگان شاهنامه، داستانی را ناقص پنداشته و دریغ دانسته اند که به آن حالت بگذارند، پس به الحاق ابیاتی از گفته ی خود رفع نقص شاهنامه را نموده اند و در بسیاری از موارد، آن را اصلاح فرموده اند!! کسانی که تعصب دینی و مذهبی داشته اند، لازم دانسته اند در بعضی مواضع، اشعاری مبنی بر تدین و تشیع فردوسی بیفزایند.... یکی دیگر از علل تصرفاتی که در شاهنامه به عمل آمده، این است که از بس این کتاب مقبول و مطبوع واقع شده، بعدها هر شعر قابل توجهی از بحر متقارب را به فردوسی نسبت داده و داخل شاهنامه کرده اند، چنان که اشعار اسدی و سعدی و غیره در بعضی از نسخ شاهنامه دیده می شود و یک علت این کیفیت آن است که در سوابق ایام، بسیاری از اشخاص تمام یا قسمت هایی از شاهنامه را حفظ داشته اند و در روایت ذهنی آن ها اشتباهات واقع شده است».
این تغییرات و تصرفات در شاهنامه تا بدان جا می رسد که شاهنامه شناس بزرگ معاصر ایران، شادروان استاد مجتبی مینوی، اظهار نظر می کند که: «شاهنامه، دوتاست، یکی شاهنامه ای که فردوسی سرود و دیگر شاهنامه ای که پس از مرگ اش، شاعران و کاتبان و مرشدان ساختند و آن چه را خواستند بدان افزودند. شعرها را اصلاح و جرح و تعدیل کردند و به صورتی که امروز می بینیم درآوردند، به طوری که حتی در شاهنامه های چاپی نیز که همه از روی نسخه ی انتخابی ترنر ماکان به طبع رسیده، توافق و هماهنگی به چشم نمی خورد. استاد مینوی نتیجه می گیرند که: ما نباید به این انتظار بنشینیم که در ممالک دیگر برای ما شاهنامه تهیه کنند و به این خوش باشیم که در پایتخت کشور، خیابانی و میدانی به نام فردوسی داریم...».
و مرحوم خانلری معتقد بود که: «درباره ی شاهنامه، کار بسیار باید کرد. در درجه اول، مسلما یک چاپ دقیق انتقادی از شاهنامه لازم است. این برای ما هیچ پسندیده نیست که خارجی ها بیایند و برای ما نسخه ی دقیقی از شاهنامه تهیه کنند...».
و شادروان مسعود فرزاد عقیده داشت که: «بنده به دست آوردن متن کامل و صحیح شاهنامه را حتی از گرفتن جشن یادبود برای فردوسی و ساختن آرامگاه برای او مهم تر و مفیدتر می دانم. ما منتهای احتیاج را به یک شاهنامه ی صحیح و کامل داریم».
به هر حال، سرآغاز راه دور و دراز، شناخت واقعی شاهنامه، تثبیت متن شاهنامه است و خوش بختانه از آغاز دوران چاپ تا امروز، کوشش هایی فراوان در دست یابی به متن صحیح شاهنامه صورت گرفته است».
(رستگار فسایی، متن شناسی شاهنامه فردوسی، صفحات سیزده تا پانزده)
پس قضیه چنین خلاصه می شود: شاه نامه، شناس نامه ی ملی ماست، که یا دو تاست و یا برگ هایی از اصل آن را کنده و صفحاتی به آن افزوده اند و بدین ترتیب تا متن اصلی و یا غیر مخدوش این شناس نامه را نیابیم، نه فقط یکدیگر، که خودمان را هم نخواهیم شناخت، پس ضرورت است که ابتدا مطمئن شویم شاه نامه ی اصلی هنوز نایافته، از ما چه گفته و تاریخ و مکان تولد و اسامی والدین مان را در چه زمان و چه مکان و به نام چه کسانی ثبت کرده، تا پس از آن زندگی عالمانه و عاقلانه در این ملک آغاز شود!!! آیا نپرسیم که قمپزهای بی قرینه و فارس بازی های خنک کنونی را از روی کدام یک از این شناس نامه ها نقل می کنید و چه گونه مدعی آن می شوید در حالی که بنا بر ارزیابی موجود، در میان نسخ مورد قبول کنونی، با چنان مغایرت های وسیعی مواجهیم که حتی مجتبی مینوی را به نوشتن مقاله ای در باب و با نام «فردوسی ساختگی و جنون اصلاح اشعار» مجبور و ناگزیر کرده است:
«این ایام بر حسب وظیفه ای که به من محول شده، به داستان رستم و سهراب فردوسی پرداخته ام و مشغول شده ام به تحقیق و تدقیق درباره ی آن داستان و مقابله کردن نسخ خطی قدیم با یکدیگر و تهیه ی متن صحیحی که بتوان آن را نزدیک به رستم و سهرابی دانست که فردوسی ساخته است. اختلافی که در میان نسخ از حیث عده ی ابیات این داستان و ضبط کلمات و الفاظ آن دیده ام به اندازه ای زیاد است که انسان متحیر می شود و با خود می اندیشد و از خود می پرسد که آیا ما یک فردوسی داشته ایم یا چندین فردوسی!... اگر نسخه ی بریتانیا مورخ ۶۷۵ را ملاک کار خود قرار دهیم و آن عده را که بنده از این نسخ «ابیات مورد اطمینان از داستان رستم و سهراب» می نامم درست فرض کنیم، در چاپ کلکته و به تبع آن در تمام چاپ های سنگی و سربی که از روی آن در ایران و هندوستان و غیرآن کرده اند، متجاوز از ۶۵۰ بیت الحاقی فقط در یک داستان هست و در چاپ ژول مهل و چاپ بروخیم و چاپ امیر کبیر بیش از ۴۲۰ بیت الحاقی است. این ها از کجا آمده است؟ آیا فردوسی این ها را گفته بوده و نسخه نویسان قدیم آن ها را حذف کرده اند؟ یا آن که دیگران این ها را سروده اند و در نسخه های مختلف در حاشیه ها الحاق کرده اند و از آن جاها به نسخه ی بایسنغری و چاپ های کلکته و پاریس و ایران و بمبئی سرایت کرده است»؟
(رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه، ص ۱۲۱ و ۱۲۴، مقاله ی مجتبی مینوی با عنوان فردوسی ساختگی و جنون اصلاح اشعار).
این سئوال های محصول سردرگمی مجتبی مینوی، که تاکنون بی جواب مانده فقط نتیجه ای است که از بررسی و مقابله ی داستان رستم و سهراب در نسخه های مختلف شاه نامه به دست آمده و اگر کسی بخواهد با این کتاب تازه ساز، که با هزار حیله و حقه، متن قرن چهارمی وانموده اند، بیش تر آشنا شود؛ پس او را به خواندن ارزیابی دیگری ببرم که کسی دیگر، در همین باره و با نگاهی به تمام شاه نامه انجام داده است:
«مسئله ی دیگری که در تشخیص و شناخت ملحقات و چه گونگی و چرایی آن ها باید مورد بررسی قرار گیرد، نسبت ملحقات در بخش های مختلف شاه نامه است. بدین منظور چند متن چاپی موجود را در نظر گرفته، با هم می سنجیم. چاپ های مسکو، بروخیم، موهل، دبیر سیاقی و رمضانی را برای این سنجش انتخاب کرده از نسخه های ماکان و فولرس که مبنای چاپ بروخیم و دبیر سیاقی بوده اند و نسخه ی اولیا سمیع که منطبق بر چاپ ماکان است، صرف نظر می کنیم و نسخه ی مسکو را مبدا قرار می دهیم:
شاهنامه تا داستان سهراب: مسکو ۷۰۲۵بیت، بروخیم ۷۲۹۰بیت، موهل ۸۲۸۰ بیت، دبیرسیاقی ۸۲۵۷ بیت، رمضانی ۸۴۵۲بیت. چنان که پیداست در این بخش اختلاف بیش از ۱۴۰۰ بیت است. یعنی حدود ۲۰ درصد افزایش نسبت به متن. ضمنا باید دانست که این نسبت در تمام این بخش نیز یکسان نیست و داستان های قبل از فریدون ۵ درصد و پس از آن ۳۰ درصد افزایش را نشان می دهند، ضمنا مجموع این بخش قریب به ۱۵ درصد کل شاهنامه است.
داستان سهراب: مسکو ۱۰۵۹بیت، بروخیم ۱۴۹۰بیت، موهل ۱۴۹۰بیت، دبیرسیاقی ۱۶۷۵بیت، رمضانی ۱۷۰۰بیت. اختلاف بالغ بر ۶۵۰ بیت و به نسبت ۶۰ درصد داستان است و کل داستان معادل ... (کذا) درصد شاهنامه. ضمنا چاپ بنیاد شاهنامه حاوی ۱۰۵۳ بیت است که ۲۵ بیت آن نیز الحاقی تشخیص داده شده است.
داستان سیاووش: مسکو ۳۷۷۵بیت، بروخیم ۴۲۱۲بیت، موهل ۴۲۱۵بیت، دبیرسیاقی ۴۵۱۰بیت، رمضانی ۴۶۱۹بیتاختلاف بیش از ۱۷۰۰ بیت و حدود ۴۶ درصد داستان است که خود ۸ درصد کل شاهنامه است. نسخه ی مصحح بنیاد شاهنامه که زیر چاپ است دارای ۳۷۷۰ بیت است که ۸۲ بیت آن نیز الحاقی تشخیص داده شده است.
دوره ی کیخسرو: مسکو ۱۱۶۰بیت، بروخیم ۱۲۱۰۰بیت، موهل ۱۲۱۰۰بیت، دبیرسیاقی ۱۲۷۰۰بیت، رمضانی ۱۳۴۰۰بیت. اختلاف عبارت است از بیش از ۱۷۰۰ بیت و ۱۵ درصد کل داستان ها که خود معادل ۲۵ درصد متن شاهنامه اند.
از لهراسب تا مرگ بهمن: مسکو ۵۴۹۰ بیت (داستان اسفندیار ۱۶۷۶ بیت)، بروخیم ۵۴۷۵ بیت (داستان اسفندیار ۱۶۹۰ بیت)، موهل ۵۴۹۰ بیت (داستان اسفدیار ۱۶۷۰ بیت)، دبیرسیاقی ۵۸۰۰ بیت (داستان اسفدیار ۱۸۲۰ بیت)، رمضانی ۶۰۳۵ بیت (داستان اسفدیار ۱۹۲۰ بیت). اختلاف ۵۵۰ بیت و ده درصد این بخش است که خود ۱۱ درصد کل شاهنامه است. ضمنا باید توجه داشت که از این مقدار ۲۵۰ بیت آن تنها متعلق است به داستان ۱۶۰۰ بیتی اسفندیار.
بخش تاریخی از پادشاهی همای تا پایان شاهنامه: مسکو ۲۰۵۰۰ بیت، بروخیم ۲۰۶۲۵ بیت، موهل ۲۰۹۴۵ بیت، دبیرسیاقی ۲۰۹۴۰ بیت، رمضانی ۲۱۵۰۰ بیت... در نتیجه می توان گفت: اولا هرچه داستانی کم تر خوانده شده، کم تر نیز در آن دست برده اند. ثانیا داستان هایی که با بنیان های ذهنی و روانی و اندیشگی و احساسی قومی آمیزش بیش تری داشته اند، بیش تر مورد اقبال بوده اند. ثالثا از داستان های معروفی که جواب گوی نیازهای مردم و تجلی گاه دردها و آرزوهای آنان بوده، روایات مختلف و شکل های بیانی متفاوتی فراهم آمده که همگی به شاه نامه راه یافته اند».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاهنامه ی فردوسی، صفحات ۹۴ تا ۹۷، مقاله ی سیاوش روزبهان، کیفیت افزایش و کاهش روایات و ابیات شاه نامه)
پس، چنان که می خوانیم، گویا سالم ترین و دست نخورده ترین حصه ی شاه نامه به درد نخورترین بخش آن برای مطالعه و معیوب ترین قسمت، پرخواننده ترین سهم آن اشعار است!!!؟ راستی که لازم است برای چنین محققانی اسفند در آتش و آب جوش بریزیم زیرا چنان ذکاوتی که به چنین جزییاتی اشراف یافته باشد یگانه است، به شرط این که به ما هم بیاموزد چه گونه می توان پیش از مطالعه دریافت کدام بخش شاه نامه به درد خواندن می خورد و یا نمی خورد، چه قسمتی با ذهن و حس اقوام مرتبط تر است و کدام ابیات شاه نامه «جواب گوی نیازهای مردم و تجلی گاه دردها و آرزوهای آنان» بوده است؟!! بدین ترتیب و بی اعتنا به این نتیجه گیری های فوق خیالی، بررسی های بالا تنها به ما نشان می دهد که جاعلان شاه نامه، با تدارک عمدی نسخه های متفاوت و مغایر، صورتی فراهم کرده اند که تا ابد برای شناخت خویش، از مسیر یافتن محال نسخه ی اصلی و صحیح شاه نامه، اوقات را به باد دهیم، تا آن زمان بدون پایان موقتا بر سر و روی یکدیگر بکوبیم و اگر در این بررسی معلوم شد که شاه نامه نسخه ی قدیم ندارد و نخستین تحریر آن متعلق به روزگار صفوی است، شاید برای ارائه ی عذر و از سر عنایت به این مردم محتاج به مودت و به اسلام نیازمند به وحدت، از تکرار موهومات دشمنان دست بداریم، حضرات شاه نامه شناس!!! و اینک وقت آن شد که به جست و جوی خویش باز گردم و ببینم کاوندگان نسخه های قدیم، در انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، چه نصیب شان شده است؟!!
«در اواخر قرن گذشته، ا. وولرس چاپ دیگری از شاه نامه منتشر ساخت. وولرس چاپ های مول و ماکان را با هم مقایسه نموده، متن خود را بر پایه ی این دو چاپ قرار داد و تفاوت آن ها را با دقت در پاورقی ذکر نمود. علاوه بر آن که چاپ وولرس بر اثر فوت ناشر ناتمام ماند، این چاپ نیز مسائل عمده ای را که بر عهده ی علم است، یعنی رجوع به قدیمی ترین، به ترین و معتبرترین نسخه های خطی و همچنین معرفی نسخه های مورد استفاده و ذکر دقیق نسخه بدل ها حل ننمود».
(برتلس، متن انتقادی شاه نامه ی فردوسی، پیش گفتار، ص ۵)
این تاریخچه ای است روشن کننده ی این مطلب، که تا پیش از متن انتقادی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، یعنی چهل سال پیش، چاپ های مختلف و متعدد شاه نامه، بر اساس نسخه های کهن تدوین نمی شده و از آن که هیچ یک از تصحیح های تا آن زمان، ضرورتی به ذکر نسخه های مورد مراجعه ندیده اند، پس به احتمال بسیار در زمان آنان هنوز لزوم یافتن نسخه های بسیار قدیم مطرح نبوده، ولنگارانه، اما صادقانه و بدون دنگ و فنگ و به عنوان یک دیوان معمول شعر تدوین می شده و یا بدتر از آن، شاید که این محققان، متن منتشره ی به نام خویش را، به علت ضیق وقت و ضرورت فوری شاه نامه بازی در ایران و در جهان، حاضر و آماده از مرکزی، که اینک کم و بیش می شناسیم، همراه ضمائمی چون فرهنگ لغت شاه نامه اثر ولف، تحویل گرفته اند. اگر در صحت و صراحت این ادعاها تردید دارید، پس شما را به خواندن متن اصلی بکشانم:
«انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی برای انتشار متن نوین علمی شاه نامه راه دیگری را که با راه متقدمین تفاوت داشت در پی گرفت. استفاده از چاپ های قبلی، که بر پایه ی نسخ خطی نامعلوم و بدون ذکر تاریخ قرار دارند، بدون فایده تشخیص داده شد. همچنین رجوع به شماره های زیادی از نسخ خطی مختلف را که دارای اغلاط و اشتباهات و اضافات و تحریفات زیادند نیز غیر مفید به نظر رسید. در نتیجه چنین تصمیم گرفته شد که فقط از قدیمی ترین نسخ، که تقریبا همزمان و از حیث متن به یکدیگر نزدیک باشند، استفاده گردد. ترتیب دهندگان متن برای کار خود از نسخ خطی زیرین استفاده کرده اند».
(برتلس، متن انتقادی شاه نامه فردوسی، ص ۵)
این متن، حکم ابطال دیگر متون و لاجرم آن نسخ اصلی مورد رجوع را می دهد که تا پیش از تدوین متن انتقادی انستیتوی خاور شناسی شوروی در سال ۱۹۶۶ میلادی، تدوین شده بود. چنین که می خوانیم چاپ های قبلی «بر پایه ی نسخ خطی نامعلوم و بدون ذکر تاریخ» ارزیابی می شود و راه دیگری را جدای از متقدمین برای فراهم آوردن یک متن انتقادی نهایی از شاهنامه نشان می دهد که تنها بر مقابله ی قدیم ترین نسخ متکی است و در پایان، مشخصات آن نسخ قدیمی یافت شده را بیان می کند. آیا می دانید محققین انستیتوی خاور شناسی شوروی، که این همه برای دیگران رجز خوانده اند، چند نسخه را از میان آن هزار نسخه ی خطی موجود، به تصور خودشان قدیم و شایسته ی رجوع یافته اند؟ چهار نسخه و هر چهار آن ، چنان که بررسی نشان خواهد داد ، قلابی و غیر مطمئن و تازه ساز!!! (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در جمعه هشتم دی 1385 و ساعت 17:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۲
اعصاب شان متشنج است، بی ملاحظه و مکث و محابا ناسزا می گویند و بهتان می زنند، از وحشت ریزش کامل سقف آن بنای سراپا دروغ بر سرشان، که تمدن ایران باستان و ایران اسلامی قبل از دوران صفوی نام داده اند، در این سرما و سوز، ناگزیر به زیر آسمان باز پناه برده اند، از تمام جوانب دیده می شوند و با وجود هزار گونه گریم آزاد اندیشی و انتساب خود به محیط به ظاهر دموکراتیک دانشگاه های غرب، اینک از فرط درماندگی و به سبب ناتوانی مطلق و محض در مقابله ی قلمی، مانند عامی ترین نمونه های تاکنون، آن هم به غلط و به نشانی نادانی کامل، از عقاید سیاسی می گویند، به محیط انگیزاسیون قرون وسطی منتقل می شوند و برای نشان دادن کراهت کامل سیمای بدون بزک و هولناک خویش، به دامان قدرت حکومتی برای بستن دهان و شکستن قلم این محقق منفرد چنگ می زنند، تا بی منطقی عمیق و در عین حال بلند مرتبه ی حاملین عناوین روشن فکری ذلیل مانده ی امروزین، در برابر عقیده و استدلال، برای همگان قابل دیدار شود.
«این اعضای پیشین حزب توده که در مکتب آن حزب ایران برانداز شیوه ی دروغ پردازی برای نفاق افکنی میان ملت ایران و ویران کردن کشور ایران را آموخته اند امروز آشکارا از سوی پان ترکیسم و پان عربیسم مامور شده از سوی محور شیطانی نو محافظه کاران آمریکایی و صهیونیست های اسراییلی حمایت می شوند... آنان یکی از پیامبران یهود را زن فرض کرده و او را همسر کورش و ملکه ی ایران می خوانند (!!!؟)... دولتیان ایران باید توجه کنند که این گونه نفاق افکنی ها می تواند پایه های اقتدارشان را متزلزل کند... به دولتیان هشدار می دهم که نگذارند گفته ها و نوشته هایی از این دست ملاک تشخیص و داوری برخی از سرآمدن دینی سیاسی جامعه قرار گیرد».
(اطلاعات سیاسی - اقتصادی، شماره ۲۲۶- ۲۲۵ ، صفحه ۳۵)
ابعاد مختلف هراس و زوایای روشن بی خبری در هر یک از جملات بالا ترسیم است و ریاضی کلمات آن با محاسبه ی دقیق برای هر اهل حرف حساب معلوم می کند که با چه نحله ای از بی هوده گویی و اظهار عجز و ذلت متنوع، به خصوص در زمینه ی تاریخ مواجهیم! من حق را به صاحبان این قبیل لابه نویسان رسمی می دهم زیرا که به آشکار زیر پایه ی مجموع ادعاهای بی اساس خود را خالی می بینند که به آن می نازیدند، گمان دانش و دانایی بر آن داشتند و صورت خود را با حرارت تکرار موضوعات مربوطه برشته می کردند و حالا چندی است خود را میان آسمان و زمین معلق می بینند، خبر دارم که مورد تمسخر و تحقیر شاگردان قرار می گیرند و زمانی که پاسخی در دفاع از پریشان نویسی های مکرر پیشین نمی یابند، پس عسس را تنها فریاد رس و چاره ساز یافته اند که با التماس بدان متوسل اند و کم مانده است برای حفظ آبروی از دست رفته، به ۱۱۰ تلفن کنند!!!
در نهاد امر و با وجود فشار دوستان، باز هم شایسته نبود وقتم را تا حد همین چند سطر هم در موضوع او تلف کنم، زیرا مشغول برچیدن آخرین خیمه گاه باستان ستایی و تخریب مرکز ثقل اتکای به دروغ در تاریخ نویسی ایران، یعنی شاه نامه هستم و به یقین هر یک از این یادداشت های نو، از تمام انباشته ها و نوشته های مجموعه ای از این قبیل نفرات، در تمام عمرشان، در مقام و مرتبه ی عقل و استدلال، دو سه گردنی فراتر است. پس به تحقیق خویش باز گردم، که اساسا حفر گودالی برای تدفین کلی موهومات موجود در مقوله های مختلف ایران شناسی نوع اورشلیمی است.
«ترتیب دهندگان متن برای کار خود از نسخ خطی زیرین استفاده نموده اند:
۱. نسخه ی خطی موزه ی بریتانیا، که در سال ۶۷۵ هجری کتابت شده، از کلیه ی نسخ خطی که تا به حال معلوم و مشهور است، قدیمی تر و به نظر ما به ترین نسخه ی موجود است.
۲. نسخه ی خطی کتاب خانه ی عمومی لنینگراد که در سال ۷۳۳ هجری کتابت شده و دومین نسخه ای است که قدیمی تر از کلیه ی نسخه های مشهور است.
۳. نسخه ی خطی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی که در سال ۸۴۹ هجری کتابت شده ولی حاوی «مقدمه قدیم» شاه نامه است و بنا بر این از روی نسخه ای قدیمی تر، که متن آن با متن نسخه ی ۷۳۳ بسیار نزدیک بوده است، استنساخ گردیده است.
۴. نسخه ی خطی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، بدون تاریخ، ولی به حسب شیوه ی کتابت، جنس کاغذ و اسلوب مینیاتورها می توان قضاوت کرد که تقریبا در سال ۸۵۰ هجری استنساخ شده است. در این نسخه اشتباهات و اغلاط زیاد است، اما این نسخه نیز حاوی «مقدمه قدیم» می باشد و از روی نسخه ای کتابت شده که در بعضی موارد بسیار نزدیک به نسخه ی خطی سال ۶۷۵ هجری است».
(ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۶)
فهرست بالا اعلام قاطع تنگ دستی کامل در یافتن نسخه هایی از شاه نامه ی ماقبل صفوی است. اگر مرکزی به دراز دستی و توانایی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، نتوانسته است از میان هزار دست نویس، جز این چهار نسخه را قدیم و پیش از صفویه بداند، با توجه به فقدان اطمینان در تشخیص و دوران شناسی همین چهار نسخه، بار دیگر مدعی شوم که شاه نامه نسخه ی پیش از صفویه ندارد و گرچه هنوز زمان بررسی فنی همین نسخ قدیم گمان شده نرسیده است، اما باور این مطلب برای کج خیالی چون من بسی دشوار و گران آمد که دیدم چنان انستیتوی پرآوازه ای حجت قدیم بودن دو نسخه ی ردیف ۳ و ۴را، وجود «مقدمه ی قدیم» گفته است! شاید آن ها منتظر بوده اند جاعلین این گونه امور در این اندازه هم بینش نداشته باشند که در ساخت نسخه ای قرن هفتمی، مقدمه ی نسخه ی قرن نهم را نیاورند!!! چنین مواردی تنها اطمینان بیش تری به خالی بودن کامل دست شاه نامه سازان در یافتن نسخه های قدیم و باز شدن مچ های شان فراهم می کند.
«هیچ یک از نسخ مورد استفاده نمی توانست پایه ی متن حاضر قرار گیرد. بدین جهت برای ترتیب دهندگان متن لازم می آمد که متن اصلی را پس از معاینه ی دقیق کلیه ی نسخه های مورد استفاده و با در نظر گرفتن دقیق کلیه ی اختلافات و تفاوت های آن ها انتخاب نموده، تفاوت ها را در پاورقی قید نمایند تا محققینی که بعدا درباره ی متن شاه نامه تتبع می نمایند امکان داشته باشند کلیه ی جزییات کار ما را مورد بازرسی قرار دهند. محک و معیار شیوه ی بیان و سبک و زبان شاه نامه در کار ترتیب دادن این متن با کمال احتیاط به کار برده شده است. زیرا مسئله این است که ما متن اصلی شاه نامه را در دست نداریم و فقط کوشش می کنیم تا هر قدر ممکن است بدان نزدیک تر شویم. زبان و سبک و شیوه ی بیان فردوسی را فقط می توان از متن اصلی شاه نامه به دست آورد. بنا براین اگر ما اکنون سخن و سبک و شیوه ی بیان فردوسی را عاملی شناخته شده بدانیم و بخواهیم به وسیله ی آنان طریق ترتیب دادن متن را معین سازیم دچار اشتباهی منطقی خواهیم شد، زیرا عامل مجهولی برای ما نقش معرف بازی خواهد کرد و به عبارت دیگر نامعلومی معرف نامعلوم دیگری خواهد بود».
(ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، صفحه ی ۷)
معنای صریح و صحیح جملات قابل اعتنای فوق، که با تمجمج بر زبان آورده اند، این که نمی دانیم شاه نامه چه بوده و لاجرم چیست و اگر بخواهیم با متن این چند نسخه ای که با هزار من سریش به کهنه بودن می چسبانیم، شاه نامه شناسی کنیم، خود را فریب داده ایم، پس ایها الناس متن انتقادی انستیتوی ما را جدی نگیرید، زیرا دو مجهول را با هم سنجیده ایم که نمی تواند معلوم از آن زاده شود، اما با عرض شرمندگی استدعا می شود همین زحمت سالیان دراز ما را، که نمی دانیم چرا متن انتقادی می نامیم، برای دل خوشی ما، به عنوان شاه نامه ی صحیح تر بپذیرید، زیرا مسلم است که دست رسی به شاه نامه ی فردوسی سروده دیگر میسر نیست!!! حالا جایگاه آنان را که بر اساس این مجهولات مضاعف سر خود را به آسمان می رسانند، معلوم کنید!!!
«بدین شکل متن حاضر به طور کلی حاوی متنی است که از کلیه متون معلوم شاه نامه قدیم تر و به قرون هفتم و هشتم هجری مربوط است که نسخه های همعصر و هماهنگ این قرون را که تاکنون مورد استفاده نبوده در دسترس دانش پژوهان قرار می دهد. بی شک این متن از متون درهم ریخته ی چاپ های موجود و نسخ مربوط به پس از قرن نهم هجری به متن اصلی که پرداخته ی خامه ی فردوسی است نزدیک تر است. با وجود این متن حاضر را به هیچ وجه نمی توان «متن آخرین» و «متن اصلی» دانست و مخصوصا باید تذکر داد که متاسفانه صفحات اول کلیه ی نسخ مورد استفاده معیوب بودند و بدین جهت متن حاضر از آغاز کتاب تا پادشاهی کیومرث حاوی موارد مشکوک است».
(ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۷)
بدین ترتیب انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی، با یک پشت پا، نتیجه کوشش سالیان دراز خود را ضربه ی فنی می کند و با مغز بر زمین می کوبد و از آن که پیش تر اساس تشخیص قدمت را بر درج «مقدمه ی قدیم» در نسخ مورد مراجعه معرفی کرده بود و حالا صفحات آغازین هر چهار نسخه و طبیعتا مقدمه ی آن ها را الحاقی می شناساند، پس به ترین اصطلاح برای روشن کردن وضع متن انتقادی شاه نامه ی ا. برتلس این است که بنویسم: فاتحه!!! اما شما این اعلام فوت را فقط بر این اساس نپندارید، زیرا دلایل بس استوار دیگری به دست است که به کمال اثبات می کند چهار نسخه ای که اسباب سنجش و ساخت و پاخت در تولید متن انتقادی شاه نامه ی انستیتوی خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی بوده، به هیچ وجه نمی تواند قدیم شناخته شود.
«قبل از هر کار لازم است که منظر تغییر تاریخی ای که متن شاه نامه در جریان قرون متوالی بدان دچار گردیده است تثبیت گردد، ولی انجام یکباره ی این امر به واسطه ی وجود نسخه های خطی بی شمار، بسیار دشوار است. ما در چاپ حاضر متنی مبنی بر قدیم ترین نسخه ها را در دسترس خوانندگان و محققین قرار می دهیم. بر پایه ی این متن باید فرهنگی «کنکوردانس»، نظیر فرهنگ ف. ولف تنظیم گردد. این فرهنگ بر پایه نسخ خطی ای که تاریخ کتابت آن ها دقیقا معلوم است قرار خواهد داشت و در آن ذکر خواهد شد که هر کلمه در کدام نسخه وجود دارد. چنین فرهنگی نظر ما را نسبت به لغاتی که فردوسی به کار برده است دقیق تر خواهد ساخت و امکان خواهد داد که با کمک مراجعه ی همه جانبه به متن، از نو به تحقیق درباره ی شاه نامه بپردازیم و فقط پس از آن است که می توانیم مسئله ی متن نسبتا «آخرین» شاه نامه را طرح کنیم».
(ا.برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۷)
اگر برتلس فقط چهار نسخه ی قدیم برای تولید متن انتقادی خویش یافته است، پس تذکر او به وجود نسخه های خطی بی شمار، فقط می تواند اشاره به نسخه هایی باشد که پس از صفویه نوشته اند! بدین ترتیب و ظاهرا شاه نامه نویسی نوعی مسابقه ی دوی صد متر بوده، که با شلیک داوری نادیدنی و ناشناس، به صورت دسته جمعی، در میدان تازه ساز فرهنگ ایران، از قرن دهم هجری و با ظهور صفویه آغاز شده است! اگر خردمندان هوشیاری به دنبال درک و دریافت جدید از این واقعیت فرهنگی ملموس روند، کورس آموزشی ارزشمندی برای ادراک مسائل تاریخ ایران پس از اسلام، در کلاس همین اشاره ی مختصر خواهند گذراند. بر اساس توصیه های فوق، باید شاه نامه های پیش از متن انتقادی برتلس و ضمائمی چون فرهنگ ولف را به دور بریزیم، برای شناخت شاه نامه، در عرصه تازه ای که برتلس نشان می دهد، دورخیز کنیم و از آن که به زودی اثبات خواهم کرد همین چهار نسخه ی مورد مراجعه ی برتلس نیز، همانند نسخ افشار، دست نویس هایی قلابی و آشکارا مخدوش اند، آن گاه پس از قریب دو قرن نوبت ما خواهد بود که عمیقا و از ته دل، به ریش این حضرات جاعل، که عقل و دانایی و احساس و پیشینه و فرهنگ ملتی را بازیچه پنداشته اند و با فریب مردم ما شادمانی ها کرده اند، قهقهه نثار کنیم.
اینک و در این آخر پاییز، جوجه های خویش را شمارش کنیم: دو جوجه در سبد افشار بود و چهار جوجه در سبد برتلس و از آن که جوجه ی نسخه ی موزه ی بریتانیا به هر دو سبد رفته اند، پس تاکنون ۵ جوجه دارند، که می گویند پیش از صفویه از تخم بیرون آمده اند! و بدین ترتیب نژاد شناسی این چند جوجه ی لرزان و در سرما مانده و بی پر و بال، وقت زیادی نمی طلبد و کار دشواری نخواهد بود. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در یکشنبه دهم دی 1385 و ساعت 20:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۳
نتیجه ی کوشش و کار برتلس، حقیقت هول آوری را بر مبلغان و مولدان شاه نامه آشکار کرد: دوران شناسی شاه نامه منطبق بر ادعاهای قدمت آن، مستند مطمئن ندارد و گرچه عرصه را چنان در اختیار خویش می دیدند که تصور احتمال تشکیک در کتاب و حماسه سرایی با نام فردوسی را نمی دادند، اما از آن که چهار نسخه ی مورد رجوع برتلس، چندان بی اساس می نمود، که نخستین معترض و معترف به بی پایگی آن ها شخص برتلس بود و اعترافات او و اظهارات کمیسیون انتشار متن انتقادی شاه نامه، که پس از مرگ برتلس تشکیل شد، بر کنجکاو غیر متخصص هم معلوم می کند که متن انتقادی برتلس را، بر مبنای باد هوا ساخته اند و مطلقا ارزش اثباتی دوران شناسی ظهور شاه نامه، منطبق با باورهای کنونی را ندارد.
«به ملاحظه وفات ی. ا. برتلس، که متن حاضر تحت نظر او تهیه شده، اداره خاور شناسی فرهنگستان علوم شوروی کمیسیونی مرکب از ی. براگینسکی، عضو پیوسته ی فرهنگستان علوم تاجیکستان شوروی، ب. غفوراف، عضو پیوسته ی فرهنگستان علوم شوروی و ع. فردوس تشکیل داد و تهیه و انتشار مجلدات دیگر شاه نامه را به عهده ی آن ها محول نمود. هنگام وفات ی. برتلس جلد اول و دوم متن انتقادی شاه نامه در مرحله ی رداکسیون قرار داشتند و نیز بعضی مسائل مربوط به ترتیب متن از طرف دانشمند فقید هنوز کاملا حل نشده بود».
( ی. ا. برتلس، متن انتقادی شاه نامه، ص ۱۰)
برتلس در سال ۱۹۵۷ میلادی در گذشت در حالی که هنوز هیچ مجلد منتشر شده ای از کار خود را ندیده بود، اما اظهار نظر او در باب نسخه های بررسی شده، حقایق روشنی در موضوع نو نوشته بودن شاه نامه را بر ما معلوم می کند، که به زودی ارائه خواهم داد. متن انتقادی شاه نامه، از سوی جانشینان انتخابی برتلس، که نام های شان در بالا آمده، به سال ۱۹۶۶ میلادی، هشت سال پس از درگذشت برتلس منتشر شد و مدتی پس از آن، با حیرت و ناباوری شاهد طلوع نسخه ی کهن دیگری از شاه نامه شدیم که گویی در پستوی یکی از کتاب خانه های اروپا، از چشم ها دور مانده بود و قدمت نسخه های شاه نامه را ۶۰ سالی عقب تر می برد. این نخستین اقدام و چاره اندیشی و آینده نگری برای پر کردن نسبی جای خالی کمبود نسخه های قدیم شاه نامه بود.
«نسخه ی خطی شاه نامه فردوسی موجود در کتاب خانه ی فلورانس با توجه به کتابت تاریخ آن، ۶۱۴ هجری، در حال حاضر قدیم ترین نسخه ی خطی شاه نامه به شمار می آید و در حدود شصت سال از نسخه ی خطی موزه ی بریتانیا، ۶۷۵ قمری، که شاه نامه ی چاپ شوروی بر اساس آن تصحیح و منتشر شده، قدیم تر است. پس از شناختن این نسخه، اختلاف نظرهایی درباره ی اعتبار آن در میان استادان ادب پدید آمد ، به طوری که برخی آن را کهن ترین و معتبر ترین نسخه ی شاه نامه می دانند و برخی بر ساختگی بودن آن تاکید می کنند».
(برات زنجانی، شاه نامه ی فردوسی و نسخه ی خطی کتاب خانه ی ملی فلورانس، نامه ی بهارستان، شماره اول، صفحه ۱۰۰).
موضوع انبار شدن بیرون از مرز نمونه ها و نشانه های فنی و فرهنگی منقول و مربوط به ایران، که از پوریم تا صفویه تاریخ می خورد، از کاسه کوزه و بشقاب های نقره ی ساسانی، تا نسخ قدیم کتاب ها و اقوال مورخان مجهول یونانی و دست ساخته های طلایین هخامنشی و غیره، امری چنان عادی و متداول و تفریحی شده که به گمانم سازمان میراث فرهنگی ایران، به خصوص که مسئولیت جهان گردی را هم به عهده دارد، به تر است به توربست های فرهنگی جهان توصیه کند برای شناخت تاریخ ایران باستان و فرهنگ ایران اسلامی به کشورهای دیگر سفر کنند، چنان که در بحث موجود هم تمام نسخ شاه نامه ی مورد نیاز برای شناخت فردوسی و اثرش را، در بیرون از ایران یافته ایم!!! به هر حال تقریبا بلافاصله پس از اعلام خبر کشف نسخه ی فلورانس و پیش از انتشار متن عکسی آن در ایران، به وسیله ی بنیاد دائرة المعارف اسلامی به سال ۱۳۶۹، صداهای اعتراضی علیه سلامت این نسخه بلند شد که به جهاتی پیشگام این اعتراض محمد روشن بود.
«اینک نسخه ی شاهنامه ی فردوسی، مضبوط در کتابخانه ی ملی مرکزی فلورانس برای همگان شناخته شده است. نخستین بار در ایران، مجله ی آینده به مدیریت استاد ایرج افشار به تابستان ۱۳۵۸، شماره های ۱ تا ۳، نامه ای از کاشف نسخه، آقای پروفسور پیه مونتسه منتشر ساخت که از مجلد اول نسخه ای از شاهنامه که مورخ سیم ماه مبارک محرم سال ۶۱۴ است خبر می داد. تا آن زمان نسخه ی کهن شاهنامه، نسخه ای مضبوط در کتابخانه ی بریتیش میوزیوم بود که تاریخ ۶۷۵ ه.ق داشت. بنابر این تعرفه، نسخه ی نو یافته، ۶۱ سال بر کهن ترین نسخه ی شناخته ی شاهنامه تقدم می یافت. پس از آن، آقای پروفسور پیه مونتسه مقدمه ی نسخه ی فلورانس را در شماره ی خرداد ـ تیر ۱۳۵۹ مجله ی آینده، سال ششم انتشار دادند».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، ص ۷۳، مقاله ی محمد روشن، با عنوان شاه نامه ی فردوسی کتاب خانه ی فلورانس).
خواهم نوشت که تشخیص روشن، در خوانش تاریخ کتابت نسخه، یعنی سوم محرم درست نیست، که موضوعی فرعی و بی اهمیت است، مهم این که آقای محمد روشن، بر مبنای هدایت حوادث و نشانه ها و نوشته های بعد، پی گیرترین مدعی غیر قدیم دانستن این نسخه است و به درستی اشاره به ماجرایی دارد که نشان می دهد تولید کتاب های کهنه به زبان فارسی، از مهارت های اثبات شده ی اروپاییان شمرده می شود، که در مواردی بوی گند وسیعی نیز در محافل فرهنگی جهان پراکنده است.
«بیت های الحاقی که در این نسخه آمده، در مقابله و سنجش با دیگر نسخه های شناخته ی معتبر، تردیدهایی در اصالت نسخه پدید آورد، تا جایی که زمزمه ی «کابوس نامه» فرای بر سر زبان ها تجدید گردید، همان که کهن ترین نسخه ی قابوس نامه ی عنصرالمعالی معرفی شد و تاریخ ۴۸۳ هجری قمری داشت و دارای ۱۰۹ مجلس تصویر بود و چنان ماهرانه ساخته شده بود که پروفسور ارنست کونل، هنرشناس برجسته را نیز دچار سرگشتگی کرد و در نشریه ی zdmg (جلد ۱۰۶، شماره ی اول سال ۱۹۵۶) درباره ی «تاریخ صنایع جمیله در عهد آل بویه» مقاله ای منتشر کرد و ۱۴ لوحه از آن تصاویر را نیز به چاپ رسانید و آن را نمونه ای درخشان از هنر نقاشی ایران معرفی کرد. استاد شادروان مجتبی مینوی، به سال ۱۹۵۶ میلادی رساله ای با عنوان: «کابوس نامه فرای، تمرینی در فن تزویر شناسی» به خط دست خود به صورت فاکسی میله در استانبول چاپ کردند و پرده از رسوایی ها و جنایت های چند سود جوی ناپاک برداشتند و در صفحه ی ۸ همان رساله نوشتند: «مثلاٌ چه عیب دارد نسخه ی مصوری از شاهنامه به خط «علی دیلم و بودلف» یا حتی خود فردوسی به دست بیاوریم!».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، ص ۷۵، مقاله ی محمد روشن، با عنوان شاه نامه ی فردوسی کتاب خانه ی فلورانس).
ظاهرا شوری بیش از حد این آش، حتی صدای اعتراض مینوی را هم درآورده بود، که خود از پایه های برقراری و معرفی فرهنگ قلابی ایران باستان و از ناشی ترین آشپزهای مطالبی ناپخته در باب آن دوران است. اگر جمهوری اسلامی، نه دولت شاهنشاهی، تاکنون همین فرای جاعل را بارها مشمول عنایت های خویش قرار داده، احتمالا نوعی دهن کجی به مینوی و دیگران است که از خط خارج شده و کاپوس نامه ی قلابی ریچارد فرای را «کابوس نامه» نام داده اند. آن اشاره ی مسخره ی دیگر در نوشته ی مینوی به بعید نبودن این اعلام که احتمالا نسخه ای از شاه نامه به خط بودلف و علی دیلم و یا شخص فردوسی نیز خواهند یافت، حکایت در پرده گفته شده ی دیگری از وسعت میدان جعل در وادی فرهنگ بافی برای ایرانیان، در مقاطع و مواردی معین است.
«و اما درباب کاپوس نامه، آقای فرای زحمت گذشتن از مراحل تشریفات قانونی، معاینه ی اداره ی بیوتات وزارت دارایی و کتاب خانه ی ملی و وزارت فرهنگ و اداره ی گمرک را بر خود هموار نکرده، آن را مخفیانه از ایران خارج کرد و مرتکب چنین عمل خلافی در قوانین به نامی خوانده می شود که بنده آن را در مورد فرای نمی خواهم به کار برم و حد اقل مجازات چنین کسی از طرف دولت ایران باید این باشد که دیگر اجازه ی ورود به ایران را ندهند».
(یغما، سال۹، مقاله ی مجتبی مینوی با نام کاپوس نامه ی فرای، صفحات ۴۴۹ تا ۴۹۵)
این مطلب نوشته شده در ۶۰ سال پیش، مانند تمام دیگر سخنانی که موجب رسوایی باندهای یهودی که مشغول ساخت تاریخ و فرهنگ برای دوره های مختلف هستی این سرزمین اند، هرگز مورد توجه قرار نگرفت و همگی شاهد بوده ایم که چه گونه همین آقای فرای را، در تلویزیون جمهوری اسلامی نوازش و جایزه باران کرده اند. صراحت بیان در مقاله ی مجتبی مینوی در باب اثبات جعل بودن کتاب «کاپوس نامه»، که عامل اصلی آن معلوم نشد و نه فقط شاهد نمونه های بعدی از چنین نوشته هایی نبودیم، بل به عکس مینوی را هم پیوسته به معرکه ی تبلیغ در باب فرهنگ و تمدن ایران باستان دیده ایم، چنان وسعتی می گیرد که خواننده را نسبت به هر نوشته و کتاب مانده از دوران اسلامی، که لااقل نمونه هایی از آن قابل دست رس است، مشکوک و دارندگان عقل سلیم را مجبور می کند که بر ادعاهای بدون نمونه ای که در باب فرهنگ پیش از اسلام ایرانیان از مبداء پوریم موجود است، خشمگینانه بخندد. چنین است که نه فقط به مطالعه ی کامل مقاله ی قدیمی مجتبی مینوی توصیه دارم، بل می کوشم که گوشه هایی از آن مقاله را، با تفسیرهای لازم در یادداشت بعد منعکس کنم که به وضوح و درک بیش تر مبحث موجود در باب فقدان نسخه ی شاه نامه ی پیش از صفوی، کمک شایان می کند.
«ممکن است بسیاری از معایب متنی در نسخه ی شاه نامه ی فلورانس، مورخ ۶۱۴ هجری قمری باشد ولی اگر نسخه از نظر فیزیکی و مادی بی عیب باشد باید همه ی فسادها را در زمره ی نسخه بدل های غیر معتبر و بی فایده ضبط کرد. اگر به نظر ایشان نسخه واقعا ساختگی است و اگر قید و اطلاق از جانب آقای روشن باشد، مسئله به نسخه شناسی و دقایق کدیکولوژی و پالئوگرافی بر می گردد، یعنی باید کاغذ و مرکب کتابت مورد رسیدگی قرار گیرد. همان طور که در کابوس نامه ی فرای، پس از اطلاع دادن شبهه ی متنی از جانب هنینگ و اعلام آن به قلم مجتبی مینوی عملی شد و کاملا معلوم شد آن نسخه بر اوراق قدیمی پاک شده و به جوهر هفتاد سال پیش ، به دست زبر دستان همروزگار ما ساخته و پرداخته شده است و مهر باطله بر آن خورده شد».
(نامه ی بهارستان، دفتر سوم، مقاله ی ایرج افشار، آیا شاه نامه ی ۶۱۴، شاه نسخه نیست؟).
ای کاش از این گونه اختلافات میان هنینگ و فرای و افشار و مینوی بیش تر پدیدار می شد تا بیش تر یکدیگر را به اصطلاح لو می دادند و ما بیش تر با فضاحت های به بار آمده وسیله عالی رتبه ترین اساتید وابسته به پرآوازه ترین دانشگاه های اروپا در موضوع فرهنگ ساختگی ایران، مربوط به ۲۰۰۰ سال فاصله ی میان پوریم و صفویه آشنا می شدیم. چنان که در این جا می خوانیم هنینگ موضوع جعل و تازه نویسی کتاب کاپوس نامه فرای و افشار موضوع تقدم اظهار آن به وسیله ی هنینگ را تذکر می دهند. منظور من از انتقال این مطالب بیان این نکته ی واضح است که هیچ یک از بقایای مکتوب کنونی، که ادعای کهنگی پیش از صفویه را دارند و به ویژه نسخ شاه نامه، در تاریخ منطقی و معتبر ایران، به سبب فقدان لوازم و روابط زیربنایی، امکان تولید ندارند، مطلبی که در نزد خردمند ورود به مباحث بعد در این باب را غیر ضرور می کند! باری، سرانجام آقای روشن به تمهیدی، که داستان آن را بیاورم، تصمیم به بازبینی اصل نسخه ی شاه نامه ی تازه یافت شده در فلورانس می گیرد و گزارش زیر را پس از بازدید نسخه از نزدیک ، به عنوان دلایل تشخیص خود از نادرستی نسخه ی فلورانس ارائه می دهد:
«در سفر به ایتالیا، روزهای ۱۹ و ۲۰ تیرماه ۶۹ را در فلورانس بودم و نسخه ی شاهنامه ی مورخ ۶۱۴ هجری قمری را دیدم و به بررسی آن پرداختم. برحسب عادت که به پایان کتاب می نگریم تا تاریخ آن را بررسی کنیم، به پایان کتاب نگریستم، عبارت پایانی نسخه چنان که در نسخه ی عکسی هم پیداست، چنین است: «تمام شد مجلد اول از شاهنامه به پیروزی و خرمی روز سه شنبه سیئم ماه مبارک محرم سال ششصد و چهارده بحمدالله تعالی و حسن توفیقه و صلی الله علی خیر خلقه محمد و آله الطاهرین الطیبن». در نخستین برخورد و دیدار به آشکارا دیده می شود که عبارت «تمام شد مجلد اول...» بر تراشیدگی کاغذ بازنویس شده است و مرکب آن به نسبت مرکب متن تازه تر است و نیز کلمه ی «شاه نامه» مه، با مرکبی نو نویس است، و نیز «ی» به «پیروزی» بازنویس شده است. در عبارت روز سه شنبه، سه شنبه باز نویس شده است و مرکب آن نو است، زیر کلمه ی سه، شستگی یا پاک کردگی هویداست، این همه که می گویم حتی در فهرست چاپ شده از سوی کتابخانه ی ملی مرکزی فلورانس که اولین نسخه ی معرفی شده، همین شاهنامه است، قابل تشخیص است. در این تاریخ نگاری نیز چند نکته ی تازه به چشم می آید، نخست اصطلاح ماه مبارک است که یادآور آن لطیفه است که روستایی ساده دل به ماه مبارک رمضان به سفر رفته و خواستار جا به جایی صفت این ماه ها گشته بود که به راستی محرم ماه مبارک است و فراوانی نعمت!
نکته ی دیگر روز سه شنبه سیئم است که این سیئم چنان نگاشته شده است که هم «سیئم» خوانده می شود و هم سی ام تا در جدول تطبیقی برابری سال و ماه برابر یکسان باشد.
نکته ی سوم، در نگارش سال است به اعداد فارسی ششصد و چهارده، که عموما در این سده ها و حتی سده های پسین تر، سنه ها را به تازی می نگاشته اند، مثل اربع عشر و ستمائه، چنان که در تاریخ نگاری عبارت دیگری در همین صفحه ی پایانی آمده است!
استادی بزرگوار و نسخه شناس می فرمود از جدول بندی این تاریخ و خطی متقاطع که عبارت «بحمدالله تعالی... الخ» را جدا ساخته است به گونه ای، نشانه ی دستبردی ست در بیان سنه ی نگارش نسخه که به دیده ی کارشناسان عبارت تاریخ با خط متن شعرها پاک ناهمگون است».
(منصور رستگار فسایی، متن شناسی شاه نامه ی فردوسی، ص ۷۷، مقاله ی محمد روشن، با عنوان شاه نامه ی فردوسی کتاب خانه ی فلورانس)
تصویر صفحه ی آخر شاه نامه ی فلورانس که اینک قدیم ترین نسخه شناخته می شود برای انطباق ایرادهای آقای روشن
آقای روشن به سبب این اظهار نظر درباره ی نسخه ی فلورانس، مورد هجوم کسانی قرارگرفت که خلاصه ای از داستان شنیدنی آن را عرضه خواهم کرد و گرچه به هنگام، دلایل اثباتی و انحصاری خود را بر جعل بودن این نسخه ارائه خواهم داد، اما اینک و موقتا نظرها را به دو نکته جلب می کنم: نخست این که دشوار بودن ساخت کتاب کامل شاه نامه، تولید کنندگان نسخه ی فلورانس را، که ظاهرا حوصله ی باز نویسی متن مطول شاه نامه را نداشته اند، به تظاهر تقسیم شاه نامه به دو مجلد متوسل کرده که طبیعتا همین جلد نخست را ذخیره دارند، زیرا تصور نگارش جلد دوم آن، به سبب رفع نیاز و کسب مقصود، بسیار بعید می نماید. دوم این که حتی در فهرست قدیمی و دست نویس کتاب خانه ی ملی فلورانس هم، ثبت این کتاب شاه نامه را، چنان که آقای روشن اشاره کرده اند، در سطر نخست می بینیم و این خود الحاقی و تازه وارد بودن این نسخه به آن کتاب خانه را اثبات می کند. مطلبی که با شرح بیش تر به دنبال خواهم آورد. (ادامه دارد)
+ نوشته شده توسط ناصر پورپیرار در چهارشنبه سیزدهم دی 1385 و ساعت 5:0
مدخلی بر ایران شناسی بی دروغ و بی نقاب، ۲۴
همگی آن ها بدین سبب از ورود به مباحث بنیانی می گریزند، که از حقیقت به خوبی آگاه اند و احتمالا فهمیده اند در سرزمینی که تا دوران صفویه، زیربنای تجمع و تولید، شهر و بازار و حمام و کاروان سرا و پل و بناهای حکومتی و اشرافی و نشانه های تجمل آماده نیست، هر گونه گفت و گو از تظاهرات فرهنگی، در قرون نخست اسلامی، از جمله و به خصوص تالیف شاه نامه، به مطایبه می ماند و درگیری با موضوع و مبحث آن، موجب رسوایی و شکست مدعیان می شود. آن ها نیک باخبرند که به طور قطع وارد کردن سرزمین ایران و بازمانده های تمدن مجهول ساسانیان، به پروسه ی توسعه ی فرهنگ اسلامی، از آن قبیل که ابن مقفع قرن دوم و اطلاعات ابن ندیمی قرن چهارم برای آن تراشیده اند، جز سپردن مسیر دروغ و جعل نیست، جز به همت یهودیان صورت نگرفته و جز قصد پوشاندن وسعت اثرات پوریم، فاجعه ای که دو هزار سال تجدید حیات و تمدن در سرزمین ما را ناممکن کرد، نداشته است.
گاه بر خود می بالم که جریان این تجسس را به گونه ای هدایت کرده و به کانالی فرستاده ام، که پس از هفت سال گفت و گوی محاسبه شده و گام به گام، از تریبونی محدود، اینک کسانی را آماده ی شنیدن این مدخل باور نکردنی می بینم که شاه نامه دررا به زمان صفویه نوشته اند و تمام آن قرآن هایی که با ترجمه فارسی در دارایی های قرون سوم تا دهم فهرست کرده اند، جدید نوشته هایی از دوران صفوی است و به قصد القاء حضور فرهنگ فارسیان از آغاز اسلام فراهم کرده اند! زمانی که هنوز مسجدی در ایران نبوده و انحصارا با مظاهر زندگی مردمی رو به روییم که به طور پراکنده، در قلایی فراز کوه می زیسته اند! اگر بر این سخن درخواست گواه کنید، بگویم نگارش آن قرآن های ترجمه داری را که در کتاب «فرهنگ نامه ی قرآنی» به اوایل قرن چهارم و یا حتی اواخر قرن سوم منتسب کرده اند، بر «کاغذ نخودی ضخیم آهار دار» می گویند، که در جهان تا قرن پنجم هجری و در ایران تا دوران صفوی، هنوز تولید نمی شده است!
تمام خشم یهود و عوامل آن ها در ایران، که به صورت صدور فحش نامه ها و مجموعه اتهامات احمقانه علیه صاحب این قلم، از آن نشست مرکز گفت و گوی تمدن ها تا مطالبی که در اطلاعات سیاسی - اقتصادی در این اواخر بروز کرده، از آن است که هرگز تصور نمی کردند این مباحثات دامنه ای چنین وسیع بگیرد و دودمان شان را به باد دهد و اینک به خود لعنت می فرستند که دیر به حربه ی ممانعت متوسل شده اند و خشم بیش تر آنان زمانی زبانه می کشد که هنوز نمی دانند در آینده چه مطلبی به میان خواهم کشید و کنجکاوی وادار و ناگزیرشان می کند امکان ارائه این مطالب در حد همین وبلاگ را، امتداد دهند. و به راستی این دیدگاه درستی است که هنوز هم زمینه را آماده ی عرضه ی مطالب هوش ربایی نمی بینم که از وسعت توجه یهود به اختفای ماجرای پوریم نزد مردم جهان حکایت می کند، زیرا ارائه ی آن ها مخصوص زمانی است که گره های ذهنی آن روشن فکری، اندکی بازتر شود که در یک و نیم قرن گذشته بر باورهایی لمیده که از تار و پود انواع جعلیات تاریخی بافته اند. این همان داروی تلخی است که جز اندک اندک و به مدد چند چاشنی و شیرینی، از حلقوم این ننران بد ادای روشن فکر نما پایین فرستاده نمی شود.
«داستان های مشابه دیگری در منابع فارسی و عربی وجود دارد ولی مجال نقل آن ها در این جا وجود ندارد و این داستان ها میزان گستردگی جعل در دنیای اسلام را بیان می کنند. این سنت دیرین و کهنه تا به امروز نیز، که انگیزه ی اصلی برای جعل به دست آوردن پول است، ادامه دارد. اما من باور ندارم که این تنها انگیزه باشد، از آن جهت که میزان تلاش و زمانی که برای جعل صرف می شود، گاه به سختی معادل اجرتی است که برای آن پرداخته می شود. تالش عمدی برای فریب دادن معاصران با ایجاد کارهای هنری باستان ، با علم به این که جاعل چیزی را ایجاد می کند که حتی کارشناسان ماهر بین المللی نیز نمی توانند آن را کشف کنند، موضوعی است که نمی توان آن را نادیده گرفت. زیرا تجارت سکه ها، سفالینه ها، بشقاب های نقره ی ساسانی، منسوجات، مفرغ های لرستان و حتی مجسمه های بودایی قندهار که در روالپندی ساخته اند، بسیار پر منفعت تر و پر رونق تر از ساختن کتاب های جعلی است. از سوی دیگر، مینیاتورهایی که در یک نسخه ی عربی یا فارسی وجود دارد، کتاب را از صورت یک کتاب و سیله کتاب خانه ای به یک اثر هنری تبدیل می کند. در ادامه ی این مقاله، می خواهم تعدادی از کتاب سازی های جدید را در ایران بیان کنم. این مهم است به یاد داشته باشیم که جعل کننده ی کتاب دائما روش های خود را متحول ساخته اشتباهات خویش را تصحیح می کند، چنان که جعل های بعدی بسیار به تر از کتاب های اولیه هستند. گاهی جعل با این که از نظر تکنیکی عالی است، اما در پس مرزهای ساده لوحی قرار دارند. به عنوان مثال، نامه ای از پیامبر به خسرو دوم پادشاه ساسانی که او را به پذیرش اسلام دعوت می کند و اکنون در موزه ی م. فرعون در بیروت نگهداری می شود، یک جعل عالی است ولی به ماورای یک توقع معقول برای حفظ چنین سندی برای حدود چهارده قرن برمی گردد».
(ریچارد نلسون فرای، کتاب های اسلامی ساختگی از ایران، نامه بهارستان، دفتر پنجم، صفحه ی ۱۹۴)
این مقاله را، که بار دیگر قطعاتی از آن عرضه خواهم کرد و ریچارد فرای به عنوان تطهیر خود و گریز از رسوایی بزرگی منتشر کرد که برملا شدن شرکت او در تجارت و تبلیغ کتاب های جعلی به وجود آورده بود، حاوی مطالب درخشانی است و بلافاصله این سئوال را پدید می آورد: چرا او، با وجود این آگاهی ها هنوز به انتشار مجعولات در باب تمدن ایران پیش و پس از اسلام، از مبداء پوریم مشغول است؟! این تذکر مهم است که می نویسد در ساخت کتاب های جعلی منافع مادی نقش اصلی را نداشته است، ولی با توسل به موجب ذهنی، آن هدف عمده را هم بیان نمی کند که قصد اولیه و آشکار این مجعولات کاغذی، اختراع فضای فرهنگی عملا و عقلا و منطقا ناموجود برای مردم ایران در ده قرن نخست پس از اسلام است تا امتداد فقدان تمدن و تجمع ناشی از پوریم معلوم نباشد که برای مخفی کردن آن، پیش تر افسانه های تاریخی بی سر و تهی برای ایران پیش از اسلام نیز ساخته بوده اند. اشاره ی او به مجعول بودن نامه پیامبر به اصطلاحا خسرو دوم را چندان مبهم گرفته است که راه گریز بعدی بر او باز باشد. زیرا نمی نویسد که جعل را در انتساب و موضوع نامه و یا در اصل آن دیده، که مخاطب آن معلوم نیست، با این همه اگر او به جعل اصل و یا متن نامه هم با چنین استحکامی معتقد باشد، بلافاصله باید قبول کند که مجموعه ی مفصل تاریخ طبری و توابع آن، از قبیل تاریخ نامه ی بلعمی را، همان کسانی جعل کرده اند که قدرت تولید نامه هایی از قول پیامبر، برای خسرو دوم و این و آن را داشته اند!
«با یکی از دوستان بزرگوار خود که در ردیف علمای درجه ی اول استشراق نام برده می شود، در سال جاری در ایتالیا ملاقات کردم و از نسخه ی کاپوس نامه ی فرای که تا آن زمان دو مقاله درباره ی آن منتشر شده بود بحث به میان آمد و چون اصرار این دوست بزرگوار را به مجعول بودن این نسخه شنیدم، گفتم: اگر علما فریب این جعل ها را بخورند و فقط گرد آورندگان اشیاء عتیقه، آن ها را به عنوان نسخه ی کهنه به قیمت هنگفتی بخرند و مبلغی دلار محتاج الیه ما را به ایران بفرستند، چه زیان دارد؟ در این روزها نامه ای از آن دوست به بنده رسید که در آن به براهین متقن و دلایل دندان شکن دعوی خود را اثبات و بنده را اقناع کرده است که کاپوس نامه ی فرای قبل از ۱۳۲۱ هجری شمسی وجود نداشته و عقیده ی بنده که این گونه جعل ها ضرری ندارد، باطل بوده است. زیرا که هم از لحاظ لغوی و ادبی مضر است که مشتی لغت تقلبی و غلط در ذهن ما می اندازد و به کتاب ها راه می دهد و هم از جنبه ی هنری زیان دارد که اشخاصی مانند ارنست کونل را به دام می اندازد. به این جهت است که بنده از برای جبران خطایی که سابقا مرتکب شده ام که شفاها اصالت و صحت این نسخه را تایید نموده ام خویشتن را مجبور می بینم که مکتوب آن دوست بزرگوار را زمینه ی این مقاله قرار داده به مسئولیت خود اعلام دارم که: آن نمونه هایی از نسخه ی کاپوس نامه ی فرای که منتشر شده است، و ما دیده ایم، مجعول است».
(مجتبی مینوی، کاپوس نامه ی فرای، تمرینی در فن تزویر شناسی، نامه ی بهارستان، دفتر پنجم، ص ۱۶۸)
اجازه دهید در همین ابتدا چند نکته را مرتبط با مقاله مینوی بیان کنم: نخست این حضرات آسیب های جعل این همه کتاب را، که لااقل و چنان که بعدها خواهم نوشت، دست کم به ده ها نسخه و نمونه ی آن از قرون مختلف هجری و در همه گونه عناوین اعتراف کرده اند، نه متوجه تاریخ و فرهنگ و هویتی می دانند که از طریق این گونه مجعولات به خورد مردم داده شده و می شود، بل تنها نگران و دلواپس چند لغت نامانوس اند که احتمالا از این راه به زبان شکرین فارسی آن ها داخل خواهد شد، تا از این راه پهنا و عمق اندیشه آنان به دست مان افتد که در حد نقالان قهوه خانه ها است. دیگر این که اگر گاه گاه آنان را مشغول اعتراف به نادرستی و جعل این یا آن عنوان می بینید، در حقیقت به شگرد یهودانه و تیز هوشانه ای متوسل اند که با افکندن این قربانی های موردی، که قابل نجات و علاج نبوده اند، به دهان گرگ حقیقت، بقیه ی گله خود را بپایند و زنده نگهدارند و گرنه در نظر بنیان اندیشی که اقتصاد و سیاست و فرهنگ را اجزای به هم پیوسته ی هر جامعه ای می داند، تمام تظاهرات مرتبط با عروج فرهنگی ایران اسلامی تا قرن دهم هجری، که به صورت کتاب و نمونه های صنعتی و فنی ممتاز و تابلوهای شگفت انگیز مینیاتور و از این قبیل عرضه می شود، به علت نبود زیر بنا و فضای اجتماعی لازم، باطل و مجعول است. و بالاخره انتساب مفاهیم و ادعاهای مندرج در مقاله مینوی، به «دوست بزرگی در ردیف علمای درجه ی اول استشراق»، به نظر می رسد که ساخت سپری برای محافظت جایگاه خویش از سوی مینوی باشد، که خود حکایت ناپسند دیگری است.
«درباره ی مقاله ی «کاپوس نامه فرای» از شادروان مجتبی مینوی که در دفتر پنجم مجله تجدید چاپ شده بود، این نکته را عرض کنم که سال ها پیش روزی که در خانه ی دانشمند فقید رولاند امریک بودم و چند تن از ایران شناسان غربی هم در آن جا حضور داشتند، از دانشمند فقید مکنزی شنیدم که مطالبی را که مرحوم مینوی در رد اصالت قابوس نامه ی مذکور آورده، از ایران شناس فقید والتر هنینگ است. یعنی آن دوستی که مرحوم مینوی در مقاله ی خود مطالبی از نامه اش را نقل می کند، ولی نام او را به سببی که خود نوشته نمی آورد، کسی جز هنینگ نیست».
(نامه ی بهارستان، دفتر هفتم و هشتم، ص ۲۷۵)
در این نامه نیز، که ۵۰ سال پس از نخستین چاپ مقاله ی مینوی در مجله ی یغما، از قول جلال خالقی مطلق منتشر می شود، چند نکته ی غریب می بینیم: چرا تجدید چاپ مقاله ی مینوی، در نامه ی بهارستان محرک خالقی مطلق شده، که پس از سال ها دانسته ی مکتوم مانده ی خود از زبان یکی دیگر را به میدان بفرستد؟ وانگهی مینوی دلیلی برای نبردن نام دوست مستشرق خویش ارائه نداده که خالقی مطلق به آن متوسل است و هیچ منطق درستی در این میان ظهور نمی کند که هنینگ کشف خود را نه با بیان شخصی، که از زب